دانلود رمان جدید دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب جنون به خاطر چشمانت : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت
1.gif نام کتاب رمان : جنون به خاطر چشمانت
1.gif نام نویسنده : پریا parya a
1.gifحجم رمان جنون به خاطر چشمانت : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان جنون به خاطر چشمانت :
در مورد یه پسره ۱۹ساله مهربون به اسم میلاده که از همه ی دنیا یه برادر و یه خواهر داره.حاضره جونش رو براشون بده.کاری براشون میکنه که شاید از نظر بقیه دیوونگی باشه ولی اون انجامش میده
از اون طرف در مورد یه زنه.یه زن که تنهاس.جنون داره و میخواد از همه انتقام بگیره.همچنین از میلاد.ولی چرا میخواد از میلاد انتقام بگیره؟چطور اینکارو میکنه؟
امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه و منو با نقدا و تشکراتون حمایت کنین.سعی خودمو میکنم تند پست بزارم.
قسمتی از متن :
نمیتونستم چشم از روبروم بردارم.این صحنه خیلی برام دردناک بود ولی انگار مغزم قفل کرده بود و نمیتونست واکنش نشون بده.الان باید چی کار میکردم؟دیدن اسلحه ی روی شقیقش دلمو برای هزارمین بار تو دقیقه لرزوند.تو چشای مشکیش که رگه های سرخی توش داشت نگاه کردم.صدای نفسای پر حرص و عصبانیتش تو اون خرابه تنها صدایی بود که میومد.ای کاش مثل چند دقیقه ی قبل اسلحه رو به طرف من گرفته بود و میخواست منو بکشه. …

دانلود رمان جدید

رمان جدید از پریا parya a جنون به خاطر چشمانت

نمیتونستم چشم از روبروم بردارم.این صحنه خیلی برام دردناک بود ولی انگار مغزم قفل کرده بود و نمیتونست واکنش نشون بده.االن باید چی کار میکردم؟دیدن اسلحه ی روی شقیقش دلمو برای هزارمین بار تو دقیقه لرزوند.تو چشای

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

:- مشکیش که رگه های سرخی توش داشت نگاه کردم.صدای نفسای پر حرص و عصبانیتش تو اون خرابه تنها صدایی بود که میومد.ای کاش مثل چند دقیقه ی قبل اسلحه رو به طرف من گرفته بود و میخواست منو بکشه.لعنتی خوب میدونست چیکار کنه تا عذاب بکشم.چیکار کنه تا آخر عمرم فراموش نکنم.نقطه ضعفمو خوب میدونست.معلوم بود تو حال خودش نیست. _هر بالیی سر من بیاد.هر اتفاقی که بیوفته.مقصرش فقط توئی.فقط تو. یه قدم به سمتش برداشتم.دومین قدمم میخواستم بردارم که صدای گلن گدن اسلحه بلند شد.حاال آماده ی تیر اندازی بود.دستمو آوردم باال.باید یه جوری آرومش میکردم.ولی خودم هنوز تو شوک بودم.تو شوک حرفایی که بهم زده بود.سخت بود هضم حرفاش و بعد این اتفاق.سخت بود.تنها کلمه ای که از دهنم در اومد این بود. _آروم باش. پوزخندی روی لبای سفیدش نشست.ولی این پوزخند رنگش با وقتای دیگه فرق داشت.رنگ مرگ میداد.و من از همین میترسیدم.تو این موقعیت تنها احساسی که به شخص روبروم که واقعا دیوونه شده بود داشتم ترحم بود.تنها احساسی که میشه به یه دیوونه داشت ترحم و دلسوزیه.به اندازه ی کافی از حرفایی که بهم گفته بود شوکه بودم.دیگه تحمل اینو نداشتم که جلوی چشام جون بده.من نمی تونستم جون دادن کسی رو ببینم.حتی اگه اون شخص با من خیلی بد کرده باشه.حتی اگه خانوادمو ازم گرفته باشه.خوب میدونست چه جور زندگی رو تا آخر عمر به من زهر کنه.میتونست هر وقت و هرجا خودشو بکشه.حداقل عذابش کمتر از این بود که جلوی چشام جون بده.باورم نمیشه زن روبروم،زنی که

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

همیشه درش غرور حرف اولو می زد،گریه کنه.قطره اشکی که از گوشه ی چشمش پایین افتاد،اوج درموندگی شو نشون میداد.برام خیلی سخت بود تو این موقعیت ببینمش.درسته از حرفایی که بهم زده بود تو شوکم ولی این دلیل نمیشه کاری نکنم.دلیل نمیشه کاری نکنم و بعدها حسرت این لحظه رو داشته باشم که چرا کاری براش نکردم؟شاید اگه کاری میکردم اون جلوی چشام نمیمرد.چشماشو بست.برای اونم مرگ سخت بود.برای همه سخته.شاید فکرشو نمیکرد آخر کارش به اینجا بکشه.باید کاری میکردم.تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به سمتش برم و سعی کنم اسلحه رو ازش بگیرم.همین کارم کردم.دستشو گرفتم.شوکه شد.چشماشو باز کرد.سعی کرد دستشو از تو دستم در بیاره.منم تالش میکردم اسلحه رو ازش بگیرم.با هم درگیر بودیم.نمیزاشتم به خواستش برسه.نمیزاشتم با این کارش تا آخر عمر منو دچار عذاب وجدان کنه.اسلحه ای که تو دست یه دیوونه باشه واقعا خطرناکه.نمیدونم چی شد.همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد.تو یه لحظه دستش ماشه رو فشار داد و صدای گلوله بود که اومد.چشام تا آخرین حد گشاد شد.نفسم برید از درد کتفم که تیر میکشید.از درد و سوزش وحشتناک کتفم،سوزش چشامو حس کردم.دستشو جلوی دهنش گرفت.با چشای گشاد شده نگام کرد.جلوی چشام تار شد.اسلحه از دستش افتاد و همراه اون رمق از پاهای منم رفت و پاهام خم شد و با زانو زمین خوردم.صدای جیغایی که میکشید و شنیدم اما چشامو روی هم گذاشتم.شاید این آخر زندگی من بود.تو اون لحظه هایی که فکر میکردم که نفسای آخرمه و دارم میمیرم، همه ی زندگیم جلوی چشام اومد.تصویر

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

برادرم.تصویر خواهرم.این پایان زندگی من نیست.این نباید پایان من باشه. ***** یکسال قبل نفس عمیقی کشیدم و کلیدو تو قفل در چرخوندم.چشام از خستگی به زور باز بود.واقعا خسته بودم.نگام رفت سمت مبل قهوه ای رنگ نه چندان راحت گوشه ی هال. رو مبل خوابش برده بود.دیدن چهره ی فرشته گونش تو خواب باعث شد لبخندی به لبم بشینه.بهش نزدیک شدم و پیشونیشو بوسیدم وپتوی روشو بودو باالتر کشیدم سر که بلند کردم،دیدم مانی به چارچوب در تکیه داده و نگام میکنه.رفتم سمتشو سالمش کردم.ترسیدم مریم بیدارشه.لبخندی زد و گفت: _خسته نباشی.بیا برو دستو صورتتو بشور برات غذا بکشم لباسمو عوض کردمو رفتم تو آشپزخونه.سفره رو آماده کردو خودشم روبروم نشست.با این که ساعت یازده و نیم شب بود و تا حاال غذا نخورده بودم،ولی زیاد گرسنم نبود.بعد چند دقیقه سکوت مانی گفت: _از این به بعد سعی کن زودتر بیای.الزم نیست تا این وقت شب کار کنی.اگه میدونستم قراره این همه به خودت فشار بیاری و صبح بری تا شب نمیزاشتم بری سر کار. منم کار میکنم ولی صبح تا عصر.کاری نکن دیگه اجاره ندم سرکار بری. آروم گفتم. _تا ببینم چی میشه.دست خودم نیست که.چه خبر از پناهی؟ جدی گفت. _خبری نیست.سالم میرسونه. اخم کردم

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت_

جدی پرسیدم مانی اونم با همون حالت جدی گفت: _منم جدی جواب دادم.تو چیکار داری؟اصال این کارا به تو چه ربطی داره جوجه؟ اخمم بیشتر شد. _یعنی چی به من ربطی نداره؟برای پولش میخوای چیکار کنی؟میخوای چجور پولشو پس بدی؟از کجا میاری؟ با بی تفاوتی گفت. _از سر دوجا.خونه ی پسر شجاع.گفتم کاری نداشته باش.بسپارش به من. نفسمو فوت کردم بیرون. _واقعا که. اصال با تو نمیشه جدی حرف زد.فردا جواب آزمایش مریمو میبرم پیش دکتر. _خودم میبرمش.تو کاری نداشته باش. جدی گفتم. _تو هر چیزی کاری نداشته باشم،تو این یکی کار دارم.خودم میبرمش. لبخندی زد. _اوه مای گاد.جوجه ی من بزرگ شده. پوفی کشیدم. -وای خدا وقتی میگی جوجه حس میکنم یه دختر پنج سالم. با حالت متفکری گفت: _اووووم.خب زیاد فرق نداری.فقط چهارده سال بزرگتری.در ضمن پسری. اشاره ای به غذام کرد و گفت: _در ضمن فکر نکن حرف میزنم حواسم نیست.سرمو شیره میمالی.نه خیر داداش.از این خبرا نیست .معدت داغون میشه دیوونه.می خوای محو بشی؟ _بی خیال بابا.دارم برای یه ذره خواب میمیرم. ازسر جام بلند شدم.میخواستم بشقابمو بردارم که گفت:

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

_حاال نمی خواد برا من کار کن بشی.برو بخواب.پسره ی لجباز. فکر کنم خودشم فهمید به خواب بیشتر از اون غذا احتیاج دارم.لبخندی به غرغرش زدم و شب به خیر گفتم و رفتم تو اتاق خوابیدم. ***** کف دستم عرق کرده بود از حرفاش.این امکان نداره.حتما اشتباه شده.داشتم دیوونه میشدم.آخه چه طور ممکنه؟به همین راحتی کلیه رو پس زد؟مگه همین طور الکیه؟خودمم میدونم الکی دارم با این حرفا به خودم دلداری میدم ولی نمی تونستم باور کنم.وای خدا.خیره شده بودم به میز قهوه ای سوخته ای که روبه روم بود و داشتم از این افکار دیوونه میشدم.نمیدونم قیافم چه شکلی بود ولی حتما شبیه سکته ای ها شده بودم که دکتر اومد روبروم نشست و گفت: _ببینید آقای زارع.من از همون اول بهتون گفتم باید صبر کرد و دید که چی پیش میاد.نگران نباشید.اسمش جزو کسایی که باید پیوند بگیرن هست.با توجه به سنشم فکر میکنم دوباره جزو نفرات اول باشه.جای نگرانی نیست. هه.جای نگرانی نیست؟من داشتم از استرس و نگرانی سکته میردم اونوقت این میگفت جای نگرانی نیست.خدای من.آخه چرا؟هنور تو شوک بودم.فکر اینکه پیوند پس زده شده یه طرف.فکر اینکه یه مورد دیگه برای پیوند پیدا بشه یه طرف دیگه.از طرف دیگم پول کلیه و پول عمل.در حالی که هنوز به خاطر عمل قبلی به پناهی بدهکار بودیم و پناهی از مانی سفته داشت.معلوم نبود تکلیف اون سفته ها چی میشه.حاال این میگه نگران نباش.چجور نگران نباشم؟حتی فکرشم دیوونم میکرد. _بهتره به خودتون مسلط باشین آقای زارع.اگه شما ناامید شدین دیگه چه توقعی از خواهرتون میشه داشت؟باید امیدتونو تو هیچ شرایطی از دست ندین.االن شما باید به خواهرتون روحیه بدین ولی اگه اون شما رو این طور ببینه،همه ی امیدشو از دست میده.تو این عمل چیزی که خیلی مهمه اینه که بیمار روحیه شو از دست نده،وگرنه امکان

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

موفقیت آمیز بودن عمل پایین میاد. به حرفاش فکر کردم.راست میگفت.االن وقت ناامیدی نبود.االن باید امید می داشتم.باید حفظ ظاهر میکردم جلوی خواهرم.نباید روحیه شو از دست میداد.دکتر محمودی لیوان پالستیکی که توش آب بود سمتم گرفت و گفت: _آروم باش پسرم.انشاهلل همه چیز به خوبی تموم میشه.امید داشته باش. لبخندی مصنوعی به روش زدم.لیوانو ازش گرفتم.خوردمش.آروم ترم کرد.نفس عمیقی کشیدم.لیوانو تو دستم نگه داشتم و خیرش شدم.از جام بلند شدم.دکترم بلند شد.دستشو گذاشت رو شونمو گفت: _موردی پیدا شد سریع بهت خبر میدم پسرم.امیدت به خدا باشه.اتفاق بدی نمیفته.نگران نباش. ***** تمام روز فکرم مشغول بود.دکتر هی میگفت نگران نباش.چه جور میشه نگران نبود؟نگرانی از سالمت مریم یه طرف و از طرف دیگه پول عملش بدجور فکرمو درگیر کرده بود.نفس عمیقی کشیدم.نگاهی به ساعت کردم.حدود هفت شب بود.چرا اینقدر زمان دیر میگذشت؟شاید چون که من تو فکرم این طور حس میکردم.نمی دونم .فقط میدونم از زور استرس داشتم دیوونه میشدم.این دفعه دیگه نباید بزارم مانی خودشو تو دردسر بندازه.مریم خواهر منم هست.منم باید برای سالمتیش تالشی بکنم.وام رو که باید بی خیال میشدم.سند خونه گرو بانک بود.کسی هم نبود ازش قرض بگیرم.اینجا بود که به بی عرضگی خودم ایمان آوردم.اگه بی عرضه نبودم که میتونستم برای یه دونه خواهرم کاری کنم.نه این که آب شدنشو به چشم خودم ببینمو هیچ کاری از دستم بر نیاد.تو کافی شاپ هم که دوستام مثل خودم بودن.فقط میموند صاحب کافی شاپ آقا مهدی.که اونم یه خط قرمز باید دورش کشید.همین جوری با چشم غره ها و

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

 بد اخالقی هاش آشنا هستم.وای به حال وقتی که بگم بهم پول قرض بده.از کار بی کار میشم هیچ،سرمو نبره خیلیه.البته با همه بد اخالقه.کال اعصاب نداره. تو فکر اعصاب یارو بودم که با صدای جیغ به خودم امدم.با دیدن صحنه ی روبروم نفس کشیدن یادم رفت.بدبخت شدم.باالخره فکر مشغولم کار دستم داد.آب دهنمو با سر و صدا قورت دادم.خیره به لکه ی بزرگی که جلوی لباسش ایجاد شده بود شدم.قهوه ی مشتری رو که میخواستم بذارم رو میزش،حواسم نبود ریخت روی خودش.همه برگشته بودنو به ما نگاه میکردن.اون زنم که در اثر شوک ایستاده بود،نگاهش به من بود.یکی بازومو گرفتو برم گردوند.آقا مهدی بود: _پسره ی دست و پا چلفتی.مگه کوری.نمیبینی؟احمق.میدونستم به درد هیچ کاری نمیخوری. بازومو ول کردو سیلی ای خوابوند تو گوشم.تو این مشکالت فقط این مشکلو کم داشتم.حاال چیکار میکردم؟هنوز تو شوک بودم. _پسره ی احمق.گمشو از جلوی چشمم.دیگه نمی خوام این دورو ورا ببینمت.فهمیدی؟گورتو گم کن دست و پا چلفتی کور. جلوی چشام سیاه شد.یعنی چی؟نه.این امکان نداره.نمیتونه منو بیکار کنه.اگه از اینجا بیرونم میکرد چیکار میکردم؟اونم تو این شرایط.اینقدر بی وجدان نیست.رو کرد سمت زنو گفت: _ببخشید خانوم.معذرت میخوام. زبونم بند اومده بود.نمیدونستم چی بگم.رو کرد سمت من. _مگه اللی؟سریع از خانوم عذر خواهی کن.زود باش. زبونم به هیچ حرفی نمی چرخید.هیچی نگفتم.عصبانی تر شدو امد بازومو به کشیدو به طرف در رفت.مغزم فعال شد.پیغام داد باید یه کاری کنم وگرنه واقعا بیچاره میشم. خودمو سفت نگه داشتم تا نتونه تکونم بده.سعی کردم بازومو از دستش در بیارم ولی زورش از من بیشتر بود.به التماس افتادم:

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

 _آقا مهدی تو رو خدا.بیچارم نکن آقا مهدی. نگاهی که توش التماس موج میزد رو به زن دوختم.از سردی چشماش به خودم لرزیدم.با خونسردی خیرم شده بود.مثل اینکه قرار نبود حرفی بزنه.باید خودم کاری میکردم. _.تو رو خدا.جون بچتون.بدبخت میشم. همه ی مشتریا فقط داشتن نگاه میکردن.انگار دارن فیلم سینمایی میبینن.به زور از کافی شاپ انداختم بیرون.فقط منتظر یه بهانه بود.همین.هوای بیرون سرد بود.روی زمین نشستم.تو خودم جمع شدم.اگه االن دوباره میرفتم تو بدتر اعصابش خورد میشدو بدتر لج میکرد.ساعتو نگاه کردم.هفت و ده دقیقه.شاید اگه تا شب اینجا میموندم،دلش به رحم میومدو از تصمیمش منصرف میشد.فقط تو دلم دعا میکردم که یه ذره وجدان داشته باشه که اگه این جور نبود یه بدبخت به تمام معنا میشدم تو این شرایط زندگیم.یک ساعت،یک ساعتو نیم به همین منوال گذشت.هیچ خبری از دلسوزی آقا مهدی نشد.میدونستم اینجوری غرورم میشکنه ولی غرور چه معنی داشت وقتی میدونستم اگه از کار بیکار بشم،همه ی بار زندگی دوباره میافته رو دوش مانی.نباید بزارم دوباره همه ی بارا رو دوش مانی بیوفته.منم باید کاری کنم.هیچ جا به یه دانشجو کار نمیدن.همین مصممم میکرد که همون جا بشینم تا آقا مهدی بیاد.هنوز یادم نرفته چهار ماه پیش به چه بدبختی این کارو پیدا کردم.اونم به واسطه ی دوستم محسن که خودشم اینجا کار میکرد.نگاه غمگینش موقعی که آقا مهدی از کافی شاپ بیرونم کرد هنوز جلوی چشمم بود.ولی اونم نمیتونست کاری کنه.وگرنه به سرنوشت من دچار میشد.نفسمو دادم بیرون.لرز بدی تو بدنم نشست.بیشتر تو خودم جمع شدم.چشامو بستم.سرمو به دیوار تکیه دادم.

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

_بلند شو. چشامو باز کردم.صداشم مثل چشاش سرد بود.همون زن بود.بهش دقت کردم.فکر کنم حدود ۵۴ سال داشت.از جام بلند شدم. _فکر نکنم دیگه بتونی اینجا کار کنی.خیلی به این کار احتیاج داری.درسته؟ سرمو انداختم پایین: _بله خانم.واقعا شرمندم.معذرت…. نذاشت جملمو کامل کنم. _دوست داری برای من کار کنی؟ با تعجب سر بلند کردمو به چشمای یخیش نگاش کردم.میخواستم ببینم جدی میگه.زل زده بود تو چشام.فکر کنم خودش فهمید خیلی تعجب کردم.دوباره سوالشو تکرار کرد: _برای من کار میکنی؟ _برای چی اینو به من میگید؟ _فکر کن دلم برات سوخته.فهمیدم واقعا به کار احتیاج داری.بازم میل خودته.میتونی قبول نکنی. با خودم فکر کردم.مگه عقلمو از دست دادم که قبول نکنم.من منتظر یه موقعیت بودم که کار کنم.حاال قبول نکنم؟شایدخواست خداس.شاید بهتر از کارم تو کافی شاپ باشه. _قبول میکنم.باید کجا بیام؟ پوزخندی روی لبش نشست. _نمی خوای بپرسی چه کاری؟شاید گفتم نوکر خونم باشی.برات مهم نیست؟ پوزخندش پر رنگ تر شد.یه کم فکر کردم.تنها چیز مهم برای من تو اون لحظه خانوادم بود.این که یه باری از رو دوش مانی بردارم.حاال با چه کاری مهم نبود.هیچ جا به یه دانشجو کار نمیدادن.من کار میکنمو پولشو میگیرم.مشکلی نیست.با لحن قاطعی گفتم:

دانلود رمان جنون به خاطر چشمانت

_مهم نیست.فردا باید کجا بیام؟ پوزخند از رو لباش کنار رفت.حتما این انتظارو از من نداشت که اینقدر قاطع باشم.یه خورده نگام کرد.یه کاغذ از تو جیبش در آوردو آدرسشو نوشت.یه خونه تو باالی شهر.از سرو وضعشم معلوم بود آدم حسابیه. _فردا صبح ساعت هشت باید تو خونم باشی. و رفت.نگاش کردم.تا زمانی که ماشینش از جلوی چشام محو شد.هنوز یه جورایی تو شوک بودم.فکر میکردم همش خوابو رویاس.ولی آدرس توی دستم نشون دهنده ی واقعی بودن این اتفاقات بود.قبلنم دیده بودمش تو کافی شاپ.از مشتری های ثابت اینجا بود.نفس عمیقی کشیدم.لبخندی رو لبم نشست.یه جورایی خوشحال بودم که دیگه نیازی نبود با آقا مهدی حرف بزنمو غرورم جلوش بیشتر از این خورد بشه.چون لیاقتشو نداشت.نگاهی به در کافی شاپ انداختم.میدونستم دیگه این طرفا پیدام نمیشه.خدایا کرمتو شکر.خودت روزی رسونی.به طرف خونه به راه افتادم.تو راه به این فکر میکردم که نباید به مانی بگم از کار بیکار شدمو رفتم یه جا دیگه کار کنم.چون معلوم نبود واکنشش چیه.به این فکر کردم که شاید بتونم از اون خانم پول عمل مریمو قرض بگیرم.حتی اسم فرشته ای که منو از این بدبختی نجات داد نمیدونم.به این فکر کردم که خدا چقدر بزرگه و هر کارش حکمتی داره. **** به خونه و وسایلش نگاه کردم.دهنم باز موند.عجب خونه ی بزرگیه.مبالی سلطنتی کرم رنگش عجیب توی ذوق میزد و قشنگ بود.نگاهم خیره ی لوستر باالی سرم بود.خود خانمه هنوز نیومده بود.چهار تا خدمتکار تو این خونه کار میکردنو من این سوال برام پیش اومد که این وسط چیکارم؟چیکار میخوام انجام بدم؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب جنون به خاطر چشمانت : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 145 بار بار دسته بندی : جنون به خاطر چشمانت تاريخ : ۲۸ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

8 + 14 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،