پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

دانلود رمان بختک - غزل پور نسائی

رمان بختک غزل پور نسائی

دانلود رمان به خاطر پدر - پریا افزا

رمان به خاطر پدرپریا افزا

دانلود رمان تقاص
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان تقاص

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای تقاص از هما پور اصفهانی
دانلود رمان تقاص از هما پور اصفهانی

رمان تقاص

نتیجه تصویری برای رمان تقاص

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان تقاصچیه ؟

نمیدونم

خب رمان تقاصچند صفحه داره ؟

این رمان رو باید انلاین بخونی

خلاصه رمان تقاص

سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود … اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد … باید تقاص پس بدهیم … هم من هم تو … تقاص گناهی که نکردیم … تو به من استواری را یاد بده! من شکننده ام … من از جنس بلورم … من لطیفم … نگذار بشکنم … برای شکستنم زود است! دستم را بگیر … تنهایم نگذار … نگذار این تقاص بی رحمانه روحمان را به کشتن بدهد … نگذار … بگذار این زنجیره گسسته را من و تو پیوند بزنیم … بگذار این کینه ها را از بین ببریم … بیا با هم باشیم که تو از منی و من از تو … تو نیمه دیگر وجودمی … کسی هستی که قبل از دیدنت می شناختمت … حست می کردم … با من بمان … این تقاص حق من و تو نیست … هیچ وقت باور نمی کنم که بلور وجودت شکسته باشد … همان خورده شیشه ای که بقیه می گویند را تو نداری … نه نداری … منم ندارم … نمی خواهم باور کنم که تو وسیله ای شدی برای تقاص پس گرفتن … نگو که دارم خودم را گول می زنم! شاید تو خودت خواستی … شاید هم نه! شاید فولاد آب دیده شدی زیر بار غم این عشق … بین دو راهی و تردید گیر افتاده ام … بین مرد بودن و نامرد بودن تو … کمکم کن … این راه که می روی به ترکستان است … شاید هم نه … قسمت است … هر چه که هست من خود را به دست تو می سپارم … تو برو و مرا بکش به هر سو که دوست داری … من را با قسمتم پیوند بزن و خودت را با ….

رمانی متفاوت به قلم هما پور اصفهانی…!

چند صفحه ای اول رمان : تقاص با هم بخونیم

با سر و صدایی که از بیرون میومد به زور چشمامو باز کردم. آفتاب از پنجره های بلند و سلطنتی اتاقم روی فرشای ابریشمی پهن شده بود. از تخت خواب بزرگ یه نفر و نیمه ام، پایین اومدم و حریری رو که مثل پرده از بالای تخت آویزون شده بود و دور تا دور تختم رو می گرفت مرتب کردم. با دیدن تابلوی قشنگم که به دیوار بالای تخت بود لبخندی زدم و سلام نظامی دادم. کار هر روزم بود. قبل از خواب به تابلوم شب بخیر می گفتم و صبح به صبح بهش سلام می کردم. دمپایی های راحتیمو که شکل خرس بودن پا کردم و شنل نازکی روی لباس خوابم پوشیدم. چون اصلاً حال لباس عوض کردن نداشتم. جلوی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم. طبق روال بقیه روزا غر زدم:
– بازم یه روز دیگه. دوباره باید ول شم توی خونه. حالم از تابستون به هم می خوره. کی می شه تموم بشه؟ یه مسافرت هم نمی ریم دلمون باز بشه. خدایا یه کاری کن امروز حوصله ام سر نره. یا بزن پس کله سپیده پاشه بیاد اینجا که من از تنهایی در بیام. یه کار بهترم می تونی بکنی. عشق واهی منو واقعیش کن که …
خنده ام گرفت و وسط خنده خودمو دعوا کردم:
– حیا کن … همون بهتر که حوصله ات سر بره دختره چشم سفید!
از اینکه خودمم مثل مامانم خودمو دعوا می کردم خنده ام شدت گرفت و پشت پنجره رفتم. حیاط بزرگمون مثل همیشه باعث نشاطم شد و خماری خوابو از بین برد. چند تا حوض بزرگ به غیر از برکه پشت ساختمون وجود داشت، که به حیاط روح می داد. حیاط، تیکه تیکه چمن کاری شده بود و با قسمتای سنگی از هم جدا می شد. از جلوی پنجره که کنار رفتم یهو فکری تو ذهنم بالا پایین پرید که باعث شد خودمم شاد شم و بالا پایین بپرم. با شادی گفتم:
– آخ جون … امروز مهمونی داریم! ای رضا دورت بگردم که اول صبحی دل منو شادولی کردی.
اون شب مهمونی بزرگی به مناسبت قبولی رضا، داداش بزرگترم تو کنکور، برگزار می شد. رضا بیست و یه سالش بود و من هجده سال. البته دلیل اینکه رضا سه سال پشت کنکور موند خنگ بودنش نبودا! کلاس کاریش بود! رضا دوست داشت که اول خدمت سربازیشو تموم کنه و بعد بره دانشگاه. همیشه می گفت:
– دوست ندارم وقتی که سنم رفت بالا، با یه مدرک بالای تحصیلی، تازه برم آش خوری. اون وقت برام خیلی افت داره.
همین کارو هم کرد. اول رفت سربازی و بعد از تموم شدن خدمت یک سالی رو به درس خوندن یا به قول من خرخونی گذروند و بعدش هم کنکور داد و قبول شد. اون هم مدیریت دانشگاه تهران! دست راستش زیر سر من بدبخت تنبل! بابا و مامانمم به همین مناسبت امشب همه رو دعوت کرده بود خونه مون. سرو صدایی که از بیرون می یومد، واسه همین جشن بود. با شنیدن صدای در به خودم اومدم و به طرف در بزرگ و بلند اتاقم رفتم، که روش با طرحای مینیاتور کنده کاری شده بود. درو که باز کردم، مژگان، خدمتکار کم سن و سالی که تازه استخدام شده بود و بیشتر دور و بر من بود و کارای منو انجام می داد رو روبروم دیدم. با لبخند گفت:
– سلام صبح به خیر.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
– سلام ساعت چنده؟
من اگه جای اون بودم می گفتم:
– کوری؟ ساعت به اون گنده ای بستی به دستت یکی گنده ترشو که زدی به دیوار اتاقت سوادم که داری یه نگاه بکن ببین چنده!
ولی اون در به در فلک زده نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
– ساعت تازه ده شده … پدر و مادرتون و آقا رضا منتظر شما هستن.
– کجان؟
– توی کتابخونه. در ضمن هر وقت خواستین صبحانه بخورین منو خبر کنید.
زیر لب غرغر کردم:
– تو رو می خوام چه کنم؟
ولی گفتم:
– باشه تو برو به کارات برس.
بعد از رفتن مژگان به طرف کتابخونه به راه افتادم. از چندین راهرو گذشتم. جلوی در عریض کتابخونه وایسادم و چند ضربه به در زدم و بعدم مث دور از جونم گاو سرمو زیر انداختم و رفتم تو. بابا و مامان و رضا روی کاناپه های کتابخونه نشسته بودند و مشغول گپ و گفتگو بودن. به محض دیدنم مامانم گفت:
– به سلام رزا خانم! صبح عالی به خیر. چه عجب مادر دل از اون رخت خواب کندی!
رضا در حالی که می خندید دنبال حرف مامانو گرفت و گفت:
– دوباره تو شکل شعبون بی مخ اومدی؟ نمی تونی قبل از اینکه از اتاقت خارج بشی لباستو عوض کنی؟
قیافه مو در هم کشیدم، دست به سینه شدم و گفتم:
– باز تو حرف زدی اسمال جارو کش؟ ای بابا! بذارین از در بیام تو، چشمتون به جمال من روشن بشه، اون وقت شروع کنین به تیکه انداختن.
بابا پا در میونی کرد و در حالی که طبق معمول طرف منو می گرفت، گفت:
– رضا چرا صبح اول صبحی به دختر گلم پیله می کنی؟ دختر من تکه. حتی شلختگی هاش هم قشنگه.
رضا مغرورانه قری به سر و گردنش داد و گفت:
– اگه از نظر قیافه و شکل و شمایلش می گید که باید بگم به خودم رفته. اما از نظر اخلاقی و لباس پوشیدن و ظاهر بیشتر به همون شعبون بی مخ شباهت داره، تا به دختر خانواده سلطانی!
حق با رضا بود. مامان و بابا و رضا همیشه قبل از خارج شدن از اتاقاشون لباس مرتب می پوشیدن و کاملاً مرتب بودن. انگار همیشه می خواستن برن مهمونی. این یه رسم بود تو خونواده مون که طبق معمول همیشه من سنت شکنی می کردم. کلا هیچ وقت روی اسلوب نمی تونستم زندگی کنم. خوش داشتم راحت باشم! با غیظ یکی از کوسنای روی مبلو برداشتم و به طرفش نشونه رفتم، که سرشو دزدید و کوسن به یکی از قفسه های کتابخونه برخورد کرد. با عصبانیت گفتم:
– خوبه حالا یه رشته با ارزش قبول نشدی، وگرنه از فردا باید لباسای آقا رو هم می شستیم! همچین می گه خانواده سلطانی کسی ندونه فکر می کنه داری در مورد … بابا چرا این خونه اینقدر گنده اس؟ هر بار که می خوام از یه جایی برم یه جای دیگه هوس می کنم زنگ بزنم به آژانس دو ساعت طول می کشه از اتاقم بیام اینجا!
بابا در حالی که از حرفای نامربوط من خنده اش گرفته بود پاشو که روی پای دیگه اش انداخته بود برداشت و میون حرص خوردن من، گفت:
– بیا دخترم، بشین توی بغل بابا، نیازی نیست اینقدر حرص بخوری. تا وقتی من بالای سرت هستم از دست هیچ کس حرص نخور عزیز دلم. این اولاً … دوماً با خونه چی کار کنم؟ بابا چرا غر می زنی؟ یه کم تحرک برات بد نیست.
– یعنی می خواین بگین من خیگم؟
قبل از بابا رضا غش غش خندید و گفت:
– آره خیگی ولی از اون وری! مثل اتود می مونی … دراز و لاغر.
– اِ بابا ببینش.
بابا فقط گفت:
– مانکن منو اذیت نکن رضا.
رضا با دلخوری مصنوعی گفت:
– وقتی مدافعی مثل آقای سلطانی بزرگ داره نباید هم از من حساب ببره!
با عشق بغل بابا پریدم و برای رضا شکلک در آوردم. رابطه من و رضا معمولاً خیلی خوب و جور بود، ولی بعضی وقتا هم مثل کارد و پنیر می شدیم. به قول مامان، هیچ چیزمون به آدمیزاد نرفته بود. مامان گفت:
– صبحونه خوردی لوس بابا؟
می دونستم الانه که مورد توبیخ قرار بگیرم برای همین هم سرمو توی گردن بابا قایم کردم و گفتم:
– نوچ.
مامان با عصبانیت گفت:
– رزا! یعنی چی؟ اولاً این چه طرز جواب دادنه؟ خجالت نمی کشی از اون قدت؟ دوماً می دونی که چقدر روی مسئله صبحونه حساسم. بدو برو صبحونه تو بخور و بیا تا یه خبر خوش بهت بدم.
شنیدن خبر خوش قند توی دلم آب کرد. از بغل بابا که مردونه به لوس بازی های یکی یه دونه اش لبخند می زد بیرون پریدم و شیرجه زدم توی بغل مامان. مامان با عصبانیت گفت:
– اه این چه وضعیه؟ اصلاً حالا که اینطور شد اجازه نمی دم امشب لباس ماکسی بپوشی. تو هنوز باید پستونک بذاری گوشه لپت.
جیغ کشیدم و گفتم:
– وای! لباسم حاضر شده؟ مامان؟ جون من … جون من لباسم حاضر شده؟
تند تند مامانو می بوسیدم و حرف می زدم. مامان با ترش رویی منو از خودش جدا کرد و گفت:
– اول صبحونه!
– مامان جون من…
– همین که گفتم.
با التماس به بابا نگاه کردم تا اون پادرمیونی کنه. ولی اونم شونه و ابروشو با هم بالا انداخت. پای راستمو روی زمین کوبیدم و گفتم:
– اه … باشه.
خواستم از کتابخونه خارج بشم که رضا از پشت سرم گفت:
– تو سالن مأمور مخفی هست، مواظب باش تقلب نکنی فنچ کوچولو.
و زد زیر خنده. با غیظ دندونامو روی هم فشار دادم و به سمت سالن غذاخوری رفتم. چند تا میز بزرگ اونجا بود که روی یکی از اونا بساط صبحونه چیده شده بود. اصلاً میلی به خوردن نداشتم، ولی به زور مژگان، همون خدمتکار سیریش که به دستور مامان حاضر شده بود، صبحونه ام رو کامل خوردم. بعد از خوردن سریع با مژگان رفتیم سمت اتاقم. لباسم توی کمد آویزون شده بود و داشت بهم چشمک می زد. انگار التماس می کرد بیا منو بپوش! با دیدنش داشتم ذوق مرگ می شدم. لباسی بود که از روی فیلم رومئو ژولیت سفارش داده بودم. ساتن نقره ای که پشت لباس دوتا بال بزرگ نقره ای، از پر قرار گرفته بود. به کمک مژگان لباسو پوشیدم. مژگان مرتب تعریف می کرد و من غرق غرور و لذت می شدم. تو آینه خودمو نگاه کردم و گفتم:
– پرنسس مانکن خوشگل خوش قد و بالا!

اوه اوه! چقدرم برای خودم در نوشابه باز می کردم. بعد از مرخص کردن مژگان خودمم از اتاق رفتم بیرون. می خواستم برم لباسو به مامان نشون بدم، مونده بودم کجا برم پیداش کنم. با دیدن یکی از خدمتکارا هجوم بردم سمتش و سراغ مامانو گرفتم که گفت توی اتاق رضاست. رو هم رفته چهار تا خدمتکار داشتیم که همیشه دو تاشون موجود بودن، هفته دو روز مرخصی داشتن و برای همین هم هیچ وقت همه شون با هم نمی موندن. مگه اینکه مهمونی چیزی داشته باشیم. مثل امروز که همه شون بودن. با عجله به سمت اتاق رضا رفتم. همیشه همینطور بود. باید براشون ردیاب نصب می کردم که گمشون نکنم. به اتاق رضا که رسیدم بدون اینکه در بزنم بازم مثل بلانسبت گاو پریدم تو. مامان لب تخت رضا نشسته بود و رضا با کت و شلوار نقره ای و پیرهن سفید و کروات نقره ای روبروش وایساده بود. چه ژستیم گرفته بود پدسگ! ا نه! کقافت مناسبت تره، نباید به بابای خودم فحش می دادم. مامان با دیدن من به آرومی از جا بلند شد. رضا هم به طرفم چرخید و با دیدنم خشکش زد. با لبخند بهشون نزدیک شدم. چرخی زدم و گفتم:
– چطوره؟
مامان با چشمایی پر افتخار گفت:
– فوق العاده است!
رضا هم سوتی زد و گفت:
– ببین چی شده ورپریده! دیگه بال هم در آورد درست و حسابی شد فنچ!
خندیدم و با شیطنت گفتم:
– من از روز اول هم فوق العاده بودم، ولی خداییش لباسم خیلی قشنگ شده.
مامان جلو اومد و در حالی که دورم چرخ می زد، گفت:
– دخترم واقعاً بزرگ و خانم شده. باورم نمیشه که با یه تغییر لباس اینقدر عوض شده باشی. باید برم بگم برات اسفند دود کنن می ترسم خودم چشمت بزنم.
لبخند روی صورتم نشست. همیشه از اینکه کسی منو بزرگ خطاب کنه لذت می بردم. نمی دونم چه عجله ای داشتم برای زودتر بزرگ شدن. بار اول بود که لباس مجلسی می پوشیدم. تا قبل از این همیشه بلوز شلوار و لباسای اسپرت می پوشیدم. رضا با لبخند موذیانه گفت:
– فکر کنم از فردا خواستگارها پاشنه در خونه رو از جا بکنن و منو از شر این مزاحم خلاص کنن.
فکر خواستگار یه ذوق خاصی تو دلم به وجود می آورد. ذوق بزرگ شدن، یا حالا هر چیز دیگه! خندیدم و برعکس ذوق مرگ شدنم گفتم:
– اون که بله! ولی زیاد خوشحال نشو. چون کسی از من بله نمی گیره. فعلاً شما مقدمین. در ضمن، زود باش بگو ببینم، تو چرا لباست رنگ لباس منه آقا خوشگله؟
– این آخری رو خوب گفتی، ولی طرح لباس نقشه مامانه.
بعد با لحن افسوس واری به شوخی گفت:
– مامان می خواد منو تو رو امشب رسماً نامزد اعلام کنه و ما باید مثل دو تا نامزد، امشب قدم به قدم با هم باشیم.
با خنده دو کف دستمو به هم کوبیدم و گفتم:
– عالیه! من از خدا می خوام نامزدی به خوشگلی تو داشته باشم.
یه تای ابروی خرمایی و کمونی رضا بالا پرید و گفت:
– آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ تو که صبح داشتی منو با لباس درسته قورت می دادی.
خودمو لوس کردم و با ناز گفتم:
– آخه می خوام بغلم کنی. خیلی وقته که بغلم نکردی.
مامانم اخم کرد. همیشه از لوس بازی های من عذاب می کشید و سعی داشت هر طور شده منو عوض کنه. ولی موفق نمی شد. رضا خندید و مامان با اخم گفت:
– رزا تو عوض نمی شی! خوبه همین دیشب بود که به زور از هم جداتون کردم، وگرنه همونطور تو بغل هم خوابتون می برد.
رضا خندون دستاشو از هم باز کرد و گفت:
– بفرما، این آغوش ما از آن شما ای دختر زیبا!
شیرجه زدم توی بغلش. پاهامو دور بدنش حلقه کردم و محکم گونه اشو بوسیدم. رضا زمزمه وار گفت:
– لوس لوس لوس. خیلی لوسی رزا! ولی نمی دونم چرا تازگیا اینقدر از دخترای لوس خوشم می یاد.
بعد آروم در گوشم گفت:
– مخصوصاً وقتی اینقدر خوشگل و تو دلبرو باشن!
سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
– رضا امشب یه قدم هم از من دور نمی شی ها!
رضا بی حرف گونه امو بوسید. صورتشو از من جدا نکرده بود که نور فلاش دوربین باعث شد به طرف مامان که دوربین به دست ایستاده بود نگاه کنیم. گفتم:
– اِ مامان چرا بی خبر عکس می گیری؟ خوب یه ندا بده جِست بگیریم. دو روز دیگه این عکسا رو بچه ام می بینه میگه چه مامان چلاق شفته شولی دارم.
مامان که از حرف زدن من خنده اش گرفته بود سعی کرد خنده اشو قایم کنه و گفت:
– صحنه خیلی قشنگی بود. دلم نیومد با صدا زدنتون خرابش کنم.
همونجا بغل رضا دست به کمرم زدم و گفتم:
– اِ من که لوس و ننر بودم! چی شد حالا …
مامان با اخم گفت:
– درسته که اعصابم از دست بچه بازیات داغون شده، ولی از صمیمیتی که با رضا داری خیلی هم خوشحالم. اینو همیشه یادت باشه که تو و برادرت باید پشت هم باشین. در ضمن بعد از نهار آرایشگر می یاد. حالا هم بهتره بری لباستو عوض کنی تا خراب نشده. یادت نره حموم هم بری.
– اِ آرایشگر می یاد؟ مگه خودمون نمی ریم آرایشگاه؟ تا حالا از این برنامه ها نداشتیم که آرایشگر بیاد خونه مون.
مامان همینطور که سعی می کرد منو از بغل رضا بیرون بکشه گفت:
– وقت نمی شه بریم آرایشگاه، زودتر برو به کارت برس که بعد نخوای هول بزنی. این دیگه مدرسه ات نیست که دقیقه نود کاراشو می کنی ها.
به دنبال حرف مامان، رضا منو روی زمین گذاشت و گفت:
– برو خواهری، برو لباستو در بیار خراب نشه، به حرفای مامان هم گوش کن.سرمو تکون دادم و خرامان و با ناز از اتاق رضا بیرون رفتم و به طرف اتاق خودم راه افتادم. دوست داشتم هر چه زودتر شب بشه و عکس العمل پسرای فامیلو ببینم. آخ که چقدر دوست داشتم چشم تک تکشون رو در بیارم. توی فامیل ما چیزی که به وفور یافت می شد، پسر بود. از همه بیشتر دلم می خواست عکس العمل سام پسر خاله مو ببینم. با سام راحت تر از همه پسرای اطرافم بودم و دوست داشتم زودتر ببینم نظر اون چیه؟ نه اینکه خدایی نکرده خر یک تیکه از مغزمو جویده باشه و عاشقش شده باشما! نه خدا اون روزو نیاره. فقط با سام زیادی ندار بودم. برام درست مثل رضا بود. گفتم عشق یاد عشق واهی افتادم. آخ عشق واهی عزیزم! اسم تابلومو گذاشتم عشق واهی. آخه داستان داشت برای خودش. اون زمان نقاشی خیلی می کشیدم، ولی این نقاشی برام از همه خاص تر بود. چون وقتی که اونو کشیدم به نظرم همه چی غیر طبیعی بود، شادم نبود و من توهم زده بودم. در هر صورت … یه شب نصفه شب بدون دلیل از خوب پریدم. حتی خوابم ندیده بودم! خواب از سرم پریده بود و کلافه بودم. ماه هم کامل بود. خیلی پریشون بودم و دنبال یه چیزی می گشتم که آرومم کنه. و تنها چیزی هم که اون لحظه می تونست آرومم کند کشیدن نقاشی بود. میلش اون لحظه توی من بیداد می کرد. یک بوم، سه پایه و یه کم رنگ برداشتم و رفتم توی باغ. شروع کردم به کشیدن. طرح یه پسر رو می کشیدم. دستم با قلمو تند تند روی بوم حرکت می کرد و دیوونه وار رنگا رو روی بوم قاطی می کردم. درست متوجه نمی شدم که چی قصد دارم بکشم. یه بوم پنجاه در هفتاد جلوم بود، یه پالت پر رنگ، چند تا قلم و یه ذهنیت کمرنگ. دلم می خواست تا حدی که ممکنه اونو خوشگل بکشم! یه طرح خاص از پسر ایده آلی که بعضی وقتا تو ذهنم می ساختمش. دستام بی اراده روی بوم از این طرف به اون طرف کشیده می شد. نزدیکای صبح بود که نقاشی تموم شد. تا اون روز نتونسته بودم یه نقاشی رو به این زودی تموم کنم! با خوشحالی بوم رو برداشتم و برگشتم توی اتاقم. اینقدر خسته بودم که بوم رو وسط اتاق ول کردم و روی تخت افتادم و بیهوش شدم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بوم هنوز وسط اتاق بود. اولین کاری که کردم رفتم سر وقتش تا ببینم چی خلق کردم! با دیدن نقاشی نزدیک بود پس بیفتم! اصلاً باورم نمی شد که این نقاشی کار من باشه، ولی بود! یه پا پیکاسو شده بودم برا خودم. روی بوم، پسری کاملاً غربی خود نمایی می کرد! پسری که تا حالا به خوشگلی اون تو تموم عمرم ندیده بودم! یه پسر با چشمای درشت و کشیده و خمار آبی، پوست سفید، موهای طلایی لخت که تیکه تیکه روی پیشونی اش ریخته بود، لبایی به رنگ گلای سرخ باغ، بینی کوچیک و خوش فرم که انگارصد بار با خط کش تراش خورده بود. ابروهایی کمونی و مژه های بلند و فر خورده به رنگی روشن. اینقدر خوشگل بود که حتی قدرت حرکت نداشتم! چند لحظه محو تماشاش شدم و اصلاً حواسم نبود که دستم روی قلبم خشک شده. وقتی به خودم اومدم از جا پریدم و دوون دوون اول از همه رضا رو خبر کردم و بعد از اون بابا و مامانو. رضا رو که کشون کشون با خودم به اتاقم آوردم ولی بابا و مامان یه کم طول کاوه اوه! چقدرم برای خودم در نوشابه باز می کردم. بعد از مرخص کردن مژگان خودمم از اتاق رفتم بیرون. می خواستم برم لباسو به مامان نشون بدم، مونده بودم کجا برم پیداش کنم. با دیدن یکی از خدمتکارا هجوم بردم سمتش و سراغ مامانو گرفتم که گفت توی اتاق رضاست. رو هم رفته چهار تا خدمتکار داشتیم که همیشه دو تاشون موجود بودن، هفته دو روز مرخصی داشتن و برای همین هم هیچ وقت همه شون با هم نمی موندن. مگه اینکه مهمونی چیزی داشته باشیم. مثل امروز که همه شون بودن. با عجله به سمت اتاق رضا رفتم. همیشه همینطور بود. باید براشون ردیاب نصب می کردم که گمشون نکنم. به اتاق رضا که رسیدم بدون اینکه در بزنم بازم مثل بلانسبت گاو پریدم تو. مامان لب تخت رضا نشسته بود و رضا با کت و شلوار نقره ای و پیرهن سفید و کروات نقره ای روبروش وایساده بود. چه ژستیم گرفته بود پدسگ! ا نه! کقافت مناسبت تره، نباید به بابای خودم فحش می دادم. مامان با دیدن من به آرومی از جا بلند شد. رضا هم به طرفم چرخید و با دیدنم خشکش زد. با لبخند بهشون نزدیک شدم. چرخی زدم و گفتم:
– چطوره؟
مامان با چشمایی پر افتخار گفت:
– فوق العاده است!
رضا هم سوتی زد و گفت:
– ببین چی شده ورپریده! دیگه بال هم در آورد درست و حسابی شد فنچ!
خندیدم و با شیطنت گفتم:
– من از روز اول هم فوق العاده بودم، ولی خداییش لباسم خیلی قشنگ شده.
مامان جلو اومد و در حالی که دورم چرخ می زد، گفت:
– دخترم واقعاً بزرگ و خانم شده. باورم نمیشه که با یه تغییر لباس اینقدر عوض شده باشی. باید برم بگم برات اسفند دود کنن می ترسم خودم چشمت بزنم.
لبخند روی صورتم نشست. همیشه از اینکه کسی منو بزرگ خطاب کنه لذت می بردم. نمی دونم چه عجله ای داشتم برای زودتر بزرگ شدن. بار اول بود که لباس مجلسی می پوشیدم. تا قبل از این همیشه بلوز شلوار و لباسای اسپرت می پوشیدم. رضا با لبخند موذیانه گفت:
– فکر کنم از فردا خواستگارها پاشنه در خونه رو از جا بکنن و منو از شر این مزاحم خلاص کنن.
فکر خواستگار یه ذوق خاصی تو دلم به وجود می آورد. ذوق بزرگ شدن، یا حالا هر چیز دیگه! خندیدم و برعکس ذوق مرگ شدنم گفتم:
– اون که بله! ولی زیاد خوشحال نشو. چون کسی از من بله نمی گیره. فعلاً شما مقدمین. در ضمن، زود باش بگو ببینم، تو چرا لباست رنگ لباس منه آقا خوشگله؟
– این آخری رو خوب گفتی، ولی طرح لباس نقشه مامانه.
بعد با لحن افسوس واری به شوخی گفت:
– مامان می خواد منو تو رو امشب رسماً نامزد اعلام کنه و ما باید مثل دو تا نامزد، امشب قدم به قدم با هم باشیم.
با خنده دو کف دستمو به هم کوبیدم و گفتم:
– عالیه! من از خدا می خوام نامزدی به خوشگلی تو داشته باشم.
یه تای ابروی خرمایی و کمونی رضا بالا پرید و گفت:
– آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ تو که صبح داشتی منو با لباس درسته قورت می دادی.
خودمو لوس کردم و با ناز گفتم:
– آخه می خوام بغلم کنی. خیلی وقته که بغلم نکردی.
مامانم اخم کرد. همیشه از لوس بازی های من عذاب می کشید و سعی داشت هر طور شده منو عوض کنه. ولی موفق نمی شد. رضا خندید و مامان با اخم گفت:
– رزا تو عوض نمی شی! خوبه همین دیشب بود که به زور از هم جداتون کردم، وگرنه همونطور تو بغل هم خوابتون می برد.
رضا خندون دستاشو از هم باز کرد و گفت:
– بفرما، این آغوش ما از آن شما ای دختر زیبا!
شیرجه زدم توی بغلش. پاهامو دور بدنش حلقه کردم و محکم گونه اشو بوسیدم. رضا زمزمه وار گفت:
– لوس لوس لوس. خیلی لوسی رزا! ولی نمی دونم چرا تازگیا اینقدر از دخترای لوس خوشم می یاد.
بعد آروم در گوشم گفت:
– مخصوصاً وقتی اینقدر خوشگل و تو دلبرو باشن!
سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
– رضا امشب یه قدم هم از من دور نمی شی ها!
رضا بی حرف گونه امو بوسید. صورتشو از من جدا نکرده بود که نور فلاش دوربین باعث شد به طرف مامان که دوربین به دست ایستاده بود نگاه کنیم. گفتم:
– اِ مامان چرا بی خبر عکس می گیری؟ خوب یه ندا بده جِست بگیریم. دو روز دیگه این عکسا رو بچه ام می بینه میگه چه مامان چلاق شفته شولی دارم.
مامان که از حرف زدن من خنده اش گرفته بود سعی کرد خنده اشو قایم کنه و گفت:
– صحنه خیلی قشنگی بود. دلم نیومد با صدا زدنتون خرابش کنم.
همونجا بغل رضا دست به کمرم زدم و گفتم:
– اِ من که لوس و ننر بودم! چی شد حالا …
مامان با اخم گفت:
– درسته که اعصابم از دست بچه بازیات داغون شده، ولی از صمیمیتی که با رضا داری خیلی هم خوشحالم. اینو همیشه یادت باشه که تو و برادرت باید پشت هم باشین. در ضمن بعد از نهار آرایشگر می یاد. حالا هم بهتره بری لباستو عوض کنی تا خراب نشده. یادت نره حموم هم بری.
– اِ آرایشگر می یاد؟ مگه خودمون نمی ریم آرایشگاه؟ تا حالا از این برنامه ها نداشتیم که آرایشگر بیاد خونه مون.
مامان همینطور که سعی می کرد منو از بغل رضا بیرون بکشه گفت:
– وقت نمی شه بریم آرایشگاه، زودتر برو به کارت برس که بعد نخوای هول بزنی. این دیگه مدرسه ات نیست که دقیقه نود کاراشو می کنی ها.
به دنبال حرف مامان، رضا منو روی زمین گذاشت و گفت:
– برو خواهری، برو لباستو در بیار خراب نشه، به حرفای مامان هم گوش کن.
سرمو تکون دادم و خرامان و با ناز از اتاق رضا بیرون رفتم و به طرف اتاق خودم راه افتادم. دوست داشتم هر چه زودتر شب بشه و عکس العمل پسرای فامیلو ببینم. آخ که چقدر دوست داشتم چشم تک تکشون رو در بیارم. توی فامیل ما چیزی که به وفور یافت می شد، پسر بود. از همه بیشتر دلم می خواست عکس العمل سام پسر خاله مو ببینم. با سام راحت تر از همه پسرای اطرافم بودم و دوست داشتم زودتر ببینم نظر اون چیه؟ نه اینکه خدایی نکرده خر یک تیکه از مغزمو جویده باشه و عاشقش شده باشما! نه خدا اون روزو نیاره. فقط با سام زیادی ندار بودم. برام درست مثل رضا بود. گفتم عشق یاد عشق واهی افتادم. آخ عشق واهی عزیزم! اسم تابلومو گذاشتم عشق واهی. آخه داستان داشت برای خودش. اون زمان نقاشی خیلی می کشیدم، ولی این نقاشی برام از همه خاص تر بود. چون وقتی که اونو کشیدم به نظرم همه چی غیر طبیعی بود، شادم نبود و من توهم زده بودم. در هر صورت … یه شب نصفه شب بدون دلیل از خوب پریدم. حتی خوابم ندیده بودم! خواب از سرم پریده بود و کلافه بودم. ماه هم کامل بود. خیلی پریشون بودم و دنبال یه چیزی می گشتم که آرومم کنه. و تنها چیزی هم که اون لحظه می تونست آرومم کند کشیدن نقاشی بود. میلش اون لحظه توی من بیداد می کرد. یک بوم، سه پایه و یه کم رنگ برداشتم و رفتم توی باغ. شروع کردم به کشیدن. طرح یه پسر رو می کشیدم. دستم با قلمو تند تند روی بوم حرکت می کرد و دیوونه وار رنگا رو روی بوم قاطی می کردم. درست متوجه نمی شدم که چی قصد دارم بکشم. یه بوم پنجاه در هفتاد جلوم بود، یه پالت پر رنگ، چند تا قلم و یه ذهنیت کمرنگ. دلم می خواست تا حدی که ممکنه اونو خوشگل بکشم! یه طرح خاص از پسر ایده آلی که بعضی وقتا تو ذهنم می ساختمش. دستام بی اراده روی بوم از این طرف به اون طرف کشیده می شد. نزدیکای صبح بود که نقاشی تموم شد. تا اون روز نتونسته بودم یه نقاشی رو به این زودی تموم کنم! با خوشحالی بوم رو برداشتم و برگشتم توی اتاقم. اینقدر خسته بودم که بوم رو وسط اتاق ول کردم و روی تخت افتادم و بیهوش شدم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بوم هنوز وسط اتاق بود. اولین کاری که کردم رفتم سر وقتش تا ببینم چی خلق کردم! با دیدن نقاشی نزدیک بود پس بیفتم! اصلاً باورم نمی شد که این نقاشی کار من باشه، ولی بود! یه پا پیکاسو شده بودم برا خودم. روی بوم، پسری کاملاً غربی خود نمایی می کرد! پسری که تا حالا به خوشگلی اون تو تموم عمرم ندیده بودم! یه پسر با چشمای درشت و کشیده و خمار آبی، پوست سفید، موهای طلایی لخت که تیکه تیکه روی پیشونی اش ریخته بود، لبایی به رنگ گلای سرخ باغ، بینی کوچیک و خوش فرم که انگارصد بار با خط کش تراش خورده بود. ابروهایی کمونی و مژه های بلند و فر خورده به رنگی روشن. اینقدر خوشگل بود که حتی قدرت حرکت نداشتم! چند لحظه محو تماشاش شدم و اصلاً حواسم نبود که دستم روی قلبم خشک شده. وقتی به خودم اومدم از جا پریدم و دوون دوون اول از همه رضا رو خبر کردم و بعد از اون بابا و مامانو. رضا رو که کشون کشون با خودم به اتاقم آوردم ولی بابا و مامان یه کم طول کشید تا اومدن. رضام مث خودم با دیدن تابلو جا خورد. سوتی کشید و گفت:
– چه کردی رزا!
چند لحظه تابلو رو خوب بررسی کرد. بعدش به شوخی اخم کرد و در حالی که دستشو روی گردنش می ذاشت، گفت:
– وا غیرتا! رگ غیرتم غُلید بیرون. این کیه تو کشیدی دختره گیس بریده؟ یالا بگو تا خودم گیساتو نبریدم.
مشتی به شونه اش کوبیدم و خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و بابا و مامان وارد شدن. شید تا اومدن. رضام مث خودم با دیدن تابلو جا خورد. سوتی کشید و گفت:
– چه کردی رزا!
چند لحظه تابلو رو خوب بررسی کرد. بعدش به شوخی اخم کرد و در حالی که دستشو روی گردنش می ذاشت، گفت:
– وا غیرتا! رگ غیرتم غُلید بیرون. این کیه تو کشیدی دختره گیس بریده؟ یالا بگو تا خودم گیساتو نبریدم.
مشتی به شونه اش کوبیدم و خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و بابا و مامان وارد شدن.

با ذوق دست بابا رو چسبدیم و گفت:
– بابا ببین نقاشیمو. دیشب اینو کشیدم. خیلی قشنگه نه؟
قبل از اینکه بابا فرصت کنه حرفی بزنه صدای ناله مامان بلند شد:
– فرهاد …
با تعجب به مامان خیره شدم و با دیدن رنگ پریده و لبهای لرزون و چشمای آماده بارشش گفتم:
– مامان چت شد؟ به خدا این بابا فرهاد نیست.
نگاهی به بابام کردم که ببینم چه شباهتی بین اون و تابلو وجود داره. خواستم حرفی بزنم که با دیدن اخمای درهم بابا و صورت برافروخته اش لال شدم. رضا هم مثل من تعجب کرده بود و هیچی نمی گفت. بابا شونه های لرزون مامانو گرفت و گفت:
– چیزی نیست عزیزم، این فقط یه نقاشیه. آروم باش، آروم باش خانوم من.
مامان با خشم به سمت من برگشت و گفت:
– تو، تو اونو کجا دیدی؟ تو از کجا …
بابا مامانو گرفت و گفت:
– الان وقتش نیست. تو برو بیرون … من با رزا صحبت می کنم. تو حالت خوب نیست عزیزم.
سپس با تحکم به رضا گفت:
– رضا مادرتو ببر.
رضا که حسابی گیج شده بود دست مامانو گرفت و همراه اون از اتاق خارج شدن. زبونم بند اومده بود و واقعاً نمی دونستم چی شده؟! بابا با دست به تخت اشاره کرد و من بی حرف نشستم. سکوت سنگینی به وجود اومده بود که اذیتم می کرد. جرممو نمی دونستم چیه! نکنه بابا غیرتی شده؟ کتکم می زنه؟ وای نه بابا تا حالا دست روی من بلند نکرده. خدایا خودمو به خودت می سپارم. دو دستی منو بچسب. بعد از چند لحظه که هر دو ساکت بودیم و بابا به تابلو نگاه می کرد، سکوت توسط خودش شکسته شد و گفت:
– خب؟
تعجبم بیشتر شد و گفتم:
– خب چی؟
– کجا دیدیش؟
چشمام مث رگ غیرت رضا غلید بیرون:
– هان؟
– رزا ادای بچه های خنگ رو در نیار. ازت پرسیدم کجا دیدیش؟ این شخصیتو کجا دیدی که نقاشیشو کشیدی؟
– به خدا هیچ جا بابا. من همینطوری اینو کشیدم.
– توقع داری باور کنم؟
تا حالا سردی و ناراحتی بابا رو ندیده بودم. برای همین بغض کردم و گفتم:
– بابا من مگه به شما دروغ گفتم تا حالا؟
– نه و توقع دارم اینبار هم صادق باشی.
– من دروغ نمی گم. دیشب یهو دلم خواست اینو بکشم و کشیدم. بدون اینکه این شخصو دیده باشم. اصلاً به نظرم اون وجود خارجی نداره!
بابا از جا بلند شد و پشت پنجره رفت. دستشو میون موهای خاکستری و سیاه پر پشتش فرو کرد. صدای زمزمه اش رو شنیدم که گفت:
– امکان نداره! آخه چطور ممکنه؟ این دیگه یعنی چی خدا؟
بعد از یکی دو دقیقه دوباره به سمت من برگشت و گفت:
– رزا تو مطمئنی که …
بغضم که تا اون لحظه به زور جلوش رو گرفته بودم ترکید و گفتم:
– بابا به خدا …
بابا که طاقت دیدن اشکامو نداشت جلو اومد و دستی روی سرم کشید. همین کافی بود تا ناراحتی هام دود شه و به هوا بره. تند تند با مشتامو اشکامو پاک کردم و ززل زدم توی چشمای بابا. گفت:
– خیلی خب باشه باور می کنم. هر چند که زیاد با عقل جور در نمی یاد. رزا این نقاشی نباید توی خونه بمونه. مادرت با دیدن اون رنج می کشه.
– ولی بابا…
– ولی و اما نداره. همین که گفتم، این دیگه عروسک نیست که برای داشتنش چونه بزنی. فهمیدی؟
مثل بچه های زبون نفهم اصرار کردم:
– بابا به خدا یه پارچه می کشم روش که هر وقت مامان اومد توی اتاق نبینتش، ولی بذارین اینجا بمونه. آخه من خیلی دوسش دارم. از همه تابلوهای دیگه ام بیشتر. همه اونا رو ازم بگیرین ولی اینو نه. تو رو خدا بابا. جون رزا.
بابا دوباره با کلافگی دستش رو میون موهاش فرو برد و گفت:
– خوب می دونی که اون چشمای سبزت چه قدرتی داره. پدر صلواتی وقتی اینجوری به آدم نگاه می کنی کی می تونه بهت نه بگه؟ کی گفت تو اینقدر شبیه مامانت بشی آخه؟
با ذوق گفتم:
– پس قبوله بابا؟
– باشه قبوله ولی به شرط اینکه مادرت هیچ وقت اونو نبینه.
بغل بابا پریدم و محکم بوسش کردم. می خواست از اتاق بره بیرون که صداش کردم و گفتم:
– بابا …
برگشت:
– بله؟
– مامان چرا با دیدن این تابلو اونجوری شد؟
اخمای بابا دوباره درهم شد و گفت:
– مهم نیست. سعی کن گذشته مادرتو زیر و رو نکنی. وای به حالت اگه اذیتش کنی!
بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
– نمی دونم این چه امتحانیه دیگه و چه حکمتی توشه!
اخم کردم و گفتم:
– خب حالا! بابا فرهاد بد اخلاق…
بابا خنده اش گرفت و برای اینکه من خنده شو نبینم سریع از اتاق رفت بیرون. جلوی تابلوم ایستادم و لحظاتی با تعجب نگاش کردم. چقدر دلم می خواست بدونم چرا این تابلو اینطور روی بابا و مامان تاثیر منفی گذاشته. ولی به عقل ناقصم هیچی نمی رسید. حسابی تو فکر غرق شده بودم که در اتاق باز شد و رضا اومد تو. با دیدن من تو اون حالت متفکر خنده اش گرفت و گفت:
– اِ فنچ کوچولو فکرم بلده بکنه؟
به اعتراض گفتم:
– اِ رضا!
لب تختم نشست و گفت:
– خب برام عجیبه دیگه. توی بیست سال عمرم تا حالا ندیده بودم تو فکر کنی.
بی توجه به کنایه اش گفتم:
– فهمیدی مامان چش شده بود؟
پاشو روی پای دیگه اش انداخت و گفت:
– نه والا … کارای توئه دیگه. جز دردسر هیچی دیگه که نداری. حالا این نقاشی تحفه چی بود که تو کشیدی؟ لابد اونام مثل من غیرتی شدن.
به سمتش حمله کردم و گفتم:
– ببند دهنتو رضا … تو جز خورد کردن اعصاب من هیچ کار دیگه ای بلد نیستی؟ تو یه دلقک مضحکی.
رضا در حالی که از عصبانیت من و تلاشم برای کتک زدنش غش غش می خندید سعی می کرد دستامو توی هوا محکم نگه داره تا نتونم مشت به سینه اش بکوبم. تموم تلاشم آخر بی نتیجه موند و من بی حال تو بغلش ولو شدم. اون روز گذشت و من طبق قولی که داده بودم همیشه پارچه ای روی نقاشیم می کشیدم. ولی کم کم به خودم جرئت دادم. تابلو رو قاب کردم و روبروی تختم به دیوار آویزون کردم. اینور اونورش رو هم پارچه ای گذاشته بودم که هر بار قبل از اومدن مامان به اتاق روشو می پوشوندم. ولی به ندرت اون کارم از سرم افتاد. مامان عادت داشت هر بار که وارد اتاق من می شد اصلاً نگاه به دیوار روبرو نمی انداخت و همین کار منو راحت کرده بود. از اون دردسرا که بگذریم … نوعی انس با تابلوم داشتم. احساس می کردم تابلو با من حرف می زنه. اسم اونو عشق واهی گذاشتم. به نظرم عشقی که نسبت به اون پسر داشتم الکی و چرت و پرت بود! چون که همچین پسری تا این حد خوشگل و جذاب اصلاً وجود نداشت. عشق؟! نه مثل اینکه خره بالاخره منو جوید. از دست رفتم! به احساس خودم می خندیدم و اونو پوچ می دونستم، ولی دل کار خودشو بلد بود. از فکر و خیال خارج شدم و با سرخوشی وارد حموم شدم. یک حموم دلچسب و طولانی! بعد از خارج شدن موهای بلند حناییمو سشوار زدم و با سرحالی از اتاق خارج شدم. وقت نهار بود و همه تو سالن غذاخوری منتظرم بودند. چون کف راهرو ها لیز بود، شیطنتم گل کرد و شروع کردم به لیز خوردن تا خود سالن غذا خوری. مامان که منو تو اون حالت دید، سری به افسوس تکون داد و گفت:
– نخیر تو نمی خوای بزرگ بشی!

و رو به بابا گفت:
– فرهاد وای به حالت اگه یه بار دیگه بگی دخترم بزرگ شده.
بعضی وقتا از غرغرای مامان خسته می شدم. ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که به بابا یا مامان بی احترامی کنم. با لبخندی که همیشه روی صورتم بود کنار بابا پشت میز نشستم و گفتم:
– آخه از امشب نامزد می کنم. باید سنگین و رنگین باشم و مثل آدم بزرگا رفتار کنم. پس بذارید این چند ساعت رو تا می تونم بازی و بازیگوشی کنم.
رضا و مامان خنده شون گرفت. به رضا چشمکی زدم و گفتم:
– آخ بابا نمی دونی چقدر نامزدم خوشگله! اینقدر دوسش دارم که حد نداره.
رضا یواشکی چشمک زد که دلم براش ضعف رفت. بابا ولی با ابروهای بالا پریده گفت:
– نامزد؟! کی اومده خواستگاری تو که من خبر ندارم؟
بعد از مامان پرسید:
– اینجا چه خبره خانم؟
در حالی که یه تکه از مرغ سوخاریمو می ذاشتم توی دهنم، فرصت جوابو از مامان گرفتم و خودم گفتم:
– بهتره از نامزدم بپرسید.
و با چنگال به طرف رضا اشاره کردم. تیر نگاه بابا این بار رضا رو نشونه گرفت و رضا میون خنده قضیه رو برای بابا تعریف کرد.
بعد از نهار آرایشگر اومد و من همراه سوفیا به اتاقم رفتم. سوفیا زنی حدوداً سی و هفت- هشت ساله و ارمنی بود، با اندامی کشیده و لاغر. موهای بور و چشمای عسلی داشت. همچین توصیفش می کنم انگار قراره بیاد خواستگاریم. نگام بهش خریدارانه بود. منو روی صندلی نشوند و خواست که لباسمو ببینه. لباسو از کمد در آوردم و نشونش دادم. اخلاق خشکی داشت با دیدن لباس ابرویی بالا انداخت و فقط گفت:
– بهتره روی این صندلی بشینید و تکون هم نخورید.
اونم فهمیده بود من یه جا بند نمی شم که این مدلی گفت! کلا من رسوام! نشستم و اخمامو تو هم کشیدم. خوشم نمی یومد کسی باهام بد حرف بزنه. سرمو زیر انداختم و گذاشتم موهای بلندمو شونه کنه. از ده سالگی تا حالا موهامو کوتاه نکرده بودم و حالا تا پایین تر از کمرم می رسید! بابا اجازه نمی داد موهامو کوتاه کنم. کاش می فهمیدم چرا مردا موی بلند دوست دارن؟ همه زحمتش برای ماست کیفش رو اونا می کنن. موهام فوق العاده نرم و سبک بودن و همین داد سوفیا رو در آورده بود. منم با مارموذی فکر می کردم حقشه! موهام دارن انتقام منو ازش می گیرن. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره اونا رو بالای سرم جمع کرد و تاج رو روی اون قرار داد. بعد از اون سراغ آرایش صورتم رفت. چون پشتم به آینه بود، نمی دیدم که چه بلایی به سرم می یاره. برای بار اول بود که صورتم آرایش می شد. همین طور که برای اولین بار قرار بود لباس شب بپوشم و همینا هیجان زده ام کرده بود. واقعاً بزرگ شده بودم و به قول مامان باید توی رفتارم تجدید نظر می کردم. از صداهایی که از بیرون می اومد، فهمیدم که مهمونا کم کم دارن می یان. بعد از سه ساعت یه جا نشستن سوفیا کنار رفت و گفت:
– تموم شد!
نکبت! یه تعریف خشک و خالیم ازم نکرد. منم بدون تشکر از جا بلند شدم و رفتم سمت لباسم. اینقدر حالمو گرفته بود که نمی خواستم به خودم تو آینه نگاه کنم ببینم چه عنتری شدم! ناچاراً به کمک سوفیا لباسمو پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو که به رنگ نقره ای بود پا کردم. جلوی آینه که رفتم نزدیک بود از خوشی دل ضعفه بگیرم پس بیفتم. موهای بلندمو بالای سر جمع کرده بود و تاج کوچیکی که پر از نگینای ریز نقره ای بود روی سرم گذاشته بود. آرایش نقره ای کمرنگی هم روی صورتم جا خوش کرده بود. توی همین حالت بهت گیر کرده بودم که رضا درو باز کرد و وارد شد. این بار از دیدن اون بهت زده شدم. اونم با دیدن من سر جاش وایساد. فوق العاده خوشگل شده بود! کت و شلوار نقره ای رنگش رو پوشیده و موهاشو رو به بالا شونه کرده بود. صورتش هم هفت تیغ کرده بود و بوی ادکلونش آدمو گیج می کرد. کمی طول کشید تا هر دو به خودمون اومدیم شروع کردیم به تعریف کردن از اون یکی. با تذکر رضا که گفت دیر شده به زور سری برای مادام سوفیا تکون دادم و همراه رضا از اتاق خارج شدم. سالنی که مخصوص مهمونی های بزرگ بود طبقه پایین قرار داشت. بالای پله ها که رسیدیم احساس کردم از زور ترس و هیجان در حال خفه شدنم. دست رضا رو فشار دادم و گفتم:
– رضا من می ترسم. می شه من نیام؟
رضا لبخندی زد و گفت:
– از چی می ترسی؟ مگه می شه تو نیای؟
– خوب من تا حالا با این ریخت و قیافه جلوی کسی نرفتم. می ترسم!
– بالاخره یه بار اول هم وجود داره. یه نفس عمیق بکش. بچه هم نشو.
– رضا اگه مسخره ام کردن چی؟
خندید و گفت:
– دیوونه برای چی مسخره ات کنن؟ چرا اعتماد به نفستو از دست دادی؟ ببینمت…
مظلومانه نگاش کردم. دستی به گونه ام کشید و گفت:
– مثل همیشه ناز و خانومی. از همیشه هم خوشگل تر شدی.
گونه شو بوسیدم و گفتم:
– خیلی خب، خر شدم، بریم.
اونم در حالی که می خندید، بوس منو بی جواب نذاشت. گونه مو بوسید و دستمو به طرف پله ها کشید. دوباره نفس تو سینه ام حبس شد. با رضا آروم آروم پله ها رو پایین می رفتیم. کم کم همه متوجه ما شدن و به طرفمون چرخیدن. همهمه ها خاموش شد و سالن رو سکوت فرا گرفت. تنها صدایی که شنیده می شد، فکر کنم صدای پاشنه کفشای من بود. نمی دونم برای چی ارکستر خفه خون گرفته بود. آروم بازوی رضا رو فشار دادم. با محبت نگام کرد، تو سبزی نگاش آرامش موج می زد. از آرامش اون منم کمی آروم شدم. پله ها رو تا آخر پایین رفتیم و به سالن رسیدیم. قبل از اینکه متوجه مهمونا بشم متوجه کف لیز و صیقلی سالن مهمونی شدم. آخ که چقدر دلم می خواست کفش هامو در بیارم و کمی سر بخورم. باز افکار مسخره خودم خنده ام گرفت. تو اون وضعیت تو چه فکری بودم من! اولین کسایی که به خودشون اومدن بابا و مامان بودن که با لبخند به سمت ما اومدن و ما رو بوسیدن. افتخار تو چشماشون موج می زد. بعد از اون سیلی از دخترا و پسرا با قیافه های عجیب و غریب و بعضی ها هم سر و سنگین به طرفمون اومدن. از دیدنشون خنده ام می گرفت ولی جلوی خودمو می گرفتم که دلخوری پیش نیاد. یکی یکی با اونا دست می دادم و روبوسی می کردم. بوی لوازم آرایش می دادن. فکر می کردم آرایش خودم زیاده، ولی با دیدن اونا حسابی به خودم امیدوار شدم!
همه حرفای چاپلوسانه شون تکراری بود و تو خوشگلی من و جذابیت رضا خلاصه می شد. در اون بین جمله ایلیا، پسر عموم تنمو به لرزه انداخت و باعث شد دوباره دلهره به آرامشم غلبه کنه. چشمای سبز زمردی ایلیا که کپی چشمای خودم بود، برق خاصی داشت. برای بار اول بود که اونو به این حال می دیدم. رنگش کاملاً پریده بود و دستاش سرد سرد شده بود. با صدایی که ارتعاش داشت در گوشم زمزمه کرد:
– داری بزرگ می شی! بالاخره یه روز مال خودم می شی!
اینو گفت و سریع از ما دور شد. بار اول بود که کسی باهام اینجوری حرف می زد. تو راه مدرسه بودن پسرایی که مزاحم می شدن و زرت و پرت می کردن! اما این مدلش فرق داشت انگار. زیر لب گفتم:
– چی بلغور کرد این برای خودش؟ خب حالا یعنی چی؟ انگار داره در مورد یه دست لباس حرف می زنه که می گه مال خودم می شی. نکبت!
رضا که متوجه دگرگونی ام شده بود پرسید:
– چی شده رزی؟ کسی حرفی بهت زده چرا رنگت پریده؟
دستمو کشیدم روی صورتم و گفتم:
– رنگم؟ نه نپریده … چیزیم نیست. لابد مال همون موقع است دیگه.
ترسیدم واقعیتو بهش بگم. یهو جدی جدی رگه بغله بیرون و جنگ راه بیفته! تجربه های جدید پشت سر هم داشت برام اتفاق می افتاد. رضا که قانع شده بود، مشغول صحبت با یکی از دوستاش شد. حواسم به کلی پرت شده بود که با صدای سپیده دختر خاله ام که از خواهر به من نزدیک تر و هم سنم بود، به خودم اومدم:
– هی کجایی تو دختر؟
با خوشحالی سپیده رو بغل کردم و همه چی از یادم رفت. شلوار چرمی مشکی پوشیده بود با بلوز حریر صورتی. با خنده گفتم:
– نی نی کوچولو! تو هنوز لباس اسپرت می پوشی؟
با اخم ظریفی گفت:
– واه واه حالا خوبه یه بار تو لباس شب پوشیدیا. یادت رفته تا همین چند روز پیش چی می پوشیدی؟ انجیر خشک کی رفته قاطی آجیل؟
خندیدم و گفتم:
– اووه باز به اسب شاه گفتن یابو؟ تو اصلاً برو جوراب تور توری بپوش با دامن چین چینی.
قبل از اینکه فرصت کنه دوباره حرفی بزنه، نگاهی به اطراف کردم و چون سام که برادر سپیده بود رو ندیدم، از سپیده پرسیدم:
– سام کجاست؟
– کنار رضاست.
– بریم پیششون. دلم براش تنگ شده.
– بگو دلم برای کل کل تنگ شده.
خندیدم و گفتم:
– حالا همون!
رضا و سام هم سن بودند و سام دانشجوی رشته پزشکی بود. به خاطر علاقه ای که بهش داشتم شایدم رو حساب همون کل کل کردنمون منم رشته تجربی رو انتخاب کرده بودم تا مث اون دکتر بشم. نمی خواستم چیزی ازش کم داشته باشم. رقابت بود دیگه

همینطور که دستم تو دست سپیده بود با هم راه افتادیم اون طرف سالن. بعضی وقتا حس می کردم جای زمین روی ابرا راه می رم، همیشه سرم رو بالا می گرفتم و قدمامو هم خیلی نرم بر می داشتم. قیافه گرفتن برای این و اون عادتم بود، اینقدر که تو گوشم خونده بودن تکم و حرف ندارم زیاد از حد مغرور شده بودم! وسط سالن عمو فرشاد و عمو فرزاد و دایی شهرام رو دیدم و ناچاراً مشغول سلام و احوالپرسی شدم. عمو فرزاد با خنده گفت:
– رزا جان تو عروس خودمی عمو. زود باش یکی از پسرامو انتخاب کن تا همین امشب کار رو یه سره کنم بره پی کارش.
به دنبال این حرف خندید. می دونستم که شوخی می کنه. برای همین منم خندیدم و با خنده گفتم:
– عمو جون! مگه لباسه که یکیو انتخاب کنم؟
آخه عمو فرزاد چهار تا پسر داشت که بزرگترینشون بیست و هفت سالش بود و کوچیک ترینشون هجده سال. مورد اوکازیون! عمو فرشاد به شوخی اخم کرد و گفت:
– نخیر آقا فرزاد، رزا عروس خودمه. هیچ حرفی هم توش نیست. از اول هم گفته بودم …
عمو فرزاد با خنده گفت:
– برای ایلناز بگیرش. اتفاقاً خیلی هم به هم می یان!
همه مون خندیدیم. ایلناز دختر عموم بود و چند سال پیش ازدواج کرده بود. توی این کمبود دختر من و ایلناز معجزه محسوب می شدیم! توی اکثر خونواده های ایرانی همه پسر دوستن، تو خونواده ما برعکس بود و هر کسی دختر دار می شد هفت و روز و هفت شب جشن داشتیم! ایلیا هم برادر ایلناز بود و بیست و شش سالش بود اگه اشتباه نکنم! یه برادر دیگه هم به اسم ایمان داشتن که فقط دو سال از من بزرگتر بود. بگذریم … دایی شهرام دستشو دور گردن عموها انداخت و گفت:
– برید خدا رو شکر کنید که من پسر ندارم و فقط یه دختر دارم. اگه صدف پسر شده بود، هیچ کدوم شانسی نداشتید.
به دنبال این حرف بحث بینشون بالا گرفت. من و سپیده ته تغاری های فامیل بودیم و کوچیک تر از ما دیگه کسی نبود. من به خاطر شیطنتا و بچه بازیام عشق عموها و دایی و خاله م بودم. شاید همین محبت های زیادی باعث شده بود تا اون حد لوس و از خود راضی بشم. سپیده برای اینکه به بحث عموها و دایی ام خاتمه بده و یه راه فرار پیدا کنه، گفت:
– آقایون اینقدر دعوا نکنین! رزا که عقلشو از دست نداده بخواد توی فامیل شوهر کنه تا بچه اش کج و کوله بشه. حالا هم با اجازه!
بعد از این دست منو کشید و به سمت رضا و سام برد. صدای خنده عموها و دایی رو از پشت سرم می شنیدم. دایی ام گفت:
– ووروجک ها.
برگشتم و چشمکی به دایی زدم، اما همین که دوباره چرخیدم، سام و رضا رو روبروی خودمون دیدم. اونا هم با دیدن ما اومده بودن جلو، سام با لبخند و ژستی خنده دار کمی خم شد و گفت:
– سلام عرض شد بانوی من.
خندیدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
– سامی لباسم چطوره؟ بهم می یاد؟
دستشو گذاشت زیر چونه اش، ادای فکر کردن در آورد و بعد از چند ثانیه گفت:
– ای بد نیست! بچرخ ببینم …
اسکل وار چرخی دور خودم زدم و بعد چشمامو کمی گرد کردم و منتظر نتیجه بهش خیره شدم، ادامه داد:
– به چشمای مماخی تو نمی یاد. فکر کنم به سپیده بیشتر از تو بیاد.
سپیده زد زیر خنده و با کف دست محکم بین دو کتف سام کوبید و گفت:
– دمت گرم سام! خیلی باحالی داداشی. مگه تو از پس این رزا بر بیای.
منم با مشت محکم توی شونه سپیده کوبیدم و به سام غریدم:
– درد! مرده شورتو ببرن اصلاً از تو نظر نخواستم. یه بار دیگه به چشمای زمردی من بگی دماغی، دماغتو با چشات یکی می کنم.
سرشو آورد جلو، صورتشو دقیق جلوی صورتم نگه داشت. چشمای درشت قهوه ایش توی صورت سفید و سه تیغه اش برق می زد، زمزمه کرد:
– ریز می بینمت فسقلی من …
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– من که اصلاً تو رو نمی بینم …
رضا خندید و گفت:
– سام کم سر به سر رزا بذار، می دونی که پاش بیفته چپ و راستت می کنه.
سام همونجور که صورتش جلوی صورتم بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
– چپ و راست شده تونیم بانو!
به این حرفا و کارای سام عادت داشتم، برای همین هم خیلی جا نخوردم. یهو یاد چیزی افتادم و گفتم:
– راستی ببینم چرا تو اون اول که من از پله ها با رضا پایین اومدم، نیومدی جلو سلام کنی؟ شعور بهت یاد ندادن؟
سام چشمکی به سپیده زد و گفت:
– چون من اونقدرها کوچیک نشدم که بخوام بیام دست بوس تو. تو از من کوچک تری، پس تو باید بیای.
انگشتم رو به نشونه تهدید بالا آوردم و گفتم:
– وای به حالت اگه بعد از مهمونی چشمم بهت بیفته، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. حالا دیگه واسه من زبون درازی میکنی؟ مثل اینکه گردنت داره رو بدنت سنگینی می کنه.
– اگه کاری از عهده ات بر میاد همین الان رو کن، وگرنه که تهدید الکی موقوف.
– اِهه من که مثل تو بی شخصیت نیستم بخوام وسط مهمونی جنجال راه بندازم. حساب تو یکی رو بعداً می رسم.
تا اومد دهن باز کنه و جوابم رو بده، کیومرث پسر ارشد یکی از دوستای بابا آقای اصلانی، به طرفمون اومد و سام به اجبار حرفش رو خورد. کیومرث رو به من گفت:
– رزا خانم می شه لطفاً مهران خان رو به من نشون بدین؟
صدای آهسته رضا رو شنیدم که گفت:
– من و سام بوقیم دیگه! می یاد از رزا می پرسه.
خنده ام گرفت و به ناچار از جمع خارج شدم و اونو به سمت مهران پسر ارشد عمو فرزاد بردم. تشکر کرد و از من جدا شد. بیچاره منظوری هم نداشت ولی حرف رضا منو به فکر فرو برد. چرا همه چیز دور و بر من در حال تغییر بود؟ چرا توجه پسرا به من حالت دیگه ای پیدا کرده بود؟ دوباره پیش سپیده برگشتم و با هم قاطی مهمونا حل شدیم. آخر شب بعد از صرف شام همه به خونه هاشون رفتن، ولی به درخواست خودم سپیده پیش من موند. رضا هم سامو نگه داشت. مامان اصرار داشت که سپیده و سامو به اتاق مهمونا بفرستیم، ولی نه من و نه رضا رضایت ندادیم و آخر سر هم مامانو مجاب کردیم و سپیده و سامو به اتاقای خودمون بردیم. بعد از اون همه رقص و ورجه وورجه حسابی خسته شده بودیم و اونقدر خوابمون میومد که سرمون نرسیده به بالش خوابمون برد.

صبح با صدای سپیده چشم باز کردم. سپیده در حالی که می خندید لیوان آبی رو بالای سرم به صورت مورب نگه داشته بود و می گفت:
– رزا تا سه می شمارم یا بلند می شی یا این لیوان آبو روی سرت خالی می کنم.
به التماس گفتم:
– جـــــــــون من سپیده اذیت نکن. خوابم می یاد.
– بیخود. بلند شو ببینم حوصله ام سر رفت.
– درد بی درمون بگیری! می گم خوابم می یاد. به من چه که حوصله ات سر رفته؟
– خودت درد بی درمون بگیری. لال مرگ بمیری. از جلوی چشام خفه شو، بلند می شی یا نه؟
با لجبازی گفتم:
– نه بلند نمی شم.
خواستم پتو رو روی سرم بکشم، که بی انصاف لیوان آب یخ رو روی سرم خالی کرد. نفسم برای چند لحظه بند اومد، درسته که تابستون بود اما با خنکی که کولر به وجود آورده بود کم مونده بود یخ بزنم! با عصبانیت از جا پریدم و گفتم:
– بمیری الهی! اگه جرئت داری وایسا تا نشونت بدم!
در حالی که می دوید، از اتاق خارج شد. سپیده به باغ رفت و من هم دنبالش با لباس خواب، می دویدم. بالای لباسم کاملاً خیس شده بود. با فریاد گفتم:
– سپیده می کشمت. مگه اینکه دستم بهت نرسه.
همینطور که می دوید برگشت و زبونشو برام در آورد. همین حرکت باعث شد که شلنگ آبو نبینه. پاش به شلنگ گیر کرد و محکم روی زمین افتاد. در حالی که می خندیدم به طرفش رفتم و گفتم:
– آخیش دلم خنک شد! تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی!
اون قسمت که افتاده بود آب جمع شده بود و همین باعث شد لباسش خیس و گلی شود! کلا سپیده توی افتادن ید طولایی داره. از بچگی هم تلپ تلپ می خورد زمین دست و پاش زخم می شد. با ناله و آه و فغان بلند شد و بی توجه به من لنگ لنگون به طرف ساختمون راه افتاد. من فقط می خندیدم و اون با غیظ نگام می کرد، به نوبت رفتیم حموم و دوش گرفتیم. اینم آغاز روزمون … به نظر که بد نمی یومد! بعد از دوش، با هم به سالن غذا خوری رفتیم و همراه بابا و مامان که تازه بیدار شده بودن یک صبحانه دلچسب خوردیم. رضا و سام هنوز بیدار نشده بودن. آی که چقدر دلم می خواست برم روی سر جفتشون آب یخ بریزم! چه فازی می ده لامصب! اما جرئت نداشتم، سام منو می خورد. بعد از اینکه بابا میون سر به سر گذاشتنای من و سپیده به کارخونه رفت، همراه سپیده به اتاق رضا رفتیم. بدون اینکه حرفی به هم بزنیم، از خیر سر به سر اون دو تا گذاشتن، گذشتیم. جرئتشو نداشتیم، پس از راه دوم یعنی لوس بازی استفاده کردیم. نقشه مو واسه سپیده گفتم و با توافق اون یک دو سه گفتم و همزمان با هم شیرجه زدیم روی سر سام و رضا و بوس بارونشون کردیم. هر دو اول با وحشت از خواب پریدن ولی وقتی ما رو با حالتای مضحکمون دیدن خنده شون گرفت و به خیر گذشت. واقعاً داشتن دو تا خواهر دیوونه هم غنیمت بود! بعد از بیدار شدن اونا کرممون ریخت و رفتیم توی کارگاه نقاشی من. هوس نقاشی کشیدن کرده بودم. سپیده هم عاشق نقاشیای من بود و اگه ساعت ها به تماشای حرکات دست من روی بوم می ایستاد خسته نمی شد. در حین نقاشی، به آرومی باله هم تمرین می کردم. از وقتی شش سالم بود بابا برام مربی خصوصی رقصباله گرفته بود و حالا دیگه به راحتی می تونستم روی انگشتای پام حرکت کنیم و به نرمی باد از این سمت به اون سمت برم. شاید برای همین بود که راه رفتن عادیم هم اینقدر نرم و سبک بود. سپیده محو تماشای من شده بود و کلی تشویقم کرد. ساعت یک برای خوردن نهار به سالن غذا خوری رفتیم و سپس دوباره به اتاق برگشتیم. یه کم نیاز به استراحت داشتیم تا بازم فرش بشیم و بتونیم آتیش بسوزونیم. سپیده روی تخت دراز کشید و در حالی که خیره خیره به تابلوی عشق واهی نگاه می کرد، گفت:
– رزا اگه همچین پسری وجود داشته باشه تا حالا صد در صد زن گرفته!
ولو شدم کنارش و گفتم:
– چرا اینطور فکر می کنی؟
– خوب آخه از بس خوشگله سه سوت تو هوا می زننش. کی می ذاره همچین پسری راحت و یالغوز برای خودش راه بره؟ خود من اگه ببینمش خوردمش.
– اوهو مواظب حرف زدنت باشا! صاحب اون تحت هر شرایطی خودمم.
– نه بابا! نمردیم و از تو غیرت هم دیدیم. به خدا دیگه داشتم نگرانت می شدم که نکنه تو تا آخر عمرت همینطور بچه بمونی و نفهمی معنی دوست داشتن چیه! ولی مثل اینکه چشمای آبی طرف کار خودشو کرده.
موهای کوتاه قهوه ایشو که با کش موی سفید رنگی بسته بود، کشیدم و گفتم:
– حرف زیادی نزن. تو همه اش باید منو اذیت کنی؟
موهاشو از دستم بیرون کشید و با غیظ گفت:
– الهی دست درد بگیری!
همونطور که خوابیده بودم پامو تکیه دادم به دیوار، درست زیر تابلو و گفتم:
– حقته.
به سمتم چرخید و گفت:
– پاشو بریم شنا.
– شنا؟!
– آره. تا حالا اسمش به گوشت نخورده؟ شنا، یعنی اینکه یه حوض خیلی بزرگ رو که بهش می گن استخر پر آب کنی و بعد بپری توش و یه حرکاتی انجام بدی که نری ته آب.
– هه هه خندیدم گوله یُد! خودم می دونم شنا چیه، ولی الان تازه غذا خوردیم، با معده سنگین چطور شنا کنیم؟
– به راحتی! پاشو بریم بهونه هم نیار. تازه واسه هضم غذا هم خوبه. پاشو تنبلی نکن.
با سپیده مایوهامون رو پوشیدیم و از ساختمون خارج شدیم. استخر پشت ساختمون قرار داشت. تویوپ های بزرگی که کنار استخر گذاشته بودیم، رو باد کردیم و داخل آب رفتیم. من روی تویوپ خوابیدم چون اصلاً نای شنا کردن نداشتم. ولی سپیده تویوپش رو کناری گذاشت و شیرجه رفت توی آب. از اوایل بچگی تا حالا این استخر یکی از سرگرمی های ما به حساب می اومد و هر دو به خوبی فنون شنا رو بلد بودیم. سپیده کمی که شنا کرد گفت:
– تو چرا نمی یای تو آب تنبل؟ اینقدر حال می ده که نگو! آب آفتاب خورده و گرم شده.
– من حوصله شنا ندارم. خیلی سنگین شدم.
بدون توجه به قد قد کردن من، با یه حرکت تویوپ رو برگردوند و منو تو آب سر و ته کرد. چند لحظه زیر آب موندم تا بالاخره تونستم خودمو جمع و جور کنم و بیام بالا. در حالیکه با دو دست موهامو از روی چشمام عقب می زدم گفتم:
– سپیده! دیوونه می گم حال ندارم. حالیت نمی شه؟
– حالیم که می شه ولی باور کن شنا تنهایی مزه نمی ده.
– نه عزیزم تو حالیت نمی شه چون اصولاً نفهمی.
شناکنون به قسمت گوشه استخر که پله ها قرار داشت، رفتم و خودمو بالا کشیدم. طبق معمول همیشه که وقتی از آب خارج می شدم، بدنم سنگین و لخت می شد، این بارم همونطور شدم و لبه استخر نشستم. سپیده شناگر خیلی خوبی بود و چند تا مدال هم گرفته بود. شجاعتش از من خیلی بیشتر بود، شاید دلیل اینکه تو این مورد ازش ضعیف تر بودم، وحشتی بود که از آب داشتم. اوایل که اصلاً زیر بار استخر و شنا نمی رفتم، اما وقتی دیدم سپیده داره ازم جلو می افته و همه تشویقش می کنن حس مبارزه و رقابت جوییم بیدار شد و با بدبختی به ترسم غلبه کردم و رفتم اموزش شنا. با این وجود هنوزم وقتی می خواستم بپرم تو آب یا وقتایی که ناگهانی می افتم تو آب ترس دست و پامو چند لحظه خشک می کرد.
وقتی خسته شد خودشو بالا کشید و کنارم لب استخر نشست و گفت:
– آخیش چه خوب بود. چند وقت بود که شنا نکرده بودم. استخر خودمون رو قراره رنگ بزنن برای همین آبشو خالی کردن.
بعد از اینکه حرفش تموم شد طبق معمول همیشه که حرف هام بی ربط بود گفتم:
– سپیده می شه یه خواهشی ازت بکنم؟
– چه خواهشی؟
چند لحظه ای سکوت کردم و ولی یهو دلو به دریا زدم و گفتم:
– یه خورده در مورد عشق برام حرف بزن.
سپیده چشمای قهوه ایشو گرد کرد و گفت:
– در مورد چی باهات حرف بزنم؟!!
با ناراحتی گفتم:
– مسخره! چرا می خندی؟ اصلاً نخواستم. نمی شه یه کلمه با تو حرف زد. ماشالله خواهر برادر عین هم می مونین.
جلوی خنده شو گرفت و گفت:
– خیلی خوب بابا. حالا واسه چی یاد عشق افتادی؟ نکنه عاشق شدی؟ هرچند که تو غلط می کنی بی خبر از من عاشق بشی …
خندیدم و گفتم:
– نه بابا! ولی خیلی ضایعه س که من در مورد عشق هیچی نمی دونم. حس می کنم نگاه مردای دور و برم نسبت بهم عوض شده. دیشب ایلیا یه چیزی گفت که توش موندم.
سریع پرید وسط حرفم و پرسید:
– چی گفت؟!
– گفت بالاخره مال خودم می شی…
– واه واه! چه مردم پرو شدن!
– حالا اون مهم نیست. مهم اینه که … سپیده واقعاً حس می کنم بزرگ شدم. نمی خوام دیگه کسی بهم بگه بچه!
با نگاهی مهربون دستمو گرفت و در حالی که فشارش می داد گفت:
– خوب ببین عشق یعنی علاقه شدید قلبی! حالا برای اینکه راحت تر حالیت بشه، عشق یه احساسیه که اصلاً ارادی نیست. یعنی تو هیچ وقت نمی تونی بگی خوب من آماده ام که عاشق بشم و منتظر بشینی تا عاشق بشی. این یه احساسیه که باید موقعیتش پیش بیاد، تا سراغت بیاد. مثلاً با یه نگاه! که بهش می گن عشق توی یه نگاه …! بعضی ها به عشق توی یه نگاه اعتقاد ندارن و می گن که این یه تب تنده و زود فروکش می کنه. ولی بعضی ها این عشقو خیلی هم استوار می دونن.
– تو چی؟ تو قبول داری یا نه؟
– نمی دونم. شاید اگه تو یه روز توی یه نگاه عاشق بشی من باورش کنم.
– چرا؟
– چون کسی نبوده که به تو آموزش بده و به تو واژه های عاشقی رو یاد بده و این خودتی که با یه نگاه این احساسو حس کردی و فهمیدی و درک کردی.
– حالا یه نفر مثل من، چطور باید بفهمه که عاشق شده یا نه؟
سپیده قیافه ای شبیه استادا به خودش گرفت و گفت:
– خوب ببین مثلاً فرض می کنیم که تو عاشق سام شدی. خوب؟
اخمامو در هم کشیدم و گفتم:
– آدم تر از سام نبود که می بندیش به من؟
– مثال زدم بیشعور!
خنده ام گرفت و گفتم:
– خوب ببخشید بگو.
– اگه تو وقتی اونو دیدی احساس کردی ضربان قلبت تند شده و کم مونده از سینه ات بپره بیرون، پاهات بی حس و شل شده، احساس کردی دلت می خواد قشنگ تر از همیشه جلوش ظاهر بشی، دلت می خواد که اون تو رو بهتر از همه بدونه، همه ش سعی در پنهون کردن عیوبت از چشم اون داشتی و دست و پاتو گم کردی، بدون عاشقش شدی! اگه از تصور اون کنار کس دیگه قلبت فشرده شد و نتونستی تاب بیاری بدون دیوونشی … اگه تحمل سردیشو نداشتی … اگه …
از حرف های عجیبش خنده ام گرفت و رفتم وسط حرفش:
– پس من هیچ وقت عاشق نمی شم.
– چرا؟
– برو بابا آخه اینا چیه که تو میگی؟ من هیچ وقت همچین احساساتی پیدا نمی کنم. مطمئنم!
– زیاد مطمئن نباش. یه وقت دیدی یه چیزی خورد پس کله تو و تو هم عاشق شدی.
– سپیده تو تا حالا عاشق شدی؟
– نه.
– پس اینارو از کجا می دونی؟
– هر دختری این چیزا رو می دونه. تو هم به خاطر بی احساسیته که بلد نیستی.
– من اونقدر هام بی احساس نیستم!
سپیده که تحت تأثیر معصومیت و مظلومیت کلام من قرار گرفته بود، محکم بغلم کرد و گفت:
– می دونم عزیزم تو مهربون ترین دختر خاله دنیایی! حالا هم بهتره پاشیم بریم تو که سردم شده.با هم وارد ساختمون شدیم و بعد از عوض کردن لباس، هر دو از خستگی خوابمون برد. حدود دو ساعت می شد خوابیده بودیم، که با سر و صدای سام و رضا که توی باغ فوتبال بازی می کردند، از خواب بیدار شدیم. بعد از خوردن عصرونه توی حیاط رفتیم و گوشه ای زیر سایه درختا روی نیمکتای کوتاه نشستیم. سپیده
بی مقدمه گفت:
– راستی رزا یه خبر دست اول!
از هیجان اون منم هیجان زده شدم و گفتم:
– چی شده؟
– شرط می بندم که تا حالا نفهمیده باشی.
– چیو؟
– مژدگونی بده تا بهت بگم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
– ببند سپیده!
– خیلی بیشعوری! منو باش میخوام بهت خبر دسته اول بدم …
– خوب بده! مژده گونی دیگه چه صیغه ایه؟
– خسیس بدبخت! نخواستم بابا … حالا بگو ببینم، تو می دونستی که قراره بریم مسافرت؟ اونم زنونه! منو تو و مامان ها.
با خوشحالی و حیرت گفتم:
– دروغ می گی!
– نه بابا دروغم کجا بود؟ قراره یک هفته بریم کیش. بابای من کار داره نمی تونه بیاد. بابای تو هم چون اون نمی یاد، از اومدن انصراف داده. رضا و سامی هم ترجیح دادن که اینجا بمونن. حالا چراشو فقط خدا داند و بس!
با ذوق گفتم:
-آخ جون! دو سال بود کیش نرفته بودیم. دلم لک زده واسه اسکله.
– به خصوص که آقا بالا سر هم نداریم!
حرفشو تایید کردم و در حالیکه از خوشحالی روی پا بند نبودم گفتم:
– تو از کجا فهمیدی؟
– مامانم داشت پشت تلفن به مامان تو می گفت.
– یعنی اونا می خوان واسمون سورپرایز باشه که تا حالا حرفی نزدن؟!
– آره دیگه. حالا تو هم سوتی نده، که فکر کنن ما نمی دونیم.
– خیلی خوب. وای سپیده بهترین خبرو بهم دادی. حالا کی قراره بریم؟
– والا اینطور که من از استراق سمعم دستگیرم شد یک هفته دیگه.
– آخ جون!
چهره شو در هم کشید و گفت:
– وا رزا! اینقدر ذوق زده شدی که انگار اصلاً کیش نرفتی. عوض تو که اینقدر ذوق زده شدی، من زیاد خوشحال نشدم.
– اِ چرا؟
– آخه من دلم می خواست برم شمال. دلم هوای جنگلها و دریای شمال رو کرده. نه جنوب! آخه الان هوای کیش خیلی گرمه.
– سپیده دلت می یاد؟ یادته دفعه پیش که رفتیم کیش چقدر خوش گذشت؟ ولی…
– ولی چی؟
– حیف که بابا نمی یاد.
– دختر لوس تو نمی خوای بفهمی که دیگه بزرگ شدی؟
– اَه تو هم که همش منو مسخره می کنی. خوب آخه وقتی بابا هست، من هر چی که دلم بخواد واسم می خره. حتی اگه از اون چیز هزار تای دیگه هم داشته باشم، ولی مامان نه.
– هی هی حواستو جمع کن پشت سر خاله من اینطوری حرف نزنی ها! وگرنه من می دونم و تو.
– گمشو تو هم اصلاً منو درک نمی کنی.
– یکی یه دونه خل و دیوونه که می گن تویی. کیه که بتونه تو رو درک کنه؟
با عشوه گفتم:
– هیچکس جز تابلوی عزیزم که همیشه هر چی که بگم فقط با یه لبخند عاشقونه نگاهم می کنه.
– پاشو جمع کن اون کاسه کوزه اتو که دیگه کم کم داره باورم می شه خل شدی!
قبل از اینکه بتونم جوابشو بدم توپی که سام پرتاب کرد روی میز جلومون افتاد و حواسمان رو پرت کرد. توپ رو برداشتم و با خوشحالی که داشتم براشون پرت کردم. اینقدر خوشحال بودم که دلم می خواست خودمم با توپ پرواز کنم! بالاخره تابستونم داشت از کسالت خارج می شد.

حق با سپیده بود، چون مامانامون تا روز یکشنبه ای که پرواز داشتیم هیچ حرفی بهمون نزدن. روز یکشنبه از صبح دلشوره داشتم و هر آن منتظر بودم که مامان خبر سفر رو به من بده، ولی چیزی نگفت. ساعت ۹ شب بود که دیگر کاملاً ناامید شدم و مطمئن شدم که یا سپیده اشتباه کرده یا کلا کنسل شده. ولی درست ساعت ۵/۹ بود که مامان با خوشحالی به من گفت چمدونمو ببندم. مامان منم چهار می زدا! نمی شد یه کم زودتر بگه؟ حالا گیریم که من نمی دونستم و از قبل یه کم از چیزامو جمع نکرده بودم چطوری می تونستم تو اون وقت کم چیز میر جمع کنم؟ در هر صورت دوباره خوشحال و ذوق زده شدم و تند تند بقیه چیزامو هم جمع کردم و از اتاق خارج شدم. مامان و بابا تو سالن نشیمن نشسته بودند. مامانم حاضر شده بود و چمدونش کنار پاش بود. بابا با دیدن من بلند شد و گفت:
– خوب دخترم می بینم که برای جدا شدن از من حاضری.
محکم بابا رو در بغل کردم و گفتم:
– کاش شما هم می اومدید. اونوقت دیگه خیلی خوش می گذشت.
بابا منو از خودش جدا کرد و گفت:
– عروسک بابا تحت هر شرایطی باید بهش خوش بگذره.
به دنبال این حرف دست تو جیب کتش کرد و پاکتی رو به طرفم گرفت و گفت:
– بیا دخترم این برای توئه.
– چیه بابا؟
– پول تو رو جدا از مامانت می دم، که هر چی که دلت خواست، بخری. این دفعه من باهات نیستم. نمی خوام کم و کسری داشته باشی.
مامان به اعتراض گفت:
– فرهاد تو که می دونی این دختر جنبه نداره. همون روز اول همه اشو می ره خرج چیزای الکی می کنه.
بابا با اخم گفت:
– شکیلا تو رو خدا اینقدر به رزا سخت نگیر. بذار راحت باشه.
– من نگران آینده خودشم.
بی توجه به حرفای بابا و مامان که هنوزم ادامه داشت با ذوق در پاکت رو باز کردم. مبلغی چند برابر تصور من بود! با فریاد گفتم:
– وای بابا! این خیلی زیاده. مگه می خوام جزیره رو بخرم؟
– هر چقدرش که زیاد اومد می تونی پس انداز کنی. لازم نیست که همه اشو خرج کنی عزیزم. تو باید پس انداز کردن رو هم یاد بگیری.
دوباره بغلش کردم و گفتم:
– بابا از همین الان دلم براتون تنگ شده.
بابا روی سرمو بوسید و گفت:
– منم همینطور عروسک. حالا دیگه بهتره برید وگرنه از پرواز جا می مونید.
تازه یاد رضا افتادم و با کنجکاوی پرسیدم:
– پس رضا کو؟
از پشت سر صدای رضا اومد که گفت:
– من اینجام آبجی خانم.
به طرفش برگشتم و گفتم:
– کجا بودی تو؟
– همین جا، ولی تو با بابا جونت مشغول بودی.
بغلش کردم و گفتم:
– رضا کاش لااقل تو میومدی!
آروم در گوشم گفت:
– غصه منو نخور. قراره با دوستام و سام برای دو هفته بریم شمال.
با اخم گفتم:
– ای ناقلا پس بگو چرا قید کیشو زدی!
خندید و گفت:
– آخه با دوستا یه صفای دیگه داره. اگه غیرتم اذیت نمی کرد، حتماً تو رو هم با خودمون می بردم. چون تو برام یه چیز دیگه ای هستی. تو یه طرف، دوستام یه طرف! می دونی که فنچ کوچولوی منی.
– فدای اون غیرت و احساست بشم. دلم برات تنگ می شه.
– منم دلم برای شیطنت ها و بچه بازی های فنچم تنگ می شه. حالا تا اشکمو در نیاوردی برو.
گونه اشو محکم بوسیدم و گفتم:
– چشم ما رفتیم بای.
داشتیم با مامان از در بیرون می رفتیم که صدام زد:
– رزا…
به طرفش برگشتم و گفتم:
– بله؟
عکسی رو به طرفم گرفت و گفت:
– از روی این دو تا چاپ کردم. گفتم شاید تو هم بخوای.
عکسو گرفتم. همون عکسی بود که مامان از من و رضا درحالی که لباسهای نقره ای رنگمونو پوشیده بودیم و رضا منو بغل کرده بود و داشتیم همو می بوسیدیم، گرفته بود. دوباره گونه شو بوسیدم و گفتم:
– قربونت برم. هیچ وقت این عکسو از خودم جدا نمی کنم. عکس نامزدمه!
دوباره خداحافظی کردیم و همراه مامان سوار ماشین بابا شدیم و راننده بابا به طرف فرودگاه راه افتاد. توی راه تازه یادم افتاد که یادم رفته با تابلوم خداحافظی کنم. خیلی ناراحت شدم، ولی دیگر وقتی برای برگشتن نبود. خاله و سپیده توی فرودگاه منتظر ما بودن. کارتای پروازو گرفتیم و نیم ساعتی طول کشید تا سوار هواپیما شدیم. ساعت ۱۱ بود که هواپیما از باند فرودگاه کنده شد و به طرف کیش به پرواز در اومد. احساس دلشوره ولم نمی کرد، اما نمی دونستم این دلشوره شدید به خاطر پروازه یا حادثه ای قرار بود، اتفاق بیفته!
از صحبت های خلبان متوجه شدم که رسیدیم. بعد از فرود و توقف کامل هواپیما با مامان و خاله و سپیده پیاده شدیم. اول بارها رو تحویل گرفتیم و بعدش هم با مسئولی که از طرف هتل دنبالمون اومده بود، به هتل رفتیم. چون دیر وقت بود وقت نمی شد جایی برویم، برای همین وسایلمون رو مرتب کردیم و به تخت خواب ها پناه بردیم.

صبح با صدای خاله و مامان که چمدونا رو باز می کردن بیدار شدم و نشستم روی تخت، اینقدر غرق بودن که جواب سلام منو هم به زور دادن. سپیده هم بیدار شده بود، ولی هنوز روی تخت دراز کشیده بود. خواستم برم توی دستشویی که سپیده زودتر از من توی دستشویی پرید. با حرص کوبیدم روی در و هر چی از دهنم در اومد، نثارش کردم. وقتی بیرون اومد بدون اینکه نگاش کنم سریع وارد شدم و در رو بستم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چراغو خاموش کرد. قلبم افتاد توی پاچه ام و گفتم:
– سپیده مرض گرفته تو چرا آزار داری؟ صبح اول صبحی چت شده؟ چراغو روشن کن.
– نمی کنم.
– بی خود می کنی. روشن کن این لامصبو.
– تا وقتی اعتراف نکنی که از تاریکی می ترسی، روشن نمی کنم!
– من از هیچی نمی ترسم. بهت می گم روشن کن.
در حالی که دروغ می گفتم. به قول رضا مث سگ از تاریکی می ترسیدم. سپیده گفت:
– تا نگی روشن نمی کنم.
مامان و خاله هم از سپیده می خواستن که چراغو روشن کنه. مامان می دونست که من تو تاریکی حتی ممکنه تشنج کنم، ولی سپیده لجباز می گفت:
– نه امکان نداره! تا نگه روشن نمی کنم. اصلاً دیدن که نداره. زود باش کارتو بکن بیا بیرون.
ضربان قلبم تند و تندتر می شد. داد کشیدم:
– بی تربیت! چه طور برای تو دیدن داشت؟ واسه من نداره؟ می گم روشن کن.
– بگو تا روشن کنم.
چون حسابی ترسیده بودم، به ناچار گفتم:
– خیلی خوب بابا! من از تاریکی می ترسم. حالا راحت شدی؟ الهی بمیری! ذلیل شده، روشن کن دیگه.
چراغو روشن کرد و گفت:
– یه خورده مخلفاتش رو زیاد کردی! ولی مهم نیست عزیزم جبران می کنم.
سریع دست و صورتمو شستم و از دستشویی رفتم بیرون. سپیده با نیش باز نگام می کرد. با عصبانیت به طرفش رفتم و اونو زیر مشت و لگد گرفتم. با پادرمیونی خاله و مامان به زور از هم جدا شدیم. حدود نیم ساعت طول کشید تا آه و ناله های سپیده تموم شد و دوباره با هم آشتی کردیم. همیشه همینطور بودیم. قهرامون کوتاه مدت و محبتمون بی نهایت بود. حاضر شدیم و با مامانا راهی بازار بزرگ پردیس شدیم. خداییش در مورد خرید کردن خستگی ناپذیر بودم. عصر که شد به اسکله رفتیم و با سپیده از همون اول شروع به دوچرخه سواری کردیم، وقتی هم خسته شدیم رفتم کنار آب و تازه آب بازیمون گل کرد. شب با خستگی خیلی زیاد به هتل برگشتیم. خوشحال بودم که روز خوبی رو پشت سر گذاشتم و حسابی خوش گذروندم. دعا کردم تموم مدت اقامتمون به من همینطور خوش بگذره. اینقدر الکی خوش بودم که جز خوش گذرونی به هیچی فکر نمی کردم. اصلاً فکرشو هم نمی کردم که زندگی و سرنوشت برام چه نقشه هایی کشیدن. اگه می دونستم شاید اینقدر به دنبال خوشی نبودم و از همون ابتدا سعی می کردم تجربه هامو زیاد کنم تا بتونم به جنگ سرنوشت برم.
دو روز به همین ترتیب گذشت. روز سومی بود که اونجا بودیم. صبح رو من و سپیده تو محوطه هتل موندیم و برای خرید همراه مامانا نرفتیم. می خواستیم با سپیده تو هتل بیلیارد بازی کنیم. عاشق بازی بیلیارد بودم. رضا میز بیلیارد کوچیکی داشت که بعضی وقتا تو خونه با هم بازی می کردیم و یه کم بلد بودم. حسابی خوش گذروندیم. به خصوص که با یک اکیپ دیگه مسابقه دادیم و با هزار بدبختی تونستیم از اونا ببریم. عصر هم تو محوطه هتل اسکیت بازی کردیم. اینقدر تو خود هتل به ما خوش می گذشت که نیازی به بیرون رفتن نداشتیم. شب که شد به اصرار سپیده با مامانا به اسکله رفتیم. اسکله رفتن و دوچرخه سواری برنامه هر شبمون شده بود. مامان گفت:
– بچه ها اول بیاین بریم یه جا برای نشستن پیدا کنیم، بعد برین برای بازی.
قبول کردیم و همه با هم به سمت ساحل رفتیم. گوشه ای خلوت پیدا کردیم و چهار نفری نشستیم. چند دقیقه ای رو تو سکوت به آبی زیبای دریا خیره شدم. سپیده هم مثل من به آب نگاه می کرد. به هر چیز آبی که نگاه می کردم یاد چشمای عشق واهی ام می افتادم. به خصوص آسمون قبل از غروب. دلم براش تنگ شده بود. اون شب حس عجیبی داشتم. انگار دنیا برام شکل دیگه ای پیدا کرده بود. همه چیز رنگ دیگه ای بود سبز ها زیادی سبز و آبی ها زیادی آبی بودن. هر چهار نفر سکوت کرده بودیم و من داشتم از اون همه زیبایی لذت می بردم. دلم می خواست از جا بلند بشم و رو به آسمون فریاد بکشم:
– خدایا! عاشقتم … خیلی دوستت دارم. تو خیلی خوبی که اینهمه چیزای قشنگ به من دادی. خدایا عاشق مامانمم عاشق خاله امم عاشق دختر خاله امم. من عاشق همه ام همه رو دوست دارم. تو رو بیشتر از همه دوست دارم خدا جون …
تو حال و هوای خاص خودم بودم که متوجه شدم بین خاله و مامان اشاره هایی رد و بدل می شه و هر دو سمتی رو به هم نشون می دن. دنباله نگاهشون رو گرفتم و دیدم به یه خانمی که تنها نشسته و چشم به آب زلال دوخته ، نگاه می کنن. رو به مامان گفتم:
– چی شده مامان؟ چی رو دارین به همدیگه نشون می دین؟
مامان به طرفم برگشت و من اشک رو توی چشمای سبز و درشتش دیدم. قلبم فرو ریخت و با تعجب گفتم:
– مامانی داری گریه می کنی؟!
مامان و خاله هر دو در حالی که بغض داشتن، از جا بلند شدن و به طرف اون خانم رفتن. چند لحظه بعد هر سه تو بغل هم گریه می کردن! به سپیده گفتم:
– تو فهمیدی این خانمه کی بود؟
سپیده هم با تعجب گفت:
– نه ولی حتماً طرف خیلی عزیزه که اینا اینطوری اشک می ریختن. عجب فیلم هندی شده ها!
دوباره بهشون نگاه کردم که دیدم این بار در حالی که می خندیدن به سمت ما می یومدن

. جلل خالق! اینا چشون بود؟ یهو می خندن یهو گریه می کنن. نکنه خل شدن؟ مگه نشونه دیوونگی همین نیست؟ خوبه بلند شم فرار کنم. از فکرای خودم خندم گرفت. وقتی به ما رسیدن من و سپیده وایسادیم و ناچاراً سلام کردیم و به گرمی جواب گرفتیم. اون غریبه، خانم قد بلندی بود با پوست سفید و چشمای درشت مشکی که توی صورتش برق می زدن انگار. روی هم رفته خوشگل بود بود و به دل می نشست، حتی با وجودی که سنش بالا بود. مامان گفت:
– بچه ها معرفی می کنم، کیمیا جون دوست عزیز دوران دبیرستان من و شیلا. البته می شه گفت که کیمیا خاله شماست، چون با خواهر برای ما فرقی نداره.
این شد که بعد از اون ما اونو خاله کیمیا صدا زدیم.

مامان رو به خاله کیمیا گفت:
– این دو تا هم رزا و سپیده، دخترای من و شیلا هستن.
خاله کیمیا به سپیده نگاه کرد و گفت:
– ماشاالله چقدر هم نازن! شیلا دختر تو کپی جوونیای خودته.
درست می گفت. سپیده دقیقاً شبیه خاله بود، همینطور که من و رضا شبیه مامان بودیم. باباهامون این وسط ول معطل بودن! جالبی کار اینجا بود که مامان و خاله شیلا دو قلو بودن اما به هم شباهتی نداشتن. خاله کیمیا به من نگاه کرد و گفت:
– ماشالله شکیلا، دختر توام خیلی شبیه خودته! انگار دارم جوونی هاتون رو می بینم!
مامان لبخندی زد و گفت:
– آره، رزا خیلی شبیه منه، پسرم، رضا هم تقریباً همینطوره! البته اون فقط چشماش سبزه، بقیه چهره اش کپی فرهاده!
خاله کیمیا با کنجکاوی پرسید:
– وای دو تا بچه داری؟! پسرت نیومده؟
– نه ، اونم واسه خودش با دوستاش برنامه داشت. رفته شمال …
خاله شیلا بحثو عوض کرد و گفت:
– تو چی بی معرفت؟ تو چیکار کردی؟ بچه داری یا نه؟
برای لحظه ای ناراحتی رو تو نگاه خاله کیمیا دیدم. ولی خیلی زو به حالت طبیعیش برگشت و گفت:
– معلومه که دارم! یه پسر بیست و چهار ساله خیلی خوش تیپ!
مامان ا تعریف خاله کیمیا لبخند نشست روی لبش و گفت:
– خدا بهت ببخشتش! دیگه تعریف کن، از زندگیت بگو. راضی هستی؟ می دونی چند ساله همو ندیدیم؟ دقیقاً از نامزدی من با…
به اینجا که رسید نگاهی به ما کرد و حرفشو خورد. انگار ما مزاحم بودیم. می دونستم درد دلای زیادی برای گفتن دارن که البته من هم زیاد مایل به شنیدن نبودم. تا همین جاش هم داشت خوابم می گرفت. دست سپیده رو گرفتم و گفتم:
– بریم بازی؟
اونم که معذب بودن مامان و خاله ها رو درک کرده بود، سری به نشونه موافقت تکون داد و بلند شد. قبل از رفتن به طرف مامان برگشتم و گفتم:
– مامان اگه دیر کردیم شما خودتون برین هتل ما هم تاکسی می گیریم می یایم. باشه؟
مامان اخم کرد و گفت:
– لازم نکرده! دو تا دختر تنها چه جوری اون وقت شب می تونین خودتون بیاین؟
– مامان خواهش می کنم!
خاله شیلا که حسابی مشتاق صحبت با دوست قدیمیشان بود گفت:
– ولشون کن شکیلا بچه که نیستن. کیشم به اندازه کافی امنیت داره. برین خاله جون فقط خیلی هم دیر نکنین.
با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم و گفتم:
– چشم خاله جون.
به دنبالش مشتی به شونه سپیده کوبیدم و گفتم:
– بزن بریم.با هم به سمت جایگاه دو چرخه ها رفتیم و دوتا دوچرخه کرایه کردیم. نمی دونم چرا دوباره دلشوره گرفته بودم و وقتی به سپیده گفتم پیشنهاد داد پیش مامانا برگردیم. ولی من که به هیچ وجه نمی خواستم آزادی به دست آمده رو از دست بدم قبول نکردم و به امید اینکه بهتر شم به دوچرخه بازی ادامه دادم. ساعت از دوازده گذشته بود که وارد پیست مخصوص دوچرخه شدیم. من از جلو با سرعت می رفتم و سپیده هم از پشت سرم
می یومد. تصمیم داشتیم پیستو برای آخرین بار تا آخر بریم و وقتی برگشتیم دوچرخه ها رو تحویل بدهیم و برگردیم هتل. ساعت نزدیک دو بود! آخرای پیست که رسیدیم با یه نگاه به پشت سرم فهمیدم دیگه هیچ کس همراهمون نیست و حسابی خلوت شده. ترس برم داشت چون چراغا هم کم نور و کم شده و همه جا تاریک شده بود. با دیدن چند تا دوچرخه سوار پسر ترسم به وحشت تبدیل شد و کم مونده بود سنگ کوب کنم! چون از نیشای باز پسرا که از قضا کم سن و سالم بودن و نگاهاشون می شد فهمید که قصد و قرض بدی دارن و فاتحه مون خونده اس اگه گیرشون بیفتیم. رو به سپیده گفتم:
– سریع دور بزن و با تموم توانت فقط پا بزن!
به دنبال این حرف خودم با سرعت دور زدم و با نیرویی عجیب شروع به رکاب زدن کردم. به پشت سرم که نگاه کردم سپیده رو دیدم که چسبیده به من با سرعت و نفس زنون می یاد. با فاصله کمی از اون پسرا که سه نفر بودن می یومدن. ترسم وقتی بیشتر شد که صدای جیغ سپیده بلند شد. سریع به پشت سرم نگاه کردم و سپیده رو پخش زمین دیدم. لعنتی! این باز افتاده بود! ناچاراً ایستادم و به طرفش رفتم. سپیده با ترس و صدایی که می لرزید و معلوم بود به زور جلوی گریه کردنش رو گرفته گفت:
– یکی از این عوضیا چرخمو …
هنوز حرفش تموم نشده بود که دستی دور کمر من و دست دیگه ای دور شونه سپیده حلقه شد. با دیدن دست پر مو و کریه و سیاه رنگ پسری که حدوداً بیست سال داشت مو به تنم راست شد و بی اراده یه جیغی کشیدم بنفش! به دنبال جیغ من جیغ سپیده هم بلند شد. دست زبر پسر جلوی دهنمو گرفت و در گوشم با صدای نخراشیده و لهجه ای که نمی دونستم کجاییه زمزمه کرد:
– کوچولوی خوشگل … آروم باش کاریت ندارم … فقط می خوام اون لبای خوشگلتو …
به اینجا که رسید دستشو محکم گاز گرفتم و همین که دستشو کشید دوباره جیغ کشیدم. چنان از ته دل جیغ می کشیدم که حس می کردم گلوم خش بر می داره. پسره کثیف با اون چشمای دریده و هرزه اش دوباره با سرعتی باور نکردنی منو میون چنگالای چرکش گرفت و این دفعه که مشخص بود دیگه نمی خواد فرصت رو از دست بده سر منو از عقب به سمت خودش برگردوند و صورتشو جلو آورد. چشمامو با انزجار بستم. هیچ کاری از من که مثل موش تو چنگال مار بودم بر نمی یومد. فقط داشتم آرزو می کردم بمیرم ولی لبای اونو حس نکنم. تو همین لحطه پر استرس صدای فریاد شخص دیگه ای باعث شد هم من چشمامو باز کنم هم اون پسره صورتشو عقب ببره. همون پسر سومی که همراهشون بود، در حالی که نفس نفس می زد گفت:
– دو تا پسر قد بلند هیکلی دارن می یان این طرف. نتونستین جلوی دهن این دو تا ضعیفه رو نگه دارین؟ فکر کنم صدای جیغ اینا رو فهمیدن و دارن می یان اینور چون دارن می دون …
با صدای جیغ سپیده نه تنها من که توجه اون دو تا پسر هم به طرف سپیده کشیده شد. مثل اینکه پسری که سپیده رو گرفته بود هنوزم قصد ول کردنشو نداشت. پسری که منو گرفته بود، ولم کرد و رو به اون پسر داد کشید:
– اوی احمق! ول کن بیا اینجا ببینم …
هنوز حرفش تموم نشد که منم اون دو تا پسر رو دیدم. وقتی سپیده هم از دست اون کفتارا نجات پیدا کرد سریع به سمتش رفتم و کشیدمش تو بغلم. هر دو تو بغل هم زار می زدیم. صدای درگیری که بلند شد ترسمون بیشتر شد. دو نفر چطور می تونستن از پس سه نفر بر بیان؟ اینقدرم قدرت نداشتیم که فرار کنیم. ممکن بود در صورت شکست خوردن اون دوتا ما بازم اسیر اون عوضیا بشیم. سپیده زیر لب داشت آیه الکرسی می خوند. سعی کردم تمرکز کنم تا ببینم چه کاری به صلاحمونه که صدایی شنیدم:
– بسه … بسه دیگه بچه ها … بریم تا کس دیگه ای نیومده.
لای یکی از چشمامو باز کردم و پسرای مزاحمو دیدم که به سرعت در حالی که رو چرخه ها رو هم به دنبالشون می کشیدن در رفتن. یکی از پسرای قد بلند تا وسط راه هم دنبالشون دوید ولی با صدای پسر دیگه که گفت:
– داریوش ولشون کن … بذار برن بسشونه.
برگشت. بدون نگاه کردن به اونا سر سپیده رو از بازوم جدا کردم و گفتم:
– رفتنشون سپیده جونم … بسه دیگه گریه نکن الان می ریم هتل. دیگه غلط می کنیم تا این موقع تنها جایی بمونیم. گریه نکن دیگه سپیده.
مشغول دلداری دادن به سپیده بودم که صدایی کنارم حواسمو از سپیده پرت کرد، یه صدای بم و مردونه:
– خانوما شما حالتون خوبه؟ آسیبی که بهتون نزدن اون بی پدر و مادرها؟
سرمو بالا گرفتم تا هم صاحب اون صدا رو ببینم و هم بابت کمکشون تشکر کنم. ولی دیدن همانا و لال شدن همان! احساس کردم پرتاب شدم توی یک استخر یخ. موهای تنم سیخ و تموم رگای بدنم کشیده شد. سرم به دوران افتاد. باورم نمی شد! اصلاً توی عقل نمی گنجید! ولی این خودش بود. این همون نقاشی من بود! همونی که خودم کشیده بودم. خودم خالقش بودم. مال خودم بود. همون پسر رویاهام! کسی که ناخواسته عاشقش شده بودم! موهای خوش حالت طلایی رنگش پریشون و پخش روی پیشونی اش ریخته بودن. تی شرت تنگ سفید رنگی پوشیده بود، با شلواری جین به رنگ آبی روشن. عضله های پیچ پیچ بازوش چشمک می زدن. چشمای درشت آبیشو به من دوخته بود. انگار اونم مث من مسخ شده بود! اونم بی حرف به من خیره شد بود. صاف زل زده بود توی چشمام. سکوت بینمونو اون شکست و زیر لب گفت:
– تبارک الله احسن الخالقین! ببین خدا چی آفریده!! چشمِ یا زمرد؟!
من که به کل لال شده بودم فقط سعی کردم به سپیده با نگاه بفهمونم که چی دیده ام! ولی نیازی به گفتن نبود چون اونم محو تابلوی من شده بود! مطمئناً سپیده هم اونو شناخته بود. دوستش گفت:
– داریوش بهتره خانما رو برسونیم پیش خونوادشون.
پس اسمش داریوش بود! اون لحظه به نظرم قشنگ ترین اسم دنیا داریوش بود. سعی کردم صدامو پیدا کنم و از اونن حالت به نظر خودم غیر طبیعی خارج بشم. چشمامو یه لحظه بستم و ناخنامو با قدرت کف دستم فرو کردم تا دردش همه چیزو از یادم ببره. درد که توی دستم پیچید صدامو پیدا کردم و به زحمت و با کلی تلاش برای اینکه پی به درون طوفانی من نبرن، گفتم:
– ببخشید ما شما رو هم توی زحمت انداختیم.
با صدای دلنشینش گفت:
– خواهش می کنم. چه زحمتی؟ حالا حال شما خوبه؟ اونا که اذیتتون نکردن؟
– ممنون ما خوبیم. خدا رو شکر شما به موقع رسیدین اونا نتونستن کاری بکنن.
چشمای خمارش رو چرخوند سمت دوستش و من دلم تو سینه لرزید. تو دلم گفتم:
– لا مصب چشمه یا خنجر شش سر؟ انگار گذاشتی رو دلم داری تیکه تیکه اش می کنی! بمیری پسر که با نگاهت داری می کشیم.
دوباره نگام کرد و گفت:
– بهتره پاشید تا ما شما رو به خونواده هاتون تحویل بدیم. البته اگه با کسی اومده باشین!
طوری این جمله رو گفت که به من برخورد. اخم کردم و گفتم:
– ما با مادرامون اومدیم. البته اونا زودتر از ما رفتن هتل. ما هم می خواستیم دیگه برگردیم هتل که این اتفاق افتاد.
لبخند اغوا کننده ای زد و گفت:
– قصد جسارت نداشتم خانوم کوچولو. بهتره بلند شین تا ببریمتون.
شنیدن لفظ خانوم کوچولو از زبون اون برام زیاد خوشایند نبود. ولی الان وقت جبهه گیری هم نبود چون شک بر انگیز می شد. فقط چشمامو بستم و از ته دل دعا کردم به چشمای خوشگل اون بچه نیام. با کمک اونا از جا بلند شدیم و راه افتادیم. بی اراده به دستش که بازوشو می فشرد خیره شدم. انگشتای کشیده و سفید با ناخن های کشیده. با خودم فکر کردم:
– تو با این دستای دخترونه چطوری از پس سه نفر بر اومدی؟ بهت می یاد تیتیش باشی. وای نه … خدا نکنه تیتیش باشی. بدم می یاد از این پسرایی که ادای دخترونه دارن.
خودمو نمی تونستم گول بزنم، من دلمو باخته بودم! دلمو به یه نگاه آبی باختم! وای بر من! ای وای بر من! درست تو همون زمانی که حس بزرگی داشتم و بچگی از من فاصله می گرفت دلمم از دستم رفت. دلی که حالا حالاها به اون نیاز داشتم. بوی عطرش سحر آمیز بود و دلمو آشوب می کرد. دوچرخه ها رو برداشتیم و راه افتادیم. سکوت رو اون شکست و گفت:
– می تونم بپرسم شما از کدوم شهر اومدید؟
بی اراده سریع جواب دادم:
– از تهران.
و انتظار داشتم اونم بگه ماهم همینطور، ولی بر خلاف میل من گفت:
– من و دوستم آرمین از اصفهان اومدیم. البته مامان و بابام تهرانی هستن، ولی من اصفهان به دنیا اومدم و همونجا هم بزرگ شدم.
سعی کردم چیزی بگم تا ناراحتی ام مشخص و تابلو نباشد:
– جالبه! شما اصلاً لهجه ندارید.
– خوب معلومه! چون کسایی که حرف زدنو به من یاد دادن، لهجه نداشتن.
برای اینکه بیشتر از این تابلو نباشم و فقط با داریوش حرف نزنم، رو کردم به آرمین و گفتم:
– شما اصفهانی هستین؟
با شرم و در عین حال اعتماد به نفس گفت:
– بله من اصفهانی هستم. پدر و مادرم اصالتاً اصفهانی هستن.
– اصفهان شهر قشنگیه! من یه بار اومدم.
داریوش با صدایی آهسته گفت:
– جدی؟ شما اصفهان اومدید؟
با تعجب گفتم:
– خب آره! چطور مگه؟
– هیچی … فقط چقدر بدشانسم من!
منظورشو فهمیدم و احساس کردم پاهام شل شدن. همون حالتای عاشقی بود که توی من ظاهر می شد! فقط خدا باید به داد دل من می رسید. خدایا اونم از من خوشش اومده. مطمئنم همونقدر که اون به دل من نشسته منم به دل اون نشستم. ای خدا جون بیا پایین بذار بوست کنم. به اسکله که رسیدیم بعد از تحویل دادن دوچرخه ها بر خلاف میلم ولی با جدیت گفتم:
– ممنون از همراهیتون از اینجا به بعد رو دیگه با تاکسی می ریم.
در حالی که اگه می خواستم به حرف دلم گوش کنم دلم می خواست تموم اون شب و شبای بعد رو هم کنار داریوش باشم و به چشمای آبیش که درست رنگ آسمون غروب بود زل بزنم و آرامش بگیرم. داریوش با چشمای گشاد شده گفت:
– مگه من می تونم اجازه بدم دو تا خانوم متشخص و البته … زیبا این وقت شب تنها با تاکسی برن هتل؟ بفرمایید می رسونیمتون. یه لگن قراضه ای هست …
کلمه زیبا رو چنان آهسته و با شرم گفت که باز دلم از نجابتش لرزید. چندمین بار بود در طول اون مدت کوتاه که دلمو می لرزوند. سپیده این بار وارد بحث شد و گفت:
– نه خیلی ممنون مزاحم شما نمی شیم. ترجیح می دیم با تاکسی بریم.
آرمین گفت:
– حق با داریوشه. درست نیست این موقع شب تنها برین. ماشین ما رو سوار بشین و فکر کنین تاکسیه.
سپیده با درموندگی به من نگاه کرد و منم از خدا خواسته شونه بالا انداختم. همراه داریوش به سمت ماشینش که ماشین آخرین سیستم اسپرت قرمز رنگی بود رفتیم. مثل عروسک می درخشید. توی دلم گفتم:
– جون عمه ات! این لگن قراضه است؟ اگه این لگنه پس ژیان جا صابونیه!
از این فکر خودم خنده ام گرفت ولی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم. چون نمی خواستم با خنده ام تعبیر دیگه ای پیش خودش بکنه. داریوش پشت فرمون و آرمین هم کنارش نشست. من و سپیده هم عقب نشستیم. همین که سوار شدیم داریوش آینه رو تنظیم کرد و گفت:
– قبل از اینکه راه بیفتم می تونم بدونم اسمتون چیه؟
اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که فکر کردم اسم هتلو پرسید. برای همینم گیج زبون باز کردم و گفتم:
– داریوش.
نگاه داریوش رنگ عوض کرد و با دنیایی از مهربونی گفت:
– جانم؟
فکر کردم نفهمیده و دوباره گفتم:
– داریوش.
قبل از اینکه داریوش دوباره بگه جانم و من بازم حرفمو درست عین رباطای خنگ تکرار کنم سپیده گفت:
– ببخشید آقا داریوش دختر خاله ام متوجه سوالتون نشد. فکر کرد اسم هتلمون رو پرسیدین. من سپیده هستم و اینم رزاس.
داریوش که تازه متوجه اشتباه پیش اومده شده بود خندید و منم از شرم سرخ شدم. آرمین آروم روی پای داریوش زد و به اون که از آینه به من خیره شده بود گفت:
– راه بیفت خانوما دیرشونه.داریوش تازه به خودش اومد. نگاهی به ساعت مچیش بزرگ استیلش انداخت و گفت:
– اُه اُه آره خیلی دیر شده. ساعت دو و نیمه. گفتین هتل داریوشین؟
سپیده جای من جواب داد:
– بله.
داریوش لبخند مرموزی زد و گفت:
– چه جالب!
فکر کردم به خاطر هم اسم بودن با خودش می گه. به خاطر همین منم یه لبخند کوتاه زدم. آرمین برای اینکه بینمون سکوت نباشه پرسید:
– شما با هم دختر خاله این؟
چون طرف سوالش سپیده بود، جواب داد:
– بله چطور مگه؟
– هیچی همینطوری پرسیدم، آخه خیلی هوای همدیگه رو داشتین دوست داشتم بدونم نسبتتون با هم چیه!
– دختر خاله هستیم ولی از دو تا خواهر به هم نزدیک تریم.
داریوش دنده عوض کرد و پرسید:
– چند سالتونه؟
این بار من جواب دادم:
– هجده.
– درستون تموم شده و آماده ورود به دانشگاهین، آره؟
– نه امسال تازه می ریم پیش دانشگاهی.
– آهان.
محو حرکات و ژستش در حین رانندگی شده بودم. دنده رو با انگشت سبابه دست راستش عوض می کرد و فرمون رو با دست چپ هدایت می کرد، صندلیش حسابی داده بود عقب تا پاهای بلندش جا بشن. چون اسکله تا هتل زیاد فاصله ای نداشت، خیلی زود رسیدیم. در کمال تعجب من، داریوش از در پارکینگ فقط با زدن لبخندی به نگهبان وارد شد و ماشینو پارک کرد. آرمین که تعجبو تو نگاه من خوند گفت:
– ما هم توی همین هتل اتاق داریم.
یک لحظه نتونستم جلوی شادیمو بگیرم و با خوشحالی گفتم:
– جدی می گین؟
داریوش در طرف منو باز کرد و گفت:
– آره خانوم کوچولو … حالا تشریف بیارین پایین تا درای ماشینو قفل کنم.
همراه سپیده پیاده شدیم و کنار ماشین وایسادیم. نمی دونم چرا پاهام یاری نمی کردن تا هر چه زودتر از اونا فاصله بگیرم و وارد هتل بشم. داریوش دزدگیر ماشین رو زد و گفت:
– شماره اتاقتون چنده؟
شماره اتاقو که گفتم اخم کرد و گفت:
– متاسفانه توی یه طبقه نیستیم.
سپیده که دید این پا و اون پا می کنم، برای نجات من از اون برزخی که عشق برام به وجود آورده بود گفت:
– خوب آقایون بازم به خاطر کمکتون ممنونیم. ما دیگه باید بریم اتاقمون چون مامانا مطمئناً تا الان نگرانمون شدن. شب خوبی داشته باشین.
به دنبال این حرف دستمو کشید و منم به دنبالش راه افتادم که صدای داریوش از پشت سرمون بلند شد:
– رزا …
وقتی با تعجب برگشتم و خیره نگاش کردم، حرفشو اصلاح کرد:
– رزا خانوم …
بعد وقتی آروم شدن منو از نگام خوند خنده اش گرفت و گفت:
– خوب آخه بهت نمی یاد… خیلی بچه ای …
وقتی دوباره نگاه پر از غضبمو دید، سریع گفت:
– برای من.
حرف هاش خنجری بود که به قلبم فرو می رفت. بی حوصله گفتم:
– حرفتونو بزنین.
– می خواستم بگم که … راستش …
آرمین با کلافگی گفت:
– داریوش دیروقته … می دونی که تا نریم توی اتاق خاله نمی خوابه. بیا بریم دیگه بیشتر از این مزاحم خانوما نشو.
داریوش درست عین میرغضب به آرمین نگاه کرد که بنده خدا حرفشو نیمه کاره خورد. سپس با عطوفت به من نگاه کرد و گفت:
– می خواستم اینو …
در حینی که حرف می زد دست تو جیب شلوارش کرد و کیف پولشو در آورد. از داخل کیفش کارت ویزیتی رو بیرون کشید و ادامه داد:
– بگیرین که اگه دوباره خدایی نکرده مشکلی براتون پیش اومد منو خبر کنین. با اتفاقی که امشب براتون افتاد … من مدام نگرانم که نکنه دوباره …
صدای اعتراض آلود آرمین دوباره بلند شد:
– داریوش!!!اعتراضای آرمین برام عجیب بود. داریوش که حرف بدی نمی زد. پس چرا اون جوش آورده بود؟ دستمو جلو بردم و با کنجکاوی کارت رو گرفتم و با خوندن روش مغزم سوت کشید. دکتر داریوش آریا نسب، دندانپزشک! شماره موبایل و شماره مطبش هم بود. خدای من! واقعاً که این پسر هیچی کم نداشت. زیبایی در حد کمال، تحصیلات، ثروت، کلاس و شخصیت. اون زمان کمتر کسی موبایل داشت و دیدن شماره موبایلش قلقلکم می داد تا کارتش رو تو کیفم بذارم و هر از گاهی بهش زنگ بزنم. ولی ترسیدم. اصلاً نمی خواستم به سرنوشت دخترای فریب خورده دچار بشم. به خصوص که شنیده بودم هر چقدر برای پسرا دست نیافتنی تر باشی عزیزتر
می شی. تمام دخترایی که با یه بار درخواست پسرا خودشونو باخته بودن خیلی زودم دل پسر رو زده بودن. برای همینم با یه تصمیم آنی کارت رو انداختم توی سطل آشغالی که درست بغل دستم بود و گفتم:
– آقای دکتر از لطف شما ممنونم، ولی من ترجیح می دم که دیگه بدون مامان از هتل خارج نشم. اگه هم مشکلی برام پیش اومد شماره صد و ده زیاد هم سخت نیست. از آشنایی با شما خوشحال شدم. همینطور شما آقا آرمین.دهن داریوش از بهت باز مونده بود. آرمینم متعجب بود. خداییش کاری هم که من کردم کار کمی نبود. کمتر دختری پیدا می شد که بتونه در برابر اون همه مزیتای فوق العاده ای که داریوش داشت مقاومت کنه.
بی توجه به بهت داریوش و حتی دوستش آرمین، شب بخیری گفتیم و همراه سپیده ازشون فاصله گرفتیم. سپیده با چشمایی گشاد شده گفت:
– فقط می تونم بگم دمت درست!
خندیدم و گفتم:
– مثل سگ پشیمونم سپیده. می ترسم دیگه از دستش داده باشم و دیگه نبینمش. می دونی که اون عشق واهی منه.
– آره تو همون نگاه اول فهمیدم، ولی نترس از اون پسرای سرتقه که دست بردار نیست.
آهی کشیدم و گفتم:
– امیدوارم.
سپیده دستمو فشار داد و گفت:
– ولی عجب چیزی بود رزا! من هنوزم گیجم. آخه مگه می شه تو همینجور الکی عکس اونو کشیده باشی؟ اصلاً توی عقل نمی گنجه.
– خودمم هنوز منگم! کی فکرشو می کرد؟ سپیده من … فکر کنم من عاشق شدم!
– لازم نیست تو بوق کنی. این که تو آش ترش پیدا بود. مگه می شد تو پسر تابلوتو ببینی و دل بهش نبازی. همونجوری از توی تابلو می خواستی بخوریش دیگه چه برسه به واقعیش.
– اِ بی تربیت!
بی توجه به اعتراضم گفت:
– ولی یه فرقی با نقاشیش داره. اگه گفتی؟
– چه فرقی؟ همه چیزش همون بود.
– قیافه اش آره، ولی نگاهش خیلی فرق داشت. این چیزیه که منو می ترسونه.
سرمو زیر انداختم. این دقیقاً چیزی بود که خودمم فهمیده بودم. نگاه عشق واهی من پاک و معصوم بود. عین نگاه یه بچه بی پناه. ولی نگاه داریوش انگار ناپاک بود. حس خوبی به آدم منتقل نمی کرد. به خصوص که مدام هم از توی آینه منو زیر نظر داشت. آهی کشیدم و گفتم:
– آره منم فهمیدم.
جلوی در اتاق رسیده بودیم. سپیده گفت:
– خدا خودش به خیر کنه عاقبت تو رو با این عشق!

در اتاق که باز شد حرفای ما هم نیمه تموم موند. وارد اتاق که شدیم فهمیدیم خاله کیمیا هم اونجاست. همه شون هنوز بیدار بودن و غرق حرف زدن از این در و اون در! مامان که نگاه متعجب ما رو روی خاله کیمیا دید گفت که اتاق خاله کیمیا هم توی همونه هتله و خاله قراره شبو پیش ما بخوابه. شخصیت خاله کیمیا برام عجیب بود. زنی که تو نگاش انگار غم بود ولی روی زبونش نبود. شاد بود ولی انگار نبود. دلم می خواست یه کم در مورد شخصیتش فوضولی کنم ولی می دونستم که مامان دعوام می کنه. پس بیخیال شدم و به این نتیجه رسیدم که اگه چیزی باشد مامان خودش برام می گه. داشتیم لباس عوض می کردیم که خاله شیلا رو به خاله کیمیا پرسید:
– کیمیا حالا از خاطرات گذشته بگذریم، تو چرا تنها اومدی؟ پس خسرو و پسرت چرا نیومدن؟
– خسرو که همیشه درگیر کارای شرکتشه. هیچ وقت تو هیچ مسافرتی با من همراه نمی شه. ولی پسرم باهامه.
مامان گفت:
– جدی می گی؟ پس کجاست؟ خیلی دلم می خواد پسر بهترین دوستم رو ببینم.
خاله کیمیا لبخند تلخی زد و گفت:
– فکر نکنم زیاد از دیدنش خوشحال بشی.
از این حرف خاله اخمای مامان درهم رفت. انگار رمزی حرف می زدن. سر از حرفاشون در نمیاوردم. سپیده مثل من کنجکاوی نمی کرد. اصلاً براش مهم نبود. ولی من خیلی دلم می خواست سر از کار اون دوستای قدیمی در بیارم. اگه اینطور که مامان ادعا می کرد اونا دوستای صمیمی بودن پس برای چی این همه وقت از هم هیچ خبری نداشتن؟ چرا حال خاله کیمیا مثل هوای بهار بود؟ یه لحظه آفتابی و یه لحظه ابری؟ این سوالا مثل موریانه داشت مغزمو می جوید. خاله شیلا گفت:
– چطوره که خسرو حاضر نیست تو هیچ مسافرتی باهات باشه؟ یعنی کارش اینقدر مهمه؟ حتی مهم تر از تو؟ اینجوری دوستت داره؟
یه لحظه حس کردم حال خاله کیمیا منقلب شد. لرزش چونه شو حس کردم. ولی خاله سعی کرد بخنده و گفت:
– خب دیگه! اینم یه نوع دوست داشتنه یعنی می خواد من آزاد باشم. 
نه تنها من که خاله و مامان هم به حالت های خاله کیمیا شک کرده بودند. خاله شیلا مثل بازرسا شده بود:
– خیلی دلم می خواد خسروی عاشقو ببینم. 
مامان غرید:
– شیلا خجالت بکش!
خاله کیمیا سرشو زیر انداخته بود و با انگشتای دستش بازی می کرد. خاله شیلا بازم کوتاه نیومد و گفت:
– من جای خسرو بودم چشمای پسرمو در می آوردم که مامانشو اون وقت شب تنها فرستاده بود اسکله. خودش رفته پی خوش گذرونی؟!
خاله کیمیا یه دفعه گفت:
– نه … پسر من اصلاً اهل خوش گذرونی …
به اینجا که رسید در کمال حیرت همه ما بغضش ترکید. چنان گریه می کرد که چند لحظه همه ما فلج شده بودیم و نمی دونستیم باید چی کار کنیم! خاله کیمیا از جا بلند شد که از اتاق خارج بشه. ولی مامان از جا پرید و خاله رو محکم بغل کرد. خاله هم همینو می خواست، نیاز به یه همدرد و همدل داشت. چند لحظه ای تو بغل مامان زار زد. اشک همه ما در اومده بود از بس که با سوز هق هق میکرد. از جا بلند شدم و لیوانی آب برای خاله آوردم. خاله از بغل مامان بیرون اومد و با لبخندی پر از قدرشناسی لیوانو از من گرفت و گفت:
– ممنونم دخترم.
مامان همینطور که شونه های خاله رو ماساژ می داد با نگرانی به خاله شیلا نگاه کرد که پشت پنجره ایستاده بود و معلوم بود خیلی ناراحته. آخر دووم نیاورد و گفت:
– ای بابا ببینین چطور شبمون رو خراب کردینا. شیلا آخه این چه حرفایی بود که زدی. خوب مگه فرهاد و پیمان با ما اومدن که تو گیر دادی به خسرو؟ کیمیا جون بسه دیگه عزیزم اینقدر گریه نکن حالت بد می شه.
خاله شیلا لب تخت نشست و گفت:
– منو ببخش کیمیا نمی خواستم ناراحتت کنم. ولی از همون لحظه اول که دیدمت حس کردم از دیدنمون خوشحال نشدی. انگار نگرانی. با ما دیگه مثل قبل صمیمی نیستی. حس کردم ما رو غریبه می دونی. این بود که کنترلم رو از دست دادم. دلم می خواد اگه مشکلی داری مارو مثل خواهرت بدونی و باهامون درد دل کنی. شاید دوستای خوبی برات نبودیم که حالا لایق …
خاله کیمیا سریع گفت: 
– نه نه اصلاً اینطور نیست. من با خودم مشکل دارم. یک عمره دارم اینجوری زندگی می کنم. همه اش تظاهر … همه اش حفظ ظاهر. دیگه خسته شدم. دیگه به اینجام رسیده …وقتی به اینجا رسید خاله با دست گردنشو نشون داد. خاله شیلا که به همونجایی رسیده بود که دلش
می خواست با اشتیاق چشم به دهن خاله کیمیا دوخت. خاله با تردید به مامان خیره شد. مامان به آرومی دست خاله رو گرفت و فشار داد. نمی دونم چه رمزی بود بین نگاهای اونا که اینطور به هم وصلشون می کرد. کم مونده بود از زور کنجکاوی بپرم وسط حرفاشون و بپرسم قضیه چیه؟ خاله کیمیا آهی کشید و با بغض شروع به صحبت کرد:

– یه عمره دارم با ظاهر پر زرق و برق زندگیم هم دل خودمو خوش می کنم هم خونواده و اطرافیانمو. ولی خودم خوب می دونم که هیچی توی زندگی من وجود نداره که بشه بهش گفت چیز خوب. من چوب دو سر طلایی هستم که به خاطر ازدواجم هم توجه خونواده ام رو از دست دادم و هم … 
با نگاهی دوباره به مامان سکوت کرد. مامان اینبار طاقت نیاورد و گفت:
– کیمیا جان چرا حس می کنم از من می ترسی؟ من همون شکیلای سابقم…
خاله کیمیا پوزخندی زد و گفت:
– از همین می ترسم … می ترسم که همون شکیلای سابق باشی. همونی که خسرو رو ….
از صدای نفسی که متعجب از سینه مامان خارج شد تعجب کرد. حس کردم نفس مامان بند اومده. خاله شیلا به کمک اومد و گفت:
– چی می گی کیمیا؟! شکیلا عاشق بچه ها و شوهرشه. تو فکر می کنی اون می خواد زندگی تو رو …
خاله کیمیا دستشو روی سرش گذاشت و نالید:– نه نه … منظورم این نیست … شاید حق با شما باشه … شاید بهتره من حرفامو بگم … دیگه بسه هر چی ترسیدم و خفه خون گرفتم … دیگه بسه هر چی خواستم سر خسرو و جذابیت نفس گیرش بترسم.
دوباره جمع تو سکوت فرو رفت. حتی سپیده هم با کنجکاوی بی سر و صدا روی تختم کنار من کز کرده بود و چشم به دهن خاله کیمیا دوخته بود. خاله کیمیا نفس عمیقی کشید و بالاخره دهن باز کرد:- وقتی خسرو به خواستگاری من اومد من توی تب چهل درجه می سوختم. فکر می کردم دیگه از دستش دادم و وقتی مامانم خبر خواستگاری اونو بهم داد فکر کردم دارم خواب می بینم یا شاید هم مردم و اینا همه اش لطف خداست که توی اون دنیا شامل حالم شده. خیلی زود مریضی از بدنم فراری شد و من توی مراسم خواستگاری شرکت کردم. بابامو کارد می زدی خونش در نمی یومد. جریان قبلی خسرو رو شنیده بود. یعنی کی بود که ندونه؟ عشق خسرو عالم گیر شده بود! برای همین هم نه بابا و نه مامانم رضایت نداشتن که من با اون ازدواج کنم. ولی عشق چشم منو به روی همه چی بسته بود. حاضر بودم با شرایط خیلی بدتر از این هم با اون ازدواج کنم. تو روی خونواده ام ایستادم و همون جمله معروف رو به کار بردم: « یا خسرو یا هیچ کس » بابا هم کوتاه اومد و رضایت به ازدواج ما داد ولی گفت دیگه هیچ وقت توی سختی هام روی اونا حساب نکنم و اینجوری شد که حمایت خونواده امو از دست دادم. فکر می کردم خسرو همه کسم می شه و من نیازی ندارم به داشتن حتی پدر و مادر! توی یه مراسم خیلی ساده و بی سر و صدا باهم ازدواج کردیم و خسرو منو منتقل کرد به شهرستان. اینجوری شد که حسرت لباس سفید عروسی به دلم موند! کار و زندگیش رو زودتر از من برده بود. نمی خواست دیگه توی شهری باشه که اون همه خاطره بد ازش داره. اصلاً برام مهم نبود با اون حاضر بودم برم جهنم زندگی کنم. ولی چیزی که حتی فکرشو هم نمی کردم اونقدر تحملش برام سخت باشه سردی خسرو بود. خودمو به آب و آتیش می زدم تا توجهشو جلب کنم ولی فایده ای نداشت. اون اصلاً منو نمی دید. شب به شب بر حسب وظیفه کنار من می خوابید و صبح به صبح به بهونه کار از خونه فراری می شد. شاید دو ماه از ازدواجمون می گذشت که من با وجود افسردگی باردار شدم. همین حاملگی کمی از روحیه شاداب از دست رفتمو بهم برگردوند. فکر می کردم با به دنیا اومدن
بچه مون خسرو هم به زندگی با من بیشتر دلگرم می شه. اون بچه به هر دومون روح زندگی داد. هر دو بی صبرانه منتظر به دنیا اومدنش بودیم و خسرو بیشتر پابند خونه شده بود. انگار غماش از یادش رفته بود. خیلی دلش
می خواست بچه پسر باشه. منم شاد و سرمست از خوشحالی و توجه خسرو توی آسمون ها سیر می کردم. تا اینکه پسرمون به دنیا اومد. خسرو بی توجه به دردای من و زحمتی که برای دنیا اومدن اون بچه کشیده بودم، بدون مشورت با من اسمشو خودش انتخاب کرد و بچه رو به همراه پرستاری که براش گرفته بود از بیمارستان برد خونه. همون لحظه فهمیدم توجه خسرو به من فقط به خاطر وجود بچه اش توی رحم من بوده وگرنه من به تنهایی پشیزی ارزش نداشتم. چقدر توی اون روزا و شبای سرد و غم انگیز یاد تو می افتادم. یاد اینکه اگه یک ذره از اقبال تو رو من داشتم چقدر می تونستم خوشبخت باشم. نه تنها من که خسرو هم خیلی خوشبخت تر از اینی می شد که بود. چون می دیدم به خاطر شکستی که خورده روز به روز کینه ای که تو دلش جوونه زده بود بیشتر رشد می کرد و همین باعث می شد لحظه به لحظه اخموتر و بد اخلاق تر از لحظه قبلش بشه. واقعاً که کینه خسرو همراه با پسرش رشد می کرد و بزرگ و بزرگ تر می شد. روزایی می رسید که خیلی دلتنگ شما دو تا می شدم. همینطور دلتنگ خونواده ام. ولی جرئت اینکه اسمی از شما جلوی خسرو ببرم رو نداشتم. زنده زنده آتیشم می زد. با به دنیا اومدن پسرم کم کم روابطم با خونواده ام بهتر شد ولی بازم می دونستم که نمی تونم از رفتار سرد خسرو چیزی به اونا بگم و انتظار حمایتشون رو داشته باشم چون اونا از قبل همه این روزا رو برای من ترسیم کرده بودند و حالا می دونستم که جوابشون فقط یه جمله است: « خود کرده رو تدبیر نیست ». سعی می کردم که همه هم و غمم رو بذارم روی بزرگ کردن و تربیت پسرم ولی اونم فایده ای نداشت چون اون بیشتر از اینکه به حرف من گوش بده و وابسته من بشه به حرف پدرش گوش می کرد و حرفای اونو سرمشق و دیکته اش می کرد. کم کم به جایی رسیدم که دیدم پسرم داره از دستم می ره. داشت توی منجلاب غرق می شد. جنس لطیف رو فقط برای خوش گذرونی می خواست. دور و برش پر شده بودن از دوستایی که نمی شد اسمشون رو دوست گذاشت. وقتی دیدم خودم کاری از دستم براش بر نمی یاد سپردمش به یکی از دوستاش. دوست دوران راهنمایی اش بود که صداقت و مهر برادرانه رو توی نگاهش نسبت به پسرم می دیدم. از اون خواستم نذاره بیشتر از این خراب بشه و اونم بهم قول داد. پسر من بیمار بود، بیماری که جز خودش هیچ کسی رو دوست نداشت. حتی پدرش رو هم دوست نداشت. فقط حس کمی نسبت به پدر بزرگ پدریش داشت اون هم به خاطر حمایت های بی دریغ پدر بزرگش و اینکه تنها نوه پسریش بود و بدون امر و نهی کردن بی هیچ بهونه ای اونو می پرستید …
به اینجا که رسید خاله کیمیا صحبت هاشو قطع کرد و با شرمندگی گفت:
– خسته تون کردم؟
خاله شیلا سریع گفت:
– نه نه ابدا.
از حرکت خاله خنده ام گرفت. انگار کنجکاوی اون از من بیشتر بود. حلالزاده به خاله اش می ره یا داییش؟ فکر کنم به داییش … ولی من به خاله ام رفتم. جفتمون زیادی کنجکاویم. خاله کیمیا به دنبال آهی که کشید ادامه داد:
– بعد از اینکه پدر بزرگش فوت کرد نیم بیشتر ثروتش به پسرم ارث رسید و این ثروت کلان پر و بال بیشتری بهش داد برای خوش گذرونی های کثیفش …
خاله کیمیا که انگار از یادآوری کارای پسرش عذاب می کشید بغضشو به زحمت قورت داد و گفت:
– بگذریم … الان پسر من دیگه بیست و هشت سالشه و من اینقدر بهش افتخار می کنم که بدی هاش به چشمم نمی یاد. تحصیلاتش در حد کمال، تیپ و چهره اش مقبول و عالی … خلاصه که در نوبه خودش حرف نداره. مثل هر مادری الان فقط آرزوم اینه که سر و سامونش بدم ولی … ولی حیف که دیگه جرئت ندارم جلوش حرفی از ازدواجش بزنم یه بار که بهش گفتم اینقدر خندید که کبود شد. انگار براش جوک گفتم. بعدش هم خسرو کلی دعوام کرد. خسرو از جنس مونث بیزاره و دقیقاً این بلا رو سر پسرمون هم آورده. همیشه تو گوشش می خونه که فعلاً تا می تونه دنبال خوشی هاش باشه و اگه هم یه روزی خواست ازدواج کنه فقط برای بچه زن بگیره. همین حرفا رو بهش از بچگی زده که باعث شده اون همه چیز در نظرش مسخره و پوچ باشه. من نگران بچه امم. خیلی دلم می خواد کمکش کنم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی یاد. هر بار که می بینم حسابی تیپ زده و داره از خونه می ره بیرون تنم می لرزه. می ترسم یکی از این دخترا و زنای خیابونی بچه مو جمع کنن. هرچند که دوستش مدام بهم اطمینان می ده که پسرم خودش حواسش هست ولی من بازم می ترسم. از خدامه توی همین تابستون دختر عموشو براش بگیرم و بفرستمش سر خونه زندگیش تا خیالم راحت بشه. خسرو هم دختر برادرشو خیلی دوست داره. می تونم بگم تنها دختریه که خسرو بهش علاقه داره. ولی خود داریوش زیر بار نمی ره.
وقتی خاله کیمیا سکوت کرد، خاله شیلا عین کسایی که قصد دارن واسطه خیر بشن پرسید:
– پسرت چی خونده؟
لبخندی زیبا صورت خاله رو روشن کرد و گفت:
– الهی قربونش برم، دندون پزشکی خونده.
حس کردم ضربان قلبم کند شد. دست سپیده رو فشردم. سپیده با خنده نگام کرد و در گوشم پچ پچ کرد:
– هر گردی که گردو نمی شه.
سوال دوم خاله شیلا دقیقاً سوال ذهن من بود:
– راستی نگفتی اسمش چیه کیمیا؟
خاله کیمیا چند لحظه کوتاه که در نظر من به اندازه یه قرن گذشت مکث کرد و سپس گفت:
– هم اسم همین هتل.
جریان خون تو رگام برعکس شد. سریع از جا پریدم و به سمت لباسام هجوم بردم.

مامان با تعجب گفت:
– چت شد یهو؟ اوقور بخیر کجا تشریف می برین؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. فقط می خواستم از اتاق برم بیرون. ولی مجبور بودم توضیحی قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
– می خوام برم کافی شاپ هتل، آخه خوابم نمی یاد شاید اگه یه چیزی بخورم خوابم بگیره بتونم بخوابم.
– این وقت شب؟! لازم نکرده بگیر بخواب سر جات خوابت می بره.
خاله کیمیا با شرمندگی گفت:
– حرف زدنای من این بچه رو از هم از خواب باز کرد.
واقعاً دیگه نمی تونستم حرف بزنم اون یه جمله رو هم به زور گفته بودم، سپیده سریع به دادم رسید و گفت:
– نه خاله جون این چه حرفیه؟ ما از اول هم خوابمون نمی یومد.
بعدش خودشو برای مامان لوس کرد و گفتم:
– خاله جون بذارین بریم دیگه. قول می دیم پامونو از هتل بیرون نذاریم. فقط یه چیزی می خوریم و زود بر می گردیم.
مامان با اخم گفت:
– امان از دست شما دوتا … وای به حالتون اگه از هتل خارج بشین. فهمیدین؟
سپیده سریع گفت:
– چشم خاله.
بدون اینکه برای سپیده صبر کنم از در بیرون پریدم. دلم می خواست داد بزنم. خدایا! این چه مجازاتی بود؟! مگه من چه گناهی مرتکب شدم که باید عشقم یه آدم هرزه کثیف باشه؟ کسی که از جنس زن بیزاره! تقریباً داشتم تلو تلو می خوردم که سپیده زیر بازومو گرفت و بی حرف منو به سمت کافی شاپ کشید. اون وقت شب کافی شاپ خلوت بود و فقط یه زوج جوون مشغول حرف زدن و خورن نمی دونم چی بودن! سر اولین میز دم دستم نشستم و سرمو بین دستام فشار دادم. اشک آروم از گوشه چشمام چکید. سپیده دستامو از سرم جدا کرد و میون دستای گرمش فشرد و گفت:
– از کجا می دونی این داریوش همون داریوشه؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ بهت که گفتم هر گردی …
پریدم وسط حرفش و گفتم:
– این یه پازل بهم ریخته بود توی ذهن من که حالا کامل شده. همه شو چیدم کنار هم تا به این نتیجه رسیدم.
– یعنی چی؟ چه پازلی؟
اشکامو پاک کردم و گفتم:
– یادته برات تعریف کردم مامانم با دیدن تابلو حالش بد شد و بابا کلی توبیخم کرد تا بفهمه پسره کیه؟
– آره یادمه.
– من مطمئن بودم که مامان با دیدن اون چهره یاد یه کسی افتاده و چقدر دلم می خواست اون شخصی رو که اینقدر شبیه نقاشی من بوده رو ببینم.
– خب که چی؟
– دیدی وقتی مامان به خاله کیمیا گفت دوست دارم پسر دوستمو ببینم خاله کیمیا چی گفت؟
– نه یادم نیست.
– خاله کیمیا گفت فکر نکنم از دیدنش زیاد خوشحال بشی.
– خب؟!- از اون طرف من مطمئنم مامانم با خسرو شوهر خاله کیمیا قبلاً ها یه صنمی داشته که خاله کیمیا اینقدر
می ترسید جلوی مامان از بدبختی هاش بگه.
– آره درسته منم یه شک هایی کردم.
– داریوشی که امشب دیدیم دندونپزشک بود حدوداً بیست و هشت ساله، پسر خاله کیمیا هم همین مشخصات رو داره.
سپیده که حسابی گیج و کنجکاو شده بود گفت:
– خب خب؟
– داریوش دقیقاً شکل پدرشه، اینو از حرف خاله کیمیا که به مامان گفت فهمیدم. مامان هم با دیدن تابلوی من یاد خسرو افتاد که حالش بد شد. فهمیدی؟! این داریوش همون داریوشه من مطمئنم.
اینبار نوبت سپیده بود که سرشو بین دستاش بگیره. نالید:
– خدای من!
– سپیده بدبخت شدم رفت. عشق اولم باید کی باشه؟ پسری که …
گریه جلوی ادامه حرفمو گرفت و به هق هق افتادم. سپیده سریع لیوانی آب برام آورد و گفت:
– این آبو بخور آروم باش. حالا که دنیا به آخر نرسیده عزیزم … خیلی زود فراموشش می کنی.
– فراموشش می کنم؟ چطوری؟ برام خیلی سخته سپید من یک ساله که خواب و خوراکم شده عشق واهی فکر نمی کردم یه روزی عشق واقعیم هم تبدیل بشه به یه عشق واهی.سپیده بی حرف سرمو کشید تو بغلش و گذاشت حسابی خودمو تخلیه کنم. منم اینقدر زار زدم تا ذره ذره اون عشقو از قلبم خارج کردم.

وقتی گریه ام تموم شد سپیده منو از خودش جدا کرد و گفت:
– حالا می خوای چی کار کنی؟
هنوز هق هق می کردم، فین فین کردم و گفتم:
– تو کار خدا موندم سپیده! چرا باید اینجوری می شد؟
– هر کاری یه حکمتی داره.
– امیدوارم دیگه نبینمش چون هر بار دیدنش برام تبدیل به عذاب می شه. ولی اگه هم دیدمش باید نسبت بهش سرد باشم اینقدر سرد که از من نا امید بشه. نمی خوام براش یه طعمه باشم. نمی خوام یه وسیله برای خوش گذرونیش باشم. نمی خوام از بچگی و سادگیم سو استفاده کنه.
سپیده انگشتای دستمو فشرد و گفت:
– درکت می کنم عزیزم درکت می کنم.
سرمو روی میز گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. سپیده گفت:
– فکر کنم آرمین همون دوستشه که خاله می گفت پسر خوبیه.
زمزمه وار گفتم:
– آره منم همین فکرو می کنم چون واقعاً پسر خوبی بود.
– اگه آروم شدی پاشو بریم توی اتاق. خاله نگران می شه.
سرمو از روی میز برداشتم و تازه چشمم به بستنی های روی میز افتاد. اصلاً نفهمیدم سپیده کی سفارش بستنی داده. بی توجه به اونا گفتم:
– موافقم فقط قبلش باید دست و صورتم رو بشورم که کسی نفهمه گریه کردم.
وقتی به اتاق برگشتیم تصمیم خودمو گرفته بودم. باید فراموشش می کردم به هر قیمتی که شده بود! حتی اگه احساسم می خواست جلومو بگیره باید با عقلم پسش می زدم. باید …

* * * * * *

صبح با صدای در از جا بلند شدم. ساعت هشت صبح بود و همه خواب بودن. پتو رو روی سرم کشیدم چون اصلاً نای اینکه از جا بلند بشم رو نداشتم. تازه نزدیک صبح خوابم برده بود، ولی کسی که پشت در بود دست بردار نبود. از اینکه فقط من بیدار شدم و خوابم اینقدر سبک بود لجم گرفت. ایشی گفتم و همونطور با لباس خواب و موهای پریشون از جا بلند شدم و در رو باز کردم. از دیدن داریوش پشت در جا خوردم و دست و پامو گم کردم! با یه سینی توی دستاش جلوم وایساده بود. یه کم خودمو عقب کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم. گفتم:
– تو اینجا چی کار می کنی؟
نمی دونم داریوش از کی برای من شده بود تو! شاید از همون لحظه ای که با حرفای خاله کیمیا احترامش تو ذهنم از بین رفت. داریوش هم از صمیمیت من جا خورد و با خنده گفت:
– ببخشید رفتم واسه خودم و آرمین صبحانه گرفتم، گفتم شاید شما حال رفتن تا پایین رو نداشته باشید، برای شما هم گرفتم. 
سینی رو از دستش گرفتم و به سردی گفتم:
– لطفاً دیگه از این لطف ها به ما نکن. ما خودمون دست و پا داریم، می ریم می گیریم. در ضمن اگه هم حالش رو نداشتیم، زنگ می زنیم واسمون می یارن. و نکته بعدی که باید بدونی اینه که مامانم تو اتاقه! اصلاً دوست ندارم مزاحمتای تو برام دردسر درست کنه!
با مظلومیتی ساختگی گفت:
– ببخشید نمی دونستم ناراحت می شید.
– حالا که دیگه مزاحم خواب من شدی و بخشش من هم دردی رو دوا نمی کنه. شانس هم آوردی که مامانم خوابه! لطف کن برو و دیگه هم مزاحم نشو.
و در رو محکم به هم زدم. سپیده هم از خواب پرید و با عصبانیت گفت:
– وحشی چته؟ درو شکستی. 
بغض گلومو گرفته بود و بی رحمانه فشارش می داد. همانطور سینی به دست پشت در نشستم. سپیده با دیدن حال من طوری که دیگرانو بیدار نکنه پاورچین پاورچین کنارم اومد و گفت:
– چی شده؟ چرا این جوری شدی؟ این سینی چیه دستت؟ رفتی صبحونه گرفتی؟ 
بغضمو فرو دادم و گفتم:
– داریوش بود. رفته بود برامون صبحانه گرفته بود.
با تعجب گفت:
– داریوش؟! داریوش اینجا چه غلطی می کرد؟ اتاق ما رو از کجا بلد بود؟ 
– یادت نیست؟ دیشب شماره اتاق رو ازمون پرسید؟
سپیده که همه چیز دستگیرش شده بود به نرمی منو تو آغوشش کشید و گونه مو بوسید. نالیدم:
– سپیده چی کار کنم با دلم؟
– عادت می کنی عزیز دلم. خیلی زود عادت می کنی. 
بعد برای اینکه منو از اون حال و هوا خارج کنه گفت:
– ببینم چی آورده برامون آقا داریوش؟ این داریوش هر چی هم که بد باشه، چاپلوسیش خیلی خوبه. بده بخوریم. دم آقا داریوشو گرم.
خنده ام گفت و گفتم:– مردشور تو رو ببرن که اگه حرف شکم بشه، دینتو هم می فروشی. من که دیگه هیچی!مامان و خاله رو هم بیدار کردیم و با هم صبحونه خوردیم. مجبورم شدم به دروغ بگم زود از خواب بیدار شده و خودم برای گرفتن صبحونه رفتم. بعد از خوردن صبحونه قرار شد به پارک آهوان برویم. خاله کیمیا از گوشی اتاق به پسرش که مطمئن بودم همون داریوشه زنگ زد و از اون خواست همراهمون بیاد. چشمامو بسته بودم و تند تند زیر لب دعا می کردم قبول نکنه. ولی از اونجایی که من شانس ندارم قبول کرد و قرار شد همه با هم برویم. هر کاری کردم لااقل خودم از زیر بار رفتن شونه خالی کنم نشد که نشد و مامان هیچ جوره قبول نکرد من تو هتل بمونم. وقتی تو لابی هتل به اونا برخورد کردیم نگاه مامان و خاله شیلا رو تعجبی به همراه ترس پر کرد و نگاه آرمین و داریوش پر از تعجب همراه با شادی شد. من و سپیده هم مجبور بودیم خودمونو متعجب نشون بدهیم. نمی خواستیم اونا بفهمن ما زودتر به این آشنایی پی بردیم. از همون لحظه داریوش منتظر یه فرصتی بود تا بیاد کنارم و باهام حرف بزنه. اما من همه سعیم رو یم کردم که از کنار مامان تکون نخورم، با این وجود یه لحظه که مامان حواسش پرت خاله کیمیا و حرفاش شد، داریوش موقعیت رو مناسب دید و اومد طرفم، سعی کردم رومو برگردونم تا از حرف زدن پشیمون بشه و راهشو بکشه بره، اما فایده ای نداشت چون خونسردانه گفت:
– از بابت این اتفاق خیلی خیلی خوشحالم. باور کن یکی از دغدغه های فکری من این بود که بهونه دیدار بعدیمون چی می تونه باشه؟ شانس آوردم پیشنهاد مامان رو قبول کردم وگرنه یه فرصت طلایی رو از دست می دادم.
با اینکه از درون می لرزیدم ولی به سردی گفتم:
– بعکس شما من اصلاً هم خوشحال نیستم. خیلی هم ناراحت شدم چون اصلاً دوست ندارم صدای یه پسر چاپلوس مثل وز وز زنبور توی گوشم باشه. 
چشمای داریوش از حیرت گشاد شدن ولی قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزنه سریع ازش فاصله گرفتم. سپیده با خنده کنارم اومد و گفت:
– وقتی داری با داریوش حرف می زنی چشمات عین بچه گربه های عصبانی می شه که پنجولاشون رو هم در آوردن و می خوان طرف مقابل رو تیکه پاره کنن.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– برعکس دلم که هنوز هم بی قرارشه.
سپیده طبق معمول با همدردی دستمو فشرد. تا شب چند جا برای گشت و گذار رفتیم، ولی به خاطر نگاه های خیره داریوش، اصلاً به من خوش نگذشت. داریوش می خواست هر طور شده علت بداخمی و بی احترامی های منو بفهمه ولی به نتیجه ای نرسید. چون من دیگه بهش فرصت حرف زدن ندادم و گذاشتم تو خماری بمونه. شب با خستگی خیلی زیاد به خواب رفتم.

* * * * * *

ظهر بود از خواب بیدار شدم که دیدم کسی توی اتاق نیست. از پنجره اتاق به بیرون سرک کشیدم. سپیده روی یکی از نیمکت های زیر پنجره اتاق نشسته بود. پنجره رو باز کردم و صداش کردم. متوجه من شد و گفت:
– ساعت خواب. رزا می دونی مثل خرسا خواب زمستونی می ری؟ 
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
– مامان کو؟
– بچه لوس. تو چی کار به مامانت داری؟ بیا پایین پیش من.
– خیلی خوب اول می رم صبحونه م رو از رستوران هتل بگیرم بخورم، بعد میام.
– شکمو نیاز نیست به خودت زحمت بدی. ساعت دوازده ظهر صبحونه کجا بود دیگه؟ من برات گرفتم. توی یخچاله. کوفت کن و بیا.
– بی ادب. نوش جان که کردم، می یام پایین.
سریع پنجره رو بستم و به سمت یخچال رفتم. صبحونه کاملی که تو یخچال بود، باعث شد شاتهام دو برابر بشه. اول صبحونه مو خوردم، بعدش هم لباسامو عوض کردم. یه مانتوی تابستونه نخی سبز رنگ پوشیدم با شلوار جین سورمه ای، شال سبز سورمه ای رو هم روی سرم انداختم و یه دسته از موهای حناییمو کج ریختم روی پیشونیم. تنها آرایشم هم یه برق لب بود، البته فعلا! از اتاق خارج شدم و به محوطه رفتم. سپیده رو دیدم که پشت به من روی همون نیمکت نشسته. آروم بهش نزدیک شدم و محکم سر شونه اش زدم. یه دفعه از جا بلند شد و گفت:
– دیوونه ترسیدم.
– چیه فکر کردی آل اومده ببرتت؟ نترس آل هم تو رو نمی بره.
– عوض صبح به خیرته؟
کنارش روی نیمکت نشستم و گفتم:
– صبح به خیر عزیز دلم. یعنی دیگه ظهر بخیر.
خندید و گفت:
– صبح و ظهر تو هم به خیر. 
– حالا می تونم بپرسم مامان اینا کجان؟
– رفتن برای پیاده روی کنار ساحل. داریوش بردشون هر چند که وقتی دید ما قرار نیست بریم مثل توپی که بادش خالی بشه وا رفت.
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونی چقدر بی تاب دیدنشم ولی این دیدنا بیشتر عاشقم می کنه. من دیگه نباید ببینمش.
با صدایی از پشت سر حرفم نیمه تموم موند:
– سلام خانما. صبحتون به خیر. مهمون نمی خواین؟
داریوش و آرمین بودند. آه از نهادم بر اومد. انگار قسمت نبود من اونو از ذهنم خارج کنم. خیلی خوش تیپ و ناز شده بودن هر دوتاشون. آرمین تک پوشی مشکی پوشیده بود که سر آستین ها و پایینش با نوار سفید دور دوزی شده بود، همراه با شلوار کتون مشکی. داریوش هم تی شرت مشکی ساده و تنگی پوشیده بود. سعی کردم مثل قبل سرد برخورد کنم. به خاطر همینم با اخم گفتم:
– علیک سلام. مهمون چرا چون حبیب خداس، ولی میمون نمی خوایم چون حیوون خداس!
آرمین که از حرف کاملاً بچه گونه من جا خورده بود گفت:
– دستتون درد نکنه حالا ما میمون و حیوون شدیم؟
خداییش خودم از حرف خودم خجالت کشیدم! عین بچه ها که هی به هم می گن ادا کار میمونه میمون جزو حیوونه آینه! سریع حرفمو اصلاح کردم و گفتم:
– دور از جون شما آرمین خان. شما حبیب خدایین. این حرفا چیه؟ بفرمایین بشینین.
آرمین زد زیر خنده و به داریوش گفت:
– پس اون قسمت حرفشو با تو بود داریوش …داریوش اخماشو حسابی تو هم کشید و با غیظ زل زد توی چشمام.آرمین به طرفداری از دوستش گفت:
– دلت می یاد رزا به داریوش بگی میمون؟ همچین یه کم از میمون خوش قیافه تر نمی زنه؟
یه دفعه فکری به ذهنم خطور کرد. با اینکه دلم نمیومد ولی مجبور بودم برای حفاظت از خودم اون کار رو بکنم. چشمکی به سپیده زدم که حرفی نزنه و گفتم:
– آرمین جون تو به این می گی خوش قیافه؟ واقعاً که بد سلیقه ای!
داریوش که دیگه نمی تونست ساکت بمونه با عصبانیت گفت:
– من چه هیزم تری به تو فروختم؟ هان؟ بگو تا خودمم بدونم!
یه جورایی حق داشت عصبانی بشه. احترام به بزرگتر و همه چیز رو فراموش کرده بودم و هر چی از دهنم در می اومد بهش می گفتم. با اینحال از رو نرفتم و ادامه دادم:
– هیچی من همینطوری از تو خوشم نمی یاد، ولی برای اینکه مفهوم خوشگلی رو بهتون بفهمونم، باید نامزدم رو بهتون معرفی کنم. 
هر دو با تعجب و هم زمان گفتند:
– نامزدت؟! 
– آره نامزد. چرا تعجب کردین؟ به من نمی یاد نامزد داشته باشم؟
آرمین با تته پته گفت:
– خوب … چرا … ولی ما فکر می کردیم که تو مجردی. آخه سنت واسه ازدواج خیلی کمه.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
– خوب بله، ولی چون نامزدم منو خیلی دوست داره، دیگه نتونست صبر کنه تا من یه خورده بزرگ تر بشم. آخه می ترسید از دستش برم.
خوشبختانه سپیده متوجه منظورم شده بود و حرفی نمی زد. اما از قیافه اش مشخص بود که داره می ترکه از خنده! داریوش با لبخندی که سرشار از تمسخر بود گفت:
– واسه چی دروغ می گی؟! خانوم کوچولو فکر نکن با بچه طرفی. اگه محترمانه بگی نمی خوای ما دور و اطرافت باشیم فکر کنم بهتره. لازم نیست خالی ببندی.
– برام مهم نیست که تو چه فکری بکنی، ولی برای اینکه دماغت بسوزه و خیط بشی بهت ثابت می کنم. 
خودمم از حرکات بچگونه خودم عذاب می کشیدم، ولی چاره ای جز این نداشتم. داریوش با حرص گفت:
– مثلاً چطوری؟
عکسی رو که لحظه آخر رضا بهم داده بود، از توی کیفم در آوردم و گفتم:
– این عکس مال روز نامزدیمونه.عکسو گرفتن و با تعجب به اون خیره شدن. فقط تو دلم دعا می کردم که از شباهت بین من و رضا به دروغم پی نبرن که خدا رو شکر متوجه نشدند و آرمین در حالی که هنوز هم رگه هایی از بهت تو صداش موج
می زد، گفت:

– خیلی به هم می یاین. امیدوارم خوشبخت بشید.هم خنده ام گرفته بود و هم غصه داشت دیوونه ام می کرد. همه پل های پشت سرمو داشتم خراب
می کردم. قبل از اینکه بتونم جواب بدم، داریوش که هنوز هم شک داشت، گفت:

– پس چرا حلقه دستت نیست؟
سریع جوابی رو که تو آستینم آماده داشتمو تحویل دادم:
– چون من مدرسه می رم و یه سال دیگه از درسم مونده، خرید حلقه رو موکول کردیم به بعد از درس من.
حس می کردم صدای مردونه و دلنشین دایوش لحظه به لحظه تحلیل می ره. پرسید:
– می تونم بپرسم اسمش چیه؟
– هی هی آقا داریوش زیادی داری وارد جزئیات می شی!
اما داریوش دست بردار نبود و دوباره گفت:
– چشمای اونم مثل چشمای تو زمردیه! آره؟
اوه داشت لو می رفت! سعی کردم خونسرد باشم، قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
– بله چشمای عشقم هم مثل خودمه.
از عمد روی کلمه عشق تکیه کردم که باور کنه قضیه جدیه. داریوش و آرمین با خداحافظی کوتاهی از ما دور شدن. سپیده بعد از اطمینان از دور شدن اونا، زد زیر خنده و گفت:
– حسابی حالش گرفته شد. حالا دیگه دور و بر تو نمی پلکه. خوب کاری کردی رزا.
با ناراحتی گفتم:
– با اینکه اصلاً دلم نمی خواست ولی مجبور بودم، یادت باشه به مامان و خاله ها هم ندا بدیم که تابلو بازی در نیارن.
– آره حتماً وگرنه آبرومون می ره.
یه کم دیگه با سپیده روی همون نیمکت نشستیم. هر دو سکوت کرده بودیم، من که افکارم حسابی دور و بر داریوش می چرخید، اما سپیده رو نمی دونم به چی فکر می کرد که اونطور غرق سکوت بود. نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره مامان و خاله ها برگشتن. از جا بلند شدیم و به طرفشون رفتیم. قضیه رو یواش برای مامان توضیح دادم و ازش خواستم برای خاله شیلا و خاله کیمیا هم بگه. مامان با نگرانی گفت:
– مگه اتفاقی افتاده؟
نمی خواستم داریوش رو جلوی مامان خراب کنم. به همین دلیل گفتم:
– نه ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه. آخه نگاهاش یه جوریه!
– امان از دست تو و این بچه بازیات! باشه می گم، ولی تو هم حواست به کارای خودت باشه. می دونی که داریوش پسر قابل اعتمادی نیست.
از این حرف مامان حس کردم دلم شکست. چقدر دلم می خواست داریوش اینقدر خوب بود که مامان اصلاً از بابت او نگرانی به دلش راه نمی داد. ولی افسوس که داریوش با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم خراب کرده بود.

صبح با غرغرای سپیده بیدار شدم و دیدم مثل دیروز جز سپیده کسی تو اتاق نیست. سپیده هم جلوی آینه همینطور که داشت موهاشو برس می کشید غر غر می کرد، یه کم کش و قوس به بدنم دادم و سر جام نشستم در همون حال گفتم:
– باز دوباره بقیه کجا در رفتن؟
یه دفعه چرخید به طرفم، برسی که تو دستش بود رو تو هوا تکون داد و با اخم گفت:
– تو وقت کردی یه خورده بخواب! همشون رفتن بازار مروارید. سپردن ما هم بریم پیششون.
ملافه ای که روم بود رو کنار زدم، پاهامو از تخت آویزون کردم و گفتم:
– اِ چرا تو نرفتی؟
برسی که تو دستش بود رو انداخت روی میز که صدای بدی به وجود آورد و گفت:
– برای اینکه سر کار خواب بودین. منم که باید همیشه مواظب تو باشم. اون از دیروز، اینم از امروز.
رفتم طرفش و علی رغم دست و پا زدناش، محکم بغلش کردم وگفتم:
– می دونم که تو بهترینی. اونا بی وفان که مارو ول می کنن و می رن به امون خدا.
سپیده همونطور با اخم یه تیکه موهاشو که در اثر تقلا افتاده بود تو صورتش پس زد و گفت:
– خب بسه نمی خواد خرم کنی. بذار یه خبر بد بهت بدم تا همه حرص خوردنام از دست تو جبران بشه.
دستام شل زدن و گفتم:
– چی شده؟
ازم فاصله گرفت، نشست لب تخت و گفت:
– داریوش هم خواب بوده، آرمین براش منتظر مونده که بیدار بشه با هم برن.
بازم داریوش! بازم داریوش! اه! بی توجه به منظور سپیده با قیافه در هم گفتم:
– خوب به ما چه؟
سپیده با موذماری گفت:
– نیم ساعت پیش آرمین اومد و گفت که داریوشو بیدار می کنه و منتظر ما توی لابی هتل می مونن که با هم بریم.
وای خدای من!!! دو دستی زدم تو سرم و گفتم:
– وای خدا! بازم باید با اینا بریم بیرون؟! هر روز هر روزمون داره زهرمارمون میشه! خدایا چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که اینجوری مجازاتم می کنی آخه؟
سپیده که یادش رفته بود می خواسته حرص منو در بیاره دلسوزانه گفت:
– تو محلش نذار. طبق معمول سرد باهاش برخورد کن. بعدش هم بعد از دروغی که گفتی فکر نکنم دیگه با تو کاری داشته باشه.
راه افتادم سمت دستشویی و گفتم:
– امیدوارم همینطور باشه که تو می گی. آخه تصور کن من دارم با خودم کلنجار می رم که مهر اونو از دلم بیرون کنم اونوقت اون مدام دور و بر من می پلکه. مگه اراده من از فولاد آب دیده اس؟ یه جایی کم می یارم…
یه دفعه وسط راه ایستادم و گفتم:
– سپیـــــــده می شه نریم؟
سپیده کله شو خاروند و گفت:
– من نگران مامان اینام! خاله ناراحت می شه. مامانتو که می شناسی.
– خب یه دروغی می گیم دیگه.
هلم داد سمت دستشویی و گفت:
– تا منو و تو بخوایم فکر کنیم و یه دلیل پیدا کنیم ظهر شده. پاشو بریم اینقدر هم الکی نگران نباش. انشالله که مشکلی پیش نمی یاد.
رفتم تو دستشویی و دیگه چیزی نگفتم. چاره ای نبود! صبحونه یه لقمه هم نتونستم بخورم چون اشتهامو از دست داده بودم. سرسری یک مانتوی نخی صورتی کثیف که آستینای تقریبا سه ربعی داشت پوشیدم با سلوار جین سفید و روسری ساتن سفید صورتی. موهامو هم کامل از پشت بستم. وقتی آماده شدم با سپیده از اتاق خارج شدیم. طبق قولی که آرمین داده بود، هر دو نفرشون توی لابی منتظر نشسته بودند. داریوش پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و تو یکی از دستاش یه مجله خارجی و تو دست دیگه اش فنجونی سفید رنگ قرار داشت. تک پوش قهوه ای رنگی پوشیده بود با شلوار کتون کرم رنگ. خیلی جذاب شده بود. با این ژستی که گرفته بود دخترای غریبه هم براش پر پر می زدن چه برسه به من که یکسال بود دل به چشاش باخته بودم. دستمو مشت کردم و زیر لب غریدم:
– لعنت به تو!
آرمین هم روی کاناپه لم داده بود. با دیدن ما هر دو از جا بلند شدن. دارریوش با چشمای مخمورش سر تا پامو از بالا به پایین یه بار نگاه کردم و یه تای ابروشو انداخت بالا. سپیده تو سلام کردن پیشی گرفت و بهشون سلام کرد و دست داد. منم بالاخره دست از زیر چشمی دید زدن داریوش برداشتم، آب دهنمو قورت دادم و خواستم سلام کنم که داریوش دستشو به سمتم دراز کرد و سلام کرد. نمی تونستم این پسر رو درک کنم! یه بار نگاهش اینقدر مظلوم و دوست داشتنی می شد که دوست داشتم جونمو فداش کنم و یه بار دیگه اینقدر کثیف نگات می کرد که از خودت بدت می اومد. اون لحظه جز دسته اول بود، قبل از اینکه شل بشم و دستشو بگیرم اخم کردم و گفتم:
– معذرت می خوام. من با غریبه ها دست نمی دم. نامزدم غدقن کرده.
لبخند پر تمسخری لباشو کج کرد و خیلی خونسردانه دستشو کشید عقب و گفت:
– می تونم بپرسم چرا؟
– به خاطر اینکه ممکنه بیماری پوستی داشته باشید و از قضا واگیر دار هم باشه. علاوه بر اون شاید قصد و غرضی داشته باشی، من که از درونت خبر ندارم.سپیده و آرمین ریز ریز خندیدن.
قبل از اینکه وقت کنه یه تیکه بهم بندازه که هم نونم بشه هم آبم بشه برای اینکه لجشو بیشتر در بیارم، دستمو به سمت آرمین دراز کردم و گفتم:
– صبح به خیر آرمین.
آرمین هم لبخندی زد و به گرمی دستمو فشرد و جواب صبح به خیرمو داد. داریوش از بچه بازیهای من هم خنده اش گرفته بود و هم کفرش در اومده بود. پرسید:
– از کی تا حالا با دوست من فامیل شدی؟
دوست نداشتم بیشتر از این اذیتش کنم. ولی این راهی بود که قدم اولشو رفته بودم، باید بقیه شو هم می رفتم. نمی خواستم تحت هیچ شرایطی با احساسم بازی کنه. به خاطر همین با تمسخر گفتم:- با آرمین فامیل نیستم، ولی ازش مطمئنم. چون می دونم که با هر کس و ناکسی دست نمی ده. در ضمن
می دونم که پسر بی شیله پیله و نجیبیه. هدف پلید نداره!
آرمین هم از شیطنت من خنده اش گرفته بود. گفت:
– مرسی رزا. نظر لطفته.
داریوش چنان نگام کرد که از ترس یه لحظه لرزیدم و سریع برای اینکه در برم گفتم:
– بهتره بریم. داره دیر می شه.
هنوز حرفم تموم نشده بود داریوش یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
– تو چته؟!! چهع پدر کشتگی با من داری؟!! اون شب که خوب می گفتی و می خندید، از اینکه همراهیتون کنیم هم هیچ مشکلی نداشتی؟! بعدش یهو چت شد؟ خواب نما شدی؟ دو کلمه ازت تعریف کردم خودتو گم کردی؟ فکر کردی کی هستی؟ امثال تو ، تو دست و بال من ریخته! تو توشون گمی! ببین بچه، سعی نکن با این حرفای مسخره ت منو عصبی کنی، چون بد می بینی! برو دعا کن داریوش هیچ وقت عصبی نشه!
اون لحظه واقعاً لال شده بودم، اما با غیظ چشم از چشمای آبی تیره اش بر نمی داشتم. آرمین یه قدم اومد طرفش و گفت:
– اِ داریوش چته؟
خواست بازوی داریوش رو بگیره که داریوش با حرص دستشو کشید از دست آرمین بیرون و راه افتاد سمت در. سپیده هم کنار من وایساد و زیر لب زمزمه کرد:
– یا امام زمون! چه طوفانی به پا کرد!
دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:
– دلم می خواست بزنم تو صورتش!
سپیده دستمو کشید و گفت:
– ولش کن فعلاً! یه امروز رو دیگه نمی شه دم پرش بری. خیلی خشن و خطرناک شده! منم ازش ترسیدم.
دیگه هیچی نگفتم اما از خشم قفسه سینه ام بالا و پایین می رفتم و منتظر یه فرصت بودم تا بدجور نیشش بزنم. غلط کرد با من بد حرف زد! نکبت! ناچاراً دنبلشون راه افتادیم و یه لحظه صدای آرمین رو شنیدم که داشت به داریوش می گفت:
– داریوش چرا عصبانی می شی؟ نمی بینی حرفاش چقدر ساده است؟ از تو بعیده! اون ده سال ازت کوچیک تره!
داریوش هیچ حوابی نداد ولی از محکم قدم بردانش مشخص بود که هنوزم داره حرص می خوره.
سرعت قدماشون رو بیشتر کردن و مستقیم رفتن سمت پارکینگ. من و سپیده آرومی از پشت سرشون می رفتیم. اومدم به سپیده بگم بیاد بیخیال داریوش اینا بشیم و با تاکسی بریم، اما هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که نگام اونطرف ثابت شد. داریوش و آرمین رسیدن به ماشین داریوش ولی قبل از اینکه سوار ماشین بشن دوتا دختر فوق العاده جلف با آرایش های زننده مستقیم رفتن به سمتشون. دست سپیده رو که حواسش نبود و داشت راه خودش رو می رفت کشیدم و گفتم:
– وایسا اینجا. می خوام فیلم ببینم.
– وا! چه فیلمی یهو این وسط؟
با چشمام به اون سمت اشاره کردم. سپیده هم با دیدن اونا که دیگه به داریوش و آرمین رسیده بودن، کنار من ایستاد و با کنجکاوی نگاشون کرد. یکی از دخترا جلوی داریوش وایساد و به زبون انگلیسی گفت:
– سلام آقا.
داریوش نیم نگاهی به اونا انداخت و بدون اینکه جواب بده در ماشین رو باز کرد و یه پاشو گذاشت بالا. دختر به سرعت دوباره گفت:
– آقا عذر می خوام. می تونم بپرسم شما از کدوم کشور اومدید؟
داریوش بی توجه بهش سوار شد و در سمت خودشو بست، آرمین ولی داشت گردن می کشید و دنبال ما می گشت. ما جامون خوب بود، پشت یه پاترول قایم شده بودیم، هم می دیدمشون هم صداشون رو می شنیدم، اما اونا متوجه ما نبودن. دختره که دست بردار داریوش نبود، وقتی دید داریوش جوابشو نمی ده، در حالی که سعی می کرد یه کم ناز و عشوه صداشو بیشتر کنه گفت:
– اصلاً می تونید انگلیسی صحبت کنید؟
بعدم چرخید سمت آرمین و با مسخرگی به فارسی گفت:
– آقا این توریستتون کره؟.
داریوش قبل از اینکه اجازه بده آرمین حرفی بزنه، سریع پیاده شد، رخ به رخ دختره وایساد و با ترشرویی گفت:
– برو خانم ولم کن. حوصله داریا! من ایرانیم، ولی مطمئنم تو ایرانی نیستی. چون اگه بودی خودتو شبیه دلقکا نمی کردی.
چشام گرد شد! اولاً که داریوشو چه به این حرفا؟ دوماً دیگه دلقک که ایرانی و خارجی نداره. دلقک همه جا هست. اینم زده به سرشا. ولی واقعاً از کوره در رفتم. اون موقعیتی که می خواستم به دستم اومده بود. الان میتونستم نیشمو خیلی راحت تو تن داریوش فرو کنم و کیفشو ببرم. قبل از اینکه سپیده بتونه جلومو بگیره پریدم از پشت ماشین بیرون، نگاه داریوش و آرمین چرخید به سمتم. رفتم جلوشون، کنار دختره ایستادم و با جسارت و یه کم هم بی حیایی گفتم:
– هی! چه خبرته؟ دلت از جای دیگه پره، چرا سر اینا خالی می کنی؟ فکر می کنی نمی دونم که تموم دوستات از همین مدلن؟ حالا واسه من زاهد شدی؟ تو حق نداری به دخترا توهین کنی. حالا هر چی که می خوان باشن، باشن. پسره هرزه!
دخترا که اوضاع رو اونطوری دیدند، فلنگو بستن. ولی داریوش جلوم وایساد، خون از چشماش می بارید و رنگش از همیشه تیره تر شده بود! اصلاً نفهمیدم چی شد فقط یهو به خودم اومدم دیدم صورتم داره می سوزه! به دنبالش هم صدای فریادشو شنیدم: – خفه شو، بسه دیگه!حس کردم ضربان قلبم متوقف شده. تا حالا کسی به من تو نگفته بود چه برسه به اینکه به من سیلی بزنه!!! زمان از حرکت وایساده بود، هیچ کس نه حرف می زد نه تکون می خورد. نگاه داریوش رنگ عوض کرده بود، دیگه از خضم کدر نبود، حالا می شد یه چیزی شبیه شرم رو تو نگاش دید. پشیمونی! نذاشتم زمان از دست بره، از عصبانیت گر گرفته بودم، بدون لحظه ای درنگ، دستمو بالا بردم و با تمام قدرت روی صورتش فرود آوردم و گفتم:
– خودت خفه شو بی شرف!
جای انگشتام روی صورتش باقی موند. دستشو روی صورتش گذاشت و فقط نگام کرد. از حق نگذریم سیلی که خوردم حقم بود. تا من باشم با بزرگترم اینطور صحبت نکنم. نگاش تا عمق وجودمو سوزاند! چقدر دلم می خواست زار زار گریه کنم. دلم داشت می ترکید. من داریوشو می خواستم ولی داریوش پاکو. خدایا حق من از این زندگی همین بود؟ جای سیلی اش روی صورتم گز گز می کرد. ولی خودمم می دونستم قدرت سیلی من از اون بیشتر بود. سیلی داریوش بیشتر شبیه نوازش محکم بود. اولین کسی که تونست حرف بزنه آرمین بود که با خشم گفت:- داریوش تو چه مرگت شده؟ دست روی یه دختر بلند می کنی؟ حقت بود. باید بدتر از اینا رو
می خوردی.
بعدش بدون اینکه نگاهی به داریوش بکنه اومد طرف من و با نگرانی گفت:
– خوبی رزا؟! بذار ببینم صورتتو … آخ آخ! چی شده!
سپیده هم بالاخره از شوک بیرون اومد، بغضی که می دونستم از ترس به گلوش چنگ انداخته شکست و در حالی که گلوله گلوله اشک می ریخت به طرفم اومد و گفت:
– رزا …
دستای یه کرده شو گرفتم و سعی کردم لبخند بزنم:
– نترس بابا! چیزی نشده که! گریه نکن سپید …
با بغض و غیظ نگاهی به داریوش که هنوز دستش روی صورتش بود و به زمین خیره موند کرد و داد کشید:
– احمق ببین چی کار کردی!
داریوش یه لحظه سرشو اورد بالا، چشماش … وای خدایا چشماش! لبالب پر از غم بودن، تا حدی که سپیده هم حس کرد و بیخیال داد و هوار کردن سر اون شد. دستشو جلو آورد، کشید روی گونه ام و گفت:
– رزا حالا جواب خاله رو چی بدیم؟ جاش روی صورتت مونده.
آرمین گفت:
– اگه یه کم یخ پیدا کنیم، می شه جاشو کم رنگ کرد. رزا من از طرف داریوش از تو عذر می خوام. این دیوونه تا حالا همچین کاری نکرده بود. من شرمنده توام.
دلم داشت می ترکید، اما سعی کردم بخندم و جوری حال و هوای اون دو نفر رو که حسابی شرمنده و نگران بودن عوض کنم. گفتم:
– مهم نیست. بدتر شو خورد. حالا باید نگران خاله کیمیا باشین که وقتی جای انگشتای منو روی صورت شازده پسرش می بینه، چه حالی می شه.
اما تو دلم داشتم خون گریه می کردم. خر بودم! خر شده بودم، هر چقدر هم که به خودم می گفتم داریوش عوضی کثافت هرزه احمق بی شعوره نکبته! باز دلم راضی نمی شد. دلم داریوش می خواست. دلم نگاه آبیشو می خواست. منو زده بود، اما هنوزم دلم کشته مرده اش بود! خدایا این حس چه جوری اینقدر عمیق و ریشه دار شده بود که دست از سرم بر نمی داشت؟ الهی بمیرم رد انگشتام چه بد روی صورت سفیدش افتاده بود. الهی دستم بشکنه. سپیده بدون توجه به حرفای من، در حالی که روی صحبتش با آرمین بود گفت:
– حالا یخ از کجا پیدا کنیم؟ بهتره بریم از مسئول هتل بگیریم.
من زودتر از آرمین جواب دادم:
– بهتره برگردیم توی اتاق. چون پوست خودمو می شناسم. به این زودیا رنگش بر نمی گرده. مطمئناً اگه مامان و خاله کیمیا منو اینطوری ببینن بد می شه.
آرمین گفت:
– راست می گه رزا! بهتره از این جریان خونواده ها بویی نبرن. باعث کدورت می شه.
سپیده که گریه اش بند اومده بود، شونه ای بالا انداخت و گفت:
– باشه، پس ما بر می گردیم تو اتاقمون.
آرمین سرشو تکون داد و گفت:
– باشه منم تا اتاقتون همراهتون می یام.
نگاهم هنوزم دنبال داریوش می دوید، داشت عقب عقب می رفت، اینقدر رفت تا رسید به جدول پشت پاش. حس نداشت انگار چون نشست و سرشو گرفت بین دستاش، بی اراده با نگرانی گفتم:
– نه لازم نیست. ما خودمون می ریم شما بهتره پیش داریوش بمونین.
آرمین برگشت و به داریوش نگاه کرد که نگاهش گیج و منگ به نقطه ای خیره شده بود و معلوم بود حواسش اصلاً تو این دنیا نیست. آهی کشید دوباره چرخید طرف ما و گفت:
– هر طور راحتین. زیاد اصرار نمی کنم فقط مواظب باشین.
بعد از خداحافظی با آرمین، همراه سپیده به اتاق برگشتیم. تموم طول مسیر سپیده فحش به داریوش می داد و آبا و اجدادشو به هم پیوند می زد، به خصوص عمه شو مورد عنایت قرار داد. اما من، حالم خراب تر از خراب بود. رسماً دیوونه شده بود! این چه حس عذاب آوری بود دیگه؟!! قبلاض اگه ازم می پرسیدن یکی بزنه تو گوشت چی کارش می کنه، می دونستم که جوابم اصلاض چیز خوبی نیست. من الان باید از داریوش بیزار می شدم، اما چرا نشده بودم؟ چرا هنوزم قلبم از یاداوری نگاه پر از شرمندگیش بیتابی می کرد؟ چرا دوست داشتم خودمو گول بزنم و بگم داریوش حسش نسبت به من با بقیه دخترا فرق داره؟ چرا این گول زدن رو دوست داشتم؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم کی به اتاقمون رسیدیم و رفتیم تو …
همین که وارد اتاق شدیم، تلفن زنگ خورد. چون من به گوشی نزدیک تر بودم برداش داشتم:
– بله؟
صدای متعجب مامان تو گوشی پیچید:
– رزا! شما هنوز توی هتلین؟!!
سرمو به دست آزادم گرفتم و یه وری افتادم روی تخت. همینو کم داشتم. حالا به مامان چی می گفتم؟ خدا دروغو ازمون نگیره! زود تند سریع تو ذهنم یه دروغ دست و پا کردم و گفتم:
– مامان ما تا اونجا اومدیم، ولی مجبور شدیم برگردیم هتل.
مامان با تعجب در حالی که می دونستم چشماشم گرد شده گفت:
– برای چی؟ زده به سرتون؟ راه قرض داشتین تا اینجا اومدین و برگشتین؟!
جرقه بعدی تو ذهنم زده شد و با خوشحالی از اینکه یه دروغ خوب دیگه به ذهنم رسیده گفتم:
– مامان فکر می کنم که غذای دیشب مسموم بوده، چون سپیده بد جوری دل پیچه گرفته بود. برای همین مجبور شدیم برگردیم.
صدای مامان صد و هشتاد درجه تغییر کرد و گفت:
– وای خدا مرگم بده! حالا حالش چطوره؟ من الان می یام ببرمش دکتر.
داشت گندش در میومد، سپیده هم جلوی نشسته بود روی تخت و داشت با چشمای گرد شده اش نگام می کرد و خط و نشون می کشید. سریع نیم خیز شدم سر جام و در حالی که با همون دست آزادم می کوبیدم توی سرم گفتم:
– نه نه لازم نیست! الآن خیلی بهتره. از هتل قرص گرفتم دادم بهش، بهتر شد.
– چیو چیو لازم نیست؟ مسمویت که شوخی بردار نیست! ما الان بر می گردیم.
وای داشتم بدبخت می شدم! سریع گفتم:
– مامان اصلاً گوشی رو می دم بهش با خودش حرف بزن ببین چیزیش نیست! یه دل درد ساده بود دیگه …
بعدم نذاشتم مامان هیچی بگه گوشی رو پرت کردم سمت سپیده تا خودش ادامه خاکی که تو سرمون شده بود رو جمع و جور کنه. در همون حالت پچ پچ وار گفتم:
– حواستو جمع کن سوتی ندی! یعنی رو به موت شده بودی!
سپیده با اخم همونطور آروم گفت:
– دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی؟
کف دستمو آروم زدم به گونه ام و گفتم:
– قربون تو برم. همین یک دفعه. خودت که دیدی چه اوضاعی شد.
سپیده با ناز و عشوه ولی به همراهی اخم، گوشی رو از من گرفت و در حالی که سعی می کرد صداش خیلی هم سرحال نباشه، با مامان و بعدش هم با خاله حرف زد. وقتی خیالم راحت شد که همه چی امن و امانه، رفتم سر یخچال، یه لیوان آب سخ خوردم و برگشتم ولو شدم روی کاناپه پایین تخت خوابا. رفته بودم تو فکر اتفاقی که افتاده بود. چقدر از دست داریوش ناراحت بودم، هم از دست خودم دلخور بودم و هم اون. من نباید اینقدر بد با اون حرف می زدم، ولی اونم حق نداشت دست روی من بلند کنه! و باز من حق نداشتم جواب سیلیشو بدم. حس بدی داشتم، یه گندی زده بودم که دیگه هیچ رقمه نمی شد جمع و جورش کرد. مرده شور منو ببرن که نمی تونستم بین عقل و احساسم کامل پیرو یکیشون باشم! همیشه این مشکلو داشتم. یه روز اینوری می شدم، شب می خوابیدم صبح بیدار می شدم اونوری می شدم! با احساس دستای سپیده دور شونه ام فهمیدم تلفنش تموم شده و اومده کنارم، همین که کنار خودم حسش کردم، همه ناراحتیم تبدیل به یه بغض شد و ترکید. سپیده بدون اینکه حرفی بزنه منو از جا بلند کرد و کشید توی بغلش، منم از خدا خواسته تو بغل سپیده یک دل سیر زار زدم.
ظهر که مامان اینا برگشتن من و سپیده روی تختا ولو بودیم و خودمونو زده بودیم به خواب. اصلاً حوصله حرف زدن نداشتیم. نیم ساعتی گذاشتنمون به حال خودمون ولی خاله شیلا طقت نیاورد و اخر هم سپیده رو با نوازشاش مجبور به نشستن کرد. وقتی سپیده باهاشون حرفت زد و خیالشون راحت شد که مشکلی نیست دست از سرش برداشتن. ظهر وقت ناهار که شد از ترس اینکه مبادا داریوش رو توی رستوران هتل ببینیم قید بیرون رفتن رو زدم و با سپیده ناهارمون رو توی اتاق خوردیم. بعدم دوباره همونجا روی تخت خوابا ولو شدیم، سپیده آهی کشید و گفت:
– چه مسافرت کوفتی شده! همه ش تو اتاقیم، وقتی هم یم ریم بیرون از ترس این داریوش تو همه ش چسبیدی به من زهرمارمون می شه.
پوزخندی زدم و گفتم:
– اگه بابا بود خیلی خوب می شد!
– مثلاً بابات چی کار می کرد؟!
– هیچی ! جور تو رو می کشید، منم می چسبیدم بهش. بعد دیگه داریوش جرئت نمی کرد سمت من بیاد.
سپیده نشست سر جاش و با ناراحتی گفت:
– تو خیلی ترسویی رزا! مگه چی کارت می کتونه بکنه؟ من گفتم ازش دوری کن، نگفتم که می یاد می کشتت. اون فقط می خواست با تو دوست بشه که خوب نشد! دیگه نیازی به فرار کردن نداره.
منم نشستم و با غیظ گفتم:
– اِ انگار یادت رفته زد تو صورتم؟
– مگه خودت یادت رفته پا روی دمش گذاشتی؟ اگه اون لحظه لال می شدی می مردی؟ حتما لازم بود بری جلو قلدر بازی در بیاری؟ خوب به تو چه که اون به اون دخترا چی گفت؟ اصلا مگه تو دوس دخترای داریوشو دیدی فکر می کنی همه شون سبک اون دختران؟ شاید با دخترای سر و سنگین دوست می شه و دوستی هاش هم یه دوستی ساده است! مامان ها همیشه عادت دارن پیاز داغ یه چیزیه زیاد می کنن! مگه مامانای خودمون اینجوری نیستن؟!
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونم! دیگه عقلم به جایی قد نمی ده …

سپیده بی توجه به حرف من خم شد، اسکیت هایی که تازه خریده بودیم و هنوز داخل جعبه بود رو کشید بیرون و گفت:
– پاشو و ثابت کن که ترسو نیستی. پاشو اسکیتامون رو بپوشیم بریم تو محوطه بازی …
خودمو دوباره انداختم روی تخت و گفتم:
– بیخیال سپید، حوصله ندارم.
– بیخود کردی! پا می شی با هم می ریم اسکیت بازی. نمی شه که همه اش تو هتل باشیم و بپوسیم.
می دونستم هیچ جوره حریف سپیده نمی شم، نشستم و گفتم:
– مامانا نمی خوان بیان؟
– لابد بعد زا ناهار رفتن کافی شاپ و مشغول گپ زدن شدن، همه حرفایی که تو این سی سال جدایی نزدن رو می خوان تو همین چند روزه بزنن!
– بترکن!
سپیده خندید و گفت:
– به مامانتم دری وری می گی؟! بجنب حاضر شو بریم …
با نق نق از جا بلند شدم و سمت کمد لباسا رفتم …

***

اسکیت باز حرفه ای نبودیم اما در حد معمولی و نرمال می تونستیم بازی کنیم و زمین نخوریم. اما سپیده گیر داده بود اون لحظه یم خواست حتما با اسکیت رقص پا بره و از حرکاتش نمی دونستم نگران باشم یا بخندم! به جای بازی کردن تقریباً داشت قر می داد. همینطور که راه خودمو می رفتم سرمو چرخونده بودم سمت سپیده و به ادا اطواراش می خندیدم. یه دفعه دیدم سپیده با داد به جلوم اشاره کرد و گفت:
– رزا مواظب باش!
سریع چرخیدم، خیلی دیر شده بود! یه نفر صاف جلوم بود و اینقدر نزدیکش شده بودم که نشد چهره ش رو ببینم. یارو دستاشو انداخت دور کمرم که نگهم داره. محکم خوردم بهش و به خاطر زیاد بودن سرعتم هر دو تعادلمون رو از دست دادیم. اون افتاد روی زمین و من افتادم روش! نفسی که تو سینه ام حبس شده بود رو بیرون دادم، شالمو چون محکم دور گردنم گره زده بود که موقع بازی نیفته هنوز روی سرم بود فقط چتری هام ریخته بودن توی صورتم و نمی تونستم درست ببینم. چتری هامو با یه دست کنار زدم و چشمم تو یه جفت چشم آبی قفل شد. دستاشو هنوزم دور کمرم بودن و نگاش خیره به نگام! با صدای سوت چند نفری که توی محوطه بودن و غش غش خنده شون یهو به خودم اومدم، سریع دستامو بردم سمت کمرم و دستاش داریوشو از دور کمرم باز کردم، تو اون لحظه به این فکر کردم که چقدر دستاش داغن! اومدم از جا بلند بشم که چون هول شده بودم باز سر خوردم و اینبار کنار داریوش افتادم، داریوش نشست روی پاهاش و آروم گفت:
– مواظب باش! بذار کمکت کنم …
دستشو اورد به سمتم، با غیظ دستشو پس زدم. اون لحظه فقط به فکر این بودم که ازش دور بشم. قلبم بدجور داشت توی سینه بی قراری می کرد. به خصوص که هم نگاهش هم لحن حرف زدنش عوض شده بود. یه بار دیگه تلاش کردم و اینبار موفق شدم بلند بشم، باید یه چیزی هم می گفتم بعد می رفتم، پس گفتم:
– مگه کوری؟ جلوی پاتو نگاه کن!
رنگ نگاهش عوض شد، پوزخندی نشست کنار لبش، دستی روی شلوار جین رنگ روشنش کشید، بلند شد و گفت:
– حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم؟ جنابعالی حواستون به دختر خاله تون بود و منو ندیدین.
باز زبونمو پیدا کردم و با شیطنت گفتم:
– اگه حواسم به سپید جون هم نبود، تو رو نمی دیدم. چون پیش چشمم خیلی ریزی.
بر خلاف تصورم، این بار عصبانی نشد و فقط نگاهم کرد. یه نگاه عاقل اندر سفیهانه، گفتم:
– چیه کم آوردی؟
– من جلوی هیچکس کم نمی یارم.
– پس چرا حرف نمی زنی؟
– این حرفای پر از توهینت رو باید بذارم به پای سن و سالت. نمی خوام دوباره از کوره در برم و حرکت ناشایستی بکنم که بعد مجبور بشم سرگردون خیابونا بشم و خودمو سرزنش بکنم.
بعد از این حرف مقابل چشمای بهت زده من پوزخندی هم چاشنی حرفاش کرد و با قدمای آروم از کنارم گذشت و دور شد. دستاشو فرو کرده بود توی جیب شلوارش و سرشو هم انداخته بود زیر … اینقدر به رفتنش خیرهمونده که توی پیچ از دیدم خارج شد. دوباره دلم تو سینه داشت می لرزید. صدای سپیده منو به خودم اورد و تازه یادم اومد سپیده هم اینجا بوده و حرفای ما رو شنیده:
– منظورش چی بود؟
بغضی که داشت حنجره م رو زخم می کرد رو فرو دادم و گفتم:
– نمی دونم.
سپیده بدون اینکه دیگه چیزی بگه دستشو انداخت دور شونه م. دوتایی نشستیم روی نیمکتی که همون دور و بر بود. نگاه بعضی ها بهمون هنوزم پر از شیطنت و خنده بود. بی حوصله گفتم:
– سپیده بریم تو اتاق …
سپیده هم سرشو تکون داد. خدا رو شکر که درکش بالا بود و می دونست من توی چه برزخی افتادم و دست و پا می زنم. همین که رفتیم توی اتاق اتفادم روی تختم و ملافه رو تا روی سرم کشیدم بالا. حوصله هیچ کس و هیچی رو نداشتم. تازه سر شب بود اما من می خواستم بخوابم. هر چند که خوابم به چشمم نمی یومد و مدام به جمله داریوش فکر می کردم. حرفش به دلم نشسته بود و چون به این جمله که می گفت « هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» اعتقاد داشتم پیش خودم فکر می کردم که یعنی حرفش از ته دل بوده و واقعاً از کاری که کرده ناراحت و کلافه شده و سر به خیابون گذاشته؟ مامان هر چی اصرار کرد که برای شام برم رستوران قبول نکردم و خستگی اسکیت بازی رو بهونه کردم. بهم مشکوک شده بود شدید، اینو از نگاهاش می فهمیدم. اما الان اصلا جو رو برای نصحیت و پرس و جو مناسب نمی دید. پس هیچی نگفت و دست از سرم برداشت. تا صبح توی تخت خواب این دنده اون دنده می شدم. وقتی خوب فکر می کردم می دیدم زیاد هم از سیلی داریوش ناراحت نشدم. دستمو روی گونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: «هر چه از دوست رسد نکوست».
صبح روز بعد بابا با یه خبر خوش، تلخی این چند روزو از بین برد. مهران پسر عموم داشت ازدواج می کرد، هفته آینده هم عقد کنونش بود. بابا ازمون خواست زودتر برگردیم که به کارامون برسیم. بعد از این خبر، من و سپیده تصمیم گرفتیم که لباسامونو از همونجا بخریم. با مامان ها و خاله کیمیا و طبق معمول آرمین و داریوش، راهی بازار شدیم. رابطه م با داریوش مثل قبل بود ببا این تفاوت که داریوش هم زیاد سمت من نمی یومد و فقط نگام میکرد. نگاه هایی که خیلی با نگاه روز اولش فرق داشتن. هر بار که باهاش چشم تو چشمک می شدم دلم می لرزید و سریع نگامو می دزدیدم. همه امیدم به این بود که این مسافرت هر چه زودتر تمومبشه و من دیگه داریوش رو نبینم. دیدن این مدلیش فقط عذابم می داد. لباس خریدن من و سپیده هم معضلی بود! البته سپیده راحت تر از من بود و اصولاً خریدش رو توی همون مغازه اول انجام می داد و خیلی هم راضی بود همیشه. برعکس من که اگه کل مغازه ها رو زیر پا نمی ذاشتم هیچ وقت نمی تونستم از خریدم لذت ببرم. تماوم لباسا رو از نظر می گذروندیم و رد می شدیم. سپیده طبق معمول خیلی زود لباسشو انتخاب کرد. پیراهن کوتاه یاسی رنگی که پشتش ربان بزرگی به شکل پاپیون قرار گرفته بود و پایین ربان روی زمین می کشید و لباسو حسابی فانتزی کرده بود. تقریباً یه دور کامل پاساژو دور زده بودیم، ولی من اون لباسیو که می خواستم پیدا نکردم. وقت هم برای سفارش لباس نداشتیم. همین طور که بی تفاوت لباس ها رو نگاه می کردم، نظرم به لباس فروشی بزرگی جلب شد. دست مامانو کشیدم و گفتم:
– اونجا نرفتیم نه؟
مامان پیشونیشو گرفت و گفت:
– والا من دیگه نمی دونم! اینقدر تو ما رو دنبال خودت چرخوندی که سر گیجه گرفتیم.
با هیجان گفتم:
– نه نرفتیم، این دیگه آخریشه! قول می دم یه چیزی از همین جا بخرم.
بزرگی و شیکی مغازه حسابی چشممو گرفته بود. همه با هم رفتیم داخل مغازه، باد خنک کولر خستگی رو از تن همه مون خارج کرد. خاله کیمیا روی صندلی نزدیک در نشست و گفت:
– های اینجا چه خنکه! من همین جا می شینم. شما برین دوراتون رو بزنین.
خاله شیلا هم کنارش نشست و گفت:
– منم همین جا می مونم، برین شما.
مغازه چند تا قسمت داشت که از هم تفکیک شده بودن، بخش لباس های شب، بخش لباس های عروس! بخش لباس های اسپرت، و بخش کت و شلوار ها! همراه مامان و سپیده رفتیم سراغ بخض لباس های نامزدی و شب، فروشنده هم که دختر خوش رویی بود دنبالمون راه افتاده بودم و راهنماییمون می کرد. داریوش و آرمین هم نبودن! حدس زدم که رفتن سراغ کت و شلوارها! از در و دیوار مغازه لباس بالا می رفت. لباسای
فوق العاده خوشگل، که هر کدوم می تونستن یه انتخاب عالی باشن. انتخاب برام خیلی سخت شده بود. دنبال لباسی می گشتم که واقعاً تک باشد. سپیده و مامان از مشکل پسندی من کلافه شده بودن و غر می زدن. خستگی از لباس هایی که انتخاب می کردن هم مشخص بود، دست روی افتضاح ترین مدل ها می ذاشتن و می گفتن:
– همین خوبه! بخر تا بریم!
و من بهشون چشم غره می رفتم. بالاخره تو یکی از ویترین ها لباس بلند مشکی رنگی چشمو گرفت. لباس از جنس لمه بود و یه کم دنباله داشت. از بالا تا نزدیک زانو هم چسبون دوخته شده بود و قسمت کمر اون باز و یقه اش هم هفتی بود. به مامان نشونش دادم و گفتم:
– اون چطوره؟
مامان نگاهی کرد و بدون اینکه قشنگ حتی مدلشو ببینه گفت:
– خوبه! عالیه!
خنده ام گرفته بود! از فروشنده خواستم که سایز اسمال اونو برام بیاره. لباسو که آورد رفتم توی اتاق پرو و به سختی ولی تنهایی پوشیدمش. تن خور خوشگلی داشت و کمر باریکمو باریک تر از حد معمول نشون می داد. بیشترین قشنگیش به خاطر لخت بودن کمرش بود که پوست سفیدم رو فرستاده بود به جنگ با رنگ سیاه لباس! نگران بودم مامان به خاطر لختی کمرش بهم گیر بده، اما مامان اینقدر خسته بود که اصلا! چیزی نگفت و فقط تاییدش کرد. لباس رو در آوردم و از اتاق پرو بیرون رفتم، فرونشده لباسو ازم گرفت و رفت که بپیچتش. مامان هم دنبالش راه افتاد که پولشو حساب کنه. نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی دیدم خبری از داریوش و آرمین نیست و می تونم یه کم از بقیه فاصله بگیرم بدون اینکه چیزی به کسی بگم رفتم سمت لباس عروس ها. البته چراغ اون قمست خاموش بود و من فقط اط تابلوییکه بالای قسمتش زده شده بود فهمیدم اون قسمت مخصوص لباس عروسه. ار فروشنده خواستم اگه مشکلی نداره چراغ رو برام روشن کنه اونم با لبخند چراغو روشن کرد. دختر بودم دیگه! عشق لباس عروس و این جور چیزا رو داشتم! همین که چراغ روشن شد از دیدن لباس وسط اتاق که توی یه ویترین بزرگ گرد قرار داشت و می چرخید حیرت زده خشک شدم! باورم نمی شد! لباسه خیلی خیلی خوشگل بود. اون قدر خوشگل که نمی تونستم چشم ازش بردارم. ترکیبی از دو رنگ سفید و نقره ای بود. درست شبیه لباس پرنسس های قصه ها! جلو رفتم و دقیق نگاش کردم. بعضی قسمتاش یه کم پر هم کار شده بود و جلوه اش رو بیشتر می کرد. قشنگیش به پوشیده بودنش بود! چون آستین سه ربع داشت. کاش می شد لمسش کنم، مطمئن بودم حسابی لطیفه. آنقدر محو تماشای لباس شده بودم که متوجه حضور کس دیگه ای تو اتاق نشدم.
با صدای داریوش یهو از جا پریدم و چرخیدم به طرفش:
– لباس قشنگیه!
یه لحظه دست و پامو گم کردم، ولی خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با خشم ساختگی گفتم:
– نیازی به تعریف تو نداره.
بی توجه به زبون تلخ من همینطور که خیره به لباس مونده بود، قدمی جلو اومد و گفت:
– سلیقه ت هم عالیه.
– اون هم به تو ربطی نداره.
– می خوای این لباس رو بخری؟
طوطی وار گفتم:
– بازم به تو ربطی نداره.
اونم انگار واسش مهم نبود من دارم چی می گم که ادامه داد:
– ازدواج واست زوده خانم کوچولو! ولی مطمئنم که نامزدت اینو می پسنده.
کم کم اشک داشت به چشمم هجوم می آورد. داشتم کم می آوردم، برای جلوگیری از هر اتفاقی خواستم از اتاق بیرون برم که راهمو سد کرد و گفت:
– چند لحظه صبر کن، باهات کار دارم.
با اعصابی خراب و صدایی لرزون گفتم:
– من با تو کاری ندارم.
– ولی باید به حرفام گوش کنی.
دیگه نمیتونستم بمونم، خواستم از زیر دستش برم که اجازه نداد، جلوی در رو بسته بود و هیچ راه فراری هم برام باقی نذاشته بود. با حرص گفتم:
– برو اونطرف وگرنه جیغ می زنم.
واقعاً هم این کارو می کردم. چون از لحاظ روانی تو حالت فوق العاده بدی قرار گرفته بودم و فشار زیادی رو تحمل می کردم. قبل از اینکه بتونم تهدیدمو عملی کنم داریوش با ناراحتی توی چشمام نگاه کرد. نوعی خواهش توی چشماش موج می زد. اونقدر معصومانه نگام کرد که نتونستم حرفی بزنم یا عکی العملی نشون بدم. انگار از چشمام خوند که آروم تر شدم، گفت:- رزا من … من ازت معذرت می خوام. نباید اون کارو می کردم. می دونم که نمی تونی منو ببخشی، ولی ازت
می خوام که این کارو بکنی.
مبهوت نگاش کردم! داشت از من عذر خواهی می کرد؟! از من؟!! کسی که ده سال ازش کوچیک تر بود؟ اصلا براش اهمیتی نداشت؟ بغضم داشت می ترکید! خدایا باید یه کاری می کرد. باید یه جوری وادراش می کردم بره از سر راهم کنار. لعنتی با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم زیر سوال برده بود. حالا جلوم وایساده بود ننه من غریبم بازی در می اورد؟ توی چند ثانیه مغزم قفل کرد و قبل از اینکه بتونم جلوی زبون مزاحممو بگیرم با بی رحمی گفتم:
– ازت متنفرم!
ولی خدا شاهده که نبودم! اون جمله رو گفتم که نکنه از دهنم بیرون بپره و بگم عاشقتم! قبل از اینکه بتونم از اتاق خارج بشم، دستمو گرفت. سکوت کرده بود، منم دیگه نمی تونستم چیزی بگم. فق می خواستم برم! می خواستم برم!! بعد از چند ثانیه سکوت صداشو شنیدم، صدایی که انگار از ته چاه در می یومد، گفت:
– چرا؟
وای خدایا خودت کمکم کن! این چرا منو ول نمی کنه؟ با خشم دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم چیزی رو که خیلی وقت بود داریوش رو سردرگم کرده بود:
– بعد از اون همه حرفی که در موردت شنیدم و اون کاری که ازت دیدم، می خوای چه احساسی نسبت بهت داشته باشم؟
با تعجب دوباره پیچید جلوم و گفت:
– درمورد من چی شنیدی؟ لابد مامان بهت در مورد گذشته من گفته آره؟ بهت حق می دم. همه حرفایی که در مورد من شنیدی، حقیقت داره. ولی مهم الانه. رزا … رزا باور کن من تا حالا از کسی عذر خواهی نکردم. ولی در مورد تو فرق می کنه! چون از دیروز صبح تا حالا آروم و قرار ندارم.
کثافت پس اعتراف میکرد که هرزه است! حتی انکارش هم نکرد! چه خونسرد توی چشمام نگاه کرد و گفت هر چی که شنیده حقیقت داره! لعنتی! زدم زیر دستش که دوباره به سمتم دراز کرده بود و غریدم:
– حالا هم می خوای منت سرم بذاری که اومدی عذر خواهی کنی آقای دکتر؟
چشماشو گرد کرد و سریع گفت:
– نه نه ! اصلاً اینطور که تو فکر می کنی نیست. من دارم از ته دلم عذر خواهی می کنم.
داشتم از حرص منفجر می شدم، کم مونده بود دوباره بزنم توی صورتش! وقتی می گم هرزه است تازه بهش بر می خوره! گفتم:
– به هر حال دیگه حنات پیش من رنگی نداره، پس بی خود دور و بر من نگرد که چیزی نصیبت نمی شه.
حس کردم برای لحظه ای گذرا خشمو تو نگاش دیدم ولی خیلی زود رنگ باخت و گفت:
– چرا! یه چیزی نصیبم می شه. اونم یه احساس شیرینیه که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. سوزنده ولی شیرین مثل عسل! در ضمن اینو هم بدون، من دور و بر تو نمی گردم که چیزی نصیبم بشه! چون روی تو هیچ فکری نکردم و هیچ وقت هم نمی کنم! فقط اومدم عذر خواهی کنم، همین و بس!
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، از اتاق خارج شد. تحلیل رفته تکیه دادم به دیوار، زانوهام از تو می لرزیدن و ایستادنو برام سخت کرده بودن. صداش تو گوشم می پیچید. زیر لب گفتم:
– بس کن داریوش! داری داغونم می کنی. مگه من چقدر توان مقابله با تو رو دارم. تویی که پر از جذابیتی. آخه دیوونه مگه من به تو نگفتم نامزد دارم؟ این چه حرفیه که تو بهم می زنی؟ حس شیرینتو کجای دلم بذاریم؟!!!
با شنیدن صدای مامان، که داشت صدام می زد و دنبالم می گشت، بغضمو فرو دادم و منم از اتاق خارج شدم.
روز بعد دیگه وقت برای گشت و گذار نداشتیم و تموم وقتمونو صرف بستن چمدون ها کردیم. ساعت دو بعد از ظهر پرواز داشتیم. ساعت یک مسئول هتل زنگ زد و یاداوری کرد که باید به فرودگاه برویم. ایش! حالا فکر کرده نمی ریم و یه شب دیگه باید ازمون پذیرایی کنن! نیست بارمون رو دوششونه! همه بار و بندیلو توی جایگاه مخصوصی که یکی از پیش خدمتکای هتل آورده بود گذاشتیم و از اتاق رفتیم بیرون. دلم خیلی گرفته بود، داشتیم می رفتیم! شاید دیگه هیچ وقت داریوش رو نمی دیدم. به جایی رسیده بودم که دیگه نیم دونستم این به نفعمه یا به ضررم! تو راه پایین رفتن از پله ها مامان به خاله کیمیا زنگ زد که رفتنمونو خبر بده و باهاش خداحافظی کنه. دلم یه گلوله پر آتیش بود. باورم نمی شد که باید اینقدر راحت از عشق واهیم بگذرم. از اونی که فکر می کردم اگه یه روز پیداش کنم همه وجودمو خالصانه بهش تقدیم می کنم و برای داشتن دل دریایی و آسمون پاک چشاش همه چیزمو می دم. بغض دائماً همدم گلوم شده بود و غم همدم چشمام. سپیده وقتی دید قدمام سنگین شده و سخت دارم راه می یام، کنارم اومد و آروم گفت:
– می دونی چیه رزا؟ باید یه اعترافی بکنم.
گیج و بی حواس گفتم:
– چه اعترافی؟
– در مورد داریوش …
حواسم جمع شد، چرخیدم به سمتش و با کنجکاوی و یه کوچولو نگرانی گفتم:
– چی شده؟!
لبخندی زد و گفت:
– من دیگه از داریوش بدم نمی یاد.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– چرا؟ یعنی تو هم می خوای بری تو جبهه اون؟
– درسته که اون روز نسنجیده عمل کرد، ولی من حرفاشو توی لباس فروشی شنیدم. خودشم پشیمونه. در ضمن نگاهاش با گذشته فرق کرده.
خودمم با سپیده هم عقیده بودم، ولی چه کاری از دستم بر می یومد؟ من حتی نمی دونستم دلیل اینکه داریوش دور و برم می پلکه چیه! حتی یه هدف مشخص هم نداشت. به چی اون می تونستم دل خوش کنم؟ با این وجود برای دلداری دادن به خودم گفتم:
– گول حرفاشو نخور. اون استاد به دست آوردن دل هاس. به نظر من نگاهش همون نگاهه، فرقی نکرده.
– چرا رزا. بی انصاف نباش! نگاه اون دیگه اون نگاه هیز و دریده چند روز پیش نیست. مثل نگاه یه بچه بی گناه و معصوم می مونه.
با کلافگی گفتم:
– نه به نظر من فرقی نکرده. اگه هم کرده من که چیزی ندیدم.
همون لحظه آخرای محوطه داریوش و آرمین و خاله کیمیا رو دیدم که منتظرمون ایستاده بودن. با دیدنش باز دلم تو سینه تکون خورد اما یکی زدم تو سرش و خفه اش کردم. یه شلوار سبز ارتشی پوشیده بود با تی شرت سفید. موهاش درست شبیه یه گندم زار بود که افتاده بود به دست باد و پریشون شده بود. وقتی دست توی موهاش لختش میکشید حس می کردم دستشو صاف می کشه روی قلب من و دلم از حال و کار می رفت! سپیده که مکثمو توی حرکت دید دستمو کشید و بردم اون سمت. سرمو انداخته بودم زیر که باهاش چشم تو چشم نشم، فقط یه سلام خشک و خالی کردم و عقب ایستادم تا بقیه خداحافظی هاشونو بکنن. مامان و خاله کیمیا مثل روز اولی که همو دیده بودن، دوباره داشتن گریه می کردن. سعی کردم نگاهمو بدم به اونا تا حواسمم پرت بشه و نگاه سرکشم رد نگاه سنگین داریوشو نگیره و بیچاره م نکنه. مشغول تماشای اون دو تا بودم که آرمین به طرف من و سپیده اومد و گفت:
– حالا یعنی دیگه ما هیچ وقت نمی تونیم همدیگه رو ببینیم؟
داریوش سر جاش ایستاده بود، همین باعث می شد راحت تر بتونم با آرمین صحبت کنم. با غصه گفتم:
– دنیا کوچیکه آرمین! خدا رو چه دیدی؟ شاید بازم همدیگرو ملاقات کردیم.
– ولی من به این که دنیا کوچیکه اعتقادی ندارم. من خودم یه کاری می کنم که دوباره ببینمتون.
– چی کار؟
چشمکی زد و گفت:
– حالا بعداً می فهمی.
می خواستم بگم خیلی ازت ممنونم اگه این کار رو بکنی! ولی به جاش لبخندی زوری زدم و گفتم:
– خیلی خوب آقا آرمین. این چند روزه بدی خوبی هر چی از ما دیدین حلال کنین.
آرمین که از لحنم خنده اش گرفته بود، گفت:
– به همچنین.
بعد یه کم توی صورتم خم شد و آروم گفت:
– ولی دستت درد نکنه. خوب این داریوش رو سر جاش نشوندی.
تو دلم گفتم: « برای سر جا نشوندن اون اول دلم رو نشوندم سر جاش». خواستم جوابشو بدم که نگام سرکش شد و رفت سمت داریوش، داشت با اخم نگامون می کرد. به من که! ولی بدجور آرمین رو زیر نظر گرفته بود! سریع نگامو دزدیدم و با خنده ای مصنوعی گفتم:
– قابلی نداشت.
صدای سپیده کنار گوشم بلند شد:
– هی رزا! گناه داره داریوش! برو باهاش خداحافظی کن. من باهاش حرف زدم اما اصلاً تو حال خودش نبود.
این سپیده هم چه انتظارایی از من داشت! خواستم مخالفت کنم که دستشو گذاشت تو کمرم و با یه حرکت هولم داد جلو که باعث شد تا نصفه راهو پرش کنم! برگشتم عقب و چشکم غره ای نثارش کردم، خندید و شکلک در اورد. آرمین هم داشت می خندید. از گوشه چشم مامان اینا رو هم نگاه کردم، اصلاً تو حال و هوای معنوی غرق بودن!!! ما رو نمی دیدن دیگه! برگشتم سمت داریوش، داشت نگام می کرد، نگامو که اسیر کرد بی اختیار رفتم به سمتش … شاید اینطوری بهتر بود. دلم نمی خواست حالا که ممکن بود دیگر هیچ وقت همدیگرو نبینیم، با خاطره بد از هم جدا بشیم.

جلوش ایستادم، دستمو اول یه بار محکم مشت کردم که لرزششو قطع کنم. اینقدر سفت فشارش دادم که وقتی بازش کردم چند ثانیه طول کشید تا دوباره خون برگشت توی دستم و رنگ طبیعی گرفت. لرزشش تا حدودی متوقف شد، می موند لرزشش صدام که اونو هم هیچ هیجوره، هیچ کاریش نمی تونستم بکنم! سعی کردم غصه مو پشت لحن شوخم مخفی کنم. همون دست بدون لرزشمو بردم سمتش و با سرخوشی ظاهری گفتم:
– امیدوارم دیگه همدیگرو نبینیم.
با چهره ای گرفته دستشو اورد جلو، اینقدر آروم دستشو حرکت داد که حس کردم اسلوموشنه!همسن که دستمو گرفت توی دستش یه لحظه تکون خوردم! دستش مثل یه تیکه یخ بود! با ناراحتی که تو نگاه و لرزش صداش مشهود بود گفت:
– منو بخشیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– بهتره فراموشش کنیم. نمی خوام با خاطره بد از هم جدا بشیم.
دست آزادشو کشید روی پیشونیش، نفسشو فوت کرد و گفت:
– میخوام! ولی نمی تونم فراموشش کنم. همش اون صحنه جلوی چشمامه!
سرمو چرخوندم سمت مامان که ببینم در چه حاله! دوست نداشتم حالا که حساس شده آتو دستش بدم. متاسفانه مامان بدجور زوم کرده بود رومون، همین که دید نگاش می کنم با اخمای درهمش گفت:
– زود باش رزا. الان جا می مونیم.
سریع و دستمو از دست داریوش کشیدم بیرون و گفتم:
– من باید برم. کاری نداری دکی جون؟
داریوش انگار متوجه هیچی نبود، چون حالا علاوه بر مامان، خاله کیمیا و خاله شیلا هم به ما خیره شده بودن! با همون حالت پریشونش گفت:
– فقط ازت می خوام که از من متنفر نباشی. همین!
لبخند تلخی زدم و تو دلم با پوزخند گفتم:
– تنفر؟ کجای کاری که چشمای آبیت دل من رو به اسارت کشیدن. کاش می تونستم ازت متنفر باشم.
وقتی دیدم منتظر جوابه، از طرفی مامان داشت می یومد به سمتون، سر سری گفتم:
– سعی خودمو می کنم. خداحافظ.
– رز…
بی اراده وایسادم، آرمین هم رفت سمت مامان که نگهش داره تا داریوش بتونه ادامه حرفاشو بزنه! غمی که تو صداش بود بدنمو به لرزه می انداخت:
– بله؟
آهی کشید و گفت:
– خوش به حالش!
– کی؟
– همونی که تونسته صاحب چشات بشه!
این بار دیگه واقعاً مونده بودم که چه جوابی بهش بدم. اصلاً چه جوابی داشتم به دل پریشون خودم بدم؟ با صدایی لرزان دوباره گفت:
– شانس در خونه شو زده! بد رقمه هم زده!
از رفتارای متناقض داریوش کلافه بودم، پوزخندی زدم و گفتم:
– نه به حرکت اون روزت، نه به حرفای الآنت!
– من متغیر نیستم رزا، ولی می دونی … بذار بهت یه اعترافی کنم. پریروز که به تو سیلی زدم، دقیقاً همون لحظه که دستم روی صورتت نشست، قلبم گرفت. نمی دونم چرا؟ ولی دردی که توی قلبم بود، خیلی بیشتر از درد سیلی تو بود. وقتی جواب سیلی منو دادی دردم بهتر شد، ولی هنوزم تا وقتی که منو نبخشیدی باقی مونده اون درد که مثل یه بار سنگین روی قلبمه منو آزار می ده. حالا دیگه برو. نمی خوام خاله شکیلا ناراحت بشه. می دونم که زیاد از دیدن من کنار تو خوشحال نمی شه. نمی دونم چرا همه یه جور بدی به من نگاه می کنن …. همه به کنار تو … درد نفرت تو برام از هر چیزی سنگین تره.
مونده بودم چی جوابشو بدم که بازوم به شدت کشیده شد و مامان با غیظ کنار گوشم گفت:
– مگه نمی گم دیره؟!!
اصلاً نفهمیده بودم مامان کی از دست آرمین در رفته! داریوش پلکاشو یه بار به نشونه خداحافظی باز و بسته کرد و من نگامو ازش گرفتم. می خواستم از اون حرفاش که وجودمو به لرزه می انداخت فرار کنم. من دیگه طاقت استقامت جلوی غم چشمای داریوشو نداشتم. خداحافظی با بقیه خیلی سر سری انجام شد و راهی فرودگاه شدیم. تو راه مامان خون خونشو می خورد. هی می خواست باهام حرف بزنه، هی جلوی سپیده و خاله شیلا مراعات می کرد. اما می دونست طوفان بدی تو راهه! اون لحظه توبیخ مامان برام چندان اهمیتی نداشت، حرفهای داریوش بود که مرتب توی گوشم زنگ می زد. مطمئن بودم که تا زنده ام بغض صداشو فراموش نمی کنم.
* * * * * *
هیچی از پروازمون نفهمیدم، کلشو توی هپروت و حرفایی که از داریوش شنیده بودم سیر می کردم. باید یه طوری با خودم کنار می یومدم. هم با خودم هم با عشقی که بدون توجه به مخالفت و تلاشای من می خواست همه وجودمو پر کنه. حالا با دوری اون چی کار می کردم؟ باید هر طور که شده بود داریوشو از ذهنم خط می زدم، برای همیشه! گفتنش راحت بود اما عملش … بالاخره رسیدیم و از هواپیما پیاده شدیم. بابا و عمو پیمان، بابای سپیده دنبالمون اومده بودن. رضا و سام هم که هنوز شمال بودن. اونجا دیگه وقت جدایی بود، با سپیده اینا خداحافظی کردیم و همراه بابا و مامان رفتیم خونه … تو راه مامان غرق صحبت با بابا بود و به کل یادش رفت قصد داشته منو توبیخ کنه! همینجور که قضایا رو براش تعریف می کرد رسید به قضیه خاله کیمیا و از سیر تا پیاز همه رو برای بابا گفت.
اخمای بابا حسابی در هم شده بود، وقتی حرفای مامان تموم شد با نگرانی گفت:- شکیلا … مطمئنی کیمیا همه چیو فراموش کرده؟ نکنه فکری تو ذهنشون باشه؟!مامان سریع گفت:
– نه بابا! دیدنمون کاملاً اتفاقی بود! بعدش هم کیمیا حسابی داغون و خسته بود.
– نمی دونم! اما حواستو جمع کن … من به تو اعتماد کامل دارم. خودت هم اینو خوب می دونی. اما نگران کیمیا و خسرو هستم!
به اینجا که رسید توی آینه نگاهی به من انداخت که روی صندلی عقب کز کرده بودم و گفت:
– رزا … حالا راحت تر می تونم ازت سوال بپرسم! اون نقاشی که تو کشیدی، نقاشی خسروئه! شوهر دوست مامانت، مطمئنی که هیچ وقت اونو جایی ندیدی؟
سیخ نشستم و گفتم:
– وا بابا! من خودم به اندازه کافی سر این جریان گیج و گنگ هستم! اصلاً هم نمی دونم دلیل اینکه پسر دوست مامانو کشیدم چیه! در ضمن … من پسرشو کشیدم … نه شوهرش!
مامان آهی کشید و گفت:
– من که یه کلمه از حرفای تو رو باور نمی کنم! می خواستم هزار بار توی کیش باهات حرف بزنم موقعیتش پیش نیومد. اگه جایی ندیدیشون از کجا اینقدر دقیق کشیدیش؟ به علاوه … اون همه صمیمیتت با داریوش دلیلش چی بود؟!! نشنیدی کیمیا چی گفت؟ پسرش دختر بازه! برای چی می ذاشتی نزدیکت بشه؟!!! رزا تا کسی باید از دستت حرص بخورم!
– تا وقتی به من اعتماد ندارین وضع همینه! بهترم نمی شه … مادر من! من اونو از کجا دیدم؟ بعدش هم خوبه دیدین من طرفش هم نمی رفتم. الکی گفتم نامزد دارم! آخه چرا بهتون الکی می زنین؟ خوبه برم معتاد بشم؟!!
بابا خنده اش گرفت و گفت:
– خوب به ما هم حق بده! چطور می شه چنین چیزی رو باور کرد؟!!
– من چه می دونم! اینا قوانین متافیزیکه! ذهن مامان فکر کنم توی دی ان ای های من بوده منتقل شده بهم!
مامان سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
– چی بگم والا! اما فرهاد یادته وقتی رزا حدودا چهار سالش بود یه بار توی اتاق من عکس خسرو رو دید؟
بابا فرهاد با تعجب گفت:
– چی؟!! کی؟!! نه یادم نیست! کدوم عکس خسرو!
– ای بابا! یه جوری می گی انگار صد تا عکس از خسرو داشتیم، یه دونه عکس داشتم ازش که سر سفره عقد بودیم، گفتی دوست داری این عکس رو همیشه نگه داریم که یادمون باشه چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم و قدر لحظه هامون رو بدونیم.
بابا فرهاد سرشو تکون داد و گفت:
– آهان! آره … آره … رزا کی اونو دید؟
– فرهاد ذهنت ماشالله خیلی مشغوله ها! همون موقع بهت گفتم، کلی هم در موردش حرف زدیم. من داشتم عکسای آلبوم رو مرتب می کردم، اینو چون همینجوری گذاشته بودمش لای آلبوم افتاده روی زمین ، نفهمیده بودم. رزا ورجه ورجه کنون اومد توی اتاق که نقاشیشو نشونم بده، عکسو دید … خم شد برش داشت گرفتش طرف من گفت «اِ مامان تو عروس شدی؟ این آقاهه کیه کنارت؟ شبیه عروسک من می مونه!» من با دیدن عکس دستش سکته کردم که مبادا به کسی بگه. ازش گرفتم سریع قایمش کردم گفتم این من نیستم. اشتباه دیدی. رزا هم چون از حرکت یهویی من ترسیده بود لب ورچید گفت اصن خودم یکی از روی عروسکم می کشم خوشگل تر از مال تو ، عروسشم خودم می شم. بعدم زد زیر گریه رفت از اتاق بیرون …
بابا لبشو مکید و گفت:
– هان! آره داره یه چیزایی یادم می ره ، چقدر تو ترسیده بودی که مبادا رزا چیزی جلوی فک و فامیل بگه …
– دقیقاً … می گم نکنه این رفته باشه تو ضمیر ناخودآگاهش حالا این شکلی کشیده باشتش؟
– مگه چنین چیزی ممکنه؟
– چه می دونم والا؟ اگه امکان نداره پس رزا داریوش یا خسرو رو یه جا دیده عینشو کشیده …
– حالا پسرش واقعاً اینقدر شبیهشه؟
– مثل سیبی می مونه که از وسط نصفش کرده باشن …
بابا از آینه نگاهی به من کرد و خواست چیزی بگه که با دیدن دهن باز مونده من زد زیر خنده ! چه حرفایی شنیده بودم! مامان و خسرو سر سفره عقد؟!!! مگه می شه؟!! بابا با خنده رو به مامان گفت:
– تحویل بگیر خانوم!!!
مامان برگشت عقب و اونم با دیدن من خنده اش گرفت! حالا اینا هم مسخره کردنشون گرفته بود! دهنمو به زور بستم و گفتم:
– اینجا چه خبره؟ مامان تو قبلاً زن خسرو بودی؟!!
خدنه مامان و بابا شدت گرفت و من تقریباً داد کشیدم:
– دِ نخندین! جواب منو بدین …
مامان جلوی خنده اش رو گرفت و گفت:
– همینور که این جریان رو باری رضا گفتم، وقتش شده که برای تو هم تعریفش کنم. اما الان نه، بذار بریم خونه خستگیمون در بره … همه چیو برات می گم!
چی می تونستم بگم؟!! ناچاراً سکوت کردم. نکنه داریوش داداشم باشه؟!! نه بابا! امکان نداره! حتی تصورش هم بیچاره ام می کرد. وقتی رسیدیم خونه با وجود اون همه دغدغه فکری احساس آرامش کردم و به این موضوع پی بردم که هیچ وقت هیچ جا مثل خانه خود آدم نمی شه. مامان که رسیده نرسیده چپید توی اتاقش که استراحت کنه، بابا هم همراهش رفت و به من اجازه فضولی بیشتر رو نداد. منم برای جلوگیری از خل شدنم، بعد از تعویض لباس گوشی تلفن رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم تا یه کم از اون حال و هوا خارج بشم . با حرف زدن با داداشم آروم می شدم. مطمئن بودم! بعد از چند بوق صدای سر خوشش توی گوشی پیچید:
– بله بفرمایید.
– سلام داداشی.
– سلـــــام … رزا خوبی؟ رسیدین؟
– آره رسیدیم. الان توی خونه ایم. دلم برات خیلی تنگ شده بود بهت زنگ زدم. تو خوبی؟
– منم دلم برای خواهر عزیزم تنگ شده بود. خوبم. چه خبرا خوش گذشت؟
– خبرا پیش شماست آقا رضا. الان یه هفته اس اونجایی. شیطونی که نمی کنین انشالله؟
قهقهه ای سر داد و گفت:
– آخ رزا دست رو دلم نذار که خونه! اینجا همه به فکر خودشونن. منم که می دونی چقدر خجالتی ام! روم نمی شه با کسی حرف بزنم.
– آخی بمیرم الهی برات. می دونم چقدر کم رویی!
در همون حین صدای دختری از اون طرف خط اومد:
– رضا! داری با کی حرف می زنی؟ بچه ها سراغتو می گیرن، جوجه ها آماده شده ها.
رضا خیلی آروم طوری که مثلاً من نشنوم، گفت:
– اِ مهی تو کی اومدی این طرف؟ خواهرمه خواهرمه عزیزم. تو برو پیش بچه ها، منم زود می یام.
زدم زیر خنده و گفتم:
– رضا نمی دونم اگه رو داشتی می خواستی چی کار کنی؟ ناقلا این مهی یکیشون. بقیه اشونو هم خدا می تونه بشماره.
رضا موذیانه خندید و گفت:
– ای ناقلا گوشات خیلی تیزه ها! حالا صداشو در نیار که آبروم می ره. مهستی هم جریانات داره برای خودش، بعداً برات تعریف می کنم.
– بی صبرانه منتظرم! فقط مواظب باش زن داداش شمالی برام نیاری ها! هی باید یه پامون تهران باشه یکیش شمال!
خندید و گفت:
– نگران نباش! تهرانیه، اما این سه ماهه رو با مامان و برادرش اومدن شمال توی ویلاشون. باباش تو کار ویلاسازیه، حالا بعداً برات در موردش حرف می زنم مفصلاً.
– باشه، صبرمان زیاد می باشد! خدا به خیر بگذرونه، باید برم دوره خواهر شوهری ببینم فکر کنم! راستی سام چی کار می کنه؟
– هیچی مثل همیشه! اگه من به یه نفر قانعم، اون هزار تا هم براش کمه.
– ماشالله! مگه اینکه دستم بهش نرسه پدرشو در می یارم. مواظب باش تو رو هم از راه به در نکنه. هر چند که حالا هم تقریباً از راه به در شدی!
خندید و گفت:
– حتماً.
– دیگه مزاحمت نمی شم داداشی. به سام هم سلام برسون.
– قربونت برم عزیزم. کاری نداری؟
– نه عزیزم. خوش بگذره. زود هم برگرد. خدافظی.
– فدات، خدافظ.
بعد از قطع تلفن دوشی گرفتم و یه راست به تخت خواب رفتم. به علت خستگی زیاد، هم جسمی و هم ذهنی، خیلی زود خوابم برد.از روز بعد برنامه عادی دوباره از سر گرفته شد. یکی دوباری رفتم سر وقت مامان ولی اینقدر که سرش گرم برنامه های عقب افتاده اش بود اصلاً بهم روی خوش نشون نمی داد چه برسه به اینکه بخواد برام خاطره هم تعریف کنه. منم سعی می کردم اینقدر خودمو سرگرم کنم که یاد داریوش آزارم نده. هنوزم فکر میکردم هر چیزی که توی کیش دیدم یه خواب بیشتر نبوده! باورم نمی شد عشق واهیمو دیده باشم، اونم اینقدر نزدیک! باهاش حرف زده باشم و حتی ازش یه سیلی هم خورده باشم! هر وقت چشمم به نقاشی اش می افتاد آهی از ته دلم می کشیدم و زیر لب غرغر می کردم:
– خدا لعنتت کنه! چی می شد اگه یه ذره آدم بودی؟ حالا من اینجا اینجوری سر دوراهی بیچاره نمی شدم. خاک بر سر عقده ای دختر ندیده ات کنم من. همه اش زیر سر توئه!
دو سه هفته ای از برگشتمون گذشته بود، رضا و سام هم از شمال برگشته بودن و یه کم سرم گرم شده بود. وقتی دیدم مامان چیزی در مورد خسرو بهم نمی گه، دست به دامن رضا شدم. اونم در حالی که از اطلاعات من، متعجب شده بود فقط گفت از خود مامان بپرس! اینم از داداشم! منم از لجم چیزی در مورد جریان داریوش و دیدنش بهش نگفتم. بالاخره یه روز که طبق روال همیشگی توی اتاق مامان سرک کشیدم تا از زیر زبونش حرف بکشم به هدفم رسیدم و مامان دست رد به سینه ام نزد. مامان تو اتاقش نشسته بود و بعد از مدت ها بازم مشغول تماشا کردن آلبوم عروسی خودش و بابا بود. خیلی کم پیش می یومد مامان تو خاطرات گذشته اش غرق بشه. فقط وقتایی که خیلی دلتنگ می شد به آلبومش پناه می برد. اون لحظه فهمیدم که واقعاً زمان مناسبی برای حرف کشیدن از مامانه. چون مامان حسابی غرق گذشته بود و می شد ازش خواهش کنم که از اون زمونا برام تعریف کنه. آروم کنارش روی کاناپه اتاقش نشستم و همینطور که سرمو به بازوش می چسبوندم، گفتم:
– دلتون برای اون روزا تنگ شده که باز اومدین سراغ این آلبوم؟
مامان قطره اشکی رو که گوشه چشماش بود، پاک کرد و گفت:
– من همیشه دل تنگم. یاد اون روزا به خیر! روزایی که آقاجون و مامان زنده بودن. اونا خیلی واسه من آرزو داشتن. خدا را شکر تونستم اونا رو به آرزوهاشون برسونم. البته بر خلاف تصورشون!
بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
– مامان پس کی برام از خسرو می گی؟
مامان که از حالت من خنده اش گرفته بود پرسید:
– چیو می خوای بدونی وروجک؟
– همه چیزو. بیشتر از همه رفتم تو خماری حرفی که اون روز به بابا فرهاد زدین. شما با خسرو ازدواج کرده بودین؟ یا اینکه چرا پدر و مادرتون تصور نمی کردن که شما خوشبخت بشین؟
مامان باز می خواست از زیر حرف زدن در بره، دستشو تو هوا تکون داد و گفت:
– قضیه اش خیلی مفصله حوصله تو سر می بره. خودمم حوصله گفتنشو ندارم.
پریدم رو پاشو در حالی که دستمو دور شونه اش حلقه می کردم و گونه های خوشبوشو می بوسیدم گفتم:
– نه حوصله ام سر نمی ره مامان. خودتم اگه بگی یه تجدید خاطره ای می شه برات کیف می کنی! می خوام بدونم. می گی واسم؟ جون رزا!
مامان با خنده گفت:
– خیلی خوب می گم قسم نده خرس گنده. این همه وقت از دستت در رفتم ، آخر گیرم انداختی.
– اِ چرا خوب؟
– نمیخواستم خودتو درگیر ماجراهایی بکنی که همه اش مربوط می شه به گذشته …
آهی کشید و ادامه داد:
– دلم می خواد همه اش رو تموم شده بدونمف نمی خوام ادامه داشته باشه.
– مگه قراره ادامه هم داشته باشه؟!
– نمی دونم …. این جریاناتی که داره پیش می یاد، آزارم می ده.
– اَه مامن مردم فضولی! بگو دیگه!
مامان لبخند تلخی زد، به دنبالش آهی کشید و این طوری خاطراتشو شروع کرد:- من و شیلا توی یه خونواده سر شناس تهرانی، بعد از یه پسر به دنیا اومدیم. خوب اون زمان همه پسر
می خواستن و پسر دوست بودن. ولی از شانس من و شیلا، پدر ما که همه اونو به حاج باقر می شناختن عاشق دختر بود. همینطور هم مامان. البته اونا برادرم رو هم خیلی دوست داشتن، ولی منو شیلا براشون خیلی ارزش داشتیم. به خاطر علاقه زیاد آقا جون و مامان به ما شهرام زیاد خودشو با ما قاطی نمی کرد و کاری هم به کار ما نداشت. اون بچه اول خونواده بود، در ضمن پسر هم بود و انتظار داشت که خیلی بالا ببرنش. ولی پدر و مادر ما به همه بچه هاشون به یه اندازه محبت می کردن. حتی گاهی به دختراشون بیشتر! همین باعث حسادت و کناره گیری شهرام از ما شده بود. روزا و ماه ها و سال ها می گذشت و ما بزرگ می شدیم. تقریباً روی ابرا سیر می کردم، همه چیز بر وفق مرادم بود. به خصوص وقتایی که از این طرف و اونطرف می شنیدم زیباییم خیلی چشمگیره و خیلی ها چشمشون دنبالمه! کم کم سر و کله خواستگارا هم پیدا شد، ولی بابا می گفت من این دوتا رو شوهر نمی دم. اینا باید درس بخونن. من و شیلا هم که همه چی رو به شوخی می گرفتیم، فقط می خندیدم. بالاخره وارد دبیرستان شدیم. سنی که دخترا تازه متوجه تغییرات دور و برشون می شن و احساس بزرگی بهشون دست می ده. همه جریانات زندگی منم از همون روزا شروع شد. ما توی یه محله خیلی اعیان نشین شهر زندگی می کردیم. همه خونه های توی کوچه مون باغی بود، باغایی که پر از درخت میوه بودن و فصل بهار که می شد از شدت بوی شکوفه هاشون مست می شدی! آخر کوچه بن بستمون یه باغ بود که یه فرق اساسی با بقیه باغا داشت، اونم این بود که کاملاً امروزی ساخته شده بود! نمای بیرونش هم آدمو مجذوب می کرد و یکی دوباری که داخلشو دید زده بودم متوجه شده بودم که توش هم دست کمی از بیرونش نداره و حسابی بهش رسیدن. برعکس باغای ماها که یه دویار دورش کشیده بودیم و یه ساختمون هم تهش ساخته بودیم. اون باغ یه جاده ینگریزه سفید وسش داشت و اطراف این جاده سنگی پر بود از باغچه ها گل و بعد از باغچه ها درختای میوه به ردیف بهت چشمک می زدن. خیلی قشنگ و رویایی بود. همیشه دوست داشتم برم توی اون باغ واسه بازی و شیطنت. انگار نه انگار که بزرگ شده بودم. قشنگ ترین گل ها توی اون باغ بود به خصوص محبوبه شب که من عاشقش بودم. اینقدر شب ها از بوی محبوبه شب اون باغ سرمست و از خود بیخود می شدم که آقاجون قول داده بود از اون گل ها فقط مخصوص من توی باغ خونه خودمون بکاره. اما این حرف آقا جون باعث نمی شد که دست از دید زدن باغ بردارم، حتی گاهی اوقات از دیوارهاش آویزون می شد و دماغمو توی شاخه های محبوبه شب روی دیواراش فرو می کردم. می دونستم اگه آقا جون یا شهرام بفهمن می کشنم، اما اون روزا خیلی نترس بودم. یه روز که از مدرسه بر می گشتم، دیدم یه شاخه محبوبه شب کنار در باغ ما افتاده. همه محل می دونستن که از این گل فقط باغ آخر کوچه داره. با خوشحالی گل رو برداشتم و با وجود مخالفت های شیلا گل رو توی اتاقم، داخل گلدون قرار دادم. اصلاً برام مهم نبود که اون گل یهو از کجا سر در آورده درست جلوی در خونه ما! شب که حاج بابا اومد غوغایی به پا شد دیدنی! آخه من احمق نمی دونستم که توی اون باغ دو تا پسر مجرد همراه پدر و مادرشون زندگی می کنن!!

ابا فکر می کرد که من گل رو از اون گرفتم. اون شب برای بار اول از آقاجون کتک خوردم. آخرش اینقدر شیلا قسم خورد و گریه کرد، تا دل بابا به رحم اومد و باور کرد که روح من از اون گل خبر نداشته. البته تا یه هفته با من سر و سنگین بود و بعدش هم حسابی هوامو داشت، یعنی یه جورایی آزادی های قبلم نصف شده و بود به شیلا سپره بود آب می خورم گزارششو به بابا بده! از طرفی بعضی وقتا خودش یا شهرام هم تعقیبمون می کردن و حسابی مشکوک شده بودن، اما کم کم آبا از آسیاب افتاد. و آقا جون دوباره همون پدر مهربون گذشته شد. یه روز که داشتیم با شیلا می رفتیم مدرسه، و تو راه در مورد امتحان ریاضی که در پیش داشتیم بحث می کردیم، حس کردم یه نفر داره دنبالمون قدم به قدم می یاد. اول فکر کردم شهرامه، برای همینم به شیلا گفتم برگرده و ببینه کیه! شیلا به پشت سرنگاه کرد و بعد با تته پته و رنگ پریده گفت:
– وای اینکه خسروئه!
اون زمان برعکس بقیه دوستام و حتی خواهرم که آمار همه رو در می آوردن من از همه جا بیخبر بودم. اصلاً هیچی برام مهم نبود و به خاطر همین عین آدمای منگ پرسیدم:
– خسرو کیه؟
شیلا که منو خوب می شناخت و از اخلاقیاتم خبر داشت، بدون اینکه تیکه ای به خاطر خنگیم بارم کنه با ملایمت توضیح داد:
– پسر آقای آریا نسب. باغ آخر کوچه. همون که حاج بابا فکر کرد به تو گل داده.
یهو رنگم پرید و به اولین چیزی که فکر کردم این بود که اگه الان آقا جون هم دنبالمون باشه و خسرو رو ببینه باز به من شک می کنه! وحشت زده دست شیلا رو محکم کشیدم و گفتم:
– اُه اُه محل نذار بیا بریم.
شیلائم که پیدا بود مثل من فقط داره به آقاجون فکر می کنه با ترس قدماشو تند کرد و گفت:
– وای من می ترسم شکیلا. اگه بابا مارو ببینه بیچاره می شیم! دوباره روز از نو روزی از نو!
با عصبانیت گفتم:
– اگه ما توجه نکنیم، هیچ اتفاقی نمی افته.
اینو گفتم اما خودمم به حرفی که زدم اطمینان نداشتم. با قدمای تند خودمون رو به مدرسه رسوندیم و نفسی به راحتی کشیدیم. بعد از زنگ، کیمیا که دختر همسایه دیوار به دیوار ما بود و بعضی از روزا با ما میومد، به طرفمون اومد و گفت:
– بچه ها می شه منم با شما بیام؟
من گفتم:
– چرا نمی شه؟ بیا، ولی چرا اینقدر آشفته ای؟
کیمیا اون موقع ها دختر خجالتی و سر به زیری بود. خیلی هم با کسی نمی جوشید و یه حصار مخصوص داشت که همیشه می کشیدش دور تا دور خودش … اما هر وقت می تونست پا روی خجالتش بذاره می یومد سراغ من و شیلا. یه جورایی با ما راحت تر بود. وقتی اینو ازش پرسیدم، سرخ شده و با زحمت گفت:
– آخه …آخه خسرو اومده!
باز یاد خسرو معده مو آشوب کرد، شیلا با تعجب گفت:
– اومده که اومده. به تو چه!
بعد با شک گفت:
– ببینم نکنه دسته گلی به آب دادی؟
کیمیا ترسید و سریع رنگش عوض شد، تا اون لحظه سرخ بود، بعد یهو رنگ پریده شد! دستاشو تو هوا تکون داد و سریع گفت:
– نه به خدا ولی … ولش کنین بیاین بریم دیر شد.
من و شیلا یه نگاه به هم انداختیم و شونه بالا انداختیم. اون روزا به راحتی الان کسی عاشق نمی شد، یا اگه می شد تو بوق و کرنا نمی کرد! یه چیزی به اسم حیا توی دخترا وجود داشت، رابطه خیابونی هم که اصلا نبود یا اگه بود اینقدر کم و پشت پرده بود که کسی ازش خبردار نمی شد. اینه که ما هم دیگه خیلی پا پیچش نشدیم. همه با هم به طرف خونه راه افتادیم. راه خونه مون تا مدرسه زیاد نبود. بابا اصرار داشت که راننده اش رو دنبالمون بفرسته، ولی ما خودمون قبول نکردیم. بیشتر دوست داشتیم پیاده بریم و بیایم، بابا هم وقتی دید دخترای سر به زیری هستیم و سرمون تو کار خودمونه، دیگه گیر نداد و اجازه اش رو صادر کرد. هر چند که وقتی قضیه گل پیش اومد، کم مونده بود این آزادی رو هم ازمون بگیره، اما خدا به خیر گذروند و چندان پاپیمون نشد. خلاصه اونروز هم خسرو سایه به سایه ما اومد و کیمیا هی رنگ به رنگ شد. همون موقع ها بود که کم کم فهمیدم کیمیا از خسرو خوشش می یاد. بعد ها هم کم کم خودش اعتراف کرد. این موضوع هفته ها ادامه داشت. پسره بی کار صبح به صبح دنبال ما تا مدرسه میومد و عصرها یا ظهرها هم تا خونه! بعضی وقتا از ترس دهنم خشک می شد. چون می ترسیدم که شهرام یا بابا دنبالمون بیان و فکر کنن که ما هم ریگی به کفشمونه. اونوقت دیگه حسابمون با کرام الکاتبین بود روزی رو که کیمیا به عشقش اعتراف کرد هیچ وقت یادم نمی ره. چون شاید حرفای اون بود که باعث شد دیگه هیچوقت خسرو با اون همه زیبایی و جذابیت به چشمم نیاد. کیمیا از روزی که خسرو دنبال ما راه می افتاد، با ما می یومد. یه روز خسرو یه کم جلوتر از ما رفت و سر یکی از کوچه ها وایساد. وقتی می خواستیم از جلوش رد بشیم، من و شیلا سرمون رو پایین انداختیم که چشممون بهش نیفته، ولی در کمال حیرت ما کیمیا درست مثل آدمای مسخ شده زل زده بود توی صورت خسرو! وقتی از جلوش رد شدیم،کیمیا که انگار متوجه حضور ما کنارش نبود، با بغض گفت:
– الهی من بگردم! چه چشمای نازی داره. از بچه گی عاشق چشمای آبی بودم.
من و شیلا با حیرت ایستادیم و شیلا با لکنت گفت:
– کیمیا فهمیدی که چی گفتی؟
کیمیا که تازه متوجه ما شده بود، با خجالت سرشو زیر انداخت و سرخ و سفید شد. من گفتم:
– کیمیا جدی جدی تو خسرو رو دوست داری؟
کیمیا سرشو بالا آورد و من قطره های مرواریدی رو دیدم که از چشماش می چکید. خودشو توی بغل شیلا انداخت و گفت:
– همه فکر و ذکرم شده اون، ولی … ولی … ولی اون شما رو می خواد. من می دونم اون اصلاً به من نگاه نمی کنه. همه حواسش به شماست. به خدا اگه از من خوشش نیاد، من خودمو می کشم.
چنان با سوز و گداز و هق هق اینا رو می گفت که دلم براش ریش شد! بی اختیار نگام رفت سمت خسرو که هنوزم سر همون کوچه ایستاده بود و با نگرانی خیره شده بود بهمون. کثافت! اون لحظه چقدر ازش بدم اومد! یه دختر اینجا داشت به خاطرش زار می زد و اون خیلی خونسرد و مغرورانه، در حالی که دستاشو تو جیبش کرده بود زل زده بود به من. نگامو از خسرو گرفتم، دستمو سر شونه کیمیا گذاشتم و با ملایمت گفتم:
– عزیزم چرا گریه می کنی؟ دوست داشتن احساس قشنگیه که آدمو حتی اگه به عشقشم نرسه به اوج می بره. این خسرو خیلی پسر مغروریه! من تا حالا ندیده بودم توی محله چرخ بزنه. ولی حالا یه مدته که این اطراف پیداش شده. مطمئن باش اگه یه روزی از من یا شیلا خواستگاری کرد، ما بهش جواب منفی می دیم. چون نمی خوایم به دوستمون خیانت کنیم.
الان که فکر می کنم می بینم چه افکار خامی داشتم! من یا شیلا چطور می تونستیم در برابر اجبار روزگار ایستادگی کنیم؟! از اون روز تصمیم گرفتیم برای اینکه روح لطیف کیمیا بیشتر از این آزرده نشه، اصلاً نه درباره خسرو حرف بزنیم و نه بهش توجه کنیم. توی این مدت اینقدر حواسمون به خسرو بود که اصلاً متوجه دو تا جوون دانشجویی که هر روز ما رو از دور می پاییدن، نمی شدیم. پدرتو میگم با عمو پیمان! ولی خوب ما اصلاً متوجه اون دو نفر نمی شدیم. تا اینکه یه روز به محض اینکه ما سه تا از دبیرستان خارج شدیم، برای بار اول اون دوتا رو دیدم. فرهاد اول متوجه شد که من دارم نگاشون می کنم و به پیمان سقلمه زد. از ترس دیگه نزدیک بود جوون مرگ بشم. زیر لب گفتم:
– خدایا خودمونو به تو می سپرم. یکی کم بود سه تا شد!
دست کیمیا و شیلا رو گرفتم و سریع به طرف خونه به راه افتادیم. از یه طرف خسرو دنبالمون
می یومد از طرف دیگه فرهاد و پیمان! بیچاره فرهاد اینا اصلاً حواسشون به خسرو نبود. وسط راه که بودیم یک دفعه پیچیدن جلوی ما و فرهاد با شرم گفت:
– ببخشید خانما، می شه چند لحظه وقتتونو بگیریم؟
بدون اینکه بهشون توجه کنیم، راهو کج کردیم و رفتیم. صدای پیمان از پشت سر بلند شد و گفت:
– به خدا ما قصد مزاحمت نداریم. فقط یه لحظه!
بازم ما توجهی نکردیم تا اینکه دوباره پیچیدن جلوی ما و فرهاد گفت:
– ما قصدمون خیره. فقط از شما اجازه می خوایم که مادرامون رو بفرستیم خواستگاری، قبلش خواستیم نظر خودتون رو …
بیچاره فرهاد هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت خسرو اومد توی صورتش و از دماغش خون راه افتاد. کاش اون روز فرهاد حرفی نزده بود. کاش بدون مشورت با ما مادرهاشون رو فرستاده بودن خواستگاری. بیچاره ها یعنی می خواستن قبل از مراسم خواستگاری ما یه نظر اونا رو دیده باشیم چه می دونستن که با اینکارشون سرنوشت منو اسیر گردباد می کنن. پیمان دوید جلو و به خسرو گفت:
– هوی وحشی! چته؟ چرا می زنی؟!
خسرو با فریاد گفت:
– ببند دهن کثیفتو. تو آدم نیستی که تو روز روشن مزاحم ناموس مردم می شی.
فرهاد شاکی شد و گفت:
– مزاحم کیه عمو؟ حرف دهنتو بفهم!
با زدن این حرف، خسرو دوباره به سمت اون دو تا حمله کرد. اینبار اونا هم جلوش در اومدن. دعوا بالا گرفته بود. بیچاره کیمیا کنار من ایستاده بود و اشک می ریخت. چون به هر حال فرهاد و پیمان دو نفر بودن و خسرو تنهایی از پسشون بر نمی یومد. مونده بودیم چی کار کنیم! بریم یا بمونیم؟ بالاخره اون دعوا به خاطر ما راه افتاده بود. همین طور مات و مبهوت نگاشون می کردم که صدای خسرو بلند شد. با فریاد گفت:
– چی رو وایسادی نگاه می کنی؟ برو خونه دیگه.
مونده بودم با کی داره حرف می زنه، که دوباره گفت:
– شکیلا با توام! می گم برو خونتون.
جا خوردم! اصلاً انتظار نداشتم منو به اسم کوچیک صدا بزنه! منو! دختر دردونه حاج باقرو! کسی که هیچ کس جرئت نداشت نگاه چپ بهش بکنه! حالا اون داشت با این صمیمیت به اسم کوچیک صدام می زد؟ با تعجب نگاش می کردم. یعنی یه جورایی سر جام خشک شده بودم. شیلا هم با شک به من نگاه می کرد. شده بود آش نخورده و دهن سوخته. می دونستم که داره به چی فکر می کنه! حتماً فکر می کرد که من با اون رابطه دارم که اینطور خودمونی صدام می کنه. اون تعقیب و گرز ها هم که می شد مدرکی برای اثبات افکار ذهنش. من هنوز توی اون حالت گیر کرده بودم که گریه کیمیا اوج گرفت و با دو به طرف کوچه شون دوید. ای خدا پس خسرو به خاطر من این همه راهو، هم صبح ها و هم ظهر ها و عصرها می یومد؟ باورم نمی شد! بغض منم باز شد و شروع به دویدن کردم. اشک روی صورتم پهن شده بود. نه اینکه فکر کنی خسرو رو دوست داشتم. نه! دلم برای کیمیا می سوخت. خیلی گناه داشت. دختر قشنگی بود، خواستگارم فراوون داشت. ولی اون دل به خسرو داده بود و خسرو اونو نمی خواست. عشق یه طرفه بد دردی بود! با اینکه تجربه اش نکرده بودم، اما می فهمیدم چیه. ای خدا! حالا باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟ همینطور که اشک می ریختم، وارد خونه شدم. قیافه فرهاد یه لحظه هم از جلوی چشمم محو نمی شد، به خصوص چشمای درشت سیاهش که صداقت ازشون چکه می کردن. نمی دونم چه مرگم شده بود، اما دوست داشتم بدون فکر به داریوش، بشینم یه گوشه و به اون پسر سیاه چشم فکر کنم! از شانس بدم، شهرام و آقاجون خونه بودن. آقاجون وقتی دید من دارم گریه می کنم و شیلا هم خیلی تو همه، مثل فنر از جا پرید و گفت:
– چی شده بابا؟ چرا گریه می کنی؟
از زور گریه نمی تونستم حرف بزنم. شهرام اومد کنارم ایستاد و با فریاد گفت:
– می گی چی شده یا نه؟ چرا مثل بچه ها فقط آبغوره می گیری؟
آقاجون و شهرام وقتی دیدند من حرفی نمی زنم، به طرف شیلا رفتند و شیلا در حالی که هنوز با شک به من نگاه می کرد، گفت:
– دو نفر مزاحم ما شدند. خسرو پسر آقای آریا نسب باهاشون گلاویز شد.
ای کاش حداقل شیلا قضیه رو اینطوری برای آقاجون نمی گفت. ای کاش خودم دهن باز می کردم و فرهاد و پیمان رو طور دیگه ای معرفی می کردم. ولی دیگه این ای کاش ها به درد نمی خورد و کاری که نباید می شد، شده و حرفی که نباید زده می شد، زده شده بود. آقاجون و شهرام سریع شال و کلاه کردن و همینطور که می رفتن سمت در آقاجون با رگ گردن بیرون زده و صدای گرفته پرسید:
– کجا؟
و شیلا بی احساس و یخ جواب داد:
– سر پیچ.
اونا با عصبانیت از خونه خارج شدن و من وسط گریه سعی داشتم شیلا رو متقاعد کنم. دلم نمی خواست که خواهرم به هیچ وجه از من دل چرکین بشه. حدود دو ساعت بعد آقاجون و شهرام برگشتند. برعکس تصورم، هر دو خندون و سر حال بودن و از بدو ورود، از آقایی و غرور و متانت خسرو حرف می زدند! از بین حرفای اونا فهمیدم که وسط دعوا رسیدن و اونا رو از هم جدا کردن. خسرو هم زده و هم خورده بوده. آقاجون خیلی به اونا بد و بیراه گفته و همراه شهرام، خسرو رو به درمونگاه برده بودن که زخماشو پانسمان کنن. آقاجون می گفت که اون پسر غیرتی و خیلی خوبیه و تصمیم گرفته که با خونواده اون رابطه برقرار کنه. مامان از این پیشنهاد خیلی استقبال کرد. شهرام هم که خیلی از خسرو خوشش اومده بود. برای من و شیلا هم که فرقی نداشت. فکر می کردم یک رفت و اومد معمولی خوانوادگیه. کم کم رفت و اومد بین خونواده ها زیاد شد. همه چی هم خوب و خوش می گذشت، البته ناگفته نماند توی اون رفت و اومدها نگاه های گاه و بیگاه خسرو و تیکه ها و خنده های زیر زیرکی شیلا عذابم می داد و نمی دونم چرا هی توی ذهنم دوست داشتم اون پسر چشم سیاه رو با خسرو مقایسه کنم. دست خودم نبودم، همیشههم خسرو کم می آورد. یکی از شبایی که ما خونه اونا دعوت داشتیم، من سر درد رو بهونه کردم و نرفتم! چون اصلاً حوصله نداشتم. به خصوص با نگاهای بی پروای خسرو، اصلاً نمی تونستم کنار بیام. بابا هم حرفی نزد و همراه شیلا و شهرام و مامان رفتن.
نشسته بودم روی تخت خوابم و از پنجره اتاقم زل زده بودم به آسمون، بازم اون پسر اومده بود تو ذهنم، تصور مشتی که خورد تو صورتش قلبمو به درد می اورد! نمی فهمیدم چه مرگم شده!!! از رفتن مامان اینا نیم ساعت هم نگذشته بود که زنگ خونه رو زدند و از فکر بیرون کشیدنم. فکر کردم مامان اینان و چیزی جا گذاشتن. بدون اینکه چیزی سرم کنم به طرف در رفتم و در رو باز کردم. در کمال حیرت من خسرو پشت در بود. از خجالت نزدیک بود آب بشم. سریع در رو بستم و چادری که روی بند لباس حیاط بود، سر کردم و دوباره در رو باز کردم. گونه هام گلگون شده بودن. با شرم سلام کردم. خسرو جواب سلامم رو داد و با خنده گفت:
– مثل اینکه غافلگیرتون کردم؟نه؟
همینطور که سرم زیر بود گفتم:
– ببخشید فکر کردم شیلاس.
– زیاد مزاحمتون نمی شم. اومدم بگم که مامان می گه اگه نیاید از دستتون دلخور می شه.
– شرمنده. من که گفتم سرم درد می کنه.
با نگرانی گفت:
– سرت … ببخشید سرتون درد می کنه؟ چرا؟!
– چیز مهمی نیست زود خوب می شه.
خیلی سریع گفت:
– خوب پس اگه خوب می شه بیاید بریم.
چه پرو و سیریش بود!!! اصلاً دلم نمی خواست زیاد باهاش حرف بزنم. به خاطر همین به ناچار گفتم:
– خیلی خوب. شما بفرمایید منم حاضر می شم، خودم می یام.
با خوشحالی گفت:
– پس زود بیاید منتظرم.
و از من دور شد، بدون اینکه در باغ رو ببندم داشتم زیر لب غر می زدم:
– بر خر مگس معرکه لعنت! مرتیکه من برای اینکه چشمم به تو نیفته نمی خوام بیام بعد اون وقت خودت می یای دنبالم؟!! به درک که مامانت …
خسرو رفته بود توی باغشون که غر غرهای منم به انتها رسید، اومدم درو ببندم که یک دفعه یه نفر گفت:
– درو نبند.
با تعجب و یه کم ترس یه قدم رفتم عقب و تو تاریکی به دنبال صدا گشتم. دوباره گفت:
– دنبال من نگرد، اینجام، تو تاریکی، لا به لای کاجا …
چشمامو ریز کردم و توی کاجایی که اونطرف کوچه توی باغچه کاشته شده و سر به فلک کشیده بودن، دنبال صدا گشتم، با تته پته گفتم:
– ش … شما کی هستی؟
یه قدم اومد جلوتر ، حالا می تونستم قد بلندشو و پاهاشو ببینم، بالاتنه اش ولی تو تاریکی محو شده بود و فقط موهای سرش که یه کم نور افتاده بود روش مشخص بود. صداش اومد:
– من فرهادم.
داشتم از ترس و تعجب پس می افتادم. پرسیدم:
– فرهاد؟!
پوزخند زد:
– آره همونی که به جرم عاشقی جلوی چشات کتک خورد!
قلبم لرزید!!! خدای من! پس خودش بود! پسر سیاه چشم! پس اسمش فرهاد بود! دیگه لازم نبود بهش بگم پسر سیاه چشم. با ترس و صدایی لرزون گفتم:
– تو رو خدا برید. اگه بابام یا داداشم بیان، خون به پا می شه. از اینجا برید.
– به خاطر همین نمی یام جلو. نمی خوام واست دردسر درست بشه. فقط می خوام که به حرفام گوش کنی. یه هفته است دارم اینجا کشیک می دم تا یه لحظه ببینمت. مدرسه که با خواهرت می ری و نمی دونم می شه به خواهرت اعتماد کرد یا نه! در هر صورت، ترجیح می دادم تنها ببینمت! حالا نمی خوام این فرصت رو از دست بدم، به حرفام گوش کن … خواهش می کنم!
اینقدر استرس داشتم که هر آن ممکن بود وسط حرفایش در رو ببندم و پا به فرار بگذارم. با هول گفتم:
– تو رو خدا زودتر.
انگار استرس من رو درک کرد که تند تند و بی مقدمه گفت:
– اسممو که گفتم فرهاده. من … من وقتی دیدمت، حدوداً شش ماه پیش … نمی دونم … ببین اصلاً نمی دونم چی شد! فقط می دونم خواب و خوراکم تو شدی، همه زندگیم شدی! می خوابیدم که خواب تو رو ببینم و بیدار می شدم که بیام دم مدرسه تون یه نظر ببینمت. شیفته شیطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چیت شدم!! شاید فکر کنی دیوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادی که شیرینش تویی، می خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قیمتی که شده! شاید فکر کنی یه پسر یه لا قبای علافم! ولی اینطور نیست، من پسر حاج غلامی معروفم، همونی که کارخونه داره. خیلی ها می شناسنش. خودمم دانشجوی دانشگاه تهرانم، سال دیگه فارغ التحصیل می شم. خونواده ام با ازدواج ما مشکلی ندارن، باهاشون صحبت کردم، در موردتون تحقیق کردنن می دونن چه آدمای سرشناس و با آبرویی هستین. ببین، من … من می خوام بیام خواستگاریت. ولی از همین الان جواب پدر و برادرت رو می دونم.
از شنیدن حرف هایش سردرگم شده بودم. قلبم دیوونه وار می کوبید، تموم مدتی که حرف می زد چشمای سیاهش جلوی صورتم می رقصید، آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– شما از کجا جواب اونا رو می دونید؟
– آخه اون روز که دعوا شد، پدر و برادرت هم وسط دعوا رسیدند و من و دوستم به عنوان دو تا مزاحم یه لا قبا شناخته شدیم. می دونم که پدر و برادرت هرگز اجازه ازدواج ما رو نمی دن. به خاطر همین هم هست که اینجا کمین گرفتم تا خودت رو ببینم و با خودت حرف بزنم. شکیلا تو حاضری با من، با وجود تموم مشکلات سر راهمون، ازدواج کنی؟
کم مونده بود دچار ایست قلبی بشم؟!! این چی داشت می گفت؟!!!
– من … من خیلی شوکه شدم. من هیچ کاری رو بدون اجازه بابا انجام نمی دم. یعنی نمی تونم!
من … من اصلاً شما رو نمی شناسم.
هنوز حرفم کامل نشده بود که در باغ ته کوچه باز شد.
سریع در رو بستم. ضربان قلبم رو قشنگ توی دهنم حس می کردم! حالم اصلاً خوب نبود و بدون اینکه دیونه باشم نفس نفس می زدم. از ترس اینکه کسی که از باغ اخر کوچه بیرون اومده منو دیده باشه داشتم سکته می کردم. ایستادنم وسط حیاط اصلاض درست نبود، پس با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و روی تخت دراز کشیدم. پتو رو هم کشیدم روی سرم، نمی دونستم بترسم از اینکه دیده شده باشم، یا اینکه به حرفای فرهاد فکر کنم … فرهاد … فرهاد … تو دلم دعا می کردم که کسی منو توی اون حال ندیده باشه. کلید توی در چرخید و در باز شد. از صدای پایی که موزائیک های آجری کف باغ کشیده می شد فهمیدم شهرامه. فقط شهرام بود که عادت داشت روی آجرها کش بزنه. چند لحظه بعد در اتاق باز شد، بی اختیار پتو رو کنار زدم، شهرام تو چارچوب در اتاق مشترک من و شیلا وایساده بود. با ترس نگاش کردم، ولی از حالت عادیش فهمیدم که منو ندیده. اخم کرد و گفت:
– دِ! تو که هنوز خوابیدی. مگه خسرو نیومد دنبالت؟
– چرا، ولی خوب سرم درد می کنه.
– پاشو دیگه. ادا اصول در نیار. همه منتظر تو هستن.
– منتظر من؟ مگه نخست وزیرم؟
– نخیر نخست وزیر نیستی، ولی اگه تنبلی رو ول کنی و پاشی بیای بریم، می فهمی که قراره چی کاره باشی.
هیچ از حرفاش سر در نیاوردم. چاره ای نبود باید آماده می شدم. از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم و دنبالش راه افتادم. توی کوچه بی اراده وایسادم و بین درختای چنار دنبال فرهاد گشتم. تپش های قلبم بهم می گفت که هنوزم اینجاست! تو اون تاریکی شیئی تکون خورد. با تعجب به اون سمت نگاه کردم که شهرام با تشر گفت:
– باز چت شده؟ چرا ماتت برده؟ بیا دیگه!
به ناچار دنبالش راه افتادم. وارد باغ بزرگ آقای آریا نسب شدیم. اطراف باغ پر بود از گلهای رز و محبوبه شب و لاله عباسی. بوی مست کننده محبوبه شب، در فضا پیچیده بود و طبق معمول منو مست می کرد. با اینکه همیشه آرزو داشتم روزی وارد این باغ بشم ولی یاد ندارم زمانی که برای پا به این باغ گذاشتم حتی ذره ای ذوق و شوق تو خودم حس کرده باشم. با شهرام وارد خونه شون شدیم. از همون دم در با چندین دست مبل استیل و سلطنتی مبله شده بود. فرش های ابریشم، ویترین های سراسر کریستال و عتیقه جات! به قول مامانم آدم لوچ می شد. با استقبال گرم پدر و مادرو برادر کوچیک تر خسرو که هم سن و سال خودم بود روبرو شدم. در عین حال متوجه نگاهای غیر عادی اونا و خونواده خودمم بودم. خود خسرو هم مثلاً با شرم روی مبلی نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود. روی مبلی کنار شیلا نشستم و سرمو زیر انداختم. خدمتکارشون ازم پذیرایی می کرد و مامان و پریدخت خانم (مامان خسرو) با هم حرف می زدن. آقاجون و آقای آریا نسب هم کنار هم نشسته و آقای آریا نسب پیپ می کشید. خسرو و شهرام و خشایار داداش خسرو هم حرف می زدن، ولی حاضرم قسم بخورم که خسرو هیچ توجهی به حرفای شهرام نداشت و همه حواسش به من بود. کم کم بحث ها جمعی شد و همه با هم حرف می زدن. منم که کلا تو هپروت خودم و حرفای فرهاد سیر می کردم، جمله جمله اش در گوشم زنگ می زد:
– خواب و خوراکم تو شدی، همه زندگیم شدی
– شیفته شیطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چیت شدم!!
– شاید فکر کنی دیوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادی که شیرینش تویی، می خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قیمتی که شده!
اینقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم چرا همه دارن دست می زنن! لبخندی که از تاثیر افکارم روی لبام نشسته بود محو شد و با تعجب به بقیه نگاه کردم. آقا جون داشت با آقای آریا نسب حرف می زد و می خندیدن، اینا چی می گفتن؟!! آقا جون می گفت کنیزتونه؟!! کی کنیزه؟ آقای آریا نسب کیو غلام اعلام کرد؟!! اونجا چه خبر بود؟!! صدای شیلا از جا پروندم:
– چته مثل منگولا نگاه می کنی؟!! تو که تا همین الان داشتی میخندیدی! مامان کلی از دستت حرص خورد، عروس که نباید نیشش اینقدر شل باشه!
نفس تو سینه ام گره خورد ، چشمام گرد شدن و گفتم:
– چی؟!!
– نخودچی! چه مرگته تو؟!! نه به اون موقع که آقا جون ازت می پرسه راضی هستی نیشتو باز می کنی نه به الان!
– راضی؟!! راضی به چی؟!!
– شکیلا نیستیا! ازت خواستگاری کردن واسه خسرو …
دنیا دور سرم می چرخید، اصلاً برام قابل هضم نبود! من ؟ خسرو؟ ازدواج؟!! مگه می شه؟!!! همه شیرینی می خوردند وکف می زدند. فرهاد، کیمیا! وای خدایا! من کجام؟ اینا کین؟ چی می گن؟ یاد صدای بغض آلود فرهاد آتیشم می زد! کیمیا … پس کیمیا چی می شد؟! مگه نه اینکه اون جونش رو هم برای خسرو فدا می کرد؟ مگه نه اینکه من بهش قول داده بودم در صورت خواستگاری خسرو جواب منفی بدم؟ ای خدا چقدر دلم می خواست از اونجا فرار کنم، ولی نمی شد. فقط همه جا دور سرم می چرخید و تصاویر دور و بریام هی دور و نزدیک می شدن. شیلا حرف می زد، ولی هیچی نمی شنیدم. یهو به خودم اومدم دیدم دارم سقوط می کنم، خواستم دستمو به جایی بند کنم ولی دیر شده بود، وقتی به خودم اومدم که نقش زمین شدم …
از بعد از به هوش اومدنم دیگه چیز زیادی یادم نیست، فقط همین قدر یادمه که دلیل غش کردنم رو همه گذاشتن پای همون سردرد کذایی که گفته بودم دارم. می دونی که تو خونواده مون میگرن ارثیه! بعضی وقتا هم شدت سردرد باعث تشنج می شه، اینه که آقا جون و مامان برای خونواده خسرو قضیه رو توجیه کردن. از اون به بعد من شدم یه مرده متحرک، یه رباط و خسرو شد نامزدم!! چند روز بعدش هم خونواده خسرو اومدن خونه مون و دوباره مراسم خواستگاری انجام شد و پریدخت خانم حلقه ظریفی به رسم نشونه، دستم کرد. منم فقط نگاه می کردم. اینقدر دلم میخواست بگم نه! بگم نمی خوام! اما کی تو روی آقاجونم وایساده بودم که بار دومم باشه! می خواستم خودش بفهمه، از غم نگام بفهمه نمی خوام. اما یا نمی فهمید، یا نمی خواست که بفهمه! از اون روز زندگی برام سخت شد. شیلا هم جز دلداری دادن کاری از دستش بر نمی یومد. شیلای بیچاره خبر نداشت درد من فقط ازدواج با خسرو نیست، درد من درد عشقیه که یهو به جونم افتاده بود و داشت بیچاره م می کرد! درد نگاه تب آلود فرهاده!!! کیمیا وقتی خبردار شد، با ما قطع رابطه کرد. البته نشنیدم که چه بلایی سرش اومده و برای همین هم خیلی خیلی نگرانش بودم. خوش حال تر از همه این وسط، بعد از خسرو آقا جون بود! آقا جون از داشتن چنین دامادی به خودش می بالید و همیشه می گفت، دخترم خوشبخت شد، ولی در حقیقت من خوشبخت نشدم! دختری که خنده از روی لباش نمی رفت و هر روز مشغول یه شیطنتی بود دیگه کسی خنده رو روی لباش ندید. من شدم یه شکیلای دیگه! زندگی می کردم ، اما هیچ دل خوشی نداشتم. تا اینکه دوباره فرهاد رو دیدم. تو راه کلاس زبان فرانسه بود. داشتم از کلاس برمی گشتم خونه که یه دفعه یه دستی منو کشید توی یه کوچه تنگ و خلوت … از ترس نزدیک بود پس بیفتم. چشمامو بستم و اومدم جیغ بکشم که با دست جلوی دهنمو گرفت و صداشو درست کنار گوشم شنیدم:
– نترس نترس منم، فرهاد.

فکر نمی کردم دیگه اونو ببینم. حتی فکر نمی کردم دیگه صداشو بشنوم. نمی دونستم بایدخوشحال باشم یا ناراحت؟ بترسم یا بیخیال باشم؟ با تعجب و چشای گشاد شده گفتم:- تو اینجا چی کار می کنی؟ می دونی اگه خسرو تو رو اینجا ببینه چی می شه؟از دیدنش خیلی خوشحال بودم، اما دختر حاج باقر بودم. یه چیزایی سرم می شد، دیدار من و فرهاد صحیح نبود. من نشون کرده بودم، پس گفتم:- چرا دست از سر من بر نمی داری؟با ناراحتی گفت:- می دونی چند روزه دارم دنبالت می یام؟ همیشه با اون پسره ایه. آخرش کار خودت رو کردی؟!! شکیلا راست می گن، که می گن دختر حارج باقر عروس آقای آریا نسب شده؟!! آره شکیلا؟!! بگو که دروغه!!! بگو … جان عزیزت بگو …داشت بغضم می ترکید، اما به زور جلوشو گرفتم و نالیدم: – آخه برای چی دنبالم می یای؟ چرا برات مهمم؟ آره من نامزد کردم، با خسرو نامزد کردم … بدجور بین دستای فرهاد اسیر بودم و هیچ راهی برای فرار نداشتم، همه ترسم ا زاین بود که یه دفعه کسی سر برسه. فرهاد دستاشو کنارم سرم مشست کرد گذاشت روی دیوار و لباشو محکم جوید، چشماشو بسته بود و درد رو می شد تو چهره اش خوند … بعد از چند ثانیه بالاخره لب باز کرد، بریده بریده بریده حرف می زد و نا مفهوم:- ع … عق … عقد … که … ن … نکرد … دین؟دیگه طاقت نیاوردم، لبمو محکم گزیدم که اشکام وقتی می ریزه روی صورتم بی صدا باشه، به سختی گفتم:- نه هنوز …چرا داشتم امیدوارش می کردم؟!! اون لحظه خودمم نمیدونستم!!! صداش یه کم جون گرفت، اما بازم بیحال بود و کم انرژی:- شکیلا، دوستت دارم… باور کن دختر … اگه … اگه … با من ازدواج نکنی … نمی دونم چه بلایی سرم میاد. وای شکیلا …از صمیمیت کلامش ناراحت نمی شدم. انگار صداش آرومم می کرد. می دونستم این آرامش گناهه محض، اما مگه دست خودم بود که بیخیال اون آرامش بشم؟!! نه دست من نبود دست دلم بود! به زور گفتم:- بله؟با بغضی که می رفت به گریه بدل شود، گفت:- دوسش داری؟نمی دونم چی شد که گریه ام صدا دار شد، انگار تازه یه نفر داشت منو می دید! یه نفر داشت این سوال لعنتی رو که خیلی وقت بود خودم از خودم می پرسیدم رو ازم می پرسید، وسط هق هق گفتم:- نه.چشماش باز شد، لبخند زد اما به محض دیدن اشکام لبخندش ناپدید شد، زمزمه کرد:- گریه می کنی؟لبمو جویدم و سرمو انداختم زیر، باید جلوی اشکامو می گرفتم. با درد گفت:- گریه برای چیه آخه؟!! من حرف بدی زدم؟!!- نه … ولی اولین کسی هستی که از احساسم پرسیدی ..- چون برام مهمه … احساس تو زندگی منه شکیلا … جونم بهش بسته است! نمی خوام … از دستت بدم … تو که می گی دوسش نداری. می تونی منو دوست داشته باشی؟! به خدا اگه مال من بشی، من سر تا پاتو طلا می گیرم … کاری میکنم عاشقم بشی، خیلی زود … با کلافگی اشکامو پاک کردم و گفتم:- درسته که دوسش ندارم، ولی بابا خیلی قبولش داره. منم نمی تونم حرف رو حرف بابام بزنم.باز نگاه فرهاد طوفانی شد، باز غرید:- پس من چی؟ اصلا برات مهم نیست چه به روز من بیاد؟ نمی فهمی دوستت دارم؟!!از ابراز علاقه اش گر می گرفتم. سرمو زیر انداختم و نسنجیده گفتم:- خوب تو می تونی با شیلا ازدواج کنی. چه فرقی داره؟خنده ای عصبی سر داد و گفت:- چی داری می گی؟ من عاشق تو شدم! می فهمی؟! اون جذابیتی که تو داری منو مجذوب کرده. اون نگاه شیطون و نجیب تو منو داغون کرده. چشمای سبزت بیچاره م کرده!!! من نمی گم شیلا بده، ولی من تورو می خوام نه شیلا رو! در ضمن پیمان شیلا رو می خواد. از بس که من از تو تعریف کردم، پیمان کنجکاو شد بیاد ببینتت ، روزی که اومد تو رو ببینه به جای تو شیلا رو دید و خوشش اومد. با عصبانیت گفتم:- خوب می گی من چی کار کنم؟با هیجان گفت:- نامزدیت رو به هم بزن. من قول می دم که پدرتو راضی کنم.با ترس و حیرت گفتم:- چی داری می گی؟ مگه از جونم سیر شدم؟ بابام منو می کشه!با لحنی فوق العاده مهربان گفت:- مگه من می ذارم؟ بهت قول می دم که نذارم کوچکترین بلایی سرت بیارن.- ببین تو رو خدا برو. الان خسرو و بابا همه جارو دنبال من می گردن. برو می خوام برم.دستاشو برداشت و گفت:- باشه برو. من همیشه گفتم، باز هم می گم، هیچ وقت دلم نمی خواد واست مشکل درست کنم، ولی اینو بدون غروری که توی چهره ات موج می زنه، می گه که تو قادر به انجام دادن هر کاری هستی.دیگه منتظر ادامه حرفاش نشدم و از کوچه خارج شدم. تا خود خونه دویدم که دیر نرسم. به خودم دروغ نمی تونستم بگم از روزای دیگه خیلی سرحال تر شده بودم، فقط دیدن فرهاد برام یه دنیا آرامش و شادی آورده بود. وقتی رسیدم خونه با چهره غضبناک خسرو روبرو شدم. اینقدر سرخوش بودم که زود تند سریع، یه خورده دروغ براش سر هم کردم، تا باورش شد که من رفته بودم در خونه یکی از دوستام برای گرفتن جزوه. اونم که دید سرحالم خیلی به پر و پام نپیچید. هر بار که خسرو رو می دیدم، بیشتر می فهمیدم که هیچ حسی بهش ندارم. از اخلاقش خوشم نمی یومد، از غیرتش خوشم نمی یومد، از ریختش خوشم نمی یومد. توی محله خاطر خواهاش خیلی زیاد بودن و فکر می کنم من تنها کسی بودم که از اون خوشم نمی یومد. دنیا بر عکس شده بود، منی که باید ازش خوشم می یومد، حالم ازش به هم می خورد. حرفای فرهاد توی گوشم زنگ میزد، شاید باید تکونی به خودم می دادم و مخالفتمو اعلام می کردم. اما گفتنش آسون بود، به عمل که می رسید جا می زدم! حدود یک ماه گذشت، تا اینکه دوباره فرهاد رو دیدم. اینبار تو راه برگشتن از خونه دوستم بودم. دفعه پیش حرفاش جنبه پیشنهاد داشت، ولی اینبار بوی التماس می داد! با چشمایی غمبار از من می خواست که نامزدیمو به هم بزنم. در حواب حرفاش فقط تونستم سکوت کنم، همین و بس. چه طور بهش حالی می کردم جرئت ایستادن تو روی آقا جونم و شهرام رو ندارم؟!! چرا فکر می کرد قضیه به همین سادگی هاست؟ وقتی ازش جدا شدم برعکس دفعه قبل حسابی داغون بودم. یاد خواهش هاش که می افتادم، گریه ام می گرفت. چون کاری نمی تونستم بکنم. اینطرفی ها هم خوب از سکوت من سو استفاده می کردن و می بریدن و می دوختن. چون رفت و اومد خسرو به خونه ما زیاد شده بود، آقا جون تصمیم گرفت یه مراسم نامزدی بگیره تا در دهن همه رو ببنده. و من بازم فقط سکوت کردم و گذاشتم اونا هر طور که می خوان در مورد جشنمون تصمیم بگیرن. بار سومی که فرهاد رو دیدم درست وقتی بود که برای جشن نامزدیم آرایشگاه رفته بودم. حالا خداییش بود که خسرو اروپایی فکر می کرد و دوست نداشت بند انداز بیاد توی خونه منو آرایش کنه! توی آرایشگاه نشسته بودم و حدود دو ساعت تا تموم شدن کارم و اومدن خسرو مونده بود که یکی از کارکنان اونجا صدام زد و گفت:- آقایی دم در با شما کار داره. با خودم فکر کردم که صد رد صد خسروئه! لابد به قول خودش دلش برام تنگ شده بود!! با بی حوصلگی رفتم بیرون، اما به جای خسرو فرهاد رو دیدم! با دیدنش نا خودآگاه از ته قلبم خوشحال شدم. اون روز فرهاد هیچ حرفی نزد، ایستاد جلوم و فقط بهم نگاه کرد. ده دقیقه نگام کرد و وقتی تصمیم گرفت بره فقط یه کلمه به زور از توی جنجره پر بغضش بیرون کشید و گفت:- نجاتم بده …رفتنش خوردم کرد، شکستم! مگه نه اینکه دوسش داشتم؟!! مگه نه اینکه هیچ حسی به خسرو نداشتم؟ مگه نه اینکه خسرو مال کیمیا بود؟!! پس چرا برای نجات خودم و فرهاد و کیمیا هیچ غلطی نمی کردم؟!! بازم افمارم فقط در حد فکر باقی موند و اون شب توی سکوت خسرو رو همراهی کردم و مراسم نامزدیمون با شکوه هر چه تموم تر برگزار شد! خسرو یه لحظه حرفای عاشقونه از دهنش نمی افتاد. در حالی که من آرزو می کردم ای کاش به جای اون، فرهاد بود. آرزویی محال…! بعد از نامزدی با خستگی به اتاق رفتم و خوابیدم.صبح روز بعد برای خرید از خونه خارج شدم. البته خرید بهونه بود، دلم می خواست فرهاد رو ببینم. یمخواستم بدونم با شرایط پیش اومده حالش چطوره! خسرو می خواست دنبالم بیاد که نگذاشتم و هر طور بود پیچوندمش. خودم تنها رفتم، چون می دونستم اگه خسرو نباشه حتماً سر و کله فرهاد پیدا می شه. همینطور هم شد! تا از کوچه خارج شدم، فرهاد رو اون طرف خیابون با ظاهری آشفته دیدم. وسط کوچه و خیابون درست نبود باهاش حرف بزنم. اگه کسی ما رو با هم می دید و به گوش بابا می رسوند، بیچاره می شدم. یه کوچه خلوت همون دور و برا بود، سریع پیچیدم داخل کوچه و فرهاد هم بلافاصله پشت سرم وارد شد. به دیوار تکیه دادم و بهش خیره شدم، از چشماش خون می بارید. این بار بر خلاف تصورم نرمشی تو کلامش وجود نداشت. در حالی که رگ گردنش متورم شده بود با فریاد گفت:- دیگه اعصابم از دستت خورد شده! خوب یه کلمه بگو منو می خوای یا نه؟ چرا اینقدر منو سر می دوونی؟ دوست داری التماسامو بشنوی؟ آره؟ دلت می خواد تیکه های غرورم رو از این که هست خورد تر کنی؟ دلت همینو می خواد؟!از داداش وحشت کرده بودم، اما اونقدر شدید نبود که لال بشم، دوست داشتم از احساسم خبر داشته باشه، شاید اینجوری می تونستم یه کم از زجری که می کشید رو کم کنم، برای همینم برای اولین بار حجاب از صورت عشقم برداشتم و با بغض گفتم:- چرا بهت دروغ بگم؟ منم از تو خوشم میاد، ولی نمی تونم حرفی بزنم. من می ترسم!چشماش ستاره زد، آب دهنشو قورت داد و چشماشو یه بار باز و بسته کرد. بعد زا چند ثانیه سکوت، با لحنی که خیلی ملایم تر شده بود، شبیه زمزمه گفت:- آخه تا کی می خوای بترسی فدات شم؟ برو یه کلام بهشون بگو خسرو رو نمی خوای. به خدا دیگه دارم دیوونه می شم. خواب و خوراک ندارم. کارم شده اینکه کشیک تو رو بکشم و هر وقت تنها بودی بهت التماس کنم تا بلکه از دستت ندم. شکیلا من طاقت از دست دادن تو رو ندارم. چطور تصور کنم که اون نامزد عوضیت دستتو بگیره، بخواد ببوستت …به اینجا که رسید من کپ کرده رنگ لبو شدم و خودش هم با کلافگی پشتشو به من کرد و ایستاد. صدای نفس های عمیقش نشونی از حال خرابش بود، بعد از چند لحظه سکوت سعی کردم حرف رو عوض کنم. به خاطر همین گفتم:- راستی می دونی پیمان اومده خواستگاری شیلا؟ چرخید به سمتم و بدون اینکه نگام کنه، در حالی که به دویار پشت سرم نگاه میکرد گفت:- بله می دونم. فقط اینو نمی دونم چرا من دربه در نباید به آرزوم برسم؟ ولی پیمان باید اینقدر راحت صاحب شیلا بشه.دلم به شور افتاده بود، داشت دیرم می شد و نگران این بود که خسرو بخواد بیاد دنبالم، پس گفتم:- اینم از شانس ماست. من دیگه باید برم، چون باید خریدم بکنم. دیر می شه.آهی کشید و گفت:- برو به سلامت. مواظب خودت باش! شکیلا سعی کن یه کاری بکنی. از ته دلم گفتم:- سعی خودم رو می کنم. تو هم مواظب خودت باش.دیگه اینبار فهمیدم که واقعاً عاشق فرهاد شدم! ولی چی کار می تونستم بکنم؟ آقاجون از بابای پیمان خیلی خوشش اومده بود. همین طور هم از خود پیمان. آقاجون قبول کرده بود که اون روز پیمان و فرهاد، قصد مزاحمت نداشته و فقط از ما خواستگاری کرده بودن. آقاجون فهمید، ولی خیلی دیر! قرار بود روز عقد کنون من و شیلا یه روز باشه. ولی من هنوز کاری نکرده بودم. بعضی وقتها به خاطر ترسو بودن اینقدر خودمو سرزنش می کردم که حد نداشت! دو سه روز قبل از عقد کنون دلمو به دریا زدم و رفتم سراغ آقا جون تا شاید بتونم حرف دلمو بزنم، مشغول قرآن خوندن بود. نشستم کنارش و وقتی قرآن خوندش تموم شد تازه چشمش به من افتاد. لبخند زد و گفت:- به! عروس خانوم!! گونه هام رنگ گرفت و اعتراض کردم:- آقا جون …خندید و در حالی که قرآنش رو می بوسید تا بذاره لب طاقچه گفت:- جانم بابا؟ کاری داشتی؟نگام روی ریش های سفید و عبای تنش خشک شد، روی چشماش مهربونش، چی می تونستم بهش بگم؟!! بگم نمی خوام؟ بگم مراسم عقد رو به هم بزنه؟!! چی به سر آقا جون می یومد؟!! وجدانم داد کشید:- تو می ترسی!!! ربطی به علاقه ات به آقاجون نداره … تو ترسویی!قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم از جا بلند شدم و از اتاق دویدم بیرون. صدا کردن های آقا جون هم تاثیری نداشت. من بزدل بودم! خیلی هم بزدل بودم!اینقدر دست دست کردم تا بالاخره روز موعود فرا رسید. روز عقد کنون من و خسرو و شیلا و پیمان. دیگه تا اون روز وقت نشده بود فرهاد رو ببینم چون خسرو یه لحظه هم منو به حال خودم نمی ذاشت. پیمان خیلی دلخور و تو هم بود. می دونستم که به خاطر فرهاد ناراحته، ولی دیگه کار از کار گذشته بود. من و شیلا به آرایشگاه رفتیم و بعد از چند ساعت آماده شدیم. خسرو و پیمان با دو ماشین گل زده به دنبالمون اومدن. از آرایشگاه که خارج شدم، یاد روزی افتادم که فرهاد دم آرایشگاه ازم خواهش کرده بود که نامزدی رو به هم بزنم، ولی من جرئتشو نکرده بودم. با کنجکاوی به همون جایی که بار قبل فرهاد ایستاده بود نگاه کردم، یه بردگی پشت شمشادها بود. در کمال حیرت و تعجب فرهاد رو دیدم که همون جا وایساده و با چشمایی خیس از اشک منو نگاه می کرد! احساس کردم قلبم فشرده شد. طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتم. چه برسه به اشک ریختنش رو، دستش رو گذاشته بود جلوی دهنش و با بهت به من توی لباس عروس خیره شده بود. داشتم دق می کردم! سریع سوار ماشین شدم چون اگه چند لحظه بیشتر بهش خیره میموندم اشک سرازیر می شد. خسرو هم سوار شد و با عصبانیت گفت:- این اینجا چی کار می کنه؟حال خودم یادم رفت و با تعجب گفتم:- کی؟- این پسره که اوندفعه مزاحم شما شده بود! قیافه اش خوب تو ذهنم مونده. ببین آشغال چطوری نگاه به تو می کنه! شیطونه می گه برم فکشو جا به جا کنم.خونم به جوش اومد و برای اولین بار با عصبانیتی که از من بعید بود بهش توپیدم:- شیطونه غلط کرده. بشین سر جات! با تعجب گفت:- تو چت شد یک دفعه؟ ببینم چرا ازش طرفداری می کنی؟سریع حرفم رو ماست مالی کردم:- من طرفداری نمی کنم، ولی حوصله جنجال هم ندارم.خسرو ماشین رو راه انداخت و در همون حال با تردید گفت:- خیلی خوب چرا می زنی؟اصلاً حوصله غیرتای بی موردشو نداشتم. هر چی بیشتر می گذشت، به جای اینکه جذبش بشم، ازش متنفر می شدم! هر دو اتومبیل به باغ رسیدن. مراسم تو باغ خونه خودمون بود. خسرو در رو برام باز کرد و خواست که به من کمک کنه، ولی من کمکشو قبول نکردم و خودم پیاده شدم. حرکت با اون لباس سنگین، برام سخت بود. داشتم پایین لباسم رو به حالت اولیه بر می گردوندم که کنار یکی از درختای کاج چشمم به فرهاد افتاد. معلوم نیست چه جوری دنبال ما تا اینجا اومده بود. تکیه داده بود به دیوار، حال خرابش کاملاً مشخص بود. دستاشو مشت کرده گذاشته بود به دیوار و همینطور که زل زده بود به من و لب پایینشو کشیده بود توی دهنش سرشو از پشت چند بار کوبید توی دیوار. دیگه طاقت نداشتم. چرا کاری از من بر نمی یومد؟ عشقم داشت جلوی چشمم جون می کند! اشک توی چشمم جمع شد، ولی اگه گریه می کردم، همه می فهمیدن، چون پایین چشمام کامل سیاه می شد. خدا رو شکر اینبار خسرو متوجه فرهاد نشد، فقط بازومو گرفت و گفت:- بریم عزیزم … همه منتظر ما هستن …مثل مرده متحرک دنبالش کشیده شدم. اصلاض نفهمیدم توی مسیر تا اتاق عقد کیا رو دیدم و چیا گفتم! من و شیلا و دو تا داماد ها سر سفره نشستیم. شیلا آروم در گوشم گفت:- حیف شد! کاش یه کاری کرده بودی. پیمان می گه حال فرهاد اصلاً خوب نبوده و توی باغ هم نیومده.حرفای شیلا حالم رو بدتر کرد. دیگه فهمیدم که بدون فرهاد زندگی برام معنایی نداره. باید یه کاری می کردم، باید برای اولین بار خودخواه می شدم و فقط به خودم فکر می کردم. من فرهاد رو می خواستم حتی اگه به قیمت جونم تموم می شد. یه آن تصمیم خودمو گرفتم و گفتم:- به پیمان بگو بره بهش بگه بیاد تو.نمی دونم شیلا توی چشمام چی دید که با ترس گفت:- می خوای چی کار کنی؟با جدیتی که از من بعید بود گفتم:- کاریت نباشه! بهش بگو.شیلا که جدیت منو دید، آروم حرفای منو به پیمان گفت. پیمان با نگرانی نگام کرد. آروم پلک زدم که یعنی پاشو برو. پیمان شونه هاشو بالا انداخت و پاشد رفت بیرون. خسرو که از پچ پچ های چیزی دستگیرش نشده بود گفت:- چی شده عزیزم؟ دو تا عروس خیلی پچ پچ می کنین!بدون اینکه جوابشو بدم نگامو به پایین دوختم و اون طبق معمول به حساب شرم و حیای من گذاشت و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد پیمان اومد و در گوش شیلا چیزی گفت. شیلا هم آروم در گوش من گفت:- پیمان می گه به سختی تونسته راضیش کنه که بیاد تو. حالا هم توی اتاق بغلیه، ولی دیگه اینجا نمی تونه بیاد! لبخندی زدم و گفتم:- مهم نیست. همون جا هم خوبه. می خوام صدامو بشنوه. بعد آروم دستشو فشار دادم و گفتم:- ممکنه من امروز بمیرم. حلالم کن! شیلا با بغض گفت:- تو رو خدا شکیلا! دیوونگی نکن. حالا من یه چیزی گفتم! ولش کن.- نه شیلا. این کاریه که من باید زودتر از اینا انجامش می دادم. تا حالا هم خیلی دیر شده. من مرگ رو ترجیح می دم به زندگی با خسرو که حالم ازش به هم می خوره.شیلا که سعی داشت هر طور شده منو متقاعد کنه گفت:- آخه چرا؟ خسرو به این خوشگلی، به این مهربونی! اون تو رو خیلی دوست داره. مطمئن باش بعد از ازدواج، اینقدر بهت محبت می کنه که بعد از یه مدت فرهاد رو از یاد می بری.حالا نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی! دیگه حرف تو گوشم نمی رفت، سفت و سخت تصمیمم رو گرفته بودم، اشکا و حال داغون فرهاد واقعا نابودم کرده بود.- نه نمی شه. من همون اول هم وقتی که هنوز پای فرهاد در میون نبود، از خسرو خوشم نمی یومد. تو راست می گی. خسرو پسر خوبیه، ولی با من خوشبخت نمی شه. بهتره با کسی ازدواج کنه که خوشبختش کنه. شیلا! خسرو سهم کیمیاس. شیلا که دید اصرار فایده ای نداره، دیگه ادمه نداد. ولی دستمو توی دستش محکم فشار می داد. آقا برای خوندن خطبه اومد. قرار بود اول صیغه بین من و خسرو خونده بشه. تموم بدنم یخ زده بود. کاری که من می خواستم انجام بدم، کار کمی نبود! آقا خطبه رو سه بار خوند. بار سوم همه چشما به دهن من بود. پریدخت خانم به گمون اینکه زیر لفظی می خوام، گوشواره های بزرگ و قیمتی رو تو دست من گذاشت و گفت:- بله رو بگو دیگه عروس خانم، پسرم الآن غش می کنه. دیگه وقتش بود، بس بود هر چقدر لالمونی گرفتم. یه دفعه از جا بلند شدم. نمی دونم چه مرگم شده بود! تو نقشه ام وایسادن در کار نبود، استرس گرفته بودم شدید. همه با تعجب به من نگاه می کردن، ولی من سعی می کردم که به کسی نگاه نکنم. دلم نمی خواست با نگاه به مامان، همه حرفام از یادم بره. دامن لباسم به تنگ آب گرفته و تنگ توی سفره برگشته بود. گل های رز پر پر شده به دامن لباسم چسبیده بودن. نگاهمو از لباسم گرفتم و با بدبختی بالاخره با صدای بلند گفتم:- نه! من زن آقای خسرو آریا نسب، فرزند آقای امیر بهادر آریا نسب نمی شم!گفتن این جمله برای به پا کردن یه قیامت بس بود! انگار کبریت انداختم تو انبار باروت! یهو همه چی منفجر شد! همهمه به آسمون بلند شد. همه با نفرت به من نگاه می کردن. خونواده داماد سریع از خونه رفتن بیرون. خسرو خواست یه چیزی بگه که مادرش با عصبانیت دستشو کشید و از اتاق خارج شدن. تو کمتر از چند ثانیه همه چیز به هم ریخت و در کمتر از چند دقیقه خونه تخلیه شد، ولی من هنوز سر جام ایستاده بودم و نفس نفس می زدم. کل بدنم می لرزید اما خوشحال بودم که خلاص شدم! حالا به هر قیمتی! خبری از هیچ کس نبود، حتی شیلا هم نبود! حال مامان به هم خورده بود، سفره عقد به هم ریخته بود و هر چیزش یه گوشه افتاده بود. جمعیت که هول می زدن برن زدن همه چیو نابود کردن! من اما مثل یه روح اون وسط وایساده بودم و منتظر بودم تا یه خبری بشه. چقدر خوب می شد اگه می تونستم اون لحظه زمان رو ببرم جلو. چیزی طول نکشید که آقا جون مهربونم کمربند به دست وارد شد و قبل از اینکه بتونم تکونی بخورم یا از خودم دفاعی بکنم به جون من افتاد. در همون حین شیلا و پیمان رو که اومدن توی اتاق تا هر طور شده جلوشو بگیرن به زور از اتاق بیرون انداخت تا کسی نتونه دستای قدرتمندشو نگه داره. در اتاقو هم بست و قفل کرد، فریاد می زد:- کثافت حالا برای من زبون در آوردی؟ حالا نمی خوای زن خسرو بشی؟ تو غلط می کنی! مگه من آبرومو از سر راه آورده بودم که تو اینقدر راحت به بادش دادی؟ضربات سنگین سگک کمر بند روی کمر و پهلوم نفسمو بند آورده بود! صدای التماسهای مامان که گویا با شنیدن خبر کتک خوردن جگر گوشه اش درد خودش یادش رفته بود و پشت در اومده بود رو به همراه صدای شیلا می شنیدم، ولی برای آقاجون مهم نبود و فقط می زد. میون هق هق گریه صدای محکم در رو هم می شنیدم که کوبیده می شد. انگار کسی می خواست وارد اتاق بشه، ولی در قفل بود. با گریه فریاد زدم:- کمک! تو رو خدا نزن آقا جون. مگه من چی گفتم؟ خوب از خسرو بدم می یاد! آقا جون تو رو خــــدا …آقاجون با فریاد گفت:- خفه شو! خفه شو دختره سلیطه. زیر سرت بلند شده؟ زبون درازی می کنی؟!دیگه طاقت ضربه های کمر بند رو نداشتم. داشتم از حال می رفتم، آخرین توانمو جمع کردم و با گریه فریاد زدم:- فرهاد! فرهاد! مگه قول ندادی که نذاری بلایی سر من بیاد؟ پس کجا رفتی؟ نامرد دارم می میرم! بابام شیرینتو کشت. یه دفعه در با صدای بلندی باز شد و فرهاد وارد اتاق شد! سریع خودش رو به من رسوند. آشفتگی اون از من کتک خورده هم بیشتر بود. جلوم ایستاد و رو به آقاجون گفت:- مگه شما دین و ایمون ندارین که اینطوری دخترتون رو کتک می زنین؟ اون که گناهی نداره! مقصر منم که عاشقش شدم. بیاین منو بزنین. بیاین منو تیکه تیکه کنین، ولی کاری به شکیلا نداشته باشین.آقاجون این بار به سمت فرهاد حمله کرد و فرهاد با کمال میل پذیرای ضربات محکم و دردناک کمربند آقاجون شد. وسط کتک خوردن ما شهرام هم که برای کاری بیرون رفته بود برگشت و وقتی فهمید قضیه چیه به یاری آقاجون اومد و هر دونفرشون باهم اینقدر من و فرهاد رو زدن که جون تو بدنامون نموند. بعضی وقتا فکر می کنه خوبه آقا جون با کتک زدن ما خشمشو تخلیه کرد وگرنه اگه دور از جونش سکته می کرد من چه خاکی تو سرم می ریختم؟!! وقتی خسته شدن شهرام در حالی که هنوز هم عربده می کشید از خونه خارج شد و آقاجون گوشه اتاق روی زمین نشست و گریه رو سر داد. من که کاملا بی حال و جون بودم و همه چیزایی که می شنیدم، توی یه هاله ای مه قرار داشتن. ولی همه حرف آقاجون یه چیز بود اینکه آبروشو من به باد دادم! اون روز فکر می کردم من کار بدی نکردم! فقط حرف دلم رو زده بودم. اما حالا می فهمم بدترین راه رو برای زدن حرفم انتخاب کردم. من آقاجونم رو بی آبرو، داداشم رو بی غیرت و خسرو رو نابود و آواره شهر غربت کردم! بگذریم … اون روز به کمک پیمان و چند تن از اقوام که اونجا مونده بودن من و فرهاد رو به بیمارستان رسوندن و هر دو بستری شدیم. چند روز بعد که زخمای تنمون بهتر شد و مرخص شدیم آقاجون ما رو به عقد هم در آورد و گفت که دیگه هرگز نمی خواد منو ببینه. من خیلی ناراحت بودم، چون خونوادمو دوست داشتم. فرهاد اصرار داشت که هر چه زودتر بریم سر زندگی خودمون توی خونه بزرگی که پدرش برامون تهیه کرده بود. ولی من قسم خورده بودم که تا روزی که آقاجون با من آشتی نکنه، از اون خونه نرم! همین طور هم شد. بعد از عقدد به هبونه جمع کردن وسایلم برگشتم توی خونه و دیگه پامو بیرون نذاشتم. حتی برای یه خرید جزئی هم از خونه نمی رفتم بیرون که مبادا درو دیگه روم باز نکنن. آقاجون همیشه به مامان با صدای بلند می گفت، به این لکه ننگ بگو از خونه من گم شه بیرون نمی خوام ببینمش. ولی من نمی رفتم! گوشم هم به طعنه ها و حرفای آقاجون و شهرام بدهکار نبود. به فرهاد هم می گفتم که برای دیدن من همونجا بیاد و تو حیاط همو می دیدیم. فرهاد بیچاره شکایتی نداشت، اون واقعاً دوست داشت منو خوشحال کنه. آقاجون خیلی گوشه و کنایه می زد. به فرهاد هم خیلی بد و بیراه می گفت. ولی من توجهی نداشتم. سه سال از عقد من و فرهاد می گذشت. از کیمیا فقط همینو می دونستم که با خسرو ازدواج کرده! همین … البته می دونستم که آقاجون همه خبر ها رو داره، ولی به من نمی گه. کم کم صدای بابا و مامان فرهاد در اومد که چرا من سر خونه و زندگیم نمی رم؟! فرهاد همه حقو به من می داد، ولی به هر حال نامزدی ما خیلی طولانی شده بود و من باید یه کاری می کردم. یه روز تصمیم خودم رو گرفتم، عزمم رو جزم کردم و وارد اتاق آقاجون شدم و دقیقا مثل همون سه سال پیش اونو در حال قرآن خوندن دیدم. جلوش روی زمین نشستم و دستم رو روی آیه های قرآن گذاشتم و با بغض گفتم:- به همین آیه ها قسم اگه منو نبخشید، خودمو می کشم.آقاجون جوابمو نداد. شروع کرد از حفظ بقیه آیه ها رو خوندن.دوباره گفتم:- شما که نمی خواین از طرف من یه لکه ننگ دیگه هم روی زندگیتون به وجود بیاد؟ آقاجون بالاخره سکوتشو شکست و گفت:- پاشو از اتاق من برو بیرون.همین که باهام حرف زده بود خودش خیلی ارزش داشت. از شوق اشکام جاری شدن و گفتم:- نمی رم! تا منو نبخشین از جام جم نمی خورم.آقاجون که پیدا بود یخش آب شده و دیگه مثل قبل کینه ای از من نداره، قرآنش رو بوسید روی رحل گذاشت و گفت:- به نظر خودت کاری که کردی قابل بخشش بود؟دو زانو یه کم بهش نزدیک شدم و با عجز گفتم:- می دونم بابا. من نباید عقد رو به هم می زدم، ولی به خدا نمی تونستم در کنار خسرو خوشبخت بشم. اول فکر می کردم که بعد از یه مدت عاشقش می شم، ولی نشدم. تازه بدتر ازش متنفر می شدم. بابا من اگه اون روز بله رو می گفتم، بدون شک بدبخت می شدم.- خسرو تو رو دوست داشت خیلی هم زیاد. تو می دونی که چه به روز اون آوردی؟ توی بیست و چهار سالگی موهاش از دست تو سفید شده. اون دیگه نمی خواست هیچ وقت ازدواج کنه. نمی دونی چقدر باهاش حرف زدم و از توی چشم سفید بی آبرو بد گفتم، تا راضی به ازدواج با کیمیا شد. بالاخره یه روزی آه اون جوون می گیردت. بد کردی شکیلا خیلی بد کردی.هق هق کردم و گفتم:- بابا می دونم بد کردم، ولی نه اینکه فکر کنین وقتی می گم ازدواج من با خسرو برام بدبختی میاره، به خاطر اینه که خسرو عیب و ایرادی داره. نه! به خاطر خودم بود بابا. من نمی تونستم اونو خوشبخت کنم. با این ازدواج هم من بدخت می شدم، هم اون. بابا اونم خوشبخت نمی شد، چون من در برابرش یه کوه یخ بودم. ولی با این حال اگه شما بخواید می رم به دست و پاش می افتم و ازش می خوام منو ببخشه. فقط اگه شما بخواید. بابا ببین من با اینکه عاشق فرهادم حاضر نیستم بدون رضایت شما پا به خونه اش بذارم. به خدا خیلی دوستون دارم! آقا جون هم مثل من چشماش بارونی شد، گوشه چشمشو چلوند و گفت:- من خیلی وقته که تو رو بخشیدم. کیه که نتونه اولاد خودشو ببخشه؟ من خودم از خسرو حلالیت طلبیدم. اون همون سالی که با کیمیا ازدواج کرد، برای همیشه رفت اصفهان! چون دیگه نمی تونست توی این شهر زندگی کنه.با ناراحتی گفتم:- وای! پس من دیگه نمی تونم کیمیا رو ببینم؟ چقدر بد! با شنیدن این خبر ناراحت تر از قبل و سوزناک تر اشک می ریختم. آقاجون بعد از سه سال آغوش خودشو به روم باز کرد و من توی بغلش خزیدم و آقاجون با من آشتی کرد. یه هفته بعد خونواده فرهاد برای اجازه بردن عروسشون به خونه ما اومدن و من و فرهاد به دنبال مراسم با شکوهی به خونه خودمون رفتیم. سال اول زندگیم با فرهاد باردار شدم، ولی به سه ماه نکشیده بچه سقط شد. این قضیه خیلی تو روحیه ام اثر منفی گذاشت ولی به کمک فرهاد سعی کردم دوباره خودم رو پیدا کنم. شش ماه بعد دوباره باردار شدم، ولی بچه دومم هم توی شش ماهگی سقط شد. دیگه کارم به جنون کشیده بود. همه اش می گفتم اینا از نفرین های خسروئه. دل شکسته خسرو باعث این اتفاق شد. فرهاد که آب شدن منو به چشم می دید دیگه ازم بچه نخواست، ولی در عوض کلی تقویتم کرد. سه سال بعد دوباره باردار شدم. همین که فهمیدم باردارم رفتم مشهد و از خود آقا بچه مو خواستم. اونجا نذر کردم اگه سالم به دنیا اومد و پسر شد اسمشو بذارم رضا. با شفاعت آقا بود که خدا رضا رو به ما داد. رضا چشم و چراغ خونه مون شده بود و من براش می مردم. فکر می کردم خسرو فراموشم کرده که خدا هم منو بخشیده و رضا رو بهم هدیه داده. رضا دو ساله بود که پدر و مادر فرهاد تو سانحه ای کشته شدن و داغشون به دل ما موند. فرهاد ضربه خیلی بزرگی خورد و کمی طول کشید تا مثل سابقش شد. با به دنیا اومدن تو فرهاد دوباره مثل اولش شد. چون عاشق دختر بود. درست مثل پدر و مادر من.میون حرف مامان رفتم و گفتم:- پس آقا جون و خانم جون چطور فوت شدن؟ – اونا هم اول خانم جون یه شب که خوابید دیگه بیدار نشد و به فاصله سه ماه بابام که عاشق مامان بود، فوت کرد. این هم ضربه بزرگی برای من بود، ولی با وجود تو و رضا و فرهاد این غم کم کم برام کم رنگ شد.- مامان نگفتی که خاله شیلا چی شد؟ شما عقدو به هم زدین. اونا چی کار کردن؟- وقتی این اتفاق افتاد، خونواده پیمان زود پس کشیدن، ولی پیمان سفت سر جاش ایستاد و چند روز بعد شیلا رو برد یه محضر و عقد کردن. ولی عروسی اونا هم همزمان با عروسی ما برگزار شد. بعد از عروسی هم متاسفانه پیمان مشکل داشت و بچه دار نمی شدن. انگار بخت ما دو تا خواهر باید عیناً مثل هم می شد. مشهد که رفتم شیلا هم باهام اومد و من حاجت خودم و اون شفای پیمان رو از آقا گرفتیم. وقتی برگشتیم شیلا هم باردار شد ، برای همینم بچه هامون تقریباً هم سنن، سام فقط دو سه ماه از رضا کوچیکتره.ولو شدم روی کاناپه، سرمو گذاشتم روی پاهای مامان و پاهامو روی هم آویزون کردم و گفتم: – وای مامان چه داستانی داشتین شما! بابا هم برای خودش یه پا فرهاد کوه کن بوده ها! ولی من شانس ندارم. نه تونستم بابا بزرگ و مادر بزرگ پدری رو ببینم و نه تونستم بابا بزرگ و مادر بزرگ مادری رو ببینم.مامان مشغول نوازش موهام شد و گفت: – عزیزم قسمت نبود که تو این چهار تا فرشته رو ببینی.بعد خم شد و گونه منو بوسید و گفت:- درسته که خدا چهارتا فرشته رو ازمون گرفت، ولی در عوضش یه دونه فرشته بهمون داده که جای هر چهار نفر رو گرفته.با شیطنت گفتم:- اِ؟ من که بد بودم و تخس و شیطون و بچه و لوس؟ چی شد حالا شدم فرشته؟مامان خندید و خواست جوابمو بده که تلفن اتاق زنگ زد. سرمو از روی پای مامان برداشتم تا بتونه گوشی رو جواب بده. مامان هم بلند شد رفت سمت تلفن و زیر لبی گفت:- خدا کنه باز کیمیا نباشه!چشمامو گرد کردم و اومدم یه چیزی بگم که گوشیو برداشت و حرف من تو هوا موند. از طرز حال و احوالش فهمیدم خود خاله کیمیاست. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:- چقدر حلال زاده ای! همین الان با رزا ذکر خیرت بود. با خودم فکر کردم ذکر خیر کی بود؟ خاله کیمیا؟!! خوبه همین الان داشت می گفت کاش اون نباشه ها! مامان آب زیر کاه موذی! از فکر خودم خنده ام گرفت و به بقیه مکالمه مامان گوش دادم:- قربونت برم. جدی می گی؟ خیلی خوشحالم! ببینم هنوز که بهش نگفتی رزا سرش کلاه گذاشته؟- …- خوب کردی. حالا چی شده یادی از ما کردی؟- …- کیمیا جان، گفتم که! ما تازه از مسافرت برگشتیم، دوباره هوس مسافرت کردی؟- …- پس کار آرمینه! خوب چندان فرقی هم نداره! اصل اینه که تازه دو سه هفته است از کیش برگشتیم، نمی تونم باز فرهاد رو تنها بذارم. – …- اِ کیمیا … الو الو … با خودم گفتم خاله کیمیا قطع کرده، حسابی هم کنجکاو بودم ببینم این مسافرت چیه! رفتم طرف مامان که وقتی قطع کرد سوالامو رگبار کنم طرفش که یهو صاف نشست و گفت:- سلام آرمین جان … خوبی شما؟- … – لطف داری سلام می رسونن خاله … همه خوبن …- … – آخه پسرم من دیروز به خود کیمیا هم گفتم، ما تازه از سفر برگشتیم. مسافرت هم هر تابستون یکی کافیه! دیلیل نداره …- … – چطور؟ نه شاغل نیستم …- …- نه بابا از اون نظر مشکلی ندارم …نمی دونم آرمین چی داشت می گفت که مامان ساکت شده بود! شش چشمی رفته بودم تو نخ مامان، قیافه اش در هم شده بود، کاملا عکس العملاش رو می شناختم. الان رفته بود توی یه حالت رودرواسی. می دونستم الان دیگه نمی تونه مخالفت کنه! همینم شد، چون وقتی سکوتشو شکست گفت:- خیلی خوب باشه. من با شیلا حرف می زنم، ببینم چی می گه.- …- باشه خبرشو بهتون تا شب می دم. – …- نه پسرم کاری ندارم سلام برسون.- …- به سلامت.بعد از این حرف گوشی رو گذاشت و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. پیدا بود که مشغول فکر کردنه. دیگه نتونستم ساکت بمونم، داشتم می ترکیدم از فضولی، پس اولین حدسمو به زبون آوردم و گفتم:- آرمین بود مامان؟- آره.- چی شده؟مامان که از فکر بیرون اومده بود، نگام کرد و گفت:- زنگ زده بود بگه بریم شمال.حدس می زدم، اما بازم خیلی خوشحال شدم و با هیجان گفتم:- آخ جون! می ریم مامان؟ولی یهو یاد داریوش افتادم و بادم خالی شد. ولو شدم روی کاناپه دوباره و با پام ضرب گرفتم روی زمین. مامان بی توجه به حال من گفت:- نمی دونم باید از شیلا بپرسم. راستی … دیروز که کیمیا زنگ زده بود، می دونی چی می گفت؟آب دهنمو قورت دادم و گفتم:- چی می گفت؟- می گفت ازتون تشکر کنم. می گفت نمی دونم رزا و سپیده با داریوش چی کار کردن که اینقدر سر به راه شده. دیگه از سر کار مستقیم می یاد خونه و خیلی بیشتر به من توجه داره. دیگه هم موبایلش دم به ساعت زنگ نمی زنه. خلاصه می گفت که خیلی عوض شده! اولش هم نمی دونسته شماها کاری کردین، از آرمین دلیلشو پرسیده اونم گفت تاثیر دخترای دوستاتونه. ضربان قلبمو حتی از روی لباسم حس می کردم. دلم می خواست بپرم مامانو دو تا ماچ آبدار بکنم. چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم. داریوش داشت عوض می شد!!! مگه همینو نمی خواستم؟!! اما یهو یاد گذشته ها افتادم … مامان … سفره عقد … خسرو … مگه می شه؟!! من و داریوش؟!! محاله! نه بابای اون می ذاره نه مامان بابای من. رفته بودم تو فکر که صدای مامان از جا پروندم:- هنوزم نمیخوای حرف بزنی؟با تعجب نگاش کردم و گفتم:- چه حرفی؟- راجع به داریوش … مگه همون تابلوت نیست؟! همونی که خیلی دوسش داشتی؟ وقتی دیدیش عکس العملات رو زیر نظر داشتم. همچین خیلی هم جا نخوردی! در حالی که من حس می کردم همونجا ورجه وورجه می کنی و با انگشتت داریوش رو نشونم می دی و می گی مامان این همون نقاشی منه ها! اما انگار نه انگار …لب گزیدم و آب دهنمو قورت دادم. مامان نشست کنارم، دست گذاشت زیر چونه مو گفت:- حرف نمی زنی رزای من؟داشتم کم کم بغض می کردم، آب دهنمو چند بار قورت دادم و گفتم:- چون شب قبلش دیده بودیمش، تو پیست … مامان با چشمای گرد شده گفت:- راست می گی؟!!- اوهوم …- خب … هیچی دیگه. یه مشکلی برامون پیش اومد، یعنی چیزه … می ترسیدم راستشو به مامان بگم، پس گفتم:- سپیده خورد زمین. اونا کمکون کردن. اونجا بود که دیدمش، اما خوب وقتی فهمیدم پسر خاله کیمیاست و خاله کیمیا هم اونقدر ازش بد گفت دیگه ازش دوری کردم. دیدی که الکی هم بهش گفتم نامزد دارم …مامان بی مقدمه گفت:- رزا حست نسبت بهش چیه؟!با چشمای گرد شده به مامان خیره شدم، سابقه نداشت در این موراد با هم حرفی بزنیم. وقتی نگاه منو دید گفت:- همه مارد دخترا در مورد اینجور چیزا با هم حرف می زنن …- خوب … خوب حسی … ندارم … می دونی که من کلا زیاد با پسرا جور نیستم … فقط با سام و رضا … همین … داریوش هم یکی …یکیه … مثل بقیه …مامان یه کم موشکافانه نگام کرد و من سعی کردم کلی خودمو خونسرد نشون بدم. آهی کشید از جا بلند شد و گفت:- امیدوارم همینطور باشه … دوست ندارم اگه قرار شد باز باهاشون همسفر بشیم نگرانت باشم … رفت سمت تلفن و گفت:- حالا چرا کیمیا می گه عوضش کردین؟!! چی کار کردین؟!!دستامو تو هم پیچوندم و عصبی گفتم:- نمی دونم … لابد کم محلی …مامان بازم آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:- نمی خوام تو طعمه باشی رز … نمی خوام …خودمو زدم به نشنیدن … چرا که نه؟!! شایدم من واقعاً طعمه شده بودم برای خونواده آریا نسب! برای انتقام یه زخم کهنه …
خاله شیلا حاضر نشد باهامون بیاد در عوضش سپیده رو فرستاد خونه مون که باهامون بیاد. مامان با بابا هم مشورت کرد و وقتی بابا مطمئن شد خبری از خسرو شوهر خاله کیمیا نیست بالاخره رضایت به رفتنمون داد، به صوص که رضا و سام هم دوباره رفته بودن شمال! این دختره حسابی رضا رو از راه به در کرده بود که هنوز نیومده دوباره هوایی شده بود! مامان با خاله کیمیا تماس گرفت و خبر رفتنمون رو داد. قرار بر این شد که صبح روز بعد اول جاده چالوس منتظرشون باشیم. صبح با صدای مامان و تکون های دست سپیده که شبش اومده بود خونه مون مونده بود، با رخوت از جا بلند شدم. ساعت پنج بود. سپیده حسابی سر حال بود و معلوم نبود از کی بیدار شده که آماده است! ولی من حسابی استرس داشتم و باز دلشوره افتاده بود به جونم. از تصور دوباره دیدن داریوش دست و پام یخ می زد. همراه سپیده سر میز صبحونه حاضر شدیم و به زور مامان صبحونه مون رو خوردیم. بابا هم برای بدرقه ما بیدار شده بود. دلم برای بابا می سوخت. اصلاً فرصت مسافرت پیدا نکرده بود. با سپیده داشتیم آماده می شدیم که سر مامان از در اتاق تو اومد و گفت:- بچه ها لباس مجلسی هم بردارین.همزمان با هم گفتیم:- چرا؟!!- کیمیا دیشب گفت عروسی پسر یکی از دوستای مشترکمونه. ساکن شمالن، بردارین محض احتیاط …سپیده سرشو گرفت و گفت:- من که لباس ندارم!رفتم سر کمد لباسام و گفتم:- چرا اتفاقا داری! عروسی مهران رو یادت رفته؟!! بعدش که اومدیم خونه مون لباست رو اینجا جا گذاشتی!سپیده هیجان زده از جا پرید و گفت:- اِ آره! راست می گی. پس برام برش دار … خودت چی می پوشی؟- منم همون لباس اون شبو بر می دارم، مشکیه …سپیده چشمکی زد و گفت:- کثافت! می خوای از داریوش دلبری کنی!رفتم سر کمد و با خنده ای موذیانه فقط گفتم:- خفه شو!بعد از برداشتن لباسا و جا دادنشون توی ساکامون، وسایلمون رو برداشتیم و زدیم از خونه بیرون. مامان و بابا کنار ماشین بابا منتظرمون ایستاده بودن. نگرانی رو تو عمق چشمای بابا احساس می کردم. گونه شو بوسیدم و و خودمو تو بغلش جا کردم، اونم لالاه گوشمو بوسید و گفت:- دختر عزیزم! هم مواظب خودت باش، هم مامان و دختر خاله ات!- چشم بابایی ، شمام همینطور …بابا برای راحتی بیشترمون سوئیچ بنزشو به مامان داد و خودش سوئیچ اتومبیل مامانو برداشت. همراه سپیده با خوشحالی و ذوق توی ماشین پریدیم. من جلو نشستم و سپیده عقب. چند لحظه بعد مامان هم سوار شد و پشت فرمون نشست. بابا سرش رو از شیشه داخل کرد و آخرین توصیه ها رو هم بهمون کرد. وقتی بالاخره دل کند و با خداحافظی برامون دستی تکون داد، مامان در جوابش بوقی زد و راه افتاد. تا کلی وقت بعد از اینکه از خونه خارج شدیم به پشت سرم نگاه می کردم و برای بابای مهربونم دست تکون می دادم. انگار تازه بابا رو شناخته بودم و هزار برابر بیشتر از قبل عاشقش شده بودم.دقیقاً ساعت هشت بود که به محل قرارمون رسیدیم. اونا هنوز نیومده بودن برای همین هم یه جای مناسب ماشین رو پارک کردیم و منتظرشون نشستیم، سرمو به ضبط ماشین و کاست هاش گرم کرده بودم که سرم گرم بشه و گذر زمان و استرس شدیدم از یادم بره. نسیم خنکی که از شیشه باز به داخل می یومد روحمو نوازش می کرد. همه مون توی خلسه و سکوت فرو رفته بودیم، ودم سکوت رو شکستم و با لوس بازی گفتم:- مامانی … الهی من پیش مرگ چشمای خوشگلت بشم. می ذاری من توی جاده پشت فرمون بشینم؟مامان سعی کرد لبخندشو قورت بده و گفت:- سعی نکن با زبون چرب و نرمت منو گول بزنی. نمی شه عزیزم اینجا جاده است شما هم گواهینامه تازه گواهینامه گرفتی.با ناراحتی گفتم: – شما که می دونی من رانندگیم حرف نداره. تو رو خدا بذار، قول می دم آروم برم.سپیده هم به طرفداری از من گفت:- راست می گه خاله. منم هواشو دارم که تند نره. بذارین دیگه.مامان با اخم گفت:- من می گم نره شما می گین بدوش؟ جاده چالوس خطرناکه!کاملاً مشخص بود که مامان نرم شده و با یه کم اصرار دیگه می تونم راضیش کنم. برای همین گفتم:- تو رو جون من مامان. به خدا حواسم هست که مشکلی پیش نیاد. بار اولم که نیست رضا و بابا هم همیشه ماشینو تو جاده بهم می دن.مامان لب هاشو جمع کرد و گفت:- چی بگم من به تو دختره خیره سر چشم سفید؟با شادی از گردنش آویزان شدم، محکم بوسیدمش و گفتم:- قربون مامان خوشگل خودم برم من الهی. هنوز مامان چیزی نگفته بود که از صدای بوقی مامانو ول کردم و هر سه به عقب برگشتیم. از شیشه عقب به خوبی می شد BMW مشکی رنگی که پشت ماشین ایستاده بود رو دید. و چون سقفش کروکی بود سرنشیناش هم مشخص بودن! مامان با خونسردی گفت:- اِ اومدن!اینو گفت و رفت پایین. ولی من و سپیده خشک شده بودیم سر جامون. همیشه آرزو داشتم یه همچین ماشینی داشته باشم، ولی این مدل BMW رو تا حالا توی ایران ندیده بودم، حدس زدم از جای دیگه ای سفارش داده باشه. خود داریوش پشت فرمون دیوونه کننده شده بود، موهای لختش به دست باد حسابی پریشون شده بود و داشت جواب احوالپرسی مامان رو می داد، اما نگاهش هی توی ماشین ما چرخ می خورد. عوضی محشر شده بود! وقتی به رسم ادب برای مامان از ماشین پیاده شد تونستم درست تیپشو ببینم، تی شرت سبز رنگ تیره ای پوشیده بود با شلوار جین خاکی رنگ. با دیدنش دوباره آهم بلند شد. تو همون نگاه اول حس کردم رنگ پریده تر شده و یه کم هم لاغرتر شده. آرمینم پیاده شده بود و گرم صحبت با مامان بود. صدای سپیده منو از حال و هوای خودم خارج کرد:- بریم پاین زشته!به دنبال این حرف خودش پیاده شد و منم ناچاراً با دست لرزون در ماشین رو باز کردم و رفتم پایین. خاله کیمیا اومده بود جلو و داشت سپیده رو می بوسید، آرمان هم چشم دوخته بود به سپیده. نگامو چرخوندم سمت مامان و داریوش، هر دو خیره بودن به من. ناچاراً سری برای داریوش تکون دادم و بعدش رفتم سمت خاله کیمیا که از بوسیدن سپیده فارغ شده بود. با محبت گونه مو بوسید و گفت:- عزیزم، هر روز قشنگ تر از دیروز!آرمین از پشت سر گفت:- دینگ دینگ! صا ایران!همه خندیدیم، آرمین یه قدم بهم نزدیک شد و آروم گفت: – دیدی دوباره همو دیدیم؟پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:- هیچی توی این دنیای کوچیک عجیب نیست.آرمین اخم ظریفی کرد و گفت: – بازم که می گی دنیا کوچیکه! بالاخره داریوش اومد جلو، کنار آرمین ایستاد و در حالی که چشم از چشمام بر نمی داشت گفت:- سهم من از تو فقط یه سر تکون دادن بود؟آرمین چشم غره ای به داریوش رفت و من مثل همیشه با زبون تند و تیزم گفتم:- همونم زیادیت بود!نمی دونستم تغییرات داریوش در چه حد بوده! هنوز نمی تونستم بهش اعتماد کنم، قیافه داریوش کدر شد و خواست چیزی بگه که آرمین پیش دستی کرد و گفت:- رزا، خودتون سه نفرید؟!!یه نگاه به ماشین که زیر نور خورشید برق می زد انداختم، دومباره چرخیدم به طرفشون و گفتم:- آره خوب! مگه باید کس دیگه ای هم باشه؟!!داریوش پوزخند عجیبی زد که انگار توش پر از نفرت بود و گفت:- آره خوب! مثلاً نامزدت! اوف! اصلاً یاد نامزد بازیم نبودم! بی اختیار گفتم:- تو چه گیری دادی به رضا! اسم رضا یک دفعه از دهنم در رفت و پشیمون شدم. لبخند زهرآگینی زد و گفت:- پس اسمش رضاس!نگام کشیده شد سمت مامان، حسابی مشغول گفتگو با خاله کیمیا بودن، راه افتادم سمت ماشین و با بدخلقی گفتم:- لطف کن اینقدر سر به سر من نذار!اما از رو نرفت و با لحن پر تمسخری گفت: – اینبار چرا نیومده؟ چطور دلش می یاد …با غیظ حرفشو قطع کردم و گفتم:- رضا زودتر رفته شمال. یه خورده حوصله کنی، می بینیش.واقعاً هم همینطور بود، چون طبق قراری که دیشب مامان و رضا گذاشته بودن قرار بود یه سر بریم ویلای خودمون که را و دوستاش اونجا بودن، بعد بریم ویلای داریوش اینا. ابروی چپشو بالا انداخت و گفت:- جدی؟ خیلی دوست دارم ببینمش.حرفوش باور نکردم. چون یه جوری جمله شو گفت که حس کردم اصلاً چشم نداره رضا رو ببینه.
برای اینکه حرفو عوض کنم گفتم:- ببخشید شما شغلتو عوض کردی؟ابروشو بالا انداخت و گفت:- نه … چطور؟- مطمئنی نمایشگاه ماشین نداری؟ منظورمو فهمید، خندید، تا می خندید گوشه چشماش چین می خورد و بامزه می شد. منم که حس می کردم توی دلم لباس می شورن! با همون خنده بامزه اش گفت:- ماشین من همینه که می بینی، ماشینی که تو کیش دیدی رو همونجا کرایه کرده بودم خانوم کوچولو. ضربان قلبم داشت شدت می گرفت. خوب بسه دیگه مرتیکه چقدر می خندی! اه اعصابم خورد شد! برای اینکه خودمو کنترل کنم، سمت مامان و خاله چرخیدم و گفتم:- بهتره نیست بیفتیم و بقیه حرفا رو بذاریم واسه تو راه؟ جاده شلوغ شد! خودم زودتر از بقیه پشت فرمون نشستم و ماشین رو روشن کردم. از بچه گی رضا که رانندگی بلد بود، به منم یاد داده بود و راننده ماهری شده بودم، برای همینم به محض رفتن توی هجده سالگی سریع تونستم گواهینامه بگیرم. رو به سپیده گفتم:- سپیده بیا سوار شو دیگه.سپیده که تا اون لحظه ساکت و صامت یه گوشه ایستاده بود، نگاهی به داریوش و آرمین انداخت، سری براشون تکون داد و راه افتاد سمت ماشین که بیاد جلو بشینه کنار من. صدای آرمین متوقفش کرد:- دوتایی با اون ماشین می یاین؟ چون گویا خاله ها تصمیم دارن با هم باشن!قبل از اینکه سپیده چیزی بگه مامان و خاله کیمیا راه افتادن سمت ماشینمون و مامان گفت:- نه آرمین جان، من و کیمیا هم با رزا اینا می یایم.داریوش پرید وسط حرفشون و گفت:- خاله جان اگه اجازه هست من و آرمین با دخترا بیایم. شما و مامان توی ماشین من باشین.قیافه مامان درهم شد، قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، آرمین قدمی بهش نزدیک شد و گفت:- خاله جون یه لحظه …مامان ناچاراً قدمی به از خاله کیمیا فاصله گرفت و مشغول صحبت با آرمین شد، داشتم می مردم از فضولی بفهمم اینا چی دارن به هم می گن. خاله کیمیا هم رفته بود سمت داریوش و داشتن حرف می زدن. چه خبر بود یعنی؟! وقتی مامان از آرمین جدا شد و اومد سمت من شیشه رو دادم پایین تا بتونم فضولیمو ارضا کنم. مامان اخماش در هم بود از شیشه خم شد داخل و طوری که سعی می کرد صداش به بیرون درز پیدا نکنه گفت:- این پسره هم خوب یاد گرفته چطور منو تو رودرواسی بندازه! اصرار دارن با شما بیان! رزا من به تو سپیده اعتماد کامل دارم! آرمین هم می گه رو اسم داریوش قسم می خوره! نمی دونم از کجا فهمیده من روش حساسم! در هر صورت، قرار شد با هم باشین، حواستونو جمع کنین. آروم می ری رزا، خیلی هم باهاش همکلام نمی شی. دست و پام داشت می لرزید! داریوش و آرمین آب زیر کاه! نفس عمیقی کشید و فقط سرمو برای مامان تکون دادم. انگار مامان هم خوب درکم می کرد، که دستشو جلو آورد و گونه مو نوازش کرد، بعدش سریع عقب گرد کرد و رفت سمت ماشین خاله کیمیا. گویا خاله کیمیا رانندگی بلد نبود و قرار بود مامان پشت فرمون بشینه. سپیده نزدیک در جلو ایستاد و ناچاراً رو به پسرها که می خواستن عقب بشینن تعارف کرد:- بفرمایید جلو، من اینجوری معذب می شم.آرمین و داریوش نگاهی به هم انداختن و داریوش گفت:- اشکالی نداره؟دوست داشتم خم بشم به سمت در بغلو از شیشه برم بیرون از باسن سپیده یه نشگون بگیرم تا زر مفت نزنه! اما دیگه دیر شده بود چون سپیده با رویی گشاده گفت:- نه خواهش می کنم چه اشکالی؟و این شد که داریوش به راحتی آب خوردن کنار من جا گرفت! حالا چطور می تونستم با وجود اون رانندگی کنم؟ خدایا خودمون رو به تو می سپارم نذار جوونای مردمو بفرستم ته دره! از داخل داشبورد کاست جدید و جنجالی مورد علاقه ام رو در آوردم و توی ضبط گذاشتم و صداشو تا آخر زیاد کردم. چون مامان زودتر راه افتاده بود، جلوی ما بود. از گوشه چشم نگاهی به داریوش کردم، دست راستشو از آرنج تکیه داده بود به شیشه بسته و با ناخنش با پوست لبش ور می رفت. حسابی توی فکر فرو رفته بود. عصبی از ماشین مامان و خاله سبقت گرفتم و براشون زدم. بعدش هم با سرعت هر چه تموم تر از ماشین های دیگه سبقت گرفتم. صدای فریدون توی ماشین می پیچید:- دستامون اگر که دوره دلامون که دور نمی شهدل من جز با دل تو با دلی که جور نمی شهداریوش دستشو جلو آورد و بدون اینکه چیزی به من بگه صدای ضبط رو یه کم کم کرد. چپ چپ نگاش کردم و خواستم یه گنده بارش کنم که گفت:- رانندگیت خیلی خوبه. تسلط بالایی داری! تو میخای مَرمَرِ قلبت آب شه با گرمای عشقمدلت از سنگِ عزیزم سنگی که صبور نمی شهنفسمو با شتاب فرستادم بیرون و گفتم:- حالا یعنی باید برای تعریفی که کردی ازت تشکر کنم؟سرشو به پشت صندلی تکیه داد، پاهای بلندشو یه کم تو جاش جا به جا کرد و با چشم بسته گفت:- نه نیازی به تشکر نیست. یه کم باهام مدارا کنی کافیه!فاصــــــــــله ها فاصله ها اونو به من برسونید فاصــــــــــله ها فاصله ها درد منو نمی دونیدفرمون را دو دستی چسبیدم و کمی از سرعتم کم کردم. مامان بدجور داشت پشت سرم چراغ می زد و این یعنی تهدید محض!با صدای آرومی غر غر کردم:- بسه دیگه زبون نریز.چند لحطه ای تو سکوت غرق صدای گیتاری شدم که از ضبط پخش می شد. داریوش بدون اینکه چشماشو باز کنه لبخند کمرنگی زد. از توی آینه نگاه به عقب کردم، سپیده معذب گوشه صندلی نشسته بود و به بیرون خیره شده بود، دستشم زده بود زیر چونه اش. تا حالا اینقدر به سر و صدا ندیده بودمش، آرمین هم البته دست کمی از اون نداشت و جفتشون غرق مناظر شده بودن. با احساس سنگینی نگاهی دل از آینه کندم، داریوش چشماشو باز کرده بود و بی پروا خیره شده بود بهم، چقدر محتاج این نگاه بودم فقط خدا می دونست!بردن اسم تو از یاد کاریه که خیلی سخته دل تو نقش یه قلبه که تو آغوش درختهیه بار با ناز پلک زدم و گفتم:- خوشگل ندیدی؟بازم لبخند زد ولی هیچی نگفت … یه دفعه دستشو جلو آورد و صدای ضبط رو زیاد کرد. حرکت لبهاشو می دیدم که داره با فریدون زمزمه می کنه:تو دلم همیشه جاته همیشه دلم باهاتهیاد من هرجا که باشی مثل سایه پا به پا تهقلبم داشت مثل چی می زد … نزن لعنتی نزن! به نفس نفس افتاده بودم و داریوش بی توجه به من غرق آهنگ بود، شاید هم غرق من به آهنگ گوش می کرد! فاصــــــــــله ها فاصله ها اونو به من برسونید فاصــــــــــله ها فاصله ها درد منو نمی دونیدهمین که آهنگ تموم شد با هول و استرس ضبط رو خاموش کردم، همین یکی حسابی باعث شده بود دست و پامو گم کنم. با اینکه هیچی از احساسات داریوش نمی دونست، هیچ هم سر از کاراش در نمی اوردم اما همین نگاه ها و بعضا تیکه های ظریفش دیوونه م می کرد. تصمیم گرفتم یه کم اذیتش کنم، نمی شه که فقط اون منو اذیت کنه! تو آینه به آرمین نگاه کردم و بلند گفتم:- آرمین تو چطوری با داریوش اینقدر صمیمی شدی؟آرمین چشم از مناظر بیرون گرفت، به چشمای من تو آینه خیره شد و با خنده و گفت:- خودمم نمی دونم. یک دفعه ای پیش اومد حالا هم پشیمونم.داریوش که می دونست آرمین شوخی می کنه، از طرفی فهمیده بود می خوام کرم بریزم، پوزخندی زد و گفت:- اتفاقاً آب منم با این توی یه جوی نمی ره. زیادی بچه مثبته. انگار از مادر فقط شیر پاستوریزه خورده. لجم گرفت و گفتم:- خوش به حال زنت آرمین! به نظر من که خوشبخت ترین زن دنیا می شه. تو خیلی پسر خوبی هستی! پسر پاستوریزه این روزا کیمیاست! بعد قبل از اینکه بفهمم می خوام چه غلطی بکنم، به عادت همیشگیم گفتم:- خدا قسمت ما هم بکنه! آرمین بیچاره از بی پردگی من سرخ شد، اما داریوش سریع نکته حرفمو گرفت و گفت:- شما فکر نمی کنی واسه اینجور دعا یه کم دیر شده؟؟ فکر کنم، البته فکر کنم گفتی نامزد داری! نکنه پسر خوبی نیست که داری آرزوی یکی دیگه اشو می کنی؟ یا شاید هم دروغ گفتی!وای بر من که خودم، خودمو لو دادم! با تته پته گفتم:- خوب چرا، ولی اون … اونم مثل بقیه اس دیگه … یه خورده سر و گوشش می جنبه.اومدم ابروشو درست کنم تازه زدم چشمشم کور کردم! با عجز به سپیده نگاه کردم و دیدم کثافت داره ریز ریز می خنده! اونم طرفدار این دو نفر شده بود و ترجیح می داد من کم بیارم! عوضی! داریوش با پوزخند گفت:- یعنی واقعاً با وجود داشتن تو بازم شیطونه؟ چقدر بی لیاقت! واقعاً حیف تو نیست رزا؟داشتم کم می اوردم، اعصابم حسابی به هم ریخته بود، می خواستم هر چه زودتر اون بحث اعصاب خورد کن رو تموم کنم. برای همینم با غیظ گفتم:- نه پس! تو خوبی! می خوای بیام زن تو بشم؟!صورت داریوش پر از بهت شد، آه آرمین هم پشت سرم اونقدر بلند بود که بتونم بشنوم. سپیده هم داشت با چشمای گرد شده نگام می کرد! خودمو اینقدر رک باور نداشتم! کم کم روی صورت بهت زده داریوش یه لبخند تلخ نشست، تلخ تلخ! اما چیزی نگفت، سعی کردم بحثو جمع کنم و جمعو از اون حالت خارج کنم:- رضا هر چی که باشه، من خیلی دوسش دارم. پسرای این دوره زمونه همشون سر و گوششون می جنبه. آرمین هم به کمکم اومد و گفت:- نه رزا. همشون هم اینطوری نیستن. مثلاً من در طول عمرم یه دوست دختر هم نداشتم! حالا من هیچی، هستن خیلی از پسرا که شیطنت می کنن، اما آدمیت از یادشون نرفته! به نظرم اونا واقعاً آدمای قابل اعتمادی هستن. بعدشم هر آدمی تا ازدواج می کنه، دیگه فقط باید حواسش به همسرش باشه نه اینکه یه نفرو عقد کنه، صد تا رو … لا اله الا الله! – منم که می گم زن تو خیلی خوشبخته.داریوش با اخمای در هم رو به سپیده گفت:- سپیده چرا خاله شیلا نیومدن؟بهد از یه ساعت تازه صدای سپیده رو هم شنیدیم! این دختر یه مرگش شده بود! – مامان من کار داشت، نمی تونست بیاد، ولی برادرم محمودآباده.آرمین قبل از من و داریوش به حرف اومد و گفت:- برادرت؟ سپیده از گوشه چشم نگاهی به آرمین انداخت و گفت:- آره برادرم سام با پسر خاله ام و دوستاشون اونجان. اینبار داریوش پرسید:- پسر خاله ات؟ یعنی داداش رزا؟ مگه رزا تک فرزند نیست؟وا! مگه خودم لالم که از سپیده می پرسه! اوه اوه! این چی گفت؟!! من نگفته بودم بهشون داداش دارم. البته نگفته بودمم که تک فرزندم، اما الان لو می رم! می می دونــــــــــم! الان حیثیتم به فنا می ره! سپیده که هنوز خونسردی خودشو از دست نداده بود گفت:- نه، هم من ، هم رزا یه داداش بزرگتر داریم. که البته هم سن هم هستن. داریوش دستی توی موهاش که ریخته بود روی چشماش کشید، همه شونو با هم داد بالا و با صدای آرومی پرسید:- نامزد رزا هم باهاشونه حتماً.سپیده هم دیگه داشت کم می اورد، خودش فهمید گاف داده، به زحمت گفت:- آره … یعنی نه! اصلاً نمی دونم.نگاه داریوش با بدبینی چرخید سمت من، آرمین هم نگاهش بین من و سپیده و داریوش چرخ می خورد. با کلافگی گفتم:- اصلاً چه بحثیه! اَه!قبل از اینکه کسی فرصت کنه چیزی بگه، صدای موسیقی لایتی توی ماشین پخش شد و داریوش دستشو داخل جیب شلوارش کرد و گوشی موبایلش رو در آورد. آخ چقدر دلم یه دونه موبایل می خواست. ولی بابا برام نمی خرید، تازه بازار موبایل داشتن گرم شده بود و بابا برای خودش و مامان و رضا خریده بود. به منم گفته بود وقتی رفتی دانشگاه! اوف! بی اختیار گوشامو تیز کردم تا از مکالمه داریوش سر در بیارم، نکنه بازم دوست دختراش … – باشه، همین جلوتر یه قهوه خونه هست …- ….- شما الان دقیقا کجا هستین مگه؟- ….- خوب ما یه کم جلو افتادیم، حدوداً پنج دقیقه دیگه میرسین به ما. اسم قهوه خونه رو برات مسیج می کنم. بعد از این حرف قطع کرد و رو به من گفت:- مامان اینا بودن، خسته ان … گفتن یه جا وایسیم. بعد از این پیچ یه قهوه خونه هست، چون کنار رودخونه است فضای خوبی داره. نگه دار …بعد از پیچ جایی که گفته بود رو دیدم، راهنما زدم و کنار کشیدم اما هیچی در جواب حرفاش نگفتم. همه از ماشین پیاده شدیم، ساعت نه و نیم صبح بود. با دیدن رودخونه خروشان، هوس کردم آبی به دست و صورتم بزنم. آرمین و داریوش داشتن با هم پچ پچ می کردن، قیافه داریوش در هم بود ولی آرمین سعی داشت چیزی رو با هیجان بهش حالی کنه. بی توجه به اونا به سپیده گفتم یم رم لب رودخونه و راه افتادم اون سمت. خیلی هم شلوغ نبود، آب خنک انگار اعصابم رو هم آروم کرد. وقتی برگشتم، مامان اینا هم اومده بودن و همه شون با هم نشسته بودن روی یکی از تختا که از رودخونه یه کم فاصله داشت. رفتم طرفشون و با هیجان گفتم:- بیاین لب آب … اونجا نشستین برای چی؟مامان بی توجه به حرفم با اخم گفت:- این بود آروم رفتنت؟ پا رو می ذاری روی گاز آ برو که رفتیم؟!!نشستم لب تخت، خم شد گونه شو صدا دار بوسیدم و گفتم:- به من می گن رزا شوماخر! چی فکر کردی؟!! هیش مترس! رانندگی در حد بنز !مامان چپ چپی نگام کرد و صورتشو چرخوند سمت آرمین، منم چشمام رفت سمت داریوش که داشت با لبخندی محو نگام می کرد. – خاله! تو نباید چیزی بهش می گفتی؟!! حالا این بچه اس!دل از نگاه بازی با داریوش کندم و اعتراض کردم:- اِ مامان!آرمین هم به جانبداری از من چون مخاب هم قرار گرفته بود گفت:- همون اول فقط یه کم تند رفت خاله جان، بعدش خودش زود سرعتشو کم کرد.- د آخه من دختر خودمو خوب می شناسم.اومدن گارسون و آوردن یه سینی چایی به غر غرهای مامان پایان داد. باز نگام رفت سمت داریوش، برعکس مسافرت کیش که خیلی می گفت و می خندید و ریلکس بود، این بار خیلی عبوس و غمزده شده بود و هر از گاهی چنان نگام می کرد که دست و دلم می لرزید و حاضر بودم همه چیزمو بدم تا اون نگاه برای همیشه به من تعلق داشته باشه. ولی حیف که این نگاه تا حالا به خیلی از دخترای دیگه هم دوخته شده بود. مامان استکانی چایی ریخت و به دستم داد. موقع گرفتن استکان باز نگاه بی اراده ام با نگاه داریوش تلاقی کرد و دوباره همون حالت تو من ایجاد شد. طوری که یهو دستم شل شد و فنجون چایی روی پام ریخت. خدا رو شکر خیلی داغ نبود، ولی نمی دونم چرا کولی بازی در آوردم و با فریاد گفتم:- سوختم. وای سوختم!مامان و خاله به تکاپو افتادن، ولی داریوش تو یه چشم به هم زدن بلندم کرد و به حالت دو منو کنار رودخونه برد و پامو تو آب خنک رودخونه فرو کرد. سوز شدیدی نداشتم، اما پام که خنک شد انگار دلمم خنک شد. یکی از دستای داریوش محکمدور کمرم پیچید شده بود و با اون یکی مچ پامو گرفته بود توی دستش. بدنم داشت مور مور می شد، دستی که بی هوس دور کمرم تاب خورده بود و داریوش نگرانی که بی توجه به اطرافیان منو تو آغوشش گرفته بود داشت از خود بیخودم می کرد.سرمو بالا آوردم و تو عمق چشمای آبیش خیره شدم، نگاش پر بود از نگرانی و به پام خیره شده بود، وقتی نگامو حس کرد، نگاشو سر داد روی نگام، لبمو با زبون تر کردم و از ته دلم گفتم:- ممنون.لبخند نشست روی صورتش، لبخندی که جذابیتش رو دوچندان می کرد، با صدای آروم گفت:- خواهش می کنم. پات می سوزه؟ اگه می سوزه برگردیم تهران و بریم درمانگاه.با همه صداقتم گفتم:- نه خوبه. من الکی داد و هوار راه انداختم، چیزی نشده بود که!صدای مامان رو از فاصله نزدیک شنیدم:- چی شدی دختر؟ خوبی رزا؟!! پاتو ناقص کردی؟!! بازم سر به هوایی؟!! من چی کار کنم از دست تو؟مامان درست پشت سرمون بود، داریوش سریع ولم کرد و با فاصله از من ایستاد. با خنده چرخیدم سمت مامان، سپیده هم کنارش بود و با نگرانی نگام می کرد. گفتم:- خوبم مامان! داریوش نجاتم داد …مامان برای اولین بار نگاه بی کینه ای به داریوش کرد و گفت:- ممنون پسرم، لطف کردی. من که هول شده بودم، نمی دونستم چی کار باید بکنم!نه تنها من که داریوش هم جا خورد، با اون بغل مغلی که داریوش راه انداخت، گفتم الان مامان جفتمونو تو رودخونه غرق می کنه. ولی انگار نه! اونم فهمیدم داریوش مظلوم شده! داریوش برای اینکه تعجبش پیدا نشه، سرشو زیر انداخت و گفت:- خواهش می کنم! کاری نکردم …مامان نشست کنارم، پامو نگاه کرد و گفت:- خوبی؟!پامو یه کم تکون دادم و گفتم:- خوبم مامان، خیلی داغ نبود.- خوب خدا رو شکر! امانتی فرهاد یه خط بهت بیفته بابات منو سه طلاقه می کنه!پشت چشمی نازک کردم و دور از چشم داریوش یواش گفتم:- آره! هیشکی هم نه و بابا فرهاد! حالا دیگه خوب می دونم دلیل مجنون بازی هاش چیه! باید یه ذره سر به سرش بذارم …مامان با چشمای خندونش اعتراض کرد:- رزا!!!قبل از اینکه وقت کنم چیزی بگم خاله کیمیا از پشت سر گفت:- همه چی مرتبه؟مامان برگشت و گفت:- آره … خوبه!- خوب پس بیا ماشینتو جا به جا کن! گویا بدجاست مردم ماشینشون گیر می کنه بهش …مامان سریع از جا پرید و گفت:- سوئیچ کو رزا؟- تو کیفمه، روی تخت …بعد از رفتن مامان سپیده جلو اومد و دم گوشم گفت:- کثافت! بغل سواری چطور بود؟!!کم نیاوردم و در جوابش گفتم:- نگاه بازی شما چطور؟ خوردی آرمینو از بس دیدش زدی!سپیده در جا سرخ شد و جیغ کشید:- رزا!!!- مرض! حرف می زنی اینم جوابته!از جا بلند شد و در حالی که ازمون دور می شد گفت:- همون بهتر که تنهات بذارم، شعور نداری تو!ریز ریز خندیدم و خونسردانه اون یکی پامو هم فرو کردم توی آب خنک. داریوش دوباره نشست کنارم و گفت:- واقعاً خوبی یا واسه اینکه دیگرانو نگران نکنی گفتی خوبم؟!- نه اینکه نسوخته باشه ها. یه خورده سوخت ولی الآن …بدون توجه به حرف من دستشو جلو آورد، مچ پامو گرفت توی دستش و از آب کشیدش بیرون. از حرارت دستش حس کردم سوختم، چشمام بسته شد. اون ولی بی توجه به من گفت:- تو که درست حرف نمی زنی. یه بار می گی سوخت، یه بار می گی نه! بذار خودم ببینم.وقتی سکوت کرد چشمامو باز کردم، خیره به پام نگاه می کرد. اوه اوه! چه لاک زرشکی هم زده بودم به ناخنای پام! بچه حق داره زل بزنه! دستشو که نوازش گونه کشید روی پام به خودم اومدم، سریع پامو کنار کشیدم. یه کم از جا پرید، چند لحظه سکوت کرد و بعد سعی کرد یه جوری جو رو عوض کنه، پس با خنده گفت:- تو از منم سالم تری. لبمو کج کردم و گفتم:- دلت می خواست که یه بلایی سرم بیاد؟ نه؟داریوش نگاهی عمیق به چشمام انداخت و با مهربونی گفت:- این چه حرفیه؟ تو همه …بقیه حرفشو خورد، چند لحظه با عجز سکوت کرد، بعد مشتشو کوبید روی سنگریزه های روی زمین و غرید:- ای خــــــدا!چنان از ته دل خدا رو صدا زد که بغض تو گلوم نشست. می خواست با من طور دیگه ای حرف بزنه، ولی می دونستم که نامزد داشتن من جلوشو می گیره و عذابش می ده. تو همین افکار بودم که صدای آرمین از جا پروندم:- بریم بچه ها؟ دیره …داریوش که کنار من زانو زده بود بلند شد و گفت:- بشین من می رم کفشاتو بیارم … کفشام همونجا کنار تخت جا مونده بودن. با رفتن داریوش آرمین جاشو گرفت و گفت:- چطوری دختر پر دردسر!اخم کردم و گفتم:- فحش دادی؟!! جوابتو بدم؟آرمین غش غش خندید و گفت:- من بیجا بکنم! با چه جرئی می تونم به شما توهین کنم پرنسس؟!!پشت چشمی نازک کرد و گفتم:- بله! دیگه تکرار نشه ها!- حالا نگفتی خوبی؟- خوبم می بینی ک! یه چیزی رو همیشه یادت باشه! من تا وقتی که زبونم کار کنه یعنی خوبم.ابرویی بالا انداخت و گفت:- پس انشالله همیشه زبونت کار کنه خانوم زبون دراز … اما یه ذره کمتر این داریوش رو اذیت کن … آخه ….قبل از اینکه فرصت کنه جمله شو تموم کنه داریوش با کفشام برگشت، داشتم می مردم ببینم آرمین چی می خواست بگه! اما فایده ای نداشت دیگه چون آرمین همینطور که می رفت سمت ماشینا گفت:- زود بیاین … کفشامو از دست داریوش گرفتم و پوشیدم، خواستم بی توجه به داریوش راهمو بکشم و برم، اما صدای داریوش متوقفم کرد:- رز …برگشتم و خیره نگاهش شدم. انگار همه آرزوهامو تو نگاه اون جستجو می کردم. قلبم کم کم داشت باهاش مهربون می شد. داشتم کم می آوردم! لحظات کوتاهی بهش خیره موندم تا اینکه اون طاقت نیاورد. سرش رو پایین انداخت و بعد از کشیدن نفس عمیقی با صدای خیلی خیلی آرومی گفت:- هیچی …آب دهنمو قورت دادم و خواستم چیزی بگم که مهلت نداد و به سرعت از کنارم رد شد.مامان اصرار داشت به خاطر پام پشت فرمون ننشینم، اما من اصرار کردم و بدون توجه به غر غرهاش سوار ماشین شدم. داریوش و آرمین و سپیده هم به شکل قبل سوار شدن. ماشینو روشن کردم. حس و حالم خیلی بهتر از لحظه اولی بود که داریوشو دیده بودم، از درون احساس شعف می کردم. مامان زودتر از ما راه افتاد، منم خواستم حرکت کنم، که یهو دختری کنار شیشه داریوش اومد و با فریاد، با ته لهجه اصفهانی گفت:- وای عزیزم تویی؟ دلم برات یه ذره شده بود! تو کجا این جا کجا؟با بهت چرخیدم سمت داریوش! رنگش یه درجه سفید تر شده و به دختره خیره مونده بود ولی هیچی نمی گفت. این کی بود دیگه خدا؟!! دختر خوشگلی بود، یه قشنگی ذاتی داشت و لوازم آرایش خیلی هم توش دخیل نبود! احساس کردم نفسم به راحتی بالا نمی یاد. دختره دستشو جلوی صورت داریوش تکون داد و گفت:- داریوش! کجایی؟!!! چرا منگ شدی؟!! خیلی وقته خبری ازت نیست! همه بچه ها دلتنگت شدن. بیشعور داری می ری شمال صدات در نمیاد؟ بیا با اکیپ خودمون! طناز و رویا و ملینا و مریم و احسان و شاهرخ و سعید و نوید هم هستن. همه ببیننت شاخ در می یارن. دوستاتم بیار …اینو که گفت تازه کله شو خم کرد تو ماشین و به من که مثل مجسمه خشک شده بودم و سپیده و آرمین که خبر از حالشون نداشتم سلام کرد. داریوش چرخید سمت من، همین که حال خرابمو دید اخماش یهو در هم شد چرخید سمت دختره و با تندی گفت:- خانم من دیگه شما رو به جا نمی آرم.دختر که حرف داریوش رو به مسخرگی برداشت کرده بود، با لوندی خندید و گفت:- ای ناقلا! حالا برای من نقش بازی می کنی؟ خیلی خوب. حالا که می خوای خودمو معرفی می کنم. من شری هستم. یعنی شراره. توی خیابون میر فندرسکی با هم آشنا شدیم. اصفهان! یادت اومد؟ داریوش حسابی کلافه شده بود از نگاش و حالاتش مشخص بود! گفت:- خانم لطفاً مزاحم نشید. گفتم من شما رو نمی شناسم!قبل از اینکه دختره حرفی بزنه آرمین به زور گفت:- رزا لطفاً برو.داشتم از درون می لرزیدم. این چی می گفت این وسط؟ کجا برم؟!! خدایا طاقت ندارم! شنیدنش خیلی راحت تر از دیدنشه … وای خدا! داریوش نگام کرد و با چشماش التماس کرد برم، اما نمی تونستم حتی گازو فشار بدم! با طعنه و بغض گفتم:- نمی رم! بذار آقا به معشوقه وفادارش برسه.یه دفعه داریوش در ماشین رو باز کرد، فکر کردم خسته شده و می خواد بره توی اکیپ فدائیاش! پوزخند نشست روی لبم می خواستم به آرمین بگم بیاد بشینه پشت فرمون چون داشتم می مردم! دیگه نمی تونستم رانندگی کنم! صدای داد داریوش نگامو به اون سمت کشید:- برو اونور خانوم! خسته ام کردین! با چه زبونی بهتون بگم دست از سرم بردارین؟!!!دختره سر جا خشک شده با دهن باز به داریوش نگاه می کرد، قبل از اینکه بتونه خودشو جمع و جور کنه و حرفی بزنه داریوش اومد سمت من. در رو باز کرد، سرمو گرفتم بالا و نگاش کردم، با صدای بلند گفت:- بیا پایین رزا …اینقدر تعجب کرده بودم که نمی دونستم دقیقاً باید چه غلطی بکنم. وقتی دید بی حرکت نشستم صداشو بالاتر برد و گفت:- رزا! بهت می گم بیا پایین … دست و پاهام ازم اطاعت نمی کردن، وقتی به خودم اومدم که پیاده شده بودم. فکر کردم داریوش کاریم داره، اما خیلی خونسرد نشست پشت فرمون و همینطور که در رو می بشت گفت:- سوار شو … سر جا خشک شده نگاش می کردم، داد کشید:- نشنیدی؟!! می گم سوار شو! زود!خدای من! این کی بود دیگه؟!! ناچاراً ماشین رو دور زدم و سوار شدم. دختره هنوز بهت زده سر جاش وایساده بود. یه لحظه دلم براش سوخت! همین که سوار شدم هنوز در رو کامل نبسته بود که با سرعت راه افتاد. چند دقیقه ای توی سکوت گذشت، هیچ کدوم حرف نمی زدیم، بعد از حدودا! یه ربع دستشو جلو اورد و ضبط رو روشن کرد. انگار تا اون لحظه هیچ کس نفس هم نمی کشید، چون همین که ضبط روشن شد آرمین نفس عمیقی کشید و گفت:- خــــوب! دوستان دیگه چطورین؟سپیده در جوابش خندید و گفت:- فکر کنم خوب باشیم … داریوش بی توجه به اونا صدای ضبط رو بالاتر برد، مطمئناً قصد صحبت کردن با منو داشت و می خواست صداش به عقب نرسه. اعصابم حسابی متشنج بود. نمی تونستم اتفاقی که افتاده بود رو قبول کنم. تازه داشتم بدی های داریوشو فراموش می کردم و خودمو راضی می کردم که داریوش می تونه لایق عشق پاک من باشه. اما چی شد؟!! درسته که این قضیه احتمالاً مال گذشته هاست اما نمی دونم چرا دیدنش اینقدر واسم گرون تموم شده بود. سنگینی نگاشو حس می کردم، اما نمی تونستم نگاش کنم. با صدای آرامی گفت:- رزا … متاسفم! نمی خواستم اینطور بشه.کنترلمو از دست دادم، همینطور که روبرو رو نگاه می کردم، با صدایی که از زور خشم بلند شده بود گفتم:- نیازی به تاسف تو نیست! برای من اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده! چون از قبل، خودم همه چی رو می دونستم.دستاشو از فرمون جدا کرد، تسلم وار هر دو رو بالا گرفت و گفت:- خیلی خب تو درست می گی! ولی باور کن من دیگه دور تموم کارایی رو که قبلاً می کردم، خط کشیدم. اصلاً نمی دونم این یه دفعه از کجا پیداش شد. رزا باور کن که این اتفاق کاملاً ناخواسته بود.- گفتم که برای من مهم نیست! اصلاً به من چه؟ تو هر کاری که بخوای می تونی بکنی. دلیلی نداره واسه من توضیح بدی! با زدن این حرف برای اینکه از گفتن حرفای بعدی جلوگیری کنم، صدای ضبط رو تا آخر بلند کردم. شیشه های ماشین می لرزید، ولی برای ساکت کردن داریوش این کار لازم بود. سرعت داریوش اوج گرفت اما اینقدر با تسلط رانندگی می کرد که هیچ کدوم حتی ذره ای نترسیده بودیم. آرمین و سپیده اون پشت مشغول صحبت بودن و اصلا کاری به کار ما دو تا که هر دو با خشم سکوت کرده بودیم نداشتن. بالاخره رسیدیم، وقتی وارد محمود آباد شد دست دراز کردم و ضبط رو کم کردم. باید بهش آدرس ویلامون رو می دادم. طبق قرار باید اول به دیدن رضا و سام می رفتیم. دیگه برام اهمیتی نداشت که داریوش پی به دروغم ببره. اون لحظه هیچی برام مهم نبود. صدای ضبط رو که کم کردم داریوش از گوشه چشم نگام کرد، فهمید می خوام یه چیزی بگم. بازم بدون اینکه نگاش کنم گفتم:- برو به این آدرسی که می گم، باید اول بریم ویلای ما پیش داداشم اینا …سرشو تکون داد و من آدرس رو بهش دادم. جلوی در بزرگ ویلا ایستاد و منتظر نگام کرد. می خواست نگاش کنم، اما قهر کرده بودم. نمی خواستم نگاش کنم. خم شدم و چند بار پی در پی بوق زدم. سرایدار مسنمون بابا حیدر در رو باز کرد. یه کم به سمت داریوش خم شدم تا بابا حیدر بتونه منو ببینه و در رو باز کنه بلند گفتم:- سلام بابا حیدر … منم رزا … باز کنین.دو تا دستشو به نشونه سلام بالا برد و با لهجه شمالی غلیظش گفت:- سلام خانوم جان! خیلی خوش اومدین … بفرمایید … دو دهنه در رو با چابکی باز کرد و داریوش راه افتاد رفت داخل، از جاده سنگ فرش گذشت و روبروی عمارت چوبی ویلا ایستاد. باز خم شدم روی بوق و چند بار پشت سر هم بوق زدم، صدای پر کنابه داریوش رو شنیدم:- چه هیجانی هم برای دیدن نامزدت داری!صاف نشستم و همینطور که در رو باز می کردم گفتم:- همینه که هست!مامان اینا هم بعد از ما رسیده و داشتن ماشینو پارک می کردن. در ویلا باز شد و پنج پسر و دو دختر روی ایوون اومدن. رضا رو که دیدم بی توجه به داریوش و بقیه دویدم به سمتش. اونم به عادت همیشگی، دستاشو به روم باز کرد. شیرجه زدم توی بغلش و سر و صورتش رو غرق بوسه کردم. پشت سر هم می گفتم:- دلم برات یه ذره شده بود رضا!همه اش یه هفته بود ندیده بودمش، اما طاقت دوریشو نداشتم و اقعاً دلم براش تنگ شده بود. رضا هم محکم منو تو بغلش فشار می داد و روی هوا می چرخوند. با صدای مامان که داشت اعتراض می کرد، بالاخره دل کند و منو روی زمین گذاشت. مامان هم بغلش کرد و بوسیدش. وقتی مشغول دست و روبوسی با مامان بود به سمت داریوش و آرمین چرخیدم. آرمین با اخم سرشو زیر انداخته بود ولی خبری از داریوش نبود. هر چی چشم چرخوندمش ندیدمش! جالب اینجا بود که ماشینش هم نبود!!! حتی واینساده بود به هم معرفیشون کنم تا پی به دروغم ببره!! سریع دنبال سپیده گشتم، مشغول خوش و بش با سام و رضا بود و متوجه رفتن داریوش نشده بود. اون وسط فقط خاله کیمیا بود که با نگرانی خودشو به آرمین رسوند تا بفهمه قضیه از چه قراره. مبهوت رفتنش مونده بودم، حتی یادم رفت می خواستم رضا رو به بقیه معرفی کنم. رضا بعد از خوش و بش با مامان و سپیده اومد سمت من و دست انداخت دور شونه ام و گفت:- فنچ کوچولوی من چطوره؟!!ضربه ای توی سینه اش کوبیدم و گفتم:- دوست ندالم! هی منو ول می کنی می یای شمال!با عشق گونه مو بوسیدم و گفت:- دیوونه من! مهستی هی هواییم می کنه ، چی کارش کنم؟ برو براش خواهر شوهر بازی در بیار …با تعجب گفتم:- مگه اینجاست؟!!خندید و گفت:- نه عزیزم … ویلای خودشونه، غروب که می شه همراه داداشش می یان توی اکیپ ما …بعضی وقتا پدر مادرش هم هستن. – بابا مامانش می دونن با و دوسته؟- چون دوستیمون سالم و هدفداره آره، چرا که نه؟ مامان هم می دونه ، قراره با بابا هم حرف بزنه …قیافه ام در هم شد و گفتم:- انگار قضیه خیلی جدیه!دماغمو کشید و گفت:- بیخیال اون فعلاً این آقایی که باهاتونه کیه؟ معرفی نمی کنی؟چرخیدم به سمت آرمین که داشت با اخمای در هم به من و رضا نگاه می کرد و بلند گفتم:- اوا یادم رفت، بیا رضا، بیا می خوام با آرمین آشنات کنم.جلو آرمین که رسیدیم، آرمین نگاشو یه کم عوض کرد. دیگه خصمانه نگامون نمی کرد، بیشتر نگاش موشکافانه بود، دست رضا که به سمتش دراز شد رو صمیمانه فشرد و در جواب خوش امد گویی رضا تشکر کرد. گفتم:- رضا، خاله کیمیا رو که می شناسی؟ مامان تعریفشو سری قبل برات می کرد، آرمین دوستِ پسرِ خاله کیمیاست.رضا کمی فکر کرد و گفت:- پسر خاله کیمیا؟ پس خودش کو؟من موندم چی بگم و آرمین به جای من آهی کشید و گفت:- اومد تا داخل ویلا، اما یهو یه تلفن فوری بهش شد، مجبور شد بره …یعنی راست گفت؟ در هر صورت نفسمو فوت کردم و بالاخره دم به تله دادم و گفتم:- و آرمین جون، این گل پسر هم رضاست، داداش عزیز من!آرمین بهت زده گفت:- داداشت؟!!پوزخندی زدم و گفتم:- آره … فکر کردین نامزدمه؟!! بعد آهی کشیدم و گفتم:- نامزدی در کار نبود، فقط خواستم سر به سرتون بذارم. رضا که تا اون لحظه با تعجب نگاش بین ما تاب میخورد، غش غش خندید و گفت:- پس تو این دروغ رو به همه می گی؟ آره فنچ کوچولو؟با خنده گفتم:- برای دفاع لازمه. آرمین بهت زده سر جاش خشک شده بود و بدون اینکه پلک بزنه خیره شده بود به رضا، خواستم یه تیکه بهش بندازم که دستی محکم خورد پس گردنم و پریدم بالا. صدای سام کنار گوشم بلند شد:- اوی! از رو نریا! یه سلامی، یه علیکی، یه حال و احوالی …بدون حرف زبونمو براش در اوردم و اونم خیلی ریلکس دستشو برد بالا و دوباره محکم کوبید پس کله ام! همین کارش باعث شد زبونمو که در اورده بودم رو محکم گاز بگیرم و اشکم در بیاد. داد کشیدم:- هوووی! وحشی زبونم زخم شد! – آدم باش سلام کن! – فرشته ام تو رو هم آدم حساب نمی کنم! رضا بینمون ایستاد و گفت:- ای بابا! ول کنین همو، مثل سگ و گدا می پرن به هم! … رز بیا بریم به دوستام معرفیتون کنم.سام یواش گفت:- ورپریده! اون زبونتو اخر قیچی می کنم … راه افتادم دنبال رضا و گفتم:- مادر نزاییده!سام هم دنبالمون اومد و گفت:- بیست و یه سال پیش ننه من زاییده! نه اون کم می اورد نه من، همه داشتن به کل کل ما دو تا می خندیدن. از گوشه چشم به آرمین نگاه کردم، اینبار موشکافانه داشت به سام نگاه می کرد. بیچاره چقد شوک بهش وارد شد، حالا خوبه داریوش رفت! همین که رفتیم سمت دوستای رضا آرمین ازمون فاصله گرفت و گوشیشو از جیبش در آورد گذاشت دم گوشش و رفت سمت باغ ویلا … لای درختا که گم شد تازه تونستم حواسمو جمع معرفی رضا بکنم …

قرار شد ناهار رو بین دوستای رضا بخوریم، البته آرمین بینمون نموند و خیلی زود با حالتی پکر و گرفته خداحافظی کرد و رفت. برای ناهار مهستی هم به جمعمون اضافه شد و من برای اولین بار دیدمش، دختر ناز و ملوسی بود و حسابی به دلم نشست. به خصوص که حسابی هم ریزه میزه بود و اصلا بهش نمی یومد بیست و یه سالش باشه و تقریبا هم سن خودم نشون می داد! چند ساعتی پیش اونا موندیم، بعد از خودن ناهار بالاخره دل کندیم. خیلی به رضا اصرار کردم که باهامون بیاد ویلای خاله کیمیا اینا اما قبول نکرد و گفت که فردا برمی گردن تهران. خداحافظی کردیم و چهار تایی رفتیم سمت ویلای خاله اینا که فقط یه کم با ویلای خودمون فاصله داشت. حدس می زدم که آرمین و داریوش اونجا باشن … شاید هم نه … شاید داریوش رفته بود پیش دوستاش … چرا نباید می رفت؟ برای چی باید پیش ما می موند؟ با دوستاش بیشتر بهش خوش می گذشت. سعی کردم به این چیزا فکر نکنم چون واقعا تصورش هم اذیتم می کرد. ویلای خاله اینا خیلی بزرگتر از ویلای خودمون بود. نماش از سنگ آجری رنگ بود و گرد ساخته شده بود. ماشین داریوش توی پارکینگ جلوی ویلا نبود و معلوم بود حدسم در موردش درست بوده! اون اصلاً ویلا نیومده بود. مامان و خاله وسایل رو برداشتن و رفتن تو، کنار سپیده که محو منظره سرسبز اطراف شده بود رفتم و گفتم:- دو ساعت هم دووم نیاورد! رفت پیش دوست جوناش!سپیده برگشت به طرفم و با اخم گفت:- بی انصاف! با اون حالی که داریوش رفت عمراً اگه حوصله خوش گذرونی داشته باشه!- اوهو! با چه حالی؟!! – تو ندیدی، ولی من دیدم. خیلی قیافه اش پکر بود، وقتی تو پریدی بغل رضا داریوش فقط سوئیچو از خاله گرفت و با سرعت رفت. حتی یه لحظه هم نگاتون نکرد … – که چی؟!!رفت از پله های ویلا بالا و گفت:- که هیچی، اون چشاتو باز کن فقط … بیا بریم تو ببینم شب باید کجا بکپیم!دنبالش راه افتادم و رفتیم تو، داخل ویلا هم بزرگ و شیک بود. مامان و خاله کیمیا به همراهی یه خانومی که مستخدم ویلا بود مشغول جا به جا کردن وسیله ها و جا دادنشون توی آشپزخونه بودن. خاله کیمیا با دیدن ما گفت:- دخترا برین هر اتاقی می خواین برای خودتون بردارین … دو تا اتاق طبقه بالا هست، سه تا هم پایین. تشکر کردیم و رفتیم سمت در هایی که سمت راست سالن بودن. از برچسب هایی که روی درها چسبونده شده بود مشخص بود اتاقا همونا هستن. سپیده یکی از درا رو باز کرد و گفت:- به! دکوراسیونش تو حلقم … دنبالش رفتم توی اتاق، دکوراسیون یاسی رنگ اتاق باب میل سپیده بود که عاشق رنگ یاسی بود! یه تخت یه نفره و یه کمد لباس کل وسایل اتاق رو تشکیل می دادن. سپیده ولو شد روی تخت و گفت:- اینجا مال من! – بله معلومه! توام که یاسی پرست!- همینه که هست … برو اتاق بغلو بردار واسه خودت … – حالا نمی شد همین جا دو تا تخت داشت با هم می خوابیدیم؟- حال که نداره … گمشو می خوام استراحت کنم …رفتم سمت در و گفتم:- خفه بمیر بابا … در اتاق بغلی رو باز کردم، یه تخت دو نفره داشت و کیف سامسونت آرمین هم روی تخت بود. بعله! تکلیف این اتاق هم معلوم شد! اتاق آرمین و داریوش بود … آرمین کی اومده بود توی ویلا؟ پس الان کجا بود؟! داریوش کجا بود؟!! اَه به من چه؟!! ولی خاک بر سر بی حیاشون کنم! شب می خواستن روی یه تخت بخوابن؟!! بلا به دور! داریوش می تونه با یه پسر بخوابه رو تخت دو نفره؟ عمراً! آرمینو می اندازه بیرون و یه حوری می یاره می خوابونه کنارش … اخمام در هم شد … رفتم از اتاق بیرون و خواستم برم اتاق بعدی که مامان ازش اومد بیرون … با دیدن من لبخندی زد و گفت:- اتاقتو انتخاب کردی؟ وسیله هاتو از تو ماشین بیار بذار تو اتاقت … – نه هنوز … اتاقای پایین همه پر شده … باید برم بالا … – باشه مامان … فرقی نداره که … فقط زود وسایلت رو بچین، شاید شب بخوایم بریم بیرون … سرمو تکون دادم و رفتم سمت پله های مارپیچ چوبی که انتهای سالن بود و طبقه اول رو متصل می کرد به طبقه دوم. رفتم بالا و پیش روم یه سالن کوچیک مربع شکل با سه تا در دیدم … رفتم سمت در ها و یکیشو باز کردم … به اتاق بزرگ با دکوراسیون سورمه ای بود، ولی تختش یه نفره بود. تجهیزاتش خیلی بیشتر از اتاقای پایین بود، میز کامپیوتر و یه کامپیوتر تر و تمیز به همراه یه شبط صوت بزرگ وسایل اتاق رو تشکیل می دادن. تصمیم گرفتم همون اتاق رو بردارم … رفت سمت کمدش تا ببینم چوب لباسی هم داره یا نه که دیدم کمد پر از لباسه … اونم لباسای مردونه!! اینجا دیگه اتاق کی بود؟!! ناخودآگاه سرمو جلو بردم و دماغمو بین لباس ها فرو کردم … به چه بویی! بوی داریوش بود! عطر تند داریوش … پس اینجا هم اتاق داریوشه … ای خدا! انگار بهتره من برم بکپم وسط پذیرایی! چه وضعشه؟!! هر جا می رم یه نفر از قبل اشغالش کرده؟!! این یکی که معلومه از خیلی وقت پیش اینجا بوده! چون این همه لباس و کامپیوتر و اینا رو نمی تونه امروز آورده باشه اینجا! نفسمو فوت کردم و رفتم از اتاقش بیرون، یه در دیگه روبروی در اتاق داریوش قرار داشت، رفتم سمتش و باز کردم که با سرویس بهداشتی روبرو شدم، حموم و دستشویی … بستمش و چرخیدم، در بعدی کنار در اتاق داریوش بود. دیگه اگه خدا بخواد این باید اتاق من باشه! درو که باز کردم با دیدن دکوراسیون مشکی و قرمز زیر لب گفتم:- آخیش! بالاخره ما هم اتاقمون رو یافتیم …یه راست رفتم سمت کمد و درشو باز کردم که خیالم راحت بشه لباسای دوست دخترای داریوش اینجا نیست! با دیدن کمد خالی یه نفس عمیق و راحت کشیدم و رفتم از اتاق بیرون تا وسایلم رو بیارم. وارد سالن که شدم با دیدن آرمین و قیافه پکرش و خاله کیمیا و اخمای درهمش فهمیدم یه طوری شده. آرمین حتی کفشاشو هم در نیاورده بود و همونطور کلافه ایستاده بود.اول از همه آرمین منو دید و لبخند زد، جواب لبخندشو دادم و خواستم از کنارش رد بشم برم وسایلمو بیارم داخل که صدای خاله کیمیا رو شنیدم:- موبایلشو چرا خاموش کرده؟و جواب آرمین:- چند بار اول که زنگ بهش زدم روشن بود، اما بعد دیگه خاموشش کرد … – ای بابا …نایستادم بقیه حرفاشونو بشنوم. می دونستم دارن در مورد داریوش حرف می زنن برای همین هم سعی می کردم برام مهم نباشه … داریوش پیش دوستاش بود! پس خوش گذرونی … باید قبول می کردم. وسایلم رو که همه اش یه ساک بود برداشتم و کشون کشون با خودم بردم داخل، آرمین دید و اومد جلو، خبری از خاله کیمیا نبود … دسته ساک سبز آبیمو گرفت و گفت:- بذار کمکت کنم … سنگینه نمی تونی … دستمو عقب کشیدم و گفتم:- خدا برات خوب بخواد … عزا گرفته بودم اینو چه طور ببرم بالا … لبخندی زد ولی هیچی نگفت. دنبالش رفتم بالا و گفتم:- توی اون اتاق باید بذاری و به اتاق خودم اشاره کردم … سرشو تکون داد و گفت:- می دونم، اون یکی اتاق مال داریوشه … پس درست حدس زده بودم … ساک رو داخل اتاق گذاشت و نفس عمیقی کشید. گفتم:- دستت درد نکنه آرمین … زحمت کشیدی …خشک گفت: – خواهش می کنم … منتظر بودم تا بره بیرون و بتونم لباسامو بچینم. ولی همونطور وسط اتاق ایستاده بود و به من نگاه می کرد. با تعجب گفتم:- چیزی شده؟!!سرشو تکون داد و یه دفعه بی مقدمه گفت:- چرا دروغ گفتی که نامزد داری؟! چرا داداشتو جای نامزد قالب کردی؟ چرا خوشت می یاد دیگرانو احمق فرض کنی و به ریشون بخندی؟زیر رگبار آرمین لال شده بودم … هر چی دهن باز می کردم یه چیزی بگم باز دهنم بسته می شد و کم می اوردم. نمی دونستم چی بگم چون آرمین حق داشت. دروغ مسخره و بچه گونه ای گفته بودم … آرمین آهی کشید و گفت:- من از همون اول به این جریان شک داشت ، اما حیف که نمی تونستم ثابتش کنم. یه کم بزرگ شو رزا … بدون اینکه پلک بزنم بهش خیره مونده بودم … با صدای داد خاله کیمیا بالاخره دست از غر زدن سر من برداشت:- آرمین ، بیا … داریوش اومد … داره ماشینشو پارک می کنه … آرمین با دو از اتاق پرید بیرون و بی اراده منم دنبالش کشیده شدم … سپیده و مامان دم در ایستاده بودن و خاله کیمیا رفته بود بیرون … یه جوری رفتار می کردن انگار داریوش هیچ وقت اهل ددر رفتن نبوده! یا با یه بچه دو ساله طرفن! بابا این پسر بیست و هشت سالشه! از قیافه خاله کیمیا می شد فهمید که داره غر می زنه و از قیافه داریوش هم کلافگی می بارید اما در جواب خاله کیمیا هیچی نمی گفت. آرمین که بهشون رسید، چیزی به خاله کیمیا گفت که باعث شد با خشم عقب گرد کنه و برگرده توی ویلا … داریوش هم رفت سمت پشت ویلا ، آرمین هم به دنبالش … خاله کیمیا که اومد تو مامان رفت به طرفش و گفت:- خواهر چرا اینقدر به خودت فشار می یاری؟ بچه که نیست آخه!خاله کیمیا همینطور که خودشو روی مبل رها می کرد داد کشید:- نیره یه لیوان شربت خنک برا من بیار … بعد رو به مامان گفت:- درسته بچه نیست! اما هیچ وقت هم عادت نداره بدون خبر جایی بره … هیچ وقت تا حالا بی خبر کاری نکرده! همین نگرانم می کنه … چند وقته این بچه یه چیزیشه! راه به حال خودش نمی بره … نگرانشم … سپیده برای من چشم و ابرویی اومد و من براش شکلک در اوردم … مامان رفت سمت خاله و نشست کنارش تا آرومش کنه … نیره مستخدم ویلا هم با لیوان شربت از آشپزخونه اومد بیرون ، آروم به سپیده گفتم:- من می رم اتاقمو بچینم … سپیده سرشو تکون داد و گفت:- منم … هر دو به سمت اتاقامون رفتیم … یه چیزی ته دلم داشت قلقلک می داد احساسمو … نکنه داریوش به خاطر من و دیدن من و رضا تو بغل هم اینجوری شده باشه؟!! یعنی ممکنه؟!!! رفتم توی اتاق و خواستم برم طر وقت ساکم که تازه متوجه پنجره بالای تخت شدم! یه راست رفتم به سمتش تا ببینم چه منظره ای پشتشه … اصلا هم به روی خودم نیاوردم که بیشتر قصدم دید زدن پشت ویلا و دیدن داریوش و آرمینه … پرده رو که کنار زدم با دیدن دریای خروشان و آبی پشت پنجره ذوق زده شدم و دو کف دستم رو به هم کوبیدم. چه منظره ی فوق العاده ای!!! همون بهتر که اتاقای پایین قسمت من نشد و من تونستم این بالا صاحب چنین منظره ای بشم! اینقدر غرق منظره دریا شده بودم که یادم رفت می خواستم دنبال داریوش و آرمین بگردم … با صدای باز شدن ناگهانی در از جا پریدم و چرخیدم … داریوش توی چارچوب ایستاده بود و داشت نفس نفس می زد … با چشمای گرد شده نگاش کردم! این اینجا چی کار می کرد؟!!با دیدن من قدمی جلو اومد، می خواست حرف بزنه اما اینقدر که نفس نفس می زد نمی تونست. تنها کاری که کرد در اتاق رو بست و اومد نشست لب تخت خواب … من سر جا خشک شده داشتم نگاش می کردم و نمی دونستم اینجا چه غلطی می کنه و چرا اینجوری نفس نفس می زنه!! چند باز نفس عمیق کشید تا نفسش سر جاش اومد و بعد بالاخره لب گشود و گفت:- رزا … همین؟! اینقدر با عجله اومده بود که بگه رزا؟!! گیج و منگ گفتم:- هوم؟!!با دست به در اشاره کرد و گفت:- آرمین … آرمین راست می گه؟!!چشمام گرد تر شد و گفتم:- هان؟!!- آرمین راست می گه که رضا داداشته؟!!هان!!! پس بگو این بچه چشه!!! اوووه! گفتم حالا چی شده! سعی کردم خونسرد باشم ، رفتم سمت ساکم و گفتم:- خب آره … شباهت من و رضا به هم خیلی زیاده! برام عجیب بود که زودتر نفهمیدن … از جا بلند شد اومد به سمتم و و دقیقاً جلوم ایستاد. سعی کردم نگاش نکنم، نمی خواستم جلوی چشماش کم بیارم … نفس عمیقی کشید و گفت:- چرا رزا؟!!دست به کمر ایستادم و گفتم:- چی چرا؟!!!- چرا دروغ گفتی؟!!- یعنی تو نمی دونی؟!! از بس دنبالم وز وز می کردی می خواستم شرتو کم کنم که بازم قربون خدا برم شرت کم نشد! دیگه نمی دونم چه جوری باید بهت بگم دست از سر من بردار … لبخند نشست روی لبش … یه دفعه پشتشو کرد به من و جفت دستاشو فرو کرد بین موهاش و باز قلب منو به تلاطم انداخت! روانی خوب نکن با موهات اونجوری! اه! معلوم نیست چه مرگشه! یهو چرخید به سمتم و گفت:- نوکرتم به خدا!! باز چشمام گرد شد و اومدم چیزی بهش بگم که رفت سمت در و لحظه آخر گفت:- خوشحالم که همسایه ام هم شدی … بعد از این حرف رفت از اتاق بیرون و در رو به هم کوبید … نه خداییش این یه چیزیش می شد!! خدا شفا بده!! اینا رو زبونی می گفتم اما حرف قلب خودم یه چیزی دیگه بود … دوست داشتم بگم منم خوشحال شدم که همسایه تو شدم … خوشحالم که از نامزد نداشتن من دار ذوق مرگ می شی … خوشحالم که نگاهت معصوم شده … خوشحالم که حسم بهم می گه دوستم داری و خوشحالم که خودمم دوستت … نه در این مورد خوشحال نیستم! وقتی برای من و داریوش وصالی وجود نداره پس دوست داشتنش نباید باعث خوشحالی باشه … آهی کشیدم و دوباره رفتم سمت ساکم تا خودمو مشغول کنم … هنوز نصف بیشتر لباس هام مونده بود که سپیده از طبقه پایین صدام کرد. لباسی که تو دستم بود رو روی ساک انداختم و رفتم سمت در که از اتاق برم بیرون. توی راهرو به سمت پله ها می رفتم که داریوش مثل جن روبروم ظاهر شد. لباسشو با یه دست گرمکن خاکستری و مشکی عوض کرده بود، خودمو عصبی نشون دادم و گفتم:- برو اونور می خوام برم پایین. با چشمایی که خمارتر شده بود و صدایی گرفته سرشو جلو اورد، تو چند سانتی متری صورتم توقف کرد و گفت:تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابمتو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم تو در کدام سحر بر کدام اسب سفید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟تو در کدام کرانه؟ تو در کدام صدف؟ تو در کدام چمن؟ همره کدام نسیم؟تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه؟چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه؟ مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه کدام نشأه دویده است از تو در سر من؟که ذره های وجودم تو را که می بینند به رقص می آیند سرود می خوانندچه آرزوی محالیست زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با توبه من بگو که مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بیار به زیر تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه صبر نخواه که صبر راه درازیست به مرگ پیوسته است تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محرومچراغ چشم تو سبز است و راه من بسته استاینقدر با احساس خوند که نزدیک بود بزنم زیر گریه و خودمو توی بغلش رها کنم. خودش هم فکر کنم دقیقا یه همچین حسی داشت چون دستاش یه بار اومدن جلو و بعد سریع برشون گردوند سر جای اولشون. سعی کردم به خودم مسلط شوم. اگه من خودمو می باختم دیگه هم چی تموم می شد، به زور گفتم:- گفتم برو کنار می خوام برم پایین.صدای دوباره سپیده فرصت هر گونه جوابی رو ازش گرفت. با قدمای لرزون خودمو به طبقه پاییبا دیدن من قدمی جلو اومد، می خواست حرف بزنه اما اینقدر که نفس نفس می زد نمی تونست. تنها کاری که کرد در اتاق رو بست و اومد نشست لب تخت خواب … من سر جا خشک شده داشتم نگاش می کردم و نمی دونستم اینجا چه غلطی می کنه و چرا اینجوری نفس نفس می زنه!! چند باز نفس عمیق کشید تا نفسش سر جاش اومد و بعد بالاخره لب گشود و گفت:- رزا … همین؟! اینقدر با عجله اومده بود که بگه رزا؟!! گیج و منگ گفتم:- هوم؟!!با دست به در اشاره کرد و گفت:- آرمین … آرمین راست می گه؟!!چشمام گرد تر شد و گفتم:- هان؟!!- آرمین راست می گه که رضا داداشته؟!!هان!!! پس بگو این بچه چشه!!! اوووه! گفتم حالا چی شده! سعی کردم خونسرد باشم ، رفتم سمت ساکم و گفتم:- خب آره … شباهت من و رضا به هم خیلی زیاده! برام عجیب بود که زودتر نفهمیدن … از جا بلند شد اومد به سمتم و و دقیقاً جلوم ایستاد. سعی کردم نگاش نکنم، نمی خواستم جلوی چشماش کم بیارم … نفس عمیقی کشید و گفت:- چرا رزا؟!!دست به کمر ایستادم و گفتم:- چی چرا؟!!!- چرا دروغ گفتی؟!!- یعنی تو نمی دونی؟!! از بس دنبالم وز وز می کردی می خواستم شرتو کم کنم که بازم قربون خدا برم شرت کم نشد! دیگه نمی دونم چه جوری باید بهت بگم دست از سر من بردار … لبخند نشست روی لبش … یه دفعه پشتشو کرد به من و جفت دستاشو فرو کرد بین موهاش و باز قلب منو به تلاطم انداخت! روانی خوب نکن با موهات اونجوری! اه! معلوم نیست چه مرگشه! یهو چرخید به سمتم و گفت:- نوکرتم به خدا!! باز چشمام گرد شد و اومدم چیزی بهش بگم که رفت سمت در و لحظه آخر گفت:- خوشحالم که همسایه ام هم شدی … بعد از این حرف رفت از اتاق بیرون و در رو به هم کوبید … نه خداییش این یه چیزیش می شد!! خدا شفا بده!! اینا رو زبونی می گفتم اما حرف قلب خودم یه چیزی دیگه بود … دوست داشتم بگم منم خوشحال شدم که همسایه تو شدم … خوشحالم که از نامزد نداشتن من دار ذوق مرگ می شی … خوشحالم که نگاهت معصوم شده … خوشحالم که حسم بهم می گه دوستم داری و خوشحالم که خودمم دوستت … نه در این مورد خوشحال نیستم! وقتی برای من و داریوش وصالی وجود نداره پس دوست داشتنش نباید باعث خوشحالی باشه … آهی کشیدم و دوباره رفتم سمت ساکم تا خودمو مشغول کنم … هنوز نصف بیشتر لباس هام مونده بود که سپیده از طبقه پایین صدام کرد. لباسی که تو دستم بود رو روی ساک انداختم و رفتم سمت در که از اتاق برم بیرون. توی راهرو به سمت پله ها می رفتم که داریوش مثل جن روبروم ظاهر شد. لباسشو با یه دست گرمکن خاکستری و مشکی عوض کرده بود، خودمو عصبی نشون دادم و گفتم:- برو اونور می خوام برم پایین. با چشمایی که خمارتر شده بود و صدایی گرفته سرشو جلو اورد، تو چند سانتی متری صورتم توقف کرد و گفت:تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابمتو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم تو در کدام سحر بر کدام اسب سفید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟تو در کدام کرانه؟ تو در کدام صدف؟ تو در کدام چمن؟ همره کدام نسیم؟تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه؟چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه؟ مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه کدام نشأه دویده است از تو در سر من؟که ذره های وجودم تو را که می بینند به رقص می آیند سرود می خوانندچه آرزوی محالیست زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با توبه من بگو که مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بیار به زیر تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه صبر نخواه که صبر راه درازیست به مرگ پیوسته است تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محرومچراغ چشم تو سبز است و راه من بسته استاینقدر با احساس خوند که نزدیک بود بزنم زیر گریه و خودمو توی بغلش رها کنم. خودش هم فکر کنم دقیقا یه همچین حسی داشت چون دستاش یه بار اومدن جلو و بعد سریع برشون گردوند سر جای اولشون. سعی کردم به خودم مسلط شوم. اگه من خودمو می باختم دیگه هم چی تموم می شد، به زور گفتم:- گفتم برو کنار می خوام برم پایین.صدای دوباره سپیده فرصت هر گونه جوابی رو ازش گرفت. با قدمای لرزون خودمو به طبقه پایین رسوندم. سپیده و آرمین لباس پوشیده و اماده بیرون رفتن بودن، هنوز چیزی ازشون نپرسیده بودم که داریوش هم اومد و خیلی خونسرد گفت: – بریم دریا؟آرمین در جوابش گفت:- آره داداش بریم، ما که آماده ایم.یه لحظه همه چیز فراموشم شد و گفتم:- آخ جون دریا … لباس عوض کردنم دو دقیقه بیشتر طول نکشید! وقتی اومدم پایین، داریوش و آرمین و سپیده منتظرم بودن. مامان ها چون هنوز وسایل رو کامل نچیده بودن، ترجیح دادن بمونن. پس خودمون چهار تا رفتیم، منظره دریا از نزدیک خیلی زیباتر و دست نیافتنی تر بود. دوست داشتم شیرجه برم وسط آبها! دریا موج های سنگینی داشت، طوفانی نبود اما آرومم نبود. با ذوق گفتم:- من می خوام برم تو آب.آرمین گفت:- مگه دیوونه شدی؟ نمی بینی موج ها چقدر بلند و سنگینن. با سماجت گفتم:- من می رم. شما اگه می ترسین نیاین. با اینکه خودمم از آب می ترسیدم، نمی دونم چرا اون لحظه اینقدر شجاع شده بودم. شاید می خواستم حرارتی رو که حرفای داریوش تو بدنم ایجاد کرده بود، تسکین بدم. حتی نگاه نکردم به سمت داریوش ببینم نظر اون برای توی دریا رفتنم چیه، ترجیح می دادم کمتر نگاش کنم. سپییده گفت:- کله شق بازی در نیار رزا … فردا اگه دریا آروم تر شده بود می یایم دوباره … راه افتادم سمت دریا و گفتم:- نچ! الان می خوام برم … آروم آروم رفتم توی آب که یک نفر از پشت محکم آستین مانتومو کشید و تا برگشتم دیدم کسی به جز داریوش نیست … اخم کردم و گفتم:- ولم کن! می خوام برم … – نمی بینی دریا رو؟!! نمی بینی با چه سرعتی موجاشو می فرسته سمت ساحل … همین یه ذره هم که پاهاتو گذاشتی تو آب خطرناکه … برگرد … براق شدم توی چشماش و گفتم:- شماها همه تون ترسوئین! من شنا بلدم!!- آره ما ترسوئیم! شما هم شنا بلدی … ولی دریا رحم نداره…. خیلی حرفه ای تر از تو ها بودن که دریا بردتشون. تیریپ شجاعت برندار برگرد … تحکمی تو صداش موج می زد که لجمو در می اورد، با حرص گفتم:- کاری نکن که یه نامزد دیگه واسه خودم دست و پا کنم ها! اصلاً به تو چه! قهقهه زد و من احساس کردم قلبم الآن از سینه ام بیرون می پره. وسط خندیدنش گفت:- دیگه نمی تونی! چون دستت واسه من رو شده شیطونک. یه بار دیگه تلاش کردم آستین مانتومو از توی دتش بکشم بیرون ولی فایده ای نداشت و محکم منو گرفته بود. حتی به سرم زد که مانتومو در بیارم و در برم! اما می دونستم بی فایده است و داریوش اگه شده بغلم بکنه نمی ذاره من برم توی آب! پس بیخیال شدم و برگشتم … اونم آستینمو ول کرد … آرمین خندید و گفت:- سرتق! مگه داریوش از پس تو بر بیاد!ایشی گفتم و رومو برگدوندم. هر چهار تا جایی دور از دریا روی ماسه ها نشستیم و آرمین و داریوش مشغول صحبت کردن شدن. سپیده هم هرازگاهی وسط حرفاشون چیزی می گفت، ولی من زانومو بغل کرده بودم و توی سکوت به دریا خیره شده بودم. صدای داریوش از فکر خارجم کرد:- موش موشک! ساکتی چرا؟!! بهت نمی یاد اینقدر مظلوم باشی … طبونمو براش در اوردم و رومو برگدوندم. با آرمین خندیدن و آرمین گفت:- بچه ها بهتره برگردیم … هوا داره تاریک شده، وقت شامه … همه از جا بلند شدیم، ماسه ها رو از لباسمون تکوندیم و راه افتادیم سمت ویلا … آرمین و داریوش با هم می یومدن و من و سپیده هم با هم … ولی هر دو عجیب غرق سکوت بودیم آسمون حسابی گرفته بود و معلوم بود که به زودی بارون می باره. وارد ویلا که شدیم از بوی میرزا قاسمی به حال غش افتادم خیلی گرسنه بودم. رفتم توی اتاقم و مانتو شلوارم رو با شلواری راحتی و نخی گشاد به رنگ آبی آسمونی و بلوز آستین سه ربع تنگ کشی به همون رنگ عوض کردم. موهامو دم اسبی پشت سرم بستم که خیلی توی دست و پام نباشه و زدم از اتاق بیرون. میز حاضر و آماده چیده شده بود و همه پشت میز بودن. منم نشستم و مشغول خوردن شدیم … خاله کیمیا داشت از داریوش در مورد مطبش سوال می پرسید و داریوش با خونسردی و آرامشی عجیب جواب می داد … یه دفعه خاله کیمیا گفت:-دیگه وقت زن دادنت رسیده داریوش! باز نخوای بگی نه که دلخور می شم!داریوش لبخند زد و گفت:- باشه مامان جان! دیگه نمی گم نه … قلبم لرزید و خاله کیمیا با بهت گفت:- راست می گی؟داریوش سرشو تکون داد و گفت:- آره! دروغم چیه … فقط یه مدت باید دست نگه دارین … – دیگه برای چی الهی قربونت برم؟!! من فقط منتظر بودم تو لب تر کنی … به محض اینکه برگشتیم زنگ می زنم به خان عموت …داریوش زیر چشمی به من که دست از خوردن کشیده بودم و محو بحث اون دو نفر شده بودم نگاه کرد و گفت:- مامان! گفتم فعلاً نه! تا وقتی که خودم گفتم … خواهشاً تمومش کنین.خاله کیمیا رد نگاه داریوش رو گرفت و به من رسید. سریع شروع کردم به جویدن لقمه خیالی و قاشقم رو توی ظرف ماست فرو کردم که بگم من اصلاً متوجه شما نبودم. اما اعصابم حسابی به هم ریخته بود! تازه یادم اومد که خاله کیمیا گفته بود دوست داره پسرش با دختر عموش ازدواج کنه. خدای من!!! عاشق نشدیم نشدیم، وقتی هم شدیم عاشق چه آدمی شدیم! ملت فوقش یه رقیب دارن، من بدبخت صد تا رقیب داشتم. به زور چند لقمه دیگه خوردم تا بقیه هم سیر بشن و از سر میز بلند بشن.بعد از خوردن شام همه روی مبل های جلوی تلویزیون ولو شدیم و داریوش رفت که دوش بگیره. همه داشتن در مورد فیلمی که پخش می شد نظر می دادن ولی من تو هپروت سیر می کردم. داریوش … دختر عموش … اه اصلا به من چه! هـــــــآن؟ به من چه؟!! مشغول هوار زدن سر خودمو دلم بودم که با یه حوله روی شونه اش اومد از پله ها پایین و مستقیم نگاشو دوخت توی چشمای منتظر من. دروغ چرا دوست داشتم نگام کنه! همون موقع نیره با یه سینی قهوه از آشپزخونه بیرون اومد. داریوش بویی کشید و گفت:- بــــه! چه بوی قهوه ای می یاد! نیره خوب می دونی که من بعد از حموم قهوه می خورما!نیره لبخند محجوبی زد و گفت:- بله آقا، از سری قبل یادم مونده … داریوش خودشو روی مبل کنار سپیده انداخت و از سینی که نیره جلوش گرفته بود فنجونی قهوه برداشت. بعد از اون نیره سینی رو جلوی بقیه هم گرفت … داریوش همینطور که قهوه اش رو جرعه جرعه و داغ می خورد گفت:- داره بارون می یاد. اونم چه بارونی! فنجون قهوه ام رو روی میز گذاشتم، هم شیر داشت هم شکر! عادت به خوردن قهوه شیرین نداشتم. خوشمزه گی قهوه به تلخیش بود. می خواستم هر چه زودتر به اتاقم پناه ببرم، اینقدر ذهنمو با افکار چرند خسته کرده بودم که سر درد گرفته بودم و خوابم می یومد. با رخوت گفتم:- اگه خوابم نمی یومد تا صبح زیر بارون قدم می زدم، ولی نمی دونم چرا اینقدر بی حال شدم.مامان با تعجب گفت:- وا چه وقت خوابه مادر؟ قبلاً ساعت یک هم به زور برای خواب به اتاقت می رفتی. الان که ساعت تازه دهه.آرمین گفت:- شاید خستگی راهه. اگه امشب زود بخوابی از فردا سر حال می شی و می تونی شبها تا صبح کنار دریا بشینی. داریوش هم گفت:- آره آرمین راست می گه. پشت فرمون بودی خسته شدی. بهتره بری بخوابی. ما هم امشب جایی نمی ریم. از خدا خواسته با شب به خیر از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. قبل از خوابیدن آباژور کنار تخت رو روشن کردم چون دوست نداشتم اتاق توی تاریکی مطلق فرو بره. روی تخت که ولو شدم، چیزی طول نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم. نمی دونم چه ساعتی بود که از زور تشنگی از خواب بیدار شدم. چند لحظه ای طول کشید تا یادم اومد کجام و یه دفعه با دیدن تاریکی غلظی که اطرافم رو فرا گرفته بود سیخ نشستم لب تخت! اگه بخوام حالت اون لحظه مو توصیف کنم واژه ترسیدن خیلی مضحک به نظر می رسه، من وحشت کردم! مطمئن بودم که چراغ خواب رو روشن گذاشتم. با بدبختی و بدنی لرزون از جا بلند شدم و کلید چراغ خواب رو که روی میزی کنار تخت قرار داشت زدم. ولی روشن نشد! ترس از تاریکی در حد مرگ به سراغم اومده بود کم مونده بود از حال برم. با زانوهایی لرزون به سمت کلید چراغ اصلی اتاق رفتم، ولی اونم روشن نشد. حدس زدم که برقا رفته باشه. بد شانسی بدتر از این؟ داشتم از ترس سکته می کردم. گریه ام گرفته بود. با بیچارگی در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم. پذیرایی بالا و راه پله و راهرو هم تاریک تاریک بود. دیگه نتونستم وزنم رو کنترل کنم و همون جا کنار در اتاق روی زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم. مثل یه جوجه زیر بارون مونده می لرزیدم. صدای رعد و برق و بعد نوری که از پنجره راهرو به داخل اومد، نور علی نور شد نا خوداگاه جیغ کوتاهی کشیدم. سرمو بین پاهام پنهون کردم و زار زدم. مرگ رو پیش چشمم می دیدم. ترسم از تاریکی یه ترس عادی نبود! مثل دیو دو سر می ترسیدم و اگه خودمو نجات نمی دادم بیهوش شدنم حتمی بود. بین صدای باد که پنجره رو می لرزوند و هو هو می کرد، یه صدای دیگه نزدیکم شنیدم:- رزا… رزی! نترس من اینجام. از چی می ترسی عزیزم؟ گریه نکن!سرمو بلند کردم و داریوشو که کنارم روی زمین نشسته بود رو دیدم. دستشو اورد جلو که دستامو بگیره اما وسط راه پشیمون شد و دستشو عقب کشید. از دیدنش در حد مرگ خوشحال شدم، ولی هنوز هم نمی تونستم جلوی هق هقم رو بگیرم:- همه … جا … تاریکه … صدا … می ترسم.گریه امونم نداد و باز زار زدم. داریوش با صدای فوق العاده مهربونی، گفت:- از تاریکی می ترسی عزیز دلم؟ پاشو! پاشو بریم توی اتاق من. فیوز اونجا از بقیه ساختمون جداس. همین که شنیدم می تونم برم جایی که تاریک نباشه انرژی گرفتم و از جا بلند شدم و جلوتر از داریوش به سمت اتاقش راه افتادم. چراغ رو روشن کرد و همه جا روشن شد. نفس عمیقی کشیدم و ولو شدم لب تختش. از پارچ آب کنار تختش لیوانی آب برام ریخت و به دستم داد. لیوانو گرفتم و یه نفس همه شو خوردم. هنوزم هق هق می کردم و به سکسکه افتاده بودم. چند نفس عمیق کشیدم تا یه کم بهتر شدم. داریوش با نگرانی وسط اتاق ایستاده بود و نگام می کرد. هم می خواست یه چیزی بگه هم انگار نمی دونست چی باید بگه! دیگه آبروم برام جلوش نمونده بود! برای رفع و رجوع کردن ترس بچه گونه ام گفتم:- من از بچگی از تاریکی می ترسیدم. توی تاریکی همه چی یادم می ره و بچه می شم. ببخشید که بیدارت کردم. داریوش دستی توی صورتش کشید و گفت:- خواهش می کنم… من خواب نبودم…حالا خوبی؟با شک نگاش کردم و گفتم:- من که خوبم! اما چشمای سرخ تو نشون می ده خواب بودی … چرا الکی دروغ می گی؟لبخند تلخی زد، اومد طرفم، یه کم خودمو کشیدم کنار. به روی خودش نیاورد و نشست کنارم لب تخت. اهی کشید و گفت:- قرمزی چشمام از بی خوابیه … رزا حیف که نمی خوای بشنوی! وگرنه من خیلی حرف برای گفتن دارم …همینجور خیره نگاش کردم! تو دلم نالیدم:- بس کن داریوش! من دیگه تحمل ندارم. پسر خوب داری با حرفات دیوونه ام می کنی. با این حال خودمو به خنگی زدم و گفتم:- متوجه منظورت نمی شم! تو قبلاً از این حرفا نمی زدی.دستشو توی موهاش فرو کرد و خم شد سمت زانوهاش و سرشو انداخت زیر. موهاش سرازیر شده بود توی صورتش و اجازه نمی دادن درست چهره اش رو ببینم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:- خیلی وقته که اون چشمات خوابو از من گرفته رزا … داری نابودم می کنی اما خودت خبر نداری! با بهت نالیدم:- داریوش … بدون اینکه سرشو بیاره بالا، ادامه داد:- اگه بهت بگم قول می دی که نگاهتو از من نگیری یا ازم فرار نکنی؟ اون قدر وابسته شدم که … تحمل قهر تو رو ندارم رزا. این احساس برای خودم هم ناشناخته است! حس می کنم بیمارم!!! خودمو نمی شناسم! برای خودم هم غریبه شدم!می دونستم لحظه ای که از اون می ترسیدم نزدیکه ولی راه فراری نداشتم. با صدای تحلیل رفته ام گفتم:- بس کن داریوش! نمیخوام چیزی بشنوم.انگار مست بود! شایدم واقعا بیمار بود!! چون بی توجه به حرف من گفت:- در این دنیای دیوانه هر که را بینی غمی داردپوزخندی زد و ادامه داد:- دل دیوانه شد اما دیوانگی هم عالمی دارد.قلبم تو سینه دیوونه وار می کوبید. دیگه هیچی نمی تونستم بگم، دستمو بردم سمت سینه ام و قلبم رو چنگ زدم. باید خودمو آماده می کردم داریوش می خواست قلبشو جلوم برهنه کنه. باید خودمو آماده می کردم که وقتی شنیدم پس نیفتم. باید آماده می شدم تا عاقلانه باهاش برخورد کنم. اینقدر نگران بودم که نمی تونستم از حرفاش حتی ذره ای شاد بشم. خدایا این دیگه چه زجری بود؟!! هم می خواستم بشنوم حرفاشو هم نمی خواستم! هم می خواستمش هم نباید می خواستمش!- رزا می دونی چیه؟دیگه داشتم طاقتمو از دست می دادم. فشار بدی روم بود، برای همین هم کنترلم رو از دست دادم و با خشم گفتم:- من هیچی نمی دونم!داریوش در حالتی فرو رفته بود که انگار خشم و ترس منو نمی دید. سرشو آورد بالا، ولی بازم نگام نکرد، چشماشو بست و گفت: – میان همه گشتم و عاشق نشدم من تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم من!لحظه ای مکث کرد و بعد چشماشو باز کرد و با صدایی که هم نوای قلب من می لرزید، خیره تو چشمام گفت:- رزا خیلی دوستت دارم! بدجوری عاشقت شدم! می فهمی؟ من عاشقت شدم! همه نیروم تحلیل رفت. چقدر برای شنیدن این جمله از دهن داریوش مشتاق بودم. ولی حالا؟! نمی دونستم چی بگم اگه ساکت می موندم دلیل بر همراهیم بود. اگه هم داد و هوار می کردم ممکن بود داریوشو برای همیشه از دست بدهم. زمان داشت از دست می رفت باید کاری می کردم. باید به داد دلم می رسیدم. داریوش سابقه خوبی نداشت. چشمای شری جلوی صورتم اومد. حرفای خاله کیمیا تو گوشم زنگ زد. آرزوی خونواده اش برای ازدواج اون با دختر عموش … سیلی که بهم زد … حرفاش … نه نگه داشتن داریوش عاقلانه نبود. باید پسش می زدم، به هر شکلی که می شد! اصلاً نفهمیدم چی شد که با عصبانیت و با صدای بلند گفتم:- تو دیوونه ای. دیوونه! می فهمی داری چی می گی؟ من ازت متنفرم. آشغال کثافت! می خوای با منم بازی کنی؟ آره؟ حالم ازت به هم می خوره. حالم از هر چی مرده به هم می خوره!چشماش گشاد شدن. انتظار هر برخوردی رو داشت الا این برخورد. در حالی که سعی می کرد آرومم کنه، گفت:- نه رزا نه. یه دقیقه گوش کن! داری اشتباه می کنی. تو داری در مورد من غلط فکر می کنی.از جا بلند شدم و گفتم:- من اشتباه نمی کنم. خفه شو کثافت! تو می خوای با این حرفا منو گول بزنی و بعد از یه مدت مثل شری و امثال اون شوتم کنی یه طرف؟ ولی من نمی ذارم. کور خوندی!داشتم از اتاقش خارج می شدم که ایستاد توی چارچوب در، دستاشو از دو طرف باز کرد و راهمو بست. چشاش از خشم می درخشید. با خشم و عصبانیت گفت:- بهت ثابت می کنم که من دیگه اون آشغال گذشته نیستم. عشق تو اینقدر پاک بود که فقط وجود مقدار کمش توی روحم باعث شستشوی آلودگی هام شده. من دیگه اون داریوش نیستم. اون داریوشی که تو توی کیش دیدی مُرد! اینی که جلوی روت ایستاده منم … من … می فهمی؟ کسی که حاضره با یک اشاره تو بمیره. کسی که دیوونه جنگل چشمات شده! حالا هم این منم که باید از اینجا برم و تا روزی که منو باور نکنی بر نمی گردم. فکر می کنی برام کاری داره همین الآن هر بلایی که دلم می خواد سرت بیارم؟!! فکر می کنی کاری داره وادارت کنم بیچاره م بشی؟!! اما لعنتی من حتی نمی خوام دستتو بگیرم … چرا نمی فهمی؟!!! مطمئن باش نمی ذارم عشقم تحقیر بشه … برام مقدسه … بفهم اینو! عشق من مقدسه! حقت بود که بفهمیش … باید می دونستی! الان دیگه هیچ دینی به گردنم نیست … پس می رم … تو راحت باش … با گفتن این حرف در اتاقو باز کرد و رفت بیرون. نمی دونم چقدر با حالت بهت وسط اتاق ایستاده بودم و به جای خالیش نگاه می کردم. رفت؟!!! جدی رفت؟!!! چی گفت؟! با من بود؟! وای خدایا من چه کردم؟!! عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم:- ای خدا من باید چی کار کنم؟ چرا اینطوری شد؟ کاش می تونستم به صدق یا کذب حرفش پی ببرم! کاش اون پسر نجیب و خوبی بود! کاش، گذشته مامان باباهامون اینقدر سیاه نبود … کاش …دمرو روی تخت افتادم و اجازه دادم اشکام صورتمو بشورن. * * * * * *
از صدای امواج دریا چشمامو باز کردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:- آخ چقدر سرم درد می کنه!دستامو روی شقیقه هام گذاشتم و فشار دادم! لعنتی داشت منفجر می شد. کاش حمله میگرن نباشه فقط که تا شب درگیرم می کنه. حالت تهوع کمی داشتم، از جا بلند شدم و با دیدن اتاق سورمه ای تازه یاد دیشب افتادم. داریوش … حرفاش … بغض به گلوم چنگ انداخت … نبض ضقیقه هام بدجوری می زد. باید به داد سر دردم می رسیدم. از در اتاق رفتم بیرون، سکوت ویلا نشون می داد که همه خوابن … نا خوداگاه پاهام منو کشیدن سمت اتاق خودم … در اتاق بسته بود. حدس زدم که داریوش خواب باشه. با این که تهدید کرده بود می ره، اما ته دلم حس می کردم الان توی اتاق خوابه! پس بیخیال سر زدن بهش شدم و رفتم توی آشپزخونه، نیره مشغول اماده کردن وسایل صبحونه بود. با دیدن من با خوشرویی سلام کردم. سرمو براش تکون دادم و به زور گفتم:- میشه یه لیوان شیر و یه مسکن به من بدی؟!با دیدن قیافه ام و دستام که محکم سرمو فشار می دادم فهمید قضیه چیه … تند تند یه لیوان شیر گرم کرد و داد دستم. وقتی ازش مسکن هم خواستم اخمی کرد و گفت:- این داروهای شیمیایی رو نریزین تو معده تون خانوم … صبر کنین الان براتون یه دوا درست می کنم معجزه می کنه.حالم از جوشوندنی به هم می خورد. اما برای اینکه دلشو نشکنم چیزی نگفتم و صبر کردم تا دواش اماده بشه. وقتی لیوان جوشوندنی تیره رنگ رو به دستم داد قیافه م رو در هم کردم و گفتم:- اووف! چه بوی بدی می ده!خندید و گفت:- بوش بده، توش نبات ریختم که شیرین باشه و طعمش اذیتتون نکنه. بو نکنین و یه نفس سر بگشین، مثل آبه روی آتیش. زود سر حال می شین.مجبور بودم به حرفش گوش کنم چون سردردم خیلی شدید بود. چشمامو بستم و بدون اینکه نفس بکشم یه نفس همه اون داروی بد مزه رو خوردم. زد زیر دلم و نزدیک بود همه شو بالا بیارم که با کشیدن چند نفس عمیق جلوی خودمو گرفتم و کنترلش کردم. یه دونه خرما سریع داد دستم و گفت:- اینو هم بخورین … سریع خرما رو گرفتم و بلعیدم تا دهنم از اون طعم تلخ و گزنده خلاص بشه … تو همون حالت گفتم:- بقیه بیدار نمی شن؟!!- دیشب همه تا دیر وقت بیدار بودن! خانوم یه بار بیدار شدن و گفتن بساط صبحونه رو آماده کنم، که برین ساحل … اما نگفتن کی!پوفی کردم و گفتم:- آهان … باشه … من می رم لب ساحل … وقتی بیان می بینمشون … دستت درد نکنه بابت جوشونده …لبخندی زد و گفت:- نوش جون …برگشتم بالا … لباسام توی اتاقی بود که داریوش خوابیده بود … از پنجره راهرو بیرون رو دید زدم، ماشینش سر جاش بود! پس تو اتاق خواب بود و نمی شد برم توی اتاق … ناچاراً برگشتم پایین رفتم توی اتاق سپیده و یکی از مانتوهای اونو برداشتم … خودش مثل خرس خواب بود و پتوشو هم محکم بغل زده بود … یه شال همرنگ مانتوش هم برداشتم و از ویلا خارج شدم. بارون شب قبل باعث نشاط گل و گیاه ها شده بود. بوی سبزه بارون خورده همه جا پیچیده بود و آدمو مست می کرد. قطرات درخشان بارون روی برگا و نارنج و پرتغالای سبز و نارس خودنمایی می کرد. هوا یه کم سرد شده بود. ولی نه اونقدر که آزار دهنده باشه اتفاقاً باعث نشاط می شد. به خصوص که جوشونده هه هم داشت اثر می کرد و دیگه خبری از سر درد شدیدم نبود. ویلا رو دور زدم و به سمت دریا رفتم. دریا نسبت به دیروز خیلی آروم بود و ترسی نداشت. کفشامو در اوردم و رفتم نزدیک … آب که نزدیک می شد و به پاهام میخورد قلقلکم می داد. هیجان زده رفتم جلوتر و خودمو به آب زدم. موجها به پاهام بوسه می زدن. بی توجه به وسعت و عمق پیش می رفتم. آب تا کمرم بالا اومده بود که با شنیدن نامم توسط کسی به عقب برگشتم و سپیده و آرمینو دیدم که تو ساحل ایستاده و برام دست تکون می دادن. خاله کیمیا و مامان هم روی شنای ساحل زیر انداز پهن کرده و نشسته بودن. مسیر حرکتمو تغییر داده و به طرف ساحل برگشتم. سپیده با دیدنم دست به کمر ایستاد و گفت:- از کی تا حالا سحر خیز شدی؟ از اون مهم تر از کی تا حالا لباس کش می ری؟ با خنده گفتم:- سلام عرض شد خانم حسود. سلام آرمین صبح به خیر. – صبح تو هم به خیر! تو از دریا سیر نمی شی دختر؟ خندیدم و گفتم:- خب چی کار کنم که عاشق دریام؟ اگه همه سالو هم اینجا بمونم بازم سیر نمی شم. خداییش عظمت دریا واقعاً دیدنیه. قبول نداری آرمین؟- چرا قبول دارم. به خصوص که امروز هوا صاف صافه و اون دور دورها دریا و آسمون باهم قاطی شدن.به دور دست خیره شدم و گفتم:- اوهوم … خیلی محشره!و تو دلم گفتم:- درست رنگ چشمای داریوش … بعد تازه متوجه نبود داریوش شدم و پرسیدم:- راستی داریوش کو؟ نکنه بیدار نشده؟ آرمین شونه ای بالا انداخت و گفت:- نمی دونم لابد خوابه دیگه. نرفتم بالا که صداش کنم …با صدای مامان و خاله که برای صبحونه صدامون می زدن بحثو تموم کردیم و روی زیر انداز نشستیم. تموم فکرم مشغول داریوش و حرفای دیشبش بود. تا حالا هیچ پسری به این شکل به من ابراز علاقه نکرده بود. اونم پسری مثل داریوش که هر دختری آرزوشو داشت و منم نسبت بهش بی احساس نبودم. واقعاً چه اراده ای داشتم من که دیشب تو اون فضای به وجود اومده تونستم داریوشو از خودم برونم. البته حالا برای پس زدن داریوش دو علت داشتم و همین دلایلم باعث می شد که به شدت ازش دوری کنم و پا بذارم روی دلم و شعله عشقشو تو دلم خاموش و سرد کنم. با ضربه ای که به بازوم خورد از افکارم خارج شدم و با گیجی بازومو گرفتم. سپیده گوجه ای رو که به سمت من پرت کرده بود برداشت و گفت:- چته؟ تو فکری؟ عاشق شدی؟با حرفش چشمام گشاد شد. یعنی اینقدر تابلو بودم. حالا سپیده که می دونست ولی نکنه بقیه هم بفهمن؟!! سریع از خودم دفاع کردم:- نخیر، اصلاً هم اینطور نیست.مامان با شک گفت:- چرا آرومی خانوم؟ آب تنی خسته ات کرده؟خوشحال از بهونه ای که به دستم افتاد گفتم:- آره خیلی وقت بود توی آب بودم.- بعد از اینکه صبحونه ات رو خوردی برو لباست رو عوض کن. اگه سرما بخوری مسافرت به دهنت زهر می شه.گونه شو محکم بوسیدم و گفتم:- چشم الهی من قربونت برم!سپیده در گوشم وز وز کرد:- لباسای منو چرا برداشتی؟نمی شد اون لحظه بگم که اتاقمو با داریوش عوض کردم چون مامان و خاله می شنیدن و بد می شد، برای همین گفتم:- حالا بعد …اونم دیگه هیچی نگفت و خودش فهمید یه جای یه خبری هست. بعد از خوردن صبحونه از جا بلند شدم و خواستم برم ویلا لباسامو عوض کنم که خاله کیمیا رو به آرمین گفت:- آرمین خاله پاشو برو داریوشو هم صدا کن بیاد صبحانه شو بخوره. نگرانشم خیلی خوابیده.با خودم گفتم:- وا! خب من که دارم می رم چرا به من نگفت؟ درسته که من این کارو نمی کنم ولی خاله کیمیا یه منظوری داشت.آرمین چشمی گفت و از جا بلند شد. همراه هم وارد ویلا شدیم و آرمین برای صدا کردن داریوش بالا رفت. باید به آرمین می گفتم که اتاقا جا به جا شده، برای همین هم ناچاراً همینطور که دنبالش می رفتم گفتم:- آرمین من و داریوش دیشب اتاقامون رو عوض کردیم. با تعجب وسط راه ایستاد و گفت:- چی؟!شونه هامو بالا انادختم و گفتم:- هیچی ، می گم اتاقامون رو عوض کردیم. باید بری توی اون یکی اتاق بیدارش کنی. – چرا؟اه اینم چه گیری داده! یه اتاق ناقابل که دیگه این حرفا رو نداره! مختصر گفتم:- عادت دارم شبا چراغ خوابو روشن بذارم. خاله هم فیوز ساختمونو از پایین قطع کرده بود فقط اتاق داریوش چون فیوزش جداست برق داشت. اینه که اتاقا رو با هم عوض کردیم.آرمین نفسشو فوت کرد و بدون اینکه دیگه چیزی بگه بالا رفت. منم برای عوض کردن لباسم، دنبالش راه افتادم. لباسام هنوز توی همون اتاق بود. آرمین ضربه ای به در اتاق زد و درو باز کرد، اول اون رفت تو و به دنلاش من … اما سعی کردم به تخت خواب نگاه نکنم که خدایی نکرده صحنه بالا هجده نبینم! یه راست رفتم سمت ساک لباسام که با صدای بهت زده آرمین در جا پرخیدم: – این که نیست!

نگاهم افتاد روی تخت، دقیقا به همون صورت نامرتبی که شب قبل رهاش کردم باقی مونده بود، حتی پتومم که دیشب از تخت افتاد پایین همونجور سر جاش افتاده بود. مونده بودم چی بگم که آرمین گفت:- یعنی کجا رفته؟!! ماشینشم که اینجاست … گوشیشو از جیبش در آورد و تند تند شماره اش رو گرفت. ولی وقتی هر دو صدای موبایلش رو از اتاق بغلی شنیدیم آهمون بلند شد. داریوش حتی موبایلش رو هم با خودش نبرده بود. آرمین با کلافگی گفت:- باز این کجا ول کرد رفت بی خبر؟!! عادت به صبح زود بیدار شدن نداره! اصلا برای این عادت کوفتیش مطبشو هم فقط بعد از ظهر به بعد باز می کرد! همینطور که اینا رو می گفت می رفت پایین … من اما همون بالا ایستاده و حسابی رفته بودم توی فکر. یعنی دیشب ول کرده رفته؟!! کجا رفته آخه؟ اونم پای پیاده!!! لباسای خیسم داشتن اذیتم می کردن، رفتم توی اتاق و تند لباس عوض کردم. وقتی رفتم پایین متوجه شدم که همه برگشتن توی ویلا و از قضیه نبودن داریوش هم مطلع شدن. به به! یه روز دیگه و باز هم باید دنبال داریوش بگردیم و غر غر های خاله کیمیا و نگرانی های آرمین رو تحمل کنیم. چه مسافرتی بشه! آرمین با دیدن من گفت:- رزا تو صبح ندیدی داریوش بره از ویلا بیرون؟!!چی می گفتم جلوی جمع؟!! سرمو تکون دادم و گفتم:- نه … ولی شاید یه جایی همین جاها باشه. توی باغ رو دیدی؟همینطور که می رفت سمت در گفت:- نه، الان می رم یه گشتی این اطراف می زنم. نمی تونه خیلی دور شده باشه … آرمین در برابر داریوش مثل یه پدر مسئول و نگران بود … دوستیش واقعاً ستودنی بود … به داریوش بابت داشتن چنین دوستی حسودی می کردم. منم دنبالش راه افتادم که با هم بگردیم. تمام ویلا رو در به در دنبال داریوش زیر و رو کردیم. آرمین با اینکه نمی دونست داریوش از دیشب رفته نگران بود. وضعیت من که دیگه مشخص بودف نمی دونستم باید در مورد دیشب حرفی بزنم یا نه. یه کم از آرمین می ترسیدم پس ترجیح دادم فعلا سکوت کنم. دونستنش دردی رو دوا نمی کرد. دلم ولی بدجوری آشوب بود. داریوش یه قطره آب شده بود رفته بود زیر زمین. توی ویلا که نبود، کنار دریا ساحل هم که نبود. باغ اطراف ویلا هم نبود، ولی انگار از اول داریوشی وجود نداشته! خاله حسابی نگران شده بود و لحظه به لحظه بیشتر رنگش می پرید. با سپیده حتی توی انبار رو هم گشتیم. آرمین زد از ویلا بیرون که اطراف رو پاتوق هایی که می شناخت رو بگرده. از وقت ناهار هم گذشت و هیچ کس حتی به ذهنش خطور نکرد که گشنشه! همه نشسته بودیم دور و هم و به این فکر میکردیم که کجا ممکنه رفته باشه … بگذریم از اون فکرایی که دل ادمو آشوب می کرد و ذهنو می کشید سمت بیمارستانا و بدترین حوادث … طرفای عصر آرمین پکر برگشت و وقتی خاله کیمیا فهمید جستجو های اونم به جایی نرسیده، زد زیر گریه. آرمین با ناراحتی گفت که هر جا به ذهنش می رسیده رو گشته، حتی سر وقت شری اینا هم رفته اما خبری نبوده. کم کم منم داشت گریه م می گرفت مثل خاله کیمیا، آرمین نگاه موشکافانه ای به من انداخت و گفت:- رزا … می شه با هم حرف بزنیم؟با تعجب نگاش کردم، نکنه فهمیده؟!! خوب بفهمه، مگه من چی کار کردم؟!! مامان داشت شونه های خاله کیمیا رو می مالید و اصلا متوجه من و آرمین نبود، فقط سپیده بود که داشت موشکافانه نگامون می کرد. از جا بلند شدم و گفتم:- حتماً … راه افتاد سمت در و گفت:- بیا بریم بیرون کنار ساحل، هم قدم می زنیم و هم حرف می زنیم.دوتایی زدیم از ویلا بیرون، اون لحظه اینقدر نگران بودم و حال خودم وخیم بود که نمی تونست نگران سپیده هم باشم و نگاه های مرموزش! به دریا که رسیدیم آرمین بدون مقدمه پیچید جلوم و گفت:- رزا … بین تو و داریوش اتفاقی افتاده؟!!متحیر نگاش کردم و خودش ادامه داد:- داریوش الکی ول نمی کنه بره! می خوام مطمئن بشم … اگه اتفاقی نیفتاده باشه رفتنش خیلی مرموز می شه. اونوقت باید به پلیس خبر بدیم … دیگه داشت بغضم می ترکید، منتظر یه تلنگر بودم فقط. سکوت رو جایز ندونستم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. آرمین با ناراحتی گفت:- چی؟!! خوب چرا زودتر حرف نمی زنی؟ بگو ببینم چی شده؟! اصلاً شما دو تا چرا اتاقاتون رو عوض کردین؟برای جلوگیری از ریزش اشکام چند لحظه به آسمون خیره شدم و بعد از کشیدن چند نفس عمیق، همه ماجرای شب قبل رو براش تعریف کردم. آرمین با شنیدن قضیه مثل اسپند روی آتیش شد و گفت:- وای وای بر من! چرا زودتر نگفتی دختر؟ یعنی حالا کجاس؟ دیگه کجا رو باید برم دنبالش بگردم؟!!با عذاب وجدان گفتم:- نمی دونم. آرمین تقصیر منه؟ خودم می دونم دیشب خیلی تند رفتم ولی … ولی مجبور بودم.آرمین چرخید به سمتم و یهو داد کشید:- آخه تو که چیزی راجع به اون نمی دونی. چرا اینقدر عذابش می دی؟ اون از کیش به بعد، از این رو به اون رو شد. رزا یعنی تو تا حالا نفهمیده بودی که قلب داریوشو به زنجیر کشیدی؟ اون دوستت داشت! همش برای دیدنت لحظه شماری می کرد. کلی نقشه کشیده بود که تو رو از چنگ رضا دربیاره. همیشه می گفت من تازه عشقمو پیدا کردم به این راحتی میدون رو برای رقیب باز نمی ذارم، رزا مال منه! مال من…! حالا تو با این حرفات چه به روزش آوردی؟ رزا داریوشو داغون کردی. کاش یکم از غرور و خودخواهیت کم می کردی. داریوشو اینطور نگاه نکن رزا. قلبش مثل آینه صافه. نگاه به کارای گذشته اش نکن من می شناسمش. داریوش …. می دونم هر چی هم بگم فایده ای نداره و توی مغز تو فرو نمی ره فقط اینو بدون اگه بلایی سرش بیاد من شخصاً از چشم تو می بینم. بالاخره تلنگر وارد شد و بغضم ترکید، به هق هق افتادم و گفتم: – تقصیر من چیه؟! اون تا تقی به توقی می خوره ول می کنه می ره! چرا من باید جواب پس بدم؟!! مگه من حق انتخاب ندارم؟! چون بهش گفتم نه حالا باید جواب گو باشم؟! چرا اینقدر بی منطقی آخه؟داد کشید:- تقصیر توی لعنتی اینه که داریوشو عاشق کردی. اون عشق رو نمی شناخت، اون سردرگمه! خودشو گم کرده! داریوشی که حتی به پدر مادرش علاقه نداشت حالا عاشق شده!!!! یه نفر رو از خودش بیشتر دوست داره. باید کمکمش می کردی خودشو پیدا کنه، بعد اگه نمی خواستی کنار میکشیدی … تو فکر کردی اونم مثل پسرای دیگه است که با آغوش باز از عشقش استقبال کنه؟ نخیر … اون از احساسش میترسه چون براش ناشناخته است … آدم عشقو با مادر می شناسه … با پدر … داریوش نشناخت … با تو شناخت!!! می فهمی لعنتی؟!! گریه ام به هق هق تبدیل شده بود. دوسش داشتم، ولی می ترسیدم. حرفهای آرمین نمک روی زخمم شده بود. دو زانو افتادم روی زمین، صورتمو بین دستام پوشوندم و زار زدم … آرمین هم بی توجه به حال من، هنوز داشت حرف می زد. یه دفعه صدای آرمین قطع شد و دنبالش صدای جذاب داریوش توی گوشم پیچید:- چی شــــــده رزا؟!!!به گوشام اعتماد نداشتم. آیا واقعاً خودش بود؟ یا این فقط توهم ذهن من بود؟ با تعجب دست از روی صورتم برداشتم. یادم رفت داشتم گریه می کردم. چرخیدم به طرفش و از جا بلند شدم. نه واقعا خودش بود! صورتش، زرد و رنگ پریده شده بود! چشماش طراوت همیشگی رو نداشت. آرمین جلوش ایستاد و در حالی که با نگرانی سر تا پاش رو چک می کرد که مطمئن بشه سالمه، با عصبانیت گفت:- معلوم هست تو کجایی؟ ما که هزار بار مردیم و زنده شدیم.داریوش بدون توجه به حرفای آرمین به طرف من اومد و با تعجب گفت:- چرا گریه می کنی؟اشکام دوباره به شدت ریختن روی صورتم، اصلاً نمی تونستم جلوشونو بگیرم. این دفعه اشک شوق بود! داریوش زنده و سالم روبروی من ایستاده بود. هر چند دلخور … هر چند پکر! چرخید سمت آرمین، با انگشت منو نشون داد و گفت:- چی بهش می گفتی؟آرمین سرشو زیر انداخت و چیزی نگفت. داریوش با فریاد گفت:- می گم چی بهش گفتی که اینطور داره اشک می ریزه؟! دیدم داشتی سرش داد می کشیدی.آرمین با لکنت گفت:- من … چیزی نگفتم…. داریوش باور کن فقط داشتیم باهم حرف می زدیم.یه لحظه بچه شدم. دلم می خواست به داریوش بفهمونم که آرمین چقدر دعوام کرده. درست عین بچه ای که به پدرش شکایت می کنه. انگار از حمایت داریوش شیر شده بودم. با صدای بلند همینطور که گریه می کردم، گفتم:- بفرما آقا آرمین! اینم دوستت. حالا بازم بگو تو باعث گم شدنش بودی. حالا بازم منو مقصر بدون! د داد بزن پس! چرا ساکتی؟با این حرف من داریوش جلوی آرمین ایستاد و با تمام قدرت سیلی محکمی توی گوشش زد و گفت:- عوضی! تو به خاطر من اشکشو در آوردی؟ به خاطر من؟!!! تو خیلی غلط کردی!!! من به خاطر اخلاق گند خودم رفتم. باید یه چند ساعتی تنهایی سر می کردم. چطور دلت اومد ناراحتش کنی؟انگار سیلی رو به گوش من زد. چنان شوکه شدم که یه لحظه نفسم بند اومد. باورم نمی شد عکس العملش این باشه. کاش لال شده بودم! دوباره دستشو بالا برد که سیلی دومو بزنه. آرمین هم بی حرف سرشو زیر انداخته بود و ایستاده بود جلوش. سریع جلوی آرمین ایستادم و گفتم:- دیوونه شدی داریوش؟! بس کن. اون که دروغ نمی گفت، من زیادی حساسم! نمی خوام به خاطر من باهم دعوا کنین. قبل از اومدن من شماها باهم دوست صمیمی بودین. نمی خوام بینتون به هم بخوره. بس کنین! داریوش وقتی چشمای پر از ترس و نگرانی منو دید دستاشو توی جیب پالتوی بلند مشکی رنگش فرو برد و نگاشو به دریا دوخت. اشکامو پاک کردم و گفتم:- همین جا اختلاف ها و دعواها رو می ذاریم و بعد می ریم تو. آرمین هنوز سر به زیر ایستاده بود و دستش روی گونه اش بود. ا زهمون علاقه ای که به داریوش داشت مشخص بود که جوابش رونمی ده. وگرنه صد در صد با هم گلاویز می شدن. داریوش نگاه عمیقی به سمتم انداخت و بعدش به سمت آرمین رفت. جلوش ایستاد و چند لحظه نگاش کرد. آرمین سرشو آورد بالا، همین که نگاشون به هم افتاد یه دفعه تو اغوش هم فرو رفتن. داریوش اهی کشید، زد سر شونه آرمین و با شرمندگی گفت:- شرمنده ام آرمین، می دونی که طاقت دیدن…آرمین حرفشو قطع کرد و گفت:- مهم نیست. درکت می کنم! سپس خندید و در حالی که سر شانه داریوش می زد گفت:- ولی دست مریزاد داداش. هیچ وقت فکر نمی کردم به خاطر یه دختر غیرتی بشی.داریوش سرشو پایین انداخت و با صدای آهسته ای گفت:- هنوز حرفای من یادته؟!آرمین که نگاه کنجکاو منو دید سریع بحثو عوض کرد و گفت:- من می رم داخل ویلا. شمام بیاین. خبر نمی دم تا برای خاله اینا سورپرایز باشی. داریوش لبخندی زد و گفت:- باشه برو. البته آرمین میخواست خبر نده که کسی بیرون نیاد و ما بتونیم با هم حرف بزنیم. چقدر این پسر آقا بود! از رفتار خودم واقعا شرمنده شدم! الکی الکی داشتم بین دو تا دوست رو به هم می زدم! خاک بر سر من! بعد از رفتن آرمین سریع پرسیدم:- منظورت چی بود؟ کدوم حرفارو؟اومد جلوم وایساد، دستشو میون موهای پرپشتش فرو کرد و همه شونو داد عقب. انگار فهمیده بود این کار چه تاثیری روی من داره! بعدش گفت:- اشکاتو پاک کن اول … تند تند تسمو روی صورتم کشیدم و گفتم:- خیلی خب بگو … آهی کشید و گفت:- بگذر رزا. اون روزا گفتن نداره.پامو روی زمین کوفتم و گفتم:- بگو دیگه.داریوش از دیدن حرکتم لبخند ملایمی زد و با صدایی پر احساس گفت:- همین پاکی تو و معصومیت کودکانه ته که منو از همه بدی ها دور می کنه رز. هر وقت می خوام یه قدم خلاف بردارم به یاد چشمای معصوم تو می افتم و همه چیز یادم می ره. ولی عزیز دلم وقتشه بزرگ بشی تا داریوش برات دیوونه تر بشه.اولین بار بود که از این حرف ناراحت نمی شدم. همه از من می خواستن بزرگ بشم ولی انگار گفتن داریوش با همه برام فرق داشت و بیشتر از همه به دلم نشست. حرفاش منو به عرش می رسوند. محتاج تک تک کلماتش بودم! صاف سر جام ایستادم و سعی کردم مثل یه خانوم با وقار رفتار کنم. گفتم:- داریوش می شه ازت خواهش کنم اون قضیه رو برای من هم توضیح بدی. خیلی کنجکاو شدم که بدونم.داریوش از دیدن حرکتم از ته دل قهقهه زد و قدمی به سمتم برداشت. سریع یک قدم عقب رفتم و با شیطنت ابرو بالا انداختم. چشماش برق زد و گفت:- تو فرشته ای! یه فرشته پاک.- اِ داریوش اینقدر منو خر نکن. بگو دیگه.اخمی کرد و گفت:- اِ بلانسب!- باشه … همون! حالا بگو …- می ترسم برداشت بد بکنی و ناراحت بشی.- نمی شــــــــــم.- خیلی خب خودت خواستی. یه بار با یکی از دوستام که هم جنس خودت بود ولی هیچ شباهتی به تو نداشت داشتم قدم می زدم که یهو دوست پسر سابقش جلومون سبز شد. یه نگاهی به من کرد و بعدش با بی شرمی دختره رو بغل کرد. یعنی می خواست به من بفهمونه که رابطه شون خیلی صمیمیه. دختره انتظار داشت من دعوا راه بندازم به خصوص که داشت مثل ابر بهار گریه می کرد تا پسره ولش کنه. ولی من خیلی بی تفاوت به پسره گفتم فردا بیا محضر تا سندشو به نامت بزنم. اینو گفتم که بهش بفهمونم برام هیچ اهمیتی نداره. بعد هم ولشون کردم و رفتم. فرداش که این قضیه رو برای دوستام تعریف کردم آخرش اضافه کردم هیچ دختری لیاقت اینو نداره که بخوای به خاطرش خودت رو به زحمت بندازی. آرمین الان داشت همون حرف منو یادآوری می کرد.در سکوت بهش خیره شده بودم. از فکر داریوش در کنار دختری دیگه خون خونمو می خورد ولی اصلاً دوست نداشتم عکس العملی نشون بدم. چقدر دوست داشتم بفهمم رابطه اش با دخترای دیگه در چه حد بوده! ولی مگه می شد همچین سوالی رو پرسید؟!! تو فکر فرو رفته بودم که یه دفعه داریوش جلوم ایستاد و گفت:- دیشب گفتم تا وقتی که منو باور نکنی، بر نمی گردم. ولی نتونستم! طاقت نیاوردم رزا … می فهمی احساسمو؟ مجبور شدم برگردم …افکار مخربم رو فراموش کردم، لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:- می دونستم بر می گردی. هر چی به خاله اینا گفتم، قبول نکردن. می ترسیدن یه بلایی سرت اومده باشه. داشتن از نگرانی دق می کردن!با لحن خاصی گفت:- توام نگرانم بودی؟به دروغ گفتم:- خوب نه. برای چی باید نگران می شدم؟ تو به من گفته بودی که می ری.خندید و گفت:- امان از این غرور تو! درضمن نمی خوام دیگه ببینم که داری گریه می کنی!یهو یاد جریان گریه و سیلی و اینا افتادم و گفتم: – گریه کردن من چه ربطی به تو داره که تازه به خاطرش دست روی صمیمی ترین دوستت بلند می کنی؟دوباره به دریا خیره شده و گفت:- دست خودم نیست رزا. وقتی می بینم گریه می کنی یه چیزی از وجودم کم می شه! یه حسی بهم دست می ده که بدترین حس دنیاس. به زنده بودن خودم شک می کنم. حس می کنم توی یه قفسم و قادر به نفس کشیدن هم نیستم. نمی دونم تونستم منظورم رو بهت بفهمونم یا نه؟ ولی در هر حال هر چی که هست خیلی بده و منو حسابی کلافه می کنه. پس هیچوقت گریه نکن. هیچوقت!برگشت به سمتم، نگام کرد و گفت:- من خودمم سر از احساسم در نمی یارم، چطور می خوای واست توصیفش کنم آخه؟
فقط نگاش کردم. چقدر خوب بود، کسی اینطور عاشق آدم بشه! و مهم تر از اون اینکه حرفاشو اینقدر قشنگ بزنه. هر دو داشتیم خیره به هم نگاه می کردیم، دیگه داشت کار خطرناک می شد که گفتم:- بهتره بریم تو ، مامانت خیلی نگران شده بنده خدا!سرشو تکون داد و گفت:- باشه … بریم … وقتی رفتیم داخل، خاله و مامان و سپیده با دیدن داریوش هم خوشحال شدند و هم کلی نصیحت و دعوایش کردن. خاله کیمیا که اینقدر داد کشید حنجره اش خش برداشت! ولی داریوش در کمال خونسردی فقط می گفت:- ببخشید! کار مهمی پیش اومد، باید می رفتم.آخر سر همبرای فیصله دادن به هوارهای خاله کیمیا که داشت دیگه از حال می رفت گفت:- مامان جان بیخیال دیگه! اصلاً برای اینکه همه از دلخوری در بیاین، برای همه تون قهوه می یارم. چطوره؟اینو گفت و بلند شد رفت توی آشپزخونه. ناخوداگاه منم بلند شدم و دنبالش رفتم. کسی که حواسش به ما نبود، مامان باز داشت شونه های خاله کیمیا رو می مالید! کلا فکر کنم مامان به عنوان ماساژور اومده بود سفر! هی این از حال می رفت مامان دلداریش می داد. اما کلا از برخوردای خاله کیمیا می شد به عصبی بودن و اعصاب ضعیفش پی برد. همین که پامو گذاشتم توی آشپزخونه چرخید به سمتم و با لحن بامزه ای گفت:- برم به مامانم بگم دلیل گم شدن پسرت این خانوم خانوماست که زل میزنه تو چشمام و چشمشو به روی احساسم می بنده!رفتم سر کابینت تا فنجون بردارم و گفتم:- اتفاقا بد هم نمی شه! فقط مامانت هم منو هم تورو می ندازه از ویلا بیرون! البته قول نمی دم که مامان من هم حلق آویزت نکنه!خندید و گفت:- هم مامان من باید دلش بخواد ، هم مامان تو!!!قهوه جوش رو از دستش گرفتم، مشغول ریختن قهوه ها توی فنجون ها شدم و گفتم:- تا حالا کسی بهت گفته اعتماد به نفست تو سقفه؟!!خم شد توی صورتم و گفت:- آره … تو … سینی رو برداشتم و گفتم:- اوف! چه شخصیت مهمی!!! خندیدم و نفس داغش پخش صورتم شد، سریع سینی رو برداشتم که برم بیرون. وقتی می خواستم از در آشپزخونه خارج بشم، سرشو نزدیک گوشم آورد و با لحن خنده داری گفت:- عاشقتم دیوونه من! نمی تونستم منکر قندی بشم که با حرفاش تو دلم آب می شد. با خنده گفتم:- هی آقا، متلک می ندازی وایسا جواب بگیر!با خنده ایستاد و به طرفم برگشت. گفتم:- تو اصلاً می دونی عشق یعنی چه؟یه تای کمون ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:- سوال جالبی پرسیدی! الآن بهت می گم. بیا بیرون.همراهش از آشپزخونه خارج شدم. مونده بودم چی میخواد بهم بگه که تو آشپزخونه نمی شد. می ترسیدم جلوی جمع حرفی بزنه. سینی قهوه رو روی میز گذاشتم و به داریوش خیره شدم. در کمال حیرت من یه راست رفت سمت پیانوی کنار سالن. با تعجب نگاش می کردم. روی مبل کنار سپیده ولو شدم و سپیده کنار گوشم گفت:- بلده؟شونه بالا انداختم و گفتم:- من چه می دونم! نگاه کنجکاومو به آرمین انداختم و اون که از نگاهم پی به تردیدم برده بود، با پلک زدن تأییدش کرد. صدای زیبای پیانو تو سالن پیچید. نگاه خاله کیمیا به داریوش غرق افتخار و لذت شد و اصلا یادش رفت داشته از حال می رفته! آهنگی که می زد آشنا بود! بعد از لحظاتی صدای زیبای داریوش تو سالن پیچید و تازه فهمیدم اهنگ داستان عشق رو می زنه. باورم نمی شد که اینقدر زیبا بخونه. واقعاً که صدای محشری داشت:- Where do I beginاز کجا آغاز کنمTo tell the storyOf how great a love can beگفتن ماجرایی را که یک عشق چقدر می تواند بزرگ باشدThe sweet love story that is older than the seaماجرای عاشقانه شیرینی را که از دریا کهن سال تر استThe simple truth about the love She brings to meحقیقتی ساده درباره عشقی که او به می بخشدWhere do I startاز کجا آغاز کنم ؟with her first helloبا اولین سلامشShe gave a meaningTo this empty world of mine.به دنیای خالیم معنا دادThere is never be another loveعشق دیگری دوباره نخواهد بودAnother timeShe came into my lifeAnd made the living fineزمانی دیگر او به زندگیم آمد و زندگی را زیبا کردShe fills my heartاو قلبم را پر می کند !With very special thingsاو قلبم را با چیزهای خاص پر می کندWith angel songsWith wild imaginingبا آوازهای فرشتگان ، با تصورات وحشیShe fills my soulWith so much Loveاو قلبم را با عشقی بزرگ پر می کندThat everywhere I goI am never lonelyکه هر جا می روم با عشق او هیچوقت تنها نیستمWith her along.Who could be lonelyچه کسی می تواند تنها باشد ؟I reach for her hand It’s always thereبه سوی دست هایش دست دراز می کنم ، او همیشه حاضر استHow long does it lastچقدر طول خواهد کشید ؟can love be measure by the hours in a dayآیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفتI have no answers now But this much I can sayاکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم کهI know I ll need her Till the stars.All burn awayمی دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوندAnd she be thereو او باقی خواهد بود .How long does it lastچقدر طول خواهد کشید ؟Can be love measureby the hours in a dayآیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفتI have no answersNow But this much I can sayاکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم کهI know I ll need her Till the’til the stars all burn awayمی دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوندAnd S he’ll be thereو او باقی خواهد بود .خدا رو شکر زبانم اینقد خوب بود که بفهمم چی خوند! بعدش هم عاشق این فیلم و متن آهنگش بودم. اینقدر قشنگ جواب سوالمو داد که جای هیچ بحثی باقی نذاشت. اما بازم دلیل نمی شد به عشقش جواب بدم. من گذشته رو پیش روم داشتم. که شاید اون ازش حتی خبر هم نداشت. شاید اگه یه روزی می فهمید مامان من چه به روز بابای بیچاره اش آورده ازم دل می برید و می رفت. شاید هم براش مهم نبود! نمی دونم!شامو روی تراس خوردیم. منظره دریا در حالی که عکس ماه روی آب افتاده بود اشتهامو زیاد کرده بود. به خصوص که ناهار هم نخورده بودم! بعد از خوردن شام و دسر، مامان و خاله کیمیا به بهونه سردی هوا به داخل ویلا رفتن ولی ما همون جا نشستیم. نور ماه توی دریا واقعاً غوغا می کرد. داریوش با صدای گرفته ای گفت:- نظرت چیه؟چنان محو دریا و زیبایی ها و عظمتش شده بودم که متوجه منظور داریوش نشدم و با لحنی شیفته گفتم:- خیلی قشنگه! امشب دریا نقره ای شده. واقعاً محشره!آهی کشید و گفت:- منظورم به خودم بود!تازه متوجه شدم و با تعجب پرسیدم:- خودت؟!- آره. نظرت در مورد من چیه؟چند لحظه ای مکث کردم و سپس گفتم:- همون که بود!چیز دیگه ای نمی تونستم بهش بگم. به سمتم چرخید و گفت:- آخه چرا؟ من باید چی کار کنم که تو گذشته منو فراموش کنی؟! رزا آدم باید توی زندگیش بخشش داشته باشه. تو باید به من یه فرصت دیگه بدی. عزیزم من توی خودم پتانسیل اینو می بینم که تو رو خوشبخت ترین زن روی کره زمین کنم! قسم می خورم! تو دیگه چی می خوای؟!! من حتی ازت عشق هم نمی خوام، چون … چون رزا تو رو باید پرستید! بدون اینکه ازت انتظاری داشته باشم! دوست داشتن وظیفه منه و خانومی کردن وظیفه تو … رز من! انسان جایزالخطاست اینو قبول نداری؟قلبم داشت دیوونه م می کرد! تا جایی که دوست داشتم درش بیارم پرتش کنم اونطرف! نمی ذاشت عقلم تمرکز کنه و همه اش دخالت بیجا می کرد. گفتم:- چرا قبول دارم.- خب پس چی می گی؟ رز … نفس عمیقی کشید و گفت:- من تصمیممو گرفتم، می خوام بیام خواستگاریت!برای یه لحظه از ته دلم خوشحال شدم. ولی این شادی زیاد طول نکشید. چون بازم گذشته جلوم سرک کشید! مثل یه سد بلند و غیر قابل نفوذ! من و داریوش برای هم ساخته نشده بودیم. حالا هر چقدر هم که دیوونه هم باشیم! به زور گفتم:- جوابت از همین الآن معلومه.اخم کرد و گفت:- چیه؟!مشغول بازی با انگشتام شدم و گفتم:- منفی …با خشم دستشو روی میز کوبید و گفت:- آخه چرا؟! بابا رحم و مروت هم بد چیزی نیست به خدا.داریوش باید می فهمید، باید همه چیز رو می فهمید تا دلیل مخالفت های منو هم بفهمه. اگه می خواست پس بکشه همین الان بهترین فرصت بود. پس گفتم:- داریوش مگه تو قضیه بابا و مامانت و بابا مامان منو نمی دونی؟ با حیرت صاف نشست و گفت:- نه! مگه چی شده؟خیلی خلاصه برایش تعریف کردم. تا جایی که به اون مربوط بود رو گفتم، با اینکه سخت بود ولی همه اش رو گفتم. وقتی حرفام تموم شد گفتم:- به همین علت، نه بابای تو راضی می شه، نه مامان و بابای من.با بهت هر دو دستش رو روی میز گذاشت و گفت:- پس اون زن مامان توئه!!!پلک زدم و گفتم:- اِ می دونستی؟!!پوزخند نشست گوشه لباش، زمزمه کرد:- من از همه زندگی بابام خبر دارم! باورم نمی شه! اون زن چشم سبزی که بعضی وقتا بابا ازش یاد می کرد مامان توئه! پس سرنوشت … از سر نوشت!اینبار نوبت من بود که بهت زده نگاش کنم، هنوز پوزخند گوشه لبش بود و نگام نمی کرد. زمزمه کرد:- بابای من ، با یه نگاه دلشو به یه دختر چشم زمردی باخت! من مسخره اش می کردم، می گفتم برو بابا ممکن نیست! هوس بوده! همون بهتر که رفت! اما حالا … منو ببین رز … نگاش کردم، به خودش اشاره کرد و گفت:- من ، آیینه جوونی های بابام! مو نمی زنم باهاش … و تو … خیلی شبیه مامانتی … خیلی! حاضرم قسم بخورم که مامانت وقتی هم سن تو بوده دقیقاً چهره تو رو داشته … درسته؟!!سرمو تکون دادم… لبخند تلخی زد و گفت:- پسر کو ندارد نشان از پدر؟!! دقیقاً با یه نگاه دل به دختری … آهی کشید و گفت:- اما یه فرقی بین عشق من و بابام هست … – چه فرقی؟- اگه اون شبی که بهت شماره دادم گرفته بودی، هیچ عشقی شکل نمی گرفت رزا! هیچ عشقی … تو با مخالفتت منو به بند کشیدی. اما سرعت رشد این عشق … همه اش توی گذشته است. توی ژن منه! بابا حتی ژن عشقشو هم به من داد. چون عشق مامانت با خونش عجین شده بود! آه عمیقی کشید و سرشو گذاشت روی میز. انگار واقعاً سردرگم شده بود. تو همون حالت با غم گفت:- واقعاً تو کار خدا موندم. این همه سنگ باید جلوی پای من باشه؟!! بعدش سکوت کرد. نیازی نداشت که از من جوابی دریافت کنه چون من جوابی نداشتم که بهش بدم. آرمین و سپده لب نرده های تراس ایستاده بودن و غرق حرف زدن بودن. اصلاً متوجه ما دو تا و دلای پر از غممون هم نبودن! زل زده بودم به ماه نیمه تموم تو آسمون که یهو داریوش سرشو بالا آورد، خیره به من نگاه کرد و گفت:- تو منو می خوای یا نه رزا؟حسابی جا خوردم و گفتم:- این دیگه چه سوالیه؟با هیجان گفت: – ببین رزا! اگه بدونم تو هم منو دوست داری، برای به دست آوردنت هر کاری می کنم! هیچی هم برام مهم نیست. حتی اگه شده از خونواده هامون هم می گذریم.دلم غنج می رفت از اینکه می دیدم با این حرارت صحبت می کنه و بی رحمی مامان من اصلاً براش مهم نیست و ازدواج با من براش از هر چیزی مهم تره. ولی با این حال با خنده گفتم:- اینقدر به شکمت صابون نزن کف بالا می یاری. من به هیچ وجه خانوادمو به خاطر تو ول نمی کنم.انگار هیجانش ته کشید. بنده خدا هنوز به زبون مثل نیش مار من عادت نکرده بود! با دلخوری نگام کرد و بعدش دوباره سرشو روی میز گذاشت. بیچاره! نمی دونست تو ذهنش به راضی کردن من فکر کنه یا راضی کردن باباش یا راضی کردن خونواده من! دلش براش کباب بود!!! خودمم از این که اینطور باهاش حرف می زدم، ناراحت بودم. ولی دست خودم نبود. چاره ای جز این نداشتیم. من و داریوش دو خط موازی بودیم و من نمی خواستم هیچ کدوم به خاطر اون یکی بشکنیم. آرمین و سپیده تازه حواسشون جمع ما شد و آرمین با دیدن وضعیت داریوش با ناراحتی گفت:- چی شده؟ شما دوتا که باز غمبرک زدین! دوباره پریدین به همدیگه؟داریوش بدون اینکه سرشو برداره، با لحن بامزه ای گفت:- آرمین این دختر برای من اعصاب نذاشته. دیگه دارم خل می شم. یهو هم دیدی افتادم مردم. اگه مردم حلالم کن.آرمین که از حرفای داریوش خنده اش گرفته بود خندید و گفت:- خدا بیامرزدت! به سلامتی کی؟داریوش سرشو بلند کرد، جدی شد و با اخم گفت:- وقت گل نی! واقعاً هیچ کس به فکر من نیست. میخواستم هر چه زودتر اون بحث رو فیصله بدم. حوصله نداشتم، برای همینم با عصبانیت ساختگی گفتم:- می بینی سپیده! ما امسال دو تا مسافرت رفتیم به دهنمون زهر مار شد. اون از کیش و اینم از شمال. داریوش که منظورمو به خوبی فهمیده بود گفت:- اِ اینجوریاست؟ خیلی خوب دیگه من حرف نمی زنم تا بهت خوش بگذره. برو لذت ببر!با زدن این حرف سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و چشماشو بست. سپیده به من چشم غره ای رفت که یعنی خیلی دارم زیاده روی می کنم. آرمین به سمت در تراس رفت و رو به سپیده گفت:- بیا من و تو بریم یه خورده کنار ساحل راه بریم. این دو تا هم تنها باشن بیشتر جر و بحث کنن بلکه به نتیجه برسن.سپیده با لبخند همراه آرمین به راه افتاد. داریوش طبق قولی که داد، دیگه حرف نزد. حدود یه ساعت دیگه من نشسته بودم به دریا و سیاهیش نگاه می کردم و داریوش هم چشماشو بسته بود و فقط از نوع نفس کشیدنش می شد فهمید که بیداره و هوشیار. اون شب فقط به سپیده و آرمین خوش گذشت. وقتی به داخل ویلا برگشتند، منم تازه قصد کرده بودم برم بخوابم. اینقدر داریوش هیچی نگفت که حوصله ام سر رفت و خوابم گرفت. برای همینم بی توجه بهش از جا بلند شدم و رفتم تو.سپیده با چشمایی که از زور شادی ستاره باران شده بود و لبهایی که پر از لبخند بود دستمو گرفت وکشیدم توی اتاقش. در اتاق رو بست و گفت:- رزا رزا رزا یه خبر داغ.اینقدر با خودم درگیری فکری داشتم که حس می کردم همه مغزم کوفته است. از این رو با بی حوصلگی گفتم:- نمی خواد بگی چون نه حالشو دارم و نه حوصلشو.نیمی از هیجانش پرید و گفت: – مرض بگیری که فقط بلدی ضد حال بزنی! خوب مثل آدم بپرس چه خبری؟ من که در هر صورت حرفم رو می زنم، پس آدم باش.داشتم از زور سر درد می مردم. با کلافگی گفتم:- تو که فقط به خودت فکر می کنی، خوب بگو خبر مزخرفت چیه؟بدون مقدمه و کوبنده گفت:- آرمین امشب ازم خواستگاری کرد. اونقدر تعجب کردم که نتونستم جلوی فریادمو بگیرم. با صدای بلندی گفتم:- چی؟با ترس یکی از دستاشو جلوی دهن من گذاشت و انگشت اشاره دست دیگه شو جلوی بینیش گرفت و گفت:- اِ چه مرگته چرا داد می زنی؟ الان همه می فهمن. هیچی … آرمین گفت که از من خوشش اومده و ازم خواستگاری کرد.نزدیک بود از زور حیرت پس بیفتم. فهمیده بودم از هم خوششون اومده! ولی نه دیگه تا این حد!!! دستشو پس زدم و با صدای جیغ مانندی که سعی داشتم بالا نرود، گفتم:- تو چی گفتی؟شوک بعدی رو وارد کرد و گفت:- قبول کردم.حیرتم چند برابر شد. تقریباً داد زدم و گفتم:- قبول کردی؟! یعنی چه؟ بدون مشورت با پدر و مادرت قبول کردی؟ بدون هیچ ناز و نوزی؟با خونسردی لب تخت نشست و در حالیکه با ناخن های بلندش بازی می کرد گفت:- آره چون می دونم اونام قبولش می کنن. آرمین پسر خوبیه. از همون روز اول ازش خوشم اومد. توام لطف کن اینقد هوار نزن! به خدا آرمین اتاق بغلیه! الان می گه دختره چه هوله! همه رو خبر کرد!دیگه نزدیک بود غش کنم، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در اتاق و گفتم:- شما دو تا که خودتون بریدین و دوختین. اگه آینده پشیمون شدی چی؟- پشیمون بشم؟! محاله! آرمین پسر فوق العاده ایه. من واقعاً شانس آوردم که اونم از من خوشش اومد. باورت نمی شه رزا من همون کیش از آرمین خوشم اومد، ولی خجالت می کشیدم بهت بگم. حالا که ازم خواستگاری کرده تازه حس می کنم قلبم آروم گرفته. درو باز کردم و گفتم:- باورم نمی شه سپیده! تو اینقدر خودسر نبودی که.چون درو باز کردم صداشو پایین تر اورد و با چشمای گرد شده گفت:- خودسر یعنی چه؟ من از آرمین خوشم اومده. چرا باید کاری کنم که از دستش بدم؟ مطمئنم که بابا و مامان هم مخالفتی ندارن.گفتم:- خوب بسه دیگه. بکپ تا منو سکته ندادی! خدا آخر عاقبت ما رو با این کارای تو بخیر کنه. دراز کشید روی تخت و برای اینکه لج منو در بیاره، گفت: – امیدوارم به زودی شیرینی عروسی تو و داریوش رو بخوریم!دلم می خواست از ته دل بگم « انشالله». ولی به جایش گفتم:- بهت گفتم کپه مرگتو بذار سپیده. تو چی کار داری به من؟ واسه خودت از این آرزوها بکن.و قبل از اینکه بتونه بازم حرفی بزنه از اتاقش بیرون رفتم و رفتم سمت پله ها . به فکر فرو رفته بودم که ای کاش داریوش هم به پاکی آرمین بود! کاش گذشته ای توی زندگیمون نبود. اونوقت با سر قبولش می کردم و منتش رو هم داشتم. ولی افسوس…!بازم تا چشم باز کردم اول از همه بیدار شده بودم. جالب بود که هوای شمال به جای اینکه بی حالم کنه، تازه سر حالم کرده بود. حوصله بیرون رفتن از ویلا رو نداشتم. چون دوباره داشت بارون می بارید. یه کم سر جام غلت زدم تا بقیه هم بیدار شدن، ولی رخت خوابم اینقدر گرم بود که حال از جا بلند شدن رو نداشتم. در اصل داشتم به این فکر میکردم که بیدار بشم چی کار کنم! مشغول عشق بازی با رخت خوابم بودم که صدای داریوش رو شنیدم. از پشت در می گفت:- من بیدارش می کنم خاله جان.حدس زدم که قصد داخل شدن داره. سریع چشمامو بستم تا فکر کنه هنوز خوابم. در اتاق به آرومی باز شد و به دنبالش بوی عطر داریوش تو اتاق پیچید. چه بوی خوبی بود! اگه کسی روزی از من می پرسید عشق چه بویی می ده بی شک عطر داریوشو معرفی می کردم. از صدای خش خش لباس هاش حدس زدم که جلو می یاد. لب تخت نشست، اینو از فرو رفتن تشک فهمیدم. بعد هم از سنگین شدن موهام که روی بالش پخش بود فهمیدم که دستش رو به آرومی روی موهام می کشه. منتظر بودم هر آن صدام کنه. ولی چیزی نمی گفت و تو سکوت به من خیره شده بود. به راحتی سنگینی نگاشو احساس می کردم. کم مونده بود خنده ام بگیره. زیر نگاش هیچ کاری نمی تونست بکنم. چند دقیقه ای گذشت که گفت:- چشم هایت را به رویم باز کن لحظه عشق مرا آغاز کنبعدش هم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:- رزا جان … بیداری خانومی؟جوابی ندادم و همون طور چشم هامو بسته نگه داشتم. گفت:- بیدار شو دیگه رزا خانوم. امروز خیلی کار داریم. اگه دست من بود، می ذاشتم تا هر وقت که دوست داری بخوابی عزیزم. ولی دستور دادن که بیدار بشی!با صدایی تقریباً خواب آلود زمزمه کردم:- ولم کن. خوابم می یاد.داریوش که پیدا بود بود از حالت من خنده اش گرفته گفت:- نگاه نگاه … عین بچه کوچولو ها می مونی به خدا. الهی قربونت برم! می دونم عزیزم. دیشب تا دیر وقت بیدار بودی، ولی سعی کن خستگی رو از خودت دور کنی و بیدار بشی. کلی کار داریم خانوم …بعد یه دفعه لحنش عوض شد و گفت: – بی انصاف دلم واسه چشمات تنگ شده! جون من چشماتو باز کن. خوب؟خنده ام گرفت و برای اینکه اذیتش کنم، پشتمو بهش کردم و همونطور با چشم بسته گفتم:- برو بیرون. می خوام بخوابم. خندید و گفت:- عزیز دلم داری اذیت می کنی؟ باشه، می خوای بخوابی بخواب. فقط یه لحظه چشماتو باز کن. سعی کردم خنده مو قورت بدم. به طرفش برگشتم و چشمامو کامل باز کردم و گفتم:- بیا! حالا لطف کن شرتو کم کن، می خوام بخوابم.داریوش با لحنی کشیده و صدایی آروم و احساس آلود، به شکلی که قلبمو دیوونه وار به قفسه سینه ام می کوبوند گفت:- فدای اون چشات بشم! چشم، تو بگو برو بمیر! من رفتم. به خاله هم می گم، عشق من خوابش می یاد. تا هر وقت که می خوای بخواب عشق کوچولوی من. داشتم پر پر می زدم برای اینکه بپرم تو بغلش! داریوش آهی کشید و راه افتاد سمت در. برای اینکه خیلی توی خیالات غرق نشم، با خنده از تخت پریدم بیرون و گفتم:- وایسا منم اومدم.داریوش سر جاش وایساد و همینطور که چپ چپ نگام می کرد، خندید و گفت:- ای ناقلا! من نمی دونم چرا همیشه گول تو رو می خورم! – واسه اینکه همونطور که قبلاً هم گفتم خیلی ساده ای! البته فقط در مقابل من. انتظار داشتم که جواب دندون شکنی ازش بشنوم، ولی در کمال حیرت من با خنده گفت:- بر منکرش لعنت خانوم گل! چون فقط عاشق توام. شونه هامو بالا انداختم و با هم از اتاق خارج شدیم. داریوش اصلاً کینه نداشت. با برخوردی که دیشب باهاش داشتم گفتم حتماً تا چند روز با من سر و سنگین رفتار می کنه. ولی اون طوری رفتار می کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! جدیداً ترجیح می دادم زیاد باهاش تنها نشم چون ممکن بود کنترلم رو از دست بدهم و اتفاقی بیفته که نباید. مگه من چقدر توان و تجربه داشتم! هجده سالم که بیشتر نبود سر تا پام نیاز بود! درسته که کمبود محبت نداشتم، اما هیچ وقت هم محبتی از جنس محبت داریوش توی زندگیم نداشتم! داریوش داشت ذره ذره خودش رو توی خونم تزریق می کرد و الحق که راه راضی کردنم رو خیلی خوب بلد بود. هر چقدر هم که دست و پا می زدم بالاخره یه جا کم می اوردم.به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم راهی آشپزخانه شدم و صبحونه مفصلی خوردم. خاله مرتب به داریوش و آرمین دستور می داد و اون دو نفر هم انجام می دادند. بنده خدا نیره هم همه اش در حال بدو بدو بود! بریز و بپاشی درست شده بود تماشایی! با تعجب از سپیده پرسیدم:- سپیده اینجا چه خبره؟ چرا اینا اینقدر به تکاپو افتادن؟- شب قراره مهمون بیاد.- چه مهمونی؟- یه عالمه از دوستای خاله کیمیا و چند تایی هم از دوستای آرمین و داریوش.سری تکون دادم و گفتم:- پس شب اینجا خیلی شلوغ می شه!- آره. پاشو بریم توی اتاق من لباستو هم بیار تا کم کم حاضر بشیم.چشمامو گرد کردم و گفتم:- حالت خوبه سپید؟ حالا که خیلی زوده!- خوب چی کار کنم؟ حوصله ام سر رفته!- می یای بریم جنگل؟این بار نوبت اون بود که تعجب کنه:- دو تایی؟ نه با آرمین و داریوش.- اون دوتا که کار دارن، نمی تونن بیان. – کاری نداره که به بهونه یه کاری می زنیم بیرون. تو برو به آرمین بگو.- نمی تونم. خجالت می کشم! – وا! ناسلامتی در آینده قراره شوهرت بشه.- برای همین خجالت می کشم. خودت بگو. – خاک تو گورت کنم! توی بی حیا با حیا بشی برای من نوبره والا! من که به آرمین نمی گم، ولی می تونم مخ داریوشو بزنم. بعد از این حرف چرخیدم سمت داریوش و آرمین که مشغول جا به جا کردن یه کاناپه بودن. اصلا هم حواسشو به ما نبود اینقدر نگاه به داریوش ردم تا سنگینی نگامو حس کرد و چرخید به سمتم. همین که نگامون تو هم قفل شد لبخندی زد و چشمک زد. لبخند زدم و سرمو کج کردم، گیج شد و خیره بهم موند. آرمین تشر زد:- حواست کجاست داریوش؟!!داریوش یهو به خودش اومد، نگاشو از من گرفت و گفت:- هان چیه؟- چرا وایسادی؟!! بیا دیگه!داریوش مبل رو تکون داد و باز خیره شد بهم، دوباره کله مو کج کردم و اینبار دو سه بار پلک زدم و لبامو هم غنچه کردم. یهو مبلو ول کرد و اومد سمت من، آرمین داد کشید:- داریـــــوش! روانی پامو شل کردی!اما داریوش حتی برنگشت ببینه چه به روزه آرمین آورده ، اومد جلوم ایستاد و بی توجه به سپیده که کنارم نشسته بود دستاشو بالای مبلی که روش نشسته بودم گذاشت و کامل خم شد روی صورتم. با ترس به آشپزخونه نگاه کردم. مامان اینا غرق کار بودن، خدا رو شکر حواسشون به ما نبود. اینقدر نزدیکم بود که نیاز های شدید دوران نوجوونیم داشتن خودشونو یکی یکی به رخ می کشیدن، نفس بریده گفتم:- داریوش … چشماشو ریز کرد و با لذت گفت:- جانم!؟ چته دختر؟! چرا می خوای دیوونه کنی؟دلم یه جوری می شد، خواستم زودتر حرفمو بزنم که بره و اینجوری خرابم نکنه! گفتم: – داریوش حوصله ام سر رفته. می شه بریم بیرون؟اخمی کرد و گفت:- خانومی آخه با مامان چی کار کنم؟ نمی بینی اینهمه کار ریخته سرمون؟زبون نفهم شدم و گفتم:- داریوش من می خوام برم جنگل!اخمش غلیظ شد و گفت:- تنهـــــــا؟!- نخیر تو رو صدا کردم که ازت بخوام با هم بریم.لبخندی شیرین زد و گفت:- ممنونم که واسه همراهیت منو انتخاب کردی، ولی مامان و خاله تنهایی از پس کارا بر نمی یان. درک کن رزای من.«رزای من»! چه حرفی! چه حرف شیرینی. پس داریوش نسبت به من حس تملک داشت. وای خدایا! چقدر این حس شیرین بود! سعی کردم خونسرد بمونم و گفتم:- شما مگه خریدارو نکردین؟- چرا، ولی کارای دیگه مونده.با لجبازی گفتم:- خوب زود می یایم. مهمونا تا اون موقع که هنوز نیومدن. می دیدم که از دست من کلافه می شه. انگار قدرت نه گفتن قاطع رو به من نداشت و دوست داشت خودم پشیمون بشم.- چی بگم من از دست تو؟باز ناز کردم، چند بار چشمامو باز و بسته کردم و با ناز گفتم:- داریوش! به خاطر من!باز از خود بیخود شد، باز همه چی یادش رفت! خودم خوب می دونستم که این کار تیر خلاص داریوشه. نقطه ضعفش خوب دستم اومده بود. تا این کار رو کردم بیشتر روی صورتم خم شد و با جدیت گفت:- به خاطر تو هر کاری می کنم! این که سهله. پاشو حاضر شو. از اینکه نقشه ام گرفت خیلی ذوق زده شدم دو کف دستم رو به هم کوبیدم. داریوش با لبخندی محو کنار رفت و من از جا پریدم، به سپیده اشاره کردم و هر دو به سمت اتاق هامون دویدیم. یک دست لباس سبز، درست رنگ چشمام پوشیدم. از اتاق که بیرون اومدم، مامان که تازه از بیرون رفتن ما با خبر شده بود با اخم گفت:- امروز روز بیرون رفتن نبود رزا! زود بر می گردین ها و گرنه من می دونم و تو. طبق معمول از در محبت وارد شدم. گونه شو بوسیدم و گفتم:- الهی این رزا روزی صد بار فدای تو بشه! چشم زود بر می گردیم.نگاه خاله کیمیا در نظرم کمی عجیب بود. انگار با نگرانی و ترس به من نگاه می کرد. بهش نزدیک شدم و بعد از بوسیدن گونه اش گفتم:- زود بر می گردیم خاله جون. نگران نباشین.خاله هم گونه ام رو بوسید ولی سردی بوسه اش کاملاً محسوس بود. وقتی داریوش با سر خوشی از پله ها پایین اومد خاله کیمیا سریع به طرفش رفت و دستش رو کشید. داریوش با تعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:- چی شده مامان؟خاله کیمیا به سردی گفت:- بیا این طرف کارت دارم.با کمی فاصله از ما ایستادن و می دیدم که چطور خاله با عصبانیت قصد داره چیزی رو به داریوش بفهمونه. داریوش هم کم کم داشت عصبی می شد. جالب اینجا بود که مامانم با دیدن اون حرکت خاله کیمیا عصبی شد و چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم. سر از کار اونا در نمی یاوردم انگار اون اداها مخصوص دنیای بزرگترا بود که من درکش نمی کردم. بی خیال شونه ای بالا انداختم و از ویلا خارج شدم. سپیده و آرمین هم بی خیال تر از من کنار ماشین حاضر و آماده ایستاده بودن. آرمین با دیدن من پرسید:- داریوش هنوز حاضر نشده؟- چرا اونم داره می یاد خاله کیمیا کارش داشت.همون لحظه صدای داریوش از پشت سرم بلند شد:- منم اومدم می تونیم بریم.قرار شد با ماشین بابا برویم و من خودم پشت فرمون نشستم. سپیده و آرمین هم عقب نشستن و حرفاشون از همون اول کار شروع شد. داریوش نگاهی به اونا انداخت و گفت:- خوش به حالشون! چه دنیایی برای خودشون ساختن. کاش منم یه ذره از اقبال آرمین رو داشتم. با شیطنت گفتم:- یعنی تو هم سپیده رو می خواستی؟ چرا زودتر نگفتی؟با اخم گفت:- دیگه از این شوخیا با من نکن! خوشم نمی یاد. تو که می دونی درد من چیه، دیگه این حرف چیه که می زنی؟با اینکه حرفی که می خواستم بزنم هیچ خنده ای نداشت، ولی برای گمراه کردن اون خندیدم و گفتم:- بهتره فکر منو از سرت بیرون کنی. چون من هیچ وقت مال تو نمی شم! نگاهی به سمتم انداخت که گویای همه احساس درونش بود. احساس داریوش واقعی بود! هوس نبود. عشق دو روزه نبود. تب تند هم نبود. یه عشق واقعی بود. عشقی که هر دو با هم حسش کرده بودیم و اولین بار بود که طعم چون شهد شیرینش رو می چشیدیم. زمزمه کرد:- تو از من خیلی دوری رزا خیلی دور. ولی من اگه شده همه عمرم رو پای پیاده دنبالت بدوم اینکارو می کنم. و مطمئنم که بهت می رسم. دوباره الکی مثل دیوونه ها خندیدم و گفتم:- داریوش می دونستی که دیوونه ای؟خنده های من مصداق این حرف بود « خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است » می خندیدم تا اشکم سرازیر نشه و داد نکشم عاشقشم! داریوش که اصلاً به فکر قلب بی قرار و روح نا آروم من نبود با صدایی آهسته طوری که به زحمت شنیدم، گفت:- آره… دیوونه اون دوتا زمرد توی صورت توام!بازم خندیدم و چیزی نگفتم، ولی این بار اینقدر خنده ام تلخ بود که داریوش هم حس کرد و گفت:- با خودت روراست باش رز. هیچ وقت سعی نکن خودت رو گول بزنی و آدمی باشی که نیستی. به من نه … به خودت رحم کن. رز …از ته دل نالیدم:- بسه دیگه. بس کن داریوش!داریوش سکوت کرد و دیگه حرفی نزد، ولی با کمی دقت می شد ضربان قلبای هر دو نفرمون رو به خوبی حس کرد. به جاده خاکی و سر بالا که رسیدیم داریوش گفت:- اگه سختته بزن کنار، من بشینم.- نه خودم می رم. جاده پر پیچ و خم بود. اطراف رو کوه های سر به فلک کشیده احاطه کرده بود و همه جا سبز بود. آرمین و سپیده اینقدر در هم غرق شده بودن که متوجه اطراف نبودن. لحظاتی تو سکوت گذشت. کم کم سکوت داشت پنجه تو گلوم می انداخت تا خفه ام کنه. برای همین گفتم:- خاله داشت دعوات می کرد اون موقع؟از لحن من خنده اش گرفت و گفت:- دعوا؟! نه خانوم کوچولو می خواست یه چیزی رو یادم بیاره. چیزی که اصلاً برای من اهمیتی نداره. انگار اونم فهمیده این روزا پسرش حال عادی نداره. فهمیده که همیشه تب دارم.منظورش رو از یادآوری نفهمیدم ولی بقیه اش رو متوجه شدم و گونه هام رنگ گرفت. وقتی سکوتم رو دید آهی کشید و دوباره سکوت کرد. کنار یه قهوه خانه با صفا که تو دل جنگل بود نگه داشتم و همه پیاده شدیم. مه همه جا رو گرفته بود و بارون به شدت می بارید! سپیده و آرمین به داخل قهوه خونه دویدند. ولی من زیر بارون ایستادم و دستامو از دو طرف باز کردم. قطرات خنک بارون روی صورتم سر می خوردن و حرارت قلب و روحم رو می کاهیدن. صدای داریوش که نزدیکم ایستاده بود بلند شد:- به اندازه قطره های بارونی که روی صورتت می ریزه …وقتی ساکت شد، سرم رو پایین آوردم و حرفشو ادامه دادم و گفتم:- دوستت دارم.این بار نوبت داریوش بود. چشماشو بست و سرش رو رو به آسمون گرفت و گفت:- دوباره بگو.تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی گفتم. با شرم سریع به سمت قهوه خونه دویدم. داریوش هم لحظاتی بعد پشت سرم وارد شد. آرمین با دیدنمون لبخند زد، ولی چیزی نگفت. انگار از صورت های گلگون و خیسمون می فهمید که بینمون چی گذشته. سپیده هم چشمکی زد و به داریوش اشاره کرد که سر به زیر نشسته بود و حرف نمی زد. آرمین سفارش چای و قلیون داد و سعی کرد یخ بینمون رو آب کنه. سپیده هم به یاریش شتافت و کم کم من و داریوش هم دوباره به حالت طبیعی برگشتیم. داریوش نگاهی به بیرون انداخت و گفت:- بارون داره شدت می گیره. بهتره زودتر برگردیم.دوباره تو قالب یخی خودم فرو رفتم و گفتم: – بارون چه ربطی به برگشتن ما داره؟ داریوش بدون نگاه کردن به من گفت:- مسیر سرازیره. وقتی بارون زیاد بشه گل می شه و لیز. ممکنه ماشین سر بخوره.پک عمیقی به قلیون زدم و گفتم:- نمی خواد بترسی. دنیا دو روزه. فوقش از این بالا تا اون پایین لیز می خوریم و می ریم. خیلی هم کیف می ده! سپیده و آرمین خندیدند و داریوش با لبخند کمرنگی گفت:- تو به من می گی دیوونه؟ خودت که از من دیوونه تری!بعد از خوردن چایی و کشیدن قلیون، داریوش سفارش جوجه کباب داد و همگی یک دل سیر جوجه کباب خوردیم. ساعت سه بود که برای برگشتن بلند شدیم. بارون کم تر شده بود، ولی برای اینکه نگرانی داریوش رو از بین ببرم، سوئیچ رو به طرفش انداختم وگفتم:- تو بشین.داریوش سوئیچ رو تو هوا قاپید و پشت فرمون نشست. کاملاً با احتیاط رانندگی می کرد. از ترسش خنده ام گرفته بود. گفتم:- نترس بابا! تو رو خدا یه کم تند برو، حوصله ام سر رفت. – اگه جاده لیز نبود، خودم این کارو می کردم! نیازی به گفتن تو نبود سر کار خانم. اگه هم حوصله ات سر می ره بهتره یه خورده با من حرف بزنی تا منم سر گرم بشم. البته نه حرفی که بیشتر اعصابم رو به هم بریزه ها.خندیدم و چیزی نگفتم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم، از یادآوری ساعتی قبل عرق شرم به کمرم می نشست. کاش داریوش حرفم رو جدی نگرفته باشه. من اینقدر از خود بیخود شده بودم که بی اراده اون حرف از دهنم در رفت. یاد این جمله افتادم: « خدایا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است. چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است» مگه من چقدر طاقت داشتم؟ من یه دختر بودم. دختری ایرونی که از احساس سرشاره. مگه چقدر می تونستم دووم بیارم؟ بارون و مه و هوای پر از حس. وقتی حرفا و نگاه ها و احساس داریوش هم با اون مخلوط شد اراده من در هم فرو ریخت و منم شدم رزای عاشق. نباید دیگه می ذاشتم اون اتفاق بیفته. دیگه نباید اجازه بدم اون لحظات عاشقانه تکرار بشه. من دووم می یآرم. من جلوی عشق دیوونه کننده داریوش استقامت می کنم. با صدای بوق ماشین چشم باز کردم و دیدم جلوی در ویلا ایستادیم. مش باقر باغبون ویلا، در رو باز کرد و ما وارد شدیم. داریوش ماشین رو پارک کرد و همه پیاده شدیم و به طرف ویلا رفتیم. داریوش که پشت سرم می یومد گفت:- رزا اگه خوابت می یاد برو بخواب. خودتو اذیت نکن.بدون اینکه نگاش کنم گفتم:- نه دیگه خوابم نمی یاد. تو ماشین یه خورده خوابیدم. – رز …قلبم تو سینه از تپیدن ایستاد. عاشق این مدل صدا زدنش بودم. ایستادم ولی برنگشتم. سپیده و آرمین سریع وارد شدن تا داریوش راحت حرفش رو بزنه. داریوش نزدیک تر اومد و اینو از صدای قدماش حس کردم. زمزمه وار گفت:- ببخش اگه تو حال خودم نبودم و نتونستم کاری بکنم که بهت خوش بگذره. من هنوزم حس می کنم دارم روی ابرها راه می رم. هنوز زانوهام داره می لرزه. درکم کن رزا … قلب من گنجایش حرفی رو که زدی نداشت. همین که از کار نیفتاد خودش خیلیه.سریع برگشتم و گفتم:- ولی من از حرفم منظوری نداشتم. من ادامه حرف تورو گفتم. تو نباید برداشت دیگه ای …شتاب زده دستشو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:- خراب نکن رویاهای منو رزا. من خودم فهمیدم حرف دلتو نزدی، ولی بذار با دنیای خیالی خودم خوش باشم.به دنبال این حرف سرشو زیر انداخت و وارد ویلا شد. بغضمو همراه آب دهانم قورت دادم و با قدم هایی سست وارد شدم.سپیده و آرمین کنار شومینه مشغول گرم کردن خودشون بودن. منم کنارشون نشستم تا یه کم گرم بشم. خبری از داریوش نبود. مامان و خاله و نیره هم هنوز تو آشپزخانه بودند. آرمین گفت:- بچه ها مثل اینکه همه کارا رو کردن. بهتره بریم حاضر بشیم که تا دو ساعت دیگه مهمونا پیداشون می شه.موافقت کردیم و هر کس به طرف اتاق خودش رفت. لباسم رو از داخل کمد در آوردم و روی تخت انداختم. همون لباس سیاه رنگ که خیلی دوستش داشتم. همونی که می خواستم برای عروسی پسر دوست مامان بپوشم! چون همین یه دونه لباسو آورده بودم مجبور بودم هم برای مهمونی امشب بپوشمش هم برای عروسی. وارد حموم شدم و دوش آب گرمی گرفتم. وقتی بیرون اومدم، مشغول سشوار کردن موهام شدم. موهامو رو به بالا حلقه حلقه حالت دادم. شبیه جنگلای طوفان زده شده بود. ولی این مدل پریشون خیلی به صورت کشیده و گونه های برجسته ام می یومد. گل رز قرمز طبیعی هم کنار گوشم زدم. کاش موهامم مشکی بود! چقدر به تیپم می یومد! حیف … بعدز او موهام مشغول آرایش صورتم شدم. تجربه ثابت کرده بود که وقتی از چیزی سردرگمم فقط با آرایش کردن و رسیدن به خودم آروم می شم. اون روز هم همینطور شد. بعد از اینکه کارم تموم شد، آروم شده بودم. سپیده رو صدا زدم. سپیده هم حاضر شده بود و همون لباس یاسی رنگش رو پوشیده بود. تا نگاش به من افتاد به شوخی اخم کرد و گفت: – ببین می تونی با این کارا آرمین رو از چنگ من در بیاری یا نه؟خنده ام گرفت و گفتم:- نترس. تحفه ات مال خودته. فعلاً که چشمش فقط تو رو می بینه.سری تکون داد و پرسید:- ببینم چرا رنگ قرمز آرایش کردی؟- اول اینکه قرمز و مشکی خیلی با هم ست می شه.برای شوخی اضافه کردم:- دوم هم اینکه رنگ قرمز محرک خیلی قویه.مشتی حواله شونه ام کرد و گفت:- تو یه شیطون تموم عیاری!زدم زیر خنده و گفتم:- به من چه؟ خب کسی نگاه نکنه. ببینم مهمونا اومدن؟ – یکی از دوستاشون اومده. یه پسر دارن همسن سام و رضا و یه دختر کوچیک حدوداً دوازده ساله. – خیلی خوب بذار لباسمو بپوشم، بریم پایین.با کمک اون لباسم رو پوشیدم و تو آینه خودمو نگاه کردم. حرف نداشت! سپیده زودتر از اتاق بیرون رفت و گفت:- من بیرون منتظرتم. کارت تموم شده؟- آره دیگه منم الآن می یام.بعد از رفتن سپیده، نگاه دیگه ای به خودم کردم و از این همه زیبایی برای هزارمین بار خدا رو شکر کردم. لباسم خیلی قشنگ بود اما لختی کمرش یه کم توی ذوقم می زد. هیچ وقت عادت نداشتم لباس خیلی باز جلوی چشم مردای غریبه بپوشم! شب عروسی مهران هم چون عروسی جدا بود این لباس رو پوشیدم، مونده بودم چی کار کنم که یاد شال حریر مشکیم افتادم. سریع از توی کمد درش آوردم و انداختمش روی شونه ام. حالا بهتر شد. هم می تونستم یقه باز لباس رو باهاش بپوشونم و هم لختی کمرم رو … وقتی از هر لحاظ از خودم مطمئن شدم، دل از آینه کندم و بیرون رفتم.

رفتم سمت پله ها که در اتاق داریوش باز شد، منتظر بودم داریوش بیاد بیرون ولی در کمال تعجبم سپیده اومد بیرون. متعجب گفتم:- اونجا چی کار داشتی؟خونسرد شونه بالا انداخت و گفت:- آرمین اینجا بود.- اِ؟- بله مگه چیه؟- اونجا که اتاق داریوشه! – به تو چه؟ خوب دوست داشته بره توی اتاق دوستش!خوب راست می گفت! دیگه چیزی نگفتم و با هم به سالن پذیرایی رفتیم. دوست خاله که شکوه نام داشت به همراه شوهر و بچه هاش به احترام ما ایستادن. با همه شون دست دادیم و روی یکی از صندلی ها نشستیم. به سپیده گفتم:- پس چرا نمی یان؟- کیا؟ مهمونا؟با اینکه منظورم رو فهمیده بود، ولی دوست داشت اذیتم کنه. گفتم:- اِ داریوش و آرمین رو می گم.- الآن می یان. رزا نمی دونی داریوش چقدر جذاب شده بود!اخم کردم و گفتم:- تو فقط باید به آرمین نگاه کنی دختره هیز چشم دریده!- پس دوسش داری؟ وگرنه به تو چه ربطی داره که من به کی نگاه می کنم؟از ترس رسوا شدن سریع گفتم:- نخیر دوسش ندارم. من عشق داریوش رو توی قلبم کشتم! این همیشه یادت باشه! بعدش هم من دلم برای آرمین می سوزه که دل به چه الاغی بسته.- ای بابا! واقعاً برام عجیبه ها تو وقتی کیش بودیم با تمام وجودت عاشق داریوش بودی و ازش فرار می کردی که نکنه به دام بیفتی. منم تشویقت می کردم ولی حالا که خودم دارم بهت می گم داریوش عوض شده تو ادعا می کنی که دیگه هیچ حسی نسبت بهش نداری؟هنوز جوابی نداده بودم که آرمین و داریوش با هم وارد شدن. اینقدر جذاب شده بودن که زبونم بند اومده بود. داریوش کت و شلوار مشکی با پیراهن مشکی پوشیده و کروات قرمز زده بود. از این که چه جالب با من ست شده بود تعجب کردم! آرمین هم کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیراهن یاسی و کروات مشکی. اونم خیلی خوشگل شده بود، ولی داریوش یه چیز دیگه بود! می دونستم جریان ست شدنش با من زیر سر سپیده است. اون به داریوش خبر داده بود! به سپیده چپ چپ نگاه کردم و اونم در حالی که می خندید، چشمک زد و شونه بالا انداخت. ضربان قلبم شدت گرفته بود! برای اینکه رسوا نشم از جا بلند شدم و به دستشویی پناه بردم. اول از همه شال روی شونه ام برداشتم، چون از زور گرما داشتم هلاک میشدم و بعد دستمو زیر آب سرد گرفتم تا یه کم از حرارتم کم بشه! دلم می خواست مشتی آب سرد به صورتم بزنم، ولی اگه این کار رو می کردم آرایشم خراب می شد. چند نفس عمیق کشیدم تا هیجانم فروکش کرد. چند دقیقه بعد با ضرباتی که به در خورد، شیر آب رو بستم، شال رو از روی جا حوله ای برداشتمو بدون اینکه روی شونه ام بندازم در رو باز کردم. انتظار دیدن هر کسی رو داشتم الا داریوش! هر دو با دیدن هم جا خوردیم. من انتظار دیدن اونو پشت در نداشتم و اون انتظار دیدن منو با این لباس و آرایش. با دیدنم چند دقیقه ای با حیرت و دهانی باز نگام کرد. بعد با درد چشماشو بست و گفت:- خدایا چه بلایی قراره سر دل من بیاد؟ دل بیچاره من!من خشک شده فقط زل زده بودم بهش! اینهمه جذابیت توی یه نفر واقعاً عجیب بود!!! بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و گفت:- باید امشب همه حواسم به تو باشه. نمی خوام هیچ کس تورو ازم بگیره. نبود تو مساوی با مرگ منه.با اینکه قلبم دیوونه وار تو قفسه سینه ام می کوبید، گفتم:- اومدی جلوی در دستشویی این حرفا رو بهم بزنی؟ جا قحطه آقای شاعر؟!سری تکان داد و گفت: – می خواستم بگم چند تایی از مهمونا اومدن، بهتره بیای بیرون. اما با دیدنت … خودمم یادم رفت چه برسه به مهمونا!شالم رو روی شونه ام انداختم و خواستم رد شوم که از پشت شالم رو گرفت. مجبور شدم وایسم. دست و پام می لرزید. از گوشه چشم نگاش کردم، نگاش پر از آتیش بود که همه وجودمو می سوزوند. لحظاتی تو نگاه هم غرق شدیم تا اینکه من بالاخره خودمو کنترل کردم و با صدایی که انگار از ته چاه بالا می اومد گفتم:- شالمو ول کن بذار برم …همینطور که خیره خیره و با حالتی عجیب نگام می کرد چشماشو بست و شال رو به لبش نزدیک کرد. سه بار پشت سر هم لبش رو رو شال چسبوند و علاوه بر بوسیدنش عمیق بو کشید! دلم می خواست قدرتش رو داشتم و از اون و نگاهش و حرفاش و کاراش فرار می کردم. ولی حقیقت این بود که پاهام توان نداشتن. شالو کشید عقب، خودمم دنبال شال کشیده شدم، سرشو توی گوشم فرو کرد و بین نفس نفس زدن احساسش گفت: – خیلی دوستت دارم! عاشقتم! دیوونتم! یه دیوونه روانی!
از حس داغی نفسش توی گردنم، چنان حالتی به من دست داد که قابل بیان نیست! اصلاً نتونستم باهاش حتی تندی کنم. زود از کنارم رد شد و رفت. این بار اون از من فرار کرد. دیگه حتی نمی تونستم راه بروم! دستمو روی گوش و گردنم که هنوزم از داغی نفسش می سوخت گذاشتم و به زور میون جمع رفتم. با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده هی از گوشه چشم بامز هنگام می کرد و من سعی می کردم نگامو ازش بدزدم. دیده بود داریوش اومده دنبال من حالا هی کرم می ریخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بیشترشون جوون و مجرد بودن. انتظار داشتم اکیپ دوستای داریوش هم همون شری اینا باشن، ولی خبری نشد ازشون. دخترا مثل پروانه دور داریوش می چرخیدن و اصلاً هم براشون مهم نبود اگه ذره ذره شخصیتشون آب بشه و بریزه. بنده خدا داریوش حق داشت با یه نه شنیدن از من اینقدر تعجب کنه! به عینه داشتم می دیدم تو مرام داریوش نه وجود نداره و همه درخواست نشنیده براش هلاکن! خیلی برام مهم نبود که دخترا دارن براش خودکشی می کنن، چون حواس اون کامل به من بود و حواس منم به اون! قلب من زنجیر شده بود به قلب داریوش. فقط از ترسم بود که ازش دوری می کردم. می ترسیدم ولم کند و من نابود بشم! صدای آهنگ که بلند شد همه دختر و پسرا وسط رفتن. به سپیده گفتم:- اگه امشب بخوای فقط با آرمین باشی می کشمت! من اینجا کسی رو جز تو نمی شناسم. خندید و گفت:- خیلی خوب چرا گازم می گیری؟ من که اینجا پیش توام.- گفتم که یه موقع سرتو زیر نندازی، عین گاو پاشی بری!سپیده که همه حواسش به دختر و پسرای اون وسط بود، گفت:- می بینی چقدر سعی در خودنمایی دارن؟تکه ای خیار تو دهنم گذاشتم و گفتم:- ول کن بابا! به ما چه.- ولی من تصمیم دارم اینا رو مات کنم!- چه طوری؟- پاشو ما هم بریم وسط … تو کلاس رقص رفتی. می تونی همه رو بکنی تو قوطی!خیار توی گلوم پرید و به سرفه افتادم. سپیده چند بار محکم پشتم کوبید. بعد از اینکه به حالت طبیعی برگشتم، سپیده دوباره گفت:- چه مرگت شد یک دفعه؟ مگه من چی گفتم که هول کردی؟- داری چرت می گی!- چرت چیه؟ تو باید اینکارو بکنی! واسه تو که کاری نداره. – چی داری می گی؟ من جلو این همه چشم که از قضا یه نفرشون رو هم نمی شناسم! عمراً! – اِ لوس! پاشو دیگه.- با این لباس نمی تونم سپیده گیر نده دیگه!- داری بهونه می یاری!- خوب آره دارم بهونه می یارم. من این کارو نمی کنم!- بلند شو دیگه. جون من، اصلاً جون داریوش! اه لعنتی! روی قسم خیلی حساس بودم! چپ چپ که نگاش کردم فهمید کم آوردمف از جا پرید و دستمو کشید. ناچاراً باهاش همراه شدم. رقصیدن برام کار سختی نبود، اما عادت نداشت جلویی کسایی که نمی شناختمشون خودنمایی کنم! اون وسط اینقدر شلوغ بود که نمی شد تکون خورد! غر زدم:- آخه اینجا می شه رقصید؟!! فقط یه خورده ها. باشه؟سپیده دستامو ول کرد و گفت:- باشه، فقط یه خورده.دوتایی مشغول شدیم، سپیده معمولی می رقصید مثل همه آدمای دیگه، ولی من اصول رقصیدن رو خوب بلد بودم. ضربه های آهنگ رو تو ذهنم می شمردم، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج، شش، هفت ، هشت. حرکت رو عوض می کردم. اصلاً نمی ذاشتم رقصم تکراری بشه و هیچ حرکتی رو دوبار انجام نمی دادم. خوب بلد بودم چطور می شه چشم بیننده رو روی خودم میخکوب کنم به طوری که دلش نیاد به کس دیگه ای نگاه کنه. همونطور هم شد، توی یکی از چرخشام چشمم به داریوش افتاد، با بهت بهم خیره شده بود و با دست راستش مشغول باز کردن کرواتش بود! نگامو ازش گرفتم و به رقصم ادامه دادم، اهنگ حسابی اوج گرفته بود که یهو صدا قطع شد! من و سپیده و چند نفر دیگه که وسط مونده بودن خشک شدیم و صدای هووووو و داد و هوار بلند شد. داریوش کنار ضبط ایستاده بود و با موذماری گفت:- ببخشید، این ضبط وقتی خیلی داغ می کنه یهو قطع می شه! می دونستم یه کرمی ریخته … اما دیگه به روی خودم نیاوردم و با سپیده رفتیم نشستیم. هر دو نفس نفس می زدیم. سپیده خندید و گفت:- خفن حال کردم! دلم که هیچی همه وجودم خنک شد.- دیوونه ای تو! اما حال داد، دمت گرم! قر تو کمرم داشت وول می زد.- بله! من تو رو می شناسم! فقط بلدی دماغتو بدی بالا و بگی نه!!خواستم جوابشو بدم که کسی نشست کنارم

چرخیدم و داریوش رو دیدم، پوزخندی زدم و گفتم: – که ضبط خرابه!!نه لبخند زده بود نه اخم کرده بود، با همون صورت ماسکی گفت:- خرابم نباشه یه وقتایی مجبوره خراب بشه! – که چی؟!! مسخره!- چه معنی داره این همه چشم با لذت به تن و بدن تو خیره بشن؟!! چه معنی داره وقتی تو نگاه مردا خیره می شم چیزی جز شه*وت نبینم؟!! چه معنی داره که اینجا راست راست راه برم و به روی خودم نیارم؟!! یعنی متوجه نبودی که وقتی می رقصیدی شالت سر می خورد و بازوهات پیدا می شد؟! متوجه نبودی چطور همه به قوس و فرو رفتگی های بدنت …با شرم و کمی خشم گفتم:- بس کن دیگه!!!تازه صورتش داشت خشم پنهانشو نشون می داد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:- هیش!!! اینجا اگه کسی قراره بقه چاک بده و هوار بزنه منم خانوم نه شما!- هیچ کار من به تو مربوط نیست … – هست! همه کارای تو به من مربوطه. ببین رزا این احساسات عجیب غریب به اندازه کافی دارن اذیتم می کنن، تو دیگه بدترم نکن!! معذب به سپیده نگاه کردم، دوست نداشتم این حرفا رو بشنوه. خیلی راحت از نگاهم پی به حالم برد که از جا بلند شد و گفت:- من می رم پیش آرمین … با رفتن سپیده به داریوش توپیدم:- احساسات عجیب غریب تو به من چه ربطی داره؟!! چرا دست از سر من بر نمی داری؟!! من آزاد بزرگ شدم و آزاد هم می مونم!خم شد به طرفم و گفت:- فکر کردی من خوشحالم که آزادیمو از دست دادم؟!! من آدمی بودم که اگه سرمو لای گیوتین هم می ذاشتم نمی خواستم زیر بار ازدواج و زن و زندگی و مسئولیتای بعدش برم! اما چی شد؟!! نفهمیدم چی شد که الان این بلا به سرم اومد! تو … شاید به قول شیخ شیراز آن داشتی … یا هر چیز دیگه ای! رزا … پوزخندی زدم و گفتم:- من آن نداشتم! تو مثل بابات عاشق چشم و ابروی من شدی! اگه بلایی سر قیافه من بیاد عشق توام دود می شه می ره توی هوا آقا!یه جوری گفتم مثل بابات انگار مامان بابای خودم اینجوری عاشق نشدن! پوزخندی که نشست گوشه لبش اعصابمو خورد کرد، با همون پوزخند گفت:- اشتباه تو همین جاست که فکر می کنی من عاشق چشم و ابروت شدم! دختر تو مگه چند سالته؟!! همه اش هجده سالته!!! یه دختر تو این سن و سال یعنی اوج نیاز! یعنی وقتی یه پسر بیاد دم گوشش به قول تو هی وز وز عاشقانه سر بده دست و پاش می لرزه. اون محکم محکماش هم کم می یارن! اما تو … ببین کم مونده التماست کنم اما بازم می گی نه! بازم خشکی! سردی! مغروری! فکر می کنی با این رفتارت می تونی منو پس بزنی. خبر نداری هر نه که تو می گی من بیشتر اسیرت می شم. رزا یه چیزی رو خوب توی گوشت فرو کن. تو دست و بال من دخترایی بودن که از زور خوشگلی بیش از اندازه نمی شد توی صورتشون نگاه کرد!!! اما همونا با وجود اینکه خیلی هاشون هم رشته خودم و دخترای فوق العاده خوب و نجیبی بودن حتی یه بار هم نتونستن دل منو بلرزونن! دخترایی که هر مردی حسرت یه نگاشونو داره! از لحاظ سنی و موقعیت خونواده گی هم همه جوره با من و خونواده ام جور بودن. اما چی شد که من دلم واسه تو لرزید! دِ لعنتی باور کن خودمم نمی دونم!!! تو که ده سال از من کوچیکتری، تو که قیافه ات در برابر خیلی از دوستای رنگ و وارنگ من معمولیه! تو که تحصیلاتت فعلا در حد دیپلمه! تو که مادرت پدر بابامو در اورده و یه عمر سردی رو به بابام و بدبختی رو به مامانم بخشیده … من حتی نباید به تو نگاه هم می کردم! اما انگار تو منو جادو کردی … من بی اراده دنبالت کشیده می شم! اینا رو می فهمی؟!! می تونی درک کنی؟!!!به بهت بهش خیره موندم. چی داشت می گفت این؟!! مونده بودم چی جوابشو بدم که از جا بلند شد و بدون اینکه دیگه حتی نگام کنه ازم دور شد. حق با او بود، من زیادی خودمو گم کرده بودم. زیادی خونسرد و مغرور شده بودم! اما اخه مگه راهی به جز این داشتم؟!! چطور نمی فهمید من خودم دارم می میرم!! به سختی جلوی خودمو گرفتم که بهش نگم می میرم واسه چشماش! که نگم قبل از دیدنش می شناختمش! من هم دل داشتم به خدا. به جز جریان خونواده هامون من می ترسیدم از اینکه تب تندش زود فروکش کنه! می ترسیدم از شکست تو عشق. عشق داریوش دروغ نبود، اینو از نگاش می خوندم، ولی داریوش به لاابالی گری و هرزگی عادت کرده بود. چطور می تونست یک عمر با یک زن و سالم زندگی کنه. اگه یک روز پشیمون می شد چی؟ اون وقت من می موندم و یه دل شکسته و داغون! – زیاد فکر نکن. با آرمین رفتن توی حیاط هوا بخورن.صدای سپیده بود که باعث شد از فکرای آزار دهنده خودم دور بشوم. با اخم بشقاب میوه ام رو که توی دستم خشک شده بود، روی میز گذاشتم و گفتم:- سپیده! تو چرا اینقدر فکرت منحرفه؟ من اصلاً به داریوش فکر نمی کردم. – اولا که خواهشاً منو خر فرض نکن! من تو رو بزرگت کردم! دوما من فکرم منحرف نیست. این تویی که دو ساعته داری به در حیاط و مسیری که داریوش و آرمین رفتن نگاه می کنی! و با ابروش به طرف در اشاره کرد. خودم اصلاً متوجه نشده بود! بیخیال پنهون کاری، با غم به سپیده گفتم:- سپیده نمی خوام زیاد باهاش صمیمی بشم. از عاشق داریوش بودن می ترسم. نمی خوام عاشقش باشم! اصلاً … اصلاً اگه اون یه روزی منو ول کنه چی؟ اگه تب تند کرده باشه چی؟سپیده با لبخند دستمو گرفت و گفت:- این چه فکریه که می کنی؟ اون واقعاً تو رو دوست داره. به آرمین هزار بار تا حالا گفته و ازش راهی خواسته که بتونه تو دل تو واسه خودش جا باز کنه، ولی دل سنگ تو نرم نمی شه. به خدا اون دوستت داره! خیلی هم زیاد. پس اینقدر شکاک نباش. بعدش هم باید یه چیزی رو بهت بگم، روابط داریوش با دخترای دیگه خیلی محدود بوده! پس فکر نکن خیلی هم تنوع طلبه …

با تعجب گفتم: – یعنی چه که محدود بوده؟!- یعنی اینکه … همه شون دوست اجتماعی محسوب می شدن، به هیچ کدومشون دست هم نزده!با چشمای گرد شده نگاش کردم، خیاری برداشت، مشغول پوست کندن شد و گفت:- اونجوری به من نگاه نکن! آرمین بهم گفت که بهت بگم. گفت خود داریوش نمی یاد چنین چیزی رو به تو بگه، اما من بهت بگم که خیالت راحت بشه. هیچ رابطه نامشروعی نداشته تا حالا … حتی نمی تونستم حرف بزنم! خدای من! مگه ممکنه ؟ تکه ای خیار به زور چپوند توی دهنم و گفت:- منم وقتی شنیدم همین شکلی شدم، چون همه اش فکر می کردم این و دوست دختراش تا ته خط رو هم لیس می زدن! اما وقتی آرمین بهم گفت چیزی بینشون نبوده کپ کردم! داریوش فقط دور و برش رو پر از دخترای رنگ و وارنگ می کرده که حوصله اش سر نره! – اما … آخه …- بله، می دونم چه مرگته! مگه می شه یه پسر تا این سن غریزه نداشته باشه؟!! منم این یهو ا زدهنم در رفت جلو آرمین حیثیتمم رفت، ولی آرمین اصلا به روم نیاورد و بعدش هم گفت داریوش عقاید مخصوص خودش رو داره … یعنی وقتی بهم گفت داریوش نظرش در مورد بقیه دخترا چی بوده کپ کردم!!! همیشه می گفته این دخترا امانت دست من هستن، من تو امانت خیانت نمی کنم. آرمین می گفت بودن دخترایی که خودشون می خواستن با داریوش رابطه داشته باشن، اما داریوش همیشه می گفته اینا الان داغن دو سه سال دیگه مثل سگ پشیمون می شن! پس هیچ وقت این کار رو نمی کنم. وقتی قیافه بهت زده منو که پلک هم نمی زدم دید گفت:- مطمئن باش به زودی عشقی که اون به تو داره، به دل خودت هم سرایت می کنه و این بدبینی ازت دور می شه. داریوش لیاقت عشق رو داره … برای یه ذره شیطنت که هر پسری ممکنه انجام بده نمی شه کسی رو دار زد! بی اراده یه لبخند نشست گوشه لبم ولی بازم چیزی نگفتم. بقیه شب یه گوشه نشستم و به رقصیدن بقیه نگاه کردم. آرمین و داریوش هم بعد از چند دقیقه برگشتن تو. اما قیافه داریوش عجیب پکر بود! آخر شب بعد از شام همه سر جاشون نشستن. آرمین وسط رفت و گفت:- طرفدارای سالسا آماده باشن.صدای جیغ و هورا بلند شد و چند تا دختر و پسر آماده وسط رفتن. منم خدای رقص سالسا بودم! اما نمی دونستم با کی باید برقصم! داریوش از جا بلند شد و یه راست رفت سمت یکی از دخترایی که تنها یه گوشه نشسته بود، دختره لباس کوتاه قرمز رنگی تنش بود. قیافه خیلی قشنگ و ملوسی هم داشت. پاهای برهنه اش رو با جوراب نازک مشکی پوشونده بود اما اون جوراب ها چیزی از قشنگی پاهای کشیده اش کم نمی کردن. در جواب پیشنهاد رقص داریوش سرشو تکون داد و با لبخند دستشو توی دست داریوش گذاشت و بلند شد. قلبم داشت می زد توی دهنم! داریوش می خواست با یه نفر دیگه برقصه؟!!! وای خدا جون! دیدنش از جون کندن سخت تر بود. وقتی که دیدم دوتایی با هم رفتن وسط و منتظر موسیقی ایستادن. هر دو تا دست دختره تو دست داریوش بود. نگام پر عجزم کشیده شد سمت ارمین، جلوی سپیده وایساد و ازش تقاضا کرد. ولی سپیده سالسا بلد نبود، برای همین هم پیشنهادشو رد کرد. آرمین اخماشو در هم کرد و رفت سمت ضبط ، در همون حالت با صدای بلند گفت:- قبول نیست! سلطان رقص سالسا بی پارتنر مونده! اما باشه … طوری هم نیست … شما خوش باشین!خواست موسیقی رو پلی کنه که از جا بلند شدم. نمیخواستم لج داریوش رو در بیارم، اما می خواستم بهش حالی کنم که منم سالسا بلدم برقصم! می خواستم بیخیال اون دختره بشه. نگاه داریوش مات موند روی من، رفتم سمت آرمین و گفتم:- تنها نمی مونی، اگه منو به پارتنری قبول داشته باشی!!آرمین با تعجب نگام کرد و گفت:- بلدی رزا؟!نیازی نبود آرمین بدونه سالسا رو زیر نظر یکی از بهترین اساتید سالسا توی انگستان یاد گرفتم! پس گفتم:- ای … همچین!!آرمین ذوق زده دستمو گرفت و گفت:- ایول! پس بزن بریم … موسیقی رو پلی کرد و منو کشید وسط، همه نرم نرم شروع کردن. چشمم خیره به داریوش بود، و چشم اون خیره به دستای جفت شده من و آرمین. بیا دیگه داریوش … بیا … آرمین اینقدر حرفه ای می رقصید که مجبور شدم بیخیال دید زدن داریوش بشم و حواسم رو بدم به آرمین … اما دلم خون بود. توی ایران جز با رضا هیچ وقت سالسا نرقصیده بودم. چون سالسا یه تماس های بدنی خاصی داره که جز با محرم با کس دیگه رقصیدنش باعث عذاب می شه! مثل من که داشتم عذاب می کشیدم و کم کم داشتم به گه خوردن می افتادم! وقتی که آرمین پای منو بلند می کرد و دور کمرش تاب می داد. وقتی که دستش از نزدیک گردنم تا روی کمرم سر می خورد، وقتی گردنم رو تا روی گونه ام لمس می کرد … وقتی که هر دو بازوم اسیر دستاش می شد … بیچاره آرمین از هیچ کدوم از تماساش حس بدی بهم دست نمی داد چون کاملا بی منظور و فقط برای زیباتر شدن رقص اون کار ها رو می کرد. اما چون عادت نداشتم مور مورم می شد. توی انگلیس هم استادمون خانوم بود و خودش پارتنرم می شد. گاهی هم با رضا با هم می رقصیدم چون دو تایی برای آموزش رفته بودیم. اونم به خواست بابا که عاشق سالسا بود، یه وقتایی با مامان می نشستن و منو رضا براشون سالسا می رقصیدیم. یا گاهی اوقات من باله می رقصیدم … بالاخره آهنگ تموم شد. همه دست و سوت و جیغ می کشیدن! نفس نفس زنون با چشم دنبال داریوش گشتم، ولی نبود. پارتنرش رو دیدم که تنها روی یکی از مبل ها نشسته و برای ماهایی که رقصیده بودیم دست می زنه. اما خبری از خودش نبود . آرمین یواشکی کنار گوشم گفت:- چه غلطی کردم رزا! امشب داریوش با چاقو می یاد بالای سرم … خنده ام گرفت و گفتم:- فعلاً که فکر کنم رفته یه جا خودشو سر به نیست کنه!- من نمی دونم چرا هی جدیداً یادم می ره این داریوش خیلی غیرتیه!دوتایی با هم خندیدم و آرمین گفت:- دیدمش که رفت توی باغ، وسطای رقص بود. همون موقع می خواستم تمومش کنم، چون تازه فهمیدم چه غلطی کردم! اما نمی شد … می ری دنبالش؟ الان فقط به تو نیاز داره … آهی کشیدم و گفتم:- کجا برم آخه؟- برو توی باغ، باهاش حرف بزن تا بفهمه عمدی در کار نبوده … خودمم می خواستم برم پیش داریوش، با اینکه از دستش دلخور بودم، اما نمی خواستم به خاطر این قضیه ناراحت باشه. حس آدمای مقصر رو داشتم. وارد محوطه ویلا شدم، نسیم خنکی از سمت پشت ویلا و دریا می وزید، خبری از داریوش نبود. حدس زدم پشت ویلا باشه، پس ویلا رو دور زدم و اون طرف رفتم. دقیقا روی یکی از نیمکت های چوبی روبروی دریا نشسته بود و به دریا زل زده بود. نمی دونم این چه حس عجیبی بود که دوست نداشتم ناراحتیش رو ببینم اما به درخواستش هم نمی تونستم جواب مثبت بدم. حتی با وجود اینکه الان می دونستم داریوش هرزه نیست، ولی بازم نمی تونستم بهش بگم که دوسش دارم. آروم آروم به نیکمت نزدیک شدم، ماه فقط یه کم کم داشت تا کامل بشه ، شاید چیزی حدود یه هفته … هر وقت ماه کامل می شد یادم می یومد به اون شبی که نقاشی داریوش رو کشیدم و دلمو بهش باختم. زیر نور مهتاب از پشت چه تندیسی ساخته بود!! بی حرف روی نیمکت کنارش نشستم و زل زدم به دریا. نسیمی که می وزید باعث می شد شالم هی سر بخوره … با دو دست شونه هامو بغل کردم. با دیدنم جا خورد، اما هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد و بازم به دریا خیره موند … زمزمه کردم:- چرا نذاشتی رقص سالساتو ببینم؟!!آهی کشید و سکوت کرد … گفتم:- چرا همه اش فرار می کنی؟!صداش ناله مانند بلند شد:- رز … چقدر دلم می خواست بگم جان دل رز؟!!! اما به بله ای کوتاه اکتفا کردم … آهی کشید و گفت:- تو پاکی … تو زلالی … اونقدر پاک … اونقدر شفاف و نجیب که من به خودم اجازه نمی دم حتی دستتو بگیرم! رز … فکر می کنی آسون بود دیدن تو تو بغل آرمین؟! می دونی چقدر داشتم به خودم فشار می آوردم که نیام تو رو از توی بغلش بکشم بیرون و وادارت کنم با خودم برقصی؟ که با عطش دست بکشم روی بدنت؟!! که پاتو بچسبونم به خودم؟!! که سرمو فرو کنم توی گردنت و هزار بار گردنت رو ببوسم؟!! فکر کردی راحت بود جلوی خودم رو بگیرم که بغلت نکنم؟ که کمر باریکت رو توی دستام فشار ندم و هیکل محشرت رو به خودم نچسبونم؟!! فکر می کنی راحت بود؟!!! ولی رز … اومدم بیرون … اومدم بیرون تا بغلت نکنم … تا نبو … نبوسمت!! حال من تو اون لحظه گفتن نداشت، رو به موت بودم!!! چی داشت می گفت داریوش؟!!! ادامه داد:- جونم داره در می یاد! اما صبر می کنم، صبر می کنم تا خانومم بشی … پس نابودم نکن! نکن با من این کارا رو … من طاقت ندارم! چه اون پسر دوست صمیمیم باشه چه هر کسی … دیدن تو توی بغل دیگرون می کشتم رز … محو و مات داشتم نگاش می کردم، لای دهنمم نیمه باز مونده بود. یهو از جا بلند شد، جلوم پام روی ماسه ها زانو زد، گوشه پایین لباسم رو گرفت سرشو خم کرد، کشیدش روی پلکاش و گفت:- رز من … خاک زیر پاتو به چشم می کشم اگه مال من بمونی … بهم قول بده دیگه اتفاقی که امشب افتاد هیچ وقت تکرار نشه! قول بده شکنجه ای که امشب منو دچارش کردی دیگه تکرار نکنی … قول بده رز … قلبم داشت تند تند می زد، بی اراده شدم، بی اختیار شدم، دستمو بردم جلو. می خواستم دستاشو بگیرم، می خواستم لمسش کنم! می خواستم بغلش کنم. به خصوص الان که می دونستم آغوشش تن هیچ زنی رو لمس نکرده بیشتر تشنه و شیفته می شدم. اصلاً می خواستم جونمو فداش کنم!!! با چشم دست لرزونمو که به جستجوی دستاش می رفت رو دنبال کرد، ولی همین که دستم بهش رسید از جا بلند شد، یه قدم عقب رفت و با عجز گفت:- نه رز … نه عزیز من … نه قشنگ من … الان وقتش نیست … بذار برای وقتی که مال من شدی … بذار برای وقتی که تونستیم بدون استرس با هم باشیم … بذار ناب بمونه! بذار پاک بمونه … نفسم بالا نمی یومد دیگه … از جا بلند شدم و قبل از اینکه اختیار از دستم بره و خودمو پرت کنم توی بغلش دویدم سمت ویلا … – کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست حالم بد بود … همه بدنم می لرزید. نیاز به تنهایی داشتم… نیاز به یه جایی داشتم که توش داد بکشم .. اینقدر داد بکشم که همه غمام زا یادم بره! مگه من چقدر توان داشتم؟!! چقدر؟!! – کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست وارد ویلا شدم، همه داشتن تو هم می لولیدن و کسی منو نمی دید. به دو رفتم سمت پله ها و رفتم بالا. تنهایی اتاقم رو نیاز داشتم … اشکام روی گونه روون شدن. من عاشق داریوش بودم. شاید بیشتر از عشقی که اون نسبت به من داشت. ولی تردید داشت مثل خوره وجودمو می خورد و می سوزوند. دلم می خواست بدون توجه به آینده به آغوش گرمش پناه ببرم و بگم منم تو رو دوست دارم، داریوش بیشتر از جسمم محتاج روحم بود و من … من چی؟!! حاضر بودم جسممو بهش بدم اما از دادن روحم امتناع می کردم. چون امکان نداشت، مسلماً خونواده ها این اجازه رو به ما نمی دادن. بابای اون و بابای من دشمن هم بودن، وصلت ما غیر ممکن بود! حتی اگر بابای منم راضی می شد محال بود بابای داریوش رضایت بده. مگه نه اینکه خاله کیمیا گفت خسرو کینه به دل گرفته؟! کینه می تونست خرمنی رو به آتیش بکشه و اون خرمن مسلماً عشق من بود. شاید این وسط مامان و خاله کیمیا هم دوباره مجبور می شدن از دوستیشون بگذرن. برای اینکه این دوتا دوست دوباره از هم جدا نشن، برای اینکه بابامو با دشمنش روبرو نکنم، برای اینکه داریوش رو رودرروی خونواده اش قرار ندم، مجبور بودم مهر خودمو به طور کامل از دل اون بیرون کنم و خودمم کم کم فراموشش کنم. ولی مگه می تونستم بعد از داریوش دل به یه مرد دیگه ببندم؟! محال بود!
با اشک و آه و ناله و بغض لباسمو در اوردم و یه دست لباس راحتی تنم کردم. تنم بی حس بود، از بس به خودم فشار آورده بودم دیگه جون توی تنم نمونده بود. صداهای پایین داشت لحظه به لحظه کم و کمتر می شد. روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم و همه چیو برای چند ساعت هم که شده فراموش کنم، هنوز حتی چشمم هم گرم نشده بود که تقه ای به در خورد. با این فکر که سپیده است، گفتم:- بیا تو …در باز شد و توی تاریک و روشن اتاق یه مرد رو دیدم، از قد بلند و حالت موهاش فهمیدم داریوشه، از جا پریدم و بی توجه به ظاهرم که فقط یه تی شرت و شلوارک جین تنم بود گفتم:- چی شده داریوش؟!بمیرم که هنوزم نگرانش می شدم! می خواستم کاری کنم از من بیزار بشه اما هنوزم طاقت ناراحتیشو نداشتم! انگار همه تصمیماتم مال چند دقیقه اول بود. داریوش بدون اینکه بهم خیره بشه سرشو زیر انداخت و گفت:- رز … از تاریکی می ترسی … بیا اتاقامون رو عوض کنیم امشب … الهی این رز فدای تو بشه که اینقدر به فکرشی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- نیازی نیست، دیشب هم خوابیدم، اگه نصف شب بیدار نشم نمی ترسم. به در اشاره کرد و گفت:- نیازه … نمی خوام اذیت بشی. برو توی اون اتاق من وسایلت رو برات می یارم، لباسای خودمو هم جمع کردم. می یارم اینجا …. – ولی داریوش … رفت سمت کمدم و گفت:- برو عزیزم … آهی کشیدم و راه افتادم سمت در، همون لحظه صدای یکی از دوستای داریوش رو شنیدم که اومده بود طبقه بالا:- داریوش … کجایی پسر؟! کل ویلا رو دنبالت گشتم، گفتن اومدی بالا … داریــــوش! بچه ها می کن تا پیانو نزنی نمی رن!داریوش پرید سمت در و به من که دم در بودم اشاره کرد:- بمون تو اتاق تا صدات کنم … سرمو تکون دادم، داریوش رفت بیرون و صداشونو شنیدم که از پسره خواست بره پایین، گفت تا چند دقیقه دیگه می ره و براشون پیانو می زنه. بعد از رفتن پسره، اومد تو اتاق و گفت:- برو عزیزم تا دوباره یه مزاحم پیداش نشده …چند لحظه نگاش کردم که زیر نگام کم اورد و نفسش سنگین شد، سرشو زیر انداخت و چند بار نفس عمیق کشید. نور مهتاب اتاق رو روشن کرده بود … یه قدم بهش نزدیک شدم، برای تشکر، اما اون یه قدم رفت عقب، بهم نگاه نمی کرد. به خودم نگاه کردم، یه شلوارک کوتاه جین پوشیده بودم با یه تی شرت جذب صورتی … اما جلوی داریوش معذب نبودم. راست می گفت که می گفت عوض شده. این داریوش با اون داریوش چشم پلشت فرق داشت. عشق باهاش چی کار کرده بود؟ چطور می تونستم این همه عشقو تو وجودش از بین ببرم؟! آهی کشیدم و رفتم به طرف در … حرف نزنم سنگین ترم. به سرعت وارد اتاق داریوش شدم و به تختش خیره شدم. بالش و پتوشو می خواست یا نه؟! نشستم لب تختش و منتظر موندم تا بیاد … انگار نه انگار که پایین همه منتظرشن، یه ربع بعد با ساک لباسام اومد. همه رو با نظم تا کرده بود و چیده بود توی ساک. خواست ساکو باز کنه و لباسا رو دوباره توی کمد آویزون کنه که گفتم:- ممنون داریوش … لازم نیست … صبح خودم درستش میکنم.- نه … تو بخواب … خودم درست می کنم.- بیا برو پایین همه منتظرن بری براشون پیانو بزنی … دستش روی ساک خشک شد، چند لحظه کوتاه نگام کرد و گفت:- کاش توام بودی … بی اراده لبخند زدم و گفتم:- من از همین جا می شنوم … برو منتظرشون نذار … فقط قبلش، بالش و پتوتو هم ببر توی اون اتاق … به بالش و پتو خیره شد و زمزمه کرد:- نمی تونی ازشون استفاده کنی؟!فهمیدم بد برداشت کرده! من از خدام بود! اما گفتم شاید خودش دوست نداشته باشه سریع گفتم:- نه منظورم این نبود … بی توجه راه افتاد سمت در و گفت:- برات یه بالش و پتوی دیگه می یارم … اما مال خودت رو دیگه بهت نمی دم. از امشب می شه مال من … می خوام با بوی عطر تنت بخوابم … اینو دیگه نمی تونی ازم دریغ کنی. قلبم دوباره بی قرار شد، بغض کردم، اما جلوی بغضمو گرفتم و گفتم:- داریوش … نیاز نیست … با همینا می خوابم … تو قاب در ایستاد. برنگشت به طرفم فقط با صدای خسته اش گفت:- مطمئنی؟- اوهوم …سرشو تکون داد و گفت:- خوب بخوابی …
با رفتنش روی تخت وا رفتم! همه وجودم صداش می زد … جز جز اعضای بدنم بهش نیاز داشتن. از قلبم گرفته تا دستام، تا چشمام ، تا لبهام … حس کردنش نیازم بود … نیاز!من نیازم تو رو هر روز دیدنه … از لبت دوستت دارم شنیدنه!پتوشو تا گردنم بالا کشیدم و سرمو بین بالش خوش بوش فرو کردم. اشکام ریختن از چشمام بیرون … می دونستم بالشش با ریمل چشمام سیاه می شه … اما برام مهم نبود. اجازه دادم چشمام ببارن تا بلکه یه کم خالی بشم …صدای پیانوش که از پایین بلند شد شدت اشکای منم بیشتر شد … انگار رابطه مستقیم داشتن با هم … نوای غمگینش منو به مرز جنون می کشوند … چشمامو بستم و گذاشتم روحم با قدرت جادوی انگشتان داریوش تو آسمون به پرواز در بیاد …. ****صبح طبق معمول زود از خواب بیدار شدم. یاد اتفاقات شب قبل باز خنجر کشید روی دلم. از جا بلند شدم و با بی حالی رفتم از اتاق بیرون. ویلا غرق سکوت بود، بعد از مهمونی دیشب همه حسابی خسته بودن. در اتاق قبلی من و اتاق فعلی داریوش باز بود، بی اختیار سرک کشیدم. پیرهن و کرواتش رو در آورده بود ولی با همون شلوار رسمی خوابیده بود. پتو از روش کنار رفته بود، دلم می خواست برم پتوشو بکشم روش، اما امروز دیگه نباید به حرف دلم گوش می کردم. امروز روزی بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده داریوش رو از خودم بیزار کنم. سعی کردم در دلم رو بذارم و از کنارش بی تفاوت رد بشم. دست و صورتمو شستم و میزو چیدم. نیره بیچاره هم خواب بود. چییدن میز حدود یه ربعی طول کشید، سرمو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. چطور یم تونستم داریوش رو از خودم زده کنم؟!! من که تا امروز اصلا باهاش خوش رفتاری نکرده بودم و این شده بود وضعش! پس باید چی کارش میکردم؟ اونقدر تو فکر فرو رفته بودم که متوجه بیدار شدن بقیه نشدم، اول مامان و خاله و نیره اومدن توی آشپزخونه و با دیدن من و میز اماده کلی خوشحال شدن. ناگفته نمونه که مامان کلی بابت زود خوابیدنم شب قبل مواخذه ام کرد و گفت باید می موندم با مهمونا خداحافظی می کردم. منم سعی کردم سکوت کنم، چون اگه جواب می دادم بحث بالا می گرفت. نفرات بعدی که بیدار شدن، سپیده و آرمین بودن، داریوش هم نفر آخر سر میز حاضر شد. نیره برای همه چایی ریخت و روی میز گذاشت، هم من از نگاه داریوش فرار ری بودم و هم اون از نگاه من. فقط وقتی خاله کیمیا گفت:- این صبحونه خوردن داره ها ، چون کار رزا خانومه …نگاهش چند لحظه سرزنش گر با نگام تلاقی کرد. انگار از کارم زیاد هم خوشش نیومده بود. خوب معلومه وقتی یه کمد رو هم اجازه نمی ده خودم مرتب کنم، دوست نداره چنین کاری هم بکنم! سریع نگامو ازش دزدیم، نه من اسیر نمی شم، من کم نمی یارم! من کم نمی یارم! سعی می کردم از نگاهش پرهیزکنم، ولی دست خودم نبود! هربار بی اراده نگاش می کردم و اون آسماون آبی و سراسر عشق رو روبروم می دیدم. تو دلم نالیدم: « ای خدا کمکم کن که بتونم همین امروز اونو از خودم متنفر کنم.» چقدر احمق بودم که فکر می کردم عشق به اون شدیدی به راحتی تبدیل به نفرت می شه. بعد از صبحونه سپیده گفت:- امروز بیاید بریم بازار. من می خوام یه خورده خرید کنم. این چند روزه اصلاً بازار نرفتیم. آرمین اول از همه موافقت کرد و بلند شد، ولی داریوش بدون حرف سر جاش نشسته بود و برای خودش لقمه می گرفت. انگار اصلاً تو این دنیا نبود. مامان و خاله هم تصمیم گرفتن همراه آرمین و سپیده برن. من که اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم و از طرفی منتظر یه فرصت برای تنهایی با داریوش و عملی کردن نقشه ام بودم، به دروغ گفتم: – شما برید من یه خورده سر درد دارم، ترجیح می دم امروز استراحت کنم.نگاه داریوش در جستجوری چشمام بالا اومد، اما من بی تفاوت از خیر نگاه کردن به چشمای نگرانش گذاشتم. مامان گفت:- حوصله ات سر می ره بیا بریم یه هوایی بهت می خوره خوب می شی، قرص هم بهت می دم. اینجوری من نگرانم. نمی شه که تو رو تنها بذاریم.- نه مامان می خوام بخوابم من خیلی زود بیدار شدم الان دوباره خوابم گرفته. باور کنین اینقدر کسلم که اگه بیام شما رو هم کسل می کنم.مامان با تردید گفت:- مطمئنی؟- آره.- پس نیره هم می مونه ویلا که تو تنها نباشی … – برام مهم نیست ولی اگه باعث می شه شما راحت تر باشی باشه حرفی نیست.مامان از جا بلند شد و از آشپزخونه خارج شد. سپیده و آرمین هم رفتن که حاضر بشن.

خاله کیمیا رو به داریوش گفت: – داریوش منو ببر همونجایی که دفعه قبل لباساتو خریده بودی. خیلی شیک بود. می خوام برای بابات خرید کنم. بد نیست اگه براش سوغات بخریم. داریوش با خونسردی گفت:- به آرمین می گم ببرتتون. خاله کیمیا با ترسی آشکار پرسید:- مگه تو نمی یای؟- نه من منتظر یکی از دوستام هستم. قراره امروز بیاد اینجا. خاله زیر چشمی به من نگاه کرد و سریع گفت:- زنگ بزن کنسلش کن. باید بیای بریم. نمی شه تو اینجا بمونی.نمی دونم چرا ولی حرفای خاله رو توهینی به خودم حساب کردم. بهم برخورد و از جا بلند شدم تا آشپزخونه رو ترک کنم. داریوش داشت با نگرانی نگام می کرد، ولی توجهی نکردم و بی حرف زدم از آشپزخونه. دم در با شنیدن صدای اوج گرفته داریوش بی اراده ایستادم و گوشامو تیز کردم:- یعنی چی؟ چرا نمی تونم بمونم؟ مامان شما می فهمی چی می گی؟- آره می فهمم. بهت می گم امروز نباید توی ویلا بمونی. درست نیست تو و رزا … – مامان دیگه داری توهین می کنی. یعنی شما نفهمیدی که رزا ناراحت شد و بلند شد رفت؟ منم بودم بهم بر می خورد. من بیست و هشت سالمه بچه که نیستم تا با یه دختر تنها شدم دست و پام بلرزه. این حرفا از شما بعیده. – تو بچه نیستی ولی اون یه دختره. تو از مکر و فریب دخترا خبر نداری اگه بخواد می تونه…بغض گلومو گرفت. بیا رزا خانوم تحویل بگیر! هنوز نه به باره نه به دار اینجوری دارن در موردت قضاوت می کنن! حالا بازم بذار دلت بره سمت داریوش! ولی با این وجود باورم نمی شد که خاله این حرفها رو در مورد من می زنه. مگه منو نشناخته بود؟ دلم می خواست سرمو بکوبم به در. خواستم برم توی اتاقم و بیخیال بقیه حرفاشون بشم ولی صدای داریشو مانعم شد. صداش از زور خشم می لرزید و مشخص بود به زحمت جلوی خودشو گرفته که داد نکشه:- بسه! بس کن این مزخرفاتو! داری در مورد اون فرشته اینا رو می گی؟ مامان برات احترام قائلم ولی اجازه هم نمی دم راجع به رزا این حرفو بزنی. توهین به رزا یعنی توهین به من. اون بچه سرش درد می کرد رفته بخوابه. یعنی شما اونو اینقدر پلید می دونین که فکر می کنین می خواد منو از راه به در کنه؟ نه … نه مامان هیچ وقت نمی بخشمت اگه راجع به رزا این فکرا رو بکنی.خاله بی توجه به حرفای داریوش گفت:- پس حدسم درست بود! تو بهش علاقه پیدا کردی.داریوش بدون مکث گفت:- آره آره بهش علاقه پیدا کردم ولی علاقه ام مربوط به اون نمی شه. اون برای من دلبری نکرده. فکر می کردم پسر خودت رو تا حالا خوب شناختی اگه قرار بود دلم واسه دلبری دخترا بلرزه تا حالا هزار بار لرزیده بود. ولی من دلم واسه پاکی رزا لرزید. دقیقاً همون چیزی که شما داری زیر سوال می بریش.- این چرندیاتو بریز دور داریوش. تو نامزد داری. همینجور که دیروز هم بهت گفتم گرم گرفتن زیادی با این دو تا دختر شایسته تو نیست. اگه آزاد بودی حرفی نبود ولی حالا نمی شه. نه من و نه پدرت بهت اجازه نمی دیم که بخوای با رزا ازدواج کنی. بهتره اون دخترو هم هوایی نکنی.این بار صدای داریوش واقعاً اوج گرفت:- نامزد نامزد! کدوم نامزد؟ شما بریز دور این چرندیاتو. اصلاً تو ذهنتون به این قضیه فکر هم نکنین که من یه روز با مریم ازدواج کنم. من جز رزا حاضر نیستم حلقه تو دست هیچ دختر دیگه ای بکنم.به دنبال این حرف صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم. حس کردم که هر آن ممکنه یه نفرشون از آشپزخانه خارج بشه. برای همین دست از استراق سمعم برداشتم و به حالت دو بالا رفتم. وقتی وارد اتاق شدم و در رو بستم پشت در تا خوردم و هق هق گریه ام بلند شد. فقط دعا می کردم که مامان برای خداحافظی به اتاقم نیاد. از سپیده مطمئن بودم. وقتی قرار بود با آرمین باشه اصلاً چیز دیگه ای رو نمی دید. چه برسه به اینکه بخواد بیاد با من خداحافظی کنه. از شنیدن صدای ماشین نفس راحتی کشیدم و فهمیدم که رفته اند. با خیال راحت روی تخت افتادم و گریه رو از سر گرفتم. تقه ای به در خورد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم در باز شد و داریوش اومد تو. با دیدن من تو اون حالت لبخند از صورتش پر کشید و به سرعت نزدیک شد. دوباره سرم رو تو بالش پنهون کردم و زار زدم. داریوش لب تخت نشست و با صدایی پس رفته گفت:- رز .. منو نگاه کن… چی شده عزیز دلم؟ الان داریوشو می کشیا. تو رو خدا بگو چی شده؟ سرت درد می کنه؟دیگه طاقت نیاوردم، سرمو از روی بالش برداشتم و به او پریدم:- هنوز اینقدر نی نی نشدم که به خاطر سر دردم گریه کنم.داریوش از نگرانی داشت پس می افتاد و این از نگاش کاملاً مشخص بود. گفت:- پس چته لعنتی؟ چرا اینجوری داری اشک می ریزی؟ من … من …حس کردم بغض گلوشو گرفت که نتونست حرفشو ادامه بده. به جاش مشت محکمی روی تشک کوبید. گریه ام شدت گرفت. با خودم فکر کردم الان بهترین فرصته تا هر چه از دهنم در می یاد بارش کنم. هم مرهمی می شد به غرور زخمی خودم و هم اون از من متنفر می شد. سخت بود خیلی سخت! هر چقدر هم دلم از خاله کیمیا گرفته بود نمی تونستم روی سر داریوش خالی کنم! با این وجود باید همه تلاشمو می کردم، زیر لب گفتم:- خدایا منو ببخش! خدایا کمکم کن.
بغض لعنتی اعصاب خورد کنم رو قورت دادم و داد کشیدم:- دلیلش تویی! این تویی که هر روز مزاحم آسایش من می شی. دارم از دستت کم کم دیوونه می شم. چرا منو ول نمی کنی؟ چرا هر روز باید در گوش من اینقدر چرت و پرت بگی؟ ازت متنفرم! متنفر! چند بار باید اینو بهت بگم؟ چرا نمی فهمی؟ حالم از حرف زدنت، صدات، حرکاتت، حرفات، به هم می خوره. تو عوضی ترین پسری هستی که در تموم طول عمرم دیدم. از ریختت حالم به هم می خوره. چرا ولم نمی کنی؟ هان؟ چرا داری زجرم می دی؟ من یه نفر دیگه رو دوست دارم! اصلاً عاشقشم! نمی خواستم بهت بگم ولی مجبورم کردی. حالا ولم می کنی یا نه؟ با زبون خوش دارم بهت می گم، یا فراموشم می کنی یا من می دونم و تو! خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه مانع حرف زدنم نشه. با بی رحمی زل زدم توی چشماش! اشک توی چشمای آسمونیش حلقه زده بود. چشماش ناباوری رو فریاد می زدن. انگار باور نداشت یه دختر اینطوری غرورشو ویرون کنه. آخ بمیرم الهی برات! چه پست فطرتی بودم من! خدا سزامو بده. قدمی رفت عقب، ولی نگاشو از نگام نمی گرفت، بغض داشتم. درد داشتم، اما بازم سرتقانه سعی می کردم نگاه پر از نفرت باشه! نفرتی که باید نثار مامانش مر کردم رو داشتم تزریق نگاه عشقم می کردم. با صدایی گرفته گفت:- می خوام شکایت کنم از تو به چشمای خودم که از روی دیوونگی بی خودی عاشقت شدم. با زدن این برگشت و با سرعت از اتاقم خارج شد. فرو ریختم. هر چی تا اون لحظه استوار وایسادم و خودمو محکم نشون دادم یهو فرو ریخت. سرمو تو بالش فرو کردم و با صدای بلند گریه رو سر دادم. چطور می تونستم فراموشش کنم؟ کسی که همه زندگیم بود! ای خدا به دادم برس! خدا جون به فریادم برس! سرم واقعاً داشت منفجر می شد. نه می تونستم بخوابم نه می تونستم آروم بگیرم! باید یه کوفتی می خوردم تا سر دردم بهتر بشه. از جا بلند شدم و پایین رفتم. خبری از داریوش نبود و فقط نیره مشغول نظافت بود. یه لحظه زد به سرم که ازش همون جوشوندنی اون دفعه رو بگیرم. اما یه لحظه از نگاه های کنجکاوش به خودم خوشم نیومد. با بدجنسی فکر کردم خاله کیمیا اونو مسئول کرده که منو بپاد تا نکنه پسرشو از راه به در کنم. برای همینم بیخیال جوشوندنی یه قرص مسکن از داخل یخچال برداشتم و با یه لیوان آب بالا انداختم. دوباره با قدمای ناموزون به اتاقم برگشتم و روی تخت ولو شدم. چون بدنم زیاد به مسکن عادت نداشت خیلی زود خوابم گرفت و چیزی طول نکشید که خوابم برد. تنها چیزی که باعث می شد همه چیزو فراموش کنم خواب بود!
کنار دریا وایساده بودم. یکی داد می زد و کمک می خواست! به همه طرف نگاه می کردم، ولی کسی نبود. شروع کردم به دویدن. دریای آروم، طوفانی شد. هر چی من می دویدم، دریا خشمگین تر می شد و صدا واضحتر! صدا برام آشنا بود! خیلی آشنا! کی بود که منو به اسم صدا می زد و از من کمک می خواست؟ می شناختمش! خودش بود. آره صدا، صدای خودش بود. داریوش بود! شروع کردم به داد زدن. ازش می پرسیدم کجایی؟ و اون فقط صدام می زد! همه طرفو نگاه می کردم و می دویدم. آخر سر پیداش کردم. وسط دریا بود! بدون ترس به آب زدم، موج ها سنگین بودن ولی با هر بدبختی بود با شنا خودمو بهش رسوندم و خواستم دستشو بگیرم. ولی یهو یه موج بلندی از راه رسید و داریوشو برد! با داد از خواب پریدم. خدایا این چه خوابی بود دیگه؟ حتی توی خوابم راحت نبودم. تعبیر این خواب چی می شد؟ سر جام نشسته بودم و نفس نفس می زدم. گلوم خشک خشک بود. لیوان آبی که روی عسلی کنار تخت بود یه کم آب داشت. همه رو خوردم تا یه کم از التهاب درونم کم بشه. روی تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم. چطور می تونستم فراموشش کنم؟ می گن اولین عشق، هیچ وقت فراموش نمی شه. من ناتوان، هیچ وقت توان فراموش کردن اون چشما رو نداشتم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت چهار بود. از سکوتی که به ویلا حاکم بود، حدس زدم که هنوز کسی برنگشته. از جام بلند شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم، بارون به شدت می بارید. حسابی عرق کرده بودم و لباسام به تنم چسبیده بود. به سمت کمد رفتم و بلوز شلوار سفیدی از بین لباسام بیرون کشیدم و پوشیدم. موهامو هم بافتم که به گردنم نچسبه. دلم می خواست دوش بگیرم، ولی حالشو نداشتم. دوباره تشنگی به سراغم اومد و گلوم خشک شد. در اتاقو باز کردم و بیرون رفتم. جلوی در اتاق داریوش چند لحظه مکث کردم و وقتی صدایی نشنیدم با این تصور که خوابه از پله ها پایین رفتم. خبری از نیره نبود و حدس زدم اونم کارش تموم شده و رفته. رفتم توی آشپزخونه، با اینکه نهار نخورده بودم، ولی گرسنه نبودم. فقط لیوانی آب خوردم و از آشپزخونه خارج شدم. میخواستم برم سمت پله ها، که یهو داریوش رو دیدم که سر تا پا سیاه پوش روی کاناپه نشسته. با دیدن یهوییش ترسیدم و جیغ آرومی کشیدم، ولی حتی تکون هم نخورد چه برسه به اینکه بخواد نگام کنه. از حالتش ترسیدم. منطق می گفت توجهی نکنم و بالا برم، ولی احساسم منو به کنارش نشستن دعوت می کرد. بالاخره احساس پیروز شد و کنارش نشستم. بازم توجهی نکرد. سعی کردم نسبت به کم محلیش بی توجه باشم. گفتم: – چرا اینجوری شدی؟ گرسنه ات نیست؟ بدون اینکه نگام بکنه، سرد و خشک گفت:- به تو مربوط نیست؟از سردی صداش بیشتر از اینکه جا بخورم دلم گرفت. تموم شد رزا، به اون چیزی که می خواستی رسیدی! داریوش ازت بیزار شده، قلبم ولی باور نمی کرد. پس با سماجت ادامه دادم و به دروغ گفتم:- داریوش من گرسنه مه اگه تو چیزی نخوری منم چیزی نمی خورما! آخه تنها از گلوم پایین نمی ره.دوباره با بی توجهی و با همون لحن گفت:- به من چه؟خیلی ناراحت شدم، ولی هر چی که می گفت، حق داشت. من خیلی باهاش بد حرف زده بودم. خواستم از جا بلند شم و برم که چشمم به دستاش افتاد. مشتشون کرده بود و سفت فشارشون می داد. این نشون از حال خراب خودش داشت. بازم احساسم داشت نافرمونی می کرد. دوست نداشت داریوش ازش دلخور باشه. انگار تصمیم قبلی خودمو از یاد برده بودم. اون لحظه از حرفای خاله کیمیا اینقدر دلخور شده بودم که دق و دلی اونو هم سر داریوش بیچاره در آوردم. حالا خودمو موظف می دونستم که هر طور شده از دلش در بیارم. با دلخوری گفتم:- با من قهری؟با حالتی عصبی گفت:- می شه از جلوی چشمام دور شی؟ نمی خوام ببینمت! چشمام گشاد شد. باورم نمی شد خود داریوش باشه. انگار داریوش واقعی رفته و به جاش این آدم قصی القلب اومده بود. اگه دستای مشت شده اش رو نمی دیدم، یه لحظه هم طاقت نمی آوردم. اما خوب می دونستم داریوش داره فیلم بازی می کنه. من پشیمون بدم، نمی خواستم داریوش دوستم نداشته باشه. من به عشقش محتاج بودم. شاید خودخواهی بود که بدون اینکه عشقی بهش بدم دوست داشتم ازش عشق دریافت کنم.
اما دوست داشتم دیگه! کاریشم نمی شد کرد، پس می خواستم هر طور شده دلخوریشو رفع کنم. گفتم:- تو چت شده؟ اصلاً بیرونو نگاه کردی؟ داره بارون می یاد. این هوا برای پیاده روی خیلی جون می ده! می یای بریم قدم بزنیم؟ هوا خیلی شاعرانه شده!با داد داریوش تقریباً چسبیدم به سقف:- چرا پا نمی شی از جلوی چشام گم بشی؟ حوصله تو ندارم! داری با حرفات سرمو درد می یاری!بعد به تقلید از من گفت:- هوا شاعرانه اس ! جون می ده برای قدم زدن! هه هه. برو بابا دلت خوشه ها! بغض به شدت به گلوم چنگ زد. جلوشو گرفتم که نشکنه و همین نفس کشیدنو برام سخت کرد. طاقت این همه تحقیر رو نداشتم! داریوش دیگه دوستم نداشت! از من بیزار شده بود! دیگه همه چی تموم شده بود! چونه ام به لرزه افتاد و یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد پایین. وقتی دید من حرف نمی زنم، به طرفم چرخید. نگاش اول سرد سرد بود، ولی وقتی چونه لرزون و بغض کشنده مو دید، یهو نگاش عوض شد. دوباره همون داریوش عاشق خودم شد. همونی که طاقت اشکامو نداشت. خودشو به طرفم کشید و دستشو آورد جلو … اما دستاش بین راه خشک شدن. با کلافگی و پریشونی خاص خودش گفت:- ببخشید رزا. غلط کردم! مرض داشتم! ببخشید. تو رو خدا بغض نکن فدات شم! بغض نکن من طاقت ندارم. ببخشید غلط کـــــردم! دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. کلافگی و پریشونیش به اوج رسید و گفت:- تو رو خدا گریه نکن. بیا منو بزن. بیا فحشم بده. اصلاً بیا منو بکش! فقط گریه نکن. اونم به خاطر حرفای چرت و پرت من. من کی هستم که بخوام این حرفا رو به تو بزنم؟ اونم به کسی که بیشتر از جونم دوسش دارم! با حرفاش گریه ام بیشتر شدت می گرفت، گفت:- ببین منو! نگام کن، ببین از صبح تا حالا به چه روزی افتادم! فکر می کنی دلیلش چیه؟! خوب تویی! می بینم که کنارمی، ولی نمی تونم داشته باشمت! دارم داغون می شم رزا! دارم جون می کنم! آخه چرا از من متنفری؟ نفرت تو منو به جنون می کشه دختر.به دنبال این حرف بلند شد. با تعجب نگاش کردم که ببینم چرا بلند شده، سرشو به چپ و راست تکون داد و زیر لب چساریی گفت که نشنیدم. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، به حالت دو از ویلا خارج شد. سریع بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. دیوونه وار به سمت دریا می دوید و قطرات بارون هم بی رحمانه به بدنش می کوبیدن. وقتی تنشو به دریای طوفانی زد یه دفعه خوابم جلوی چشمم اومد. وحشت کردم و بی اراده جیغ زدم:- نه …بدون تعلل از ویلا بیرون دویدم و به سمتی که اون رفته بود رفتم. موج ها به بدنش کوبیده می شدن ولی اون بی توجه پیش می رفت. داشتم از ترس سکته می کردم. جیغ می کشیدم گریه می کردم صداش می زدم ولی نمی شنید. وقتی به دریا رسیدم یه دفعه ترسیدم. دریا عجیب طوفانی بود! نگاهی به داریوش کردم که موجها اونو به جلو می بردن. من از آب می ترسیدم. دریا هم فوق العاده خشمگین بود! باید چی کار می کردم؟ نه، من باید به ترس خودم غلبه می کردم. نباید می ذاشتم دریا هستیمو بگیره. ترس رو کنار گذاشتم. یا علی گفتم و به طرفش دویدم. دریا اول می خواست از رفتنم جلوگیری کنه، ولی وقتی اصرارم رو برای پیش روی دید خشمگین شد و با شدت موجهاشو به طرفم فرستاد و منو جلو کشید. انگار می گفت بیا که تو طعمه دوممی. آب تا گردن داریوش بالا اومده بود. با سرعت خودمو جلو می کشیدم و موجا هم کمکم می کردن. تو چند قدمیش که رسیدم، صداش زدم، ولی فریادم تو خروش آب گم شد. چند قدم باقی مونده رو هم به زور طی کردم، تا بهش رسیدم. از پشت بلوز مشکیشو چنگ زدم و به طرف خودم برش گردوندم. با دیدن صورتش بغضم ترکید. پوست سفیدش سفیدتر و رنگ پریده تر شده بود. لبای سرخ رنگش سیاه شده و چشماش تیره تر از همیشه به من خیره شده بود. همین که سالم جلوم ایستاده بود خودش به دنیا می ارزید. با دیدنم بهت زده داد کشید:- تو کجا اومدی؟ خطرناکه برگرد! اینجا جای تو نیست. برو. من باید آروم بشم.اشکام با قطره های بارون و آب دریا مخلوط شده بودن. جیغ کشیدم:- تو رو خدا داریوش بیا برگردیم. اگه از این جلوتر بری می میری. من نمی خوام تو بمیری. بیا برگردیم. تورو قرآن داریوش با من برگرد.داریوش با تعجب گفت:- داری به خاطر من گریه می کنی؟ از مردن من می ترسی؟ چرا؟ چرا نگران منی؟ مگه از من متنفر نیستی؟ حرف که می زدیم آب شور دریا توی دهنمون می رفت و هی مجبور بودیم خالی کنیم دهنمونو. با شنیدن حرفاش چشمامو بستم. باید تصمیم می گرفتم. نه! اون برام از همه مهمتر بود! دیگه کسی رو جز اون نمی دیدم. من به خاطر اون از همه چی می بریدم. حتی از جونم! چشمام رو باز کردم و گفتم:- نه نه به خدا نیستم! اگه تو بمیری منم می میرم! مگه نمی دونی که چقدر دوستت دارم؟ مگه نمی دونی از همون بار اول که دیدمت دیوونه شدم؟ هان نمی دونی؟! حالا بدون! ببین منو! منی که دیگه جز تو چیزی برام اهمیت نداره. آره داریوش. تو موفق شدی! من عاشقت شدم! حالا اگه راضی به مرگ من هستی برو. برو تا آب ببرتت و بمیری. مطمئن باش که من زودتر از تو می میرم. اگه می خوای برو. اصلاً با هم می ریم! نگاه متعجب و عصبی اش مهربون تر از همیشه و هر لحظه شد. رنگش طراوت و تازگی همیشه را به دست آورد. لب زیرینش از شادی می لرزید. هی لباس به لبخند باز می شدن و دوباره جمع می شدن، باز دستاش اومد بیاد سمت صورتم ولی کشیدشون عقب. چشماش زلال تر از همیشه شدن. لباشو از هم باز کرد و اولین چیزی که گفت این بود:- بگو اونی که گفتی دوستش داری و عاشقشی فقط منم! بگو که جز من کسی رو دوست نداری!آب داشت بالا تر می یومد، اما دیگه مهم نبود، از ته دل گفتم:- خودتی داریوش. به خدا قسم که من جز تو هیچ کسو دوست ندارم!خندید. اینقدر شیرین و از ته دل که دلم براش ضعف رفت. خواستم دست بندازم دور بازوش تا دوتایی برگردیم و تولد یکی شدن روحمون رو توی ساحل جشن بگیریم. اما هنوز دستم به دستش نرسیده بود که ماسه های زیر پام کنار رفتن و در کسری از ثانیه، من زیر آب فرو رفتم. اینقدر ناگهانی بود که شنا رو فراموش کردم. دست و پا می زدم که بالا بیام، ولی بی فایده بود و من پایین تر می رفتم! نمی دونم چرا اینهمه پایین اومدم! انگار تو یه چاله افتاده بودم که همه جاش سیاه بود. نفسم گرفت. دیگه هوایی برای تنفس نبود! بی حال شدم. توانی برای دست و پا زدن هم دیگه نداشتم. همینجور پایین تر می رفتم. همه جا سیاه تر شد. چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم. دریا طعمه شو بلعید.

* * * * * *

چشمامو که باز کردم، داخل اتاق سفید رنگی خوابیده بودم و اطرافم پر از دستگاه بود. چشمامو یه بار محکم باز و بسته کردم. می خواستم به یاد بیارم کجام. دستمو اوردم بالا که شروع کرد به سوختن. حس می کردم چیزی توی دماغمه، داشت اذیتم می کرد. یهو یاد اتفاقی که افتاده بود افتادم! وای خدای من! من … داریوش … اعترافم … دریا … باورم نمی شد که زنده مونده باشم! مطمئناً اینجا بیمارستان بود. فکر کنم اولین بیماری بودم که همه چیز رو به خاطر داشتم و نیاز به کمک اطرافیان برای یادآوری نبود. کسی تو اتاق نبود. یهو یاد داریوش افتادم! چه بلایی سر اون اومده بود؟ یعنی الان کجا بود؟ صدام در نمی یومد و نمی تونستم کسی رو خبر کنم. نمی دونم چقدر گذشت که پرستاری در رو باز کرد و داخل شد. با دیدن چشمای باز من با خوشحالی گفت: – خدای من! بالاخره به هوش اومدی؟ بعد از زدن این حرف به سرعت اتاق رو ترک کرد. طولی نکشید که اتاق پر شد! مامان و سپیده و آرمین و دکتر، ولی داریوش نبود! خاله کیمیا هم نبود! یعنی کجا بودن؟! چشمای همه شون سرخ بود! این گریه برای من بود یا برای داریوش؟! خدایا حالا که داشتم به دستش می آوردم نکنه اونو از من گرفته باشی؟ دلم می خواست داد بکشم، ولی حتی نمی تونستم از کسی بپرسم! صدام خیلی ضعیف بود و به ناله شباهت داشت. خدا رو شکر سپیده متوجه منظورم شد و آروم در گوشم گفت:- فدات شم حالش خوبه. نفس راحتی کشیدم و با بی حالی پرسیدم:- کجاست؟باز در گوشم پچ پچ کرد:- می یاد دیدنت. یه کم حوصله داشته باش!صبر و حوصله دیگه چی بود؟ من اونو می خواستم! فقط اونو! خدایا کجا بود؟ چرا چیزی به من نمی گفتن؟ دکتر اعلام کرد که تا دو روز دیگه حالم کاملاً خوب می شه و می تونم مرخص شم. مامان خدا رو شکر کرد و گفت که دو روز بوده من بیهوش بودم! دکتر گفت که دورم رو خلوت کنن و فقط یه نفر بمونه. مامان می خواست بمونه که سپیده نذاشت و به زور اونو راضی کرد تا خودش بمونه. می گفت مامان سه روز بالای سرم بیدار بوده! برای همین به زور فرستادش که بره استراحت کنه. مامان بعد از بوسیدن عمیق پیشونیم و دوباره شکر گفتن خدا همراه آرمین از اتاق بیرون رفتن و سپیده وقتی از رفتنشون مطمئن شد در رو بست و با غیظ گفت:- شما دوتا عشقتون هم خرکیه! ببین چی به روز هم آوردین؟!یعنی چی؟ مگه من با داریوش چی کار کرده بودم؟ داریوش کجا بود؟ کجا بود؟! سپیده که دید دارم از ترس پس می افتم، با خنده گفت:- نترس دیوونه. آقای مجنون خوب تشریف دارن! چند اتاق بالاتر اونم کله پا شده! البته اون توی دریا اتفاقی براش نیفتاده. تو رو که رسونده بیمارستان، دکترا بهش گفتند که امید زیادی برای زنده موندنت نیست و اگه خدا بخواد قراره زحمت رو کم کنی و ریق رحمت رو سر بکشی. اونم در جا از حال می ره! الان دو روزه که تو اینجا بستری شدی و اون توی چند تا اتاق اون طرف تر در حال موته. باورم نمی شد. خواستم از جام بلند شم که محکم گرفتم و گفت:- کجا لیلی خانم؟ شما نمی تونین از تخت بیاین پایین.با همون صدای ضعیفم که ناشی از فشاری بود که به حنجره ام و ریه هام وارد شده بود گفتم:- می خوام ببینمش!- خیلی خوب. به آرمین گفتم خاله ها رو ببره ویلا، بعد بره داریوشو بیاره اینجا. – من می رم کنارش. مگه نمی گی حالش بده؟!- تو نمی تونی الاغ! انگار سرت نمی شه، داشتی می مردی! اونم اینقدر حالش بد نیست که نتونه بیاد تو رو ببینه. بشنوه تو بهوش اومدی می تونه بره مسابقه دوی ماراتون بده. به ناچار دوباره سر جام دراز کشیدم. توی یه ساعتی که آرمین موفق شد مامان و خاله رو ببره ویلا، من صد بار مردم و زنده شدم. چون خاله کیمیا نمی خواست پسرش رو ول کنه و بره، ولی آرمین با هزار دوز و کلک برده بودش. بعد از اینکه از ویلا برگشت، اومد توی اتاق من و با خنده گفت:- وای وای عجب پیله است این خاله کیمیا!سپیده با تعجب گفت:- چرا؟- راضی نمی شد بره که! نمی دونی با چه زوری بردمش، قربونش برم خاله شکیلا هم هیچ کمکی نکرد. فقط نگاه می کرد.چشمامو بستم. خوب می دونستم که عشقمون برای خاله کیمیا از پرده بیرون افتاده و اون دیگه راضی نیست حتی لحظه ای از داریوش جدا بشه. فکر کنم مامانم متوجه حساسیت خاله کیمیا شده بود و حسابی به غرورش بر خورده بود. آرمین بحث رو ادامه نداد و گفت:- من می رم داریوش رو بیارم. کم مونده بیمارستانو روی سرش خراب کنه! به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و سپیده به آرومی دست منو فشرد. همون چند دقیقه ای که طول کشید تا داریوش به اتاق من برسه من شش بار مردم و زنده شدم و ده سال برام طول کشید. اما بالاخره در باز شد و داریوش و آرمین وارد اتاق شدن. با دیدن داریوش همه درد خودم یادم رفت! حتی اگه ذره ای به عشقش شک داشتم پرید! رنگش پریده پریده بود و حسابی لاغر شده بود! تو این دو روز چی به روزش اومده بود؟ چشماش گود افتاده و زیرش کبود شده بود! ریش طلایی رنگ چند روزه ای هم روی صورتش خودنمایی می کرد که خیلی اونو خواستنی کرده بود، ولی به هر حال حسابی داغون شده بود! آرمین و سپیده بی صدا از اتاق بیرون رفتن. داریوش کنار تخت نشست. چند لحهظه خیره به چشمام نگاه کرد و بعد بی حال و بی حرف پیشونیشو روی دستم که سوزن سرم توش بود گذاشت.

لرزش شونه هاشو که دیدم قلبم لرزید و با بغض آهسته گفتم: – داریوش! عزیزم! من خوبم. هیچیم نشده. ببین!سرش رو بالا آورد. صورتش خیس خیس و چشماش سرخ سرخ بود. گفت:- رز… به من گفتن که داری می میری. بهم گفتن عشقم نمی تونه به مرگ غلبه کنه. رز من … من نمی تونستم کاری برات بکنم. من خیلی ناتوانم. رزا … رز! بیچاره شدم! کاری از دست من احمق بر نمی یومد. تو … تو اون روز دنبال من اومدی. همه اش تقصیر من بود! رز اگه بلایی سرت می اومد من … چه خاکی … چه خاکی توی سرم می ریختم؟ تو می خواستی ترکم کنی! می خواستی از پیشم بری! اونم تنهایی! چشمای قشنگت داشت برای همیشه بسته می شد. به اینجا که رسید انگار دردش مضاعف شد. سرشو با دستاش محکم فشار داد و نالید:- وای نه رزا رزا رزا … صداش لحظه به لحظه داشت می رفت بالا. انگار من واقعاً مرده بودم و الان جسدم رو گذاشته بودن جلوی روش! سرشو دوباره روی دستم که سوزن سرم توش فرو رفته بود گذاشت و گفت:- من چی کار می کردم؟ من بی تو چی کار می کردم؟ نمی دونی این دو روز من چی کشیدم! هزار سال برام طول کشید. هر لحظه آرزوی مرگ می کردم، نمی خواستم بمونم تا شاید یکی بیاد و بهم بگه رزات … دیگه نفس نمی کشه! آخه … آخه اونا که نمی دونستم این نفس لعنتی من به نفس تو بسته است. اگه نفست قطع می شد خودم با دست خودم نفسمو می بریدم. رز اونا نمی دونستن که من نفس می کشم به خاطر تو! زنده ام به خاطر تو! حرف می زنم به خاطر تو! راه می رم به خاطر تو! اصلاً همه کارام به خاطر توئه! اگه می دونستن ازم انتظار نداشتن صبور باشم. رز من دوستت دارم. به خدا دوستت دارم! بیشتر از دنیا دوستت دارم! بیشتر از جونم دوستت دارم!اگه… اگه بهوش نمی اومدی … بغض راه نفسش رو بست و دیگه نتونست ادامه بده. دست آزادم رو آروم بردم سمت موهای سرش، سرش رو دستام بود. می ترسیدم بازم مخالفت کنه، اما ریسک کردم و انگشتامو آروم توی موهای خوش حالت و نامرتبش فرو کردم. تکونی خورد اما هیچی نگفت، نیاز داشت به اینکه نوازشش کنم، آرومش کنم. با همون صدای خش خشیم گفتم:- داریوش من حالم خوب خوبه! دوست داشتنت رو باور می کنم چون خودم دوستت دارم! دیگه هیچی نمی تونه منو از تو جدا کنه. هر جا که بریم با هم می ریم. سرش رو بالا آورد و نگام کرد. چشمای آبیش با سرخی سفیدی چشمش صحنه ای دردناک ساخته بودن! دلم به درد اومد. گفت:- قول می دی؟ – هر قولی که تو بخوای من می دم. – قول بده هیچوقت ترکم نکنی! تو این دو روز فهمیدم که اگه ترکم کنی هیچی ازم نمی مونه.از ته دلم گفتم:- محاله عزیزم. قول می دم که همیشه و هر لحظه با هم باشیم.نفس راحتی کشید و همانطور که سرش روی دستم بود، و دست منم توی موهاش چشماشو بست. مطمئناً این دو روز نتونسته بود راحت بخوابه. دقیقاً عین یه بچه معصوم شده بود. آرمین و سپیده وارد شدن. چشمای هر دوشون خیس از اشک بود. حرفامونو شنیده بودند.
* * * * * *
دو روز توی بیمارستان موندم تا نفس کشیدنم طبیعی شد. داریوش همون روز که من بهوش اومدم مرخص شده و به ویلا رفته بود. مامان یه لحظه هم تنهام نمی ذاشت. بیچاره داریوشم به خاطر سختگیری های خاله کیمیا مجبور بود فقط ساعتای ملاقات به دیدنم بیاد. دل هر دومون برای لحظه ای با هم بودن پر می زد، ولی امکانش نبود. آرمین و سپیده همه سعیشون رو می کردن که بتونن لحظه ای موقعیت تنها بودنمون رو فراهم کنن ولی نه مامان رضایت به رفتن می داد و نه خاله کیمیا لحظه ای چشم از داریوش بر می داشت. البته خود داریوش که حرفی از رفتار بی منطق مامانش نمی زد من همه چیزو از طریق سپیده می فهمیدم. تو ساعتای ملاقات نگاه داریوش به قدری غمگین بود که دلمو ریش می کرد. واقعاً چرا خاله کیمیا با ازدواج ما موافق نبود. چرا می خواست مانعی باشد بین من و داریوش؟ مشکل گذشته ها بین مامان و بابای داریوش بود. این وسط تنها کسی که حق مخالفت داشت بابایداریوش بود! حتی مامان و بابای منم نباید حرفی می زدن. چون ظلم در حق خسرو شده بود نه هیچ کس دیگه! پس چی این وسط باعث می شد خاله کیمیا مخالفت کنه؟ مامان به این باور رسیده بود که من توی دریا مشغول شنا بودم که موج منو جلو می بره و بعد داریوش برای نجات من می یاد، اما خودش هم گرفتار قدرت موجها می شه و بعد به وسیله غریق نجاتا هر دو به بیمارستان منتقل می شیم. فقط مامان اینطور فکر می کرد، ولی بقیه می دونستن قضیه از چه قرار بوده! هر چند که حس می کنم مامان هم فقط تظاهر به ندونستن می کنه. چون رفتار داریوش تابلوتر از این حرفا بود. بالاخره دو روز دیگه هم سپری شد و مرخص شدم و همه با هم رفتیم ویلا. اتاقم به طبقه پایین منتقل شده بود و آرمین و سپیده اتاقای بالا رو برداشته بودن و داریوش دوباره اتاق بغلی منو اشغال کرده بود. حتی یه لحظه هم چشم از من برنمی داشت. با وجود مراقبتای خاله کیمیا، بازم تا فرصتی پیدا می کرد خودشو به من می رسوند و مراقبتای افراطیش شروع می شد. گاهی اینقدر برام جوک تعریف می کرد که از خنده دل درد می گرفتم. حتی نمی ذاشت یک پر کاه جا به جا کنم و همه چیزو به دستم می داد. وقتی زیاد از حد وسواسی می شد، می خندیدم و می گفتم:- داریوش داری زیادی لوسم می کنی! فکر کنم بعد از ازدواجمون هم بکن! بیچاره ت می کنما!بادی به غبغب انداخت و گفت:- همین که هست! همین که منت می ذاری و سرور خونه ام می شی واسم بسه. من تا آخر عمر نوکرت هم هستم. هر چی لوس تر واسه من بهتر …

بعد از دو روز استراحت مطلق هوس خرید زد به سرم. خسته شده بودم از توی ویلا موندن. منتظر بودم تا داریوش دوباره با شیطنت بپره توی اتاقم تا درخواستمو مطرح کنم. قبل از اینکه داریوش بیاد تو مامان در رو باز کرد و با دیدن من کنار پنجره لبخند زد. در جواب لبخندش منم لبخند زدم و شونه بالا انداختم. مامان شونه هامو میون دستای پر مهرش گرفت و آروم منو لب تخت نشوند و گفت:

– می بینم خیلی بهتری که پا شدی ایستادی!

– آره مامان امروز خیلی حالم خوبه دیگه نیازی به استراحت ندارم.

– خوب شکر خدا … این چند وقت که حالت بد بود ذره ذره جون من داشت از بدنم بیرون می رفت. اصلاً طاقت دیدن بد حالی تو رو ندارم یکی یه دونه.

با محبت شونه هاشو بغل کردم و گفتم:

– قد دنیا عاشقتم مامانی!

– منم دوستت دارم دختر عزیزم …

– مامان … شما که به بابا و رضا چیزی نگفتی؟

مامان آهی کشید و گفت:- نه عزیزم ولی تحمل این بار به تنهایی برام خیلی سخت بود. به اصرار کیمیا چیزی بهشون نگفتم. هر چند که مطمئن بودم اگه … اگه زبونم لال اتفاق بدی برات بیفته فرهاد هیچ وقت منو نمی بخشه. روزای آخر دیگه

می خواستم خبرش کنم که لطف خدا شامل حالم شد و تو بهوش اومدی.

به اینجا که رسید خم شد و به نرمی گونه مو بوسید. چقدر از عشق مامان شارژ می شدم. سرمو تو سینه اش پنهون کردم و گفتم:

– مامان حوصله ام سر رفته.

دستشو زیر چونه ام قرار داد و گفت:

– می خوای بری بیرون عزیزم؟

ذوق زده سرمو تکون دادم. مامان اخم ظریفی کرد و گفت:

– با کیمیا از دو روز قبل قرار گذاشته بودیم که امروز بریم ویلای یکی از دوستامون. حالا نمی تونم برنامه رو به هم بزنم. ولی اگه صبر کنی شب که برگشتیم می برمت کنار ساحل.

نق زدم:

– می خوام برم خرید.

– پس باید صبر کنی تا فردا عزیزم.

– مامان…

– جونم؟

حرفم یادم رفت و با خنده گفتم:

– چقدر مهربون شدی! قبلاً فقط دعوام می کردی مامانی ولی حالا …

مامان با خنده دستمو فشرد و گفت:

– اون روزای گند که فکر می کردم ممکنه از دستت بدم مدام به خودم فحش می دادم که چرا همیشه بهت سخت می گرفتم و اجازه نمی دادم راحت باشی. با خودم عهد کردم اگه حالت خوب شد دیگه هیچ وقت بهت نگم شیطونی نکنی. حالا قدر شیطونیاتو می دونم. من زودتر از موعد از تو تقاضا داشتم که بزرگ بشی.

نیشم که باز شد مامان خنده اش گرفت و گفت:

– حالا بگو ببینم چی می خواستی بگی؟

– هان؟

– یه چیزی می خواستی بهم بگی … یادت رفت دختره فراموشکار؟

خندیدم و گفتم:

– هان یادم اومد! می خواستم بگم می شه با بچه ها برم؟

مامان به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد گفت:

– می دونی که برام مهم نیست تو با آرمین و داریوش به گردش بری، چون دیگه به هر چهار نفرتون اعتماد دارم ولی راستشو بخوای پشت چشم نازک کردنای کیمیا عصبیم می کنه. یه جوری برخورد می کنه که انگار بقچه تو زیر بغل منه و منتظر نشستم تا داریوش از تو خواستگاری کنه و منم زود بگم باشه! انگار ارزش تو اینقدر کمه!

با تعجب به مامان خیره شدم. واقعاً که حق با اون بود. با ناراحتی گفتم:

– واقعاً چرا خاله کیمیا اینجوری می کنه؟

مامان از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:

– مطمئن نیستم. تو نمی خواد فعلاً به این چیزا فکر کنی. بهتره بازم استراحت کنی. به سپیده سفارش می کنم نهارتو برات زود بیاره. منم سعی می کنم زود برگردم. باشه عزیزم؟

– باشه مامان عزیزم.به دنبال این حرف مامان دوباره گونه مو بوسید و از اتاق خارج شد. دوباره از جا بلند شدم و کنار پنجره وایسادم. هوا برعکس روزای دیگه آفتابی بود. چقدر دلم برای داریوش تنگ شده بود! از دیشب تا حالا ندیده بودمش. چند لحظه بیشتر از رفتن مامان نگذشته بود که در باز شد و عطر داریوش تو اتاق پیچید.

با شادی به سمتش برگشتم و تو سلام کردن پیش قدم شدم:

– سلام… مامان اینا رفتن که تو اومدی؟

بی توجه به سوالم لبخند زد و گفت:

– سلام عزیزم. چرا از جات بلند شدی؟ حالت بهتره؟ سرت دیگه گیج نمی ره؟

– با وجود پرستار ماهی مثل تو مگه می شه خوب نشم؟

در جوابم لبخندی سرشار از عشق زد و سینی رو که دستش بود روی میز کنار تختم گذاشت و گفت:

– بشین.

نشستم و با کنجکاوی داخل سینی سرک کشیدم. جگر و ریحون و ماست موسیر بود. قیافه مو در هم کردم و گفتم:

– اه من دوست ندارم اینا رو.

با جدیت گفت:

– چیزی که برات لازمه رو باید بخوری اینکه دوسش داری یا نه زیاد مهم نیست.

– اِ داریوش آخه مگه ازم خون رفته؟

لقمه ای جلویم گرفت و گفت:

– بخور شیطون اینقدر غر نزن.

مگه می شد که داریوش برام لقمه بگیره و من دوست نداشته باشم؟ اون لقمه گوشت می شد از گلوم می رفت پایین. با ولع لقمه رو قاپیدم و خوردم. داریوش خنده اش گرفت و گفت:

– خوبه دوست نداشتی!

همونطور با دهن پر گفتم:

– از دست تو زهر مار هم برای من خوشمزه است.

داریوش که مشغول گرفتن لقمه بعدی بود دست از کار کشید و زل زد توی چشمام. خدایا چرا جز عشق چیز دیگه ای نمی تونستم تو نگاه داریوش پیدا کنم؟ چند لحظه تو نگاه هم غرق شدیم تا داریوش سکوت رو شکست و با صدایی آروم زمزمه کرد:

– عاشقتم عشق من!

آخ که چقدر دلم می خواست همون لحظه بپرم توی بغلش ولی خودمو کنترل و با لبخند سرمو به بازی با ناخنام گرم کردم. داریوش آروم خندید و دوباره مشغول کارش شد. وقتی به زور همه جگرها رو به خورد من داد لیوانی آب پرتغال هم به دستم داد و مجبورم کرد بخورم. داشتم با غرغر و نق نق و ناز کم کم می خوردم که یهو در باز شد. داریوش از ترس تو چشم بهم زدنی پرید توی کمد لباس. مامان با لحظه ای مکث وارد اتاق شد و همین باعث شد متوجه حضور داریوش نشه. خواست چیزی بگه که با دیدن سینی روی پای من حرفش یادش رفت. خودمم تازه یاد سینی افتادم و آه از نهادم بر اومد. ورود مامان به قدری ناگهانی بود که به کل فراموش کردم سینی رو قایم کنم. مامان کمی این طرف اون طرف رو نگاه کرد و بعد گفت:

– کی برات نهار آورده؟

یهو دروغی به ذهنم رسید و گفتم:

– سپیده برام جیگر خریده بود. با اینکه دوست نداشتم مجبورم کرد همه اشو بخورم.

لبخند روی لبای مامان نشست و گفت:

– آخی عزیزم! من تازه می خواستم برم ازش بخوام نهارتو یادش نره بیاره. نگو خودش زودتر به فکرت بوده!

مامان مشغول تمجدید از سپیده بود و من خدا خدا می کردم سپیده یک دفعه وارد اتاق نشه یا بعد از بیرون رفتن مامان از اتاق جلوی راهش سبز نشه که مامان هوس تشکر به سرش بزنه و همه چیز لو بره. از اینکه مامان بفهمد داریوش برام غذا آورده واهمه نداشتم چون می دونستم مامان چیزی نمی گه. تو این مسافرت با دیدن رفتار و منش داریوش نظرش نسبت بهش عوض شده بود. ولی با این حال نمی دونم چرا ازش خجالت می کشیدم. برای اینکه حرف رو عوض کنم پرسیدم:

– مامان مثل اینکه کاری باهام داشتی؟

– آهان آره اومدم بگم من و کیمیا داریم می ریم. تو کاری نداری؟ چیزی از بیرون نمی خوای؟

از اینکه خاله کیمیا داشت می رفت خوشحال شدم و گفتم:

– نه مامان جون. خوش بگذره.

– قربونت برم عزیزم. مواظب خودت باش زیاد هم به خودت فشار نیار.

– چشم.

بعد از اینکه مامان از اتاق بیرون رفت داریوش از داخل کمد بیرون اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:

– آخیش داشتم خفه می شدم.

با خنده گفتم:

– آخه عزیزم توی کمد هم شد جا؟

– خودت که دیدی خاله چه سریع اومد توی اتاق من اصلاً وقت نکردم یه جای مناسب برای قایم شدن پیدا کنم.

نیشم باز شد و گفتم:

– چقدر این کارای قایمکی کیف می ده.

داریوش هم خندید و گفت:

– واسه تو که اینقدر شیطونی بله …. ولی واسه من که نمی خوام از چشم مادر خانومم بیفتم نخیر.از شنیدن لفظ مادر خانم قند توی دلم آب شد و وسعت نیشم گشادتر. داریوش از دیدن قیافه من خنده اش شدت گرفت.

تازه یادم افتاد که حوصله ام سر رفته بود. با ناز گفتم:
– داریوشی؟
– جان دلم؟
– دوسم داری؟
داریوش قیافه ای متفکر به خودش گرفت و گفت:
– اجازه هست یکم فکر کنم؟
بدون اینکه چیزی بگم، همونطور نگاش کردم تا اینکه گفت:
– نه دوستت ندارم.
می دونستم شوخی می کنه برای همینم اخم کردم و گفتم:
– حالا که اینطور شد منم دوستت ندارم.
یه کم به سمتم خم شد و با صدایی بم تر از همیشه نالید:
– آخه دوست داشتن چیه؟! وقتی که من عاشقتم وقتی که دیوونه اتم وقتی که خونه خرابتم!
دوباره نیشم شل شد. داریوش اخم کرد و گفت:
– هنوزم می گی دوسم نداری؟
– خب دوستت دارم ولی به شرطی که …
داریوش پرید وسط حرفم و گفت:
– رز … عزیزم … هیچ وقت برای دوست داشتنت شرط تعیین نکن. دوست داشتن چیزی نیست که به خاطر چیزی باشه. با اینکار فقط ارزششو کم می کنی. تو هر چی که بخوای می تونی به جای خودش بخوای نه در مجاورت دوست داشتنت. هیچ وقت دوست ندارم بگی دوستت دارم به شرطی که اینکارو بکنی … اون کارو بکنی … بگو دوستت دارم فقط به خاطر شخص خودت. همینطور که من تو رو دوست دارم عزیز دلم. متنفرم از زنهایی که از دوست داشتن سو استفاده می کنن و فکر می کنن وقتی شوهرشون از همیشه بیشتر به محبتشون نیاز داره اون لحظه می تونن از آب گل آلود ماهی بگیرن و درخواستاشون رو مطرح کنن. درست عین این می مونه که دارن عشقشون رو می فروشن. مرد محتاج علاقه زنه و زن ایرانی متاسفانه یاد گرفته درست توی همون زمان هر چیزی که می خواد به زبون بیاره. چون می دونه مرد محتاجشه! این کار درست عین تن فروشی می مونی … خلوص رابطه و علاقه رو از بین می بره.
صورتم در جا سرخ شد و سرمو زیر انداختم. دستشو تا نزیدک چونه م آورد و گفت:
– سرخ نشو که دیوونه ترم می کنی! فقط بگو قبول داری؟
حرفاش اینقدر منطقی بود که نمی تونستم مخالفتی بکنم. سرمو تکون دادم و گفتم:
– اوهوم.
– قربون اوهوم گفتنت برم… پس؟
منظورش رو فهمیدم و سریع گفتم:
– پس دوستت دارم به خاطر خودت. دوستت دارم تا وقتی که نفس می کشم بدون هیچ ولی و امایی.
داریوش در حالی که خیره شده بود به چشمام یه لحظه چشماشو محکم روی هم فشرد. مشخص بود که اونم دوست داره منو محکم بغل کنه و عشقشو بهم نشون بده! اما داره جلوی خودشو می گیره. وقتی می دیدم اینقدر جسمم براش ارزش داره که نمی خواد آلوده اش کنه بیشتر دیوونه اش می شدم. وقتی نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستشو توی موهاش فرو برد دلم برای هر جفتمون سوخت. چون معلوم نبود تا کی باید همینطور تو عطش بسوزیم. لحظاتی توی سکوت گذشت تا اینکه داریوش دوباره نفسی کشید و گفت:
– خیلی خب عزیزم حالا بگو چی می خواستی بگی؟
بدون طفره رفتن و ناز و ادا گفتم:
– دلم می خواد برم بیرون. حوصله ام سر رفته.
– کجا دوست داری بری؟
– خرید … حالا هر جایی که شده برام مهم نیست.
داریوش بدون حرف از جا بلند شد. در کمدم رو باز کرد و مانتو شلوار سفیدم رو به همراه شال سفید و فیروزه ایم بیرون کشید و جلوم گرفت:
– بیا عزیزم تا تو اینا رو بپوشی منم می رم آماده بشم.
داشتم از ذوق می مردم. هم به خاطر اینکه بی حرف تقاضامو قبول کرد و هم به خاطر اینکه عین یک همسر واقعی برام لباسم انتخاب کرد. لباسا رو گرفتم و بعد از اینکه از اتاق خارج شد تند تند پوشیدم. چقدر بهم
می یومد. هیچ وقت لباس هامو اینطوری ست نکرده بودم. آرایش کم رنگی هم کردم که رنگ پریدگی ام رو بپوشونه و با خوشحالی از اتاق خارج شدم. در کمال تعجب متوجه شدم که سپیده و آرمین هم حاضر شدند. گفتم:
– اِ شما هم میاین؟ آخ جون!
داریوش از پشت سرم گفت:
– آره عزیزم من بهشون گفتم بیان چون دیدم اگه همه با هم باشیم هم بیشتر خوش می گذره هم …
خواستم سریع بپرسم هم چی؟ ولی خودمو کنترل کردم چون می دونستم منطورش چیه. اگه خاله و مامان
می فهمیدن همه با هم بودیم کمتر ناراحت می شدن. به خصوص خاله کیمیا! داریوش هنوزم نمی دونست که من از مخالفت مامانش خبر دارم. نمی خواستم بفهمه چون حس می کردم ممکنه به غرورش بر بخوره. همه این فکرا در کمتر از چند ثانیه از ذهنم گذشت و تازه متوجه داریوش شدم. بلوز آستین بلند سفید پوشیده بود با شلوار کتون سفید. سوئی شرت فیروزه ای خوشگلی هم همراهش داشت که آستین هاشو دور گردنش گره زده بود. مثل همیشه جذاب و نفس گیر! سپیده با مارموذی گفت:
– اِ چه خوب با هم ست می کنین!
با خنده گفتم:
– تقصیر این داریوش بدجنسه.
داریوش گردنشو کج کرد و خیره به چشمام گفت:
– دستتون درد نکنه. حالا دیگه ما بدجنس شدیم؟
نگاش کردم و بی توجه به حضور بقیه از ته دل گفتم:
– الهی من فدات بشم! اگه بدجنس نبودی که من اینطوری عاشقت نمی شدم.
خودمم از لحنم جا خوردم. تا حالا این طوری از اعماق وجودم به داریوش ابراز علاقه نکرده بودم. اونم جلوی بقیه! داریوش از خود بیخود چند قدم جلو اومد و روبروم ایستاد. توی چشماش یه دنیا عشق موج می زد. فاصله مون با هم کمتر از یه قدم بود. از چشماش خوندم که دیگه خودداریشو از دست داده، اون همه فشاری که به خودش می اورد تا دست از پا خطا نکنه سوخت شده بود رفته بود تو هوا. داریوش کم آورده بود! اینبار نوبت من بود که خوددار باشم. پس قبل از اینکه بتونه جلوتر بیاد گفتم:
– خوب دیگه بهتره بریم که تا قبل از اومدن مامان اینا برگردیم.
داریوش یهو به خودش اومد، حالت نگاش عوض شد و با کلافگی نگام کرد. تو نگاش شرمندگی رو می شد دید. قبل از اینکه چیزی بگم، سریع تر از همه از سالن خارج شد و ما هم به دنبالش. درکش می کردم خفن چون حال خودمم بهتر از اون نبود! توی ماشین طبق معمول همیشه من و داریوش بیشتر سکوت کرده بودیم و آرمین و سپیده مشغول حرف زدن بودن. وقتی به بازار بزرگی رسیدیم، داریوش ماشینو پارک کرد و آرمین گفت:
– بهتره جدا جدا بریم. دو ساعت دیگه اینجا باشیم خوبه؟
داریوش که از خدایش بود درهای ماشینو با دزدگیر قفل کرد و در حال تکوندن پاچه شلوارش، گفت:
– عالیه.
سپیده و آرمین جدا شدن و از طرف دیگه ای رفتن. من و داریوش هم همراه هم وارد شدیم. چند روزی بود که می خواستم حرفی به داریوش بزنم، ولی نمی دونستم چطور باید بگم. از جلوی مغازه ها بدون هدف رد
می شدم و می رفتم. داریوش که متوجه شد حواسم نیست، گفت:
– صبر کن ببینم!
با تعجب ایستادم و گفتم:
– با منی؟!
– بله خانوم خوشگله با شمام، می شه بپرسم چه چیزی توی سرته که باعث شده اصلاً حواست نباشه؟
از اینکه دستم براش رو شده بود هول کردم و گفتم:
– من؟ من چیزیم نیست!
– چرا عسل خانم یه چیزیت هست. خیلی کم حرف شدی.
شاید زمان مناسبی بود که حرفمو بزنم. با تردید گفتم:
– داریوش … راستش … من یه خورده می ترسم.
– از چی عزیز دلم؟ چی توی این دنیا وجود داره که تورو ترسونده؟
– می ترسم ما نتونیم با هم ازدواج کنیم.
با تعجب گفت:
– یعنی چه؟ مگه می شه؟! منظورت رو نمی فهمم!
دستامو تو هم پیچ دادم و گفتم:
– خوب آره امکانش هست. بابات با بابای من دشمنه! مسلماً اجازه نمی ده که من و تو با هم ازدواج کنیم.
نفس راحتی کشید. خندید و گفت:
– تو از این می ترسی؟ کوچولوی دیوونه! ترسوندی منو! خوب اجازه نده!
با تعجب گفتم:
– یعنی چی که اجازه نده؟ یعنی برات مهم نیست؟
– چرا عزیزم برام مهمه خیلی هم مهمه. ولی اگه فوق فوقش و در کمال بدبینی بخوایم حساب کنیم و بگیم اجازه نمی ده اصلاً مهم نیست. چون تنها کاری که می تونه بکنه اینه که طرد و از ارث محرومم کنه. دنیا که به آخر
نمی رسه. من اینقدر پس انداز دارم که نذارم به خانومم بد بگذره و بتونم خوشبختش کنم.
– یعنی تو حاضری از پدرت بگذری؟
چند لحظه در جا ایستاد و با جدیت به من خیره شد. بعد از چنه لحظه سکوت دهن باز کرد و با دنیایی اطمینان به طوری که مطمئن بودم حرفش حقیقت محضه گفت:
– بابا که چیزی نیست. به خاطر تو حاضرم از همه دنیا، حتی از جونم هم بگذرم.با خنده گفتم:
– لازم نکرده از جونت بگذری. چون من بهش حالا حالا ها احتیاج دارم. کی به بابات خبر می دی؟ من دلم
می خواد راضیش کنی. اینطوری خیلی بهتره.
– خوب صد در صد اینطوری بهتره، مطمئن باش تمام سعی و تلاشم رو می کنم تا بتونم راضیش کنم. ولی یه چیزی رو آویزه گوشت کن خانومم. فقط یه چیز می تونه تورو از من بگیره. اونم مرگه! راحت به دستت نیاوردم … پس مطمئن باش برای نگه داشتنت تا پای جونم می ایستم.
از تصور مردن اون بدنم لرزید و موهای تنم سیخ شد. با ترس گفتم:
– اِ لوس بی مزه! این حرفا چیه که می زنی؟ انشاالله که صد سال زنده باشی.
اون که به ترسم پی برده بود چشماشو ریز کرد وگفت:
– نترس عزیزم داریوشت حالا حالا ها زنده است. چون برای داشتنت خیلی خیلی حریصه!
گونه هام ارغوانی شدن و سرمو زیر انداختم. داریوش که از خجالت کشیدنم خنده اش گرفته بود گفت:
– باز که سرخ شدی! رز … عزیزم … خواهشاً به چیزای بیخود فکر نکن. خوب به مغازه ها نگاه کن و هر چی که خواستی بخر… خیلی خوب؟
نفسمو فوت کردم، خیالم نسبت به قبل خیلی راحت شده بود، گفتم:
– باشه.
– آفرین دختر خوب.
اون روز کلی لباس و خرت و پرت خریدم که پول همه شو داریوش حساب کرد. بعد از اون هم سر قرارمون با آرمین و سپیده رفتیم و چهار نفری با خنده و شوخی به طرف ویلا به راه افتادیم. داریوش اون روز به من قول داد که وقتی از شمال برگشتیم با پدرش صحبت کنه. از همون روز دچاره دلشوره شدم. باید یه طوری می شد، یا قبول می کرد یا نمی کرد. ولی نمی دونستم چرا اینقدر دلم شور می زنه!

* * * * * *

بالاخره روز عروسی پسر دوست مامان و خاله رسید. اونم با یه هفته تاخیر که به خاطر بارندگی شدید هفته پیش بود. گویا باغی که می خواستن توش عروسی رو برگزار کنن حسابی آسیب دیده بود و مجبور شده بودن عروسی رو یه کم عقب بندازن. در هر صورت اصلاً حوصله عروسی رفتن نداشتم و به همین خاطر مشغول نقشه کشیدن شدم که هر طور شده از زیر بار رفتن شونه خالی کنم. داریوش هم از روز قبل گفته بود تولد یکی از دوستاش دعوت داره و عروسی نمی یاد. بدون وجود اون دیگه اصلاً دلم نمیخواست برم! صبح روز عروسی دوباره زودتر از همه بیدار شدم و برای قدم زدن از ویلا خارج شدم. کمی کنار ساحل پیاده روی کردم و فکر کردم تا اینکه نقشه مناسبی به ذهنم رسید. لبخند روی لبم نشست و به ویلا برگشتم. همه بیدار شده بودند و سر میز صبحونه نشسته بودند. فقط صندلی کنار داریوش خالی بود. خوشحال شدم و با لبخند خواستم کنارش بشینم که یه دفعه خاله کیمیا که کنار مامان نشسته بود از جا بلند شد و گفت:
– بیا خاله جان بشین کنار مامانت.
حرف خاله کیمیا با اینکه در ظاهر دوستانه بود ولی در باطن معنایی دیگه داشت. بی اراده صورتم درهم شد و کنار مامان نشستم. نگاهم به سمت داریوش کشیده شد و با دیدن اخم غلیظش ناراحتی خودم از یادم رفت. دستمالی لوله شده تو مشتش بود و محکم اونو فشار می داد. آرمین و سپیده هم دست کمی از داریوش نداشته و هر دو اخم کرده بودن. دلخوری مامان هم مشهود بود. این بین فقط خاله کیمیا با خونسردی صبحانه شو می خورد. کمی با نون جلوم بازی کردم و بعدش از جا بلند شدم. مامان گفت:
– کجا می ری عزیزم؟
وقت اجرای نقشه ام بود. برای همین گفتم:
– سرم خیلی درد می کنه مامان. می رم یه کم استراحت کنم.
مامان با نگرانی گفت:
– چند روزه خیلی سرت درد می گیره رزا …
من که می دونستم یک در میون سر درد هام قلابیه کم مونده بود خنده ام بگیره ولی جلوی خودمو گرفتم و با قیافه ای درهم گفتم:
– نه این با بقیه خیلی فرق داره، حالت تهوع هم دارم. خیلی شدیده!
مامان نگران تر شد و گفت:
– وای خدای من! دوباره!
میگرن تو خونواده ما ارثی بود. هم بابا هم مامان و هم رضا هر از گاهی سر دردای کشنده می گرفتن. خدا رو شکر من خیلی دچارش نمی شدم. ولی گاهی سو استفاده می کردم و خودمو به سر درد می زدم. دستمو به پیشونی ام فشردم و گفتم:
– آره مامان از صبح زود شروع شده و هی هم داره شدید تر می شه.
سپیده با ناراحتی گفت:
– کی خوب می شی؟
از سوالش خنده ام گرفت. ولی جلوی خودمو گرفتم و نالیدم:
– معلوم نیست.
نگام به داریوش افتاد که با یه دنیا نگرانی و همون اخم روی صورتش به من نگاه می کرد. سریع نگاهمو دزدیدم و از آشپزخونه خارج شدم. صدای مامانو شنیدم که گفت:
– الهی بمیرم. این سردرد لعنتی دست از سر ما بر نمی داره. اگه مثل خودم باشه تا فردا صبح نمی تونه از تختش بیاد بیرون.
سپیده با ناراحتی گفت:
– پس عروسی چی می شه؟
از پله ها که بالا رفتم دیگه صداشون رو نشنیدم. خودمو روی تخت انداختم و با شالی محکم پیشونیمو بستم. باید نقشمو درست بازی می کردم تا بتونم اونا رو متقاعد کنم. چند دقیقه بعد مامان با لیوانی شیر گرم و قرصی وارد اتاق شد. سریع خودمو به خواب زدم که مجبورم نکند قرص رو بخورم. مامان که دید خوابم آروم پتوم رو روم مرتب کرد و قرص و لیوان شیر رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن مامان سریع قرص رو از پنجره بیرون انداختم و لیوان شیر رو هم سر کشیدم. دوباره توی تخت رفتم و پتو رو سرم کشیدم. با اینکه خوابم نمی یومد کم کم خوابم گرفت و چشمام بسته شد. با نوازش دستی چشمامو باز کردم. مامان بود که کنارم لب تخت نشسته بود و موهای پریشونمو نوازش می کرد. وقتی دید بیدار شدم پیشانیمو بوسید و گفت:
– بهتری؟
دستمو به پیشونیم گرفتم و به دروغ گفتم:
– نه دارم می میرم.
مامان زیر لب نوچی گفت و زمزمه کرد:
– بمیرم برات. مرده شور منو ببرن با این ارثی که دادم به بچه هام.
ناراحت شدم و گفتم:
– اِ مامان یعنی چی؟ مگه تقصیر شماست؟
مامان بی توجه به حرف من گفت:
– بگیر بخواب مامان. اومدم ببینم اگه بهتری بریم عروسی ولی حالا که بهتر نشدی بگیر بخواب منم نمی رم
می مونم کنار تو.
دوست نداشتم مامان بمونه. چون اگه می موند مجبور بودم حالت خودمو حفظ کنم. سریع گفتم:
– نه مامان جون شما باید برین اگه بمونین من تازه عذاب وجدانم می گیرم که شما رو از برنامه تون باز کردم.
– فدای سرت مامان مگه من دلم تاب می یاره تو رو بذارم و برم؟
– مامان خواهش می کنم برین. به خدا من اینجوری راحت ترم. شما که برین منم راحت می گیرم می خوابم تا وقتی که برگردین.
وقتی دیدم مامان دو دل شده از جا بلند شدم و دستشو کشیدم و گفتم:
– برین دیگه تا دیر نشده زودتر حاضر بشین.
– آخه اینجوری همه اش نگرانم.
– نگران نباشین مامان جون. من وقتی بخوابم نیاز به مراقب ندارم.
دیگه اجازه ندادم حرفی بزنه و به سمت در هلش دادم. مامان که از کار من خنده اش گرفته بود با لبخند گونه مو نوازش کرد و گفت:
– باشه … تا حاضر شدم دوباره بهت سر می زنم.
با رفتن مامان دوباره روی تخت ولو شدم. هنوز درست نخوابیده بود که سپیده وارد شد. لباس شبش رو پوشیده بود و حسابی هم آرایش کرده بود. با دیدن قیافه پف آلود من و لباس خوابم قیافه اش در هم شد و گفت:
– نمی یای؟
با دلخوری گفتم:
– چه عجب شما یادتون افتاد بیاین بپرسین من می یام یا نه!
با لبخند بغلم کرد و گفت:
– عزیزم …
– خوب بسه بسه … خودتو لوس نکن.
– باور کن نمی خواستم مزاحم خوابت بشم.
نمی خواستم عروسی رو زهرمارش کنم برای همین هم موضوع رو کش ندادم و گفتم:
– خیلی خب قبوله.
دستمو گرفت و گفت:
– حالا نمی یای؟ هنوز سرت درد می کنه؟
– نه بابا سر درد بهونه است، حوصله عروسی رو ندارم.
– وا! چرا؟ می خوای تنها بمونی چی کار کنی؟ داریوش هم که می خواد بره تولد.
– خب بره من که کاری به اون ندارم. خودم حال عروسی رو ندارم. شما که رفتین می رم کنار ساحل.
– خره اونجا که بیشتر بهت خوش می گذره.
– نه الان تنهایی رو بیشتر دوست دارم.
– عاشق شدیا!
خندیدم و گفتم:
– پاشو برو گمشو … نیست که خودت نشدی.
– ولی مثل تو به تنهایی نیاز پیدا نکردم.
– هر آدمی بعضی وقتها نیاز پیدا می کنه که …
پرید وسط حرفمو گفت:
– خیلی خب حالا دوباره فیلسوف نشو واسه من … اومدم یه چیزی بهت بگم.
– چی؟
– راستش داریوش خیلی نگرانته. البته خیلی شاید کم باشه بیشتر از این حرفا نگرانته. از صبح تا حالا مثل مرغ پر کنده شده. الان هم حاضر شده بود بره تولد ولی از من خواست حال تو رو بپرسم.
با دلخوری گفتم:
– چرا خودش نیومد؟
– این چه سوالیه؟ خب معلومه دیگه . خاله کیمیا یه لحظه هم ولش نکرده که بتونه بیاد سراغ تو. از وقتی فهمیده داریوش چقدر عاشق توئه مدام حواسش به داریوشه. نبودی ببینی چقدر داریوش کلافه است! به خدا دلم براش کباب شد. چند بار از من خواست بهت سر بزنم. هر بار اومدم خواب بودی. یه بار هم دیگه طاقت نیاورد و به مامانت گفت اگه صلاح می دونه ببریمت دکتر که خاله قبول نکرد و گفت با استراحت بهتر می شی.
از شنیدن حرفای داریوش لبخند روی لبم نشست. ولی باز هم غر زدم:
– پس چرا هنوز می خواد بره تولد؟ چرا نمی مونه پیش من؟
– واسه اینکه خاله کیمیا از یه ساعت پیش سر کرده تو جونش می گه پاشو برو تولد دیرت می شه! داریوش هم با اینکه اصلاً دلش نمی خواد بره ولی مجبوره. تازه اون فکر می کرد که خاله پیشت می مونه، ولی الان که دید خاله هم باهامون می یاد یهو قیافه اش خشن شد و حسابی رفت تو فکر. می دونم اونم دل تو دلش نیست که تو تنها ….
هنوز جمله اش تموم نشده بود که در باز شد و مامان مرتب و شیک وارد شد. با دیدن ما لبخند زد و گفت:
– بهتری عزیزم؟
– یکم بهترم ولی نه خیلی.
– بهت اصرار نمی کنم بیای چون می دونم اگه بیای و اون صداها تو سرت بپیچه شب بدتر می شی.
– آره درسته بهتره شما برین تا دیرتون نشده.
– باشه عزیزم مواظب خودت باش و استراحت کن. ناهارت رو هم که نخوردی گذاشتم روی گاز هر وقت گرسنه ات شد گرمش کن و بخور.
تو دلم عروسی گرفته بودم، اما سعی کردم نمود خارجی نداشته باشه و گفتم:
– چشم.
– چشمت بی بلا .
سپس رو کرد به سپیده و گفت:
– سپیده خاله پاشو بریم که آرمین و کیمیا خیلی وقته حاضرن … داریوش هم باهات کار داشت.
– باشه خاله جون بریم.
بعد از رفتن اونا پشت پنجره رفتم و به آسمون که کم کم داشت تیره می شد خیره شدم. چقدر به این تنهایی نیاز داشتم. از پله ها پایین رفتم و آهنگ ملایمی تو ضبط صوت گذاشتم. لیوانی آبمیوه هم برای خودم ریختم و روی کاناپه نشستم. چقدر از شنیدن صدای خواننده و موسیقی ملایم پیانو احساس لذت می کردم. یهویی نگام به سمت پیانو چرخید. چقدر دلم می خواست بلد بودم و الآن برای دل عاشق خودم می زدم. دلم داریوش رو
می خواست و دستای هنرمندشو. چقدر بهش محتاج بودم. حق با سپیده بود من حسابی عاشق شده بودم. لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. آروم به پیانو نزدیک شدم و کلاویه هاش رو لمس کردم. صدای ملایمی از پیانو بلند شد. روی صندلی نشستم و دستم رو روی پیانو قرار دادم و چشمامو بستم. تا همین حد هم احساس خوبی داشتم. چنان از زمانو مکان خارج شده بودم که وقتی صدایی از پشت سرم گفت:
– خانوم هنرمند من …
سه متر از جا پریدم و جیغ بلندی کشیدم. داریوش که درست پشت سرم ایستاده بود وحشت زده یه قدم جلو اومد، دستاشو بالا آورد و گفت:
– نترس نترس عزیزم منم.
در حالی که از زور ترس نفس نفس می زدم گفتم:
– تو اینجا چی کار می کنی؟
لبخندی زد و گفت:
– اینجا نباشم کجا باشم؟ ببخش ترسوندمت عزیزم!
نفسمو فوت کردم، نشستم روی صندلی پیانو و گفتم:
– تو الان باید تولد دوستت باشی.
اینو گفتم، اما داشتم از خوشی پس می افتادم که داریوش پیشمه!
– مگه جرئت داشتم خوشگل ترین دختر دنیا رو توی ویلای به این درندشتی تنها بذارم؟
همه احساس های دنیا با همدیگه به دلم سرازیر شد، با ناز لبخند زدم و گفتم:
– فقط خوشگل ترین دختر دنیا؟
قدمی بهم نزدیک شد و گفت:
– و بهترین سمبول عشق روی کره زمین… عشقمو…
دوباره دلبری کردم و با ناز گفتم:
– داریوش …
– جان دل داریوش؟
– منو می بخشی؟
– واسه چی عشق من؟
– به خاطر اینکه بی اجازه به پیانوت دست زدم.
اومد جلو تر، دستاشو اینطرف اون طرف صندلی گذاشت، کامل خم شد روی بندنم و با صدای آهسته گفت:
– من هر چی که دارم مال توئه جز یه چیز.
یه کم خودمو کشیده بودم عقب که به هم نخوریم، سریع گفتم:
– چی؟
کمی مکث کرد و در چشمام خیره موند. از چشماش شعله های عشق بیرون می زد، داشتم از خود بیخود می شدم که همونطور زمزمه وار گفت:
– تو …
داشتم کنترلمو از دست می دادم. باید یه کاری می کردم که دست از پا خطا نکنم. به خاطر همین سریع از جا بلند شدم، داریوش مجبور شد دستاشو برداره که تعادلش رو از دست نده، برعکس نشستم روی صندلی پیانو و تند تند و ناشیانه کلاویه ها رو فشردم که باعث شد صدای ناهنجاری تولید بشه. داریوش در حالی که غش غش می خندید کنارم ایستاد و گفت:
– صبر کن … صبر کن دختر این که درست نیست بذار یادت بدم …
دستم رو عقب کشیدم و داریوش با صبر و حوصله شروع به توضیح دادن کرد. شنیدن اسم نت ها و یاد گرفتن جای هر کدوم روی پیانو از زبون داریوش برام شیرین بود . اینقدر که از اون لحظه به بعد حس کردم شیفته پیانو شدم! وقتی یه کم از مسائل ابتدایی برام گفت نفس عمیقی کشید و گفت:
– خوب بهتره یه کم استراحت کنیم عزیزم، خسته شدی!
کش و قوسی به بدنم دادم و با عشق گفتم:
– داریوش …
– جونم؟
– ازت ممنونم …
– به خاطر چی گلم؟
– به خاطر اینکه اینقدر برام وقت می ذاری و حوصله به خرج می دی … به خاطر اینکه عشقو بهم یاد دادی … به خاطر اینکه عاشقم شدی … به خاطر اینکه عاشقم کردی …
داریوش بی حرف تو چشمام زل زد. لبش می لرزید و چشماش بیشتر از همیشه برق می زد. دوباره میل سرکش در آغوش کشیدنش تو وجودم بیداد کرد. خواستم باز فرار کنم، نگاش مثل نگاه مار افسونم می کرد و هر آن حس یم کردم می تونم به خاطر راضی نگه داشتن چشماش دنیایی رو ویرون کنم. از جا بلند شدم، همزمان با هم نفس های سنگینمون رو از سینه بیرون فرستادیم، هوس داشت بیچاره م می کرد. صدای خاله کیمیا تو گوشم زنگ می زد که به داریوش می گفت شاید من بخوام از راه به درش کنم! از راه به درش کنم! چشمام داشت به روی همه چی بسته می شد و اولین چیزی که هوس کورش می کرد حیا بود! خرامان راه افتادم سمت اتاقم … صدای داریوش رو شنیدم:
– کجا می ری … عزیزم؟
دیوونه شده بودم، می خواستم داریوش رو وادار کنم که بغلم کنه، می خواستم وادارش کنم منو ببوسه … می خواستم احساسش رو به رخش بکشم … کور شده بودم … کر شده بودم … جز داریوش نه چیزی رو می دیدم و نه می خواستم که ببینم … سر جا وایسادم، بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
– برات یه سورپرایز دارم …دیگه نشنیدم چیزی گفت یا نه چون رفتم توی اتاق و در رو بستم. چند لحظه پشت در ایستادم، لحظه به لحظه داشتم مصمم تر می شدم. داریوش عشق من بود، می خواستم حسش کنم. با همه وجودم … داریوش دنیای من بود، باید از لمس دنیام سیراب می شدم. اون قرار بود شوهر من بشه … خوب پس چه ایرادی داشت؟ من و دارسوش اول و آخرش مال هم بودیم! رفتم سمت کمد لباسم، لباس حریر سفید رنگم رو از کاور بیرون کشیدم. روزی که با داریوش رفتیم برای خرید اینو خریدم. خریدم مخصوص رقص باله ام … حریر بود و ریشه ریشه … قدش هم کوتاه نبود، تا پایین زانوم بود … با لباس مخصوص رقص باله نمی شد همه جا رقصید! زیادی کوتاه بود. اینو خریدم که هر وقت اراده کردم بتونم برقصم! زیرش یه بلوز آستین بلنده استرج میخورد که بازوها و سینه رو از دید مخفی کنه. اما من اصلا قصد نداشتم اون بلوز رو زیرش بپوشم. نفس عمیقی کشیدم و پیرهن رو پوشیدم، توی تنم فوق العاده بود. با دو بند کوتاه روی شونه هام ایستاده بود … موهامو باز کردم و ریختم دورم … چون سشوارشون زده بودم صاف و لخت شده بودن. یاد لقبی افتادم که جدیداً داریوش روی من گذاشته بود ! آنشرلی! راست می گفت، منم موهام قرمز بود. درست شبیه آنشرلی و داریوش عاشق رنگ موهام بود. پس دست و دلبازی کردم و در معرض نمایش گذاشتمشون. یه رژ لب مایع به رنگ نارنجی هم زدم روی لبام. براق ولی کمرنگ بود. دستم رفت سمت شیشه عطرم … نینا ریچی! بوی شیرینی داشت، شبیه عطر یاس … زیر گلو و کناره های گوش و مچ دستم رو با عطر آغشته کردم و شیشه رو روی میز برگردوندم … دیگه حرف نداشت … حالا نوبت قسمت دوم نقشه ام بود … بدون پوشیدن کفش یا صندل زدم از اتاق بیرون … داریوش پشت پیانو نشسته و داشت کلیدهاشو نوازش می کرد … از پشت یواش یواش بهش نزدیک شدم. حضورم رو حس کردم … یا از بوی عطرم یا از … نمی دونم! اما برگشت … اول فقط سرش رو برگردوند و بعد یه دفعه از جا بلند شد … کامل چرخید به طرفم … دستم رو دو طرف دامنم و موازی با پاهام نگه داشتم … سر جام ایستادم مثل الا کلنگ بالا و پایین شدم و لبخند زدم. داریوش لبخند نمی زد اما چشماش برق داشتن … لبامو کشیدم توی دهنم و نگاش کردم … یه قدم بهم نزدیک شد … یه قدم رفتم عقب … صورتش پر از سوال شد … نفس سنگین شده مو که زیر نگاهش کم آورده بود به سختی از قفسه سینه ام بیرون دادم و گفتم:
– داریوش …
صداش محو بود … توی فضا و توی حس و حال به وجود اومده بینمون حل شده بود …
– جان ؟
– یه آهنگ بگم برام می زنی؟!!
داریوش محو من و اندامم شده بود … حتی نمی تونست پلک بزنه … زمزمه کرد:
– آره عزیزم …
– عشق تو نمی میرد رو بزن … عارف …
چند لحظه سر جاش باقی موند و با نگاهش دیوونه م کرد اما وقتی دید سرمو زیر انداختم، لبخندی زد و رفت پشت پیانو … پیانو طوری قرار گرفته بود که تراس دقیقا جلوش قرار داشت، رفتم توی تراس … صدای ملودی آرام بخش بلند شد … چراغای تراس رو خاموش کردم … مهتاب تو آسمون غوغا می کرد … ماه کامل شده بود … نورش به اندازه کافی فضای تراس رو رویایی کرده بود نیاز به چراغ نبود دیگه … داریوش رو از پشت پیانو خیلی خوب می دیدم و اونم منو خوب زیر نظر داشت … نرم نرم روی انگشتای پام بلند شدم و شروع کردم … آهنگ مخصوص رقص باله نبود اما ریتم فوق العاده ای داشت … داریوش بدون اینکه پلک بزنه بهم خیره شده بود و دستاش از حفظ نت ها رو دنبال می کردن … وقتی شروع کرد به خوندن کم مونده بود گریه ام بگیره وسط رقص …
– بگذر ز من ای آشناچون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شوچون دیگران با سرگذشتم
چرخیدم، نرم چرخیدم و با آهنگ، با احساس داریوش یکی شدم …
می خواهم عشقت در دل بمیرد 
می خواهم تا دیــــــــگـــــر در ســـــــــر یادت پایان گیرد
صدای داریوش می لرزید درست شبیه قلب بیقرار من … نمی دونستم قراره بعد از تموم شدن آهنگ چه اتفاقی بیفته! چندان مهم هم نبود … من می خواستم … من داریوش رو کامل می خواستم … برای خودم … برای گم شدن توی بغلش له له می زدم … برای حس کردن بازوهاش دور شونه ام …
بگذر ز من ای آشناچون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی می میرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باز چرخیدم ،زل زدم توی چشمای داریوش و چرخیدم …
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمی گیرد
صداش اومد پایین ، پایین و پایین تر …
هر عشقی می میرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
دیگه صداش بغض دار شده بود. می لرزید ولی می خوند:
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمی گیرد
آهنگ تموم شد … سر جام ایستادم … نفس نفس می زدم … سرم رو پایین انداخته بودم و موهام روی صورتم رو پوشونده بودن …
صدای قدمهاشو شنیدم .. سرمو اوردم بالا … حالا وقت اجرای بقیه نقشه ام بود … الان داریوش مثل موم تو مشتمه … الان می تونم به هر کاری وادارش کنم … آره می تونم … اومد جلوم … فقط یه کم فاصله دیگه بینمون بود تا آغوش هر دومون پر بشه … دستاشو اورد بالا که اینطرف اونطرف صورتم بذاره … اما نذاشت … با فاصله از صورتم دستاشو نگه داشت … عجز رو توی چشماش می دیدم … همونطور که نفس نفس می زدم نالیدم:
– داریوش …
انگار نمی تونست حرف بزنه که فقط سرشو تکون داد:
– خیلی دوستت دارم داریوش …
بالاخره زبون باز کرد:- تو فو .. فوق العاده ای رزای من … زیادی برای من … زیاد …
– داریوش ….
– جان دلم؟ دیوونه ام نکن رزا … دیوونه تر از اینی که هستم نکن منو … برام نمایش اجرا می کنی عشقم؟ نمی گی کم می یارم؟ نمی گی این نفس لعنتی جلوی زیبایی و دلفریبی تو کم می یاره؟ نمی گی یه غلطی می کنم و بعد مثل سگ پشیمون می شم؟ نکن رزا … نکن خانومم … بیچاره م نکن! عزیز دلم … منم آدمم … آدمم و عاشق … کی تا حالا تونسته جلوی عشقش قوی باشه که من بتونم؟!! کی تونسته با عشقش، با نفسش زیر یه سقف باشه و دست بهش نزنه که من بتونم؟ رزا …
دستاشو گذاشت جلوی صورتش و یه قدم رفت عقب … دلم داشت آتیش می گرفت … خوب مگه چی می شد اگه دستمو می گرفت؟ اگه بغلم می کرد؟! اینبار من بهش نزدیک شدم … من و داریوش و صدای دریا و مهتاب … غوغایی توی دلامون به پا شده بود … زمزمه کردم:
– عزیزم … داریوش من … چرا به خودت سخت می گیری؟ من و تو قراره با هم ازدواج کنیم … پس چرا …
اونقدر هم بی حیا نبودم که رک حرف بزنم … سخت بود گفتنش … اما من برای داریوش یه نامه خونده شده بودم! نیاز نبود خودمو اذیت کنم … اون می فهمید من چی می گم … سرشو بالا اورد و با وحشت نگام کرد … توی چشمای آبی معصومش وحشت و عجز و بی ارادگی رو می تونستم ببینم … رفت عقب … نالید:
– نه رزا … نه عزیز من … محاله … محاله بهت دست بزنم … آره ما با هم ازدواج می کنیم … تو می شی پری دریایی خونه من … اما بعد از ازدواج … نه الان گلم … تو خیلی بچه ای رز … می دونم دوستم داری … می دونی که منم عاشقتم … همین بی اراده ات کرده … برو رز … برو توی اتاقت در رو هم قفل کن … برو عشقم … جلوی چشم من نباش … رز برو حتی اگه التماست هم کردم در رو باز نکن …
رفت لب نرده ها … دستشو گذاشت لب نرده ها به پایین خم شد و با صدای بلند شده گفت:
– د برو رز …
کم آورده بودم … نمیخواستم برم … می خواستم پیشش باشم … بغض کردم و گفتم:
– اگه خیلی اذیت می شی خودت برو …
چرخید به طرفم … هر دو دستش رو با هم فرو کرد توی موهاش و گفت:
– کجا برم دختر؟!! تو رو اینجا تنها بذارم؟!! برو رزا … عزیزم … لجبازی نکن … اگه کم بیارم دیگه معلوم نیست چی می شه … بـــــــــــــــرو!
با لجبازی رفتم به طرفش … تکیه داده بود به نرده ها و بهم خیره شده بود … جلوش ایستادم و گفتم:
– دوستم نداری … اگه دوستم داشتی نمی گفتی برو…
اخماش در هم شد و گفت:
– حرف دهنتو بفهم! حق نداری به عشق من شک کنی! آره اگه دوستت نداشتم همین جا هر بلایی عشقم می کشید سرت می اوردم و اینقدر به خودم سختی نمی دادم. چون دوستت دارم مثل مرتاض ها دارم به خودم می پیچم و میگم از جلوی چشمام برو …
نمی فهمیدم! انگار هیچی نمی فهمیدم، انگار نمی فهمیدم خواهش نفس داریوش فقط بوسه و بغل نیست! عقلم به این چیزا قد نمی داد. عشق رو توی دستای داریوش جستجو می کردم و آغوشش. پامو روی زمین کوبیدمو گفتم:
– نمی رم … نمیخوام برم … اگه دوستم داری ثابت کن … بهم ثابت کن دوستم داری … یالا داریوش … یالا!!!!
توی چشمای داریوش برق وحشتناکی درخشید … دستاشو که دور میله ها حلقه شده بود و بندای انگشتاش سفید شده بودن باز کرد … خیز گرفت سمتم و من فهمیدم همه اراده اش در هم شکسته … چشمامو بستم و منتظر اتفاقات بعدی موندم … منتظر غرق شدن توی عشق داریوش و لمس آغوشش موندم … اما با شنیدن صدای داریوش چشمام نا خوداگاه باز شد:
– آه خدای من! الان نه!
داریوش سرشو چرخونده بود سمت محوطه … چی شده بود؟!! چرخید به طرفم … چشماش سرخ سرخ شده بودن … تند تند گفت:
– رز … مامان اینا اومدن … من از همین جا می رم توی حیاط و می رم سمت ماشینم … تازه در ویلا رو باز کردن … تا برسن اینجا طول می کشه … وانمود می کنم که تازه اومدم … برو توی اتاقت و حواست باشه …
همون لحظه معده ام تیر کشید و دستمو روی معده ام گذاشتم … تازه یادم افتاد ناهار هنوز نخوردم … ساعت هم از ده شب گذشته بود! با نگرانی نگام کرد … اما وقت برای حرف زدن نبود … سرشو تکون داد و از روی نرده ها پرید پایین … تراس توی طبقه همکف بود و ارتفاعی نداشت … من هم بدو بدو دویدم سمت اتاقم … فرصت زیاد نبود … توی کمتر از یه دقیقه لباسم رو عوش کردم و رژ لبم رو هم پاک کردم … شیرجه رفتم توی تختم و چشمامو هم بستم … داشتم نفس نفس می زدم اما همه تلاشم رو کردم که عادی باشم … با سر و صدا همه شون اومدن تو … خاله کیمیا خیلی خوشحال بود و بیشتر از همه حرف می زد … دلیلش مسلما این بود که با خودش فکر می کرد همزمان با پسرش رسیده و ما نتونستیم با هم تنها بمونیم … مامان و سپیده اومدن توی اتاق تا وضعیت منو ببینن … مجبور شدم خودمو به خواب بزنم. مامان دستی روی پیشونیم گذاشت و رو به سپیده گفت:
– خوابه! ولی فکر کنم حالش بهتر باشه … رنگ و رخش به قرمزی می زنه …
سپیده هم پچ پچ وار جواب داد:
– آره خاله … بذارین بخوابه …
– ناهارشو هم نخورده سپیده ! ضعف می کنه …
– نترسین خاله … حالا که خوابیده بذارین بخوابه … غذاشو بذارین روی میز … بیدار بشه می خوره …
– باشه … بریم بیرون که صدامون بیدارش نکنه …

اینم رمان تقاص از نویسنده محبوب هما پور اصفهانی براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : dlroman.ir

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  تقاص  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

3
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم