دانلود رمان جدید دانلود رمان تولد یک احساس باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان تولد یک احساس باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب تولد یک احساس : PDF|APK|EPUB

gi9ksox20kub
1.gif نام کتاب رمان : تولد یک احساس
1.gif نام نویسنده : ریحانه لشکری
1.gifحجم رمان تولد یک احساس : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان تولد یک احساس :
این رمان درباره زندگی عجیب دختری به اسم تانیاست … دختری دورگه با
مادری فرانسوی و پدری ایرانی .. مادرش بر خلاف مادر های دیگه خوش
گذران است و تصمیم میگیره که از همسر و دخترش جدا شود و به کشور
خودش برگردد . بعد از جدا شدن از اشکان و تانیا ، تانیا سعی در عوض
کردن وضع زندگی پدر و خود میکند و تصمیم میگیرد ………
برج داشتیم.همیشه میگفتم خوش به حال سارا یه مامان ایرانی داره
مهربون.. با محبت.. حتی به من هم که دخترش نیستم کلی محبت
میکنه..اهی سوزناک کشیدم. کاش مامان منم ایرانی بود … ولی مامان
من فرانسوی بود و درواقع دو رگه محسوب میشم . چهره ام ترکیبی از
مامان باباست ولی بیشتر شبیه بابام شدم رنگ چشمام قهوه ای بود و
موهام قهوه ای تیره مایل به خرمایی.. بابام هم جذاب بود.. چشماش قهوه
ای بودن و موهای خرمایی حالت دار و لب و بینی متناسب . مامان من
وقتی ۱۵سالش بود منو به دنیا اورد باباهم اون موقعه ۱۷سالش بود آخه
جریان داره وقتی بابا ۱۶سالش بود با خانوادش برای یه سفر تفریحی به
فرانسه رفت بابام اونجا با مامانم دوست میشه و بعد هم طبق گفته های
مامان .. … یه هو متوجه میشه که .. بعله مامانم روی من باردار میشه
بابام هم مجبور میشه که با مامانم ازدواج کنه اخه وقتی مامان به بابا این
خبر رو میده پدر بزرگم هم بوده که اون مجبورشون میکنه.. البته خیلی
ناراحت بود از این اتفاق و کلی با بابام بد میشن… ولی از اونجابی که
مامانم مسیحی بوده و بابام مسلمون مجبور میشن که عقد موقت()کنن چون نه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ریحانه لشکری تولد یک احساس

نام کاربری نویسنده: ریحانه لشکری نام رمان: تولد یک احساس ژانر: اجتماعی ، عاشقانه با صدای زنگ گوشی از افکار خودم بیرون اومدم نگاهی به صحفه ی گوشی کردم سارا بود جواب دادم الو؟ -الو سالم تانیا خوبی؟ -اره مرسی چه خبر؟ -سالمتی … هییم…تانیا پاشو بیا خونمون حوصلم سر رفت

دانلود رمان تولد یک احساس

-قربونه حوصله ی همیشه سر رفته ی تو… باشه ی نیم ساعت دیگه میام – خییلی ماهی ب*و*س ب*و*س خداحافط -خداحافظ بلند شدم قبل از اینکه برم خونشون ی دوش بگیرم خونه سارا ایناهم تو برج ما بود و خونه هامون به هم نزدیک بودن خونه ی سارا اینا پنت ه*و*س بود ماهم یه خونه ۱۸۰متری تو سعادت اباد تو همون برج داشتیم.همیشه میگفتم خوش به حال سارا یه مامان ایرانی داره مهربون.. با محبت.. حتی به من هم که دخترش نیستم کلی محبت میکنه..اهی سوزناک کشیدم. کاش مامان منم ایرانی بود … ولی مامان من فرانسوی بود و درواقع دو رگه محسوب میشم . چهره ام ترکیبی از مامان باباست ولی بیشتر شبیه بابام شدم رنگ چشمام قهوه ای بود و موهام قهوه ای تیره مایل به خرمایی.. بابام هم جذاب بود.. چشماش قهوه ای بودن و موهای خرمایی حالت دار و لب و بینی متناسب . مامان من وقتی ۱۵سالش بود منو به دنیا اورد باباهم اون موقعه ۱۷سالش بود آخه جریان داره وقتی بابا ۱۶سالش بود با خانوادش برای یه سفر تفریحی به فرانسه رفت بابام اونجا با مامانم دوست میشه و بعد هم طبق گفته های مامان .. … یه هو متوجه میشه که .. بعله مامانم روی من باردار میشه بابام هم مجبور میشه که با مامانم ازدواج کنه اخه وقتی مامان به بابا این خبر رو میده پدر بزرگم هم بوده که اون مجبورشون میکنه..

دانلود رمان تولد یک احساس

البته خیلی ناراحت بود از این اتفاق و کلی با بابام بد میشن… ولی از اونجابی که مامانم مسیحی بوده و بابام مسلمون مجبور میشن که عقد موقت)صیغه(کنن چون نه مامانم راضی میشد دینشو عوض کنه نه پدربزرگم )پدرمامانم(و به زور قبول کرد که مامانم با بابام ازدواج کنه تنها شرطش هم این بود که مامان مسلمون نشه در غیر اینصورت طرد میشه خالصه این شد جریان ازدواج مامانو بابام ولی مادر های ایرانی یه چیز دیگه هستن.. نمیدونم چطور توصیف کنم خییلی مهربونن ولی من مامانم همش به فکر خودش و خانوادشه به فکر خوش گذرونی.. حاضره منو سال تا سال نبینه ولی با خواهراش بره خرید …انگار نه انگار که من بچه اشم مامان سالی ۱یا ۲ بار میره فرانسه و به خانوادش سر میزنه ومنم باهاش میرم خانواده ی مامان همش منو تحقیر میکنن میگن تو بچه مسلمونی اخه آدم با نوه اش یا با بچه اش مثل دشمن رفتار میکنه؟بس که بهم زخم زبون زدن دیگه تصمیم گرفتم امسالو نرم وقتی میرم اونجا دلم خون میشه تا برگردم .رفتم تو حموم یه دوش گرفتم سریع اومدم بیرون و موهامو خشک کردم و رفتم از تو کمدم ی تونیک آبی آسمانی رنگ پوشیدم با شلوار اسپرت مشکی و ی شال آبی صندل های انگشتیمو پام کردم و رفتم تو آسانسور و طبقه ی ۳۰ رو زدم و قتی رسیدم دم خونشون زنگ رو زدم و مامانش در باز کرد :سالم تانیا خانم چطوری؟ -ممنون ببخشید مزاحم شدم -نه خواهش میکنم عزیزم این چه حرفیه میزنی سارا گفت قراره بیای بیا تو با اجازه ای گفتم و رفتم داخل سارا اومد جلومو گفت:به به رفیق بی وفای ما چطوره؟بیا بریم تو اتاقم رفتم تو اتاقش یکم باهم حرف زدیم تا سارا گفت:قراره کی بری فرانسه؟

دانلود رمان تولد یک احساس

-من امسال نمیرم ولی مامانم قراره هفته ی دیگه بره -اااچرا نمیری؟ -اصال دوست ندارم برم تحقیر های خانواده مامانمو بشنوم و بیام دیگه خسته شدم از قدیم هم گفتن دوری و دوستی -یعنی مامانت چیزی بهشون نمیگه؟ -نه بابا مامانم اتفاقا طرفداری اوناهم میگیره انگار من دشمن خونیشونم تنها کسی هم که طرفداریمو میکنه پسر خالمه -اوه اوه پس جالب شد حاال چند سالش هست این پسر خاله ی شما؟ ۱۸- -خوشگله؟ -آره چه جورم -به به پس یعنی دوستت داره؟ -سارا بس کن این مزخرفاتو نگو االن وقت شوخیه؟ -مگه من شوخی کردم؟ -اگه هم نکردی ولی چرت گفتی؟ -وااا کجای حرف من چرت بود؟ -سارابی خیال -باشه باشه- میدونی این شانس منه که مامان بی مهر دارم وگرنه خاله هام که این طور نیستند -بابات چی؟ -نه عاشق بابامم یعنی هرچی بی مهری از مامانم میبینم بابام جبران میکنه -میگم مامان و بابات چند سالشونه؟ -بابام۳۲ و مامانم۳۰

دانلود رمان تولد یک احساس

-چه جالب اون وقت ی دختر ۱۵ساله دارن؟ -دلم واسه بابام میسوزه -چرا؟ -نمیدونم ولی خب از زنش شانس نیاورداین همه زن فرانسوی خوب بعد باید مامانم زنش بشه؟ -احمق اگه بابات با مامانت ازدواج نمیکرد که تو اون دنیا بود -ولی عجیبه ها تا االن مامان شوهرشو تعویض نکرده ها و دوتایی زدیم زیر خنده سارا گفت چرا؟ -خب اونجا فرهنگشون این طوری که اگه از شوهر یا زنشون خسته شدن توافقی ازهم جدا میشن یکیش مثل دختر خاله ی مامانم تا االن ۳تا شوهر تعویض کرده و ازهر کدومشون هم ی یادگاری داره -منظورت بچه اس؟ -آره دیگه خب من دیگه برم -کجا؟ -خونه -حق نداری بری تا شام نخوردی -نه سارا باید برم دیگه االنا بابا میاد -نوچ نمیزارم هر وقت شام خوردی بعد میری -خیلی خب باشه بعد از شام رفتم خونه باباهم اومده بود از پریدم بغلش عاااااشقش بودم که گفت:دختر تو هنوزبزرگ نشدی که با این هیکلت میپری بغل من؟ نع بابایی من واسه تو همیشه بچه ام گونه امو کشیدو گفت:دختر کوچولوی خودمی بلند شدم رفتم تو اتاقم تا لباس هامو عوض کنم بابا با شریکش آقای محمدیان ی شرکت ساختمان سازی داشتن وضع مالی مون هم میشه گفت خوب بود نه خییلی پولدار بودیم نه متوسط رفتم تو پذیرایی بابا مشغول تلوزیون دیدن بود و مامان هم ی گوشه رو مبل نشسته بود و سرش تو لپ تابش بود منم نشستم پیش بابا و مشغول تلوزیون دیدن شدم فیلم قشنگ و هیجان انگیزی بود کم کم دیگه داشت خوابم میبرد نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱بود به بابا و مامان شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم و تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد ساعت ۳ از شدت تشنگی بیدارشدم بلند شدم برم آب بخورم که صدای مامان باعث توقفم شد. مامان : اشکان من تصمیم خودمو گرفتم میخوام برم تانیا هم میزارم پیش خودت

دانلود رمان تولد یک احساس

بابا:بروکسی جلوتو نگرفته تو اگه بخوای تانیا رو با خودت ببری من نمیزارم تو کی براش مادری کردی؟بودونبودت تو زندگیش تاثیری نداره. -خییلی خب پس هفته ی دیگه که من خواستم برم میریم صیغه رو فسخ میکنیم -باشه قبوله دیگه به ادامه ی حرفاشون گوش ندادم دلم گرفت یعنی دیگه هیچ وقت مامانمو نمیبینم؟با اینکه همش بهم بی مهری میکرد مامانم بود ی جورایی دوستش داشتم قید آب خوردنو زدم نشستم رو تختو اشک ریختم اخه خدایااا گ*ن*ا*ه من چی بود که از مادرشانس نیاوردم؟چرا من نباید واسه مامانم تو زندگیش مهم باشم؟انقدر گریه کردمو از به خدا گله کردم تا خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم اصال اشتها نداشتم صبحانه بخورم رفتم تو پذیرایی مامان داشت ی فیلم خارجی نگاه میکرد دوست داشتم این ۶روز آخرو پیشش باشم نگاهی بی تفاوت بهم انداخت و گفت :چشمات چرا قرمزه؟نتونستم جلوی بغضمو بگیرم بهش گفتم مامان داری میری؟-آره چطورمگه؟ -واسه همیشه؟ -اره -یعنی من دیگه نمیبینمت؟ -نمیدونم -مامان میشه نری؟ حالت نگاهش عوض شد میشه گفت ی جور دلسوزی که تا حاال ازش ندیده بودم تونگاهش موج میزد گفت :نه نمیشه باید برم ولی هر وقت دلت تنگ شد میتونی باهام تماس بگیری تو دلم گفتم :همش همین؟؟؟؟فقط بهش زنگ بزنم؟؟

دانلود رمان تولد یک احساس

یعنی اون دلش واسم تنگ نمیشه؟بلند شدم رفتم تو اتاقمو درو بستم این ۶روز مثل برق و باد گذشت امشب مامان ساعت ۱۱به فرانسه پرواز داره نگاهی به ساعت کردم ساعت ۸بود و مامان ساعت ۹حرکت میکردبره فرودگاه با خودم گفتم بهتره این۱ساعتو پیشش باشم همش به چهره اش نگاه میکردم چون این آخرین باری بود که میدمش اون که دل تنگ من نمیشه بیاد بهم سر بزنه به بودن مامان پیشم عادت کرده بودم از اینکه قراره نبینمش واهمه داشتم اشک تو چشمام جمع شده بودو بغض گلمو میفشرد باالخره ساعت ۹شد و آیفون به صدا دراومد مامان بلند شد و توی آیفون نگاه کرد و گفت : تاکسیه و،وسایلشو جمع کرد و رفت مامان رفت منم باید عادت میکردم به این زندگی و ازش دل میکندم برام سخت بود فراموشش کنم خییلی سخت بود. ۱ماه بعد تولد

دانلود رمان تولد یک احساس

از رفتن مامان یک ماه میگذره و حال منم بهتر شده بود بابا هم از اون موقع بیشتر بهم توجه میکرد و منو سعی میکرد با بیرون بردن سرگرمم کنه منم سعی میکردم که ناراحتیمو بروز ندم که بابا ناراحت بشه. صدای گوشی اومد بابا بود جواب دادم -الو سالم بابایی-سالم خوبی عزیزم؟-آره بابایی جونم تو خوبی؟-آره عزیزم زنگ زدم بهت بگم که وسایلتو جمع کن واسه ۳روز قرار بریم شمال منم از خدا خواسته قبول کردم گفت:پس من منتظرتم تا نیم ساعت دیگه در خونم-باشه -فعال-خداحافظ گوشی رو قطع کردن خوش حال بودم باال خره قرار بود بعد از یک ماه برم سفر تو کوله ام وسایل مورد نیازو گذاشتم رفتم از تو کمدم لباسامو در آوردم ی تیپ اسپرت سبز فسفوری و سرمه ای زدم بعد از اینکه دیدم کامل وسایلمو جمع کردم رفتم تو پذیرایی نشستم که بعد از ۳-۴دیقه صدای آیفون اومد بابا بود بهش گفتم االن میام پایین رفتم پایین بابا توجنسیسش منتظر من نشسته بود آخی الهی بمیرم چقدر تنهاست رفتم در ماشینو باز کردم و سوار شدم -سالااام بابایی خوجلم چطوره؟ -سالاام خااانم خوبی دخترم؟ -اره بابایی جونم بزن بریم بابا حرکت کرد منم دیگه سعی کرده بودم مامانو فراموش کنم

دانلود رمان تولد یک احساس

و تا ی جاهایی هم موفق شده بودم یکم حالم بهتر شده بود برای اینکه جو رو عوض کنم هم بابارو بخندونم و هم بدونه من دیگه ناراحت نیستم نیستم گوشیمو در آوردم بهترین و با مزه ترین جوک هامو گفتم و بقیه راهو هم اهنگ گوش کردیم و حرف زدیم دوست داشتم به بابا بگم که ی زن دیگه بگیره آخه بابا چی گناهی کرده؟هم جونه هم بزنم به تخته خوشگل و خوشتیپ و وضع مالیش هم که خوبه باید ی زن بگیره که هم برای خودش زن زندگی باشه و هم بتونه برای من مادری کنه و بتونه جای مادر نداشته ام رو برام پر کنه من که مامانم باهام خوب نبود حداقل ی نا مادری خوب داشته باشم تو همین فکر بودم که بابا جلوی در ویال نگه داشت و گفت :تانیا خانم نمیخوای پیاده بشی؟-چرا چرا االن پیاده میشم یه ویالی کوچیک جلوی دریا تو رامسر داشتیم گاهی وقتا میومدیم اینجاتصمیم گرفتم امشب یا فردا این موضوع رو به بابا بگم. پیاده شدیم و وسایلو بردیم داخل بعد از اینکه وسایلو بردیم تو و چیدیم بابا گفت: -من یه یک ساعتی میرم بخوابم خسته ام -باش نگاهی به ساعت کردم ساعت ۵ بود. منم توی اون موقعیت بهترین سرگرمی این بود که برم تلوزیون ببینم تلوزیون رو روشن کردم و نشستم روی مبل یه فیلم سینمایی پلیسی نشون میداد خییلی با حال بود وقتی فیلم

دانلود رمان تولد یک احساس

تمام شد اومدم بزنم یه کانال دیگه که دیدم بابا از اتاق اومد بیرون گفتم:عصر بخیر بابایی دستشو گذاشت رو دهانش و خمیازه ای کشید و گفت :عصر توهم بخیر -باباییی؟ -این جور صدا کردنت یعنی ی چیزی میخوای نه؟ -نه خب خواستم بگم میای عصرونه رو بریم لب دریا بخوریم؟ -خییلی خب پاشو برو وسایلو اماده کن تا بریم -اخ جون من رفتم اماده شم سریع رفتم بساط عصرونه رو جمع کردم بهترین موقع بود که با،باباصحبت کنم وقتی لباسامو پوشیدم رفتم تو پذیرایی و گفتم :بابامن آماده ام-پس بزن بریم رفتیم کنار دریا نشستیم و یکم شوخی کردیم و صحبت کردیم که گفتم:بابا! -جونم؟ -میدونی یه مردی که پول داره،خوش تیپه،خوش پوشه ومطمعنا کلی خاطر خواه داره چی بهش پیشنهاد میکنم؟ -چی؟ -بره ازدواج کنه -آره خب پیشنهادت خوبه ولی ماجرا بو داره…بگو ببینم چی میگی؟ -خب تو هم همه ی اون شرایط رو داری به اضافه ی اینکه یه دختر هم داری پیشنهادم اینه که ازدواج کنی یه هو برزخی شدو عصبانی -توغلط کردی زیاد از حد لوست کردم که بدون خجالت تو صورت پدرت نگاه کنی و اینو بگی از عصبانیتی که تو چشماش بود ترسیدم مخصوصا اینکه من مخاطبش بودم سرمو انداحتم پایین و گفتم:بابایی من االن مادر میخوام تورو خدا یکم فکر کن و به فکر منم باش منم تو زندگیت سهمی دارم من نتیجه ی اشتباه ۱۵سال پیشت بودم اشتباهی که هرروز و هرسال بزرگ تر میشد یهو سرمو بلند کردم و تو چشمش نگاه کردم سعی کردم مظلومانه ترین نگاهمو بهش بکنم و گفتم:باباتو چند تا اشتباه کردی یکی اینکه یه مرد ایرانی زن ایرانی نیاز داره چون توی زندگی ایرانی حجب و حیا حرف اولو میزنه ولی مامان من تو زندگیش رفتاراش باب زندگی ایرانی نبود من همیشه حسرت یه مادر ایرانی رو میخوردم حداقل اگه میخواستی یه زن فرانسوی رو انتخاب کنی یکی رو انتخاب میکردی که به زندگی پایبند تر باشه اشتباه بعدیت هم من بودم هین گفتن این جمله اشکی از چشمم افتاد و من موندن رو جایز ندونستم و رفتم طرف ویال تا آبی به دست و صورتم بزنم تو آشپزخونه ت

دانلود رمان تولد یک احساس

رفتم و لیوان آبو گرفتم زیر آب سرد کن یخچال و یه نفس سر کشیدم و بعد هم رفتم طرف ظرفشویی آبی به سرو صورتم پاشیدم از خودم خجالت کشیدم بابا تازه بحران مامان رو پشت سر گذاشته بودحق نداشتم خودخواهانه االن این مسعله رو پیش بیارم می خواستم برم و از دلش در بیارم که یه هو به چیزی خوردم نگاه کردم بابام بود. اومدم بگم ببخشید دهنم باز شد و آروم گفتم:بابایی که بابام بغلم کرد و گفت دلم میخواد جبران کنم . از بغلش بیرون اومدم وبا بهت گفتم:واقعا؟-سرشو تکن دادو گفت آره با خوش حالی دستامو بهم کوبیدمو گفتم: تو می تونی بابامی تونی من فقط یه هم دم میخوام یکی که مثل مادر کنارم باشه یکی که راز دار باشه.کمکم کنه.مشورت کنم باهاش.راهنماییم کنه بابا برگشت و گفت:دخترم بزار یکم فکر کنم من دیگه از ریسمون سیاه و سفید هم میترسم –

دانلود رمان تولد یک احساس

می دونم می دونم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه -لپم رو کشید و گفت:آفرین دختر عاقل توکی بزرگ شدی؟ -یه روزه و باهم خندیدیم این سه روزی که شمال بودیم هم روحیه ی من بهتر شده بود هم بابا،بابا این چند روز هم خیلی فکر کرد.امروز رفته بود شرکت حوصله ام سر رفته بود رفتم تلفن خونه رو برداشتم و زنگ زدم به سارا:الو سالم سارا خوبی؟- سالاام خانم چه عجب یادی ازما کردی؟-آره ببخشید سارابا،بابارفته بودیم شمال االن زنگ زدم بگم اگه وقت داری بیا خونمون-باشه تا۵دقیقه دیگه تو خونتونم-فعال چند دقیقه بعد صدای زنگ اومد رفتم در رو باز کردم سارا بود -سالاااام تانی جوووون -سالم بیاتو اومد داخل نشست رو مبل تو پذیرایی منم واسش شربت ریختم و بردم گفت:راستی تانی مامانت رفت؟ اهی کشیدمو گفتم:آره رفت ولی برای همیشه -چیییی؟یعنی قید توهم زدو رفت؟ -متاسفانه آره با،بابارفتن صیغه رو فسخ کردن و رفت -چه بد -آره بی خیال منم دارم سعی میکنم همه چی رو فراموش کنم -بیچاره بابات

دانلود رمان تولد یک احساس

-اره ولی بهش یه پیشنهاد دادم -چه پیشنهادی؟ -که بره یه زن دیگه بگیره -چیییی !!!تو چیکار کردی؟آخه کدوم دختری دوست داره باباش زن بگیره؟ -من -واقعا خییلی خری تانیا من اگه جات بودم اصال همچین فکری نمیکردم چه برسه به پیشنهاد -اره ولی بابای من شرایط شو داره .درسته تو بچه گی یه اشتباهی کرده ولی حق هر آدمه که یه نفر رو داشته باشه که بهش محبت بکنه و دوستش داشته باشه. مامان من نتونست براش زن خوبی باشه برای منم نتونست مادری کنه بهش گفتم که بره زن بگیره که هم برای من مادری کنه و جای مادر نداشته ام رو پر کنه هم برای خودش بشه یه مونس و همدم -آره خب حرفات منتقی هستن بابات چی گفت؟ -اولش عصبانی شد ولی بعدش که حرفامو بهش زدم گفت که روش فکر میکنه -کاش اون تصمیمی رو بگیره که به نفع هردوتاتون باشه -خداکنه -میگم تانی امشب قراره سارینا)خواهرسارا( با دوستاش شام رو بره بیرون میای منو تو هم باهاشون بریم؟ -نه اگه واسه ناهار بود شاید میومدم دوست ندارم شب که بابام اومد خونه شامشو تنها بخوره -اووو حاال یه شب بدون بابات شام بخور -نمیشه ازگلوم پایین نمیره -خییلی خب زیاد بهت اسرارنمیکنم توکه افتخارنمیدی با ما بیای بیرون -نه دیونه اینطوری فکر نکن اصال بیا یه کاری کنیم. -چه کار؟ -بیا امشب منو تو و بابام بیریم بیرون بابام اهل حاله مطمعاهستم بهمون خوش میگذره -باااشه پس امشب با شما و بابات بیرونیم اوکی؟ -اوکی

دانلود رمان تولد یک احساس

۴-ناهاربابات میاد خونه؟ -نه فکر نکنم -خب پس پاشو بریم خونه ی ما ناهار بخوریم -نه االن زنگ میزنم بیارن تو بمون -تعارف میکنی؟ -نه بابا فکر کن من با تو تعارف کنم.درحالی که میرفتم سمت تلفن گفتم:چی میخوری؟ -جوجه زنگ زدم و ۲پرس جوجه واسه خودمو سارا سفارش دادم باهم حرف زدیم تا غذاهارو آوردن بعد از خوردن نهار ساراگفت:مرسی بابت غدا خوشمزه بود -نوش جان -خب من دیگه برم -کجا بودی حاال -نه دیگه میرم شب ساعت ۸میام -باش -فعال سارا رفت نگاهی به ساعت کردم ساعت ۳بود.باباساعت ۴میومدنشستم پا تلوزیون و خودمو با تلوزیون سرگرم کردم تا بابا اومد -سالااام بابایی -به سالم دخترلوس خودم -بابامن لوسم؟؟؟ لپم رو کشید و گفت:کم نه -بابا برو استراحت کن قراره شب منو سارا رو ببری بیرون و بهمون حال بدی -چه واسه خودشون برنامه چیدن

دانلود رمان تولد یک احساس

-یعنی نمی بریمون؟ -مگه میشه تو بگی و من نبرمتون؟ -آخ جون پس برو استراحت کن که شب باید خوب بگردونیمون -ای به چشم امر دیگه -نه دیگه برو بخواب -بچه پرو چه دستور هم میده بابا بلند شد رفت تو اتاقش تا بخوابه معموال بابا ۲ساعت میخوابید منم باید توی این دوساعت خودمو سرگرم میکردم بلند شدم و گفتم بهتر برم یه دوش بگیرم رفتم ی دوش نیم ساعته گرفتم اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و موهامو خشک کردم رفتم سمت کتابخونه ی اتاقم جدیدا چند تا کتاب رمان خارجی گرفته بودم یکی از کتاب هارو درآوردم و مشغول خوندن شدم رمان قشنگی بود اینقدر غرق رمان شدم که نفهمیدم بابا کی بیدار شده رفته دوش گرفته و اومده بیرون نگاهی به ساعت کردم وااااوساعت ۳۰:۷بود.کتاب رو بستم رفتم تو پذیرایی بابا گفت:یه نفر قراربود با دوستش ساعت۸بره بیرون ولی هنوز آماده نیست -باباتوکی بیدارشدی؟ -بیشتر یک ساعتی میشه ولی جنبعالی غرق در کتاب بودی -آره اصال حواسم به ساعت نبود -خب حاال برو آماده شو که تا نیم ساعت دیگه باید تو ماشین باشی فس فس نکنی ها -باشه باشه سریع رفتم از تو کمدم لباسامو درآوردم یه مانتوی صدفی که نه کوتاه بود نه بلند پوشیدم با یه شلوار تنگ طوسی یه روسری ساتن هم که زمینه ی صدفی داشت و گل های ریز مشکی و طوسی داشت سرم کردم.گوشیمو برداشتم و شماره ی سارا رو گرفتم -سالم سارا آماده شدی؟ -آره من آماده ام -خب پس بیا پارکینگ . -باشه من اومدم -فعال

دانلود رمان تولد یک احساس

 رفتم از اتاق بیرون و گفتم: بابا من آماده ام به ساراهم زنگ زدم گفتم بیاد پارکینگ -باشه بریم بابام هم بزنم به تخته چه تیپی زده بودا تاحاال هیچ وقت ندیده بودم تپیش بد باشه همیشه به روز میرفت جلو رفتیم پارکینگ سارا هم اومد بابا به طرف یکی از بهترین رستوران های شهر رفت وقتی شاممون رو خوردیم بابا بردمون شهربازی و بعدش هم رفتیم پیاده روی تو پارک و بستنی خوردیم وقتی رسیدیم خونه ساعت ۱بود خییلی خوش گذشت حتی ساراهم گفت فکر نمیکردم تفریح با،بابات انقدر بهمون خوش بگذره خییلی خسته شده بودم سریع رفتم لباسامو درآوردم و مسواک زدم و به بابا شب بخیر گفتم رفتم تو اتاقم تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم، ساعت ۱۰ بود . بابا رفته بود شرکت منم رفتم آبی به دست و صورتم زدوم و به خودم گفتم ، امشب باید از بابا بپرسم ببینم فکراشو کرده ، یا نه؟ باید بهش بگم دیگه خسته ام از تنهایی… از فست فود، از غذا های آماده.. تا کی باید این جوری باشه.. چرا مامانم باید این جور تنهام بذاره.. چرا نباید صبح ها اون منو از خواب بیدار کنه.. درد و دل کنم باهاش.. باهاش خرید برم.. من که مقصر نبودم.. یه هو متوجه شدم گونه هام گرم از اشک شده.. واسم سخت بود دیگه تحمل این همه تنهایی… تو اتاقم پشت میز تحریرم در حال طراحی بودم.. یه هو گوشیم زنگ خورد به هوای اینکه ساراس پریدم رو تخت و گوشیم رو تو دست گرفتم.. ولی دیدم اولیور )پسره خاله ماری بود ( زنگ زده.. با شوق خاصی جواب دادم به فرانسوی گفتم

دانلود رمان تولد یک احساس

: – سالم اولیور -سالم تانیا خوبی؟ -مرسی اولیور عزیز ؟ تو خوبی؟ خاله خوبه؟ – من خوبم. همه خوب هستند.. چرا با مامانت نیومدی .. -چون پدر و مادرم از هم جدا شدن . -اره خاله گفت.. خیلی ناراحت شدم.. -راستش بابام بیشتر به فکر منه تا مامانم.. منم تصمیم گرفتم با بابام بمونم -اوهوم.. دوس ندارم بگم ولی انتخاب خوبی کردی.. مطمئن باش که با اینکه توی خانواده ی مادریت کسی پشتیوانت نیست … ولی من همیشه حواسم بهت هست و هواتو دارم.

دانلود رمان تولد یک احساس

– از اینکه منو درک کردی واسه انتخاب پدرم خوشحال شدم.. -خب روز خوبی داشته باشی..من دیگه باید قطع کنم. خداحافظ.. -مرسی که زنگ زدی.. خداحافظ. گزینه ی پایان تماس رو لمس کردم و گوشیمو انداختم روی تخت.. رفتم پشت میز تا طراحیم رو ادامه بدم.. حقیقتش این بود از اینکه اولیور مستقیم بهم گفت اونجا توی خانواده ی مادریم کسی خواهانم نیست ناراحت شدم.. سعی کردم از این فکر ها بیام بیرون.. هیییییم حاال چه کار کنم… ؟ نگاه به میز کردم.. نه دیگه حوصله ی طراحی ندارم… رمان هم حسش نیست… از تلویریون و تغییر کاناال هم خسته بودم… موبایلو برداشتم و تو نت یه چرخی زدم ولی باز خسته از وب گردیگوشیمو پرت کردم گوشه تخت… چه قدر روزای من تکراری و کسل بودن.. دلم میخواست با سارا برم کوه.. بگم بخندم شیطون باشم… برم خرید ولی بابا اجازه نمیداد.. حتما باید یا راننده ی سارا اینا باشه یا مامانش… کاش میشد یواشکی بریم…. نه نه اکه بابا بفهمه روزگارم سیاهه..

دانلود رمان تولد یک احساس

دوباره نشستم پا تلویزیون… صدای چرخش کلید اومد.. قلبم ریخت… تند تند میزد … واای چه جوری بحث رو باش باز کنم.. بابا اومد تو… یه هو ایستادم جلوش.. و گفتم : -سالم.. -سالم به رنگ پریدت… -رنگم؟ -بله رنگ شما… چی شده؟ -هی .. هیچی… اومد نزدیکم دستاشو گذاشت رو لپام.. چشماش قرمز بود از خستگی.. با ارامش گفت: -دخترم چی میخواد از باباش… -میخواد باهاش حرف بزنه… -اوه .. اوه … باید ترسید ازت دستشو برداشت و گفت.. من میرم دوش بگیرم تا بیام چای رو حاضر کن .. بعد حرف میزنیم … و رفت…منم برگشتم و دست به کمر گفتم : بدون لطفا؟

دانلود رمان تولد یک احساس

کتش رو در آورد گفت .. نه اتفاقا با لطفا و ارادت خاص .. رفتم تا چای درست کنم .. تمام فکرم این بود چه جوری به بابا بگم که باز عصبانی نشه … بعد از اینکه کتری برقی آالرم زد آب جوش رو ریختم روی کیسه ی چای توی لیوان .. بابا رو به روی تلویزیون نشسته بود. رفتم کنارش نشستم و نگاهش کردم.. وااای خدا چه جوری بهش بگم….. بابا: -فکر کنم این چای واسه منه.. -واای .. آره ببخشید.. بفرمایید. -تانیا؟!؟! -بله؟ -چی می خوای بگی که این همه استرس داری.. کم کم دارم نگران میشم. …..- – بگو چی میخواستی بگی.. -راجب اون پیشنهادم فکراتو کردی بابا؟ به مبل تکیه داد و لیوان رو برد سمت لبش.. و گفت کدوم پیشنهاد… میدونستم متوجه شده کدوم پیشنهاد ولی چیزی نمیگه.. شاید داره هنوز فکر میکنه .. -ازدواج دوباره. اخم کرد لیوان رو برداشت که بره توی اتاقش.. برگشت و گفت دارم فکر می کنم و رفت توی اتاقش… وااای باز ناراحت شد.. خیلی ناراحت شدم که باز ناراحتش کردم.. تازه از سر کار اومده بود و خسته.. شاید االن وقتش نبود. شب شد… غذا هایی که سفارش داده بودم رو آورده بودن.. دو ضربه زدم به در اتاق بابا.. و گفتم که شام آوردن.. بابا اومد بیرون و پشت میز نشست . -تانیا؟ -بله. -غذات رو بخور.. بعدش با هم حرف بزنیم. -اگه راجب حرفای عصر منه . من…

دانلود رمان تولد یک احساس

 -آره .راجب اونه .. و من فکرامو کردم ولی باید یه چیزایی بهت بگم. بعد از غذا بابا میز رو جمع کرد و من ظرفا رو چیدم توی ماشین ظرف شویی بعد برگشتم پیش بابا و منتظر نشستم.. وااای مطمئن بودم میگه نه و باز دعوام میکنه.. ولی چرا چیزی نمیگه.. همش داره فکر میکنه.. که یه هو نگاهم کرد.. نمیتونستم دیگه نگاهش کنم.. دستم رو نگاه کردم و با ناخن هام بازی میکردم که گفت :باشه سرم رو آوروم و نگاهش کردم که ببینم منظورش چیه ؟ چی باشه چیزی نگفت . -بابا.. چی باشه. -جوابم به پیشنهادت مثبته چشمام گشاد شده بود.. ولی نمیدونستم چی بگم.. کم کم لبخند زدم و بعد خندیدم و پریدم که بغلش کنم که یه هو گفت -ولی شرط داره -چه شرطی بابا؟ هر چی باشه قبول -چون من وقت این که برم بگردم دنبال کسی واسه ازدواج رو ندارم و البته خوشم هم نمیاد. شما باید دنبالش باشی.. -شما؟ یعنی کیا؟ -یعنی جنابعالی و مادر بزرگت -نه بابا خودت هرکسی رو که خوشت اومد به ما نشون بده. -من برم بگردم ببینم از کی خوشم میاد؟ – اره دیگه.. -وقت ندارم کلی کار دارم و گفتم که خوشم نمیاد. -اصال یه چیز دیگه.. ما میگردیم شما هم مورد خوب دیدی به من بگو من میام و نظر میدم.. -این هم خوبه.. حاال پاشو بریم بیرون یه گشتی بزنیم و بستنی بخوریم… -آخ جون بستنی.. باش بدو بریم شاید امشب کسی پیدا کردیم .. خندیدیم… من از خوشحالی برای تصمیم بابا.. که میدونستم بر خالف میلشه.. و بابا از بچگانه بودن فکر و حرفم راجب پیدا کردن یه مورد اون هم امشب..

دانلود رمان تولد یک احساس

اشکان )پدر تانیا( وقتی رسیدیم خونه تانیا سریع رفت خوابید معلوم بود خسته شده رفتم تو تراس از طبقه ی بیست و دوم تقریبا میشد همه جارو دید ماشین ها زیاد رد نمیشدن خیابون ها خلوت بود..به آسمون نگاه کردم صاف بود و مهتابی . کاش زندگی تانیا هم مثه این آسمون صاف و روشن باشه حتی تو شب..امروز بخاطر تانیا تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم ، اولش وقتی این پیشنهاد رو به من داد واقعاشوکه شدم بعدش هم عصبانی شدم . ولی برای چند لحضه خودم رو جای تانیا گذاشتم دیدم واقعا تنهاست وقتی من شرکتم خودش تو خونه تنهایی سر میکنه کسی پیشش نیست ولی من تو شرکتم و متوجه گذر وقت نمیشم واقعا نیاز به کسی داره بتونه حرف های دلش رو به بهش بزنه ، تو سن تانیا یه هم صحبت نیازه.. که از خودش بزرگتر باشه و بتونه تو سختیا راهنماش باشه.. درسته من هستم ولی یه هم جنس واسش نیازه.. اونقدر نیاز داره که خودش هم ابراز کرده.. ولی االن کمتر کسی پیدا میشه که واقعا بتونه نقش مادر واقعی رو بازی کنه همش از این میترسم اگه با کسی ازدواج کردم ممکنه بعد از ازدواج تانیا رو اذیت کنه برای همین خواستم خودش هم نظر بده.. اون معیار هایی رو که میخواد رو مد نظر بگیره.. به خاطر سختی روزگار و بی مهری مادر زود بزرگ شده.. میخوام یه بار زندگیمو بسپرم بهش تا مسیرشو عوض کنه . مثه من که مسیر زندگی اونو به اینجا کشیدم.. شاید اگه این کارو نمیکردم تانیا االن نبود .. ولی زندگیش هم پر از ناراحتی و تنهایی هم نبود.. رفتم توی اتاقم در کمد رو باز کردم.. اینجا هنوز پره از لباسهای سوفیا ) مادر تانیا ( باید این ها رو ببخشم به نیازمند.. دلم نمیخواد اینجا باشن دیگه.. رفتم و دو سه تا کیسه آوردم.. تمام مانتو ها و لباس های تو کمد .. کشو .. شامپو هاش و لوازم جا مونده اش رو ریختم تو کیسه ها.. و گذاشتم گوشه اتاق . رفتم دراز کشیدم ، تو فکر بودم .. به گذشته ، به آینده..نفهمیدم کی خوابم برد . )تانیا( ۱۰ روز از موافقت بابا می گذشت که امروز زنگ زد و گفت که یه راننده می فرسته دنبالم که برم شرکت ظاهرا باید یکی رو ببینم و نظر بدم باید آماده می شدم. از حموم که اومد بیرون موهام رو خشک کردم و حستبی تیپ زدم صدای آیفون اومد همون راننده ای بود که بابا فرستاده بود سریع رفتم پایین و سوار شدم دم شرکت پیاده شدم سریع رفتم باال خانم رستمی نشسته بود پشت میز . – سالم تانیا خانوم . -سالم الهه جون خوبید شما.

دانلود رمان تولد یک احساس

-مرسی عزیز دلم.. بفرما برو داخل اتاق انگار بابا منتظره -ممنون الهه جون رفتم داخل دفتر بابا یه خانمه هم نشسته بود با دیدن من لبخند دندون نمایی زد و گفت : سالم عزیزم تو باید تانیا باشی درسته؟ یه لبخند زورکی زدم و گفتم بله بلند شد دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم شراره هستم -سالم شراره جون ، بفرمایید راحت باشید. بهش میخورد ۲۷-۲۸ سالش باشه خوشم نیومد ازش قیافه اش یه جوری بود.. نگاهش طرز حرف زدنش.. پر از لوندی بود.. لوندی ای که ساختگی باشه.. زیادی هم خودشو به بابا نزدیک کرده بود اصال تیپ درستی هم نداشت موهاشو شرابی کرده بود دماغ عملی و لب های پرتز شده یه رژلب انابی هم زده بود چشم هاش هم که فکر کنم لنز طوسی بود مانتو نه یه کت آستین سه ربع تنش بود که تمام هیکلش معلوم بود ولی عجب هیکلی بود ، دختره هیچیش طبیعی نبود مژهاش هم مصنوعی بود .. روی هم رفته عروسک قشنگی بود.. من نمیدونم بابا رو چه حسابی اینو انتخاب کرده اونم بابای من که اینقدر این چیزا واسش مهمه.. همیشه به من میگه ساده باش. جلب توجه نکن. صدای شراره منو به خودم آورد و گفت:عزیزم نمیای بشینی؟ لبخند مصنوعی زدم و رفتم پیشش نشستم گفت: بابات درباره ی من با تو صحبت کرده؟ -نه -خب من شراره هستم گویا قراره مامانت باشم. یعنی مثل مامانت بشم گلم قراره با بابات عروسی کنم و اون موقع با هم میریم بیرون و خوش میگذرونیم. حس کردم منو بچه فرض کرده و میخواد گولم بزنه. هه هه گفتم: -ازکجا اینقدر مطمئن ی؟ -منطورتو نمیفهمم -چون پدرم گفته نظر من خیلی مهمه.. گویا به شما نگفته.. تا من نظر ندم عروس بابام نمیشی -یعنی چی یعنی تو نذاشتم ادامه ی حرفشو بده گفتم:متاسفم بلندشد و گفت :اشکان آقا این چی میگه بابا گفت:منم متاسفم تا تانیا زنی رو نپسندیده منم نمی پسندم

دانلود رمان تولد یک احساس

-مگه من مسخره ام -نه ولی من بهتون گفتم که نظر تانیا خیلی برام مهمه رو به من گفت:حاال میتونم بپرسم چرا ازمن خوشتون نمیاد تانیا خانم؟ -نمی دونم به دلم ننشستی -واقعا خیلی بی منطق هستین و با نفرت نگاهی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت . تا شراره از اتاق رفت بیرون رو کردم به سمت بابا و گفتم : پوووووووف … بابا این رو از کجا پیدا کردی…… از همین االن جنگ داره.. -آره این یکی رو به لطف تو شانس آوردم -بابا این چه سر و وضضی بود که این داشت بیشتر شبیه دخترهای تازه به دوران رسیده بود بابا پوفی کرد و گفت واال نمیدونم منم فکر کردم مورد مناسبیه آخه یه آدم خوب معرفش بود .. یکی دو بار هم دیدمش.. خوب بود. با کنایه گفتم:پس معلومه خوب طرف رودرست نمیشناسی مهندس … -این چه طرز حرف زدن با پدرته تانیا -خب خب.. ترش نکن.. ببخشید .من برم خونه دیگه -یه نیم ساعت دیگه وایسا من یه سری ازکارامو کنم بعد باهم میریم -خیییلی خب رفتم نشستم رو صندلی داشتم بابا رو نگاه میکردم که داشت چیزایی تو برگه یاداشت میکرد که صدای در اومد بابا گفت:بفرمایید یه خانم قد بلندوخوش اندام وارد اتاق شد منو که دید لبخندی زد و رفت پیش بابا قیافه ی نازو مهربونیو البته زیبا داشت نمیدونم چرا خوشم اومد ازش هم مهربون بود هم خوش قیافه بعد از امضا هایی که بابا کرد دوباره به من لبخندی زد و رفت بیرون وقتی رفت هی این پا اون پا میکروم از بابا سوال کنم که این خانمه کیه با ناز گفتم :بابااااا!! فهمید میخوان از یه چیزی بپرسم که الکی نیست تیز نگاهم کرد وگفت :چی میخوای بگی ورپریده که اینطور صدام میکنی؟ گفتم اون خانمه که االن اومد تو؟

دانلود رمان تولد یک احساس

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب تولد یک احساس : PDF|APK|EPUB

 

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 61 بار بار دسته بندی : تولد یک احساس تاريخ : ۱۹ مرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

1 × سه =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،