دانلود رمان جدید دانلود رمان توماژ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان توماژ

دانلود رمان توماژ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب توماژ : PDF|APK|EPUB

tomazh

1.gif نام کتاب رمان : توماژ
1.gif نام نویسنده : سحر
1.gifحجم رمان توماژ : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان توماژ :
رمان در باره مردیه به اسم توماژ …..توماژ یه مهندس سرامد با یه شرکت موفقه که بازحمت شبانه
روزی خودش ودوستش تونسته پیشرفت زیادی بکنه اما او یه هدف دیگه هم داره اون هم برنده
شدن تو یه مناقصه برای یه پروژه بزرگه که با همین بهانه به سرزمین مادری برمی گرده و با افرادی
شریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین زدن ….. اما در این بین اتفاقات زیادی می افته
و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش
طوفان های سهمگین می کنه ….پایان خوششریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین
زدن ….. اما در این بین اتفاقات زیادی می افته و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین
ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش طوفان های سهمگین در

دانلود رمان جدید

رمان جدید از سحر توماژ

مقدمه

دانلود رمان توماژ

همه ادم ها راز هایی دارن که درون پیچ و تاب سینه محفوظ نگه داشتن رازهایی که گاهی سوزاننده تر از هر اتشی است و هیچ چیز نمی تواند مرحمی بران باشد نه می توان ان را با کسی درمیون گذاشت ونه سینه دردناکت تحمل حفظش را دارد رازهایی که گاهی گفتنشان طوفانی به پا می کند و گاهی نگفتنشان خرمنی رو به اتش می کشه رازهایی که گاهی باید تا ابد پشت لبها محفوظ بماند و گاهی باید سوختن رو به جان خرید و پرده از راز سر به مهر سینه برداشت “به نام آن که شبنم را مرحمی برای دل خون گل سرخ افرید” فصل اول: پک محکمی به سیگارم زدمو از پس دود غلیظ و نفسگیرش که سیاهیش رو از دل نا آرومم گرفته بود به شهری که درست زیر پام هنوز زنده بود ومثل همیشه کام عمیقی از این همه سیاهی می گرفت خیره شدم….. از پشت شیشه مات و دودی اتاقم به آسمون دود گرفته چشم دوختم ….. گویی سیاهی همراه من بار سفر بسته بود و هم پای من به دل غربت زده بود …… غربتی که هنوزهم بعد از پنج سال برایم نشد عادت ، نشد روزمرگی …. مردمی که هیچ وقت براشون آشنا نبودم هیچ وقت همرنگشون نشدم ، اسمونی که هر روز با زبون بی زبونی سرکوفت نفس های عاریه ایمو با مه و غبار همیشگیش بر سرم زده .گویی هر روز یاد اور شده که سهمی از این اسمون و هوا نخواهم داشت … این شهر این اسمون این مردم مال من نبود ….. قلبم سنگین تر از همیشه گوشه سینم کز کرده بود و دستام حریصانه به تن زخمی همدم این روزام چنگ می زد ….. پوزخندی رو لبم نشست …. سیگار تنها همدم من که با سوختنش آروم می شدم….. آری باید می سوخت تا آروم شوم ….. تصویری بی رحمانه در نظرم جون گرفت و مشتم ناخوداگاه بهم گره خورد و نفس های سنگینم به شماره افتاد …… چشمم هوای باریدن کرده بود …. چه بد بود قانون گریه و مرد ….. چه بد که دستم کوتاه بود از چشمه اشکم تنها به خاطر مرد بودن ….. نر بودن ….. مرد بودم؟؟؟ پس این نم اشک در گوشه چشمام چی رو به رخم می کشید؟؟مگر مرد هم گریه می کرد؟ مگر کمر خم می کرد تو پیچ وتاب زمونه؟ مگر فرار می کرد از نیرنگ روزگار؟؟ کامی عمیق از همدمم گرفتم و حبس کردم نفسش رو بین لب های بستم ….. لب هایی که پنج ساله به مکر سرنوشت خاموش و اروم مونده ….. لب هایی که شرم کرد و بر خود قفلی زد از س

دانلود رمان توماژ

شرمساری از سر ناجوانمردی این آسمون …… لب خاموش شد و چشم گریست و دل سوخت از خنجرهای بی امان روزگار ….. با صدای در نفسمو پر صدا بیرون دادم و سیگارمو روی جاسیگاری رو میزم خاموش کردم -بیا تو پاکمهر با همون لبخند همیشگیش پا به اتاقم گذاشت ، با یه نگاه پی به اوضاع غیر عادی و خرابی حالم برد اما با همون لبخند و نگاهی اروم قدمی به سمتم برداشت و گفت: سالم رئیس سری تکون دادم که گفت: واهلل تو هیچیت به آدمیزاد نرفته توماژ ….. بعد اون همه دوندگی و نخوابیدنا باالخره به هدفت رسیدی و تونستی بین اون همه رقیب کله گنده مناقصه رو ببری بعد به جای بشکن و باال انداختن یهو غیبت زده و من بیچاره بعد از کلی دوندگی یادم افتاده رفیق مجنون من کجا می تونه رفته باشه از قهوه جوش قهوه ای برای خودش ریخت و من بی صبرانه منتظر شعله ور شدن این اتش زیر خاکستر موندم -بزرگ ترین شانس زندگیت بهت رو آورده اون وقت اومدی مثل دیوونه ها به بیرون زل زدی و افتادی به جون خودت و اون ریه بدبختت با سکوتم لبخند از لبهاش رفت و ابروهاش گره محکمی خورد و گفت: مگه همینو نمی خواستی ؟ چیزی ته دلم فرو ریخت ، چنگی محکم تر قلبم رو فشرد و گره دستام کورتر از قبل شد اون قدر که صدای ناله استخون هام تو تموم تنم پیچید ولی قفلی از لب هام باز نکرد ….. با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند و روبروم قد علم کرد و با جدیتی که تا به حال ازش ندیده بودم نگاهشو به نگاه غم زدم دوخت و غرید: چرا الل مونی گرفتی؟ مگه دنبال همین نبودی؟ مگه با فکر یه هم چین روزی پنج سال خواب و به خودت حروم نکردی؟ مگه بارها نقشه شو تو خواب و بیداری مرور نکرده بودی؟ چی شده که دوباره اومدی سراغ این خونه لعنتی؟ دنبال چی اومدی؟ بین این دیوارا پی کدوم روز خوشت گشتی؟ چرا دست از شکنجه خودت برنمی داری؟ فکم منقبض شد از سیلی بی رحمانه حرفای پاکمهرکه با مرور خاطرات تلخ این خونه به تن رنجورم می نشوند، چه بالیی سر این لب های خاموش اومده که این قدر محکم پای پیمانش مونده و حتی برای تسکین جای سیلی رفیقم تکونی به خودش نمی ده ….. چه بالیی سر صدایی

دانلود رمان توماژ

اومده که روزی به شادی بلند بود و امروز به غم روزهای تلخ گذشته ساکت و گوشه گیر به نظاره قفل های محکم دهانم نشسته …. پاک مهر کالفه و عصبی چنگی به موهاش زدو گفت: تو مرد این راه نیستی ….. بهتره فراموشش کنی ناخوداگاه اخمام تو هم رفت و قلبم به تپش افتاد اما لب هام….. سری تکون داد و گفت: من ترتیب یه جلسه رو با جانسون می دم …… مبلغ خوبی برای واگذاری بهمون می ده ….. بهتره تا دیر نشده بکشی کنار و به زندگیت برگردی قدم هاش که ازم دور شد صدامو از اعماق وجودم بیرون کشیدم و با صدایی دورگه غریدم: تو این کارو نمی کنی پوزخندی زدو نگاهشو از مشت گره کردم سر داد تا پایی که مثل همیشه عصبی رو زمین ضرب گرفته بود و در نهایت به چشمای خشمگینم چشم دوخت و گفت: کی می خواد جلومو بگیره؟ یه تای ابروشو داد باال و با لحن تمسخرامیزی گفت: تو؟؟ اشاره ای به پام کردو گفت: با اینا می خوای جلوی راهمو بگیری؟ مطمئنم اگه پنج دقیقه دیگه صبر کنم لرزش دستات هم شروع می شه و بعد تمام تنت شروع می کنه به لرزیدن طوری که هیچ کس نتونه ارومت کنه از چشمات یه رد سفید می مونه و یه تنی که اونقدر سرد و یخ بسته است اون قدر ناتوان که حتی نمی تونه جلوی زمین خوردنتو بگیره …… حتی نمی تونه جلوی لرزش هاتو بگیره ….. این جوری می خوای راهمو سد کنی ؟؟ قلبم با ضرب محکم تری خودشو به سینم کوبید و با هر برخوردش مهر تاییدی زد به حرفای رفیقی که امروز کمر به نابودی مردی بسته بود که سال ها قبل ویران شده بود و نابودی یه ویرونه برای هیچ کس افتخاری به دنبال نداشت …. دستای مشت شدمو تو جیبم فرو کردم تا لرزش نامحسوسشو از نگاه تیز بین پاکمهری پنهان کنم که ورق به ورق حالمو از بر بود.همه حواسمو دادم به صدام که نلرزه تا نشکنه کمر مردی که تنها داراییش غروری بود که ابلهانه هنوز باور داشت ذره ای از این دارایی با ارزش براش مونده که همین قطره می تونه سرپانگه داره مردی رو که وقتی نم اشک رو گوشه چشماش دید باور کرد دیگه چیزی براش نمونده …… مردبودن معنا نداشت وقتی غروری نبود ،پایی برای ایستادن و دستی برای مقابله وجود نداشت وقتی برخالف

دانلود رمان توماژ

رسم زمانه بر نامرد بودنش می گریست و با هر قطره مهری می زد به نامردی مردی که از مرد بودن تنها نرینگی رو به یدک می کشید -بهتره موقعیت خودتو فراموش نکنی پاک مهر ……. تو فقط شریک منی کمی چشماشو تنگ کردو با دلخوری بهم خیره شدو بدون اینکه کمی از موضعش عقب بشینه گفت: واقعا؟؟ ولی سهام شرکت چیز دیگه ای می گه رفیق ….. مهر خشک نشدش این حقو بهم می ده که به عنوان مدیرعامل اون شرکت، تصمیمی بگیرم که به نفع خودمو کارمندام باشه دستام ناتوان از مهار لرزش های لعنتی نگاه نگران پاک مهر رو به خودشون جلب کردن که کمی عقب رفت و من باز شکستم از این ترحم که تو نگاه شریکم موج می زد -قرصات کجاست توماژ؟ خشمی غریب مثل خون به رگ هام جاری شد که صدام رفت باال و پاهای ناتوانم جونی گرفت و قدمی به سمتش برداشتمو غریدم: تو سطل اشغال …… تا اومد حرفی بزنه گفتم: تنهام بزار …. همین حاال با صدای فریادم که از دیوارهای ساکت خونه به گوش می رسید قدمی به عقب برداشت و گفت: باشه می رم ….. اروم باش رفیق -شب که برگشتم می خوام با مهدوی حرف بزنم دیگه وقتشه دست به کار بشه ، بسه هرچی تنبلی کرده و پول گرفته دستای لرزانمو بیرون اوردم و با ناتوانی به موهام چنگ زدم تا شاید کمی اروم شم ومرحمی بشم برای چشمای نگران پاک مهر این بار زمزمه وار نالیدم : برو پاک مهر …. برو دستامو تو دستاش گرفت و گفت: برای این راهی که در پیش گرفتی باید محکم تر از این حرفا باشی مرد حسابی مرد بودن کنایه بود به کسی که حتی خودش به این واژه اعتقادی نداشت….. مگر مردبودم که حاال بخواهم حسابی و تمام کمال باشم؟؟؟

دانلود رمان توماژ

از کتش بسته ای قرص به دستم داد و گفت : جای اینا تو سطل اشغال نیست ….. فعال نیست نگاه نگرانشو بهم دوخت و من حرکت لب هاشو دیدمو نشنیدم حتی کلمه ای از حرف های همراه و همدم پنج سالمو…. اون قدر ناله بدنم بلند بود که راه می بست به روی هر صدایی ….. تصویری در نظرم جون گرفت که چشم برهم گذاشتم و زیر لب نالیدم …… لرزش دستام شدیدتر از قبل تنم رو به زانو در اورد و تن سرد زمین نوازشگر گرمای تنم شد …… صدای خنده ها تو سرم پیچید که سرم رو چنگ زدمو موهامو در حصار دستایی دراوردم که تکان هاش عرش خدایی رو به لرزه در می اورد…… تصویر دوچشم زیبا سیاهی نگاهمو شکافت که قطره اشکی بی امان از گوشه چشمم سرازیر شد…. مرد نبودم ….. نبودم…. *************** نگاهی به سالن مملو از جمعیت خونه انداختم ، با بی قیدی خودمو رو مبل رها کردم و چشم بستم به روی دنیای کثیف اطرافم ، صدای خنده های اغواگرانه و لوندانه دخترای کم سن و سال و نگاه های هرز پسرهایی که هر فرصتی رو غنیمت می دونستن برای نوشیدن از شهد کام دختران بی خبر که دل به زمزمه های عاشقانه یه مشت دروغگوی عیاش خوش کرده بودن مثل خنجری به جون اعصابم افتاده بود ، نفسمو پر صدا بیرون دادم و چشمام و بستم و لیوان مملو از نوشیدنی خنک رو تو دستم فشردم تا کمی کم بشه از حرارتی که وجودمو به اتش کشیده بود ، اتشی از جنس خشم، از جنس غیرتی که تموم رگ و ریشم رو به فغان دراورده بود …… دستی اروم تو موهام فرو رفت که چشم باز کردم ، همون چشم ها با همون لبخند کودکانه و سایه ای که عجیب رو سرم سنگینی می کرد -هنوزم نمی فهمم وقتی جنست از جنس این ادما نیست چرا اصرار داری تو جمعشون باشی؟ بوی الکل دهنش با عطر تنش تو سرم پیچید که اخمامو تو هم کشیدمو با دست به عقب هولش دادمو گفتم: تو که هم جنسشونی چرا نمی ری پیششون؟ حیف نیست؟ نگاهی به لباس کوتاه و بدن نمای تنش کردمو گفتم: این طور که معلومه خوب تونستی جذبشون کنی چهره مملو از ارایشش به انی رنگ خون شد و چشمای وحشیش اماده حمله به چشمام خیره شد و گفت: حتما بین ما اونی که پسر پیغمبره تویی؟

دانلود رمان توماژ

 با تمسخر خنده کوتاهی کردو نگاهشو به گوشه سالن دوخت ، نیازی نبود بچرخمو مسیر نگاهشو دنبال کنم . تیر بغض و کینه دختر بی پروایی که با نگاهش سعی در تحقیرم داشت به هدف خورده بود قلبم تیر کشید ولی حتی دردش هم از غرور نگاهم کم نکرد ، نگاهمو به چشمای گستاخش دوختمو با لبخندی قدمی به سمتش برداشتمو گفتم: مزه اش به مزاجت سازگار نبوده بانو؟ عطر تنش باب طبعت نبود؟ کمی به سمتش خم شدم و سرمو به گوشش نزدیک کردمو گفتم: شایدم نتونسته احساسات تو رو راضی کنه؟هوم؟؟؟ تنش لرزید و قدمی به عقب برداشت و با چشمای سرخ و لبریز از اشک بهم خیره شد که گفتم: ولی انگار بقیه راضین؟ شایدم تو نتونستی…. -خفه شو… فریادش تو صدای کر کننده موسیقی گم شد که سیگاری از رو میز برداشتمو با فندک نقرم روشنش کردمو راهمو به سمت در خروجی کج کردمو گفتم: خوشحالم از اینکه رو زنی مثل تو حساب نکردم سیما….. زن زندگی من نمی تونه هرزه باشه ….. قدم اولو که برداشتم با صدایی که هر لحظه اوج می گرفت و به خاطر بغض تو گلو می لرزید گفت:اینو یادت نره که تو منو به این روز انداختی توماژ با حرص به سمتش برگشتمو بازوی ظریفشو تو مشتم فشردمو ناله از سر دردشو نشنیده گرفتم و گفتم: اون نامه ها درست به اندازه پنجول کشیدن امروزت کودکانه بود ، فرارت مثل چوب حراجی که به تن و ابروت زدی احمقانه بود، با من لج کردی تا خودتو به لجن بکشی ؟ که این جوری به چشمم میای؟ چطور با مغز فندقیت فکر کردی که به این نتیجه ابلهانه رسیدی ؟ چطور فکرکردی من دست یه هرزه هرجایی رو با افتخار می گیرمو کنارم پای سفره عقد می نشونم و معشوقه هاش وبه جشن عروسیم دعوت می کنم؟ بغضش شکست و تنش به لرزه افتاد که گفت: من دوستت داشتم توماژ ،هنوزم دوستت دارم بی انصاف

دانلود رمان توماژ

 با چشمای شعله ورم اخرین مقاومتشو شکستم و غریدم: ولی من نداشتم هیچ وقت …… تو برای من پونه بودی احمق ….. اونقدر محترم اونقدر نجیب اونقدر قابل ستایش که حتی به خودم اجازه نمی دادم نگاهی جز نگاه یه برادر به خواهرش داشته باشم در بین اشکاش جیغ کشید: من نمی خواستم خواهرت باشم…. من می خواستمت ….. دستشو رها کردمو گفتم: هنوزم بچه ای سیما ….. چطور باید به دختری اعتماد می کردم که عاقبتش شد این؟ منکر پاکیت نمی شم ولی اینی که روبروم ایستاده این تنی که عطر ده نفر به خودش دیده نمی تونه تکیه گاه خوبی برای زندگی من باشه قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم: برگرد سیما ….. برادرانه می گم جای تو این جا نیست ….. برگرد شونه هاش لرزید و کمر خم کرد از تازیانه هایی که بی رحمانه به پیکرش وارد کرده بودم ، به سمت حیاط رفتمو درو بهم کوبیدم …… هنوز تصویر یه دختر بچه مدرسه ای با مقنعه مشکی و مانتو بلندش تو ذهنم زنده بود…. دختری که در دنیای کودکانه اش عاشق شد و یه طرفه اتش عشقش رو شعله ور کرد و قدم در راهی گذاشت که از پدرش کمر شکست و از مادرش یه زن فرتوت به جا گذاشت ، یعنی می دونه چی به سر خونواده آبرومندش اورده؟؟ از پدر خمیدش خبری داره؟ بارها خاطراتمو مرور کردم تا شاید پیدا کنم دلیل این دلبستگی دخترانه رو …… چنگی به موهام زدم که صدای گوشیم بلند شد، با دیدن اسمش لبخندی رو لبم نشست و موجی از گرما و ارامش به تنم تزریق شد -سالم بانو صدای خندش تو گوشم پیچید و عمق داد به لبخندم -سالم اقاهه ….. کمی صداشو پایین اوردو گفت: خوبی؟ دلم برات تنگ شده با طوالنی شدن سکوتم گفت:دلخوری؟ -نباشم؟ قرارمون چی بود؟

دانلود رمان توماژ

 -گرفتارشدم به خدا ، هرچی بهونه میارم بازم حریفشون نمی شم میگم ترم تابستونی برداشتم می گن یه روز این ور اون ور چیزی نمی شه -گفتی برنگردی اقات کبابت می کنه؟ خندیدو گفت: اینو که بگم سرمم به دستت نمی رسه خندمو قورت دادمو گفتم: عیب نداره وقتی نذاشتم تا سرکوچه هم بری یاد می گیری که دیگه پای قولت بمونی …. که امروز می ری فردا اینجایی؟؟ هوم؟ -بد نباش دیگه توماژ ….. همش دو روز نیست که اومدم -کمه؟؟ این بار سکوت اون بود که فاصلمونو پر کرد تا اومدم حرفی بزنم صدای مردونه ای تو گوشی پیچید: روژان کجا موندی دختر …..نمی خوای بیای؟ مِن مِن روژان که طوالنی شد گفت: نترس دختر جون سر جای خواب دعوا شده همه منتظر حَکَمِشونن اینو گفت و با صدای بلندی خندید و گفت: تا جنگ نشده بیا همین طور گیس گیس مویی که داره حروم می شه اینو گفت و رفت که صدای بسته شدن در تو نفس های تند ومضطرب روژان گم شد -داره شوخی می کنه توماژ ….. به خدا من… با لحن سرد وخشکی گفتم: من ازت توضیح خواستم؟ زیر لب نالید: توماژ… -بهتره بری تا جنگ نشده … عجیبه با این همه مشغله بازم دلت برای من تنگ می شه ….. نمی دونم چی جوری از زیر بار این منت بیام بیرون بانو ….. تو بگو چی جوری جبران کنم صداش می لرزید درست مثل دل من -به خاطر سیسمونی ریحانه اومدن ….. غریبه نیستن خاله ها و عموهامن…..

دانلود رمان توماژ

– گفته بودی همه باهم خواهر و برادرین ….. همینو گفته بودی دیگه ؟ -کنایه نزن …… به خدا ادمای بدی نیستن بعد زیر لب گفت: من چی کار کنم اینا با هم راحتن خب؟ نمی تونم خودمو تو پستو قایم کنم که خندم گرفت از غرغرای زیر لبیش ولی نذاشتم صداش بلند شه با تک سرفه ای لحن جدیمو پیدا کردمو گفتم: کاری نداری؟ -توماژ اوقات تلخی نکن دیگه مگه تو به من اعتماد نداری؟ -سرم درد می کنه روژان االن وقت خوبی برای این حرفا نیست تو هم برو تا این بار با هم نیومدن دنبالت -اره خب اشکال از منه که دلم برای بدعنقی مثل تو تنگ می شه و زنگ می زنم، اصال دنبال درد سرم، صد بارم چوب دل کوچیکیمو خوردم بازم ادم نمی شم -نه عیب از منه که اُملم اینو بگو -من کی این حرفو زدم اینا هم فردا پس فردا می رن خونشون ببینم دیگه چه بهانه ای داری -من این چند روزه کار دارم گوشیم خاموشه گفتم که بعد جای گله نباشه….. تهران می بینمت بدون هیچ حرفی قطع کرد ، کالفه نفسمو دادم بیرون وسیگاری روشن کردم که دستی رو شونم نشست -بیرون چی کار می کنی داداش؟ -دارم می رم خونه میای؟ اخماش رفت توهمو گفت: تو چرا باز این یه ذره پاچه رو به شلوار من زیادی دیدی؟ چپ چپ نگاهش کردم که گفت: روژان زنگ زده؟ با غیظ توپیدم: روژان خانم این صدبار بدون توجه به حرفم گفت:بازم زدی تو پرش؟ آدم نیستی بزاری دو روز رفته پیش خونوادش خوش باشه

دانلود رمان توماژ

با اخم بهش خیره شدم که گفت: مگه دروغ می گم هربار بنده خدا می ره شمال با خنده می ره زهرمارش می شه برمی گرده ، یه مهمون براش میاد کل هفته رو با توی کله خراب مکافات داره -صد سال هم بگذره من تئوری مسخره خواهر برادریشونو قبول ندارم….. بیاد خونه خودم، درست می شه چشم غره ای بهم رفت و گفت: بزار بیاد بعد براش نقشه بکش …. من که می دونم از جای دیگه ای پر بودی و الکی پرت به پرش گیر کرده ….. اشاره ای به در خونه کرد و گفت: دیدم که سیما…. -آرتین بس کن بی حرف دنبالم اومد و سوار ماشینم شدیم و راه افتادیم ، تمام شب رو به روژان فکر می کردم ، به بغضی که تو صداش بود ، به چشمایی که مطمئن بودم امشب از دست من باریده بود به صدایی که لرزیده بود و عجیب با دل بی قرارم بازی کرده بود….بارها صدای زنگ اس ام اسم بلند شد ولی پا رو دلم گذاشتمو با لجاجت حتی نگاهشون نکردم …. باید بر می گشت ….. !!!! ***************** با احساس سوزشی تو دستم چشم باز کردم و از دیدن اتاق سفید و پرستاری که باال سرم ایستاده بود اخمام تو هم رفت …… -رو ترش نکن رئیس اون طفلک گناهی نداره من اوردمت این جا پرستار بدون اینکه حتی کلمه ای از حرف های پاک مهر رو فهمیده باشه رفت که گفت: چند وقته قرصاتو نمی خوری؟ -برو به دکتر این خراب شده بگو بیاد می خوام برم دستاشو تو جیبش فرو کرد و با ژست خاصی اومد طرفمو کمی رو صورتم خم شدو گفت:دکتر این خراب شده به میل منو تو کاری نمی کنه گفته باید تا فردا بمونی می گی چشم -فکر نکن اینجا خوابیدم از پس تو یکی برنمیام خنده بلندی سر داد و گفت: رحم بفرما رئیس …..قبال صابون خشمتون به تن بنده حقیر خورده

دانلود رمان توماژ

خندم گرفت که گفت: مادرت زنگ زده بود خنده به آنی از لبام رفت که ادامه داد: گفتم جلسه ای سرت شلوغه و از این حرفا کلی اسمون ریسمون به هم بافتم تا قبول کنه که شاخ شمشادش از روی مشغله است که یاد مادرش نیفتاده باز درد بدی تو سینم پیچید که گفت: نگرانه توماژ -به زودی همه نگرانی هاش باهم برطرف می شه قبل از این که حرفی بزنه گفتم: از مهدوی چه خبر؟ چشم غره ای از تعویض موضوع بحث بهم رفت و کمر راست کردو گفت: دیشب باهاش حرف زدم حسابی تو نقشش فرو رفته اونقدر که ترفیع گرفته جنس خراب….. شده معاون شرکت یه جورایی دست راست مدیرعامل …… نبضش تو دستمونه لبخندی رو لبم نشست که گفت: توماژ مطمئنی ؟ به هر حال اون ……. -پاک مهر…… اون ادم برای من هیچی نیست ….. هیچی جز یه زخم که هر چی می گذره عفونی تر می شه می خوام ریشه این عفونتو بخشکونم…… هرچی زندگی کرده و خون همه رو کرده تو شیشه کافیه زیادتر از کوپنش اکسیژن حروم کرده نگاه ازم دزدید و گفت: ولی دکترت می گفت ….. -مهم نیست اون چی می گه مهم دل نااروم منه پاک مهر …… من این لکه سیاهو از دامنم پاک می کنم سری تکون دادو بدون هیچ حرفی رفت کنار پنجره که غرق شدم تو تک تک خاطراتم ودوباره ودوباره مرور کردم روزهایی که گذشت و ازش برام یه درد موند یه زخم یه نیش که تا مغز استخونمو به اتش کشیده …… با صدای در هردو به خودمون اومدیم ،پاک مهر نگاهی به دکتر کرد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت ، دکتر اروم به تختم نزدیک شد و گفت: باز که این ورا پیدات شده پسر لبخند کمرنگی زدمو گفتم: پاک مهر زیادی شلوغش کرده

دانلود رمان توماژ

صندلی رو کنار تختم گذاشت و روش نشست و نگاه تیزبینشو بهم دوخت و گفت : خب تعریف کن ببینم چی باعث شده باز این اتاق رو قرق کنی مرد جوان -می خوام برگردم هیچ تغییری تو نگاهش ایجاد نشد نه تعجب نه سرزنش نه حتی سوالی از دلیل این رفتن ، پا رو پا انداختو گفت: خب -وقتشه این ننگو از سرنوشتم پاک کنم -این یعنی قراره بری برای اینکه فکر می کنی مامور خدایی برای اجرای عدالتش لب گزیدم که گفت: قراره تو این سفر به چی برسی؟ -ارامش -اون ارامش کجای اون سرزمینه که داری برمی گردی؟ کجای نقشت به خودتم فکر کردی؟ کجای این اتشی که روشن کردی یه لیوان اب برای خنکی دلت کنار گذاشتی؟ – باالخره یه روزی باید این بازی تموم شه اینو شما گفتین یادتونه؟ اینکه با واقعیت روبرو شم -و واقعیت زندگی تو می شه انتقام یا همون چیزی که بهش می گی بازی ….. داری می ری به جنگ کسانی که حتی نمی دونن برای چی قراره سرشون اوار بشی …… خنجر می کشی و کسی نمی دونه چرا، این از نظر تو معنی ارامش داره؟ با این برنامه می خوای به ارامش برسی؟ زیر نگاه نافذش سرخم کردمو گفتم: واقعیت زندگی من این کابوسای لعنتیه ….. لرزش دستامه این قرصایی که شده آفت جونم ….. واقعیت زندگی من کسیه که داره اون سر دنیا زندگیشو می کنه و حتی خبر نداره من تو این شهر نفرین شده چی می کشم ،چند بار اسیر این اتاق شدم ؟ واقعیت این دردیه که امونمو بریده ، خُره ای که ذره ذره وجودمو نابود می کنه ……. باید شریک بشه تو دردام باید بسوزه تو اتشی که خودش روشن کرده باید بچشه زهری که پنج ساله ذره ذره به کامم ریخته عینکشو جابجا کردو گفت: تو اینایی که گفتی من ارامشی نمی بینم مرد جوان ، تو اول باید خودتو باور کنی کابوساتو باور کنی ……… باید به حرفای من برسی بعد بری به جنگ دیگران با این

دانلود رمان توماژ

دستای لرزان نمی تونی هیچ شمشیری دستت بگیری ،این تن نحیف طاقت هیچ زرهی رو نداره وتو بدون زره بازنده این بازی هستی…… کمی مکث کردو ادامه داد: به بازیگرای این بازی فکر کردی؟ تا کی می تونی از پشت پرده زهر به کامشون بریزی؟ تا کی می تونی پشت نقاب پاک مهر پنهان شی؟ -پاک مهر نقاب من نیست ….. شریکمه این ماجرا برای هردومون پر از سوده اون می تونه پول رو پولش بزاره و من …… می تونم باالخره به جایی که بهش تعلق دارم برگردم دکتر لبخندی تحویلم داد و از جاش بلند شدو گفت: بهتره بخوابی فردا روز قشنگ تریه برای ادامه گپ و گفتمون -ولی من نمی تونم زیاد این جا بمونم اخر این ماه باید برگردم -پس بهم ثابت کن می تونم بیمارمو راهی سفری کنم که توش پر از خطره ….. قانعم کن که دیگه وقتشه دستتو از دستم دربیاری و خودت رو پای خودت بایستی مثل همیشه دستمو به گرمی فشرد و از اتاق بیرون رفت !!! تلفن و که قطع کردم نگاه سرزنشگر پاک مهر روم ثابت موند که گفتم: باز چی شده رئیس بعداز این؟ -دکترت می گفت از وقتی مرخص شدی نرفتی پیشش با بی خیالی شونه ای باال انداختمو به پشته صندلیم تکیه زدمو گفتم: قرارای ما همیشگی نبود ؟ بود؟ با حرص به سمتم اومدو گفت: نه نبود ولی تا بهبودی کاملت باید بری ،اینه قرارمون رئیس به صورتش که کامال روم تسلط داشت نگاه کردمو گفتم: من خوبم ….. بلیط گرفتی؟ نفسشو پر صدا بیرون داد و گفت: عجله ای نیست اخمام گره محکمی خورد که گفت: منو از این قیافه جذابو مکش مرگمت نترسون تا نری پیش دکتر تا خیالمو راحت نکنه از بلیط خبری نیست -انگار باورت شده اقا باالسرمی پاک مهر

دانلود رمان توماژ

با دلخوری نگاهم کردو گفت: نه نیستم تکیشو از میز برداشتو گفت: من هیچی نیستم …..حتی شک دارم رفیقت باشم که اگه بودم شاید محرم این راز سربه مهرت که هربار تورو به مرز جنون می رسونه می بودم چیزی درونم فروریخت و سنگی راه گلومو بست ،لجوجانه بغضمو پس زدمو با خنده ای کوتاه گفتم: بعد پنج سال به این نتیجه رسیدی که رازی هست ؟ که باید کنجکاوی کنی؟ چپ چپ نگاهم کردو گفت: تو این پنج سال به حرمت قولی که داده بودم لب از لب باز نکردم ، حال خرابتو دیدم نگفتم چرا ، هربار لرزیدی هربار اسیر اون تخت شدی هر بار اشک تو وسط اون حال خرابت دیدمو دم نزدم چون قول داده بودم حرف نزنم نپرسم نگاه ازم گرفتو گفت: اون روزا برام مهم نبود من یه جای خواب می خواستم یه کار نصفه نیمه که بتونم تو غربت گلیممو از اب بکشم بیرون ،برام مهم نبود هم خونم مجنون بود، که چی بهش گذشته ،که من باید در ازای پول کرایه خونه مراقبش باشم لبخند تلخی رو لبم نشست از یاداوری روزهای نه چندان دور ، هردو گریزان از وطن ،هردو پر از حرفهای ناگفته با لب های بسته ،هردو ….. پاک مهر به سمت پنجره رفت و بیرون خیره شد درست مثل همیشه ، مثل تمام روزهایی که هرکدوم در دنیای خود غرق می شدیم من غرق در خاطراتم و پاک مهر……. بین اون همه خونه و ماشین دنبال چی می گشت این همدم پنج ساله ؟؟ -ولی بعد از یک سال این هم خونه دیگه برام یه هم خونه ساده نبود دیگه برام سخت بود بی تفاوت بودن نسبت به مردی که هنوزم مثل روزهای اول می سوخت می لرزید فریاد می کشید و اشک می ریخت نگاه مهربونشو بهم دوخت و گفت: منو محرم ندیدی تا شریکم کنی تو آتش دلت ، رفیق ندیدی تا سهمیمم کنی تو دردت …… لبخند تلخی رو لبهاش نقش بست و گفت: ولی به عنوان یه هم خونه یه همکار و شریک بهت اجازه نمی دم خودتو به نابودی بکشونی با قدمی خودمو بهش رسوندم و دستمو دور شونه های پهنش حلقه کردمو گفتم: دیوونگی من به تو هم سرایت کرده مرد حسابی ؟ کی گفته محرم نیستی ، رفیق نیستی؟ هوم؟

دانلود رمان توماژ

کمی ازش جداشدمو گفتم: حرف دلم جار زدنی نیست رفیق که اگه بود این جا نبودم …… یه روز می فهمی …. همه می فهمن!!!! *************** *************** نگاهی به اخم های درهمش کردم و دلم ضعف رفت از دست پیشی که گرفته بود -در داشبردو بازکن پشت چشمی برام نازک کردو اروم به جلو خم شد وداشبورد وباز کرد و با دیدن تک گل سرخی که براش گرفته بودم لبخند کمرنگی رو لبش نشست ولی لجوجانه درشو بست و گفت: با این کارا حرفات یادم نمی ره -نبایدم بره بانو زیر لب شروع کرد به غر زدن : سفرمو زهرمارم کرده اون وقت می خواد با یه شاخه گل سرو تهشو هم بیاره صبر کن برسیم خونه صدای خندم بلند شدو دستای ظریفشو تو دستام گرفتم که با بدخلقی دستشو عقب کشید و گفت: بخند واقعا حال و احوالم خنده دارم هست زیر چشمی نگاهش کردم …. دلخور بود…. ضبط و روشن کردمو گفتم: من با این گل چیزی رو ماست مالی نکردم حساب این گل جدا حساب بد قولی جنابعالی هم جدا بانو کمی عقب نشینی کردو زیر لب گفت: خب وقتی مامانم نمی زاره بیام چی کار کنم ؟ -چه خبرا؟ لب برچیدو گفت: من بمیرمم دیگه به تو هیچی نمی گم -می گی تا خونه از هر ترفندی برای کشوندن بحث به حرفای اون شبمون استفاده کردمو و همش مثل تیری به سنگ خورد ، روژان این بار کامال شمشیرو از رو بسته بود و به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت ،کالفه ماشینو جلوی در ساختمون نگه داشتم و به سمتش برگشتم که گفت: میای باال؟

دانلود رمان توماژ

 سری تکون دادم که از داشبرد گلشو برداشت و جلوتر از من رفت…. ماشینو قفل کردمو پشت سرش وارد ساختمون شدم ، بی حرف کنار هم از پله ها باال رفتیم ، تو سرم هزارتا سوال بی جواب رژه می رفت و مقاومت روژان وطفره رفتناش تیشه به ریشه اعصابم زده بود ، فکرای جور واجوری تو ذهن خستم باال پایین می شد کالفه دستی به موهام کشیدم که روژان زیرچشمی نگاهی بهم کرد ولی به روی خودش نیاورد …… کلیدو تو در انداختم وخواستم اولین قدمو بردارم که استین لباسمو کشیدو با اخم ظریفی به چشمای متعجبم خیره شدو گفت: بیست و هفت سالته هنوز نمی دونی خانما مقدم ترن؟ خندم گرفت از ترفند دخترانه محبوبم برای از بین بردن فاصله ای که ناخواسته داشت بینمون می افتاد ،می دونستم با پیش کشیدن یه کل کل قدیمی می خواد منو از فکرای سیاهم دور کنه ….. با یاداوری روزای اول اشناییمون لبخندی رو لبم نشست ، دو جوون مغرور که حتی حاضر نبودن ذره ای از موضعشون کوتاه بیان و کل کل هایی که کم کم به خاطره های خوش تبدیل شد ،خاطره ای که امروز پر کرد فاصله ای که می رفت تا با افکار من عمق بگیره…. یه تای ابرومو دادم باال و گفتم: حق تقدم با بزرگتره جوجه کوچولو خنده قشنگی کردو گفت: باشه کیفتو بردار تو اول بروتو بابابزرگ با اشاره اش به پشت سرم بی حواس چرخیدم که با چابکی از زیر دستم رد و شدو رفت تو و گفت: تو کیفت کجا بود بابابزرگ؟ صدای خندش خونه سردی که تو این چند روز خالی از هوای زندگی شده بود رو زنده کرد و به دلم رنگ و لعاب محبت زد ، با شیطنت چشمکی زدو با ژست خاصی رو مبل پذیرایی نشست و پاهای ظریفشو رو میز گذاشت با لحن خاصی گفت: زود برای ما قدری شربت بیاور تا ندادم زندان بانان دلی از عزایتان در بیارن دست به کمر سمتش چرخیدمو گفتم: بد نگذره می خوای پاهاتم ماساژ بدم؟ با نگاهش وراندازم کرد و یه تای ابروشو باال داد و گفت: گستاخ تر از اونی هستی که نشان می دهی ،ملیجک و این همه بی پروایی؟ پشت چشمی نازک کرد و با اشاره ای به پاهاش گفت: این کار بزرگان است نه تو بعد دستاشو بهم کوبیدو گفت: سرب داغ در حلقش بریزید

دانلود رمان توماژ

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب توماژ : PDF|APK|EPUB

تعدادصفحات:
۴۴۵ پی دی اف،۲۳۱۹ جار

قسمت دانلود

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۶۵۳ جار۵۹۵۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان توماژ باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
4 از 2 رای
 
بازدید : 160 بار بار دسته بندی : توماژ تاريخ : ۱۴ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

13 − 8 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،