برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان دمپایی

رمان دمپاییپ . عرفانی

دانلود رمان اقای مغرور خانم لجباز

رمان اقای مغرور خانم لجباز بهارک مقدم

دانلود رمان مازوخیسم

رمان مازوخیسمگالیور

دانلود رمان تقاص

رمان تقاصV.rahimi1

دانلود رمان ترانه ی هستی من

رمان ترانه ی هستی منیاسی

دانلود رمان به سبزی دست های تو

رمان به سبزی دست های توBeste

دانلود رمان ارباب زاده مغرور من

رمان ارباب زاده مغرور من الهه اتش

دانلود رمان آرام اما طوفان

رمان آرام اما طوفانShaghayegh27

دانلود رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج توتیانیلوفر قائمی فر

دانلود رمان جدال عشق

دانلود رمان جدال عشق باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب جدال عشق : PDF|APK|EPUB

jedale-eshgh

1.gif نام کتاب رمان : جدال عشق
1.gif نام نویسنده : parisa
1.gifحجم رمان جدال عشق : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان جدال عشق :
یه دخترشیطون داریم امابه موقعش مغروریه پسرمغروربه خاطریه سری مسائل یر راه هم قرارمیگیرند پیشنهادمیکنم حتمابخونید جالبه …پایان خوش
قدمه:
تمام شخصیت های این رمان واقعی هستن هیچ کدوم خیالاتی
نیستن .تشکرمیکنم ازدوست عزیزم بهارکه کمکم کرد
باصدای مامانم که داشت صدام می کردم بیدارشدم یه نگاه به ساعتم کردم ساعت شش بود بایدمیرفتم دانشگاه اولین روزدانشگاه بود رفتم دست شویی دست صورتم شستم اومدم جلوکمدم وایستادم یه مانتومشکی یه شلوارلی بامقنعه سرم کردم رفتم جلوی آینه زیاداهل آرایش کردن نبودم به یه رژیه سرمه بسنده کردم رفتم پایین کمی صبحانه خوردم ازمامان خداحافظی کردم رفتم دنبال بهاره دوستم یه کوچه باهم فاصله داشتیم راه افتادیم رفتیم دانشگاه سرکلا س نشسته بودیم که بچه هااومدن توی کلاسمون پسری وجودنداره همه دخترن استاداومد بعدازمعرفی کردن خودش یکمی درمورد نحوه درس دادنش گفت کمی درس دادکلاس اولمون تمام شد کلابعدی مونم یک شروع میشد بابهاره رفتیم تومحوطه دانشگاه نشستیم حوصلمون سررفته بود بهاره گفت:پریسا چیکارکنیم حوصلمون سررفته من:وایساالان یه سوژه توپ باهم پیدامی می کنیم کلی میخندیم .شیطونیم دوتامون امابه وقتش مغرورآروم هم میشیم درکل آدم های باحای هستیم من بهاره ازاول دبیرستان تاحالاباهمیم همه چیززندگیمون به هم می گیم .همین طورکه داشتیم بچه هارامسخره میکردیم یه دفعه یکی ازپسرهای دانشگاه که اومده توبه بهارگفتم:دانشگاهمون ریگی کم داشت که الحمدا…ریسا چیکارکنیم حوصلمون سررفته من:وایساالان یه سوژه توپ باهم پیدامی می کنیم کلی میخندیم .شیطونیم دوتامون امابه وقتش مغرورآروم هم میشیم درکل آدم های باحای هستیم من بهاره در اره نه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از parisa جدال عشق

باصدای مامانم که داشت صدام می کردم بیدارشدم یه نگاه به ساعتم کردم ساعت شش بود بایدمیرفتم دانشگاه اولین روزدانشگاه بود رفتم دست شویی دست صورتم شستم اومدم جلوکمدم وایستادم یه مانتومشکی یه شلوارلی بامقنعه سرم کردم رفتم جلوی آینه زیاداهل آرایش کردن نبودم به یه رژیه سرمه بسنده کردم رفتم پایین کمی صبحانه خوردم ازمامان خداحافظی کردم رفتم دنبال بهاره دوستم یه کوچه باهم فاصله داشتیم راه افتادیم رفتیم دانشگاه سرکال س نشسته بودیم که بچه هااومدن توی کالسمون پسری وجودنداره همه دخترن استاداومد بعدازمعرفی کردن خودش یکمی درمورد نحوه درس دادنش گفت کمی درس دادکالس اولمون تمام شد کالبعدی مونم یک شروع میشد بابهاره رفتیم تومحوطه دانشگاه نشستیم حوصلمون سررفته بود بهاره گفت:پریسا چیکارکنیم حوصلمون سررفته من:وایسااالن یه سوژه توپ باهم پیدامی می کنیم کلی میخندیم .شیطونیم دوتامون امابه وقتش مغرورآروم هم میشیم درکل آدم های باحای هستیم من بهاره ازاول دبیرستان تاحاالباهمیم همه چیززندگیمون به هم می گیم .همین طورکه داشتیم بچه هارامسخره میکردیم یه دفعه یکی

دانلود رمان جدال عشق

ازپسرهای دانشگاه که اومده توبه بهارگفتم:دانشگاهمون ریگی کم داشت که الحمدا… اونم اضافه شدفقط سرتویواش برگردون گه یارونفهمه بهاره برگشت یارودیدش بعددوتایی انقدرخندیدم که نگوخیلی آخه تیپش باحال بود باالخره تایم استراحتمون تمام شدرفتیم سرکالس بعدی وای باالخره اینم تمام شدداشتم می مردم ازخستگی اومدیم خونه واقعاناهیچ کاری نداشتم یه هفته به سرعت برق بادگذشت بیشترشم سرکالس هابه معرفی استادها میگذشت تنهاکالس که دخترپسربودیم سرکالس زبان بود بایه سری ازبچه هاکه حاالیه اکیپ شش هفت نفره شده بودیم دوره هم داشتیم درمورداستادهاحرف میزدیم اوایل ماه محرم بوددانشگاه مراسم داشت همین طوکه حرف میزدن سرم بلندکردم که بهاره صداکنم چشمم افتادبه دم خیمه دوتاازپسروایساده بودن اصالحرفم یادم رفت یکی ازپسرها که هیکل ورزشکاری هاکه من عاشقش بودم یه شلوارجین مشکی یه پیراهن سفیدیه جلیقه هم که فیت تنش بودپوشیده بودتوله سگ نمیدونی که چه جیگره بودی قدبلندچهارشونه وای خدااین کجابوداون روزتا حاالمن ندیده بودمش یه جیگری برای خودش دوستشم یه پسرالغرقدبلند یه شلوارجین مشکی یه پیراهن طوسی پوشیده بود زدم به بهاره گفتم :اونجاروداشته باش چه جیگرای

دانلود رمان جدال عشق

بهاره :کوکجاست من:اونجادمه خیمه بهاره :وای چه جیگرای اینا من:خره هیکل نگاه خاک توسرش چه خوتیپه بهاره :یعنی مال چه رشته این اینا من:نمیدنم اگه بفهمم ما کدوم رشته هستن همین طورکه داشتیم درمورداین دوتاحرف میزدیم باران گفته که: شمادوتادارین کی نگاه می کنین دوساعت دارم صداتون می کنم من:هیچ کسی باران:توکه راست می گی من:دروغم چیه حاالچی می گفتی باران:گفتم بریم سلف غذابخوریم بریم سرکالس بهاره:من غذای دانشگاه نمی خورم من:منم همین طورشماهابرین مااین جاهستیم باران:باشه مارفتیم بهاره:باشه فقط زودبیاین ها وقتی بچه هارفتن اون دوتاپسرهاهم رفتن به بهارگفتم :ببین طورخدااین شانس ماداریم یارورفت بهاره:طوری نیست پاشوبریم یه چیزی بخوریم من:باشه بهاره :حاالچرابه بچه ها نگفتی داشتی به کی نگاه می کردی من:دلیلی نداشت بگیم اصالولش کن

دانلود رمان جدال عشق

بهاره:باشه ولش کن ازاین دختره اصالخوشم نمیادبهترکه نگفتی رفتیم دم بوفه اونجاوایساده بودن بهاره گفت:بیاطرف این جا من سرم آوردم باالدیدمش اونم سرش آوردباال یه لحظه نگاه هامون توهم گره خردامااون سرش زودبرگردون من هنوزداشتم نگاهش می کردم بهارزدبه پهلوم برگشتم گفتم :چته پهلوم سوراخ شد بهاره:خوردی پسرمردم من :کی ؟من ؟ بهاره: نه ننه راکی تودیگه قورتش دادی یارورو من:نه باباکی قورتش دادم بهاره:توکه راست می گی بیابریم کالس شروع شد سرکالس اصالحواسم پیش استادنبودنمی فهمیدم چی می گفت ذهنم درگیراون دوتاچشم مشکی مغرورشدیه دفعه پهلوم تیرکشیداعصبانی برگشتم من:چته پهلوم پوکید بهاره :پاشوبابایاخودش میادیانامش من:کی میگی بهاره:شاهزاده برپرایدسفید من :بروباباکی به اون فکرمی کرد بهاره:توکه راست می گی پاشوببینم نیم ساعت کالس تمام شده مثل بزنشستی هنوز من :ا کی تمام شداصالاستادچی گفت بهاره: هیچ بیابریم مردم ازخستگی تابهت بگم من :باشه بریم یه هفته ازاون دیداراول گذشت چندباری تودانشگاه باهمون پسره دیدمش

دانلود رمان جدال عشق

 بدجورذهنم درگیرکرده اصالنمیدونم اسمش چیه مال چه رشته هست ولی باالخره می فهمم پنج شنبه شب دخترخاله ام زنگ زدمن خواهرم برای سالگرازدواجشون دعوتمون کردتوباغ باالخره روزجشن رسیده آماده بودیم که بریم من یه شلوارلوله تفنگی تنگ یه پیراهن سفیدیه جلیقه مشکی هم روش درکل تیپ سفیدمشکی زده بودم کفش های پاشنه تختم راهم پام کردم هیکلم بدنبودنه زیادالغربودم نه زیادتپل موهام هم که خدادادی لخت لخت بودن دورم ول کردم بایه رژ یه خط چش آماده شدم مانتوم ورداشتم رفتم پایین خونمون دوبلکس بود ازدرکه واردمیشدی یه حیاط که که یه سمتش باغچه است یکسری پله میخوره میره توایون خونمون مستقیم که ازدربری جلومیره تو پارکینگ ازاونجاهم یه درمیخوره برای توی خونه سمت چپت پذیرای سمت راست هم حا ل میشه بعدشم یه آشپزخونه توی حال هم پله میخوره میره برای اتاق خوا ب ها حمام دست شویی آماده باخواهرم رفتیم برای جشن دخترخاله ام شش سال ازمن بزرگتره حسابدارم هست اسمشم ساراس یه داشش هم دارم که هشت ازم بزرگتره مهندس هم هست امابرای ادامه تحصیلش رفته انگیلیس اسمشم پرهام منم ته تغاری خانوادم رشته هم نقاشیه اسمم پریساس باالخره رسیدیم خیلی شلوغ بود درکل شب بدی نبود کلی رقصیدیم خوش گذروندیم امایکسرهام انقدرلیم بازی درآوردن که آدم حالش بهم میخورد یه پسره بود که فهمیدم دوست شوهردخترخالمه پسرباحالی تنهاپسری بودکه مثل آدم رفتارمی کرد موقعی که همه دورهم نشسته بودن تا سهیل یکمی برامون بخونه اونم رفت پیشش نشست خوندوای اونم صداش خیلی باحال بوداسمش مسعوده مدلم هست پسره یه هیکلی داره گنده تراز اون پسره که تودانشگاه بود قافشم جذابه دوباره یاداون دوتاچشم مشکی افتادم خدایاچرا انقدراین بشرانقدرمغروه اصالهمین طوری که راه میره باغرور راه میره

دانلود رمان جدال عشق

کلی خاطرخواه داره پسره تودانشگاه وای ولش کن همین طوری که داشتم به اون پسره فکرمی کردم به مسعودنگاه می کردم اصالحواسم به اون نبود غرق توفکرخیاالت خودم بودم وقتی ازفکردراومدم دیدم داره پوزخندمیزنه یاروفکرکرده داره درمورداون فکرمی کنم خدایاچی کارکنم اصالحواسم به این نبودحاالفکرکرده چه تحفه ام هستش خواهرم زدبهم گفت:بسه پسرمردم خوردیش من:کیا میگی خواهرم:همون که دوساعت ذل زدی بهش من:به کسی ذل نزدم من خواهرم:عمه من که دوساعت به پسرمردم داره نگاه می کنه.ازاون موقع که داره میخونه تاحاال داری یارونگاه می کنی بعداون وقت می گی کیامی گم پاشوببینم دیروقته بایدزودبریم من:بودیم حاالمن که چیزی ازخوندن اینانفهمیدم خواهرم:پاشوببینم مگه توفردا دانشگاه نداری من:چرادارم چه طور خواهرم:خوب پس پاشوبریم همین طوری توفردابازورپامیشی میری دانشگاه ساعتم نگاه کردم دیدم ازیکم گذشته پاشدم رفتم لباسم پوشیدم اتاق که اومدم بیرون دوباره بااین مسعودچشم توچشم شدم اونم داشت خداحافظی می کردکه بره رفتم طرف خواهرم ایناکه وایساده بودپیششون تامن بیام که بریم وقتی رسیدم ازهمه خداحافظی کردبه من که رسیدیکم نگام کردم باالخره خداحافظی کردرفتش ماهم خداحافظی کردیم اومدیم خونه

دانلود رمان جدال عشق

صبح باهزاربدبختی پاشدم رفتم دانشگاه وای صبح شنبه بایونسی داشتیم یه استادبی مزه که نگویه نفس درس میده بعدکالس عکس هافیلم های که دیشب گرفته بودم به بهاره نشون میدادم همین طوری که داشتم براش ازمسعودحرف میزدم بچه هام اومدن پیشمون انقدرمحوه حرف زدن بودم که وقتی سرآورم باالداشتم حرف میزدم پسره اومدردشدرفت توکالس حرف تودهنم خشک شدبچه ها همین طورداشتن می خندیدن برگشتم گفتم که من:کوفت چتونه خوب مگه چیکارکردم بهاره:هیچی عزیزم انقدرقشنگ یارودیدی حول شدی اصالاتفاق خاصی نیوفتادولی فکرکنم خودطرفم فهمیدکه حول شدی من:نه باباانقدرضایع بود مهسا:بیشترازاون چیزی که فکرش بکنی خودطرفم ازحول کردن توخندش گرفته بود باران:راست می گه پسره خندش گرفته بود بهاره:یعنی خاک خل بودن خودت جلوهمه نشون بده فاطمه:ولش کنین بابابنده خداراکاری نکرده برای همه اتفاق میوفته من:آقربون دهنت فاطمه جون به شما ام می گن دوست ولی خیلی بدشد جلوش گاف دادم بهاره :طوری نیست کاری که شده مهم این که االن فهمیدیم شنبه ها کالسش کجاست من:آفرین رشته شم که فهمیدیم کالسشم که میدونیم فقط مونده اسم فامیلش همین باران :اون که کاری نداره میشه اززیرزبون بچه هاکشیدبیرون

دانلود رمان جدال عشق

غزال:ولی ازحق نگذریم پریساخوب تیکه هابهم میاین باریک باسلیقت زهرا:راست می گه غزال به چشم برادری خوب تیکه برای خودش من :وای مرسی ازتعریفتون بهاره:بسه بسه دوباره نیشش بازشدیکی ازش تعریف کرد فاطمه:پری طرف اومد وقتی گفت همه سرهابه سمت کالسشون برگشت وای خداچه این لباس بهش میومدیه پیراهن چهارخونه های سفید قرمزپوشیده بودبایه شلوارجین مشکی این عضله هاش همش افتاده بودتواین لباس وای خدا چه جیگری شده بود غزال:بسه دیگه دیدزدن پسرمردم توام نیشت ببندپاشین بریم سرکالس وقتی این گفت همشون برگشتن سمت من من:خوب چتونه چرااین شکلی نگاه می کنیدمگه چی کارکردم بهاره:هیچی عزیزم پاشوتادوباره جلوش گاف ندادی این گه گفت پاشدم رفتیم سرکالس تاشش کالس داشتیم پدرمون بااین استادهای عتیقه دراومد روزها پشت سرهم میگذست کارهای ماهم سنگین ترمیشداالن که ترم اول بودیم انقدرکارمی کشیدن وای به حال ترم های دیگه نشسته بودم تومحوطه برای تربیت بدنی تاهمه جمع بشن بریم ورزشگا ه حیف که هیچ کدوم ازدوست هام نیستن آخه ساعت های تربیت بدنی مون باهم فرق داشت حوصله ام به شدت سررفته بودهمین طورکه داشتم فکرمی کردم صدای دعوادونفراومدبرگشتم دیدم پسره داره بایه

دانلود رمان جدال عشق

دختردعوامیکنه کنجکاوشدم ببینم سرچیه بحثشون دقت کردم دیدم صداشون هی داره بلندمیشه دختره:مگه من چیکارکردم پسره :دیگه چیکارمی خواستی بکنی دختره:به خداسجادمن بی تقصیرم من هیچ کارم پسره:تواگه من واقعادوست داشتی به بابامی گفتی حدعقل دختره:من دوست دارم امانمی تونم تورویه بابام وایسم پسره :پس دیگه همه چی تموم شد دختره:سجادتوروخدا آخه این که نامردیه پسره:اون موقع که بایدکاری میکردی نکردی فکراین جاشم می کردی حاالم این جانشین برای من آبغوره بگیره پاشوبروکه خودت خیلی خوب داری نشون میدی دختره:یعنی همه چی تمام شد پسره: نه همه چی شروع شدهمچین خودتی میزنی به نفهمی مظلومی من که دیگه توراخوب می شناسم دست برام خوب روشدپاشوببینم حال حوصلتوندارم دیگه ام دوربرم نبینمد وای دختره چی گفت اسمش سجاد چه باحال اصالفکرش نمی کردم اسمش این باشه حاالچرادعواشون شدپسره چه اعصبانی شده بود همچین دادمیزدکه من گفتم االن رگ گردنش پاره میشه خیلی اعصبانی بودآخه دختره چراانقدرگریه میکنه به ساعتم نگاه کردم دیدم وایییییییییی دیرم شده سریع اومدم بیرون خداراشکرسرویس نرفته بودولی دلم می خواست بفهمم که چراباهم دعواشون شده بود فکرکنم موضوع

دانلود رمان جدال عشق

 عشق عاشقی بودآخه یعنی پسره انقدردختره دوسش داره ولش کن به من چه بعدکالس رفتم لباسم بپوشم دیدم دختره یه گوشی نشسته داره هنوزگریه می کنه دلم براش سوخت یه لیوان آب بردم بهش بدم کمی آروم بشه بهش گفتم: من:عزیزم چیزی شده بیایکم آب بخورآروم بشی دختره:مرسی نه چیزخواسی نیستش بعدکه آب خوردتشکرکردم بهش گفتم من:اگه کمکی ازدست من برمیادبهم بگو دختره لبخندی زدگفت :مرسی عزیزم مشکل من ازدست کسی برنمیاد من :باشه عزیزم من پریسام خوشقتم ازآشناییت دختره:منم سولمازم مرسی پریساجون که بهم آب دادی من:خواهش می کنم گلم کاری نکردم داشتم لباس هام عوض می کردم که دوستش که یکی ازبچه های تربیت بدنی خودمون بوداومدتوگفت:وای سولمازبسه دیگه چقدرگریه می کنی سولماز:می گی چیکارکنم من بدون اون نمی تونم زندگی کنم دوستش:حاالپاشوبریم یه فکری می کنیم بعدش پاشدن رفتن باهم منم پشت سرشون رفتم که سوارسرویس بشم خسته کوفته رفتم خونه مهمون داشتیم عموم اینااومده بودن خونمون به همه سالم کردم رفتم تواتاق لباس هام عوض کردم اومدم پیششون بادخترعموم کلی حرف زدیم مسخره بازی درآوردیم دخترعموم گفت:

دانلود رمان جدال عشق

 حاالنفهمیدی سرچی دعواشون بود من:نمیدونم واقعاولی ازتوحرف هاشون یه چیزهای فهمیدم زهره:چی فهمیدی؟ من:فکرکنم عشق عاشقی بود زهره:جدی خوبه من:چی چی خوبه عاشقیا زهره:هان هیچی ولش کن دیگه چه خبرا من:خبرخواص دیگه نیست تاآخرشب موندن رفتن منم بعدازرفتنشون انقدرخسته بودم که سریع رفتم بخوابم که دوباره فرداکالس داشتم پریسا پریسا پاشودیگه مگه توکالس نداری صدای مامانم بودکه داشت صدام میکردنوق میزد باالخره پاشدم رفتم دست شویی بعدشستن دست صورتم رفتم دم کمدم نگاه کردم یه شلوارجین مشکی بایه مانتوکرم رنگ مقنعه مشکی پوشیدم رفتم دم آینه یه رژ زدم رفتم دنبال بهاره وقتی رفتیم دانشکاه موقع استراحت بین دوتا کالس به بچه هاگفتم من:راستی دیروزفهمیدم اسم این پسره چیه این که گفتم همشون برگشتن سمتم داشتم باگوشیم ورمیرفتم حرف میزدم وقتی سرم آوردم باال دیدم که همشون دارن من نگاه می کنند من:چیه چتونه ذل زدین به من بهاره:زهرمارخوب بگودیگه

دانلود رمان جدال عشق

 من:چیوبگم خب بهاره:میزنم توسرت خوب اسمش چیه من:کی باران:کوفت مارامسخره کردی اسم پسره دیگه خوب خره من:آهان فهمیدم حدس بزنیدچیه بعدش به صورت همون نگاه کردم خوب پس بگین دیگه بهاره:تقی .نقی.اسدا… جعفر بهش میاد من:نه خره این نیست که بهاره:خب بگودیگه من :اسمش سجاد باران:جدی بهش نمی خوره غزال:چرانمی خوره مگه چشه پسره باران:چیزیش نیست امابه قیاقش این اسم نمیاد مهسا:آره خوب راست میگه من فکرمی کردم اسمش چیزدیگه فاطمه:حاالتوازکجافهمیدی من:دیروزکه منتظرسرویس بودم بعدش کل ماجرابراشون تعریف کردم بهاره:خوب پس طرفمون کسی دوست داره من:آره انگاردختره بهش خیانت کرده فکرکنم باران:تامطمئن نشدی چیزی نگو غزال:راست میگه تامطمئن نشدی حرفی نزن بی خیال بچه من گشنمه پاشین بریم یه چیزی بگیریم بخوریم

دانلود رمان جدال عشق

همه باهم رفتیم سمت بوفه اونجاسولمازدیدم بچه بچه هاگفتم طرفمون این جاست مهسا:کیامی گی من:سولمازدیگه بعدشم آهانی باهم گفتن رفتیم سمتشون من:سالم سولمازجون سولماز:سالم عزیزم خوبی من:مرسی گلم توخوبی بهترشدی مشکلت حل شد سولماز:ای بدنیستم نه هنوزحل نشده من:اگه کمک خواستی بهم بگوها سولماز:باشه گلم مرسی فعالبااجازه من:خوش حال شدم دیدمت سولماز:منم همین طور بعدازین که رفت بچه همشون چپ چپ نگاهم می کردن من:چیه چتونه بهاره:آدم بارقیبش این طوری گرم می گیره من:وارقیب کجابودخره پسره دلش جای دیگه ولی من نمی تونم ولش کنم بهار:خب منگل جونم منم همین گفتم دیگه یارواالن نقش رقیب داره برای تو فاطمه:همچین می گه کمکت کنم آخه چه کاری ازدست توبرمیاد مهسا:میخوادبره باپسره حرف بزنه که توروخدادختره ول نکن زهرا:باباولش کنیددیگه یه چیزی گفت رفت بیاین بریم

دانلود رمان جدال عشق

غزال:اوه اوه پری سجاداومد برگشتم دیدم بله آقابادوستش اومدن سمت بوفه دانشگاه ما هم بعدازخریدکردن بچه ها رفتیم بریم بیرون که قهوه بهاردستم بود داشتم ازدرمیرفتم بیرون که بایکی برخوردکردم تمام قهوه ها ریخت رودستم وای خداچقدرمیسوزه سرم آوردم باالکه بادوجفت چشم مشکی مواجه شدم وای این که سجادهمین طورتوچشم هام ذل زده بود ازسوزش اشک توچشم هام جمع شده بوداماجلوش گرفتم گفتم مگه کوری آدم به این گندگی ندی چه خبرته نمی بینی دستم سوخت همین طوری داشت نگام می کرداین باعث شده بودبدتراعصبانی بشم دادزدم :باتوام اللم که شدی به جای معذرت خواهی ذل زدی توچشم هام سجاد:چته مگه چی شده ولت کنم تاصبح یکسره حرف میزنی من:تازه می گی چته واقعاکوری که نمی بینی چه بالی سردستم آوردی خیلی پرویی پسره نفهم سجاد:حرف دهنت بفهم مگه چی شده سوخته دیگه ازعمدکه نبوده که من:سوخته دیگه روتوبرم به جای معذرت خواهیته روکه نیست سجاد:خوب حاالبروزیرآب سربگیرخوب بشه من:خوب شدگفتی واالخودم نمیدونستم آدم به پروگی توزندگی ندیده بودم تاحاال سجاد:ببین بچه جون بروتاحالت جلوهمه نگرفتم من:عددی نیستی که بخوای حال من بگیری

دانلود رمان جدال عشق

سجاد:من عددی نیستم نشونت میدم حاال کاری می کنم که خودت پشیمون بشی اگه دوستش نیومده ببرتش بچه هاجلوی من نگرفته بودن یه دعوای درست حسابی باهاش کرده بودم وای دستم سوزشش خیلی بود رفتم گرفتم زیرآب سردخیلی میسوخت بچه هابرام نمک زدن مه تاول نزنه امابعدازچنددقیقه یه تاولی به دستم زدکه نگو اعصابم خرده دیگه نمی تونستم کاری بکنم چون دست راستم بودسره پرو ذل زده میگه چی شده خدایا این کیه دیگه سجاد: دختره پروهرچی دلش خواست داشت بارم می کرداگه حامدجلوم نگرفته بودحالیش می کردم دختره زبون درازانقدرخسته ام باسرعت میروندم برم سمت خونه وقتی رسیدم ماشین توحیاط پارک کردم رفتم همه مثل همیشه دورهم نشسته بودن سالم بلندباالیی کردم مامانم مثل همیشه باقربون صدقه اومدطرفم مامانم :خسته نباشیدپسرگلم بیابشین تابرات چیزی بیارم بخوری من:قربونت برم توام خسته نباشی وای خیلی گشنمه رفتم پیش بقیه نشستم ماسه تابچه ایم یه داداش بزرگترازخودم دارم که دکتره اسمش سیاوش بعدش منم که مهندس معماری ام بعدمنم خواهرمه که دوسال ازمن کوچیک تره دانشجوتربیت بدنی اسمش ساحل همین طوری توفکرخودم بودداداشم به شونم زدگفت

دانلود رمان جدال عشق

 سیاوش:کجایی شازده چه خبرا من:سالمتی کارخواستی نیست شماچه خبرآقای دکتر سیاوش :سالمتی داداش کوچیکه ساحل :داداش یه خبردارم برات توپ من:چی شده دوباره سیاوش: بسه ساحل به توچه که دخالت می کنی ساحل:یعنی چی به من چه بایدبهش بگیم که میخوان برن براش خواستگاری بایدبدونه یانه من:چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی میخواین چیکارکنید چنان دادی زدم گه مامانم ازآشپزخونه اومدبیرون گفت:چته سجادجان مادرچرادادمی کشی سیاوش :هیچی مامان شمابروبه کارت برس این دیونه شد مامانم باحرف سیاوش رفت توآشپزخونه بعدسیاوش باقیافه جدی روبه من گفت:چته چرا دادمیزنی ساحلم یه چرتی گفت ساحل:من چرت گفتم یعنی چی خوب راست می گم دیگه مگه دروغ گفتم سیاوش :بسه ساحل بایدیه کاری بکنیم اگه دست نجونبونی پنج شنبه میخوان برن برات خواستگاری من:واقعاکه من که گفتم نمی خوام فعالازدواج کنم حال طرف کی هست ساحل :دخترعمه عزیزمونه میخوان برن براش خواستگاری من:مهرنوش آخه اون لوس به من میخوره که من بخوام برم بگیرمش دختره چندش

دانلود رمان جدال عشق

سیاوش:هرچی که هست فعالمیخوان برن برات خواستگاری باباهم اگه خودت کسی معرفی نکنی برای مهرنوش میرن برات خواستگاری ساحل:خوب داداش بروباسولمازحرف بزن بریم خواستگاری من:دیگه همه چی بین من اون دختره تمام شده دیگه اسم اون جلومن نیار ساحل:واتوکه خیلی دوسش داشتی چی شدپس من:ول کن ساحل جان من خیلی خسته ام من رفتم تواتاقم به مامان هم بگین اشتهام کورشد سیاوش :باشه برو رفتم تواتاقم لباس هام درآوردم باالتنه لخت روی تختم درازکشیدم خدایاچرامن انقدربدبختم ازصبح تاحاالاز زمین زمان داره برام میباره دیگه این دختره چندش کجایی دلم بزارم به تمام اتفاق های امروزفکر کردم که نمیدونم کی خوابم برد انقدرخسته بودم که وقتی چشام بازکردم اتاقم تاریک تاریک بود ساعت گوشیم نگاه کردم دیدم ساعت هشت شبه وای خدای من چقدرخوابیده بودم رفتم دست شویی آبی به صورتم زدم رفتم بیرون دیدم همه هستن باباهم اومده سالم کردم رفتم پیش سیاوش نشستم ساحل:چه عجب بیداری شدی مگه چی کاری می کنی که انقدرخسته من:به توچ بچه پاشوبروبرای من یه چیزی بیاربخورم بدو مامانم:نه ساحل جان بشین االن میرم شام می کشم که بخوریم من:مامان جان توروخداپس زودترخیلی گشنمه

دانلود رمان جدال عشق

 بعدازاین که ساحل مامان رفتن میزبچینند بابام روبه من گفت بابا:چ خبرا پسرم من: سالمتی خبرخواستی نیست باباجان شماحالتون خوبه بابا:سجادبعدازشام میخوام باهات حرف بزنم خوبم پسرم من که دیگه رفتنیم من:چشم بعدازشام درخدمتم این حرف هارانزنیدبابادیگه سیاوش باچشم ابروبهم حالی که میخواددردموردچه موضوعی حرف بزنه مامان صدامون کردبریم شام بخوریم بعدازشام همه دورهم نشسته بودیم که بابام گفت بابام:سجادجان من مامانت تصمیم گرفتیم ازمهرنوش برای تو خواستگاری کنیم نظرت چیه من دلم میخوادقبلم ازمردنم دامادشدن توراببینم من:پدرمن من که گفتم که من حاالحاالهاقسط ازدواج ندارم نگفتم

دانلود رمان جدال عشق

دانلود رمان جدید

1.gif

تعداد صفحات:۵۸۹صفحه پرنیان،۲۴۳صفحه پی دی اف

قسمت دانلود

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۲۵۰ جار ۱۴۴۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

دریافت و درخواست رمان های جدید در کانال ما کلیک کنید