خلق هترین سال زندگی

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان غرور و تعصب - جین استین

معرفی رمان غرور و تعصبجین استین

دانلود رمان تاوان شکستنم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان تاوان شکستنم

دانلود رمان تاوان شکستنم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب تاوان شکستنم : PDF|APK|EPUB

[IMG]

نام کتاب رمان : تاوان شکستنم
نام نویسنده : T_T زهرا سادات ^_~
حجم رمان تاوان شکستنم : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان تاوان شکستنم :
بهار……دختری۳۲ ساله که خاطرات گذشته اش رو دوره می کنه…..خاطراتی سرشار عشق…عشقی پاک و دست نیافتنی اما…..شاید تقدیر بود…شاید…خاطراتی که باعت شد دختری ۲۴ ساله تغییر کنه….بشه سنگ…بشکنه و تاوان این شکستنم رو هم خودس پس بده….بهار دختریه که تاوان شکستنش رو پس می ده…..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از T_T زهرا سادات ^_~ تاوان شکستنم

به نام خداوند عشق
سلام دوستان
امید وارم رمان مورد پسندتون باشه
هر چی استقبالاتون و تشکر هاتون روی هر پستم بیشتر باشه انگیزه و انرژی منم هم بیشتر خواهد شد….
در این رمان سوپرایز های زیادی خواهیم داشت…..
تا حدی هم طولانی پست در نتیجه انرژی زیادی از من می بره……
با تشکر هاتون برای هر پست نتیجه تمام انرژی هایی که صرف کردم رو نشونم بدین…
متشکر…..(زهرا سادات)
اولین پست……امیدوارم مورد پسند باشه….
**********************
مامانم رو در اغوش گرفتم و با شادی که همش تظاهر بود گفتم:
-قربون اون دل مهربونت برم سوگند جونیی تو برو به شوررت برس الان میاد من رو از خونه بیرون می کنه که چرا زن من رو بغل کردی چرا زن من همش نگران توِ،قربونت برم عزیز دلم با ارشاویر راحتم و واقعا هم رو دوست داریم چرا الکی این دل مهربونت رو ناراحت می کنی؟؟؟
در همین لحظه بود که صدا ارشاویر از پشت سرم اومد:
-بهارم نمیایی بریم مامان اینا خسته اند؟؟؟
با لبخند برگشتم سمتش نگاهی به چشمایی بی روحش انداختم و گفتم:
-الان میام عزیزم شما برو ماشین رو روشن کن من اومدم.
سری تکون داد و از مامان خدانگه داری کوتاهی کرد و پشتش رو کرد به ماها و رفت منم برای اینکه مامان شک نکنه با لبخند بدرقه اش کردم.
برگشتم سمت مامان گفتم:
-برقونت برم دیگه خودت رو ناراحت ما نکن ما زندگی خوبی داریم.عزیز دلم.
با تخسی تمام که در این سن واقعا از یه زن بعید بود گفت:
-پس این چشمای و لحن سردش رو چی می گی؟؟
اخمی کردو ادامه داد:
-دِ بچه من نفهم که نیستم می فهمم دوست نداره می فهمم دارین به زور هم رو تحمل می کنید.هم باید از دست کم محلی های بابات به تو بکشم هم حرفایی که باربد می زنه هم این سردی تو و ارشاویر…
کلافه پوفی کردم و گفتم:
-مادر مگه من شوما ارشاویر رو نمی شناسی که داری این جوری حرف می زنی؟؟؟بابا به کی قسم بخورم قربونت اون چشمات برم اون نمی تونه تو جمع احساساتش رو بروز بده تو جمع خشکه..قربونت برم تو مادرمی هر اتفاقی که بیوفته من اولین نفر به شوما می گم شک نداشته باش.رفتار بابا د باربد هم به خودشون ربط داره…من هیچ ناراحتی ندارم قربون اون چشمات برم..شوما هم خودت رو ناراحت نکن….
به ناچار سری تکون داد و بعد از اینکه با چندتا شرو ور خندوندمش مثل بچه کوچولو ها به سمت ماشین دویدم و با تکون دادن دستم برای مامان سوگند مهربونم سوار ماشین شدم.
اصلا بهم امون نداد که وایسا خانوم سوار شه بعد من حرکت کنم پاش گذاشت رو گاز و تا جا داشت فشار داد.
با اخم نشستم با لحن سردی گفتم:
-اگه از حرفای مامان عصبی باید بدونی که تمامش تقصیر خودته.
با پرخاش برگشت سمتم…….
دست اشاره اش رو به سمت خودش گرفت و گفت:
-من؟؟من مقصرم؟؟دقیقا سرکار خانوم میشه بفرمایین من کجاش تقصیر کارم؟؟
منم برگشتم سمتش و دقیقا مثل خودش پراخم گفتم:
-اره دقیقا تو(با انکشت اشاره بهش اشاره کردم)اگ یکم فقط یکم اون اخمای گره خوردت رو باز می کری جلو مامانم ایناا مثل ادم عادی حرف می زدی هیچ وقت نمیومد به من بگه شوهر تو رو دوست نداره و دارین به زور هم رو تحمل می کنین…………در حالیکه درستِ خیلی هم خووب درسته………..اما قرار ما این نبود قرار ما قانون شکنی نبود قانون ما این بود که جلو بقیه همون جوری که من با تو عاشقانه و مهربون برخورد می کنیم توهم همین رفتار رو داشت باشی….
روم رو ازش گرفتم و دست به سینه به رو به رو خیره شدم……
با اخم و تقریبا فریاد برگشت سمتم و گفت:
-کی دقیقا این قانون رو وضع کرد؟!؟!!؟!!…این رو یادت نره من از روی عشق و علاقه با تو ازدواج نکردم کع الان توقع رفتار عاشقانه از من داری من با زور با تو ازدواج کردم و هنوز هم به خاطر این احمق بازی خودم رو سرزنش می کنم…….با پوزخند که خب می دنستم بد می سوزنتش گفتم:
– هــــــــه عاقا رو……….این قانون و قولی که الان فراموشت شده بین من و تون به تنهایی نبود اگه فراموشتش کردی یه سر برو پیش سرتیپ اون خب بلده یاد اوردی کنه این چیزای رو……. در ضمن جناب سرهنگ این من نبود که تو رو مجبور کردم این رفتار رو داشته باشی یا به زور با من عقد کنی ویا این قول و قرار رو بزاری………این سرتیپ بود که حتی دلیلش رو هم به ما نگفت……….. درضمن اینم شوما بودی که از ترس اخراج شدن از کارتون چشم بسته قبول کردی………اگه فقط یکم …….یکم فکر می کردی و یه نه به اون زیون فلج شده ات میاوری هیچ وقت ….تاکید می کنم….هیچ وقت مجبور نبودیم هم رو تحمل کنیم………
در همین لحظه بود که ماشین رو تو پارکنیگ پارک کرد………
واقعا برام امروز بسم بود دیگه تحما نداشتم..ب خاطر مین تا ماشین رو پارک کرد به سمت اسانسور حرکت کردم اما به خاطر اینکه خیلی مونده بود که به پایین و پارکینگ برسه به سمت پله ها رفتم و کل راه رو از پله ها رفتم تا رسیدم به واحدمون…..
رسیدن من هم زمان شد با پیاده شدن ارشاویر از اسانسور………
بدون توجه به اون کلید رو در اوردم و در رو باز کردم وارد خونه شدم…..بعدم بدون فوت وقت به سمت اتاقم حرکت کردم و درم پشت سرم بستم……….
چراغ اتاق رو که روشن کردم اولین چیزی که دیدم عکس دادشم بود……..
دوباره اون بغض کهنه تو گلوم رخنه کرد………..که تنها نشونه اش قرمز شدن و سوزش چشمام و لرزش زیاد چونه ام بود……هـــــه..همین در همین حد…..
رفتم جلو و دستم کشیدم و برداشتمش……..
جلو صورتم گفتم و خوب چهره مهربون بردارم..که نه تمام زندگی ام دوستم خواهرم رو کاویدم……..
اروم با لبخندی محزون زمزمه کردم:
-داداشی مگر اینکه فقط تو عکسات بهم لبخند بزنی……..دیگه حتی به عنوان خواهر هم قبولم نداری…….دوست دارم ازت گلایه کنم اما نمی تونم……… نمی تونم امید وارم هیچ وقت به اشتباهاتت پی نبری دوست ندارم هیچ وقت شرمنده ام باشی داداش جونم…..قربونت برم کاش همیشه توی اون ده سال پیش باقی می موندیم…….
دستی رو صورت خندونش کشیدم و ب*و*س*ه ایی روش کاشتم…….
دوباره زمزمه کردم:
-مگر اینکه عکست رو بتونم ببوسم خان داداش خوش و خوش تیپم……
لباسام رو عوض کردم وبه سمت کمد میز مطالعه ام رفتم……
کشوی اولش رو باز کردم……….
یه سررسید توش بود……….

تمام خاطراتم رو رو توی این می نوشتم عادتم بود همیشه در پایان هر روز می نوشتم همه چی رو هیچی رو از قلم نمی نداختم………
اما ی چند سالی هست که دیگه نمی نویسم یعنی دیگه انگیزه ایی برای نوشتن ندارم…..
هــــــــه حتی نمی دونم برای چی دارم زندگی می کنم….یه چه امیدی؟؟؟!؟!؟!
لبخندی می زنم و اولین صفحه رو باز می کنم……..
خنده ارومی می کنم بدون نگاه کردن به دفتر هم می تونم بگم چه اتفاقاتی اوفتاد……..
خوب یادم بود خوب……….
به خوبی با کیفیت اچ دی به یاد دادشتم که من عاشق کسی شدم که قرار بود برادرم باشه نه عشقم……
اره برادر……..
من وباربد وشهاب باهم از کودکی هم بازی بودیم…….
یعنی هم بازی دوست خواهر و برادر هرچی.هر چی که فکرش رو بکنی بودیم…هم دم هم زبون…..
همیشه کنار هم……..
همیشه…….
همیشه با هم از ناراحتیامون می گفتیم و هم رو اروم میکردیم………
اصلا برام مهم نبود که بابا دختر این دوتا پسرن یهو دستت می ندازن مسخره ات می کنن اصلا جون باربد و شهاب همچین اخلاقایی نداشتن اصلا نداشتن……..
شاید به مسخره بازی و کل کل می رسید اما منم خوب زبون داشتم از پس هر دوتاشون بر میومدم….
خوب یادمه باربد وشهاب همیشه باهم بازی می کردن ولی از اونجایی که من از بازی دخترا و خاله بازی مسخره اشون خوشم نمی یومد به زور خودم رو تو بازی های این دوتا جا می دادم فکر کنم اون موقع ۷ سالم بود.من ۷سال باربد ۱۰ سال وشهابم ۱۲ سال.
خلاصه همیشه هم رو ابجی وداداشی صدا می کردیم….
چه دورانی بود………
هــــــــــــــــــی یادش بخیر چه دورانی خوبی بود…….
بی دغدغه فکری بی گ*ن*ا*ه و پاک و معصوم هیچ کس به هیچ کس تهمت نمی زد هیچ کس…………..
همیشه هم رو دوست داشتیم خیلی هم زیاد….به حدی که جونمون واسه هم دیگه در می رفت….
اوممممم فکر کنم ۱۵ سالم بود که با شهاب وباربد می رفتیم باشگاه اونم پسرونه من خودم رو به شکل پسرا می کردم وباهاشون می رفتمچقدر حال می کردم.
از پس با پسر جماعت پرید بود اخلاقم شبیهشون شده بود اما در زمان خودش…..
وقتش می شد خانوم می شدم………
تا موقعی که با شهاب و باربد می گشتم همون جوری بودم اگه پسر قصد منظوری بد نداشت باهاش خیلی خوب رفتار می کردم و بگو بخندمون به راه بود البته همیشه باربد و شهاب کنارم بودن….

آخرین ویرایش: ‏۳/۷/۱۶
همیشه مراقبم بودن و پشتم….یکی چپ نگام می کرد چشم چپش رو با هم از کاسه در میاوردیم….
به جای خودش شیطنت های شلوغ و پلوغم رو داشتم به جای خودش و حجب و حیا و خانومیم رو….
داشتم می گفتم به هم می گفتیم داداشی وخواهری……
اما نمی دونم از چند سالگی بود یه حسی به غیر از حس خواهری نسبت به شهاب درونم پیدا کردم……
اول انقدر خودم رو سرزنش کردم که رچا به احساساتم اجازه سر کشی دادم که انقدر راحت به یه چشم دیگه به داداش عزیز تراز جانم نگاه می کردم….
اما خب دست خودم نبود دیگه داداشم نبود…
اره شهاب دیگه داداشم نبود و عشقم بود….
دیگه صداش نمی زدم داداش…….
یا می گفتم پسر عمو یا اسمش رو صدا میزدم.
من وشهاب تمام طول مدرسه رو جهشی خوندیم اما بارید نه…..
می گفت مگه خلم…خی مثل ادم سر سال خودم می رم مدرسه..والا…
من تو۱۶ سالگی وارد دانشگاه شدم وشهابم ۲۱سالگی استاد دانشگاه……….
من دوست داشتم مهندس شم ازهمون بچگی فانتزیم این بود که مهندس باشم…..
تو دانشگاه رشته مهدنسی و عمران و راه وساختمان رو می خووندم و شهاب تو بعضی از واحدها استادم بود اما همش نه فقط بعضی هاش و بعضی وقتا می دیدمش……..
ولی همون که هرروز تو محیط کارش می دیدمش فهمیدم حسم بهش چیه……..
اما پیش خودم می گفتم خب دخترم دیگه…..احساسات دخترونه رو دارم نبایدزیاد بهش اطمینان کنم….نباید زیاد بهش پر و بال بدم که رشد کنه…..
پیش خودم گفتم شاید یه حس زود گذر باشه وبگذره وبره.
اما نگذشت…………
اما وقتی جدی سر کلاس می دیدمش………
وقتی با جدیت بهم می گفت برو این کارو بکن واون کارو بکن ناراحت نمی شدم………
اصلا ناراحت نمی شدم اتفاق خیلی هم حال می کردم……
تو دلم قیلی ولی می رفت عشق می کردم…….
همین جوری ادامه داشت تا ۲۰ سالگی که عشقش هنوز تو دلم بود هنوزتو قلبم داشتمش هنوز قلبم با اسم شهاب می تپید اما دیگه بهم ثابت شده بود که اون واقعا من رو مثل خواهرش دوس داره………..
همیشه اجی و عزیزی و خواهری این طور چیزاش به راه بود…….این من رو به مرز دق دادن می رسوند….
شما جای من بودین چی کار می کردین؟؟

داغون می شدین……..اگه عشقتون بیاد بهتون بگه عشقم چه حالی می شیدین…..
منم داغون شدم…اما دم نزدم…..اما سعی کردم حفقظ طاهر کنم…..
داغون بودم اون روزا تمام وقت فقط باربد تسکینم می دادو با ارامش می گفت:
-خواهری نمی دونم،هیچی از حس شهاب خبر ندارم ونمی تونم چیزی بگم که الکی امید وارد کنم که اونم دوست داره یا نه اما این رو می تونم با اطمینان بدم که این حست یه ه*و*س نیست.این حست دروغ نیست.اونقدر خانوم شدی که بفهمی فرق بین خوب وبد رو فرق بین دروغ وراست رو.خواهری به شهاب یه نشونه بده تا بتونه حرف بزنه.
منم جوابش روبا کلافگی می دادم:
-وقتی بهم می گه ابجی بهم میگه خواهری برم بهش بگم اقا شهاب تو براردم من نیستی.بعد اون نمی زنه تو دهنم بگه تو چه دختری هستی که به داداشت چشم داری؟
انقدر این بحث رو ادامه می دادیم که یکی مون خسته می شد کوتاه میومد……..
اما نمی دونم چرا باربد همیشه ازشهاب دفاع می کرد.
اون روزا گریه نمی کردم ولی بغض داشتم……….
بغض تو گلوم بود……………
بغضی کهنه که نمی شکست یا خودم نمی خواستم یشکنه یا خودش نمی شکستن و میخواست خفه ام کنه……..
حتی باربدم دیگه نگران حالم شده بود و می گفت:
-چرا گریه نمی کنم.بهار چرا تو خودت می ریزی می دونم اونقدر قوی هستی که از تو نابودشی می دونم انقدر خانومی که به روی خودت نیاری…اما بهار این راهش نیست..این راهش نیست…
منم فقط در جواب حرفاش لبخندی می زدم و یه اغوشش پناه می بردم.
چند وقت یه بار هم که بهم کارت یه روانشناس رو بهم داد و توصیه می کرد برم وقت بگیریم اما من اون رو مسخره می کردم و با مسخره بازیه ایی که در میاوردم اجازه نمی دادم ادامه بده در حالی می شکستم ازتو می کشستم…….
وقتی هر چند وقت یه بار یه کار روانپزشک بهم می داد صدای تیکه تیکه شدن قلبم ور می شنیدم…..
ولی دم نیم زدم و تو داغون می شدم……
کلایه می کردم که چرا حتی داداشم هم قبول داره من افسرده شدم
خودم قبول نداشتم ودیوار حاشا بلنده…اما هر طوری بود با بگو بخند برای چند وقت این بحث رو تموم می کردم…..
تا اینکه یه روز که با شهاب تو خونه تنها بودیم……

کلافه پنچولی تو موهاش کشید و بهم گفت:
-بهار مشکلی برات پیش اومده حس می کنم حالت خب نیست اصلا به درسات نمی رسی حالا درس به درک خودت،حس می کنم روحیت خرابه.مشکلی برات پیش اوده؟؟
بعدم به حالت شوخی گفت:
-ببینم نکنه ابجیم عاشق شده شیطون بلا؟؟؟؟
و لپم رو کشید….
دلم می خواست فریاد بزنم بگم اره لعنتی….
اره لامصب………..
اره عاشقت شدم…….
اره عاشقت شدم دارم تو عشقت می سوزم نامرد تو نمی فهمی تو نمی فهمی………….
اما تمام این حرفا رو تودلم نگه داشتم…….نه یعنی تو گلوم تو قلبم خفهشون می کردم.
فقط با صدای لرزونی که ناشی از بغضم بود گفتم:
-اره عاشق شدم………….
یه قطره چکید………
دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و چکید………….
بالاخره بعد از چندین سال که داشتم تو این عشق می سوختم واشکم رو که همیشه تلاش درخاموش کردنش داشتم بیدارشد…….روشن شد و اولین قطره برای باز کردن راه دیگر قطرات بلور اشم چکید………..
با سرعت خودم رو ازش دور کردم…….
به سمت ته باغ دویدم و زیر یه درخت تنومند سر خوردم ونشستم………….
سرم رو گذاشتم روی زانوم واجازه دادم اشکام بریزه………
بالاخره بعد از چندین سال ریختن …………
ریختن این لامصبا……….
بدون صدا گریه می کردم…………
فقط از شدت بغضم و هق هق خفه ام شون هام می لرزید………..
چند ثانیه گذشت که حس کردم کسی کنارم نشست…
اول فکر کردم باربده……….
ولی بعد از یکم فکر کردن یامد اومد که باربد الان کلاس داره…..
پس…………..
کسی ام به جز من و شهاب خونه نیست…..
پس………شهابه………….
سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشمای تیله ایششش…..
شهاب کنارم نشسته بود وصورتش به شدت ناراحت بود…..نگران بود….مظطرب بود…..صداش می لرزید…نه اصلا صداش هیچی نفساش می لرزید……نگران….بود………
با صدای اشفته که موجی از غم رو داشت گفت:
-چی شده بهارم…………چرا ناراحتییی؟؟؟

با صدایی غم زده ایی اضافه کرد و غمناک گفت:
-گفتی عاشق شدی شوخی کردی نه؟؟؟
ناامید تر از شهاب گفتم:
-نه………
زهر خنده ایی کردم و اروم گفتم:
-کاشکی شوخی بود……
یه لحظه تمام اون غم وناراحتی ونگران تو صداش وصورتش دود شد رفت هوا………..
تقریبا فریاد کشید سرم:
-تو بیخود کردی کسی رو دوس داری…………تو بی جا می کنی وقتی که این داره(به قلبش اشاره کرد)می سوزه واست………….وقتی این داره دیوونه می شه برای اون اشکات که معلوم نی برای کدوم ادم بی لیاقتی داری می ریزی شون……………داره مثل دیوونه ها خودش رو می زنه به درو دیوار سینم که بزنه بیرون …………می خواد بزنه بیرون بهت نشون بده که خیلی وقته خیلی وقته اسم تو رو روش هک شده…..مهر و موم شده اسمت رو قلبم……اونم اسم تو……..اسم تویی که الان خیلی راحت برگشتی زل زدی تو چشمام ومی گی عاشق شدی………..عاشق شدی و داری براش اشک می ریزی…………دِ لامصب دوست دارم………..دارم برات می میرم………..دارم میمیرم برات لامصب…….دارم دق می کنم برات…………..دارم میمیرم از سکوتی که چند وقته با ابجی و خواهری خفه اش می کنم…… داغونتم…………می فهمی؟؟(بلندترفریاد زد)می فهمیییی؟؟؟؟د لعنتی می فهمی؟؟؟
از جام بلند شدم رفتم زیر درخت روبه رویی ایستادم………..
تحمل دیدن این قیافه داغونش رو نداشتم…..
توهنگ بود……مخم تو هنگ بود….هیچی نمی فهمیدم………فقط…..فقط یه جمله توی ذهنم کدو می شد…..
مغز هنگ کرده ام فقط این جمله رو تکرار می کرد….دوست دارم…….
با شوک سرم رو بلند کردم……..
چشمام از تعجب گرد شد………
هم خودم……….
هم مغزم………….
هم قلبم………….
چی؟!؟!!؟!؟!
این چی گفت؟؟؟!؟!؟!
این گفت من رو دوس داره؟؟؟!!؟!؟
چــــی دوسم داره؟؟!!؟!؟
شهاب….
شهاب واقعا گفتم من رو دوس داره؟!!؟!
تازه داغ دلم تازه شد….
داغ دلم عاشقم تازه شد و بی فکر شروع کردم به فریاد زدن….
شروع کردم به فریاد زدن حرف دلم….
با فریادام می خواستم خودم رو…
دل عاشقم رو خالی کنم……..:
-اره می فهمم…..می فهمم وقتی ۴ساله دارم دق می کنم از عشق کسی که قرار بود برادرم باشه……شهاب تو قرار بود داداشم باشه………نه عشقم………تو چی می فهمی وقتی داشتم تو دلم قربون صدقت می رفتم که عشقم چه اقاییهتو برمی گشتی اجی اجی خواهر خواهر راه می نداختی داغون می کردی!؟!؟!؟..هیچ می فهمیدی؟!!؟!؟خودم هیچی….خودم به درک…این دل بد مصبم….می فهمی چه حالی می شد دل عاشقم….خورد می شد….خورد……با اون حرفات میزدی تو تمام حال های خوبم…………می زدی تو تمام احساسات دخترونه ام……نابودم می کردی لعنتی….نابود………لعنتی این اشکارداره برای تو می ریزه تو این مدت برای تو که جز صدا زدن خواهری ابجی از دهنت نیوفتاده می ریزهووبرای توِ بی لیاقت……اره تو بی لیاقتی……..توی بی لیاقتی که من رو ابجیت می دونی الان اومدی می گی دوسم داری…..هه……
ساکت شدم……….

همون جان نشستم………..
نشستم که نه پخش زمین شدم دیگه انرژی برام نمونده بود…………
پاهام می لرزید…..
اما این دفعه با صدایی بلندی زدم زیر گریه…………
هق هقم به اوج رسید………
هق هقم حتی گوش فلک رو هم کر می کرد…..
چند دقیقه سکوتی بینومون حکم فرما بود که فقط با صداهق هق من شکسته می شد……
احساس می کردم قلبم داره میاد تو دهنم….
از خوشحالی اشک می ریختم…
از خوشحال جمله ایی که هوز توی ذهنم اکو می شد…..
جمله ی دوست دارم شهاب توی ذهنم تداعی شد………….
دیگه واقعا اشکام از روش شوق بود…………..
از روی خوشی و شادی اینکه اونم من رو دوس داره……..
اینکه اونم نسبت به من بی حس نیست…..
اینکه قلب اونم برای من می تپه از شادی اینکه عشقم بهش یه عشق یه طرفه نیست اشکام می ریخت……..
یهو با صدای بلند خنده شهاب از جام پریدم……..
ای مرگ چته!؟!؟!!؟!؟!
بهش نگاه کردم……
با تعجب نگاش کردم…
خل شده!؟!؟!
بیا بعدِ عمری عاشق شدیم که حالا عشقمون خل و چل شده رفته……
واستاده بود وداشت مستانه و سر خوش می خندید یهو ساکت شد.
بعد از چند ثانیه فریاد زد:
-خدایاا شکرت دوست دارم……….مرسی که دعاهام رو مستجاب کردی مرسی خـــــــــــــدا. نوکرتم امام حسیــــــــــــــــن……….مرسسی که صدام رو شنیدی مرسی که به دادم رسیدی.
برگشت سمتم اومد رو به رو نشست….
با خوشحال فریاد کشید:
-مرسی بهارم……….مرسی که بعد از سالها شادم کردی…………مرسی که قلبت رو بهم هدیه دادی………..قول می دم مراقبش باشم……..قول می دم نذار هیچ اتفاقی بیوفته قول می دم….»
خمیازه ایی کشیدم……….
همراه سررسیسد به سمت تخت رفتم..
نگاهی یه ساعت انداختم.اوه اوه اوه ساعت ۲ بود…..
فردا باید برم شرکت………
اما بی توجه به شدت خواب الودگیم دوباهر به گذشته فکر کردم….
به خوبی به یاد دارم که بعد از اون شهاب با عمو و زنعمو اومدن خواستگای من…..
حتی نگذاشت یه شب از اعترافمون بگذره انقدر هول وبد این بچه….
این وسط فقط باربد بود که حسابی به ما دوتا می خندید….
خیلی سریع مراسم نامزدی برپا شد و من و شهاب به طور رسمی و شرعی زن و شوهر شدیم.
بعد ای اینکه صیقه رو خوندن مارو تو اتاق تنها گذاشتن که با هم راحت باشیم و حرف بزنیم و ای این حرفا که بزرگ تر ها می گن….
از حق نگذرم هیچ وقت شهاب پاش رو از گیلیمش دراز تر نمی کرد و همیشه حرمت ها رو بینمون حفظ می کرد حتی یه بار دستم رو نگرفت…
بعد از اینکه مامان سوگند مهربونم همه رو حتی باربد رو از اتاق بیرون کرد و اجازه نداد دیگه حتی دورو ور اتاق پیدا شه از جام بلند شدم و شنلم رو از روی سرم باز کردم و جلو شهاب ایستادم…
دستاش رو تو هم گره مرده بود و سرش رو انداخته بود پایین….
اخی خوب سختش بود من رو اینجوری ببینه با یه لباس نسبتا باز و سر بدون حجاب…….
جلوش زانو زدم و دستم رو با لرزش شدیدی روی دستاش گذاشتم و اروم زمزمه کردم:
-شهاب خان؟؟؟؟الان تو باید بیای ناز من رو بکشی من از خجالت سرم رو بندازم پایین انوقت تو این جا داری واسه من ناز میکنی؟؟؟؟
سرش رو بلند کردو لبخند شیطونی زد و گفت:
-خواستم یه بار که شده جلوی تو سر به زیر باشم اگه گذاشتییی…
بلند شد و دستام رو تو دستش گرفت ونگاهی به موهام انداخت و زمزمه کرد:
-بهار………..خیلی زیباییی مخصوصا موهات که………
لبخندی زد و تو چشمام زل زد و گفت:
-به خدا دیوونه اتمم نمی زارم از دستم بری نمی ذارمم.بهار این همیشه یادت باشه..هیچ وقت به خاطر زیبایی هات نخواستمت در حالی که اصلا کاری نمی کردی که زیبایی هات رو ببینم اما خب(خنده ایی کرد) هم عشق من هم عشق تو عشق هر دومون پاکه..بهار من عاشقانه دلم رو تقدیم رفتار محشرت کردم…..تقدیم خودت و جود پاک و پر از عشقت……

نگاش رو از چشمام به لبام که با رژ قرمز تزیین شده بود سوق داد…………….
لبخندی شیطون زدم و از انگشتای پام بلند شدم و لبام رو روی لباش قرار دادم…
شادی الان هرکی اینجا بود می گفت تو چقدر بی حیایی بی شرمی اما نه نه بی حیام نه بی شرم واسه شوهرم که نبادی حیا و شرم داشته باشه…
شهاب قراره از این به بعد همسر بود همراهم بود..دیگه قرار نییست خجالتی در کار باشه…
اصلا به کسی چه مربوط من بی حیام یا با حیای…ایش ملت چقدر فضولا….
وقتی قشنگ سیر شدیم ابراز احساسات برداشت…….
اما بازم شهاب من رو در اغوش گرفت و به سمت صندلی هامون رفتیم و نشستیم….
شهاب من رو غرق در ارامش و نوازش های عاشقانه کرده بود من داشتم عاشقانه هاش رو با چشم سپاس می گفتم….
هر دو توی حس و حال محشر و بی نظیری بودمی که خروس بی محل کلش رو از در کرد داخل.حالا من و شهاب چشمامون درشت شده و خیلی ترسیده بودیم…..باربد وارد شد….
با سرفه مسلحطی گفت:
-اهم اهم بابا چشم گوشم رو شوما دوتا باز کردیم باشین جمع کنین این کفر عاشق بازی هاتون رو بزار برای اخر شب که با خیال راحت تنها هستین…پاشین بیاین بیرون دیگه زیادی این تو تنها بهتون خوش گذشته پاشین…..می خوان تبریک و کادوت هاتون رو بدن…..بدوئید بیاین بیرون………..
سریع از در رفت بیرون……چون اماده شده بودم تا صندلم رو به سمتش پرتاب کنم…….
خلاصه با خنده از اتاق خارج شدیم…..
همه به سمتون اومدن و تبریک گفتن و کادوهاشون رو دادن….
در اخر از همه بابا و عمو به سمتون امودن عمو من رو در اغوش گرفت و بابا به سمت شهاب رفت….
عمو ب*و*س*ه ایی روی گونه و پیشمونیم کاشت و دستم رو در دستش گرفت و گفت:
-نمی تونم بگم شهاب باید مراقب تو باشه تو باید مراقب شهاب باشی خوب می دونم که توانیی این رو داری که از خودت و شهاب و از همه مهم تر از زندگی و عشقی که بینتون مراقبت کنی عزیزم….نه از این به بعد باید بگم عروس گلم نه؟؟؟؟؟و همچنین نمی تونم بگم اگه شهاب اذیتت کرد بیا پیش من شکایت کن چون خودت بلدی و از پس شهاب بر میای………
کلافه سری تکون داد و کمی عقب رفت و با صدای بلندی گفن:
-اه من نمی دونم چی باید به این دختر بگم این همه چی رو خودش می دونه نیازی هم به کمک من نداره که الان بیام باهاش حرف بزنم…اَه عروسم عروس های قدیم یکم می شد باهاشون مثل ادم حرف زد اصلا بهار بیا این کادت رو بگیر تا اخر شب هم درو ور من نیا ها……
عقب رفت……

همه خنده ایی به حرف عمو کردن…….
باربد به عمو رفته بود هر دو شوخ….عموم هم که بی توجه به سنش هر شوخی رو با باربد پیاده می کنن…فقط خدا به داد اون روزی برسه که باربد و عمو رو دنده شیطونیشون باشن….راحت می تونن این خونه رو روی سر ما خراب کنن….چنین موجوداتی ان….
خلاصه بعد از اینکه عمو عقب رفت بابام از شهاب فاصله گرفت به سمت من اومد و با خنده و عشق پدرانه ایی و مهربون گفت:
-تو که برادر بیچاره ی من رو شاکی کردی اما بابا تنها چیزی که می تونم بهت بگم اینکه مراقب خودت و عشقت و شهاب باش…..بابا صبور باش ممکنه یه چیزایی رو بشنوی که نظرت رو عوض کنه اما صبور باش….صبور باش و خب فکر کن به عشقت به شهاب و علاقه اش به تو بابا بهار جان خانوم شدی بزرگ شدی عاقل شدی وخب می دونم همیشه منطقی تصمیم می گیری…..بهار بابا می دونم که هیچ نیازی به حرف ها و دخالت و کمک ها من نداری ولی باباجان زود قضاوت نکن خب حرفا رو بشنو بعد تصمیم بگیر عزیز دلم….
پاکتی رو از توی جیب کتش در اورد و به دستم داد…
ب*و*س*ه ای روی پیشونیم نشوند وگفت:
-بابا جان اینم کادوی من ….فردا با شهاب برین تحویل بگیرینش….
با لبخند از ما دور شد…..
بدون توجه به حرف اخر بابا که باید چی رو تحویل بگیریم به زنعمو و مامان سوگندم که به سمتم میومدم رفتم…..
خلاصه تا اومدن شروع کردن به نصیحت کردن از این حرفای که همیشه مادر ها می زنن…
بعد از رفتن مامان و زنعمو باربد جلو اومد حالا چه شکلی؟؟؟
یه دستش رو به زانو زد بود ویه دستش به کمر بود ولنگون لنگون به سمتون میومد و زیر لب غر غر می کرد:
-وای ننه خدا ذلیلتون کنه من باید با این پای دردم بکوبم از اون ور خونه اووووووووووووو بیام اینجا اخه یه کوچیک تری گقتن به بزرگ تری گفتن اخه هییی خدا خفتون………….
من وشهاب داشتیم به این لودگی باربد می خندیدیم که صاف ایستاد و یه اروم زد توی سر من که موهام خراب نشه و مثلا عصبانی و غیرتی گفت:
-تو خجالت نمی کشی تو همچین صحنه بدی و غیر اخلاقی مچت رو گرفته ام بعد الان داری جلوی من هرهر می خندیی….دخترم دختر ها قدیم…..
شهاب مداخله کرد و به حمایت من گفت:
-ببین باربد برادر زنمی احترامت واجب ولی حواست باشه با خانوم من درست برخوردی کنیا وگرنه با من طرفی…
ودستی رو انداخت پشت کمر من و خودم رو به خودش چسبوند….
لبخند پیروزمند به باربد زدم که سریع دمش ور گذاشت رو کولش و الفرار…..
تا اخر شب از این ور به اون ور می کشیدنمون….
هر کاری کردن پا نشدم برقصم نه من نه شهاب هیچکدوممون……
ولی خیلی به شدت خوش گذشت……
اخر شب وقتی قشنگ همه زدن و کوبیدن و رقصیدن و خسته شدن یه ارزوی خوشبختی برای من و شهاب کردن و رفتن….

زنعمو و عمو هم بعد از خداحافظی رفتن اما شهاب باهاشون نرفت بدون خجالت جلوی همه گفت:
-میخوام امشب پیش بهار باشم……
روش رو کرد سمت بابا و با لحن مطینی گفت:
-البته اگه عمو این اجازه رو به من بدن….
بابا هم با خنده سری تکون داد ومهربون گفت:
-دیگه این دختر اختیارش هم دست تواِ….راحت باش بابا جان…
منم کنارش مثلا سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم خجالت می کشیدم اما چیلم رو گشاد باز کرده بودم و داشتم حال می کردم……….
صدای باربد نظر همه رو به من جلب کرد:
-بهار الکی سرت رو نداز پایین من که می دونم الان سرت رو زیر انداختی داری به ما می خندی….
شهاب که می دونست داره درست میگه اما پشت من دراومد و گفت:
-اِ باربد چی کار به خانوم من داری….
دستش رو انداخت پشت کمر و گفت:
-عزیزم تو برو تو اتاق استراحت کن من الان میام……….
سریع برای اینکه دوباره باربد مچم رو نگیره سریع از جام بلند شدم و سر به زیر از همه خدانگه داری کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم……..
قبل از اینکه برم وقتی از کنار باربد رد شدم اورم تهدید وار زمزمه کردم:
-من شب نامزدی تو حالت رو می گیرم…انتقام نزدیکه..از انتقام بترس…
در اخر هم به لبخند شیطون زدم و رفتم…..
سریع رفتم تو اتاق….جلو ایینه ایستادم و به خودم نگاه کردم……خیلی تغییر کرده بودم برای اولین بار توی عمرم یه همچین لباسی با همچین ارایشی خودم رو تزیین کرده بودم…
اونم فقط وفقط به عشق شهاب این لحظه به یاد موندنی….

دکلته قرمز پرنسسی…..دامت بلند با دنباله طولانه که قسمتیش رو زمین کشیده می شد….
موهام رو باز دورم ریخته بود و قسمتیش رو با گل رز قرمزی جمع کرده بود دامن لباسم با تور های قرمز تزیین شده بود و با حالتی زیبا و به وسیله ی نگین ها بزرگ نقره ایی رنگ چین خورده بود…..صندل های پاشنه بلند قرمز مشکی تیپ نامزدی من بهار اریامنش رو تکمیل می کرد…………
دوربین پایه دارم رو اماده کردم و کاملا به قسمت هایی که می خواستم تنظیمش کردم…..
دلم می خواست این لحظه و این صحنه رو همیشه داشته باشم همیشه….
به سمت دستگاه پخش اتاقم رفتم…..
موزیکی که می خواستم رو اماده کردم و روی صندلی میز ارایش اتاقم منتظر نشستم تا شهاب بیاد….
یه صدایی توی ذهنم گفت:
-بهار اگه الان شهاب با تیپ خونگی بیاد مثلا بیژامه و زیر بیرهنی وارد اتاق شه تو چی کار می کنی؟؟
خیلی قاطع جوابش رو دادم:
-اولا شهاب هرگز با چنین تیپی نمی گرده اونم جلو مامان و بابا و از همه مهم تر من..در ضمن من کاری به شهاب ندارم….یعنیی خیلی کار با شهاب دارم اما لباسش اصلا برام مهم نیست خودش و وجودش برام خیلی مهم تره….
با این حرفم اون صدا به طور کامل خفه شد….
یه چند دقیقه نسشتم که شهاب تقه ایی به در زد و پشت سرش وارد اتاق شد…
سریع از جام بلند شدم….به سمت دستگاه پخش رفتم و پلی زدم…..
شهاب همون جوری جلو در خشکش زده بود…….در رو هم هنوز کامل نبسته بود….
اهنگ شروع شد….
منم هم زمان با شروع شدن اهنگ بدنم رو حرکت دادم….با ریتم اهنگ قری به کمر و بدنم می دادم…….
اروم همراه با ر**ق*ص به سمت شهاب قدم برداشتم و دستش رو که هنوز روی دستگیره در خشکش شده بود رو در دستم گرفتم و در رو بستم و قفلش کردم که یهو این باربد فضول مزاحم نشه…..
دست شهاب رو کشیدم و به سمت تخت بردمش هم زمان هم قری به کمرم می دادم……
چشمای شهاب خشک شده بود…..خشک که نه فقط انگار من رو می دید….
چشماش تمام اعضای بدنم و صورتم رو می کاوید…..

اصلا چشماش در چرخش بود بین چشمام و بدنم..
انگار با نگاه کردن به چشمام می خواست مطمئن شه منم همون بهار همیشگی….
روی تخت نشوندمش پلکام رو اروم روی هم قرار دادم…..
ازش دور شدم ودقیقا رو به روش شروع کردم…..تا پایان اهنگ های انتخابیم داشتم جلوی شهاب با عشوه و ناز دلبری می کردم……….
اخرین اهنگم مونده بود……اهنگی که به همراهی شهاب نیاز داشتم…..
دست از رقصیدن کشیدم و به سمت شهاب رفتم…..
دستم رو جلوش گرفتم و با زبون بی زبونی بهش درخواست دادم…….با لبخند و دست های دراز شده و منتظر نظار گر شهاب مبهوت بودم….
بعد از گذشت چند ثانیه که انگار چند ساعت گذشت بالاخره دستم رو گرفت و باهام شروع کردیم به رقصیدن…..
توی اغوشش ول میخوردم…..شهاب هم من رو انقدر محکم گرفته تو بغلش که انگار می خوام از دستش فرارکنم یا شاید هم کسی می خواد من رو ازش بگیره…….
اهنگ ها به پایان رسیدم و دستگاه به صورت خود کار خاموش شد………
شهاب زل زده بود توی چشمام…
دستش رو از دوطرف صورتم قرار داد و بدون فوت وقت صورتمش رو به صورتم نزدیک کرد….
منم با عشق همراهیش می کردم….. دست زیر زانوهام انداخت و از زمین بلندم کرد…..
به سمت تخت رفت و روی تخت نشوندم…..بعد از چند ثانیه خودش رو از من فاصله داد و زل زد تو چشمام….
قلبم از هیجان از عشق از شور و علاقه زیادی که توی قلبم بود به شدت تند می زد…..
خیلی تند توقع داشتم هر لحظه سکته کنم یا نه قبلم از سینه ام بزنه بیرون…..
شهاب هلم داد توی اغوش گرمش و زیر گوشم زمزمه کرد:
-بهار بی تابم کردی..بد بی تاب خودت کردیم….این رو همیشه یادت باشه …هیچ وقت از دستت نمی دم تو خانوم خودمی…..»
همین جاهاش بود که دیگه نتونستم بخونم از پس خوابم میومد……….
سر رسید رو گذاشتم رو گل میز کنارم و پیو رو کشیدم روی خودم بدون گذشت چند ثانیه به خواب عمیقی فرو رفتم..
خوابی بدون ذره ایی ارامش و استراحت فقط انگار خواب رو از چشمام می برد اما ……..
**********
صبح با صدای الارم گوشی به روز ار تخت بلند شدم….
به شدت خوابم میومد با یه چشم باز یه چشم بست به سمت دستشویی حرکت کردم.
ساعت ۴:۳۰ دقیقه بود……
برای نماز صبح ساعت رو تنظیم کرده بودم….
نمازم رو خوندم و مثل همیشه دعا هام رو هم بعدش خوندم….
از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم….
قهوه ساز رو به برق زدم و منتظر شدم تا جوش بیاد……
بعد از خودرن صبحانه دوباهر به اتاقم برگشتم تا اماده شم برم شرکت…..
وارد اتاقم شدم و به سمت کمد رفتم ….
یه مانتو و شلوار رسمی سورمه ایی رنگ که روی استیناش و یقه اش نوار ابی رنگی نصب شده بود به تن کردم…
یه مغنه کراواتی ام رو که نقابش یه رنگ سورمه ایی بود و خودش مشکی سرم کردم..
در اخر چادرم و کیفم و سویچ ماشینم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم……
به سمت اشپرخونه رفتم و یه شیرینی دوباهر از تو یخجال برداشتم….
چون تو شرکت خوشم نمیومد نهار بخورم مگر بعضی وقت ها به زور امیر به خاطر همین قیبل از خارج شدن از خونه به شیرینی می خوردم……
در حین خوردن وسایلی که دستم بود رو روی اپن گذاشتم به سمت دستشوویی اتاقم رفتم دوباره مسواک زدم وبه بعد از برداشتن دوباره وسایلم و پوشیدن کفشم از خونه زدم بیرون….
ساعت ۷ ونیم صبح بود که به پارکینگ خونه رسیدم…
بسم الله گفتم و سوار ماشینم شدم…..
عاشقش بودم یه فراری مشکی رنگ تنها چیزی کع با خودم از خونه بابام اوردم همین ماشینه فقط همین………….
راه اوفتادم ۵ دقیقه بعد به شرکت رسیدم….
ماشن رو تو پارکینگ پارک کردم…..
تو راهرو که رد می شدم همه به نشونه احترام سلام و صبح بخیر می گفتن…..
وارد دفترم شدم و رو به منشی که ایستاده بود و سلام صبح بخیری گفتم و اضافه کردم:
-خانوم صفروح لطف کنید هر وقت اقای ایزدی اومدن بفرستشون اتاق من لدفا سریع……
با لبخند جوابم رو داد:
-چشم خانوم مهندس….
سری تکون دادم و به سمت اتاقم حرکت کردم…..
در اتاق رو باز کردم و وارد شدم….
نفس عمیقی کشیدم و دوباره بسم الله گفتم….
به سمت میزم حرکت کردم و وسایلم رو گذاشتم زیر میز….بدون ایبنکه چادرم رو از سرم در بیارم روی صندلی پشت میزم نشستم و اولین پرونده ایی که روی میزم بود رو باز کردم و شروع کردم به بررسی کردنش…….
حدودا یه ربع گذشته بود که تقه ایی به در خورد با صدای جدیی گفتم:
-بفرمایید؟
در به سرعت باز شد و پشت سر اون امیر ایزدی مشاور اول من وارد اتاق شد…….
بدون اینکه اجازه ای اعتزاضی به من بده بابت دیر اومدنش شروع کردن به حرف زدن.
دستش رو روی سینه اش گذاشت و به صورت نمادین جلوم تعظیم کردو با لودگی تمام گفت:
-سلام سرورم صبح تون زیبا و پر انرژی.امید وارم روز خوبی رو شروع کرده باشین رئیس جونم……
دهن باز کردم که اعتراض خودم رو از دیر امدنش بیان کنم که سریع گفت:
-بهار جونم نمی خواد شکایت کنی خودم می دونم دیر کردم…..بابا داشتم این دوست شفیق شوما رو می رسوندم دانشگاه خوب به من چه دختره ور (حالت غرغر و پیره زنی)پردیه ذلیل مرده من رو مجبود کرده اول اون رو برسوندم دانشگاه بعد بیام سر کار اخه یکی نیست به این بگه دختر حسابی بهار خانوم دوست شوما و یه لطفی به من کرده که اینجا به من کار داده من که نباید پرو بازی در بیارم ودیر برم سر کار اخه درست نه بهار تو به من بگو این درسته ……….
لبخندی به این دلقک بازیش زدم البته دلقک بازی که نه به کارهاس بهار خر نکش زدم….
خب می دونس چطوری نرم و ارومم کنه که بهش گیر ندم…ا
ما خب بد بخت حق داشت من می دونم این صنم که جونوری……..هیچ رقمه نمی شه خرش کرد……
این امیرخان ما تنها کسی که می تونه لبخند رو به لب من بیاره…..
البته خیلی وقته دیگه لبخند های تظاهری پیش نیس….هیی خداا شکرتت…
از پشت میزم بلند شدم و پرنده مورد نیاز رو از روی میز برداشتنم به سمت مبل ها حرکت کردم در همین حین هم گفتم:
-سلام اقای بامزه….حالا بی خیال مهم نی دیر اومدی بعدا با حقوقت جبران می کنی…(طفلکی فکر کردی به خاطر دلقک بازی هاش از حقوق می گذرم اما وقتی این جمله ام رو شنید بادش مثل بادکنک خالی شد)بیا بشین کارای این پرونده رو راه بندازیم که تا چند ساعت دیگه میان برای تحویل کارر و بستن قرار داد..زود بیا…عجله کن….
سری تکون دادو جدی جلو اومد و رو به روی من نشست…….
پروده رو به همراه نقشه باز کردیم و شروع کردیم به انجام دادن کار………
من و امیر خیمه زده بودیم روی میز و داشتیم به کارامون می رسیدیم……تقریبا به پایان کار ها رسیده بودیم که من از جام بلند شدم و ادامه اش رو سپردم به دست امیر…..
پشت میز نسشتم و به منشی وصل کردم و به سرعت جواب داد:
-بله خانوم اریا منش؟؟؟؟
-خانوم صفروح به مش رحمان بگو برای ما دوتا قهوه و کیک بیاره……….درضمن خانوم یک ساعت دیگه از شرکت(………..)میان برای قرارداد…. لدفا سالت کنفرانس رو اماده کنید دلم نمی خواد بین کار کسی مزاحممون شه..متوجه ایین؟؟؟؟
سریع گفت:
-بله خانوم مهندس….همه چی رو اماده می کنم…الان مش رحمان رو می فرسمت اتاقتون…
سری تکون دادم و گفتم:
-خوبه………
تلفن رو گذاشتم…
کشو قوسی به کمرم دادم و زل زدم به امیر…..
پسری که نه تحصیلات داشنگاه داره…..نه مدرک درست و حسابی اما یه چیز بسیار خب داره…
مرام…
اونم مرامه….
معرفت و مرامی که تو این دوره زمونه اکثر مردم ازش بی نسیبا…..
همین خیلی بهتر از صد تا تحصیلات دانشگاه و کوفت و زهرماره که الان همه دارن اما یه جو معرفت و مرام تو وجود هیچ کردومشون نیست…
همشون فقط پز تحصیلاتی که به درد جرزش دیواره هم نمی خوره رو می دن……..
همین امیر با مرام ما تو دوماه تونست تمام فوت و فن ها کار رو یاد بگیره و الان بعد از من بالا ترنی مقام رو توی شرکت داره…
البته خودش همیشه میگه:
-وقتی یه خانوم دکتر یه چیزی رو به من یاد بده معلومه که زود یاد میگیرم……
منظورش از خانوم دکتر منم….اخه دکتری مهندسی دارم…..هی خدا…یادش بخیر
خب بگذریم…..
بعد از من امیر همه کارس یعنی یه روز که من نیام امیر همه کار ها رو دست می گیره….حقا هم که تواناییش رو داره خب می تونهه شرکت رو اداره کنه حتی خیلی وقت ها خیلی بهتر از من توی این چند وقت حتی یه بارم دست از پاخطا نکرده……
چند سال پیش باهاش اشنا شدم…همون روزی که………….
-بهار…بهار خانوم…..خاومی ریس……….اِههه بهار……..
با اخرین فریادش که داشت اسمم رو صدا می زد موی(نویسنده:نخ.طناب یا هرچی که دوست دارین رو جای این مو تصور کنید…مختارین….) افکارم رو پاره کرد….
با هول گفتم:
-هان؟؟؟؟چته ؟؟چرا داد می زنی نمی گی صدات رو می شنون؟؟؟؟؟
یا انگشت اشاره دست چپش پس کله اس رو خاروند وگفت:
-خو به من چه هر چی صدات زدم جواب ندادی (حق به جانب و طلب کار ادامه داد)مگه من مقصرم خانوم داشت من رو می خورد؟؟؟(مشکوک نگام کرد و اضافه کرد)حالا به چی داشتی فکر می کردی که این چوری روی من کلید کرده بودی؟؟؟
سری تکون دادم و سریع حرف رو عوض کردم:
-هیچی چیزمهم نبود..حالا که تموم شد….ببینم تو کارت رو تموم کردی؟؟؟
از روی ناچاری سری تکون داد و گفت:
-من که تا خودت نخوایی نمی تونم ازت حرف بکش….(نفس عمیقی کشید)بله تموم کردم ببین درست یه چک اخر بکن که مشکلی یا ایرادی نداشته باشه……….
و پرونده و نقشه رو روی میزم گذاشت…..
همون لحظه تقه ایی به در خورد….
امیر جواب داد:
-بفرماید؟؟؟
مش رحمان با سینیش وارد اتاق شد و با همون لحن مهربونش گفت:
-سلام دخترم صبخت بخیر…سلام پسرم….
به احترامش از جام بلند شدم و مودب گفتم:
-سلام مش رحمان صبح شوما هم بخیر….حالتون خوبه؟؟
امیر هم با خوش رویی جواب مش رحمان رو داد:
-به سلام مشتی صبح شوما هم بخیر البته به من که صبح بخیر نگفتی…..
مشتی به سمت میز من حرکت کرد و قهوه و کیک من رو روی میز گذاشت و قهوه و کیک امیر رو هم روی گل میز اتاق…..
داشت از اتاق خارج می شد که امیر صداش کرد:
-مشتی……….
وایساد امیر رفت کنارش و یه دور دورش چرخ زد…
دستش رو زد زیر چونش و گفت:
-اوووووووووووم….مشتی….یکم زیادی به خودت نرسیدی؟؟؟؟
صورتش رو برد جلو و چینی به دماغش داد که مثلا داره بود می کنه:
-تازه بو عطر هم می دی………..
چشماش رو نیمه بسته کرد و گفت:
-مشتی بد مشکوک می زنی…….
خوشحال بالا پرید و ادامه داد:
-ببینم نکنه قرار بری خواستگاری……….
مش رحمان هم یکی زد توی صورت خودش و لبش رو گاز گرفت و گقت:
-امیر پسرم این چه حرفیه می زنی دم پیری……….
سینیش رو اورد بالا و اروم زد به امیر و گفت:
-اصلا برو کنار ببینم…من پیر مرد رو گیر اورده داره مسخره می کنه…….بچه پروووووووو…
هم زمان من و امیر چشمامون درشت شد و مش رحمان هم ازاتاق خارج شد…
امیر تو همون موقع تعجی زده اش باقی موند گفت:
-این الان چی گفت؟؟؟بــــــــــــــچـــــــه پـــــــــــرو…………….مش رحمان……………
بعد نگاهش رو دوخت توی چشمای من…………
چند ثانیه به هم زل زدیم……..بعد…هم زمان قهقه امون هوا رفت…………..
همین جوری که داشت می خندید:
-وای خدا مشتی و از این حرفا..بچه پروو…وای.خخخخخ
بعد ای اینکه قشنگ خندیدیم اروم طوری که امیر بشنوه گفتم:
-وقتی صداش..لحن پدرانه و مهربون حرف زدنش ور می بینم و می شنوم بابام میاد تو ذهنم….
با بغض نگاش کردم و غمگین گفتم:
-امیر دلم برای بابا لک زده.. به نظرت من رو می بخشه؟!؟!میشه من دوباره بشم همون به قول باربد کووالا درختی بابا؟!؟!!؟
برای عوض کرند حال من خنده ای کرد و گفت:
-بهار عزیزم…خواهر گلم خودت رور ناراحت نکن…بالاخره به روزی متوجه همه چی میشن…هم بابات هم باربد هم ارشاویر….هر سه تاشون متوجه می شن که تو چقدر خوب و پاکی…تازه برو خدا رو شکر کن بابات محلت نمی زاره بابای من هر وقت تو کل با من کم میاورد سعی داشت دهه ۵۰ ها رو و کارکردهاشون رو با بچه های الان و سوسول بودنشون رو ثابت کنه….
و خودش هم به این جوک بی مزه اش خندید…
بغضم رو قورت دادم . رفتم کنار امیر روی مبل نشستم و شروع کردمیم به خوردن کیک و قهوه و صحبت کردن…………
یک ساعت بعد همراه امیر راضی و خوشحال از سالن کنفرانیس خارج شدیم…..قرار داد با موفقیت انجام شد…..
شرکت(………….)بیشترین سفارشاتش رو به شرکت ما داد اما در مدت بسیار کمی….
به سمت مهندیس شرکت ایستادم و گفتم:
-از تلاش ها همتون سپاس گذارم….این قرار داد نتیجه تلاش های شوماست دوستان عزیز و همیچنین شوما جناب ایزدی….
امیر به همراه دیگر مهندیس با لبخند سری به نشونه احترام تکون دادن….
ادامه دادم:
-خب از امروز کارمون چند برارمی شه تا دو هفته دیگه موعد تحویل می رسه هیچ استراحتی به غیر از ناهار نخواهیم در ساعات اداری داشت…..و این رو هم اضافه کنم که اگه این سفارشات رو به خوبی و کامل و صورت زمان اصلی تحویل بدیم حقوق های همه افزایش پیدا می کنه و افرادی که توی نوبت وام هستن به تقاضاشون رسیدگی خواهد شد….من بهتون قول می دم اگه کمی به خودتون و خانواده هاتون سختی بدین برای تحویل این پروژه یه جبران خیلی حسابی براتون خواهم داشت..والبته مجرد ها که دست ازادی دارن بیشتر می تونن به ما کمک کنن مثلا اضافه کاری وایسن و خیلی کار هایی دیگه من حقوق اضافی کاری رو هم توی این چند وقت دوبرار خواهم کرد که شوما هم ضرر نکنید…..ایناا قولایی که من بهتون دادم امید وارم توی این چند ماه اعتماد کافی به هم داشته باشیم……امید وارم این سفارشات رو مثل همیشه عالی و بدون دیر کرد تحویل بدیم البته با انرژی زیاد….(دستم رو به سمت خروجی گرفتم )خب بعد از یک استراحت کوتاه برای ناهار با جدیت و انرژی شروع به کار کنید بفرمایید لدفا دوستان…..
با همهمه از سالن خارج شدن….
فقط امیر و خانوم صفروح تو سالن باقی مونده بودن…
به سمتشون رفتم و به صفروح گفتم:
-عزیزم کار توهم تو این مدت عالی بود…بفرمایید برای استراحت….
با لبخند سری تکون دادو رفت….
تا ساعت ۷ که پایان وقت اداره و کاری شرکت بود تمام وقت همه توی سالن نقشه کشی بودیم…
راس ساعت هفت همه خدانگه داری کردن و از شرکت خارج شدن فقط من و امیر توی شرکت مونده بودیم داشتیم به کار ها رسیدگی می کردیم…
حدودا نیم ساعت گذشت که امیر گفت:
-بهار تو برو….دیر بری یهو دوباره با ارشاویر دعوات می شه تو برو………
سری تکون دادم و گفتم:
-چه من زود برم چه دیر بالاخره اون یه بهونه گیر میاره و دعوا راه می ندازه….می خوام وایسم صنم رو ببینم دلم برای تنگ شده…..
به ناچار سری تکون داد….
تنها کسایی که از ازدواج سوری من و ارشاویر خبر داشتن امیر و صنم بودن….
یک ساعت بعد هم چنانن در سکوت داشتیم کارها رو انجام می دادیم که یهو صدای گوشی امیر سکوت سالن ور شکست….
زل زدم به امیر…….جواب داد:
-سلام صنم ــــــــــــ رسیدی؟ـــــــــــ دم شرکتی؟ــــــــــــ خب بیا بالا بهار منتظر وایساده تو رو ببینه ــــــــــــ زود بیا ابجی ـــــــــــ
لبخند غمگینش رو هنگام گفتن ابجی رو حس کردم….
به سمتش رفتم و گفتم:
-امیر خودت رو اذیت نکن……….بالاخره یه روزی متوجه می شه………..
ناامید سرش رو تکون داد:
-نه اون عاشق یکی دیگه اس…اون حسی که من دارم رو توی چشماش…..
-ســـــــــــــــــلامم………..
با صدای بلند سلام صنم حرف امیر نصفه باقی موند……
به سمت صنم با خوشحالی حرکت کردم..
با شادی گفتم:
-به صنم خانوم شوما کجا اینجا کجا؟؟؟؟چه عجب ما شوما رو دیدم؟؟؟؟اگه به تو بود که می ذاشتی واسه نوروز سال دیگه میومدی ببینمت….
با ذوق پرید بغلم و گفت:
-وای بهار چطوری دختر……..دلم خیلی برات تنگ شده بود بیشعور…به خدا وقت نمی کنم از این داشنگاه یه اون دانشگاه…یه جا باید تدریس کنم یه جا خودم کلاس باید برم…دهنم خودم به معنای واقعی کلمه سرویس شده…
صنم الان واسه دکتری توی رشته ی صنایع کشاورزی می خونه…
استاد دانشگاهم تو همون رشته هست………
حدودا ۲۶ساله شه
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-افرین عزیزم….خب اینا به کنار(نمایشی اخم کردم و گفتم) می تونستی خونه بیای که نفهم؟؟؟
دستش ور به حالت تسلیم بالا اورد و گفت:
-بابا به من چه من از خدامه بیام خونه پیش تو اما هر چی به امیر گاو می گم نمیارتم میگه می ترسم شورت پاچمون رو بگیر….
اخمی کردم رو به امیر گفتم:
-شوهرم سگ کی باشه که بخواد پاچه شما ها رو بگیره……بی خود می کنه…..هر وقت خواستی بیاین پیش من نه شوورم….
رو کردم سمت صنم و گفتم:
-اصلا تو کاری به این امیر نداشته باش به این باشه خیلی کار ها رو نباید انجام بدی……هر وقت دلت خواست خودت بیا خونه…….اصلا یه فکری فردا جمعه ای از صبح پاشین بیاین خونه یکم خوش بگذرونیم خونه منم خیلی کثیفه بیاین یه کمکی کنید و یکم تمیزش کنیم……
امیر قری یه گردنش داد و با عشوه دخترونه ایی گفت:
-ایش بعد عمری می خوایم بریم خونه اش حالا خانوم می خواد از ما کار بکشه حالا که اینطوری من ساعت دو میام که فقط برای ناهار برسم….ایــــــــــــش دختره ور پریده….
و سرش رو کشید اون ور مثلا قهر کرده…..
هم زمان من و صنم قهقه ایی زدیم………..
-وای امیر خدا نکشتت………
به جرئت می تونم بگم که فقط در کنار امیر وصنم می تونم بخندم…اما خیلی وقته که هیچ خنده ایم واقعیی نیست تمامش تظاهر…..
صنمم از روی خوشحالی از پهلو بغلم کرد……
از خودم جداش کردم…
و بلند شدم و گفتم:
-خب امیر پاشو جمع کن برو….منم الان می رم دیگه….هم تو خسته ایی از صبح تا حالا داری کارا رو انجام می دی هم این صنم ورپریده خسته اس پاشین برین…
سری تکون داد و به سمت اتاق خودش رفت تا وسایلش رو بیار….
به سمت صنم رفتم و در اغوشم گرفتمش و گفتم:
-بی شعور فردا صبح زود بیایناا…..منتظرم ……
لبخندی شد و سرش رو تکون داد……
هر دو بعد از کلی دلقک بازی ولودگی خدانگهداری کردن و رفتن…..
به سمت سالن نقشه کشی رفتم و یکم از کار ها رو انجام دادم….
بعد از نیم ساعت یه ساعت وقتی چشمام قشنگ داشت از کاسه می زد بیورن به سمت اتاقم رفتم و وسایلم روبرداشتم……
بعد از سپردن کلید ها به دست نگهبان از شرکت زدم بیرون….
یه ربع بیست دقیقه بعد تو پارکینگ خونه پارک کردم…وسایلم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم…..
سوزش چشمام رو حس می کردم…..حدس می زنم الان باید هر دوتاشون کاسه خون شده باشن…..با بیخیالی شونه ایی بالا انداختم….
نظرم به ماشین جلب شد….
دستی به سقف ماشیبن عزیزم کشیدم….
عاشق این ماشینم….
چون این ماشن سلیقه ی شهاب بود..تنها چیزی که از شهاب برام مونده…..
تنها چیزی که از شهاب…..
از خاطرات خوش خودم و شهاب تنهایی…
خودم و شهاب و باربد….
چقدر با این ماشین کورس می ذاشتم اون دوتا کوری می خوندن….
هی چقدر روزگار خوشی بود…..
کاش هیچوقت زمان نمی گذشت و اون دوران تموم نمی شد….
دوباره برگشتم به گذشته….
اون روز صبح با نوازش شهاب از خواب بیدار شدم….دیشب هم با حرف های عاشقانه شهاب که مثل لالایی زیبایی بود به خواب رفتم……شهاب اما در کمال مردی حد خودش رو می دونست وهرگز پاش رو از گیلیمش دراز تر نکرد……
-خانومیی..بهار خانوم..عزیر دلم نمی خوایی بیدار شی؟؟؟
خمیازه ایی کشیدم و مشت دستم به رو به چشمام کشیدم…..
همون لحظه بود که شهاب من رو کشید تو اغوشش و محکم فشارم داد…..
گفت:
-وایی بهار داری دیوونه ام می کنی…خانوم کوچولو خودم….
با همون چشمای بسته و قیافه چلونده شده و صدایی خواب الود گفتم:
-کوچولو عمته….من کوچولو نیستم….ولم کن چلوندیم
خنده ایی کرد و مستانه گفت:
-خو خدا روشکر ما عمه نداریم راحت باش…..
با لحنی مهربون ادامه داد:
-پاشو خانومی..پاشو برو درست و صورتت رو بشور…پاشو صبحانه هم باید بخوریم زود تا دیر نشده باید بریم جایی…..
سری تکون دادم و با کنجکاوی پرسیدم:
-کجا؟؟؟
لبخندی زد و دستش رو تو موهام کشید و موهای به همریخته ام رو بیشتر به همریخت….
-برو خانوم برو خواب الود برو دست و صورتت رو بشور که کلی کار داریم امروز….
با یه چشم باز و یه چشم بسته به سمت دستشویی اتاقم رفتم و بعد از چند دقیقه انجام کار های همیشگی اومدم بیرون دیدم شهاب اماده نشسته روی تخت و منتظره منه…
پرسیدم:
-مگه تو از کی بیداری که اماده هم شدی؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
-عزیزم یه یک ساعتی هست بیدارم اما از کنار خانومم تکون نخوردم….الان که شوما دستشویی بودی من رفتم حاظر شدم…
-اهان…
لباسام رو مرتب کردم وهر دو با هم از اتاق خارج شدیم……
مامان و بابا و باربد داشتن صبحانه می خوردن……..
ما اروم وارد اشپرخونه شدیم…قبل از اینکه ما سلام و صبح بخیر بگیم باربد زود تر ما رو دید و شروع کرد مثل پیرزنا کل کشید و واسونَکِ شیرازی خوندن…….
با صدای باربد مامان و بابا هم متوجه ما ها شدن…
با لبخند به سمتشون رفتیم و سلام و صبح بخیر گفتیم و با انرژی جوابمون رو دادن…..
من بین شهاب و باربد نشسته بودم…..باربد خودش رو کشید سمت من و خیلی اروم طوری که هم من و هم شهاب بشنویم گفت:
-حالا دیشب خوش گذشت…صدای اهنگ از توی اتاق میومد؟؟
با غضب به باربد نگاه کردم و زیر لب غریدم:
-باربد دستم بهت نرسه….
همون لحظه شکرپاش رو برداشتم که بزنم تو سرش اما اون سریع فرار کرد و از اشپرخونه خارج شد….
از جام بلند شدم وجلو در اشپرخونه داد زدم:
– باربد دستم بهت برسه خودم می کشمت….
با اخم برگشتم تو اشپرخونه و سرجام نشستم….
نگاهی به اطراف انداختم اخه صدایی که نشونه از خوردن صبحانه نمیومد….
هر سه نفرشون داشتن با لبخند نگام می کردن…..
لبخندی زدم و روبه شهاب گفتم:
-بدو بخور بیرم گفتی کار داریم زود باش……
بعد از نیم ساعت حاظر اماده توی ماشین شهاب نشسته بودم و داشتیم به سمتی و کاری که هنوز نمی دونم چیه می رفتیم….
چند دقیقه در سکوت گذشت که طاقت نیاوردم و گفتم:
-شهاب کجا داریم می ریم؟؟؟
یه پاک از جیب اورکتش در اورد و داد دستم….
با تعجب گفتم:
-این کادو بابا نیست؟؟؟دیشب به من داد الان دست تو چی کار می کنه؟؟
-دیشب بعد از اینکه تو رفتی تو اتاق بابا بهم یاداوری کرد که تو اصلا توی پاکت رو نگاه نمی کنی….حالا لطف کن توی پاکت رو نگاه بنداز…
سری تکون دادم و پاکت رو باز کردم…ی
یه چک سفید امضا در وجع…….
با چشمای گشاد به شهاب نگاه کردم:
-چی؟؟؟؟(به کاغد اشاره کردم)این…………
-اره عزیزم…هر ماشینی دلت بخواد می تونی برداری قیمت بزنی و بخری عزیزم…..
از تعجب دهنم باز مونده بود………….دستم رو گذاشتم روی دهنم و متعجب گفتم:
-وای خدای من کادوی بابا این بود…
یکی زدم روی پیشونیم و ادامه دادم:
-وای خدا چرا انقدر من حواس پرتم اگه دیشب نگاه کرده بودم به تشکر حسابی از بابا می کردم…

شهاب با لبخند همون طوری که حواسش به رانندگیش بود دستم رو گرفت و گفت:
-اشکال نداره عزیزم…عمو تو رو می شناسه…می دونه چه حواس پرتی هستی….
با اعتراض اسمش رو صدا کردم….
اون هم با خنده ب*و*س*ه ایی روی دستم زد……..
با هم فرار مشکی رنگی انتخاب کردیم……
این ماشین سلیقه ی شهاب بود………نه سلیقه ی شهاب نه………..عشق شهاب و من توی این ماشین وجود داره……..این ماشین شاهد تمام خنده ها و شوخی ها و عاشقانه های من شهابه….
چقدر با شهاب کورس گذاشتم بیشتر اوقات هم من برنده می شدم….
حتی به حدی هر دو عاشق این ماشین شده بودیم که قرار بود واسه عروسی همین فرار مشکی رو گل بزنیم….
اهی کشید….زمزمه کردم:
-خدا…چرا ازم گرفتیش؟؟؟خدایا اون چرا باید می رفت؟؟می دونم خدا دارم کفر می گم دارم ناشکری می کنم اما خسته شدم…..خدایا دارم به زور این راه ها رو پشت سر میزارم……خدایا زندگی دیگه واقعا برام بی معنی شده…….نمی دونم دارم برای چی تحمل می کنم…..خدایا دیگه نمی کشم…..به خدا نمی کشم..به روح شهاب نمی کشم….
سری تکون دادم و به سمت اسانسور حرکت کردم….
چند ثانیه بعد جلوی در واحدمون از اسانسور پیاده شدم….کلید انداختم و وارد خونه شدم…..
کفشام رو کنار کفش های ارشاویر در اوردم….
به سمت هال قدم برداشتم….
روی مبل رو به روی تلویزیون نشسته بود نه… لم داده بود و داشت فیلم می دید…..
چادرم رو از سرم کشیدم و بی خیال به سمت اتاق قدم برداشتم……کنارش که رسیدم بدون اینکه مکثی در حرکاتم ایجاد کنم سلام کردم…..
به جلوی در اتاق رسیدم بودم که گفت:
-بهار یه سوال ازت دارم…..
تعجب کردم….
نه!!!!!اصلا تعجب چرا؟؟
من ارشاویر رو بهتر از هر کس دیگه ایی می شناسم لحنش اروم نشون می ده عصبانی نیست می خواد زخم زبون بزنه……
هه من که دیگه عادت کردم…….راحت باش اشاویر خان راحت باش……خدای ما هم بزرگه خدای ماهم کریمه……توهم مثل باربد یه روزی متوجه می شین یه روزی……..خدایا اون یه روز کی می رسه؟؟خدا اصلا می رسه؟؟؟
بدون اینکه برگردم سمتش خشک گفتم:
-بله؟
از جاش بلند شد…..از صدای قدماش تشخیص دادم که داهر به سمتم میاد…..دستش رو روی شونه ام قرار داد و من رو به سمت خودش برگردوند………
با چشمانی که لبریز از نفرت گفت:
-چرا چادر سر می کنی؟!؟؟؟
تعجب نکردم…..
از سوالش تعجب نکردم…
می دونستم از این سوال میخواد به چی برسه….
بی ربط و بی پروا زل زدم تو نگاهش و گفتم:
-کاش دلیل این نفرت توی نگاهت رو می فهمیدم….
قهقه ایی هیستیریک زد و با پوزخند و حالتی عصبی گفت:
-جوابم رو بده……..چرا چادر می پوشی؟؟؟
اومد جلو و هولم داد سمت دیوار…….
محکم کمرم به دیوار برخورد کرد اما دردی نداشت.یعنی درد داشت اما درد قلبم بیشتر از این حرفا بود……..
ساعدش رو روی سینه ام قرار داد و گفت:
-چرا چادر می پوشی وقتی کارت رو سخت می کنه…
خونسرد اما کمی گیج توی چشماش زل زدم….
مقصودش جز سوزوندن من نبود اما ربطش چی بود؟!؟!؟!
زیاد اجازه نداد تو گیجی بمونم….
چادرم که توی دستم قرار داشت و بالا اورد و گفت:
-با این چادر کِیسای خوبی رو از دست نمی دی؟؟
چشمام رو بستم….
دلم نمی خواست بشنوم….
دلم نمی خواست چشمایی که از نفرت می لرزه رو ببینم……
چشمایی که باور داره من به ه*ر*ز*ه ام….
باهمون چشمای بسته دستم رو روی مچش گذاشتم و با ارامش از روی سینه ام کنارش زدم…
محکم دستش رو انداختم و از کنارش رد شدم….زمزمه کردم:
-امیدوارم هیچ وقت ضدش برای تو و باربد ثابت نشه هیچ وقت…..
محکم برم گردوند سمت خودش وبا خنده ای عصبی گفت:
-هیچ وقت ثابت نمی شه……وقتی تا این موقع شب بیرون بودی و به ه*ر*زه* بازیات می رسی هیچ وقت ضد حرف های من و باربد ثابت نمی شه……

آخرین ویرایش: ‏۸/۷/۱۶

سری تکون دادم و گفتم:
-دلم میشکنه اما دوست ندارم شرمندگی ور توی چشماتون ببینم…
به سمت اشپرخونه رفت…….
چشمام رو بستم تا به خودم مسلط شم………..
نفس عمیقی کشید و به سمت اتاقم رفتم……لباسم رو عوض کردم و به سمت اشپرخونه رفتم..هنوز توی اشپیز خونه بود….
بدون توجه به ارشاویر که روی اپن نشسته بود یه سوسیس از توی فریزر در اوردم و شروع کردم به خورد کردنش…
توی ماهیتابه ریختمشون تا سرخ بشن…..با نون شروع کردم به خوردن….بعد از اینکه کاملا سیر شدم باقی مونده ها رو توی یخجال قرار دادم و به سمت هال رفتم…..
تمام مدت ارشاویر داشت با گوشیش کار می کرد……اما معلوم بود که داره زیر چشمی من رو میپاد……
بدون اینکه بهش محل بزارم رو به روی تلویزیون نشستم و کانالا رو بالا پایین کردم تا شاید فرجی بشه یه چیزی نظرم رو جلب کنه اما هیچ….کلافه خاموشش کردم و کنترل ور پرت کردم کنارم…..
خستگی از سر و روم میارید اما خواب به چشمام نمیومد….
از جام بلند شدم به سمت اتاشم رفتم…..نقشه هایی که امروز توی شرکت کامل کرده بودیم رو اورده بودم خونه تا چکشون کنم و اگه وقت کردم خودم یه سری از کارا رو انجام بدم…..
شروع کردم به چک کردن…..اشکالاتی داشت اما خیلی زیاد نبود….همین جوری مغشول بودم که یکی از نقشه ها یی که زیر دستم بود و داشتم اماده اش می کردم خیس شد…
با تعجب سرم رو بلند کردم…..اطرافم رو نگاه کردم کسی نبود…پس این اب از کجا اومده…دستی روی صورتم کشیدم…..خیس بود…..
وا؟!!؟!؟!!؟
رفتم جلو ایینه میز ارایشم و صورتم رو نگاه کردم…
وای…از دیدن چشمام ترسیدم….واقعا شده بود کاسه خون….یه خدی قرمز بود که یه ان ترسیدم نکنه خون باشه واقعا…..
به سمت سرویس بهداشتی رفتم…صورتم رو شستم و از اتاقم زدم بیرون…
ارشاویر هنوز نخوابیده بود و داشت فیلم می دید….
به سمت اشپرخونه رفتم….از توی یخجال جعبه قرص ها رو در اوردم…
شروع کردم به گشتن….نبود…نبود که نبود..اون چیزی که می خواستم و درد و قرمزی چشمم رو خوب می کرد نبود….اه
به سمت حال رفتم و تلفن رو برداشتم……شماره خونه امیر اینا رو گرفتم…بعد از چند تا بوق صنم تلفن رو جواب داد:
-هان چته اخر شبی!؟!؟!
رو به روی ارشاویر روی مبل نشستم و سرم رو به پشت مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم…
با چشمای بسته جواب صنم رو دادم:
-خف بابا زنگ زدم به داداشم و ابجی تو رو سنن!!؟!
-اهو کی داداشم و ایجیم کی بره این همه ؟!؟!حالا چه مرگته زنگ زدی و داری وقت من رو می گیری؟!!
کلافه پوفی کردم و گفتم:
-برو گمشو کی کار تو داشت…کار امیر دارم کجاست!؟!؟!خونه اس!؟!؟!
چشما بسته بود اما از صدای مبل متوجه شدم که ارشاویر از جاش بلند شد…
صنم کمی نگران شد اما همچنان همون جوری به شوخیش ادامه داد و گفت:
-اره بابا خبر مرگش خونه اس…سرش درد می کرد قرص کوفت کرد و کیه اش رو گذاشت..چی کارش داری!؟!؟
اه اینم که خوابه….خدایا…شکرت…
خنده ایی الکی کردم و گفتم:
-اهان…خب تو هم برو گمشو که خیلی وقتم رو گرفتی…..
-بمیر بابا…نصف شب مزاحم شده طلب کارم هست پرووو…..برو بکپ
خنده ایی کردم و گفتم:
-برو بچه برو شیطونی نکن..برو بگیر بخواب….شب خوش….
تلفن رو قطع کردم…
خدایا شکرت…نوکرتم..پشت سر هم برام می فرستی….
چشمام رو باز کردم ونگاهی کوتاه به ارشاویر که کنار اوپن ایستاده بود و داشت من رو نگاه می کرد انداختم…
به سمت اتاقم رفتم تا اماده شم برم بخرم بیام…
اگه تا صبح حلش نمی کردم کور می شدم….
حالا نه کور کورا ولی خب یه مشکل داغونی برای چشمام پیش میاد…
به جلو در اتاقم رسید که با خودم گفتم..شاید ارشاویر داشته باشه..برم ازش بپرسم!؟!هر چی باشه دکتره باید داشته باشه از این چیزا نه؟!!؟!بپرسم!!؟!؟نپرسم!!؟!؟
دلم رو زدم به دریا و برگشتم سمتش و صداش زدم…
-ارشاویر….
با صدام توجهش رو از گوشیش به من داد و وقتی چشمام رو دید تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و سرد گفت:
-بله!؟!؟
تردید داشتم بگم اما خب تهش چی با میزنه تو ذوقم و دو سه تا چیز میز بارم می کنه یا اگه هم داشته باشه بهم می داد دیگه…..
-قرص(……….) رو داری؟!!؟
تعجب کرد…
برای اولین بار لحن دوستانه ایی حرف زد انگار حواسش نیست ……..
ناخود اگاه مهربون گفت:
-واسه چی می خوایی؟!!؟!؟!خیلی قویه!!!!!
منم ناراحتیم رو ازش فراموش کردم و راحت حرفم رو زدم..
به چشمام اشاره کردم و کلافه گفتم:
-چشمام رو نمی بینی؟!؟!
گوشیش رو کنار گذاشت و جلو اومد……
از نزدیک چشمام رو نگاه کرد….
همونطوری که چشمام رو نگاه می کرد پرسید:
-دکتر رفتی!!؟!؟!
سری برای تائید تکون دادم و گفتم:
-اره رفتم..
پرسید:
-خب؟!؟واسه چی چشمات اینجوری میشه!؟!؟چه دارویی داد استفاده کنی!؟!
چشمام رو بستم و با دست ماساژش دادم و خسته گفتم:
-واسه کار زیاده….وقتی کم می خوابم و زیاد کار می کنم اینجوری میشه…..دکترم گفت خسته می شه و وقتی به سوزشش توجه نمی کنم اینجوری میشه و ازش اب میاد…همون قرصی رو که گفتم بهم تجویز کرد که مصرف کنم…
با تردید و نگاهی که به شدت مهربون شده و یه چیز دیگه که تشخیصش نمی دادم گفت:
-اما اون قرص که یه سردرد ناجور داره!؟!
سری تکون دادم و گفتم:
-اره می دونم…میشه اگه داری بهم بدی یا برم بخرم….
سری تکون داد و با عجله به اتاقش رفت…
از پشت سر نگاش کردم..
پوزخندی زدم وبا خودم گفتم…کاش همیشه انقدر مهربون می بود….کاش….
چقدر وقتی مهربونه دوست داشتنیه…
اره دوست داشتنی…..خیلی هم دوست داشتنی…
رفتم روی مبل منتظر نشستم تا بیاد…
خیلی خسته بودم…
اما امشبم از اون شبایی که بی خوابی بدی سراقم اومده….
خم شدم..
همون جوری که پاهام اویزون بود سرم رو روی دسته مبل گذاشتم و چشمام رو بستم…
چند دقیه گذشت….
چرا نمیاد….
دوباره از چشمام داشت اب میومد….
همون لحظه بود که صدای قدماش رو روی پارکت ها شنیدم…
چشمام رو باز کردم و از جام بلند شدم…
سرش رو پایین انداخته بود و به سمتم قدم بر می داشت…..
بدون اینکه نگاهی بهم بکنه یا اجازه بده چشماش رو ببینم قرص گذاشت روی میز و عقب گرد کرد و به سمت اتاقش رفت…..
وارد اتاق شد و اخرین لحظه گفت:
-با اب پرتغال بخور سر دردت رو کم می کنه…
در رو بست….
خنده ام گرفته بود…قهقه ایی بلند سر دادم….
وا خدا…….
دقیقا مثل بچه ها می مونیم…
احتمالا متوجه شده بودکه زیادی باهام مهربون برخورد کرده که الان ایجوری رفت…
هی خدایا راضی ام به رضات…
خم شدم قرص رو برداشتم و به سمت اشپزخونه رفتم…..
همون جوری که گفت قرص رو با آب پرتغال خوردم…

آخرین ویرایش: ‏۸/۷/۱۶
به اتاقم برگشتم و بعد از اینکه مسواک زدم خزیدم زیر پتوم و شروع کردم به خوندن ادامه خاطراتم….
همه چی به خوبی پیش می رفت…یه ماهی از نامزدی من وشهاب گذشته بود..
توی هال داشتم با دوستام و چت می کردم که صدایی بابام به گوشم رسید اما ناواضع ولی حس کردم گفت بهار…
از شنیدن اسمم حس فضولیم به شدت تحریک شد…..
از جام بلند شد وبا قدم های اروم به سمت اتاق بابام رفتم…
کم کم صدای واضع تر شد:
-نه شهاب…دیر تر از این نه….داره دیر میشه…..بهار از دروغ متنفره……بهتره هر چه زود تر بهش بگی…….باشه باشه…..البته اگه خودش راضی شد……خطرناک که نیست؟؟؟….خیلی خب…..خیلی خب……من به بهار میکم تا نیم ساعت دیگه حاظر شه تو بیای دنبالش…..خیلی خب…..شهاب فراموش نکن بهارم رو به دست تو میسپارم….خیلی خب…
سریع از اتاق بابا دور شدم و دوباره برگشتم و سرجای اولم نشستم……..
اما با فکری مشغول دوباره مشغول چت بادوستام شم اما این دفعه خدافظی کردم…..
شهاب چه دروغی به من گفته؟؟؟؟چی خطرناک نباشه….؟؟؟
وای خدا………..
دستم رو گذاشتم روی سرم و چشمام رو بستم….
صدای قدم های بابام میومد…
سریع چشما رو بازکردم و به بابام که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم و سعی کردم مثل همیشه بگم:
-بابا جان کاری دارین؟!!؟!
لبخندی زد و کنارم نشست و دستش رو انداخت دور گردنم…
گونه ام رو بوسید و گفت:
-عزیزم دلم…نه دخترم…پاشو برو حاظر شو شهاب بیاد با هم برین دور دور….پاشو بابا…
سریع تکون دادم و جواب ب*و*س*ه اش رو دادم…
از جا بلند شدم و گفتم:
-پس با اجازه قربان!؟!؟!
احترام نظامی گذاشتم….بابا بلند شد که یه پس کله ایی بهم بزنه که سریع از زیر دستش در رفتم….
خدا کنه چیز بدی نباشه اما صدایی از درونم بهم گفت:
-اگه چیز بدی نبود که شهاب ازت مخفی نمی کرد…
کلافه جوابش رو دادم:
-شاید خودش یه فکری منطقی داشته که بهم نگفته.
با پوزخند گفت:
-امیدوارم بهارخانوم امید وارم….
سریع حاظر شدم اصلا حواسم نبود چی می پوشم فقط هر چی دم دستم میومد رو تنم کردم……
سریع رفتم پایین….از در ساختمان تا در حیاط راه زیادی بود….تا برسم دم در شهاب هم اومد….
به سمت در حرکت کردم با فکری به شدت مشغول….
همش فکرای مسخره و مزخرف میومدن و می رفتن….
نکنه شهاب زن داره؟؟؟نه اه اصلا شهاب مگه بدون تو جایی می رفت که زن بگیره…
من و باربد همیشه با شهاب بودم اصلا به غیر از یه ماهی که رفت پیش اون خاله اش دیگه جایی ولش نکردیم……
وای خدا پس چیه….
سعی کردم خودم خودم رو اروم کنم….
ببین بهار اروم باش…افرین دخمر خوب….افرین…نفس عمیق بکش….از این فکر های مازوخیمی هم دیگه نکن…..الان خودش همه چی ور بهم می گه دیگه این فکرای مسخره رو بریز دور…افرین…..به در رسیدم….
در رو باز کردم دیدم شهاب رسیده و کلافه داره کنار ماشینش راه میره…..
هی میره هی میاد هی میره هی میاد….خنده ایی کردم و با خودم گفتم:
-هه مثل لولو میره میاد میره میاد…..
نه مثل اینکه چیزمهمیه…..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی مثل همیشه رفتار کنم….
لبخندی زدم….
در رو پشت سرم بستم و بعد از اینکه چادرم رو روی سرم مرتب کردم به سمت شهاب قدم برداشتم….
-هی عاقاعهه دنبال کسی اومدی؟؟؟
کلافه برکشت سمتم و گفت:
-خانوم…..
تعجب کرد:
-اِ بهار تویی؟؟؟؟کی اومدی؟؟؟
بالبخندی عریض تر گفتم:
-از وقتی داری ماشین رو متر می کین فکر کنم یه ۲۰ باری شد نه؟؟؟
سریع حرف رو عوض کردم:
-خب بابا گفت کارم داری….من در خدمت عزیزم…..
با لبخند سری تکون داد و در ماشین ور برام باز کرد….
با تشکر سوار شدم و در روخودم بستم…
سریع پشت ماشین نشست و به حرکت درش اوردش….
سکوت بدی توی ماشین حکم فرما شده و ازارم می داد….
هم فکر های که بدون اجازه توی مغزم راه می رفتن و هم کلافگی شدید شهاب….
لباش رو به دندون گرفته و بود و پوستش رو می کند…
علاوه بر اون هی پشت سرش رو نگاه می کرد و سرعت رو بیشتر می کرد….
دستش رو دنده بود و می خواست عوضش کنه…..دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم:
-شهاب عزیزم…خودت رو ناراحت نکن..هر اتفاقی افتاده باشه برام مهم نیست….اگه دوست داری سرعتت رو کم کن یهو یه اتفاقی جبران ناپذیری میوفته…
تمام حرفام ور با لبخندی که خب می دونستم شهاب رو اروم می کنه می زدم در حالی که خودم از درون طوفان بودم…..
بیا خیلی خودم حالم خوب بود حالا با کارای این نگرانیم صد برابر شده بود…..
متعجب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-تو خبر داری؟؟؟
لبخند و رو اروم تر کردم و گفتم:
-نه از هیچی خبر ندارم..اما این حالت اشفته تو و بابا نشون می ده اتفاقی افتاده…شهاب این رو فراموش نکن که من بهار…..من عاشقم و….
پرید بین حرفم و کلافه گفت:
-می دونم…تو بهاری….(چنگ زد بین موهاش)چرا؟؟ببخشید بهار..فراموش کرده بودم..فراموش کرده بودم که انقدر منطقی هستی که…….
این دفعه من پریدم بین حرفش:
-عزیزم لدفا سرعتت رو کم کن…
کلافه سرش رو تکون داد و گفت:
-نمی شه بهار..نمی شه دارن تعقیبمون می کنن..باید بپیچونمشون…بکم تحمل کن…..نگران نباش حواسم به همه چی هست اتفاقی نمی یوفته….
و به دنبال این حرف دنده رو عوض کرد…..
لبخندی زدم و سعی کردم ارومش کنم….
سکوت کردم که حواسش پرت نشه….ولی ولقعا دست فرمونش عالیه ها….ایول به شوررم خودم…
بعد از یه ربع سرعت سرسام اوره شهاب بالاخره کم شد اورم اروم سرعتش رو کم کرد و به محل مورد نظر که رسید زن کنار….
همراه با من از ماشین پیاده شد من رو راهنمایی کرد تا جلو تر از خودش برم…..
نگاهی به تابلوی بالا در انداختم کافه(………)در رو برام باز کرد و اول اشاره کرد که من وارد شم…..لبخندی برای تشکر زدم و وارد شدم…..چادرم رو درست گرفتم جلوی صورتم….
شهاب جلو و اومد و دستم رو گرفت…به سمتی رفتم و منم کنارش هم قدم باهاش راه می رفتم….
یکی از گارسون ها جلو اومد و گفت:
-به به اقای اریامنش منور فرمودید کافه مارو بفرماییدد….
شهاب در جواب این چاپلوسی گارسون لبخندی کم جون زد و گفت:
-متشکرم….
رو به من گفت:
-عزیزم کجا بشینیم؟
سری تکون دادم و گفتم:
-هر جا دوست داری برام فرقی نداره…
به سمت طبقه بالا رفتیم و پشت یکی از بهترین میز هاش نشستیم…
سریع گفتم:
-شهاب واقعا نگرانم کردی میشه زود تر همه چی رو بهم بگی؟؟؟اون کی بودن که داشتن تعقیبمون می کردن؟؟
یکم من من کرد اما شروع کرد به حرف زدن:
-چند وقته یه شخصی به اسم اوخم وارد شرکت شده……
سرش رو بالا گرفت و به چشمام نگاه کرد….
دستش رو توی هم گره کرده بود و گذاشته بود روی میز…..
دستم رو بردم جلو و گذاشتم روی دستش یه فشار خفیف دادم و لبخندی که سعی می کرد اروم باشه در حالس که حال خودم حالم داغون بود اما الان باید شهاب رو اورم می کردم اول اون باید حرفش رو بزنه بعد من…..
سرش رو دوباره انداخت پایین…
هــــه چقدر احمق بودم فکر می کردم از اتفاقی که افتاده بهش فشار اومده نمی تونه به من بگه….نگو از شرم چیزی که می خواست به من بگه سرش رو انداخته بود پایین….
ادامه داد:
-شروع کرد به گفتن یه چرت و پرتایی که من حتی تحمل شنیدنشون رو نداشتم چه برسه تو…نذاشتم هیچ رقمه نذاشتم پاش به تو یا نزدیک تو برسه….اما……
دوباره سرش رو بلند کرد و به منی که کم کم داشتم از این حرفای و حالت های نا مفهوم شهاب می ترسیدم نگاهی انداخت…
لبخندی محزون و محو زد که سریع از بین رفت…دوباره سرش رو انداخت پاییت با بی رحمی اماده حرفاش رو گفت:
-گفت…تو….تو دختر واقعی عمو و زنعمو نیستی تو دختر اون اقایی تو دختر اون مردی که خودش رو اوخم معرفی کرد تو دختر عموی من نیستی تو دختر اریامنشا نیستی تو دختر اوخمی….
از حرفایی که پشت سر هم زد و حتی فرصت نفس کشید به خودش نداد سیخ شدم..من نه کمر سیخ شد..عرق سردی روی ستون فقراتم نشست……..
سر رسیدم رو بستم….
بغض کهنه ایی که خیلی وقته توی گلومه اما شکسته نمی شه دو قورت دادم…..
نگاهی به دفترم انداختم…..
اتفاقایی که بعد از فهمیدم این موضوع افتاد رو ننوشتم یعنی اصلا وقت نداشتم بنویسم…سرم گرم شده بود…هه گرم خانواده اوخم….نه سرگرم خانواده اوخم که نه سرگرم اتفاقایی که برای خودم زندگیم داشت میافتاد بود…
اما بعد از چند وقت دوباره یاد این دفتر افتادم و دوباره نوشتم…هـــــــــه..دوباره….
توی خاطراتم گذشته ام فرو رفتم…نیازی به دفتر نداشتم..نیازی به نوشته نداشتم…توی این ده سال و اندی شب و روز این خاطرات رو دوره می کردم….
بعد از اون در حالی که من به شدت حالم خراب بود و داشتم غش می کردم به سمت خونه اوخم رفتیم…..
شهاب گفت که ازمایش های مورد نیاز انجام شده…..همه چی انجام شده…..
حتی مامان و بابا و باربد هم خبر داشتن اما من اخرین نفری بودم که متوجه این موضوع شدم….
خلاصه…چند وقت بعد به اصرار های اقای اوخم من خونه اونا نقل مکان کردم…
اصلا دلم نمی خواد به یاد بیارم چقدر مامان توی اغوشم اشک ریخت…دلم نمی خواد به یاد بیارم که برای اولین بار توی چشمای داداش شیطونم برق اشک رو دیدم…..
بین همه فقط بابا بود که از همه اروم تر بود…..
بابا…با لبخند بدرقه ام کرد و مامان سوگندم رو اروم کرد….به باربد تشر زد که الان باید مثل همیشه خنده شوخی راه بندازی نه که زانو غم بغل بگیری بهار نمی ره که خدایی نکرده دیگه برنگرده..بهار کفتر جلد همین خونه اس..(به من نگاهی انداخت)مگه نه بابا؟؟؟
سری تکون دادم و سعی کردم خندون باشم…با خنده ای گفتم گفتم:
-درسته..شوما…مامان سوگند..بابا جونم….باربد داداشی حتی اگه شوما خانواده واقعی من نباشید من عاشقتونم….برام مهم نیست..شومایه عمر زحمت من رو کشیدین…..شوما بابا شوما مامان سوگند تو داداش باربد توی همیشه من رو خندوندی ……باهم دلقک بازی در اوردیم…اونا حتی اگه از پوست و خونشونم باشم هیچ سهمی از قلب من رو ندارن…تمام قلب من هدیه شده…داده شده و به اسم شوما و باربد زده شده….
مامان دوباره خودش رو توی بغل من پرت کرد و با هق هق گفت:
-مادر فدات شه عزیز دلم…چقدر زود بزرگ شدی دخترم….
به صورت نوازش دستم رو به کمر مامان کشیدم وجلو اشکی که داشت با سر کشی از چشمام میوفتادوگرفتم و با صدایی شاد گفتم:
-وایی سوگند جونی…….دو روز دیگه شور می کردم می رفتم دیگه…فقط یکمی این اتقاق زود افتاد تا شوما عادت کنید….اتافاقی که نیفتاده که…. نه من رو کسی از شوما گرفته نه شوما رو کسی از من پس مامان جان عریز دلم اروم باش عشقم…
شهابم کناری ایستاده بود و سرش رو انداخته بود پایین…
یه ب*و*س*ه محکم روی لپ ها سفیدش کاشتم که صدایی جیغش در اورمد از یه ورم بابا داد زد:
-پدر سوخته برو دیگه تا بیرونت نکردم…زن من رو ب*و*س می کنی….
با خنده از خونه خارج شدم…
بعد از اون به همراه شهاب وارد خونه اوخم شدم و اتاقی که بهم داده بود رو مرتب کردیم….
هیچ بچه ایی نداشتن فقط خودش بود و خانومش…اسمش مژگان بود….رفتار به شدت سردی با من داشت و گفت اصلا علاقه ایی نداره که من مامان صداش بزنم گفت راحت تره اگه مژی جون صداش کنم……
اما خود اوخم علاقه ایی زیادی به من پیدا کرده و رفتاری به شدت دوستانه با من داشت….و اصرار داشت که من بابا صداش بزنم من در کمال ادب و احترام ازش خواستم کمی بهم وقت بده اونم با روی باز قبول کرد….
یه چند وقت گذشته بود منم دیگه کم کم عادت کرده بودم به خونه اوخم به اخلاق های و رفتارهای خود اوخم و مژی….
دیشب با شهاب باربد رفته بودیم دور دور تا اخر شب توی خیابونا حال می کردیم…
بیشترش رو هم من پشت فرمون بودم…..با چند تا پسر کورس گذاشتیم….
من داشتم رانندگیم رو می کردم ولی این باربد هی کرم می ریخت و واسه یه اکیپ پسر که ماشینشون کوپه بود کری می خوند…اخرم شم کورس گذاشتیم…
دلم نمی خواد از خودم تعریف کنم اما دست فرمونم عالیه…
چندتا مدال های جهانی و کشوی و استانی رو دارم..از اخر اومدم اول…جهانی کشوی و استانی…خخخخخخخ..
خلاصه با اینکه دست فرمونه پسره خب بود اما من پیروز شدم….
بعد از اون شهاب و باربد خودشون رو دعوت کردن خونه اوخم…از پس پرووو ان…
تا سه،چهار صبح گفتیم و خندیدیم…..
البته خب معلوم بود این دوتا مارمولک برای من نقشه داشتن……
اخه فردا صبح با شهاب کلاس داشتم…….
اون سرکار واقعا جدی بود وبه هیچ کس رو نمی داد درسته تو کلاس بهم رو نمی داد و اما من پرووتر از این حرفا بودم…
انقدر اذیت می کردم که دق می کرد بد بخت بهوونه ایی نداشت که حرصش رو خالی کنه اخه نمره هام عالی بود و حتی مدیر دانشگاهمون هم خیلی دوستم داشت….
خلاصه این بی شعور ها تا چهار و نیم صبح پلاس بودن….
وقتی بساطشون رو جمع کردن و رفتن منم اتاقم رو مرتب کردم و وسایل فردام رو اماده کردم و نماز و کار های همیشگیم رو بعد از نماز صبح انجام دادم گرفتم خوابیدم……
صبح با صدای اوخم از خواب بیدار شدم…
-بهار بابا بیدار نمی شی ؟؟
با صدای اوخم چشمای خمارم رو به زور باز کردم که چهره اقای اوخم جلوی چشمم ظاهر شد….
خیلی بدش میومد صداش بزنم اقای اوخم ازم خواسته بود که پدر یا بابا صداش کنم…
منم که به شدت از این کار متنفرم بودم…..
پدر و بابای عزیز من فقط شهرام اریامنشه…اما باز حفظ ظاهر پدر جان صدای می کنم…
یه خمیازه باحال کشیدم و رو بهش گفتم:
-سلام پدر جان.صبحتون بخیر.چرا دارم پا می شم مرسی که بیدارم کردین ساعت چنده؟؟
-سلام دختر بابا……صبح تو هم بخیر خوشکلم……ساعت ۷ مگه تو ساعت ۸ کلاس نداری با شهاب کلاس نداری؟؟!!؟!فکر کنم قبلا گفتی اگه دیر برسی راهت نمیده داخل کلاس….پاشو بابا جان….
وبا خنده از اتاق خارج شد.
اوف از دست اینا خو من چی کار کنم شهاب من رو با بقیه یکی می دونه سر کلاس.
راستی اوخم گفت ساعت چنده؟؟!؟!!؟!؟
برگشتم به ساعت نگاه کردم تا چشمم به عقربه های ساعت که روی ۷ بود افتاد مثل جت از جام پریدم خودم رو چپوندم تو دشویی و وقتی کارام بعد از ۱۰ دقیقه تو دشویی تموم شد،رفتم پایین تو اشپز خونه.
مژِی جون که صبح ها نزدیک ساعت ۹ یا ۱۰ از خواب بیداره می شه…..
پس در نتیجه خودم برای خودم چایی ریختم ویه ساندویچ گنده تخم مرغ با سس درستم کردم وخوردم…..
البته این رو اضافه کنم که همین خوردن حدودا یه ۲۰ دقیقه ایی وقت بردا!!!!!
وقتی تخم مرغم رو خوردم با دو خوردم رو به اتاق رسوندم و شروع کردم به پوشیدن لباسم برای دانشگاه……
از اونجایی که چادری ام زیاد دانشگاه سخت نمی گیره پس برام فرقی نداره چه مانتویی بپوشم ومانتو هام قالبا که نه همش کوتاه بود…
یه مانتو ابی نفتی که بلندیش تا روی رونم می رسید رو با یه مغنه کراواتی که نقاب ابی رنگ داره پوشیدم،شلوارم یه مشکی رنگ ساده پوشیدم…..
چون مانتوم اسین سه ربع بود یه ساق دست همرنگ مانتو دستم کردم بعد از برداشتن کفش لژ دارم ودست کردن حلقه ام از خونه زدم بیرون….
وقتی سوار ماشین شدم نگاه به ساعت انداختم یه اه سینه سوز کشید…
اوه اوه اوه سینه سور حالا هر کی ندونه فکر می کنه شکست عشقی خوردم…نه بابا یه پوفی کشیدم….
خلاصه نگاهی به ساعت انداختم….اوه اوه اوه یه ربع به ۸ بود!!!!…..
مطمعنا که نه صد در صد دیر می رسیدم وبا کلی بدبختی باید از شهاب اجازه بگیرم که وارد کلاس شم….
اخه این چه وضعیه ادم نامزدش استاد دانشگاهش باشه بعد باید با کلی بدبختی وارد کلاس شه خیلی از این اخلاق شهاب بدم میاد وقتی ام بهش می گم که من با بقیه دانشجو هات فرق دارم…
خیلی حق به جانب گفت:
-بله درسته تو با بقیه برای من فرق داری اما تو دانشگاه و محیطش نه!!!….من استادم و تو دانشجو پس با بقیه هیچ فرقی نداری اگه سر کلاس های من که یه استاد به شدت سخت گیرم دیر برسی یا اصلا نباید سر کلاس بیایی یا کلی بد بختی شاید رات بدم اصلا خو مگه مشکل داری که دیر بیایی.؟؟؟
منم دیگه بحث رو ادامه نمی دادم……..
کلا این یکی از اخلاق هامه که وقتی یه موضوعیی باعث ناراختیم میشه روبه سرعت فراموش می کنم…
خو مثلا باهاش بحث کنم که چی بشه..فقط یکی از بهترین لحظاتی ور که می تونیم کنار هم خوش باشیم رو به هم می زنم…همچین مسئله مهمی هم نیست که خودم و خودش رو ناراحت کنم..رام نمی ده که نمی ده به درک….بعد حالش ور می گیرم….این مهمه..خخخخخخخ
خلاصه با بالا ترین سرعتی که از ماشین عزیزم سراغ داشتم به سمت دانشگاه روندم….
خدا به دادم برسه فکر کنم یه ۱ میلیونی جریمه شده باشم ولی مهم نی الان مهم کلاس شهاب بود که وارد شدنم با کرامول کاتبینه……
ولاابه خدا…….
اه از دست این شهاب……..دلم می خواد خفش کنم…….ایــــــــــــــــش…………
وای خدا فدات شم….رسیدم البته با ۵ دقیقه تا خیر…اوف حالا چطوری برم داخل..اه از دست این شهاب…..
همش هم تقصیر خودش و باربده که دیشب برای من بدبخت نقشه کشیدن….
به سرعت ماشین رو پارک کردم……….
حالا از اون بدتر من خودم رو چه طوری برسونم به طبقه ششم…….
وای دود از سرم بلند شد….فکرکنم خودش یه ۵ دقیقه ایی طول بکشه…….بالاخره تصمیم کبرا نه نه تصمیم بهار رو گرفتم.
پایین چادر عربی سنگینم رو جمع کردم……..کیفمو رو شونه ام محکم کردم با زیاد ترین سرعت ممکن دویدم از پله ها بالا…..
بلاخره با کلی جون کندن خودم رو به طبقه ششم رسوندم……..
یه لحظه هم مکث نکردم به سمت کلاسمون دویدم حتی برای در زدن هم مکث نکردم و در رو بازکردم.
با باز شدن در سر حدودا یه ۴۰ ،۵۰ نفری به سمتم برگشت….
سریع صاف ایستادم چادرم رو درست کردم و به سمت شهاب که دستش روی تخته وایت برد خشک شده بود و دهنشم یه نمه باز مونده بود فکرکنم از پرویی من کف کرده بود اخه اصلا به روی خودم نیاوردم که بدون در زدن وارد کلاسش شدم،نگاه کردم.
یه لبخندگشاد زدم به حدی که کل ۳۲تا دندونام معلوم شد…
برای اینکه شهاب بیشتر از این ضایع بازی در نیاره دستم رو بردم سمت چونه ام و به حالتی که انگار دارم می گم فکت رو جمع کن به فکم فشار وارد کردم.
اونم انگار با این کارم من تازه به خودش اومده باشه سریع فکش رو جمع کرد وگفت:
-خانوم اوخم شما چرا همیشه باید دیر بیاید؟
چون با فامیلی اوخم صدام کرد اخمام رو کشیدم توهم اما با شیطنتی که فقط خودش معنیش رو می فهمید گفتم:
-جناب اریامنش استاد محترم…شما الان نباید یقه ی من رو(با انگشت اشاره به خودم اشاره کردم) بگیرین باید برین به اون نامزد بی فکرم (خسلس غیر نا محسوس به خودش اشاره کردم اما برای اینکه کسی متوجه نشه به سمت دیگه ای اشاره کردم)و اون داداش داغون تر از اون بگین چرا من رو تا ساعت ۴صبح(با دست عدد چهار رو نشون دادم) بیدار نگه داشتن وقتی می دونستن شما که انقدر رو ساعت ورود و خروج دانشجو هاتون حساسین.
بدبخت کپ کرد از این پرویی من.
یکم خودش رو جمع و جور کردو با چشم هایی که داشت قهقه می زد ولی صورتی که هر کی نمیشناختش از ترس سنگ کپ می کرد نگام کرد…..
منم مثلا حالت ترسیده به خودم گرفتم جوری که فقط خودم وخودش بشنویم گفتم:
-وای وای وای ترسیدم چرا اینجوری می کنی قیافت رو.حیف این قیافه زشتت نیست زشت ترش می کنی با این کارات.اخه من چه گناهی کردم هم باید نامزدم باشی هم استاد بد اخلاقققم.در ضمن شهاب خان فقط یه بار فقط دوست دارم یه بار دیگه به من بگو اوخم خودت می دونی چی میشه دیگه……
و با حالت تهدید نگاش کردم…
خودش حساب کار دستش اومد…
و بلند گفتم:
-راستی استاد دوباره من رو اشتباه خطاب کردین من اریا منشم نه اوخم.متوجه شدین؟؟
با دست به کلاس اشاره کردم و گفتم :
-حالا استاد محترم اجازه می فرماین دخول کنم با خروج کنم؟؟؟
با حالت بامزه ایی این دو تا کلمه رو گفتم که کلاس رفت هوا وخودش هم یه لبخند محوی زد اما جدیت چهره اش رو حفظ کرد..
انگشت اشارش رو اورد جلو صورتم به حالت تهدید گرفت و گفت:
-خانوم اوخ..یعنی خانوم اریا منش دارم برای بار اخر بهتون اخطار می کنم یه بار دیگه فقط یه بار دیگه سر کلاس های من دیر رسیدین دیگه واقعا راتون نمیردم…..حالاهم دخول… یعنی بفرمایین داخل کلاس.
خخخخخخ.
از اینکه از کلمه من استفاده کرده بود حسابی خنده ام گرفته بود و داشتم ریز ریز می خندیدم در حال که به سمت صندلی خالی کلاس که بین ۳ تا پسر بود می رفتم گفتم:
-اون دیگه به من مربوط نیست اقای اریامنش مقصر نامزد محترمس با خودش صحبت کنید تازه بهش بگین باید جریمه های امروزمن روکه فکر می کنم بالا یک و خورده ایی شده باشه روهم باید بپردازه.
و با یه لبخند صندلیم رو حل دادم جلو کلاس وتو ردیف اول نشستم و یه لبخند شهاب کشم به شهاب زدم.
ادم سر کلاس های شهاب جون می ده…
نه نه دق می کنه از پس که یه ریز درس می ده جزوه هم که یه وقت خودشون رو به زحمت نمی دارن که بدن که ما دانشجو های بدبخت باید بنویسیم.
یعنیا به حدی رسیده که دیگه واقعا حالم داشت از صدای شهاب به هم می خورد از پس که درس داد………..
خووو بابا، لا مصب به این دست صاحب مرده ما رحم نمی کنی به اون حنجره جذاب خودت که اون صدای نازت ازش خارج می شه رحم کن……..
بدبختانه اجازه استفاده از گوشی رو هم نمی داد که حدقا صداش رو ضیط کنیم و از جزوه هایی که مینویسه عکس بگیریم….
ایششش……
خود کارو با ضرب پرت کردم رو کلاسورم…….
دیگه واقعا دستام داشتن قلم می شدن زوق زوق میکردن…..
البته فقط من نه کل بچه های کلاس داشتن جون می دادن………
یه بشکن زدم……….ایول…………یه فکری به ذهنم رسید البته خیلی هم جدید نبود به ساعتم نگاه کردم یه یه ربعی تا پایان کلاس مونده بود.
منتظر یه مکث از طرف شهاب بودم تا کارم رو شروع کنم تا بین توضیحاش مکث کرد صدام رو همراه با دستم بردم بالا و گفتم:
-ببخشید استاد؟؟
سرش رو برگردوند سمت و گفت
-بله خانوم اریا منش؟
لبخندی بسی ملوس زدم و گفتم:
-استاد می تونم یه سوال بپرسم؟
-بفرمایین؟
-استاد می شه درباره نحوه ازمون های تون و امتحانات ترم و میان ترم یه توضیح کوتاه بدین؟
سری تکون داد و گفت:
-بله.البته……اوووووووووم……خب…………..
و شروع کرد به توضیح دادن………….
خخخخخخخ………….
دوباره گول خورد حالا تا یه ربع که تا پایان کلاس مونده فقط درباره امتحان ها حرف می زنه.
اخییی بچه ام اصلا حواسش نی سرکارش گذاشتم……خخخخخخخخ
خوبه!!!..!!
بفرما اقا شهاب اینم تلافی اینکه نمی خواستی سرکلاس رام بدی.خخخخخخ
وقتی حرفاش تموم شد دقیقا چند ثانیه مونده بود به پایان کلاس:
-خب برسیم به ادامه درس.کجا بودیم؟؟؟اهان داشتم می گفتم که….
بین حرفش پریدم وگفتم:
-متاسفم استاد ساعت کلاس شما تموم شد خسته نباشین .
برگشتم سمت بچه ها با صدا بلند گفتم:همه خسته نباشین .
اونا هم یک صدا جوابم رو دادن.
بعضی از بامزه های کلاسم یه دمت گردم و ایول از این چیزا برام فرستادن…..
ریز ریز می خندیدم…..
نگاهی به ساعت انداختم…..نه دیگه دیر وقت بود…باید می خوابیم….یه ارامبخش قوی بدون اب و خوردم و سعی کردم بخوابم……..
اه..باز صبح شد..دوباره یه روز مسخره دیگه….با بدنی کوفته از روی تخت پایین امدم…به سمت تقویم رفتم و نگاهی به تاریخ و روز انداختم…
لبخندی از به یاد اوری اینکه صنم و امیر قرار بیان پیشم رو لبم نقش بست..
جمعه بود…نگرانی از بابت ارشاویر نداشتم چون اون روزهای جمعه از صبح با دوستاش میره گشت و گذار تا تا اخر شب……
شونه ایی بالا انداختم و با خودم گفتم:
-یه روزم من شاد باشم به کی بر می خورده….
خودم جواب خودم رو دادم:
-به همه دنیا بهار خانوم همه دنیا ناراحتن از شادی تو…
با خمیازه ایی بلند بالا به این جدال درونی ام پایان دادم….
بعد از شستن دست و صورتم انجام عادت های روزانه ام و خوندن نماز صبح ام به سمت کمد لباسام رفتم ودنبال یه لباس خب گشتم که جلوی امیر نیازی به چادر نداشته باشم……..
یکی توی ذهنم گفت:
-نکه تاحالا امیر تو رو بدون چادر ندید؟؟؟
با عجرجوابش رو دادم:
-هیچ کدوم از این اتفاق های به خواست من نیوفتاد در صورتی که تمامش من مقصر بودم تمامش…من مقصر بودم..من…
به تونیک و شلوار و شال به همراه یه کلاه بازیگری خوش رنگ که به لباسام میومد در ارودم و تنم کردم….
بعد از اینکه از درست بودن و مرتب وبدن لباسام خیالم جمع شد به سمت در اتاق رفتم و از اتاق خارج شدم…
احتمالا باید ارشاویر رفته باشه…
صنم و امیر که حالا حالا ها نمیان…خیلی خیلی زود بخوان بیان یک ساعت دیگه اس…
هنوز خیلی وقت دارم….
به اشپرخونه رفتم…
اب جوش گذاشتم تا چایی دم کنم…سفره صبحانه رو چیدم….
شروع کردم به اماده کردن بعضی از وسایل ناهار…..
مثلا میوه و وسایلی که واسه سالا می خواستم رو شستم و اینا….
دوباره پرواز کردم سمت گذشته….
بعد از اینکه بچه ها بیرون رفتم با خنده یا شمت شهاب رفتم که داشت وسایل رو جمع میکرد اما همچنان جدیتش رو حفظ کرده بود….
خیلی پر جذبه داشت وسایل رو داخل کیفش می ذاشت ولی قشنگ ضایع بود از اینکه دوباره به دست من سرکار رفته بود ناراحت بود……..
خخخخخخخخخخخخخخخ…….
روحمان شاد شد………..
خخخخخخخخخخخ………
حقته اق شهاب…..
حال من رو جلو بچه ها می گیری حالا بکش….عجقم…..عـــــــق
از لحن عجقم خودم عقم گرفت…
پیف پیف پیف پیف پیف چطوری بعضی دخترا از این کلمه همش استفاده می کنن….
یکم خودم رو با جمع کردن وسایلم سر گرم کردم تا بچه ها از کلاس خارج بشن من بتونم با شهاب صحبت کنم.
تا اخربن نفر از کلاس بیرون رفت دستام رو به هم زدم با لحن شادی روبه شهاب که داشت زیر زیرگی نگام می کرد گفتم:
-خخخخخ حالت جا اومد شهاب خان تا تو باشی دیگه به من نگی(ادای خودش رو در اوردم)فقط یه بار دیگه فقط یه بار دیگه سر کلاس من دیر کنید…………
بعدم برگشتم به لحت عادی خودم و گفتم:
-برو بابا……خوبه حالا همشم تقصیر تو و اون بردیا بی شعوربود که من تا چهار و نیم بیدار بودم…..حالا واسه من تیریپ برداشته………ایشششششششششششش.ولی نبودی ببینی قیافت خیلی باحال بود یعنی ته خنده بود وقتی گفتم کلاست تموم شده ……………تو واقعا نمی فهمی من می خوام گولت بزنم هی سوال های الکی ازت می پرسم؟؟؟؟
و نگام که دوباره به شهاب اوفتاد متوجه شدم که دوباره از پر حرفی من متعجبه……
خووووو حالا انگار بار اولشه که من اینقدر جلوش حرف زدم.
-اق شهاب پشه نره توش.می خوایی جارو و خاک انداز بیارم برات لازم میشه ها.
دهنش رو جمع کرد وگفت:
-تو چه جوری می تونی انقدر حرف بزنی؟؟؟؟؟فکت درد نمی گیره؟؟؟بابا دو روز دیگه اس منی گیری حال بیا و جمش کن….
برگشتم سمتش از اون نگاه های مخصوص خودم بهش انداختم(یه ابرو بالا چشام نازک و حالت جدی داره)واقعا همه از این حالتم حساب می برن ولی تا چند ثانیه نمی تونم بیشتر جدی بمونم سریع از اون حالت در میام.
خنده ایی کردم و گفتم:
-خب بی خی خی این حرفا حال کردی چه جوری حالت رو گرفتم؟
با یه نگاه عصبی گفت:
-بله کاملا حال کردم.
خنده ایی از این حرص خوردن و عصبی شدنش کردم بعد نکته ایی به ذهنم رسید سریع بیانش کردم:
-شهاب تو یه بار دیگه اسم من رو به نام اوخم صدا بزن ببین من با تو چی کار می کنم.اخه چرا اوخم؟؟!!؟!؟!من از این فامیلی بدم میاد.چرا انقدر اصرار داری که شناسنامه با اسم جدید بگیرم هان؟؟؟!؟!!؟نه جواب من رو بده دیگه!!!
کلافه پنچون توی موهای خوش حالتش کشید و گفت:
-بهارم عزیز دلم تو باید قبول کنی دیگه عمو و زنعمو مامان بابای تو نیستن خانوم واقای اوخم مامان بابای توان.
بد تر از اون کلافه گفتم:
– نه نیستن…چرا نمی فهمی؟!!؟!اصلا برام مهم نیست کی پدر مادر واقعیه منه مهم کسانی که یه عمر من رو بزرگ کردنه یه عمربرام زحمت کشیدنه…….اونا به گردن من حق دارن..بفهم عزیزمن..
لبخندی مهربون زد و سعی در اروم کردن من گفت:
-قبول دارم عزیزم.ولی مامان و بابات رو هم درک کن اونا تازه تو رو پیدا کردن دوس دارن تو رو کنارشون داشته باشن…
اما من با لحنی نا اروم جوابش رو دادم و گفتم:
-فقط اقای اوخم من رو می خواد که اونم فکر کنم از روی عشقی که به دختر داره وگرنه مژی که فکر نمی کنم زیاد با وجود من موافق باشه.
با لحنی دلجویانه ایی گفت:
-عزیزدلم تو الان ۲۴سالته تا چند وقت دیگه مدرک دکتری رو میگیری… چیزی که هیچ کسی نمی تونه تو این سن اون رو بگیره بعد داری اینجوری ذهن کوچیکت رو مشغول می کنی واطرافیانت که انقدر براشون مهمی رو ناراحت می کنی؟؟!!!؟!؟!اونم برای این دلیل ها و اتفاقات بی ارزش رو غیر اهمیت خانومم فقط داری اعصاب خودت رو ناراحت و متشنج می کنی…اروم باش خانومی…
غم زده گفتم:
-نمی خوام ناراحتت کنم شهاب اما درک کن نمی تونم بپذیرم که تمام این۲۴ سال به افراد دیگه ایی گفتم مامان بابا پیش پسری خوابیدم که فکر می کردم برادرمه ولی نبوده شهاب بفهمم حالم خوب نیست چرا درکم نمی کنین ؟چرا من رو نمی فهمی!!؟!؟!…
اومد جلو من در اغوشش کشید………
بغض داشتم خیلی هم زیاد بغض داشتم به حدی ک چونم لرزید….
ولی دوس نداشتم گریه کنم خیلی وقت بود گریه نکرده بود خیلی وقته……
حتی قرمز شدن وحشتناک چشمام رو هم حس می کردم….ولی اصلا یادم نیست اخرین بار کی بود که گریه کردم……
یادم نیست………………
نمی دونم……………
گچ شدم…گنگ شدم….
نه اصلا کل دردام و ناراحتی هام وبی تابی هام رو فراموش کردم….
اره دقیقا از وقتی که به اغوش گرم و امن و ارامش بخش شهاب پناه بردم…..
سرم رو به سینش تکیه دادم و اجازه دادم تا ضربان قلبش به قلبم و مغزم ارامش بده…….
اجازه دادم تا تسکینی برای از بین بردن این بغض چند ساله باشه و شد……
وتونست و موفق شد من رو از بی تابی هام نجات داد اون ارامش اغوشش……..
جونم در می رفت باری این اغوش امن و استوارهمسر نیرومندم…..
خودم رو از اغوشش کشیدم بیرون گفتم:
-بی خی خی اینارو ولش کن به من و تو باشه می خوایم تا کلاس بعدی تو بغل هم باشیم بیا بریم الان دانشجو های کلاس های دیگه میان داخل.
یکمی نگام کرد……
اما منم پرو پرو زل زدم تو نگاه تیله ایشش که از هر مسکنی برام ارامش بخش تر و شیرین تر بود.
اتصال بین نگاه همون رو قطع کرد…..
با خنده دستی توی موهاش کشید و گفت:
– من واقعا نمی تونم بفهمم تو چه جوری انقدر سریع می تونی خودت رو بی خیال نشون بدی؟
دستش رو به حالت مشت گرفت جلو دهنش و گفت:
-ا ا ا حالا انگار نه انگار تا چند ثانیه پیش می خواس گریه کنه ها.
بی خیال شونه ایی بالا انداختم و اروم خندیدم و با خوش رویی گفتم:
-برو بابا دلت خوشه ها واس چی گریه کنم وضعیتم اینه کاریش نمی تونم بکنم به غیر اینکه بزارم زمان هر سازی که دوس داره بزنه منم باهاش برقصم.حالا ماشین داری یا برسونمت؟
شونه ایی بالا انداخت و بدون توجه به اینکه انقدر داغون بحث رو عوض کردم گفت:
-نه ندارم.
سری تکون دادم و گفتم:
-باشه بیا بریم.می رسونمت….
باهم از کلاس خارج شدیم که چندتا از این میمون درختی ها اومدن و خودشون رو چسبوندن به شهاب…………….
خودم حس می کردم داشت از نگام اتیش می بارید………..
دلم می خواست تک تکشون رو تیکه تیکه کنم و با همین دستام چشاشون رو از کاسه درارم………
داشتم حرص می خوردم ونگام رو بین دخترا و شهاب در حرکت بود که شهاب بهم یه لبخند زد که دخترا فکر کردن شهاب به اونا لبخند زده وبیشتر خودشونن رو به شهاب چسبوندن اما چیزی جز نگاه پر از جذبه شهاب نسیبشون نشد.
جوری که شهاب متوجه شه لب زدم که سر خیابون منتظرتم و رفتم به سمت راه پله ها که یکی از پسر های خرخون کلاسمون صدام کرد:
-خانوم اوخم.خانوم اوخم
با یه اخم غلیظ برگشتم سمتش و یه چشم غرنه توپ بهش رفتم که بدبخت گرخید(همون ترسید خودمون) اما حقشه مگه نمیدید که من چقدربا شهاب بحث می کنم که من اریامنشم نه اوخم.
با همون اخم و چشم غرنه غلیظ بدون اینکه جوابش رو بده به راهم ادامه دادم.
که دو باره صدام کرد:
-خانوم اوخم ایی بابا،بابا بهار خانوم؟؟؟؟
با همون اخمم که به خاطر صدا زدن دوباره اوخم و اسم کوچیکم خیلی بدتر شده بود برگشتم سمتش و با صدای بسیار جدی ومحکم گفتم:
-اولا اقای نسبتا محترم اسم یه خانوم رو تو مکان عمومی بلند صدا نمی زنن…..دوما من خانوم اوخم نیستم اسم وفامیلی من بهار اریامنش،نه اوخم وخیلی هم بدم میاد که به این اسم صدا بشم متوجه ایین اقای رضایییی؟
متوجه ایین اقای رضایی به حدی محکم و بلند گفتم که بدبخت دو قدم ازم دور شد اما سریع موضعش رو حفظ کرد وبرگشت سر جای اولش و گفت:
-من واقعا به خاطرصدا زدن اسم کوچیکتون معذرت می خوام اما مگه فامیلی شما اوخم نیست؟
خون خونم رو می خورد همش تقصیر این شهاب ور پریدست اگه اوخم صدام نمی زد الان کسی برام دم در نیاورده بود که فامیلیت اوخم نه اریامنش.
عصبانی غریدم:
-فکر نمی کنم کنم اینکه فامیلی من چی هس به شما ارتباطی داشته باشه اقای محترم…….در ضمن من روقبل از این اتفاقای اخیر همه اریامنش صدا می زندن پس دلیل نداره که الان اوخم صدا زده شم.(سعی کردم به خودم مسلط شم اروم پرسیدم)حالا امری داشتین؟من به شدت سرم شلوغه ووقتمم کم!!
سرش رو تکون داد و سریع گفت:
-می خواستم بهتون یه درخواست بدم.
ابرو هام بالا پرید اما خودم رو نباختم و همون طوری جدی گفتم:
-امرتون رو سریع تر بفرمایین من به شدت عجله دارم اقای رضایی.
کلافه و اروم گفت:
-ببینین خانوم اریامنش خیلی رک وراست می رم سر حرف اصلیم.با من ازدواج می کنید؟
یه ان هنگ کردم از این همه پروییششش……..
سریع خودم رو جمع و جور کردم وموضع خودم رو حفظ کردم.وبا حالت تمسخر امیز گفتم:
-ههه.خب می گفتین؟
سری تکون داد و حق به جانب گفت:
-بله داشتم می گفتم من تو این چند……….
حرفش روبا تندی قطع کردم وبالحن به شدت تندی گفتم:
-اقای محترم شما این حلقه ایی که تودسته من هست رو نمی بینین؟؟؟؟؟؟
دست راستم رو اوردم بالا و به تندی اضافه کردم:
-این نشون می ده که من نامزد دارم یا نه به قول شما امروزی ها خودم واس کسی می بینم وکسی که شعورش برسه نباید همچین جسارتی به یه همچنین دختری بکنه اقای محترم….
نفسم عمیقی برای اروم کردن خودم کشیدم……
شرمنده گفت:
-اوه فکر کردم برای رد کردن مزاحما این رو می ندازین.
سریع گفتم:
-اره چقدرم رد کرد(به خودش اشاره کردم).در هر صورت.میشه رد………
با صدای شهاب حرفم قطع شد:
-چیزی شده خانوم اریامنش؟
-خیر استاد.داشتم می رفتم شما چی دانشجوها کارشون باهاتون تموم شد؟؟
مسخره گفت:
-اره سرم رو خوردن از پس سوال کردن……
اصلا به حضور رضایی اهمیت نمی دادیم.
حق به جانب رو به شهاب گفتم:
-بله کاملا مشخص بود که شما هم چقدر ناراحت بودین.من دیگه برم با اجازه.
برگشتم سمت رضایی اروم و شمرده شمرده گفتم:
-لطف کنید دیگه این بحث رو وسط نکشین من تا چند وقت دیگه ازدواج می کنم.وقتتون بخیر.
وبدون توجه به شهاب اخمووو و رضایی بهت زده راهم رو کشیدم و رفتم.
با هزار بد بختی خودم رو رسوندم یه پارکینگ دانشگاه.
وایی از نفس افتادم اخه چرا انقدر پله خود میمردین یه اسانسور می ذاشتین برای این دانشجوهای بد بخت…………
ایش……………
نه جزوه می دن نه اسانسور دارن.خاک تو سرتون خاک………
همین جوری داشتم کارام رو می کردم و فکر می کردم که نگام به ساعت افتاد…..
اوه اوه اوه ۱۰ شد!؟!؟!!کی ؟!!؟!؟!وای چه زود گذشت!؟!؟!
چرا صنم و امیر نیومدن پس؟؟؟
به سمت تلفن رفتم و برداشتمش……
شماره صنم رو گرفتم و در حالی که منتظر بودم وصل شه به سمت اشپر خونه حرکت کردم…..
بعد از چنتا بوق جواب داد:
-هان!!!چته بهار؟؟؟
با لبخند گفتم:
-به سلام صنم خانوم حال شوما؟؟خواب بودی؟؟مرگ هان مگه من نگفتم صبح زود خونه من باشین؟؟پس چرا نیومدین؟؟
تمام این حرف ها رو پشت سر هم زدم بدون اینکه نفس بکشم…..
بعد از پایان حرفام یه نفس عمیق کشیدم و که صنم با خنده گت:
-خب بابا چته؟؟یواش تر…چه خبرته؟؟؟نفش بکش نمیری…ب..
پریدم بین حرفاش:
-بابا به تو باشه تا یه ساعت دیگه فقط به من میگی نفس بکش نمی ری مردی بابا……بی خیال صنم بنال بینم کدوم گوری هستین شوما دوتا خل و چل؟؟؟
صنم با خنده گفت:
-بابا ما تو پارکینگیم…نه یعنی هنوز توی پاکینگ نیستیم به این نگهبانتون بزنگ بگو در ببازد برامون…..
خنده ایی اروم کردم و گفتم:
-خیلی خب تو بیا بالا تا امیرماشین رو میار تو پارکنیگ…
بدون توجه به صنم که ان ور می خواست حرف بزنه تلفنی رو قطع کردم ……….
سریع شماره نگهبانی ور گرفتم و اطلاع دادم که صنم و امیر مهمان های منن….
میز صبحانه چیده شده نگاه کردم…فکری به ذهنم رسید:
-اگه صبحونه خورده باشن چی؟؟
اما با لبخندی پسش زدم چون امیر و صنم رو بهتر از خودم می شناختم…
اونا انقدر شکموو بودن که حتی اگه صبحونه هم خورده باشن بازم با من می خوردن…
خنده ایی کردم وبه سمت در رفتم…
بازش کردم و منتظر امیر و صنم موندم.بعد از چند ثانیه در اسانسور باز شد:
-اه….به من چه؟
-خو دختر حسابی من الان ابنبات پاستیلی از کجا بیارم برای تو؟
-به من ربطی نداره…(نگاش به من افتاد)سلام بهار…(ادامه داد به کل خودشون)اصلا اگه برام نخری همین الان نمیذارم وارد خونه شی….
کلافه اما با خنده گفتم:
-صنم؟؟؟چند سالته؟!!؟۲۴ سال؟!!؟نه بابا فکر کنم ۵٫٫٫(سری از روی افسوس تکون دادم)..بابا دختر بیا تو الان همسایه ها می ریزن تو راه پله…..بدبخت رو خلش کردی(به امیر اشاره کردم)بیا بابا من خونه دارم بی خیال این شو(از کنار در زدمش کنار)برو کنار امیر بیاد داخل.. برو کنار….
از خوشحالی مثل بچه ها دستاش رو به هم کوبید و بالا پایین پرید و یه اخ جونم گفت..
امیر با لبخند به صنم نگاه می کرد………
عشق رو می شد توی تک تک رفتار هاش دید واقعا عاشق بود..عاشق واقعی…
با همون لبخند به من نگاه کرد و گفت:
-این ۲۴ساله شه اما مثل یه دختر بچه ی ۵ ساله اس….راستی سلام.خوبی؟؟صبح بخیر….
سری تکون دادم و با خنده گفتم:
-سلام.ممنون.صبح تو هم بخیر.
از جلوی در رفتم کنار…
دیدم دوباره دارن سر یه موضوع دیگه بحث می کنن که دیگه واقعا کلافه شدم….
با اخم گفتم:
-ساکت شین دیگه….اگه بحثتون تموم شده بیاین تو که دارم از گشنگی می میرم…….دیشبم شام درست و حسابی نخوردم…
هر دو سری تکون دادن و وارد شدن…
اتاق خودم رو نشونشون دادم و گفتم:
-اگه میخوایین لباس عوض کنید برین تو اتاق من..راحتم باشین(زیر لب)الببته می دونم شوما با کسی تعارف ندارین….
اون دوتا هم دوباره سری تکون دادن و به سمت اتاق من رفتن….
ابروم بالا پرید…
وا؟؟؟اینا چرا انقدر ساکت شدن…
شونه ایی بالا انداختم و به سمت اشپر خونه راه افتادم…
چایی ریختم و منتظر نشستم تا بیاین..بعد از چند دقیقه دوباره هر دو ساکت وارد اشپرخونه شدن…وا؟؟؟واقعا اینا چشونه؟؟
دوباره شونه ایی بالا انداختم من که می دونستم امرا اگه بتونن چند دقیقه بیشتر ساکت بمونن قول می دم…
با هم شروع کردیم به خوردن..
اون دوتا هم باز ساکت در حال خرودن بود…دو سه بار حس کردم می خوان حرف بزنن اما دهنوز رو بین راه می بندن…
کلافه پوفی کردم و گفتم:
-اه چه مرگتونه..بنالین دیگه هی دهن باز می کنن می بندن….
هر دو هم زمان نفس عمیقی کشیدن….
شروع کردن به حرف زدن…
مثل تراکتور هر دو هم زمان حرف می زدن حتی متوجه نمی شدم چی می گین….
با چشمای گشاد نگاشون می کردم که هر دو هم زمان نگاهی به من نگاهی به هم دیگعه نگاهی به میز انداختن و از خنده روی میز پهن شدن…….
من هنوز توی همون موضع باقی موندم اما با این تفاوت که این دفعه داشتم با لبخند نگاشون می کردم…
خیلی به هم می یومدن خیلی…………..
زوج واقعا خووبی می شدن هر دو ل و چل یه پت و مت واقعی تشکلی می دادن اما خب حیف که صنم عاش کس دیگه اسس امیر حاظر جونش ور برای صنم بده اما….
یعد از اینکه صبحونه رو خوردیم من اونا رو فرستادم تو حال و گفتم:
-خب خب نیومدین اینجا بخورین و بگین بخندین همین جوری که می بینین گند و کصافت داره از خونه بالا میره زود استیناتون رو بالا بزنین این جاها رو مرتب و تمیز کنین تا من یه غذا خوشمزه براتون اماده کنم..موافقین…
هر دو هم زمان سری تکون داد و پست سرم تکرار کردن:
-موافق موافق….
بعد به هم نگاه کردن…رو به روی هم قرار گرفتم مشت های دست راستشون ور به هم کوبیدن…
به سمت اتاق من رفتن……
سرم رو بلند کردم و رو به اسمون گفتم:
-خدایا هیچ وقت این دوتا رو از من نگیر…تنها دلخوشیم این دوتان…
لبخندی زدم و شروع کردم به مرتب کردن اشپرخونه…
بعد از چند دقیقه برگشتن توی اشپر خونه……….
پشتم بهشون بود و داشتم ظرفای صبحونه رو می شستم که صنم صدام کرد:
-بهار…یه لحظه!!!!
برگشتنم همانا و چشمم به این دوتا افتاد…
همین که چشمم بهشون افتاد از خنده روی زمین نشستم…
الان دیگه دقیقا شده بودن یه جفت عاشق و موفق افغالی می گین چرا؟؟
صنم یه لباس گشاددددددددددددد
بلندیش تا روی رونش می رسید..
گشادااا!!!!یه چی می گم یه چی می شنوین….استیناش که دیگه داغون تر از خودش به حدی بلدن بود که تاش زده بود تا روی ساعدش….البته موهاش رو مثل ادم دم اسبی بسته بود و یه روسری سه گوش و پشت سرش گره زده بود…حالا شلواری گر گره خنده بود…..بزرگ تر وگشاد تر از شلوار کردی…..پاچه هاش رو هم کرده بود توی جورابش….یه دم پایی داغون تر هم پاش کرده بود..
حالا صنم به کنار….
امیر…
به تیشرت داغون ظوار در رفته تن کرده بود….یکمی هم پاره پوره و نخ نما شده….شلوار کردی قدیمی پاش کرده بود و قشنگ معلوم بود که پاچش پوسیده با یه نوازش پاره خواهد شد……
جورابش رو تا زیر زانو زده بود بالا……یه پارچه چهار گوشم گره خورده سرش کرده بود و یه دم پاییی که دیگه گفتنی نیست……
خلاصه با صدایی که شبیه افغانی ها کرده بود گقت:
-بِهار آن وسایَل کار ما را بدهید……
دیگه از خنده اشکم در اومده بودن خودشون هم همراهیم می کردن…
با خنده گفتم:
-وای خدا مردم امیر خفه شو دیگه دلم درد گرفت…..خدا نکشتت…
تعظیم کوتاهی کرد و با لودگی گفت:
-مخلص شوما اجی……
خلاصه با دلقک بازی و لودگی های امیر رفتن پی کارشون…
من تو اشپرخونه موندم تا براشون به غذایی عالی درست کنم……
عاشقشون بودم…….
هر دوتاشون خیلی بامرامن…..
تو سخت ترین شرایط من هرگز ترکم نکردن..همیشه کنارم بودن…
همراه من سختی زیادی رو تحمل کردن…
بهترین خواهر و برادر دنیا بعد از باربد همین دوتا پت و متن….
خیلی خوبن…
امروز حسابی واسم کار می کنن یعنی خونه به حدی کثیفه که خودشون داوطلبانه کمکم می کردن…..
منم خب جبران می کنم و براشون عاشقشن و خیلی دوست دارن درست می کنم……….
شروع کردم به کار…
داشتم غذا و مخلفاتش رو اماده می کردم که دوباره پرنده ذهنم سرکشی کردم به سمت گذشته شیرین در عین حال دردناکم پرواز کرد…
از ساختمون دانشگاه خارج شدم وهمون جوری داشتم فکر میکردم امروز رو فقط به خار کلاس شهاب داشنگاه اومدم به سمت ماشین رفتم….
همین جور که زیر لب غرغر می کردم سوار ماشین شدم ورفتم سر خیابون پارک کردم تا شهاب خان تشریف بیارن در همین بین هم با گوشیم رفتم تو سایت راهنمایی و رانندگی قبض جریمه های امروزم رو سیو کردم تا بدم شهاب پرداخت کنه………
۱۰ دقیقه گذشت که کلافه پوفی کردم و به خودم گفتم:
-اه..چرا نمیاد!؟!!؟
دوستان  اگه  از رمان  خوشتون  اومد  بگین براتون  ادامه  رمانو  بذارم از کامنت  به  اطلاعم برسونید !

دانلود رمان جدید

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/90310/page-2

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. paniw گفت:

    chra nmishe dl krd romano?

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم