دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / رمان تاوان گذشته / دانلود رمان تاوان گذشته اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان تاوان گذشته اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان تاوان گذشته

دانلود رمان تاوان گذشته اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب تاوان گذشته : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان تاوان گذشته اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب : دانلود رمان تاوان گذشته
1.gif نام نویسنده : heifa-k
1.gifحجم رمان تاوان گذشته : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان تاوان گذشته :
داستان درباره ی دختری به اسم ترمه س که فکر میکنه خاله اش باعث شده که باباش ترکشون کنه اما قضیه چیز دیگه ای بوده که باعث میشه اسیب روحی ببینه تا اینکه با ورود دو پسر به زندگیش ….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از heifa-k تاوان گذشته

چند  صفحه اول  دانلود رمان تاوان گذشته

فصل 1 با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. صداشو بستم تا دوباره بخابم که صدای مامان بلند شد: -ترمه پاشو مامان جان، کالست دیر میشه ها…خیر سرت امروز روز اوله ها..پاشو! به سختی از خواب بیدار شدم.با چشای بسته رومو به مامان کردم و گفتم: -خوابم میاد بخدا -پاشو دختره ی لوس، عین بچه ها میمونه.میخای روز اولتو از دس بدی؟ با یادآوری این موضوع تندی از رختخواب دل کندم و بلند شدم. -تا تو اماده شی من صبحونتو اماده میکنم. تندی اماده شدم و لقمه ای گرفتم و مامانو بوسیدم. به اعتراض هاش توجهی نکردم و زودی بیرون اومدم. نسترن رو تو دانشگاه منتظر دیدم.بغلش کردمو گفتم: – چطوری خوشمل خانوم؟ – خوبم فدات. نگاهش کردم. کمی آشفته بود. پرسیدم: – چته؟ – راستش یکم می ترسم.خب..امروز روز اوله دانشگاهه و …. نذاشتم ادامه بده. پریدم وسط حرفش: – منِ به این رشیدی رو نمیبینی؟ پقی زد زیر خنده. با تمسخر گفت: – تو میخای هوای منو داشته باشی جغله؟ اومدم بش بتوپم که دیدم طفلی راس میگه. یه نیگاه به نسترن کردم که با خنده به من نیگا میکرد. دختر خوشکل و تپلی بود که از همون دوران دبیرستان تا حاال با هم بودیم. در مقابل اون من خیلی ریزه بودم. همراهش خندیدمو دستشو گرفتم و دنبال کالسمون گشتم. کالس شلوغی بود. ی گروه پسر دور هم جمع شده بودند و می خندیدند. دخترا هم که چشم ازشون برنمی داشتن. خنده ام گرفت. یه دفه ی فکری به ذهنم رسید. دست نسترن رو گرفتم و از کالس دور کردم. و گفتم: -نسترن یه نقشه دارم

دانلود رمان تاوان گذشته

 با خنده گفت: – دختر حداقل بذار چند روز بگذره بعد اینا به شخصیت چرتت پی ببرند. – ول کن این حرفارو. من میگم تو برو سره کالس . یکم بعدش من میام خودمو استاد جا می زنم. چطوره؟ با بهت نگاهم میکرد. گفتم: – اَه…فکتو ببند. چی شد؟ – خر نشو ترمه جان خودت دردسر داره ها – تو چیکار داری ..برو سر کالس تا من بیام. فقط کالسورتو بده شبیه استادا به نظر برسم. – اخه بنده ی خدا تو االن چیت شبیه استاداس؟ با هزار بدبختی اونو راه کالس کردم. و چن دقیقه بعد وارد کالس شدم. کسی متوجه من نشد. رفتم کنار تخته ایستادم و بلند گفتم: – سالم! هیشکی متوجه من نشد. بلندتر داد زدم: – بچه هااااا همه ی نگاه ها متوجه من شدند. نگاهم به نسترن افتاد که خنده اش گرفته بود ولی خودشو کنترل میکرد . سعی کردم محکم باشم: – این چه طرزشه؟ اشاره ای به گروه پسرا کردم و گفتم: – سر جاتون بشینید. یکی از پسرا که از همه سرتر بود با خنده گفت: – به جا نیاوردم؟ اخمی کردم و گفتم: – من استاد درس ادبیاتتون هستم بعضی ها با خنده و بعضی با تعجب نگاهم کردند. چند تا از دخترا سرجاشون نشستند. ولی هنوز ی عده باور نکرده بودند که من استادشون باشم . خب حقم داشتند. با این قیافه و هیکل بچگونه منم بودم باورم نمیشید. اون گروه پسرا هنوز سر جاشون ننشستند و ایستاده بودند. اینبار محکم و با فریاد گفتم:

دانلود رمان تاوان گذشته

– مگه با شما نیستم؟ کاری نکنید همین اول راه به دفتر اطالع بدم که چه دانشجوهای بی انضباطی داره. من این بی نزاکتی تونو توی نمره ی میان ترم تاثیر میدم حس کردم کلکم گرفت. چون همه مرتب نشستند. اون پسره که سردسته ی گروه به نظر میرسید با خنده همچنان متعجب نگاهم میکرد . صدای باز شدن دره کالس نگاه هممون رو معطوف در کرد. مردی خوشتیپ و خوش چهره با کیف سامسونتی بدست متعجب نگاه من میکرد. من که کلی جو گیر شده بودم با تحکم گفتم: – االن چه وقته به کالس اومدنه. بیرون پسره کلی جا خورد و گفت: – شما؟ قیافه گرفتم و با ژستی شبیه استادا گفتم: – بنده استاد درس ادبیات هستم. هیچ عذری موجه نیست. برید بیرون و در کالس رو ببندید. همچنان متعجب گفت: – عذر میخام ها..گویی اشتباهی پیش اومده. چون منم که استاد ادبیات هستم و امروز با این کالس درس دارم. وای وای. گاوم زائید. هول کردم . همه ی نگاه هارو متوجه خودم دیدم. نسترن که معلوم بود خودشو خفه کرده بود یه دفعه با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. سعی کردم اعتماد به نفسمو از دست ندم. لبخندی کجکی زدم و گفتم: – سالم بچه ها. چطورین؟ به خودم بد و بیرا گفتم. اخه این چه حرف بود زدی خله دیوونه؟ – بازی قشنگی بود نه؟ – استاد گفت: – شما کی هستین؟ اب دهنمو قورت داادم. گاف داده بودم و نمیدونستم چطور درستش کنم.باید فکر اینجاشو میکردم که نکردم. – من دانشجوی سال اول ادبیات هستم یه دفعه کالس چون بمبی منفجر شد. خودمم خندم گرفته بود. رفتم کنار نسترن نشستم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه. سردسته ی گروه با نگاهی تحقیرانه بهم خیره شده بود. از نگاهش خوشم نیومد و سرمو به زیر انداختم. نسترن میون خنده گفت:

دانلود رمان تاوان گذشته

– از دست تو ترمه! استاد هم با لبی خندون کیفش را رو میز گذاشت و نشست و رو به من گفت: – اول سال و این همه شیطنت؟ خدا به داد بعدش برسه استاد شروع به صحبت کرد: – خب…بهتره با هم اشنا شیم. من صبوری استاد ادبیات هستم. تک تک خودتونو معرفی کنید. بچه ها همه خودشونو معرفی کردند. سردسته ی گروه که حاال فهمیدم اسمش مسعود سعادتی بود. به من که رسید همه ی نگاه ها رو متوجه خودم دیدم. کمی هول کردم. یکی از پسرا گفت: – اینم که آتیش بیار معرکه اس بچه ها خندیدند. با خنده خودمو معرفی کردم. مسعود سعادتی رو به من گفت: – خیلی عقده ی استاد شدن داری. نه؟ بازم همه خندیدن. حرصی شدم. گفتم: – نه به اندازه ی تو! با بیخیالی سرشو تکون داد و نگاهشو معطوف به استاد کرد. نسترن کنار گوشم گفت: – خوب معروف شدیا و خندید. احساس پشیمونی میکردم. ی جورایی مضحکه شده بودم و این منو عذاب میداد. بازم بچگی کردم و بعد از گندی که میزنم یادم میاد احساس پشیمونی کنم. با ضربه ای که نسترن به پهلوم میزنه به خودم میام. با خشم گفتم: – چه خبرته؟ پهلومو سوراخ کردیا! با نگاهش به استاد اشاره کرد. استاد با اخم نگاهم میکرد. صدای رساش تو گوشم پیچید: – خوشم نمیاد ازین بی نظمی ها توی کالس من باشه. همه حواسشون به صحبتای من باشه و حرفاشو رو ادامه داد. حساب کار دستم اومد. نباید آتو دست این استاده میدادم. حواسمو جمع کردم و به استاد نگاه کردم.تا اینکه بعد کلی حرف زدن زنگ کالس خورد. استاد به سمت در کالس رفت که با بی توجهی گفتم: افیش تموم شد، استاد سرشو برگردوند که ببینه کیه که خودمو پشت نسترن قایم کردم. ولی طبق معمول بچگی کردم و استاد فهمید کار من بود. با اخم سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و رفت. نسترن بم توپید: – روز اولو که گند زدی رفت. بیا…برو دعا کن استاده باهات لج نکنه. با ناراحتی گفتم: ر

دانلود رمان تاوان گذشته

– هنوز بزرگ نشدم. – تازه به این قضیه پی بردی؟ مسعود سعادتی بود. با حرص نگاش کردم و گفتم: – خودتو قاطی نکن. با بی خیالی شانه ای باال انداخت و از کالس بیرون رفت. چقد این بشر خونسرد بود. سعی کردم از این افکار بیرون بیام. رو به نسترن گفتم: – بریم بوفه؟ – ای شکمو! خندیدم و گفتم: – نه به اندازه ی تو فصل 2 با غر گفتم: -من سوار این قراضه نمیشم نسترن اومد سمتم که بزنتم و من گارد گرفتم. با حرص گفت: -بی لیاقت . این ماشین هم از سرت زیادیه خاک بر سر با خنده گفتم: -واه واه چقدم تبلیغ ماشینشو میکنه …. نسترن خندیدو گفت: -از پیاده رفتن که بهتره.. نه؟ خاستم جوابشو بدم که نگاهم به سعادتی و چند تا از دوستاش افتاد که داشتن سمتمون میومدن. نسترن با تعجب گفت: -اینا دارن میان سمت ما؟ مسعود نزدیک شد و با تمسخر نگاهی به ماشین و بعد به من کرد و گفت: -واوووووو…کالست منو کشته! نسترن کمی ترسیده بود. عصبی جواب دادم: -مزاحم نشو

دانلود رمان تاوان گذشته

اهمتی به حرفم نداد و به سمت ماشین رفت. ماشینِ نسترن یه پیکان قدیمی بود که طفلی با کلی اصرار باباشو راضی کرد تا اینو براش بخره. مسعود کاپوت ماشین رو نوازش میکرد و با تمسخر و لحنی بچگونه میگفت: -نازی… ملوسی… طفلی مجبوری این عقده استادی رو تحمل کنی… حیف تو…… ایشون الیق ژیان و گاری و این دسته وسایل نقلیه ان …. نه تو… صدای کرکر دوستاش عصبیم کرد. اجازه ندادم ادامه بده. از این همه تحقیر بغضم گرفت. بش توپیدم: -دست نجستو از رو ماشین ما برداااااااااار به وضوح جا خورد ولی خودشو نباخت و گفت: -عصبی نشو….. میتونم یکی از ماشینای نمایشگاه بابامو برات جور کنم… البته… فقط برای اینکه بشینی بشوریشون…… نه بچه ها؟ نسترن داد زد: -برو کنار بازم همه خندیدند. دلم میخاست یه کشیده ی محکم میزدم تو صورتش..ولی لیاقت این یه کارو هم نداشت. سعی کردم بی اهمیت باشم. جوابی بهش ندادم و به نسترن که همش با خشم نگاه میکرد گفتم: -روشن کن! نسترن همچنان بهم خیره شده بود. داد زدم: -مگه با تو نیستم؟ به خودش اومد سوار شد. منم کنارش نشستم و بی معطلی سوار شدم. و با بغضی که مزاحمِ حفظ غرورم شده بود گفتم: -حرکت کن نسترن بی معطلی حرکت کرد. از دانشگاه که دور شدیم دیگه نتونستم اشکمو مهار کنم و گریه کردم. نسترن به حرف اومد: -تورو خدا نکن این کارو با خودت. فدات بشم..عزیزم..ارزش ندارن..ترمه جان…. قادر نبودم جلوشونو بگیرم.. اون مسعود عوضی غرورمو زیر پاش له کرد. اخه به چه دلیل؟ مگه من چه خصومتی باهاش داشتم؟ چه مشکلی؟ اونم روز اول دانشگاه..اخه چرا؟

دانلود رمان تاوان گذشته

یاد تموم بدبختی هام افتادم و گریه کردم. خوددار نبودم. نمیتونستم اروم شم. نسترن یه جا استاد و سرمو بغل کرد و گفت: -نکن این کارو…حداقل به خاطر خاله مریم..ارزوی اون شادی و خوشبختی توس… پس مثل همیشه قوی باش و نذار هیچ احدی کوچکترین بی احترامی به تو بکنه. یاد مامان ارومم کرد. اره به خاطر مامان هم که شده باید محکم باشم. تو طول راه هردو سکوت کردیم. نسترن منو رسوند خونه و گفت: -فردا خودم میام دنبالت نگاهش کردم. طفلی به خاطر من ناراحت بود. سعی کردم جو رو عوض کنم: -با این قراضه؟ هردو با هم خندیدیم. بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم. فصل3 – مامان من اومدماااااااااااااااااااا ! – خسته باشی عزیزم… تو اشپزخونه ام به اشپزخونه رفتم و گفتم: – از بویی که راه انداختی معلومه اینجایی..خبریه؟ مهمون داریم… مامان پس از مکث طوالنی گفت: – خاله ات اینا میخان بیان با شنیدن این حرف جیغ خفیفی کشیدم گفتم: – چی؟ – گوش بده ترمه.. اجازه ندادم ادامه بده. با عصبانیت گفتم: – نمیخام مامان..نمیخام گوش بدم…میخام کر شم و این حرفاتو نشنوم..اون لعنتی برا چی اومده اینجا؟ ها؟ برا چی؟ اومده که گندی رو که زده رو ببینه؟؟ همون دو سال پیش که برا اخرین بار اومد گمونم حرفامو بهت زدم مامان..بسه..مامان دیگه تمومش کن.. نمیخام ریخت نحسشو ببینم کشیده ی مامان باعث که حرفمو ادامه ندم. با چشمایی پر اشک نگاه مامان کردم. دهنمو وا کردم چیزی بگم اما طاقت نیوردم و به اتاقم رفتم و هق هق کردم…. . صدای بلند مامان رو شنیدم: – دفعه ی اخرته درمورد خاله ات اینجوری صحبت میکنی. فهمیدی؟

دانلود رمان تاوان گذشته

با صدایی که از زور بغض لرزش داشت داد زدم: – نه مامان..نمی فهمم..میخام نفهم بمونم… میشنوی؟؟ صدای مامان رو نشنیدم. گلدون کنار میزم رو پرت کردم و از شدت عصبانیت مشتی به دیوار زدم.. اروم نشدم..نه نه نه..نمیخام ببینمش..نمیخام کسی رو که باعث اوارگیمو بدبختیم شد رو ببینم..نمیخام… . صدای زنگ در بلند شدم. تصمیمم رو گرفتم.حتی اگه قرار باشه مامان منو به باد کتک بگیره اجازه نمیدم اینجوری تحقیر بشم..نمیذارم…. نگاهی به اینه کردم. چشام پف کرده بود و سرخ شده بود. بدون اینکه به وضعم سروسامونی بدم از اتاقم بیرون اومدم. نگاهم به خاله و شادی، دخترش افتاد که داشتند با مامان روبوسی میکردن. از شدت خشم در حال انفجار بودم. نگاه خاله به من افتاد. خنده روی لبش ماسید. تا دهنشو وا کرد چیزی بگه داد زدم: – از این خونه برو بیرون… نمیخام پات تو این خونه بذاری…میشنوی؟ مامان به سمتم اومد که بزنتم.خاله جلوشو گرفت. شادی با بغض نگاهم کرد. خاله به حرف اومد: – بعد چند سال اینجوری از خاله ات استقبال میکنی؟ – ساکت شو .. لعنتی..تو باعث شدی بابام….. دیگه نرسیدم ادامه بدم که فریاد مامان تو گوشم پیچید: – خفه شووووووووو ترمه…… دیگه نتونستم تحمل کنم. به هق هق افتادم. به اتاقم رفتم و لباس تنم کردم و از خونه بیرون اومدم. صدای خاله و شادی رو شنیدم و اهمیتی ندادم. میخاستم هرچه زودتر از اون ادما دور شم. دیگه نمیتونم. کسی بازومو گرفت. شادی بود. با گریه بهم گفت: – خاهش میکنم صبر کن ترمه.بزار باهات حرف بزنم. با خودخاهی اونو از خودم دور کردم و گفتم: – هیچ فرقی با مامانت نداری..ازونم بدتری! – داری همش اشتبا میکنی… اجازه ندادم ادامه بده و دویدم و فرار کردم. از اشتباه، از واقعیت، از خودم و این زندگی… بعد دوساعت که بی هدف اینو و اونور تابیدم . خسته شدم و از نفس افتادم. روی سکوی یه مغازه ای نشستم و گوشیم رو دراوردم. چند تماس از نسترن داشتم. اما از تماس های مامان خبری نشد. یعنی نگرانم نشده بود؟ براش مهم نبودم؟ ناامید تر از قبل شدم. حاال باید چیکار میکردم و به کجا میرفتم. با نسترن تماس گرفتم. زودی جواب داد: – خدا بگم چیکارت نکنه ترمه.جون به لبم کردی. کدوم گوری هستی؟ هان؟

دانلود رمان تاوان گذشته

– نسترن.. – نسترن و کوفت.نسترن و درد… اگ جلو چشم بودی……. – دِ تو که نمیدونی چی شده بود – میدونم…خیلی خوب هم میدونم.. مامانت رو اذیت میکنی که چی بشه؟ خوشحال میشی ازارش بدی؟ درد رو تو چشاش ببینی؟ زخم دلشو وا کنی جای اینکه مرهمی باشی براش؟ – نسترن تو که همه چیو میدونی……. من از اون زن که باعث و بانی بدبختی ما شد متنفرم. – احمق اون خالته..ی بار جاتو بذار جای اون زن؟ – اون زن بابامو ازم گرفت… ازش بیزاااااااارم… – نه گویا ایجوری ادم نمیشی..زودی برو خونتون مامانت داره دق میکنه… – از مامان ناراحتم… – خاک بر سرت………. مامانت با تموم بدبختیاش تورو بزرگ کرد و جون کند تا به اینجا برسی..اینجوری از زحمتاتش…. – ادای پیرزنارو درنیار..اصاب ندارم نسترن – خاک بر سر برو خونه……………..همین االن میای ها! و تماس رو قطع کرد. پیاده به سمت خونه رفتم..اگه خاله اونموقع که من 11 سالم بود مامان رو از بابام دور نمیکرد اوضاع زندگی من این نبود و به راحتی میتونستم بابام رو داشته باشم. اون روزا خاله همش به مامانم میگفت بابا رو ول کنه و بچسبه به زندگیش . بابام براش مرد زندگی نمیشه…همش واسه مامان خبر میاورد که سعید، بابامو با فالن دختر دیدم.. سعید مرد هرزه و کثیفیه.. فالنه و بهمانه…. غافل ازینکه من بزرگ شده بودم و درک میکردم و میدیدم و اونا به خیالشون من از هیچ چی خبر نداشتم. سادگی و حماقت مامانم باعث شد که همه ی حرفای خاله رو قبول کنه و و بی اینکه پاشه بره مطمئن شه کم کم با بابام دچار مشکل شه و اون زندگی قشنگ برا مامان زهر بشه……. و بابا ما رو ول کنه..تنها گله ای که از بابا داشتم این بود که هیچ وقت یادی از من نکرد و تنهامون گذاش …… بابام رو هم دوست نداشتم.اون بی عاطفه ترین مردی بود که میدیدم. همه ی زندگیم شده بود مامانم، اما نمیخاستم این خلوت دو نفره امون رو با کسی دیگه ای تقسیم کنم. نمیخاستم… . به خونه که رسیدم با کلید در رو وا کردم و وارد شدم. چشمم به شادی افتاد که گریه میکرد. شایان، پسرخاله ام هم اومده بود و داشت با خاله حرف میزد. مامان رو ندیدم. بی اهمیت به حضور این سه نفر، دنبال مامان گشتم. تا چشمشون به من افتاد بلند شدند. رفتم به اتاق مامان. روی تخت خابیده بود. بغضم گرفت. من داشتم با مامان چه میکردم؟ جای اینکه بشم

دانلود رمان تاوان گذشته

همدمش، مایه ی عذابش شده بودم. از خودم بدم اومد. به آرومی، طوری که مامان بیدار نشه پیشونیشو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم. خاله اوم جلو که حرفی بزنه، بهش امون ندادم و قصد رفتن به اتاقمو کردم که صدای شایان اومد: – علیک سالم دخترخاله..خوبیم ممنون… میخاستم با بی اهمیتی به اتاقم برم که صدای خاله به گوشم رسید: – مامانت یه عمر آزار دید و اذیت شد … . اینجوری ازش تشکر میکنی؟ اینجوری میخای زحمتاشو جبران کنی؟ تا از این خونه رفتی بیرون، طفلی حالش بد شد زودی زنگ زد دوستت تا بیارتت خونه .تازه اروم شد گرفت خابید. اونوقت تو.. پریدم وسط حرفش: – مسبب همه ی این بدبختیا تویی! – من؟ منی که مامانتو از اون لجنزار بیرون کشیدم؟ اره؟ به خشم اومدم: – کدوم لجنزار؟ ما خوشبخت بودیم. تو گند زدی به زندگیمون شایان با عصبانیت گفت: – حرف دهنتو ببند. با مامان من درست صحبت کن نگاهی به شایان کردم. از دوسال پیش فرقی نکرده بود. فقط چهره اش مردانه تر شده بود. رو به خاله گفتم: – از این خونه برید بیرون – مامانت قسمم داده چیزی بهت نگم…. اما این رفتارای تو داره طاقتمو تموم میکنه… تو از هیچی خبر نداری دختره ی لجباز و یکدنده… سرش رو از روی تاسف تکون داد و رو به شادی و شایان گفت: – بریم بچه ها تو لحظه ای که شایان و خاله از در خونه بیرون رفتند شادی با ترس گفت: – رو میز اتاقت ی نامه گذاشتم.خاهش میکنم بخونش..خاهش میکنم و از خونه بیرون رفت. قدرت فکر کردن به هیچ چیزی رو نداشتم. منظور خاله از اینکه تو هیچی نمیدونی چی بود؟ مامان اهل پنهون کاری نبود… به اتاقم رفتم و چشمم به برگه ی تاخورده افتاد. مردد بودم که بخونمش با نه؟! برا یه بار غرورم رو کنار گذاشتم و خوندمش: ***سالم ترمه

دانلود رمان تاوان گذشته

هیچ وقت نشنیدی و شاید هم نخاستی بشنوی… اما بدون تو االن توی بی خبری به سر میبری…منم چیز زیادی نمیدونم… اما انقدری میدونم ک اگه واقعیت هارو بفهمی، پی میبری که به مامان من ظلم کردی. فراموش نکن وقعیت ها خیلی تلخ و سوزنده ان و امکان داره که وجودتو هم بسوزونن… باید طاقتشو داشته باشی… سعی کن دیگه هیچوقت مث این 11 سالی که زندگی کردی، انقد بی رحم نباشی… بی رحمی و لجبازی تو دلِ مامان و خاله رو میشکونه و اونارو از اینی که هستن شکسته تر میکنه…. بیا و یه بار از این ماهیت بیرون بیا و چشماتو بیشتر وا کن…. برو دنبال ندونسته ها……… به امید ان روز… -شادی- منظورش چی بود؟ چرا انقد پیچیده حرف زد. واسم داستان معمایی طرح کرده؟ کدوم واقعیت ها؟ مگه من هرچی که الزمه رو نمیدونم؟ آشفته ام. چیکار کنم؟ اگه واقعا حق با شاید باشه چی؟ اگه من تو بی خبری ام و مامان و خاله دارن پنهون کاری میکنن چی؟ گیجم… نمیدونم…. باید با نسترن صحبت کنم… فصل 4 صبحی که بیدار شدم مامان از اتاقش بیرون نیومده بود. میدونستم قهر کرده. خودمم نمیدونستم باید چه کنم؟ذهنم درهم بود و توانایی تصمیم گیری نداشتم. اماده شدم و منتظر نسترن شدم، بعد ده دقیقه اومد. سوار ماشینش شدم و سالمی کردم. جوابمو داد و حرکت کرد. از سکوتی که بوجود اومده بود راضی نبودم. بهش گفتم: – نمیخای چیزی بگی؟ با حرص گفت: – ازت ناراحت.عصبیم… توی خرِ.. اجازه ندادم ادامه بده: – چرا بهم توهین میکنی؟ یه بارم نشد حق رو بهم بدی. تو چه میدونی االن من تو چه وضعی ام؟ – میدونم.خیلی خوب هم میدونم… خسته نشدی از این رفتارت؟ برا ی بار هم که شده خودخاهی رو بزار کنار و به خاطر مامانت جلوی اون زبون صاب مردتو بگیر.نمیشه؟ خودمم از خودم خسته شده بودم. بغضم گرفت: – دست خودم نیست… از ده سالگی زندگیم به هم ریخت و بابام بدون اینکه یادی از من و مامان بکنه گذاشت رفت. ما موندیم بی سرپناه… این سختی هارو نمیتونم از یاد ببرم. اوارگیمونو.. دردایی

دانلود رمان تاوان گذشته

که مامان کشید. با چه بدبختی مینشست خیاطی میکرد تا منه لعنتی یه شب گشنه نخابم… از درسم عقب نمونم… ما میتونستیم همه این درد هارو نداشته باشیم اگه خاله اون حرفارو نمیزد و مامانمو خر نمیکرد و……. – کافیه ترمه.. تو مثل اینکه بی وفایی باباتو نمیبینی؟ نه؟ دِ اگه بابات دل رحم بود که نمیذاشتت و نمیرفت. از کجا معلوم حرفای خاله ات صحت نداشته باشه؟ هان؟ – نمیدونم نسترن..نمیدونم… – گند زدی به زندگیت ترمه..تو میتونستی تو خوشی باشی..با خاله ات اینا رابطه اشته باشین و مامان طفلیت ی نفس راحت بکشه… اما با خودخاهی………… داد زدم: – اره..من خودخاهم..من بدم..بی رحمم… عوضی ام….. به هق هق افتادم. به دانشگاه رسیده بودیم. نسترن ایستاد و بغلم کرد. اما هیچی نگفت. اروم که شدم گفت: – برو ابی به سرو صورتت بزن. نیم ساعت دیگه کالس داریم. نیم ساعت بعد به کالس رفتم و سر کالس نشستم. نسترن که میخاست جو رو عوض کنه گف: – ازون مرتیکه ی بی شعور خبری نیست؟ – کیو میگی؟ – همون سعادتی لندهور دیگه یاد خودشو تحقیراش افتادم. دوس داشتم خفه اش کنم. با حرص گفتم: – اره خدارو شکر.. – گمونم ازون ترم باالیی هاس..بش نمیاد سال اولی باشه جوابی ندادم و فکرم رفت سمت مامان… تا برم خونه باید از دل مامان در ارم. اون طفلی چه گناهی کرده که به پای خودخاهی و کینه ی من بخاد بسوزه؟!!!!!!!!! باید شادی رو ببینم…حتما حرفای بیشتری برای گفتن داره. با اومدن استاد از فکر بیرون اومدم . زنگ که خورد با نسترن از کالس بیرون اومدم که تو راهرو چشمم به سعادتی و دارو دسته ی پنج نفره اش افتاد. سعادتی تا چشمش به من افتاد پوزخندی زد و به دوستانش چیزی گفت. به چند ثانیه نکشید که صدای خنده شان تموم سالن رو گرفت. به خشم اومدم و به نسترن گفتم: – این خیلی بی شعوره نسترن. نمیتونم خودمو کنترل کنم.. دلم میخاد بکوبونمش به دیوار . – اهمیت نده ترمه…. نگاهش نکن.

دانلود رمان تاوان گذشته

پس از خداحافظی با نسترن به خونه رفتم. با کلید در رو باز کردم. به آشپزخونه رفتم خبری از مامان نبود. مامان هیچوقت این موقع از خونه بیرون نمی رفت. بقیه ی خونه رو هم گشتم.نه خبری ازش نبود. دلشوره گرفتم.نمیدونست چه کنم. بغضم گرفت و اشکم درومد. به نسترن زندگ زدم جوابی نداد. مجبور شدم به شاید زنگ بزنم. شاید خونه خاله رفته باشه. مامان گاهی بدون طاالع من خونه خاله سر میزد. زنگ زدم. شادی جواب داد: – بله؟ – شادی ترمه ام..مامان خونتونه؟ – اره اینجاست با درموندگی گفتم: – پس چرا چیزی به من نگفت؟ شادی جوابی نداد. تماس رو قطع کردم. معلومه مامان اینبار خیلی ازم عصبانیه… چیکار کنم؟ نمیتونم که پامو خونه خاله بذارم. داشتم دیوونه میشدم. تا شب منتظر مامان شدم نیومد. از این کارش دلم گرفت. با بی اهمتی به خونه خاله رفت بی اینکه به من بگه. گریه ام گرفت.همه ی این بدبختیا رو خودم واس خودم ساختم.جای اینکه برم پیش خاله و ازش بپرسم چطور پی بردی که بابام ادم بدیه، دعوا راه انداختم و ازش متنفر شدم اونم واسه اینکه شادی کودکانه ام رو تبدیل به غم کرد و باعث شد بابام ترکمون کنه.نه..دیگه نمیتونم… باید برم دنبال مامان….. زودی اماده شدم و تاکسی گرفتم و خونه خاله اینا رفتم. از تاکسی پیاده شدم. و به سمت خونشون رفتم. برای زدن زنگ مردد بودم . – از این ورا؟ راه گم کردی؟ ترسیدم و جیغ خفیفی کشیدم. شایان بود. یه جورایی ازش میترسم.خیلی جذبه داشت. با اخم نگاهم میکرد. سعی کردم به خودم مسلط باشم: – اومدم دنبال مامان – بیا تو..نگران نباش.از خونمون پرتت نمیکنیم بیرون داشت تیکه میپروند. یه جورایی بهش حق دادم. اما نذاشتم غرورم از بین بره: – لطفا بگید مامانم بیاد دم در… – من همچین لطفی به تو نمیکنم

دانلود رمان تاوان گذشته

عصبی شدم اومدم چیزی بگم که کمی از من دور شد . نگهش کردم. متوجه پسری که پشت سرمون بود نشدم. از بی توجهی خودم حرصم گرفت. البد همه ی حرفامونو هم شنیده. شایان داشت باهاش صحبت میرکد: – چرا اینجا ایستادی؟ بیا دیگه چهره ی هردوشون مشخص نبود. هوا تاریک بود. منم معلق مونده بودم که چه کنم؟ دیدم اینجوری نمیشه اومدم به شادی زنگ بزنم که شایان در خونه رو وا کرد . و رو به من گفت: – برو تو از لحن دستوریش خوشم نیومد. اخمی کردم و همونجا ایستادم – میخای تا اخر ش همینجا بمونی؟ با عصبانیت گفتم: – چرا اذیتم میکنی..میگم بگو مامان بیاد بریم خونمون… – خودت بیا بهش بگو با حرص گفتم: – لعنتی!!! رومو پشت کردم برم که پسره رو جلوی روم دیدم. خدای من چقدر چهره اش اشنا بود. من اینو کجا دیدم؟ دیدم اونم هاج و واج منو نیگاه میکنه..خدای من!!! اینکه همون سعادتیه!!!!!!!!! – تو اینجا چیکار میکنی؟ شایان اومد نزدیکمون و با تعجب نگاه من و مسعود کرد: – شما همدیگه رو میشناسین؟ و با سوء ظن نگاه من کرد. از شکل نگاهش بدم اومد و با بی خیالی ازشون دور شدم. گوشیم به دستم گرفتم و با شادی تماس گرفتم. شایان و مسعود داشتن با هم حرف میزدند. البد داشت میگفت منو از کجا میشناسه. این پسر اینجا چیکار میکنه؟ با نفرت نگاهش کردم. شادی جواب داد. گفتم: – بگو مامان بیاد دم در. من بیرونم. با صدای که از فرط خوشحالی می لرزید گفت: – جدا؟ پس چرا نمیای داخل؟ – شادی منتظرم. و تماس رو قطع کردم. شایان گفت:

دانلود رمان تاوان گذشته

– نمیای داخل خونه؟ اوکی و رو به مسعود گفت: – بریم تو مسعود همچنان متحیر نگاه من میکرد. ازش بیزار بودم… بچه پولدار عقده ای! با هم به داخل خونه رفتن. کمتر از یک دقیقه شادی از خونه بیرون اومد و بغلم کرد. خودمو از بغلش بیرون اودم و گفتم: – مگه نگفتم بگو مامانم بیاد؟ از گنداخالقی ام جا خورد و با دلخوری گفت: – بهش گفتم. گفت به تو بگم بیای داخل خونه. پس مامان جنگ رو شروع کرده بود؟ پشتمو خالی کرده و رفته پیش خاله؟ از این حقارت به خشم اومدم. مامان منو به خاله ترجیح میده؟ بغضم گرفت. داخل خونه شدم و از تو حیاط وسیعشون نگاهی به ساختمون کردم. از پنجره های طبقه پایین همه رو دیدم. جمعشون جمع بود. مامان هم روی مبلی کنار خاله نشسته بود. دیگه طاقت نیاوردم و با صدایی که از بغض خش دار شده بود و می لرزید داد زدم: – مامــــاااااااااااااااااا اان همه ی نگاه ها از پنجره به سمت حیاط بود. شادی گفت: – ترمه صبر کن مامان نگام میکرد. داد زدم: – اینجوریاس مامان؟ تنهام گذاشتی؟ اره؟ ارررررررره؟؟؟؟؟ انقد برات بد بودم؟ یعنی تا این حد گند بودم؟ غیر قابل تحمل بودم و نمیدونستم؟ این 1 سال، بعد رفتن بابا بزور تحملم کردی اره؟ اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هق هق افتادم. مامانو دیدم که از خونه بیرون اومد و به حیاط اومد. بقیه هم به دنبالش… عقب عقب رفتم و گفتم: – اگه خوشبختیه تو اینجاس بمون… پاسوز من نشو… گور بابای من! تو خوش باش.. منه خودخاه بی رحم لعنتی چه ارزشی دارم؟ هیچ هیچ هیچ!!! دیگه تحمل نکردم . مامان صدام میزد ولی اهمتی ندادم. شادی اومد دنبالم و جلومو گرفت: – نکن اینکارو ترمه… اونو از خودم دور کردم . صدای مامان اومد:

دانلود رمان تاوان گذشته

– صبر کن ترمه! وای که چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود. برای حرفاش.. ترمه گفتناش.. توی این یه روز دلم پوکید بس که از مامان دور بودم. ایستادم. اما رومو سمتش نگرفتم. – میخای بدونی؟ اره؟ میخای همه چیو بدونی؟ طاقتشو داری؟ گریه مانع ادامه ی صحبتش شد. نگاهش کردم چقدر تکیده شده بود. بغضم گرفت و نزدیکش شدم و بغلش کردم. بعد چن ثانیه از بغلم بیرون اومد و گفت: – بیا تو خونه همه ی نگاه ها به ما بود. سرم رو به زیر انداختم و همراه مامان رفتم. فصل 5 توی سالن رو مبلی نشسته بودم و منتظر مامان بودم. مامان به همراه خاله به اتاقی رفته بودند و مشغول صحبت بودند. احساس راحتی نمیکردم. تا دیروز نمیذاشتم یکی از اعضای این خونواده به خونه ی من بیاند اما حاال من تو خونشون بودم. معذب بودم و نمیدونستم چه کنم. صدای مسعود اومد: – گمونم بهتره من برم نگاهی بهش کردم. و گفتم: – پیشنهاد خوبیه خندید و گفت: – اینجا دیگه خونه ی داییمه، و مالکش تو نیستی که اینجور طلبکارانه نگاهم میکنی یعنی مسعود سعادتی پسر عمه ی بچه ها میشد؟ پس چرا من متوجه نشدم؟! اما جدا این بشر خیلی پررو بود. انگار نه انگار که دم دانشگاه اونجور تحقیرم کرده بود. شایان گفت: – تو تازه اومدی مسعود.. کجا با این عجله؟ شادی متعجب مارو نگاه میکرد. البد براش سوال بود که ما از کجا همدیگه رو میشناسیم.مسعود اماده ی رفتن بود که رو به شایان گفتم: – پسر خاله، لطفا به پسرعمه ی گرامتون بفرمایید که نره قصه ی ترمه رو فردا تو داشنگاه جار بزنه شایان با خشم نگاه من کرد. مسعود که انگار کلی بهش برخورده بود گفت: – من به اسرار شما کاری ندارم خانوم – از توی مارموز بی ادب هیچ چیز بعید نیس رمانسرا تاوان گذشته – کتابخانه مجازی رما

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب تاوان گذشته : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

دانلود رمان تاوان گذشته 

دانلود رمان تاوان گذشته 

دانلود رمان تاوان گذشته 

دانلود رمان تاوان گذشته

دانلود رمان تاوان گذشته

دانلود رمان تاوان گذشته

دانلود رمان تاوان گذشته

دانلود رمان تاوان گذشته

دانلود رمان تاوان گذشته

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post




نوروز پیروز