پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم

دانلود رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بی تو من در همه ی شهر غریبم : PDF|APK|EPUB

http://forum.negahdl.com/

1.gif نام کتاب رمان : بی تو من در همه ی شهر غریبم
1.gif نام نویسنده : مریم صناعی
1.gifحجم رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم :
سارا دختر خود ساخته ای که مادرشو در دوران کودکی از دست داده و با پدرش زندگی میکنه و به تازگی با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شده ، با خواستگار عجیب و غریب مواجه میشه که ایشون پسر رییس پدرش هست و پاسخ منفی اخراج پدرش رو به همراه داره اما سارا زیر بار این ازدواج نمیخواد بره و تصمیم میگیره خودش مشغول به کار بشه، با کمک رضا ( پسر عموش) خیلی زود تو یه شرکت استخدام میشه که حوادثی رخ میده که باعث میشه کلا مسیر زندگیش تغییر کنه…
ژانر : عاشقانه، ازدواج اجباری

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مریم صناعی بی تو من در همه ی شهر غریبم

صدای زنگ در بدجور رو اعصابم بود، طرف ول کن هم نبود و پشت سر هم زنگ میزد ، با بی حالی ملحفه رو از روم کنار زدم و آیفون رو جواب دادم : بله؟
– چه عجب، بلاخره جواب دادی
دکمه آیفون رو زدم و به طرف در رفتم و جلوی در ایستادم ،صداش از تو راهرو در حالی که نزدیک میشد به گوش میرسید : یه ساعته جلو در معطلم تا خانوم از خواب ناز دل بکنن
دیگه بالا رسیده بود و حالا مقابلم با اخم ایستاده بود، در حالی که نفس نفس میزد گفت : این چندمین باره منو پشت در نگه داشتی؟
بعد ابروهاشو بالا برد و پرسید : صورتتم نشستی؟؟؟؟
خنده م گرفت، آغوشمو براش باز کردم و گفتم : نه منتظر تو بودم بیای برام بشوری
– چشم. الان، صبر کن چادرمو آویزون کنم
بعد دستمو پس زد و از کنارم رد شد و روی مبل نشست و سرشو به پشت مبل تکیه داد
میدونستم الان خیلی عصبانیه، حق هم داشت هوا خیلی گرم بود و منم اونو تو گرما پشت در نگه داشته بودم، طاهره گرمایی بود و وقتی گرمش میشد به شدت عصبی میشد، برای دلجویی صداش کردم : طاهره؟؟؟؟؟
جوابی نداد و صورتشو به سمت دیگه ای چرخوند
کشدار تر از قبل گفتم : طاهره جووونممممم؟؟؟؟
باز هم سکوت
با بغض ساختگی گفتم باشه جواب نده اگه عروسیت اومدم؟
یهو سرشو سمتم برگردوند و با تهدید گفت : بخدا سارا اگه یه بار دیگه منو معطل کنیااااا، دیگه نه من، نه تو… خواهشا از نقطه ضعف منم سو استفاده نکن، اه، هر چی میشه عروسیت نمیام
– باشه بابا حالا جوش نیار شوخی کردم
– اصلا شوخی قشنگی نبود
– خیلی خب، من برم چای بذارم
– تو برو دست و صورتت رو بشور خودم آماده میکنم
چای ساز رو روشن کردم و رفتم تا دست و صورتمو بشورم، وقتی برگشتم طاهره چای رو دم کرده بود و پشت میز غذاخوری نشسته بود
منم مقابلش پشت میز نشستم و پرسیدم : چه خبر؟
– همه خبرا پیش شماست، بگو ببینم خواستگاری دیشب به کجا رسید؟
با یاداوری مراسم دیشب نا خودآگاه قیافه م جمع شد و گفتم : به هیچ جا
– چرا؟
– داماد بی سواده ، باورت میشه طاهره؟ تا دوم دبیرستان بیشتر درس نخونده
طاهره متعجب از حرفم چشمهاشو گرد کرد و گفت : برووووو،، مگه میشه؟ اصلا بهش نمیخوره
– منم مثل تو باور نمیکردم اما وقتی پدرش با افتخار گفت پسر من از نظر تحصیلات از همه پسرهای فامیلمون بالاتره… همه تا سیکل درس خوندن اما پسرم تا دوم دبیرستان رشته کامپیوتر رو گذرونده
طاهره همچنان متعجب بود و گفت : آخه اون با اون همه تیپ و قیافه،،، اصلا بهش نمیخوره، من گفتم کمتر از دکتر و مهندس نیست، اونم با اینهمه امکانات
بعد چشماشو ریز کرد و گفت : ببینم؟ سر به سرم که نمیذاری؟ منو دست انداختی؟
– نه به جون سارا
طاهره برای عوض کردن موضوع بلند شد و دو تا استکان چای ریخت و گفت : حالا شیرینی مونده؟ یا همه رو خودت تنها تنها خوردی؟
خندیدم و از تو یخچال جعبه شیرینی تری رو که آورده بودند روی میز گذاشتم ، طاهره سری به اطراف گردوند و گفت : خواستگاری دسته گل نداشت؟
– چرا، داشت
– پس کو؟
خونسرد جواب دادم : آشغالی ، همون دیشب گذاشتمش جلو در
کف دستشو بهم نشون داد و گفت : ابله، با دسته گل چیکار داشتی؟
– چون اون آورده بود نخواستم جلو چشمم باشه
– پس این شیرینی چی؟ اینو مگه اون نیاورده؟
– نه دیگه این برکت خداست، کفران نعمت میشه
و خودم هم خندیدم. طاهره استکان چایشو رو میز گذاشت و پرسید : حالا نظر بابات چیه؟
شونه هامو پایین انداختم و درحالی که انگشتمو دور لبه استکان میچرخوندم با آه گفتم : بابام میگه به تحصیلاتش کاری نداشته باش، میگه تا دلت بخواد مکنت دارن و میتونی راحت زندگی کنی ،،، یه چیز دیگه هم گفت،، گفت اگه من بهش جواب مثبت ندم ممکنه بیکار بشه و،،، میدونی ؟ کسی با شرایط بابا بهش کار نمیده، از طرفی هم قسط مسکن و خورد و خوراک و،،، اصلا همه چی بهم قاطی شده
– یعنی ممکنه واقعا اخراجش کنه؟
– لابد چیزی به بابام گفته ،،و الا کدوم پدریه که راضی بشه دخترش علی رغم میلش ازدواج کنه
– کاش پیش عموت میموندید
– عمو احمده دیگه،،، اونم افکار خودشو داره، البته حق هم داره، من و رضا دیگه بزرگ شده بودیم و دیگه جایز نبود تو اون خونه زندگی کنیم
طاهره چشمکی زد و با خنده گفت : عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمونها بستن
– حرف مفته… از ازدواج فامیلی خوشمون نمیاد
طاهره به ساعتش نگاهی کرد و بلافاصله بلند شد و از تو کیفش پاکتی بیرون کشید و مقابلم روی میز گذاشت و گفت : ببخش سارا جون دیرم شد ،اینم کارت عروسی ، الان مجتبی میاد بریم برای پرو آخر لباس
– به سلامتی، مبارک باشه
چشمکی زد و گفت : ان شاا… به زودی زود تو هم کارت عروسیتو بیاری خونه م
به طرف در هولش دادم و گفتم : خیلی حرف میزنی،،، خداحافظ
در رو که پشت طاهره بستم سراغ کارت عروسیش رفتم و از پاکت بیرون کشیدم، متن قشنگی بود و آدرس یه باغ تو حاشیه شهر، با دیدن اسم طاهره که به زیبایی خطاطی شده بود لبم به لبخند باز شد .
از دوران دبیرستان با طاهره دوست بودم، اون روزها هنوز حال روحیم خوب نبود و هنوز افسرده بودم، دلیل افسردگیم هم اتفاقاتی بود که برام افتاده بود، خونه ما شمال کشور بود و یه زمین داشتیم که پدر و مادرم توش برنج کاشته بودند و کل در آمدمون از شالی کاری بود، اما یه روز که پدرم با کارگر زمین مجاور زمینشون بحث میکنن اختلاف بالا میگیره و کار به زد و خورد میرسه تو این بین هم یه از خدا بیخبر چاقویی رو به پدرم میده و همون چاقو میشه سبب مرگ کارگر بینوا به دست پدرم . پدرم زندانی میشه و مادرم با وکالتی که از پدرم میگیره خونه رو میفروشه و میده بابت وکیل، وقتی دادگاه حکم قصاص رو صادر کرد مادرم اولین سکته رو زد و تا چند وقت بیمارستان بود، من هم که هر روز خونه یه همسایه بودم. دومین سکته رو وقتی زد که دیوان عالی حکم پدرم رو تایید کرد و سومین سکته وقتی بود که به مادرم خبر دادن حکم به شعبه اجرای احکام رفته، تو این مدت از معتمدین محل گرفته تا افراد سرشناس برای رضایت خانواده مقتول اقدام کرده بودند ولی حرفشون یک کلام بود،،، قصاص،،، با مرگ مادرم خانواده مقتول دلشون به حال من سوخت و به ازای پرداخت دیه رضایتشونو اعلام کردند، وکیل پدرم با باقی مونده پول خونه و فروش زمین و کمکهای خیرین تونست مبلغ دیه رو پرداخت کنه و بعد از چند ماه پدرم آزاد شد، روزی که پدر آزاد میشد عمو احمد اومد و از اونجایی که مهر قتل رو پیشونی پدرم بود و به قول خودش انگشت نما شده بود، من و پدرم رو برای همیشه به تهران آورد . چند سالی رو با عموم زندگی کردیم اما با بزرگ شدن من و رضا عمو احمد کل پس اندازشو به ما داد و تونستیم با وام بانکی کلان خونه بخریم

به خودم که اومدم با دیدن ساعت از جا پریدم، چند ساعتی رو تو افکار خودم غرق بودم و تا یکی دو ساعت دیگه بابا میومد و شام هم نداشتیم، آخ… حالا باید جواب بابا رو چی میدادم؟ الان من با کی صحبت کنم؟ طاهره که یه سر داره هزار سودا، رویا دختر عموم هم با همسر محترمشون مسافرت تشریف دارن و طبق معمول موبایل رو تعطیل کردن، زن عمو هم که کلا تو این چیزا دخالت نمیکنه، عمو احمد هم که قربونش برم همیشه گفته بابات هر چی میگه بگو چشم، به بابا هم حق میدم که ازم بخواد جوابم مثبت باشه،،، میمونه فقط رضا… اما چجوری بهش بگم؟
مواد کتلت رو آماده کردم و تو این فاصله هم فکر میکردم، دو دل بودم که اصلا با رضا مطرح کنم یا نه؟؟؟؟ خودمو تو بد وضعی میدیدم، با سرخ کردن آخرین تیکه گوشت ، موبایلمو دست گرفتم و بین زنگ زدن یا نزدن همچنان دست و پا میزدم، آخر دل رو به دریا زدمو شماره رضا رو گرفتم، یه بوق، دو تا بوق، سه تا بوق،،، به خودم گفتم پنج تا بوق زد جواب نداد قطع میکنم که چهارمین بوق رو جواب داد ،،، سلام بر دختر عمو جانم
– سلام رضا، خوبی؟
– خوبم،، اینورا؟
– عمو اینا خوبن؟ زن عمو، رویا، دختر نازش؟
– همه خوبن سارا، صدات داد میزنه که مضطربی و واسه احوال پرسی زنگ نزدی،،، چیزی شده؟
دستپاچه گفتم : نه، نه،،، چیزی نشده فقط میخوام در حقم برادری کنی
اونور خط سکوت برقرار بود و از اینکه نمیتونستم حالت رضا رو از رو قیافه ش درک کنم کلافه بودم، خودم به حرف اومدم و گفتم : رضا هستی؟؟؟؟
آه بلندی کشید و گفت : آره بگو
– پس چرا حرفی نمیزنی؟
– منتظر بودم حرفتو ادامه بدی
– راستش چجوری بگم؟ جریان دیشب رو که میدونی؟
– آره تا حدودی در جریانم،،، میخوای برات آمارشو در بیارم؟
سریع گفتم نه نه،،، در حقیقت من اصلا نمیخوامش
از پشت خط هم میتونستم حدس بزنم که الان چشمهاش گرد شده و گوشهاش با حرکت پوست سرش رفته عقب، خنده م گرفت، گفت : نمیخوایش؟؟؟؟ چرا؟
چشمهامو چند بار باز و بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم و شرح ماجرا رو گفتم، رضا در سکوت فقط گوش میداد و من از این کارش دنیایی ممنون بودم چرا که حس خجالتم کمتر میشد ، حرفهام که تموم شد گفتم : حالا چه کنم؟
اون هم نفس عمیقی کشید و گفت : من فردا میرم شرکت عمو یه آمار میگیرم
سریع گفتم – میخوای چی بگی؟
– نترس بابا… چیزی نمیگم، میخوام به عموم سر بزنم، اشکالی داره؟
– تا امروز نرفتی سر بزنی حالا بعد از خواستگاری اینا میخوای بری سر بزنی؟ خود تو باشی برات مشکوک نمیاد؟
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت : به هر حال من الان نمیتونم حرفی بزنم، فردا عصر بهت زنگ میزنم
– میخوای بری شرکت؟
– نه خیالت راحت شرکت نمیرم ، کار دیگه ای دارم، در ضمن الان مغزم هنگه نمیتونم تصمیم بگیرم
– باشه،،، من فردا عصر منتظر تماستم
– ok،،، پس فعلا بای
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم خداحافظی کردم . تا فردا شب دووم میاوردم؟ اصلا چی به پدرم میگفتم؟
اون شب وقتی بابا اومد و بعد از مقدمه چینی ازم پرسید که جوابت چیه و با قیافه در هم من مواجه شد سر درد رو بهونه کردم و نذاشتم اصلا با هم صحبت کنیم ، نمیدونم عجله بابام برای چی بود؟
اون شب خیلی طولانی برام گذشت جوری که انگار امیدی برای دیدن طلوع خورشید نداشتم، تا صبح خواب به چشمام نیومد و واقعا سر درد بدی گرفتم، بابا برای سرکار رفتن آماده میشد من اما خودمو به خواب زدم که واقعا خوابم برد و نفهمیدم کی بابا از خونه بیرون رفت. نزدیک ظهر بود که چشام باز شد ، هنوز سرم درد میکرد . به هر جون کندنی بود خودمو به حموم رسوندم و فقط در حد گربه شور کردن تنمو به آب زدم تا یکم سرحال شدم . سراغ یخچال رفتم، هیچی تو خونه نداشتیم و باید خرید میکردم، فقط یه چای آماده کردم و با بیسکوییت خوردم تا جلو ضعفمو بگیره و برم خرید . رفتم آماده بشم که با یه کاغذ که چسبیده روی در مواجه شدم، خط بابا بود ” سلام دخترم، منو ببخش بابا، دیشب سردرد داشتی ترسیدم میگرن شده باشی اما صبح که دیدم بدون چشم بند خوابیدی خیالم راحت شد، راستش خانواده سرمدی خیلی عجله دارن تا جوابتو بدونن خواهشا امروز تو تنهایی فکراتو بکن من شب باید زنگ بزنم و جواب رو بگم ”
دیگه تقریبا جون از بدنم رفت، خدایا!!! حالا چیکار کنم؟ ،،، نشستم لبه تختم و سرمو بین دستام گرفتم و آرنجمو به زانوهام تکیه دادم… یکمی که گذشت به خودم گفتم : سارا جمع کن خودتو هاااا انگار حالا طرف دو برابر سنته و معتاده و بابات داره به زور شوهرت میده بهش، فقط سواد نداره و یه خورده هم افکارش پوسیده س،،، همین
اما وقتی به دنیای متفاوتمون فکر میکردم میدونستم که اگه بهش جواب مثبت بدم زندگیمون گل و بلبل نخواهد بود، من اهل مسافرت بودم اما اون میگفت فقط خونه… نهایتا خونه بابام یا خونه بابات،،، من دوست داشتم کار کنم اما اون میگفت زن برای کار خونه س و لاغیر،،، من دوست داشتم درس بخونم اما جوابش برام خیلی خنده دار اومد… زن شوهردار بره دانشگاه با کسی دوست میشه و به شوهرش خیانت میکنه … و بعد هم ادامه داد اصلا چه معنی داره زن سوادش از من بیشتر باشه؟؟؟ همینقدر که لیسانس داری و اومدم خواستگاریت برو خداتو شکر کن ،،، جالب بود که میگفت زن فقط باید بمونه خونه برای بچه داری… وقتی بهش گفتم قصد ندارید تحصیلاتتونو کامل کنید؟ گفت : نه،،، پولم داره از پارو که چه عرض کنم،، از بیل مکانیکی بالا میره چه نیازی به درس خوندن دارم؟
به این چیزاش که فکر میکردم دیوونه میشدم.

تا نزدیکیهای عصر هر کاری میکردم که وقت بگذره، کل خونه رو گردگیری کردم، جارو کشیدم، رفتم خرید و خریدها رو جابجا کردم، شام آماده کردم، حتی چند دست از لباسهامو واسه عروسی طاهره تو تنم امتحان کردم که ببینم کدومش مناسبه؟! اما انگار زمان با من سر سازش نداشت و کند میگذشت. خنده م گرفت، حالا اگه احتیاج به زمان داشتم و هیچ کاری هم نداشتم وقت کم می آوردم. در آخر این من بودم که طاقت نیاوردم و خودم دوباره به رضا زنگ زدم. چند تا بوق که زد رضا رد تماس داد. صبر کردم دو سه دقیقه بعد دوباره شماره شو گرفتم که باز همون اتفاق افتاد. اینبار مدت بیشتری صبر کردم و دوباره شماره رو گرفتم، خیلی کوتاه و با صدای آرومی گفت : بهت زنگ میزنم. و تماس از جانب رضا قطع شد.
از برنامه های موبایلم یه بازی هیجانی رو انتخاب کردم و شروع به بازی کردم، بازی قطار و سکه که باید جوری از رو ریل و بالای قطار ها حرکت میکردی که به مانع برخورد نکنی، هر چی زمان تو این بازی میگذشت سرعتت خود به خود بیشتر میشد، دیگه سرعتم زیاد شده بود و حرکت دستم رو صفحه موبایل تند تند چپ و راست و بالا و پایین میشد که موبایلم زنگ خورد و من به جهت همین واکنش ها دستمو رو رد کردن تماس کشیدم و بلافاصله آه از نهادم بلند شد چون هم به قطار برخورد کرده بودم و هم تماس رو از دست دادم، خودم به موقعیتم خندیدم و شماره ی رضا رو گرفتم، طبق معمول کمی طول کشید تا جواب بده : سلام سارا، فکر کردم عمو اومده خونه که رد تماس دادی و الا خودم دوباره تماس میگرفتم
جریان رو براش گفتم و ادامه دادم : خب چی شد؟ انگار خیلی عجله دارن چون بابا برام یادداشت گذاشته ازم امشب جواب میخواد
– پشت تلفن نمیتونم بگم، میتونی بیای بیرون؟
بدون معطلی قبول کردم و قرار شد نیم ساعت دیگه جای مقرر باشیم.
به سرعت خودمو محل قرار رسوندم و همزمان با رسیدنم رضا هم مقابلم توقف کرد، سوار شدم و گفت : سلام، بریم یه جا بشینیم یا تو ماشین صحبت کنیم؟
– علیک سلام، فرقی نمیکنه
– پس بریم کافی شاپ؟
– به نظرت الان خیلی رمانتیکم ؟
– ok بابا،،، چه عصبانی!!!!
– حرفتو بزن رضا
ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و سوییچ رو چرخوند تا ماشین خاموش شه، کمی سکوت کرد و به سمتم چرخید و دست راستشو پشت صندلی من قرار داد و بلاخره لب باز کرد : دلیل جواب منفیت فقط تفاوت تحصیلاتتونه؟
اول با تعجب نگاهش کردم و بعد یهو عصبانی شدم ولی با لحنی که به زور کنترل میکردم که عصبانیتمو نشون نده گفتم : فقط این نیست،،، ما با هم تفاوت فرهنگ هم داریم، رضا من با عرشیا خوشبخت نمیشم، زندگیمون برای هر دومون عذاب آور میشه
ابروهاشو بالا داد و چینی به پیشونی انداخت و گفت : اینا رو به عمو هم گفتی؟
– آره گفتم ولی نمیدونم چرا همچنان اصرار داره؟ البته بهش حق میدم که نخواد کارشو از دست بده اما به چه قیمتی؟ به قیمت سیاه شدن زندگی دخترش؟
بعد نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم : اصلا از همین گروکشیشون باید متوجه شده باشی که چقدر بی منطق هستند ، که نگه داشتن پدرم سرکار مشروط به جواب مثبت منه ، با اینکه به پدرم حق میدم ولی ازش تعجب میکنم … آخه کی راضی میشه؟؟؟
رضا صاف نشست و دستاشو دور فرمون حلقه کرد و گفت : از عمو دلگیر نباش، عمو نمیخواد همیشه آبدارچی بمونه و دلش میخواد یه سمتی داشته باشه
– منظورت چیه؟
دوباره به طرفم چرخید و گفت : آقای هجار بهش گفته اگه عروسی دختر تو با پسر من سر بگیره، عمو رو معاون خودش تو شرکت معرفی میکنه،،، خب به طبع حقوقش هم بیشتر میشه
ابروهاشو بالا انداخت و ادامه داد : پیشنهاد وسوسه برانگیزیه،،، منم جای عمو بودم بدم نمیومد
یه لحظه واسه زندگی حقارت بارمون بغضم گرفت، نفس عمیق کشیدم که بغضمو پس بزنم ولی موفق نبودم، اشک تو چشام حلقه زد و گفتم : جای من چی؟؟؟ میتونی خودتو جای من بذاری؟
به وضوح دستپاچه شدنشو دیدم، با لکنت گفت : خب،،، خ خوب میدونی؟ اه سارا گریه نکن، ،،، بابا چیزی نشده که، چاقو بیخ گلوت نذاشتن که میتونی قبول نکنی
دیگه اشکام راه گرفته بود و از چشمهام سرازیر میشد، گفتم : بعد بابام اخراج شد کی تو این سن به بابام کار میده؟ اونم با یه همچین سابقه درخشانی!!!!
از رو داشبورد جعبه دستمال کاغذی رو طرفم گرفت که یه برگ از دستمالها رو کشیدم بیرون، جعبه رو سر جاش گذاشت و گفت : اصلا خودم همه حقوقمو دربست میدم به عمو،،، خوبه؟؟؟
چشم غره رفتم و گفتم : بچه گول میزنی رضا؟
– نه ، من هر کاری میکنم تا تو رو اینجوری اشک ریزون و ناراحت نبینم،،، اصلا مگه نگفتی در حقم برادری کن؟ مگه برادر میذاره خواهرش با کسی که دلش راضی نیست ازدواج کنه؟ باور کن حاضرم همه حقوقمو بدم به عمو ولی خیال تو آسوده باشه
بینیمو بالا کشیدم و دستمو به حالت معلولیت چرخوندم و گفتم : مگه خودم اینجوری ام که تو حقوقتو بدی به ما؟ خودم میرم سر کار
چشمهاشو طلبکارانه درشت کرد و گفت : دیگه چی؟
– دیگه هیچی… تو داری برای آینده ت پس انداز میکنی ، برای ازدواج خودت پول لازم داری
– فعلا گور ندارم تا کفن داشته باشم، درثانی… بابا به فکرم هست
– رضا خواهش میکنم به شعورم توهین نکن، مگه تو همیشه نمیگفتی دوست داری رو پای خودت بایستی؟ مگه نمیگفتی وقتی با پول خودم خانواده تشکیل بدم زندگی برام لذت بخش تره و قدر زندگیمو میدونم؟
– بله، همه اینا درست اما الان دختر عموم ازم تقاضای کمک کرده
– یه جور دیگه کمک کن
– همین فعلا ازم بر میاد
– یه کار دیگه هم ازت بر میاد
– مثلا؟
– مثلا بیای با بابام صحبت کنی و راضیش کنی من برم سر کار
– جاااااان؟؟؟؟؟؟
رومو برگردوندم و گفتم : همین که شنیدی
– همینمون مونده
– پس چی که همینمون مونده، من دو راه بیشتر ندارم، یا جواب مثبت بدم یا برم سر کار که اگه بابا بیکار شد حداقل قسط خونه رو بتونیم پرداخت کنیم
– فکر کار کردن رو از سرت بیرون کن
– رضا لطفا
– همین که گفتم
– خواهش میکنم، جون من
کلافه گفت : ای باباااااااا
عاجزانه گفتم : تروخدا رضا
دستشو تو هوا تکون داد و گفت : باشه ، باشه فردا پس فردا با عمو حرف میزنم
– فردا، پس فردا دیره، همین امشب
– فردا پس فردا
– رضا اذیت نکن دیگه، امشب صحبت کن که منم راحت تر جوابمو به بابا بگم
– سارا امشب شرایط ندارم
– ببخشید؟؟؟؟ مگه میخوای چیکار کنی؟
– باید فکر کنم از کجا شروع کنم؟ چی بگم؟ چطور بگم که عمو راضی شه
– فکر کردن نمیخواد که
آرنجشو به شیشه ماشین تکیه داد و گفت : حالا سرکار خانم کار پیدا کنید، بعد من با عمو صحبت کنم
– کار پیدا میشه، تو اول صحبت کن بابا رو راضی کن
سرشو به سمت داشبورد بالا گرفت و از زیر چشم به داشبورد نگاه کرد و گفت : اصلا هفت هشت تا کار تو داشبورد هست، درشو باز کن هر کدومو دوست داری بردار
وقتی دید چپ چپ نگاهش میکنم گفت : چرا اینجوری نگاه میکنی؟ بردار دیگه،،، دختر خوب!!! مگه به این راحتی کار پیدا میشه؟
– آسونی و سختی و هر چی که هست،،، جوینده یابنده س
با هر دو دستش فرمون رو گرفت و هوفی نفسشو بیرون داد که پرسیدم : امشب صحبت میکنی؟
صورتشو سمتم برگردوند و درمونده پرسید : شام چی دارین؟
خوشحال گفتم : مرغ
قیافه شو جمع کرد و گفت : بگو عوق
با پشت دست زدم تو شکمش و گفتم : خیلی ناشکری
خودشو جمع کرد و گفت : اگه با عمو حرف زدم!!!
توبیخی گفتم : عه! رضا
ماشینو روشن کرد و خیابون رو دور زد، گفتم : حالا چجوری میخوای راضیش کنی؟
دنده رو عوض کرد و گفت : همین دیگه،،، بهت میگم صبر کن گوش نمیدی که،،،، باید فکر کنم.
پشت چراغ قرمز نگه داشت . هر دو در سکوت غرق در افکار خودمون بودیم، با نزدیک شدن به خونه گفتم : الان برنامه ت چیه؟
– تو رو میرسونم میرم خونه که هم دوش بگیرم هم به مامان اینا بگم شام در جوار شماییم، بعد مثلا سر زده میام خونه شما
خنده م گرفت، خیلی خوب فیلم بازی میکرد ولی اینبار به نفع من.
فکری کرد و گفت : شامت پنج نفر رو سیر میکنه؟
– میخوای با عمو اینا بیای؟
شیطنت آمیز نگاهم کرد و گفت : تو دوست داری تنها بیام؟
مشتی حواله بازوش کردم و گفتم : نخیر، به حال من که فرقی نمیکنه، چه دو پیمونه برنج چه پنج تا… واسه این گفتم که اگه برنجمو زیاد کنم بابا به سرزده اومدنتون مشکوک میشه
با قیافه در هم بازوشو مالید و با اخم نگاهم کرد و گفت : دومین بار بود که امروز منو زدی هاااا… همیشه از جای دیگه دلت پره سر این و اون خالی میکنی؟
خنده مو پنهون کردم و حق به جانب گفتم : این و اون؟ تو این و اونی؟؟؟؟
لبخندی به پهنای صورت زد و قیافه شو شبیه لورل کرد و گفت : یعنی من برات خاصم؟؟؟
با چشمهای ریز در سکوت نگاهش کردم ولی اون نگاهم نمیکرد، بعد از یک دقیقه که گذشت گفت : خیلی خوب بابا اونجوری نگاه نکن… میتونم رفتم خونه به مامان اینا بگم با سارا کار دارم بعد بهت زنگ بزنم بگم میام، تو هم تعارف کنی بگی با عمو و زن عمو بیا
همه اینا رو تند تند گفت و در پایان نفس گرفت که دیگه نتونستم خنده مو نگه دارم و بلند بلند خندیدم . محبت آمیز نگاهم کرد و گفت : دلم میخواد همیشه همینجوری بخندی
در برابر این حرفش هیچ جمله ای نتونستم بگم، فقط گفتم : ممنون
اون شب بلاخره راحت خوابیدم، طبق نقشه رضا پیش رفتیم و من عمو اینا رو دعوت کردم، صدقه سر انتظار تماس رضا خونه مرتب و تمیز بود و تنها کار من درست کردن سالاد و دم کردن برنج بود که وقتی ازم نگرفت .
رضا دلیل اومدنش به خونمون رو شرکت پدر یکی از دوستهاش عنوان کرد و گفت که پدر دوستش مدیر بازرگانی میخوان و منم با افتخار گفتم دختر عموم لیسانس مدیریت بازرگانی داره و حالا اومده به من بگه که این لقمه چرب و چیلی رو از دست ندم . اولش بابا مخالفت کرد ولی وقتی رضا گفت خاطر دوستم برام عزیزه و دلش میخواد برای اون و پدرش کاری انجام بده و اینکه چقدر ازش مطمئنه و اتفاقا هم پدر دوستش دنبال یه خانمی بوده که شرایط منو داشته باشه که خدایی نکرده به محیط پاااااک!!!! اونجا آلوده به جلف بازی خانمهای رنگ و وارنگ امروزی نشه، بابا قبول کرد .
جالب اینجا بود در خلال صحبتهای رضا ، عمو همش میپرسید ” کدوم دوستت؟ – افشین؟ – حسام؟ – حسینو میگی؟ – بهادره؟ ” و جوابهای رضا فقط این بود ” نه… شما نمیشناسیدش ”
و وقتی بابا گفت حالا از کی باید کارشو شروع کنه؟ من و رضا یه لحظه به هم خیره شدیم، فکر اینجاشو نکرده بودیم، اما رضا سریع گفت : فعلا که تعمیرات دارن و شرکت رو برای یه مدت تعطیل کردن ، فکر میکنم دو سه ماهی طول بکشه….
من پقی خندیدم که رضا گلابی رو به سمتم پرتاب کرد و گفت : دختره ی روانی
بعد از رفتن عمو اینا به بابا جواب منفیمو دادم و اون هم بدون حرف فقط سر تکون داد
چقدر آرامش تو زندگی خوبه

دو هفته گذشته بود و طبق قراری که فردای اون روز با رضا هماهنگ کرده بودیم، هر روز صبح بعد از رفتن بابا رضا برام روزنامه میخرید و میاورد و چون به اندازه کافی هم راهش دور و هم به جهت منتظر خروج بابا کمی معطل میشد زنگ رو میزد و روزنامه رو داخل راهرو جلوی در ورودی میذاشت و میرفت… من هم تا ساعت شروع کار شرکتها دور آگهی های مورد نظر رو خط میکشیدم و از شروع ساعت کاریشون تماس میگرفتم،،، خیلی از این آگهی ها یا دور بودند یا حقوقشون کافی نبود یا حس خوبی به اون شرکت و آدمهاش نداشتم. هر چی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم، دیگه داشتم نا امید میشدم، تصمیم گرفتم کمی از منطقه مورد نظرم فاصله بگیرم و مناطق دیگه رو هم مد نظر قرار بدم، بابا هم هر روز گرفته تر از روز قبل به خونه میومد و این منو نگران میکرد، گاهی زود میومد و گاهی هم تا ده شب شرکت بود، وقتی دلیل این نامنظمی تایم کاریشو میپرسیدم میگفت ” هجار جایی کار داشت رفت ” ، یا اینکه ” امشب جلسه مهم داشتن ، من باید میبودم پذیرایی میکردم ” و من بابت فکر اشتباهم خودمو سرزنش میکردم که چرا در مورد آقای هجار کم لطفی کردم ؟ و او اینقدرها هم بی منطق نبود که به خاطر یه جواب منفی پدر رو از کار اخراج کنه.
اون روز بعد از زنگ زدن به چند شرکت و آدرس گرفتن ازشون به کارهای خونه رسیدگی کردم تا موقع برگشتن کاری نداشته باشم، مسیرها خیلی دور بود و من باید با سه تا اتوبوس یا تاکسی خودمو میرسوندم، میدونستم وقتی برگردم دیگه توانی ازم باقی نمیمونه .
شعله اجاق گاز رو خاموش کردم و خواستم به اتاقم برم تا آماده ی رفتن بشم که صدای چرخش کلید توجهمو جلب کرد،،، باز هم بابا زود اومد. سلام دادم و گفتم : جدیدا آقای هجار خیلی زود به زود شرکت رو تعطیل میکنه هاااا
بابا بی حال روی مبل افتاد و فقط گفت : میشه یه لیوان آب خنک بهم بدی؟
سریع سمت آشپزخونه دویدم و یه لیوان آب آوردم و دست بابا دادم اما انگار همچنان تشنه بود، پرسیدم : برات خاک شیر درست کنم بابا؟
فقط سر تکون داد و منم بعد از چند دقیقه با یه پارچ شربت خاک شیر کنارش نشستم و گفتم : حالتون خوب نیست؟
همونطور که دکمه های پیراهنشو باز میکرد گفت : خوبم دخترم، فکر کنم گرما زده شدم
– شرکت مگه کولر نداره
دستپاچه گفت : خراب شده
گوشه لبهامو به سمت پایین کشیدم و گفتم : با نمایندگیش تماس میگرفتید
کلافه گفت : دلیل بازخواستت چیه؟ ناراحتی که زود اومدم خونه؟
– نه بابا جونم… این چه حرفیه؟ نگران خودتونم که فردا هم تو گرما میخواین تو اون شرکت کار کنید؟ کولر آبی نیست که بگید خودتون یه دستی بهش میکشید درستش میکنید…
حرفمو قطع کرد و در حالی که به سمت اتاقش حرکت میکرد، گفت : فردا رو نمیرم سر کار، میمونم خونه حالم جا اومد از پس فردا میرم.
داخل اتاق شد و در رو بست. آه از نهادم بلند شد… حالا فردا چجوری اینور و اونور تماس بگیرم؟ وااای رضا!!!! سریع یه پیام برای رضا فرستادم که فردا بابا خونه س، برام روزنامه نیار
حالا الان چجوری میرفتم بیرون؟ دور خونه قدم میزدم و دنبال یه بهونه بودم که فکری به ذهنم رسید، در اتاق بابا رو زدم و باز کردم، روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره بود، گفتم : بابا؟ با من کاری ندارید؟
نگاهم کرد و گفت : نه ، جایی میخوای بری بابا؟
– آره میخوام اگه شما اجازه بدید با طاهره برم برای پرو آخر لباسش
بابا لبخندی زد و گفت : اینقدر که اینا واسه همه چی عجله داشتن پرو لباسش چرا مونده تا الان؟
– نمیدونم! کار خیاطها که حساب و کتاب نداره
– باشه بابا برو
– ممکنه دیر بشه، اگه گرسنه شدید غذا آماده س
– ممنون دخترم، برو بهت خوش بگذره
از اینکه این مدت اینهمه دروغ به بابا گفته بودم عذاب وجدان داشتم، اما چاره ای نبود.
برای اینکه زودتر برسم از تاکسی استفاده کردم و بعد از یک ساعت و نیم به آدرس اول رسیدم، وارد شرکت که شدم صدای فریاد دو نفر از اتاقی به گوش میرسید، هر دو با صدای بلند و با لحن تند باهم حرف میزدند :
– آخه پسره ی ابله اونجا چی داره که هر از گاهی اینجوری تن و بدن منو میلرزونی؟
– من نمیدونم دلیل اصرارتون به اینجا موندنم چیه؟ من اینجا هیچ پیشرفتی ندارم،،، اینو بفهمید
– نفهم تویی که میخوای با زندگیت بازی کنی
به منشی شرکت با تعجب و ترس نگاه کردم که لبخند زد و با حرکت لب بهم گفت : چیزی نیست، پدر و پسرن
کسی نعره زد : بازی رو شما دارید با زندگی من میکنید
– تو خامی ، پاتو بذاری اونجا پشیمون میشی، بعد دیگه راه برگشت نداری
– اونش به خودم ربط داره
– به جهنم، هر غلطی دلت خواست بکن
بعد دیگه سکوت برقرار شد . منتظر بودم یکیشون از اتاق بیاد بیرون اما هیچکس بیرون نیومد، حدود یک دقیقه بعد دوباره کسی نعره زد : کجااااااستتتتت؟؟؟
صدای نفر دوم نیومد، همون صدا دوباره فریاد گونه گفت : بخدا اگه بهم ندید میرم اعلام مفقودی میکنم
که نفر دوم هم فریاد زد : به درککک ،،،گمشو برو هر غلطی خواستی بکن
در اتاق باز شد و پسر جوونی با عصبانیت خارج شد و در رو بهم کوبید ، از صدای کوبش در من و منشی و دو تا از کارمندای دیگه که حالا اونجا ایستاده بودند از جا پریدند که پسر جوون یه نگاه به همه کرد و فریاد کشید : اینجا چیکار میکنید؟؟؟؟ یالا سر کارتون تا حکم اخراجتونو ندادم دستتون
همه سریع به اتاقاشون رفتند، چشمش افتاد به من و وقتی دید بی حرکت ایستادم و بهش زل زدم با صدای آروم ولی عصبانی گفت : نشنیدی چی گفتم؟
خیلی ازش ترسیده بودم، دست و پامو گم کرده بودم و زبونم بند اومده بود که ادامه داد : دلت اخراج میخواد؟
با تته پته گفتم : آخه،، من،، من برای آگهیتون م مزاحم شدم
با دستش به اتاقی که ازش خارج شده بود اشاره کرد و گفت : برو داخل
تو دلم گفتم : عمرااااا،،، مگه جونمو از سر راه آوردم ؟
ولی به او گفتم : انگار بد موقع مزاحم شدم میرم فردا میام
چشمهاشو درید و گفت : بهت میگم برو داخل
ترسیدم و به حالت دو به طرف اتاق رفتم و پشت در ایستادم، برگشتم نگاهش کردم که دیدم داره منو نگاه میکنه، چند تقه به در زدم و منتظر شدم، فرد داخل اتاق اجازه ورود داد و با پایین کشیدن دستگیره اتاق اون پسر هم رفت.
وارد اتاق که شدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم : برای آگهیتون مزاحم شدم ولی مثل اینکه بد موقع س
مرد میانسال خوش چهره ای با متانت لبخند زد و گفت : نه دخترم، خوش اومدی، بفرما بشین
و به صندلی نزدیک میزش اشاره کرد.
انگار نه انگار که این الان داشت با اون پسر سر هم فریاد میزدند . نشستم و کاغذ و قلمی به سمتم گرفت و گفت : این فرم رو پر کن، آدرس و مشخصاتتو دقیق بنویس
فرم رو پر کردم و بلند شدم روی پا ایستادم و دو دستی در تقدیمش کردم، خیلی محترم بود و یه جورایی ازش خوشم اومده بود، فرم رو که ازم گرفت دوباره روی صندلی نشستم که لبخندی بهم زد و مشغول مطالعه فرم شد . از توی جاقلمی روانویس سبز رو کشید بیرون و یه علامت ضربدر بالای فرم کشید و گفت : تشریف ببرید باهاتون تماس میگیرم
بلند شدم و با تعظیم کوتاهی از اتاق و شرکت بیرون اومدم، به ساعت نگاه کردم پنج بود، دیگه به دو تا آدرس دیگه نمیرسیدم ترجیح دادم به خونه برگردم
روز بعدش رو کلا به خودم تعطیلی دادم، چون نه میتونستم تماس بگیرم نه اینکه جایی برم .
دو روز از اون روز میگذشت که از همون شرکت تماس گرفتن برم برای مصاحبه، دل تو دلم نبود و خدا خدا میکردم که قبولم کنن، به هر سختی ای بود خودمو به شرکت رسوندم و مقابل منشی قرار گرفتم، باز هم با لبخند گفت : بفرمایید منتظرتون هستند
پشت در اتاق ایستادم و تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بفرمایید وارد شدم، اما به محض ورود خشکم زد، همون پسر پشت میز نشسته بود، او هم به صندلی مقابل میزش اشاره کرد و گفت بفرمایید
همون جایی رو که نشون داده بود نشستم و منتظر به دهانش چشم دوختم، آثاری از عصبانیت در او نبود ولی نگاهش خیلی نافذ بود و با شک نگاه میکرد، حدود بیست هشت، نه سال سن داشت و چهارشونه و اندامی مناسب داشت، با موهای نسبتل مجعد و پوست سبزه و چشمهایی درشت با مژه های تقریبا بلند اما بینی بزرگی داشت ،در مجموع زیبا نبود اما جذاب به نظر میرسید، تک سرفه ای زدم و گلومو صاف کردم، چشم از برگه مقابلش برداشت و گفت : خانم حق جو،،، درسته؟
– بله
– اینجا نوشتید لیسانس مدیریت بازرگانی
– بله
– چرا تو کادر سابقه کار چیزی ننوشتید؟
– چون سابقه کار ندارم
چشمهاش درشت تر شد و ابروهاش بالا رفت : ندااارید؟
– بله، ندارم
با دستش اطراف اتاق رو نشون داد و گفت : اینجا رو میخواهید بکنید موش آزمایشگاهی؟
با اعتماد به نفس گفتم : بلاخره باید از یه جایی شروع کنم یا نه؟
به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت : خانم اینجا هر جایی نیست، من نمیدونم چرا بابا بالای اپلیکیشنتونو علامت زده؟
بعد انگار توجه ش به قسمتی جلب شد که پرسید : مسلط به زبان انگلیسی؟
– بله
– تا چه حدودی؟
– مدرک تافل دارم
دوباره مشغول مطالعه برگه مقابلش که حالا متوجه شده بودم همون فرمیه که من پر کردم، شد و بعد چند لحظه گفت : مسیرتونم که خیلی دوره
– کار هم بغل خونه کسی نیست
سرشو بالا گرفت و چشم در چشمم گفت : حاضر جواب هم که هستی
حق به جانب گفتم : بی احترامی کردم؟
جواب سوالمو نداد و دوباره بعد از چند لحظه گفت : حقوق درخواستیتون؟
– طبق عرف، همون مقدار که لایقمه
دوباره به پشتی صندلیش تکیه داد و ته خودکار رو گوشه لبش گذاشت و صندلی رو از چپ به راست و از راست به چپ آروم هدایت میکرد و با چشمهای ریز شده، انگار که میخواد آنالیزم کنه داشت نگاه میکرد، کلافه سرمو پایین انداختم، کمی که گذشت، خواستم بلند شم و کلا قید کار تو این شرکت رو بزنم که صداش به گوشم خورد : سر ساعت هشت و سی باید محل کارتون باشید، عذر تاخیر رو به هیچ عنوان نمیپذیرم ، ساعت کاری تا پنج عصره – پنج شنبه ها نه صبح تا دو بعدازظهره – به هیچ عنوان مرخصی ندارید – اگه لازم به اضافه کاری بود باید بمونید – پوشش نامناسب اخراج به همراه داره ، آرایش غلیظ و زننده هم همینطور – کلا اینجا جلف بازی نداریم، همه سرشون تو کار خودشونه، نامزد بازی و استفاده از تلفن شرکت برای امر شخصی ممنوعه، استفاده از تلفن همراه فقط تو تایم ناهار مجازه – شرکت سالن غذاخوری و نمازخونه داره – صبحانه و ناهار با شرکته ،،،سوالی دارید بفرمایید
تو دلم گفتم ” بلاخره ترمز کرد ” و پرسیدم : چرا نمیتونم از مرخصی استفاده کنم؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت : شما مدیر بازرگانی این شرکتید، کالاهای صادراتیمون مدام داره با شرکتهای خارجی هماهنگ میشه، طبیعیه که باید حضور داشته باشید، ،،، بازم سوالی هست؟
– بله، حقوقم،،، چقدر تعیین میفرمایید؟
– پنجاه درصد بیشتر از قانون کار ،،،، سوال؟
– نه ممنون
– از شنبه همین هفته کارتونو شروع میکنید، به سلامت
از شرکت که بیرون اومدم نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم : آخییییییش،،، خدا همه زندانیها رو نجات بده، محل کار نبود که،،، زندان بود، زنداااان،،، اما چه کنم که چاره ای ندارم ، محیطش خشک هست اما خدا رو شکر همونی شد که رضا برای بابا توصیف کرده بود
با آوردن اسم رضا موبایلمو از کیفم بیرون کشیدم، باید بهش زنگ میزدم تا هم ماجرا رو میگفتم هم اینکه باز زحمت بکشه و بیاد بگه تعمیرات!!!!! شرکت تموم شده و من باید کارمو شروع کنم.
یه هفته س که کارمو تو شرکت شروع کردم، شرکت دو تا مدیر عامل داره، سپاسی پدر و سپاسی پسر ؛ اینطور که متوجه شدم آقای سپاسی برای اینکه پسرش دلگرمی داشته باشه مدیریت شرکت رو به اون سپرده و خودش هم یکی دو روز در هفته میاد به کارها سرکشی میکنه تا خیالش راحت بشه که پسرش مسلط به شرکت شده و خودش هم در کارخونه مشغوله. هر بار هم که میاد همچنان باید منتظر صدای داد و فریاد و تهدید از هر دو طرف باشیم .
اتاق من کنار اتاق مدیر عامل بود، صرفا برای دسترسی سریع جهت هماهنگی های لازم و همین همجواری باعث میشه ناخواسته صدای فریادشون هر چند نامفهوم به گوش برسه.
در واقع اتاق مدیر عامل بین دو اتاق بود که طرف چپ من بودم و طرف راست اتاق مدیر داخلی شرکت آقای رجبی بود. بقیه قسمتها که شامل حسابداری و کارگزینی و… میشد در طبقات دیگه قرار داشت، نمازخونه و ناهار خوری هم که خودش کلا یه طبقه رو اشغال کرده بود . روز اول با منشی که خانمی بود تقریبا سی و سه ساله و فوق العاده مهربون بود ارتباط نزدیکی برقرار کردیم، موقع ناهار هم منو با چند تا از خانمها آشنا کرد . آقای رجبی پسر خوبی به نظر میرسه، قیافه کاملا مردونه و خوش تیپ با چشمهای خمار و مژه های بلند و ابروهای پر پشت کمونی که اگه دختر میشد وقتی راه میرفت جنازه ها بود که از پشتش باید جمع میشد، هر چند تو شرکت کلی خاطر خواه داشت و همه آرزوشون بود که باهاش هم کلام بشن، ولی از اونجایی که دوست صمیمی مدیر عامل بود کسی جرات نزدیک شدن بهش رو نداشت
ساعت پنج بود و برای رفتن به خونه وسایلمو جمع کردم تا بعد از کسب اجازه راه بیفتم، اما چند تقه به در خورد و آقای رجبی وارد شد :
خسته نباشید، این قرار داد رو شما ترجمه کردید؟
به متن قرار داد نگاه کردم و گفتم : بله، مشکلی پیش اومده؟
– نه، فقط بند سه قرارداد به نظرم ایراد داره
برگه رو ازش قاپیدم و نگاه کردم و گفتم : ولی من معانیشونو مطابق با متنش نوشتم، مو به مو
چونه شو خاروند و گفت : میشه قرارداد رو ببینم؟
با اطمینان گفتم : بله، حتما
اما هر چی میگشتم پیدا نمیکردم، تقریبا تمام کاغذها رو دیده بودم ولی نبود که نبود. آقای رجبی هم با تعجب به تقلای من برای پیدا کردن نگاه میکرد و وقتی دید نا امید رو صندلی نشستم با ترس گفت : نیست؟
– نمیدونم کجا گذاشتمش
– یعنی چی خانم حق جو ؟ میدونید تو چه دردسری میفتیم؟
وحشت کردم، دوباره و سه باره تمام برگه هایی رو که تو کشو و کمدم بود رو از نظر گذروندم اما پیدا نکردم، به دیوار تکیه دادم و ساعدمو روی سرم گذاشتم و گفتم : نیست که نیست
موبایلشو از جیبش بیرون کشید و تند تند شماره گرفت ،چند لحظه بعد به مخاطب پشت خطش بدون سلام و مقدمه گفت که برگرده شرکت.
به ربع ساعت نکشید که آقای سپاسی اومد و من با تعجب به خودم گفتم : این کی رفت که حالا اومد؟
آقای رجبی بهش گفت که چه اتفاقی افتاده و اون هم اخماشو تو هم کشید و با لحن توبیخی گفت : دوباره بگردید خانم، تا پیدا نشه حق ندارید پاتونو از شرکت بیرون بذارید.
یهو تمام بدنم رو ضعف گرفت . با دستهایی لرزان تمام برگه ها و پرونده ها رو مقابلش گذاشتم و گفتم : بفرمایید خودتون هم ببینید، نیست
فریادش گوشمو کر کرد : اگه نیست شما مسئولید خانم محترم
که آقای رجبی عقب کشیدتش و گفت : آروم باش آرش، با داد و فریاد که کاری درست نمیشه
بعد رو به من با لحن ملایمتری گفت : از این اتاق که بیرون نرفته،،، یه نگاه به کیفتون هم بندازید …
نذاشتم جمله ش تموم شه، بدجور بهم برخورده بود، با اخمهایی درهم گفتم : اون قرار داد به چه دردم میخوره که بذارم تو کیفم؟
– نه، نه، سو تفاهم نشه، منظورم این بود که شاید اشتباهی به جای کاغذ باطله گذاشتید تو کیفتون
با همون اخم و لحن تند تری گفتم : کاغذ باطله هم به درد من نمیخوره آقای محترم
آقای سپاسی عصبانی به سمتم خیز برداشت و در حالی که آقای رجبی مانع رسیدن به من شده بود گفت : قرار داد رو تو گم کردی اما انگار یه چیزی هم بدهکارتیم
خواستم حرفی بزنم که موبایلم زنگ خورد، حوصله جواب دادن نداشتم، در ثانی ممنوع هم بود، اما دست بردار نبود و به محض قطع شدن صدای زنگ چند لحظه بعد به صدا در میومد، خواستم خاموشش کنم که با دیدن اسم بابا، بدون اینکه بهشون نگاه کنم گفتم : اجازه هست؟
صدای آقای رجبی بود که گفت : بله، بفرمایید
صدامو صاف کردم و تصنعی شاد و سرحال جواب دادم : سلام بر پدر
– سلام بابا جون، کجایی؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی؟ نگرانت شدم
– الهی من قربون بابای خودم برم، ببخشید بابا، هنوز شرکتم امروز کارم زیاده ،اینجا هم که تلفن ممنوعه
– ساعت رو دیدی؟
با دیدن ساعت چشمهام چهار تا شد، ساعت هفت بود، گفتم : میدونم بابای قشنگم ولی کار دارم، شما شامتو بخور اگه دیر شد
– تا کی اونجایی؟
درمونده گفتم : نمیدونم بابا! خواستم راه بیفتم بهت زنگ میزنم
– باشه دخترم، خداحافظ
خداحافظی کردم و نشستم رو صندلی و فکر کردم، وقایع رو مرور کردم که وقتی ترجمه متن تموم شد قرار داد رو چیکارش کردم ؟ یهو یادم افتاد که قرار داد با متن ترجمه شده رو به منشی دادم تا تحویل آقای سپاسی بده
رو به آقای رجبی گفتم : قرارداد و متن ترجمه شده رو تحویل خانم صدر دادم تا خدمت آقای سپاسی برسونن
آقای سپاسی که حالا از شدت عصبانیتش کم شده بود گفت : اگه دست من بود که میاوردم، فراموشی هم ندارم
همچنان از نگاه کردن به آقای سپاسی خودداری میکردم، چشم در چشم آقای رجبی گفتم : پس چطور متن ترجمه به دستتون رسیده ولی اصل قرار داد دستتون نیست؟
آقای سپاسی نفس عمیقی کشید و گفت : ولی من مطمینم که فقط ترجمه رو تحویل گرفتم
همچنان که چشم از آقای رجبی برنمیداشتم گفتم : حالا بگردید ضرر نداره
آقای سپاسی، رجبی رو زد کنار و روبروی من جوری که چشمم بهش باشه ایستاد و گفت : میرم اتاقمو میگردم، اگه پیدا نکردم شما اخراجی
و از اتاق من خارج شد و به اتاق خودش رفت.

در اتاقش محکم بهم کوبیده شد و من که تو افکار خودم غرق بودم با این صدا از جا پریدم که متعاقب اون در اتاق من با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد، چهره ش برافروخته بود و به من نزدیک میشد ، رجبی هم بازوشو گرفته بود ، نمیدونم چرا؟ اما حس بدی بهم دست داد، دستاشو روی میزم کوبید و روی صورتم دولا شد که من خودمو عقب کشیدم، رگهای گردنش متورم شد و همزمان صدای فریادش رو شنیدم : شما اخرااااجیییییی
یهو ته دلم خالی شد اما سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم و گفتم : چرا؟
– چرا؟؟؟؟ خانم! قرارداد به این مهمی گم شده، اونم توسط شما!! بازم میپرسی چرا؟
رجبی که سعی در آروم کردنش داشت، گفت : آرش ،صبر کن،،، بیا بریم یه بار دیگه بگردیم
به رجبی نگاه کرد و با همون عصبانیت گفت : چقدر؟ چقدر سعید؟ چقدر بگردیم؟
– باشه، آروم باش، شاید چشات خوب ندیده اصلا شاید تو اتاق من باشه، بیا بریم اونجا رو بگردیم
و آرش رو دنبال خودش راهی کرد، آرش که همچنان به من نگاه میکرد گردنش رو کج کرد و با لحن تهدیدی گفت : اونجا رو هم میگردیم، اما اگه نبود جمع کن برو
جو متشنج شده بود، احساس میکردم هیچ هوایی تو اتاق نیست، چند تا نفس عمیق کشیدم تا راه تنفسم باز شه اما بغض لعنتی نمیذاشت هیچ هوایی وارد ریه هام بشه، اشک که تو چشام حلقه زد موبایلم هم به صدا در اومد، رضا بود ،،، چند بار آب دهانمو قورت دادم و صدامو صاف کردم تا طبیعی باشم ،جواب دادم : بله؟
– سلام، کجایی سارا؟
کوتاه جواب دادم : شرکت
– خیلی کارت طول میکشه؟
– فکر نمیکنم، چطور؟ کارم داری؟
– نه، عمو بهم زنگ زد، گفت نگرانته، ازم خواسته که به دوستم بگم تو رو زودتر بفرسته خونه
– میام رضا، چند دقیقه دیگه راه میفتم
– میخوای بیام دنبالت؟
– نه، ممنون،،، خودم میام
– پس با آژانس بیا
– باشه، یه کاریش میکنم
– خداحافظ
خداحافظی کردم و روی صندلی نشستم، اگه واقعا اون قرارداد کذایی پیدا نمیشد چه خاکی تو سرم میریختم؟ از اون مهمتر!!! کارم رو هم از دست میدادم
نیم ساعتی با این افکار دست و پنجه نرم میکردم و منتظر بودم تا یکی از اتاق سعید بیرون بیاد و تکلیف منو معلوم کنه اما هیچ خبری نشد، باید خودم اقدام میکردم، کیفمو برداشتم و روی شونه م جابجا کردم و مقابل اتاق ایستادم، چند تقه به در زدم که صدای سعید رو شنیدم : بله؟
در رو باز کردم و با اخمهای در هم گره کرده به زمین نگاه کردم و گفتم : میتونم برم؟
و باز صدای سعید بود که گفت : بله، بفرمایید
به سعید نگاه کردم و گفتم : میشه شماره آژانس در اختیارم بذارید؟
سعید کیفشو برداشت و بلند شد و گفت : من میرسونمتون
دستمو با قاطعیت بالا گرفتم و گفتم : نه، متشکرم، همون شماره آژانس رو بهم بدید کافیه
کیفشو رو میز گذاشت و گوشی تلفن رو برداشت و همونطور که شماره میگرفت گفت : خودم براتون ماشین میگیرم
به خودم جرات دادم و پرسیدم : قرارداد پیدا شد؟
با خجالت گفت : بله، تو کشوی میزم بود،،، حالا فردا یه بار دیگه با هم مرورش میکنیم
طلبکارانه سرمو چند بار بالا پایین کردم و فقط گفتم : خدانگهدار. و از شرکت خارج شدم
سه دقیقه بعد ماشین رسید ، وقتی جلوی خونه نگه داشت و خواستم کرایه رو پرداخت کنم، راننده گفت : حساب شده
متعجب گفتم : چجوری؟
– آقای رجبی حساب کردند
و وقتی همچنان منو متعجب دید، ادامه داد : خودشون تشریف بردن آژانس حساب کردن، بین راه با من تماس گرفتن که از شما کرایه نگیرم.
خسته تر از اونی بودم که بخوام بحث کنم و بگم پول رو بهش برگردونن و کرایه رو خودم پرداخت کنم، بنابراین پیاده و وارد خونه شدم و مستقیم رفتم حموم، یه دوش آب خنک حالمو بهتر کرد، از حموم که بیرون اومدم بدون اینکه با بابا حرف بزنم خستگی رو بهونه کردم و رفتم برای خواب ، حتی شام هم نخوردم، هنوز بغض راه گلومو بسته بود و نمیتونستم چیزی بخورم، حوصله خشک کردن موهامو هم نداشتم فقط یه برس بهشون کشیدم و خوابیدم.
صبح با احساس سر درد از خواب بیدار شدم، وااای هنوز این بغض لعنتی به گلوم فشار میاره ، جوری که نمیتونم حتی آب دهنمو قورت بدم.
با هر مشقتی بود راهی محل کارم شدم، آقا فرخ سینی صبحانه رو مقابلم روی میز گذاشت ؛ چایمو داغ داغ و جرعه جرعه که نوشیدم کمی گلو دردم بهتر شد. از سالن غذا خوری که خارج شدم رویا رو دیدم که داشت وارد سالن میشد و با دیدنم گفت : رنگت چرا پریده؟
با تعجب سوالشو تکرار کردم : رنگم پریده؟
– آره،،، زرد شدی
خودمو تو سطح صیقلی آسانسور نگاه کردم و بعد از اینکه از خودم مطمئن شدم گفتم : عزیزم چشات زرد میبینه، توهم زدی، صبحانه بخوری درست میشی
رویا شونه بالا انداخت و گفت : از من گفتن بود
وارد اتاقم شدم و مشغول مرتب کردن اتاقی بودم که روز قبلش بیخود و بیجهت در هم ریخته شده بود. بعد از گذشت یک ساعت سعید وارد اتاقم شد و گفت : خانم حق جو؟ اگه کاری ندارید تشریف بیارید اتاق مدیر عامل تا قرارداد رو باهم مرور کنیم
با یادآوری موضوعی گفتم : چشم، فقط،،،
ساکت شدم که بلافاصله گفت : بفرمایید
نفس عمیق کشیدم و گفتم : چرا کرایه رو حساب کردید؟
گوشه های لبشو به سمت پایین کشید و شونه بالا انداخت و گفت : وظیفه بود
– نه هیچ وظیفه ای نبود
از چهارچوب در جلو تر اومد و گفت : دستور آرش بود
به خودم جرات دادم و گفتم : دستور هر کس که میخواد باشه…
میان حرفم دوید و گفت : ببینید خانم حق جو ، شما به خاطر ما تا اون ساعت مونده بودید، در صورتی که میتونستید زودتر تشریف ببرید، در ثانی،،، همه کارمندای این شرکت اگر خیلی دیرتر از ساعت کاری مقررشون تو شرکت بمونن هزینه شو شرکت پرداخت میکنه،،، – بعد چشمکی زد و ادامه داد – بلاخره اشتباه کردن تاوان هم داره ،،، اتاق مدیر عامل میبینمتون
و رفت

دقایقی بعد هر سه اتاق آرش بودیم و اون متن کذایی رو مرور میکردیم، چند صفحه از اون رو با ترجمه مطابقت داده بودیم که سعید خودکارشو روی میز گذاشت و به پشتی صندلی تکیه و کش و قوسی به بدنش داد که آرش گفت : خسته شدی؟
سعید با لحن شاکی گفت : نه، آخه نه اینکه تراکتور تشریف دارم!!! خسته نمیشم. موتورمو روشن میکنی قرقرقرقر برات کار میکنم
برای اولین بار صدای خنده آرش رو شنیدم ، به منشی زنگ زد و گفت برامون چای بیارن.
میخواستم ادامه بدم که به من نگاه کرد و گفت : خانم حق جو شما هم دست نگه دارید تا خستگی رفع کنید.
سرمو بالا بردم تا جوابشو بدم که دیدم لبخندش محو شد و گفت : حالتون خوب نیست؟
هنوز سر درد داشتم اما گفتم : چرا، خوبم
– اما رنگتون پریده ، صبحانه میل کردید؟
– بله
سعید گفت : شاید فشارشون افتاده
سرمو سمت سعید چرخوندم و گفتم : نه، مشکلی ندارم ، فقط یکم سرم درد میکنه
چند ضربه به در زده شد و آقا فرخ با سه فنجون چای وارد شد ، چای ها رو مقابلمون گذاشت و رفت. سعید فنجون چایشو برداشت و همونطور که جلوی دهانش گرفته بود پرسید : برای سر دردتون قرص خوردید؟
خواستم جوابشو بدم که موبایلم زنگ زد، البته چون اجازه استفاده از موبایل رو نداشتیم، وقتی وارد شرکت میشدم گوشیمو رو حالت ویبره و بی صدا میذاشتم و حالا فقط ویز ویز صدا میداد و به جهت اینکه تو جیبم بود پهلومو نا محسوس میلرزوند . گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و با نگاه به صفحه ش اسم بابا رو دیدم، نگران شدم ،،، بهش گفته بودم که تایم کاری نمیتونم جواب بدم، لابد کار مهمی پیش اومده بود، مونده بودم جواب بدم یا نه که قطع شد . گذاشتم تو جیبم که دوباره زنگ زد، به آرش و سعید نگاه کردم که دیدم هر دو چشمشون به منه ، آرش به گوشیم اشاره کرد و گفت : اشکال نداره جواب بدید ، دستمو روی صفحه کشیدم و ارتباط برقرار شد : بله؟
– سلام بابا، ببخشید میدونم بد موقع س اما عرشیا میخواست با خودت صحبت کنه هر چی هم بهش گفتم صبر کنه شب، گفت همین الان
عصبانی شدم و میدونستم الان چهره م قرمز شده، حرفی نمیتونستم بزنم فقط گفتم : من دو سه ساعت دیگه خودم باهاتون تماس میگیرم
– الان میخواد صحبت کنه
– ببخشید بابا، من تو جلسه م، خدانگهدار
ارتباط رو قطع و گوشیمو کلا خاموش کردم. چند لحظه ای سکوت حاکم بود که سعید سکوت رو شکست و گفت : خانم حق جو اگه حالتون خوب نیست ادامه شو بذاریم برای بعد؟
آرش هم تایید کرد ، به هر دو نگاه قدر شناسانه ای انداختم و گفتم : ممنون که درکم میکنید، عذرخواهی میکنم
بلند شدم که آرش گفت : چایتون ؟
– متشکرم، میل ندارم
و از اتاق بیرون اومدم .
ناهارمو سریع خوردم و به اتاقم برگشتم تا به بابا زنگ بزنم و بگم که با عرشیا صحبت کنه یه جوری بیخیال من بشه، اما تا گوشیمو روشن کردم ویبره ش به صدا در اومد و شماره ناشناسی روی صفحه ش افتاد، جواب دادم : بله؟
– میدونی از کی دارم زنگ میزنم؟ چرا گوشیتو خاموش کرده بودی؟
با تعجب و ترس از لحن طلبکارانه مخاطبم گفتم : شما؟
– عرشیا هستم
با عصبانیت گفتم : من با شما حرفی ندارم
صدای پوزخندشو شنیدم و بعد گفت : ببین خانم کوچولو، به نفعته با من ازدواج کنی …
میان حرفش دویدم و گفتم : چه نفعی برام داره اونوقت؟
– نفعش اینه که به جز من کسی نمیاد بگیرتت ، مثل اینکه موقعیت پدرتو فراموش کردی ! در ثانی، اگه مثل بچه آدم بهم جواب مثبت بدی بابات هم هر روز نمیاد آویزون بابای من بشه که برگرده سرکارش
با جمله آخرش سکوت کردم، منظورش چی بود؟ با لکنت گفتم : من.. منظورتون چیه؟
خونسرد گفت : منظورم واضحه، با من ازدواج کن تا پدرت به ذلت نیفته
– بابامو اخراج کردید؟
– نمیدونستی؟؟؟؟!
وقتی از من جوابی نشنید با بی رحمی گفت : الان یک ماهه که بابات از شرکت اخراج شده، میدونی کارش چیه؟
باز هم جوابم سکوت بود ، که ادامه داد : نظافت منزل انجام میده، راه پله تمیز میکنه
شوکه شدم، دوباره بغض لعنتی گلومو فشار داد، وقتی دید همچنان ساکتم گفت : پس دیدی به نفعته که باهام ازدواج کنی؟
بغضم ترکید و فریاد زدم : دهنتو ببند ، میخوای منو تحریک کنی که جواب مثبت بدم؟
– باور نمیکنی؟؟؟؟ میتونی از خود پدرت هم بپرسی، اما از اونجایی که من خیلی آقا و گل هستم، یک هفته بهت مهلت میدم تا بازم فکراتو بکنی، بعد از یک هفته باهات تماس میگیرم، جوابتو بگو
اینبار با صدای بلندتری فریاد زدم : جوابتو همین الان میدم آقای به ظاهر محترم،،،، اگه تو دنیا یه جنس مذکر باشه و اونم فقط تو باشی باز هم جواب من به تو منفیه،،، شرایط پدرم هم ممکنه برای هر کسی پیش بیاد حتی برای جنابعالی و پدر از خودت محترمتون، قتلی که پدرم انجام داد ناخواسته بود ، حالا شما این حربه رو دست گرفتی که چی؟ که کسی نمیاد خواستگاریم؟ اصلا نمیخوام کس دیگه بیاد خواستگاریم، چی پیش خودت فکر کردی؟ فکر کردی کشته مرده ی شوهرم؟ دارم له له میزنم برای شوهر؟ مجرد بمونم خیلی بهتر از اینه که با توی عهد قجری ازدواج کنم
و تلفن رو قطع کردم، به خودم که اومدم دیدم سعید و آرش تو چهارچوب در ایستادن و با نگرانی منو نگاه میکنن، وقتی چشمم بهشون افتاد اشکامو سریع پاک کردم، سعید بلافاصله ببخشید گفت و به اتاقش رفت اما آرش همچنان ایستاده بود و پرسید : اتفاقی افتاده؟
دستپاچه گفتم : ببخشید ، فکر نمیکردم زود تشریف بیارید بالا
دستاشو تو جیب شلوارش گذاشت و گفت : ما اصلا پایین نرفته بودیم
– عذر میخوام
بی مقدمه گفت : نامزدتون بودن؟
سرمو پایین انداختم و گفتم : خیر
گردنشو کج کرد و با چشمهای ریز و اخمهای در هم گفت : پس چی؟
– هیچی مهم نیست، عذر میخوام، دیگه این اتفاق نمیفته
– اگه کمکی از من برمیاد بفرمایید
– نه متشکرم، چیزی نیست که کسی بخواد مداخله کنه
سرشو چند بار بالا و پایین تکون داد و خواست از اتاق بره بیرون که دوباره سمتم چرخید و لبهاشو باز کرد چیزی بگه که انگار پشیمون شد، فقط چند لحظه بهم خیره شد و رفت.
حرفهایی رو که بین من و عرشیا زده شده بود تو سرم تکرار میشد، وای خدای من یعنی آرش و سعید همه حرفامو شنیدن؟ سرم رو به انفجار بود.

با تن خسته و ذهن مشوش از حرفهای عرشیا کلید رو داخل قفل چرخوندم و وارد خونه شدم و پله ها رو در حالی که پاهامو دنبال خودم میکشوندم به طرف بالا طی کردم ،چند دقیقه بعد از تماس تلفنی که با عرشیا داشتم، خط داخلی تلفن اتاقم توسط آرش به صدا در اومد و بهم اجازه داد در صورت تمایل و صلاح دید خودم به خونه برم که از این پیشنهاد استقبال کردم و راهی خونه شدم . حالا روی تختم نشستم و منتظر بابا هستم تا بیاد و منو از این آشفتگی در بیاره، بهم بگه حرفهای عرشیا دروغ بوده و همه حرفهاش برای این بوده که منو مجاب به ازدواج با خودش کنه،،، خدایا، کاش دروغ باشه.
از سر درد دیگه چشمام رو نمیتونستم باز نگه دارم، با چشمهای بسته و کورمال کورمال به آشپزخونه رفتم و هجوم بردم به جعبه داروها، دو تا قرص مسکن از جلدش بیرون کشیدم و بدون آب قورتش دادم، دوباره با همون چشمهای بسته به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
چشم که باز کردم همه جا تاریک بود ، کمی که گذشت چشمم به تاریکی عادت کرد و تونستم از جا بلند شم، وقتی از اتاق بیرون رفتم بابا رو دیدم که او هم روی کاناپه خوابش برده ، به اتاق بابا رفتم و ملحفه شو از روی تختش کشیدم و روی بابا انداختم که با این کار من چشم باز کرد و بهم لبخند زد و دوباره چشمهاشو بست و کمی روی کاناپه جابه جا شد .
گرسنه نبودم ولی باید برای شام فردا شب غذا درست میکردم، وقتی در یخچال رو باز کردم با تعجب دیدم غذایی رو که دیشب درست کرده بودم دست نخورده تو یخچال مونده،،، پس بابا هم شام نخورده؟
نمیدونستم چه کار کنم؟ بیدارش کنم با هم شام بخوریم یا بذارم بخوابه؟ از ذهنم گذشت شاید ناهار هم نخورده باشه…
قابلمه غذا رو روی گاز گذاشتم تا گرم شه، میز شام رو آماده کردم ،تو این فاصله غذا هم گرم شده بود ، رفتم بابا رو بیدار کردم، با اینکه میلی به غذا نداشتم اما باید به خاطر بابا چند لقمه ای میخوردم .
آروم بابا رو تکون دادم و صداش کردم، چشمهاش که باز شد عقب رفتم و گفتم : شام حاضره
معلوم بود خیلی گرسنه س چون بلافاصله بلند شد و ملحفه رو مچاله رو کاناپه انداخت و دنبالم راهی شد. نیمی از شام در سکوت خورده شد، خیلی دوست داشتم جواب سوالامو بگیرم ولی از طرف دیگه هم دوست نداشتم جواب سوالم حقیقت حرفی باشه که عرشیا گفته بود . عاقبت با جمله ” آب نیاوردی؟ ” بابا سکوت شکست و وقتی بلند شدم تا شیشه آب رو از یخچال بردارم پرسید : عرشیا بهت زنگ زد؟
خونسرد گفتم : بله، تماس گرفت،،، راستی بابا شما شماره ی منو بهش داده بودید؟
در حالی که نون رو تکه میکرد ابروهاشو بالا داد و گفت : از بس اصرار کرد مجبور شدم، حالا چی میگفت؟
روی صندلی نشستم و گفتم : حرف مفت
بابا مشکوک پرسید : مثلا؟
– میگفت باهام ازدواج کنی هم به نفع خودته هم به نفع بابات
– من این وسط چه کاره م؟
با این حرف بابا، انگار روح تو بدنم اومد، پس عرشیا دروغ گفته بود و من از درون خوشحال بودم، پس گفتم : میگفت با من ازدواج کنی باباتو برمیگردونیم سر کارش،،، مگه تو شرکت کار نمیکنید؟
بابا سرشو پایین انداخت و خودشو مشغول غذا خوردن کرد، دلم هری ریخت، آهسته گفتم : دیگه پیششون کار نمیکنید؟
همچنان که سرش پایین بود گفت : نه، جای دیگه با حقوق بیشتر بهم پیشنهاد کار دادن منم قبول کردم
– جای دیگه ، کجا؟
– یه شرکت دیگه
– شرکت چی هست؟
– اینجا چه شرکتی بود؟ جایی که تو کار میکنی چه شرکتیه؟ اینم همونه دیگه بابا،،، بیست سوالی میپرسی؟
نمیدونستم عنوان کردنش درست بود یا نه؟ اما دلم آشوب بود، دل رو به دریا زدم و گفتم : آخه عرشیا میگفت نظافت راه پله ها رو انجام میدید
به من خیره شد و گفت : خوبه بهش گفتم به تو چیزی نگه
بغض گلومو گرفت و گفتم : بابا؟ من که دارم کار میکنم، پس شما دیگه کار نکن، اگه بیمه بودید الان وقت بازنشستگیتون بود …
نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت : ولی بیمه نیستم، بازنشسته حقوق داره، ولی من اگه کار نکنم حقوق ندارم، قسط خونه و قرض عموت و خورد و خوراک خونه رو از کجا بیاریم؟
دستمو رو سینه م گذاشتم و گفتم : پس من چه کاره م؟
– تو کار کن برای خودت، پس انداز کن بعد از مرگ من دستت پیش کسی دراز نمونه …
میان حرفش پریدم و با صدایی لرزون گفتم : ان شاا… که صد سال عمر کنید بابا، شما نباشید میخوام دنیا نباشه
– من که مردم، خواهی دید که دنیا هم هست،،، مگه بعد از مرگ مادرت دنیا تموم شد؟
آهی کشید و ادامه داد : در ضمن،،، کار که عار نیست! هست؟
– نه نیست اما الان دیگه وقت این کارای شما نیست
– مگه تو اون شرکت لعنتی چیکار میکردم؟ زمینو طی بکش، جارو کن، میزهای کارمندا رو گردگیری کن، ظرفهای ناهارشونو بشور، براشون چای ببر،،، مگه این کارا رو نمیکردم؟ چیزی عوض نشده که
– اما دلم راضی نیست
– قسط خونه و قرض احمد نبود، نگرانی نداشتم اما این دو تا رو دوشم سنگینی میکنه ، تا اینا رو پرداخت نکنم آروم نمیگیرم، پس تا موقعی که از زیر قرض و بدهی بیرون نیومدم باید کار کنم،، ولو هر کاری که باشه، حتی باربری.
و بعد از سر میز بلند شد و گفت : ببخش که کمکت نمیکنم، خیلی خسته م، میرم بخوابم
جواب شب بخیر بابا رو دادم و در حالی که آشپزخونه رو مرتب میکردم غرق فکر شدم، چند راه پیش رو داشتم ،،،، خدا کنه مثمر ثمر باشه.

شالمو روی سرم مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم، از خانم صدر که مثل همیشه لبخند به لب داشت پرسیدم : آقای سپاسی اومده؟
با همون لبخند سرشو به نشونه ی نه بالا برد و گفت : اومد بهت خبر میدم.
سر گرم کار بودم که زنگ تلفن داخلی اتاقم به صدا در اومد، خانم صدر بود که بهم خبر داد آقای سپاسی اومد
ازش تشکر کردم وسعی کردم ترجمه ی متنهایی که از طریق فکس برای شرکت فرستاده شده بود رو زودتر تموم کنم تا به بهونه ای برای سر حرف باز کردن رو داشته باشم،،، نمیدونم چقدر گذشت؟ اما صدای فریاد آرش سکوت فضا رو شکست، ترسیدم و از اتاقم بیرون اومدم و به خانم صدر گفتم : چی شده؟
خیلی خونسرد گفت : هیچی نترس، پدرشون تشریف آوردن
خیلی دوست داشتم بدونم مشکلشون سر چیه؟ در نتیجه گفتم : همیشه همینجوریه؟ وقتی میاد اینجوری دعواس؟
ابروهاشو بالا برد و لبهاشو تو هم جمع و سرشو تند تند بالا و پایین کرد و فقط صدای ” اوهوم ” ازش شنیده شد
– مشکلشون چیه؟ تو میدونی؟
نخودی خندید و گفت : اگه تو فهمیدی به منم بگو، خیلی گنگ دعوا میکنن، اصلا نمیشه فهمید
به در اتاق سعید اشاره کرد و گفت : اما مطمئنم آقای رجبی میدونه
و بعد پرسید : مگه با آقای سپاسی کار نداشتی؟
– چرا داشتم، اما دیگه الان؟؟؟
– آره چه اشکالی داره؟ برو تو اتاقش، شاید اینجوری سر و صداها بخوابه
بهش لبخند زدم و گفتم : خیلی دوست داری کشته شدنمو ببینی؟
دوباره نخودی خندید و خواست چیزی بگه که در اتاق آقای رجبی باز شد و به من و خانم صدر نگاه کرد و گفت : خانمها چرا سر کارتون نیستید؟
با این حرفش هر دو رفتیم برای ادامه کارمون.
تقریبا نیم ساعتی میشد که دیگه صدای داد و فریاد نمی اومد ،منم کار ترجمه رو تموم کرده بودم، پس دل رو به دریا زدم و برگه ها رو مرتب کردم و پشت در اتاقش ایستادم، کمی تردید داشتم اما وقتی فکر میکردم میدیدم چاره ای ندارم، چند تقه به در زدم و با اجازه ی آرش وارد شدم، هنوز اخمهاش تو هم بود، برگه ها رو روی میز گذاشتم و گفتم : این فکس ها امروز برامون ارسال شده، ترجمه کردم ولی منتظر دستور شما هستیم تا اقلام درخواستی رو بفرستیم.
به متن های ترجمه شده نگاه کرد و گفت : باشه، بعدا با دقت میخونمشون، الان تمرکز ندارم.
کمی این پا و اون پا کردم که بگم یا نه؟ اصلا الان وقتش بود؟ معلومه که نیست، اخمهاش با غلتک هم صاف و باز نمیشه … بلاخره به این نتیجه رسیدم که بذارم برای فرصت مناسب . ” با اجازه ” گفتم که از اتاق خارج شم که اسممو صدا زد و گفت : خانم حق جو، کاری داشتید؟
دستپاچه گفتم : نه ، فقط فکس ها بود که بهتون ابلاغ کردم
به صندلیش تکیه داد و گفت : غیر از این؟
– نه
– اما من فکر میکنم چیز دیگه ای هم میخواستید بگید
– نه
– از چهره تون پیداس که مضطربید
– نه
– گذاشتید رو تکرار که فقط بگید نه؟
خنده م گرفت، به زور خودمو کنترل کردم که نخندم اما موفق نبودم، لبخند زدمو گفتم : نه
آرش هم خندید و گفت : میترسم یه چیز دیگه بپرسم جواب اون هم نه باشه
بعد جدی شد و گفت : حالا اگه امری دارید بنده در خدمتم
چقدر وقتی میخندید خواستنی میشد، اما نمیدونم چرا اکثر مواقع مثل بخت النصر بود. با شوخی ای که کرده بود کمی جرات پیدا کردم و گفتم : راستش آقای سپاسی، میدونم توقع زیادیه، اما به مشکل مالی بزرگی برخورد کردم، میخوام که اگه امکان داره بهم وام بدید
خودکارشو به لپش چسبوند و گفت : چقدر؟
سرمو پایین انداختم و با خجالت گفتم : بیست میلیون
چشمهاش درشت شد و گفت : بیست میلیون؟؟؟؟ من به هیچکدوم از کارمندای شرکت بالای پنج میلیون وام ندادم ،بعد شما تقاضای بیست میلیون تومان وام رو میکنی؟
از خجالت میخواستم بمیرم، همونطور که سرم پایین بود گفتم : چاره ای ندارم، نه جایی رو میشناسم که بهم وام بده نه اینکه کسی رو داریم که برم ازش قرض بگیرم
چشمهاشو تنگ کرد و موشکافانه نگاهم کرد و گفت : قضیه باج خواهی که نیست؟
متوجه منظورش نشدم، انگار خودش هم فهمید که کلا شکل علامت سوال شدم که توضیح داد : گفتم شاید کسی این مبلغ رو ازت به عنوان حق السکوت بگیره
سریع گفتم : نه، اصلا
– پس اون تماس دیروز؟
– به اون موضوع مربوط نمیشه، یعنی میشه ولی تو حاشیه س، یعنی یه جورایی الکی به هم مرتبطه ….
فهمید تو توضیح دادن عاجزم، دستشو به علامت کافیه مقابلم گرفت و گفت : لطفا بفرمایید بنشینید
روی نزدیک ترین مبل کنار میزش نشستم . دست به سینه شد و گفت : حالا میشه منو در جریان قرار بدید؟ اگه بتونم حتما کمکتون میکنم
بین عقل و منطق گیر کرده بودم، عقلم بهم میگفت همه چیز رو بگو، منطقم میگفت چه دلیلی داره که یه غریبه داستان زندگیتو بدونه؟ عقلم میگفت بگو شاید دلش به رحم اومد و از این فلاکت راحت شدید، اما منطقم میگفت میخوام نباشه اون بیست میلیون! مگه تا حالا بد زندگی کردید؟ روزی رسون خداست ،،تقدیرمون هم دست خداست
با صدای ” خب، میشنوم ” آرش به خودم اومدم، بلاخره عقل پیروز شد و همه زندگیمو براش تعریف کردم و در آخر گفتم : این پول رو هم برای فک رهن سند بانک میخوام، چون در حال حاضر دغدغه پدرم قسط مسکنه
به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت : فعلا شما تشریف ببرید سر کارتون ، امیدوارتون نمیکنم که این وام رو بهتون بدم، شما هنوز یک ماه هم نیست اینجا مشغول به کار هستید، اما بهتون قول میدم هر کاری ازم برمیاد کوتاهی نکنم
نمیدونم چرا؟ ولی احساس سبکی میکردم، ازش تشکر کردم و به اتاق خودم رفتم .
سه روز از درخواستی که ازش داشتم گذشت، تو این مدت آرش رو نمیدیدم و یا کمتر باهم برخورد میکردیم، در حد اینکه با هم اتفاقی از سالن غذاخوری بیاییم بالا و یا موقع خروج از شرکت که من سمت در خروجی میرفتم و او به سمت پارکینگ، حتی وقتی سعید با خط داخلی شرکت ازم خواست که برای ادامه مرور متن قرارداد به اتاق مدیر عامل بریم، و من پشت در اتاق قرار گرفتم، قبل از اینکه در بزنم سعید در رو باز کرد و گفت : مثل اینکه آرش حالش خوش نیست، باشه برای یه وقت دیگه
روز چهارم، پایان ساعت کاریم بود که دوباره فکس اومده بود و انگار لیست مرسولیهای ما ناقص بوده و چند تا از اقلام درخواستیشون از قلم افتاده بود، میخواستم به خانم صدر بدم تا تحویل آرش بده،،، نمیخواستم با آرش برخوردی داشته باشم، حالا که اون نمیخواست با من روبرو بشه، منم اصراری نمیکردم، اصلا بهش نمیومد رودربایستی داشته باشه و نتونه بگه نه، با درخواست وامتون موافقت نشد،،، شاید هم حرف عرشیا درست بوده و کسی به دختر یه قاتل نگاه هم نمیکنه چه برسه اینکه بخواد بهش کمک کنه یا اینکه….
تو این افکار غرق بودم که خط داخلی زنگ خورد، آرش بود که گفت : تشریف بیارید اتاقم

امیدوار شدم، یعنی ممکن بود بگه با درخواست وامتون موافقت شد؟
روسریمو از سرم باز کردم و موهای بیرون اومده از گیره مو مرتب کردم و دوباره روسری رو سرم انداختم و در حال گره زدن از شیشه ویترین کمد خودمو نگاه کردم، از مرتب بودن خودم که مطمئن شدم به طرف اتاق مدیر عامل راه افتادم، دستمو بالا بردم در بزنم که در اتاق باز شد و سعید با چهره ی برافروخته مقابلم ظاهر شد، ” ببخشید ” گفتم و سرمو پایین انداختم و خودمو کنار کشیدم تا رد بشه، با شتاب بیرون رفت و هیچ حرفی نزد . معمولا در اینجور مواقع او بود که خودشو کنار میکشید تا من وارد بشم، یا اینکه سلام میداد و یا جواب ببخشید گفتنم رو میداد،،، متعجب از رفتارش در حالی که مسیر رفتنشو نگاه میکردم وارد اتاق شدم، سر برگردوندم و با دیدن آرش که او هم عصبانیت از چهره ش میبارید ته دلم خالی شد و هزار جور فکر تو ذهنم ردیف شد که یکیش اخراجم از شرکت بود.
سلام دادم، آرش هم همونطور که نگاهش روی میز به نقطه ای خیره بود سرشو تکون داد.
منتظر بودم حرفی بزنه و دلیل احضارمو بگه ولی دقایقی گذشت و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، به ساعتم نگاه کردم، پنج و نیم بود… صدامو صاف کردم و گفتم : عذر میخوام آقای سپاسی اگه امری ندارید من برم
سرشو بالا آورد و همچنان با حفظ اخم گفت : شما هنوز ایستادین؟ بفرمایید بنشینید
روی مبلی که با دستش اشاره کرده بود نشستم و گفتم : من در خدمتم
عصبی دست داخل موهاش فرو برد و بلاخره لب باز کرد و گفت : نمیدونم چطور بهتون بگم؟ راستش….
حرفشو خورد و کمی مکث کرد، دیگه مطمئن شدم دلیل حضورم تو این اتاق واسه خواستن عذرمه، با اطمینانی که پیدا کرده بودم گفتم : اگه حضور من تو این شرکت براتون ایجاد مزاحمت میکنه من مشکلی ندارم، از فردا نمیام
اخمهاش پر رنگ تر شد و طلبکارانه گفت : چرا همچین فکری کردید؟
مونده بودم چی بگم، نذاشت اصلا چیزی بگم، سرشو پایین انداخت و ادامه داد : راستش ،،، با وامتون موافقت میکنم ولی به یه شرط
هم خوشحال شدم، هم کنجکاو،،، منتظر به دهانس چشم دوخته بودم که نفس عمیقی کشید و گفت : همونطور که من به شما کمک میکنم، از شما هم میخوام به من کمک کنید
مشتاق گفتم : هر کاری ازم بربیاد انجام میدم
همچنان سرش پایین بود، گفت : ازتون که بر میاد اما تردید دارم قبولش کنید
– شما بفرمایید، نتونم انجام بدم میگم نمیتونم دیگه
در حالی که لب بالاییشو میجوید به من نگاه کرد و گفت : برای مدت کوتاهی همسرم باشید
به گوشام شک کردم، این چی گفت؟ برای – مدت – کوتاهی – همسرم – باشید؟ معنی همسر چی میشد؟ آهان یعنی زنم،،، چیییییی؟؟؟؟؟ زنم ؟؟؟ یعنی باهاش ازدواج کنم؟ یا اینکه ! یا؟ نکنه منظورش ازدواج رسمی نباشه؟ یعنی بهم پیشنهاد بیشرمانه داد؟؟؟؟؟؟
عصبانی بلند شدم و گفتم : چی باعث شده در مورد من این فکرا رو بکنید؟ فکر کردید به خاطر پول حاضرم تن فروشی کنم؟
دستپاچه گفت : نه نه،،، سو تفاهم شده،،، منظورم ازدواج رسمیه، خاستگاری و عقد و عروسی
وقتی دید انگار کمی آتش خشمم فروکش کرده گفت : ببینید خانم حق جو،،، من یه مشکلی دارم که گره مشکلم فقط با ازدواج کردن حل میشه، البته شرط پدرمه ….
بلند شد و چند قدم راه رفت بعد پشت صندلیش ایستاد و تکیه گاه صندلیشو گرفت و گفت : گفتنش برای من آسون نبود خانم حق جو،،، اگر به شما این پیشنهاد رو دادم برای این بود که هر دو یه مشکل رو داریم، پدرامون،،، من مشکل پدر شما رو حل میکنم شما هم مشکل پدر منو
دهانم قفل شده بود، خیلی سوالا تو ذهنم داشتم که بپرسم، مشکل پدر آرش چه ربطی به ازدواج کردنش داشت؟ اصلا چرا من؟ اما زبونم انگار سنگین شده بود و تکون نمیخورد
وقتی دید ساکتم گفت : من این پول رو خودم شخصا بهتون میدم، به عنوان هدیه،،، اما ازتون تقاضا دارم شما هم خواهش منو رد نکنید، تو این چند روز خیلی فکر کردم، کسی رو که از شما بیشتر مورد اعتمادم باشه پیدا نکردم، اگه این ازدواج سوری رو قبول کنید قول میدم چیزی در شما تغییر نکنه ،،، حتی بعد از طلاق اسم منو هم به راحتی میتونید از شناسنامه تون خط بزنید
دیگه عصبانی شدم، از جام بلند شدم و گفتم : چطوری؟ هان؟ چطوری؟ وقتی مهر بیوه ی مطلقه خورد رو پیشونیم؟
سرشو پایین انداخت و گفت : من تحقیق کردم، میتونید به علت ناقص بودن من بریم دادگاه و طلاق توافقی بگیریم، با گواهی پزشک قانونی اسم من از شناسنامه تون حذف میشه
وقتی دید باز سکوت کردم گفت : یک هفته کافیه برای فکر کردن؟
فقط تو چشمهاش خیره شدم که خودش دوباره گفت : هفته ی دیگه منتظر جوابتون هستم
از خدا خواسته و بلافاصله از اتاق خارج شدم و کیفمو برداشتم و از شرکت زدم بیرون .
احساس خفگی میکردم.
با بدنی کوفته از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفته بودم دیگه تو اون شرکت پا نذارم، وقتی بیدار شدم بابا رفته بود و از این جهت خوشحال بودم که متوجه رفتن یا نرفتنم نشده، چون اگه متوجه میشد خونه م حتما برای رفتن به شرکت بیدارم میکرد،،، باید دوباره دنبال کار بگردم، نمیدونستم به رضا بگم یا نه؟ مسلما اگر بهش میگفتم میرفت سراغ آرش و شرکت رو رو سرش با خاک یکسان میکرد. پوزخندی زدم و به خودم گفتم : رضای بیچاره چه گناهی کرده که خودشو درگیر مسایل من بکنه ،،، ترجیح میدم این قضیه مسکوت باقی بمونه .
باید از اول شروع میکردم، دوباره روزنامه میخریدم و دنبال کار میگشتم .
این چند روز عادت کرده بودم صبحانه بخورم و حالا شکمم به قار و قور افتاده بود، اول صبحانه خوردم ، بعد رفتم دوش گرفتم ، از حموم که بیرون اومدم به ساعت نگاه کردم تا برنامه ریزی کنم ،اما وقتی عقربه ثانیه شمار ساعت رو بی حرکت دیدم رو به ساعت گفتم : الان وقت خوابیدن بود؟؟؟ خودم خنده م گرفت و اینبار به خودم گفتم : سارا جان؟ مادر، خل شدی رفت پی کارش
ناچار به اتاقم رفتم تا از موبایلم ساعت رو ببینم که با کمال تعجب دیدم چهل و سه تا تماس از دست رفته دارم، همه از یه شماره ای بود که نمیشناختم ،،، شونه هامو بالا انداختم و گفتم : هر کی کار داره دوباره زنگ میزنه
مشغول کرم زدن به دست و صورتم بودم که تلفن خونه زنگ زد ، شماره رو نمیشناختم،،، جواب دادم : بله؟
آقایی پشت خط بود که بدون سلام و مقدمه گفت : تو دختر محمودی؟
از لحن حرف زدنش اول تعجب کردم و بعد با فکر اینکه نکنه برای بابا اتفاقی افتاده باشه با ترس گفتم : بله، شما؟
طلبکارانه گفت : بابات سه هفته پیش از من پول قرض گرفت گفت هفته دیگه بهت پس میدم، دو هفته س که داره منو سر میدوونه، از دیروز هم که گوشیش خاموشه… خوبه عقلم رسید ازش سفته گرفتم، به بابات بگو اگه تا شب پولمو نده میرم سفته شو میذارم اجرا
از چیزی که شنیده بودم بهت زده شدم، فقط تونستم بگم : مگه مبلغ چقدره؟
– یک و نیم
– یک و نیم چی؟
– میلیون دیگه،، اااااااه،،، مثلا خودتو میزنی به اون راه که دلم واستون بسوزه؟
– نه، نه اصلا اینطور نیست، شما یه هفته فرصت…
نذاشت ادامه حرفمو بگم و گفت : اصصصصلا!! بگو یک روز
– آخه چرا؟ شما که میفرمایید دو هفته صبر کردید، این یه هفته هم روش، شما که تا الان بزرگواری کردید، دستتون هم درد نکنه، فقط یک هفته ، عاجزانه ازتون تقاضا میکنم.
انگار دلش به رحم اومد ولی گفت : قراره این یه هفته چه اتفاقی بیفته؟
خودمم نمیدونستم، همینجوری یه چیزی از دهنم پریده بود ، مجبور میشدم از رضا این پول رو قرض بگیرم تا کار پیدا کنم و کم کم پولشو بهش پس بدم، بنابراین گفتم : اگه بابا نتونست خودم شخصا پولتونو میدم
مکثی کرد و گفت : جهنم الضرر صبر میکنم ولی بعد از یک هفته اگه بازم بخواهید منو بازی بدید سفته رو میذارم اجرا
– چشم، خیالتون راحت باشه
– بابات هم یه بار خیالمو راحت کرد
تو این حین موبایلم زنگ خورد ، نتونستم جوابشو بدم و گفتم : فعلا خدانگهدار
و منتظر خداحافظی او نشدم، قطع کردم. همون شماره ناشناس بود، اینبار جواب دادم : بله؟
– خانم حق جو ،سلام
سعید بود، سلام کردم و گفت : امروز شرکت تشریف نیاوردید
– بله و شاید دیگه هم نیام
– اتفاقی افتاده؟
– نه، مسیر رفت و آمدم خیلی زیاده، تابستون که تموم بشه و هوا زود تاریک میشه برام دردسره
مکث کرد و بعد گفت : نمیدونم چرا نمیتونم حرفتونو باور کنم
کلافه نگاهی به سقف انداختم و بعد چشمامو بستم و گفتم : آقای رجبی، به صلاحمه که دیگه تو اون شرکت نباشم
صدای آرش تو گوشم پیچید : اصلا فکر نمیکردم مسایل رو با هم قاطی کنی
من هم مثل خودش بدون اینکه سلام بدم گفتم : چرا نباید قاطی میکردم؟ شما خودتو بذار جای من،،، اگه شما بودی بازم تو اون شرکت به کارتون ادامه میدادید؟
نفس عمیقی کشید و گفت : نه، اما من فقط از شما کمک خواستم، اگر قبول نکنید چیزی عوض نمیشه، براتون ایجاد مزاحمت نخواهم کرد، اینو بهتون قول میدم، پس لطفا برگردید سر کارتون
نمیدونم چرا حرفش آرومم کرد، عقلانی و منطقیش این بود که قاطع بگم نه اما زبونم قفل محکم بهش خورد و گفتم : یادتون باشه قول دادید
– بله، مطمئن باشید
– لطف کنید امروز برام مرخصی رد کنید
– ساعتی دیگه؟؟
– خیر، کامل
کمی فکر کرد و گفت : بسیار خب، فقط امروز
جمله شو تکرار کردم ” فقط امروز ”
اینطوری بهتر بود، دیگه نیازی نبود از رضا پول قرض بگیرم، حقوقم رو که گرفتم بدهی بابا رو میدم،،، یک آن قلبم فشرده شد، کار بابا به جایی رسیده که از طلبکار فراری شده،،، اصلا این پول برای چی بود؟
سه روز گذشته بود، بابا اون شب خیلی دیر به خونه اومد و خسته بود، بنابراین صحبت کردن راجع به این موضوع رو به فرصتی بهتر موکول کردم، روز بعدش چون پنجشنبه بود بابا طبق قرار هر ساله ش یه روزه میرفت شمال سر مزار مادر و شب برمیگشت، اما به دلیل ریزش کوه جاده بسته شده بود و نتونسته بود خودشو برسونه و دیروز عصر وقتی برگشت به اتاقش رفت ،،، من هم صبر کردم تا حسابی استراحت کنه و سرحال باشه، وقتی برای شام بیدارش کردم و سر میز غذاخوری حاضر شد فرصت رو مناسب دیدم و جریان رو بهش گفتم، رنگش پرید و دستش رفت روی قلبش و نتونست حتی شام بخوره و دوباره به اتاقش رفت، من هم دیگه چیزی نگفتم ولی باید میفهمیدم .
به در اتاقم چند ضربه زده شد و آقای ظهیری وارد شد و منو از آشفته بازار ذهنم بیرون کشید، برگه ای رو تو هوا تکون داد و گفت : خانم، این قاطی اوراق پرونده پارچه های ساتن بود، خوب شد لای پرونده رو نگاه کردم و الا تو دردسر بزرگی میفتادید.
با نگرانی به ورقه نگاه کردم و آه از نهادم بلند شد، تشکر کردم و رفت.
بیحال روی صندلی نشستم و ساعد هامو ضبدری روی سرم گذاشتم، خدایا!! چی داشت به سرم میومد؟ چرا اینجوری شده بودم؟ امشب دیگه با بابا صحبت میکنم،،، باید بفهمم چی به سرمون قراره بیاره که تا میام آرامش بگیرم با یه خبر تازه شوک بهم وارد میشه.
به هر سختی ای بود سرمو با کار و پرونده ها گرم کردم تا اینکه عقربه ها ساعت پنج رو نشون دادن ، پنجشنبه آرش رو ندیده بودم، باز نمیخواست با من روبرو بشه که چقدر ازش ممنون بودم، اون روز هم اصلا ندیدمش، خانم صدر هنوز نرفته بود، بنابراین وسایلامو جمع کردم و کیفمو برداشتم و مقابل خانم صدر ایستادم و به در اتاق آرش اشاره کردم و گفتم : حرفی از جلسه و اضافه کار نزد ؟
لبخند زنان گفت : نه
– پس من میرم
– به سلامت
از هم خداحافظی کردیم و برای اینکه زودتر به خونه برسم تمام مسیر رو از تاکسی استفاده کردم.
بابا هنوز نیومده بود، غذای فردا رو درست کردم و رفتم دوش گرفتم ، داشتم موهامو شونه میکردم که بابا هم اومد… خستگی از چهره ش میبارید ولی سکوت رو بیشتر از این جایز ندونستم … یه لیوان شربتی رو که براش آماده کرده بودم به دستش دادم، خیلی تشنه بود، یک نفس شربت رو خورد و رفت لباس عوض کرد وقتی برگشت و کنترل تلویزیون رو دست گرفت، گفتم : بابا میشه تلویزیون رو روشن نکنید؟ میخوام باهم حرف بزنیم
بابا مطیعانه کنترل رو کنار گذاشت و گفت : چه چیز مهمی پیش اومده که دخترم میخواد باهام حرف بزنه؟
حرفش باعث شرمندگیم شد، راست میگفت، من وقتهایی با بابا حرف میزدم که موضوع مهم پیش میومد، غیر از اون هییییچ
سرمو پایین انداختم و گفتم : میشه بگید اون پول رو برای چه کاری قرض گرفتید؟
جوابی نداد ، سنگینی نگاهشو احساس میکردم ، سرمو بلند کردم و گفتم : خواهش میکنم بابا، ذهنم خیلی درگیره
– چیز مهمی نیست که تو بخوای بدونی
– چرا؟ اتفاقا خیلی هم مهمه،،، سر کار تمرکز ندارم، تو راه خونه یهو به خودم میام میبینم جلو خونه م و نمیفهمم اصلا چطوری این مسیر رو طی کردم، تو خونه هم که شما همیشه آشفته اید، فکر میکنید متوجه حالات و رفتارتون نمیشم؟ دیگه اون بابای سرحال من نیستید
– فقط یه کم خسته م، همین
– من خیلی خستگی شما رو هم دیدم، هیچوقت اینجوری نبودید
به نقطه ای خیره شد و سکوت کرد. رفتم مقابلش دو زانو نشستم و صورتشو به طرف خودم برگردوندم و گفتم : مگه من دخترتون نیستم؟ مگه دختر محرم اسرار پدر نیست؟
با صدایی لرزان گفت : دختر محرم اسرار پدر هست، اما غصه خور باباش هم هست
اشک از چشام سرازیر شد، از چشمهای بابا هم،، آب دهنشو قورت داد و در حالی که صورتمو نوازش میکرد گفت : دوست ندارم غصه بخوری بابا، تو دنیای بی خبری بمون، خیلی بهتره
با عجز گفتم : بهم بگید بابا، بذارید فکر کنم منم میتونم تکیه گاهتون باشم، درسته کاری ازم برنمیاد اما وقتی مشکلتونو با حرف زدن باهام تقسیم کنید سبک میشید، همیشه من به شما تکیه کردم، حالا هم اجازه بدید اینجوری جبران کنم ،هر چند جبران نمیشه اما منو از خودم راضی میکنه
همچنان که اشک میریخت گفت : سخته برام گفتنش
– هر چقدرم که سخت باشه سبکتون میکنه
تقریبا مدت طولانی سکوت کرد، انتظارم برای حرف زدن بابا بی فایده بود، خودم سکوت رو شکستم و گفتم : چند روز دیگه حقوق میگیرم، دقیق نمیدونم چقدره؟ اما به طلبکارتون گفتم یه هفته فرصت بده تا اگه شما نتونستید خودم پولشو بهش بدم
لرزیدن شونه هاشو که دیدم ،دلم بیشتر به درد اومد، سرشو تو بغلم گرفتم که گفت : تقصیر هجار نامرده، پول خونه رو به زور بهم کمک کرد گفتم نمیتونم بهت برگردونم گفت مال خودت یه قرونشم نمیخوام تو شرکتم خیلی زحمت کشیدی، منم قبول کردم ، بعد که اخراجم کرد گفت باید اون پول رو بهش برگردونم، گفتم مگه نگفتی مال خودمه؟ گفت مدرک داری؟ عصبانی شدم گفتم مگه تو مدرک داری؟ گفت من شاهد دارم که این پول رو بهت دادم همه کارمندا شاهدن،،، ولی سارا من هیچ شاهدی واسه حرفش نداشتم، هیچ شاهدی
آروم پشت بابا رو نوازش کردم و گفتم : اشکال نداره بابای قشنگم، آخر هفته پول طلبکارتو میدیم خلاص میشیم
خودشو ازم جدا کرد و گفت : اون پول واسه هجار نبود
متعجب گفتم : پس برای کی بود؟
– بحثمون که بالا گرفت کنترل اعصابمو از دست دادم و هر چی کیس و مانیتور و شیشه و خلاصه هر چی که بود زدم شکوندم، زنگ زد پلیس اومد و کار کشید به کلانتری که گفت خسارتمو بده ازش شکایتی ندارم، کارشناس هم دو و هفتصد میزان خسارت رو اعلام کرد، هر چی پول تو حسابم بود کشیدم بیرون اما یک و نیم کم داشتم، زنگ زدم به صاحب کار جدیدم که منو میفرسته تو خونه ها واسه نظافت، اون یک و نیم بهم داد و ازم سفته گرفت
اشکهاشو با سر انگشتهام پاک کردم و گفتم : حالا مگه آقای هجار چقدر بهت پول داده؟
– اون موقع هفت میلیون کم داشتم که هجار اصرار کرد ازش بگیرم
– خدا بزرگه بابا… ان شاا… تا آخر سال هفت تومان رو بهش میدیم
– اون دیگه هفت میلیون نمیخواد،،، بهره ای حساب کرده
با بهت گفتم : بهره ای یعنی چقدر؟
قفسه سینه شو با کف دستش ماساژ داد و گفت : پنجاه و هشت میلیون که تا پایان پرداختش هر ماه یه مبلغی بهش اضافه میشه
شوکه فقط نگاه میکردم، حتی متوجه کبودی صورت بابا هم نمیشدم،،، وقتی به خودم اومدم که بابا به پشتی مبل تکیه داده بود و دستش رو قلبش بود، چون سابقه بیماری نداشت با اورژانس تماس گرفتم . یک ساعت بعد بابا داخل آمبولانس به سمت بیمارستان در حرکت بود، متاسفانه بابا سکته کرده بود.
به اولین کسی که به فکرم رسید رضا بود ، هرچی دکترا گفته بودن رو بهش گفتم ، خودشو سریع با عمو به بیمارستان رسونده بود، وقتی دیدمشون با گریه به طرفشون رفتم، عمو بغلم کرد و در حال نوازشم گفت : توکل به خدا عمو جون ، ان شاا… که هر چه زودتر خطر رفع بشه
رضا رو کشیدم کنار و جریان رو بهش گفتم، کلافه دست به صورتش کشید و گفت : دیر گفتی، ده روز پیش پولمو دادم به رویا که میخواست خونه قولنامه کنه
کاخ امیدم فرو ریخت،،، خدایا کمکم کن!

روی صندلی سرد بیمارستان نشسته بودم و سرمو به دیوار تکیه داده بودم و به حجم عظیم بدبختیهام فکر میکردم که چطور یکباره روی سرم آوار شد ، اینقدر غرق فکر کردن بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد،،، کسی تکونم داد، چشم باز کردم ، عمو احمد بود، دستی به صورتم کشیدم و بلند شدم که عمو پرسید : کجا؟
– برم ببینم وضعیت بابا چی شد ؟
– همین الان از پیش پرستار میام، همونجوریه، تغییر نکرده
با درماندگی روی صندلی نشستم که عمو گفت : من پیشش هستم، تو برو سرکار
سرمو به نشانه نفی به عقب بردم که عمو گفت : اینجا بودنت که کاری رو از پیش نمیبره، رضا رو هم گفتم بره
به اطراف نگاه کردم، راست میگفت، رضا نبود،،، با تعجب گفتم : بدون خداحافظی رفت؟
– خواب بودی، نخواست بیدارت کنه،،، حالا تو هم پاشو برو
– نه عمو خودم باشم خیالم راحت تره
– مثلا چیکار میتونی بکنی؟
– مسلمه که هیچ کاری ازم برنمیاد اما نمیتونم بابا رو تنها بذارم
– معلوم نیست تا کی تو سی سی یو باشه، تا وقتی هم که اونجاست ملاقات نداره، پس بودنت بی فایده س پاشو برو
– میمونم اگه کاری داشتن انجام بدم
– من هستم، پاشو برو
طرف عمو چرخیدم و گفتم : نمیتونم برم عمو خواهش میکنم درکم کنید
شانه بالا انداخت و فقط گفت : سرتق
من اما اهمیتی ندادم، فقط چشمم به در شیشه ای بود که روی آن با نوار قرمز حروف سی سی یو را حک کرده بودند ، تا پرستار یا دکتری از آن خارج بشه و تغییر وضعیت بابا رو بهمون خبر بده.
عمو که از من فاصله گرفته بود، نزدیکم اومد و گفت : پس حالا که تو هستی من برم خونه دسته چکم رو بیارم اگه لازم شد مشکلی پیش نیاد
فقط سر تکون دادم،،، تازه یاد مخارج بیمارستان افتادم، درسته که بیمارستان دولتی بود، اما چون بابا بیمه نبود مسلما هزینه ها سر به فلک میرفت و از اون بدتر بدهی روی بدهی بود، خدایا! فقط کمک !!!!!
سیل اشک بود که از چشمانم سرازیر بود، از کم خوابی و گریه چشمانم میسوخت و مطمئنا قرمز شده بود. از دیشب تا حالا هر یک ساعت یکبار از پرستار حال بابا رو میپرسیدم که هر بار هم یک جواب داشت ” هنوز به هوش نیومدن ” آخرین بار که رفتم بپرسم، پرستار با مهربونی بهم لبخند زد و گفت : حالتو درک میکنم، اما الان شیفتم تموم میشه و جایگزین من کسی میاد که اصلا اعصاب نداره ، بهت توصیه میکنم زیاد ازش سوال نپرسی
و حالا دو ساعتی بود که شیفت رو تحویل داده بود و من از کلافگی دست بر سینه قلاب کرده بودم و راهروی بیمارستان رو قدم میزدم که صدای زنگ موبایلم منو متوقف کرد، آرش بود که عصبانی علت غیبت منو میپرسید که بهش گفتم چه اتفاقی افتاده و او هم اجازه داد تا بهبود حال بابا تو بیمارستان بمونم و آدرس بیمارستان رو ازم گرفت.
عمو با کیسه ای در دست بهم نزدیک شد و اون رو به طرفم گرفت و گفت : برات اینا رو آوردم که گرسنه نمونی
تنها چیزی که احساس نمیکردم گرسنگی بود، با این حال کیسه رو ازش گرفتم و تشکر کردم، زن عمو باز هم منو شرمنده کرده بود و چند لقمه نان و پنیر و کره برام درست کرده بود و فرستاده بود، عمو هم برام آبمیوه خریده بود .
ساعت ملاقات شده بود و بیمارستان شلوغ و مملو از جمعیت بود ، گروهی با سبد گل و کمپوت، گروهی با پاکت های بزرگ آبمیوه، گروهی با جعبه شیرینی و… در رفت و آمد بودند و من حسادت میکردم بهشون،،، چرا که وضعیت بیمارشون مشخص بود و بلاتکلیف نبودند. عمو مقابل صورتم دست تکان داد که به خودم آمدم و به طرفش برگشتم که دو نفر دیگه رو هم در کنارش دیدم،،، چقدر آشنا بودند،، چشام گرد شد و فکرمو به زبون آوردم ” اینا اینجا چیکار میکنن؟ ” که هر دو اول به هم بعد به عمو و من نگاه کردند که عمو گفت : اومدن حال محمود رو بپرسن دیگه
سعید زودتر از من سلام کرد و جوابشو دادم بعد به طرف آرش چرخیدم و بعد از سلام گفتم : چرا زحمت کشیدید؟ لطف کردید تشریف آوردید
آرش با همون اخمهای همیشگیش گفت : خواهش میکنم وظیفه بود
– نه اختیار دارید، محبت کردید، تو شرکت کار زیاد بود و شما لطف کردید تا اینجا تشریف آوردید
با آوردن اسم شرکت عمو رو کرد به سعید و آرش و گفت : عههه؟! پس شما دوست رضا هستید؟ من پدرشم
آرش تند و با تعجب سرشو به طرفم چرخوند که من گفتم : بله عمو، ایشون ( با دستم آرش رو نشون دادم) آقای آرش سپاسی دوست پسر عموی منه
اینجوری خواستم نسبت ها رو بهش بفهمونم،،، که عمو دستی به چونه ش کشید و گفت : جالبه، من هیچوقت اسم ایشون رو نشنیده بودم
سعید که دید اوضاع خرابه گفت : حالا حال پدرتون چطوره؟
منم استقبال کردم و گفتم : تغییری نکرده، منم از صبح نتونستم برم بپرسم چون دکتر هنوز نیومده و پرستار هم یه کمی بی حوصله س
چشمم افتاد به آرش که دیدم با چشمهای ریز شده و موشکافانه منو نگاه میکنه ، زیر لب جوری که عمو متوجه نشه گفتم : توضیح میدم خدمتتون
سعید که خنده ش گرفته بود گفت : من میرم بپرسم ببینم حال پدرتون چطوره؟
سریع گفتم : شما چرا؟ خودم میپرسم
در حالی که به سمت ایستگاه پرستاری میرفت گفت : نه،،، بذار اگه قراره تندی کنن به من بگن
ولی ایستگاه پرستاری خالی بود، سعید ایستاده بود و روی پیشخون با سر انگشتانش ضرب گرفته بود که یه پرستار اومد رد شد و سعید پرسید : ببخشید خانم، چطور میتونم از حال بیمارم خبر بگیرم
– بیمارتون کجان؟
– سی سی یو
– دکتر رفته داخل، الان میان از خودش بپرسید
جلوی در شیشه ای به انتظار دکتر ایستاده بودیم، بعد از گذشت بیست دقیقه دکتر بیرون اومد و گفت مریضتون به هوش اومده اما آریتمی نا منظمی داره، بگید ببینم عصبانی شده بود؟
همه نگاه ها به من بود که گفتم : نه به هیچ وجه
– استرس، فشار روحی، چیز مشابه این چی؟
– یه کمی فشار کاری
– به هر حال کوچکترین ناراحتی در ایشون میتونه ایست قلبی رو به همراه داشته باشه، بطن چپ قلبشون زیاد از حد بزرگ شده و هیجان اصلا براشون خوب نیست
با چیزی که شنیدم دیگه تو پاهام هیچ حسی نداشتم، زانوهام خم شد ولی قبل از اینکه بیفتم دست عمو و سعید بود که منو نگه داشته بود.
بابا چهار روز بیمارستان بستری بود و من در این چهار روز به شرکت نرفتم، سعید و آرش هم یکبار دیگه، وقتی که بابا رو به بخش منتقل کرده بودند اومدند و حقوقم رو هم همونجا بهم دادند، هر چند که باید میرفتم حسابداری و رسید امضا میکردم اما آرش لطف کرد و این کار رو به بعد از حضورم تو شرکت موکول کرد ، من هم حقوقمو در بست در اختیار عمو گذاشتم، عمو کلی اصرار کرد که پیشم باشه و بعدا از محمود میگیرم و… اما من کلی خواهش و التماس کردم که قبول کنه تا بیشتر از این بدهکارش نشیم، عمو هم موقع تصویه حساب مقداری پول روی حقوقم گذاشت و بابا رو از بیمارستان مرخص کردیم.
و من اصلا یاد طلبکار بابا نبودم که قرار بود امروز برای گرفتن طلبش بیاد

بابا روی تخت داراز کشید و من ملحفه ای روش کشیدم، هر چند که خودش به این امر راضی نبود و میگفت به اندازه کافی توی بیمارستان تو این وضع بوده اما با اصرار من و عمو غرغر کنان مجبور به این کار شد.
عمو احمد هم با گفتن ” من برم دنبال نسیم ” رفت. نسیم زن عموم بود و چون رویا و شوهرش سر کار میرفتن از دختر رویا نگهداری میکرد و نتونست بیاد بیمارستان و حالا که بابا مرخص شده بود برای جبران گفته بود شام درست میکنه و میاره. خونه رو گردگیری کردم و به بابا گفتم میرم یه دوش بگیرم که زنگ در رو زدند،،، به ساعت نگاه کردم و در دل ” چه زود ” ی گفتم و آیفون رو جواب دادم : بله؟
– اومدم پولمو بگیرم
وای، خدای من،،، به کل اینو فراموش کردم، فقط آروم گفتم : الان میام خدمتتون
مانتومو تنم کردم و شال و موبالمو برداشتم و همونطور که به طرف در میرفتم و شالمو سرم مینداختم در جواب ” کی بود؟ ” بابا فقط سکوت کردم.
با پاهایی لرزان پله ها رو پایین رفتم و با مردی حدود پنجاه و چند ساله با هیکلی درشت روبرو شدم، سلام کردم که به جای جواب گفت : الوعده وفا
با خجالت گفتم : بله الوعده وفا ولی مشکلی پیش اومد و پولی رو که برای شما کنار گذاشته بودم خرج بیمارستان کردم…
یهو با فریاد و لحن جاهلی گفت : خیال کردی میتونید با این ننه من غریبم بازیها منو سر بدوونید؟
در حالی که با دستش سر تا پامو نشون میداد گفت : منو باش به حرف یه الف بچه خام شدم،،، الان میرم حکم جلب میارم
و راه افتاد، اینقدر تند میرفت که مجبور شدم تقریبا تند قدم بردارم، گوشه پیرهنشو گرفتم که دستمو پس زد و ناچار گفتم : من که نگفتم پولتونو نمیدم آقا،،، صبر کنید! یه لحظه،،، آقا؟
و با صدای بلند و عصبی گفتم : یه لحظه صبر کنید خب… شما که نذاشتیذ من بقیه حرفمو بزنم
ایستاد و به طرفم برگشت و گفت : ها؟ چیه؟ بازم مهلت میخوای؟
– نه
– پس چی؟
– صبر کنید با جایی تماس بگیرم اگه حرف از مهلت زدم اونوقت شما برو حکم جلب بگیر
دست به سینه به موبایلم نگاه کرد و گفت : بفرما، تماس بگیر، خداشاهده دلم میخواد بازم منو بپیچونید
خدا خدا میکردم که شماره شون هنوز تو گوشیم باشه، بلاخره پیدا کردم و زدم رو صفحه و گوشی رو به گوشم چسبوندم، خیلی بوق خورد و قطع شد، دوباره و سه باره گرفتم تا صدای سعید تو گوشم پیچید : بله؟
– سلام آقای رجبی، حق جو هستم
– بله بفرمایید
– آقای سپاسی خودشون نیستن؟
با صدای آرومی گفت : باباش اینجا بود، مفصل دعوا کردند، نمیتونه صحبت کنه
بعد بلند گفت : اگه امری هست بنده در خدمتم، بفرمایید
دل رو به دریا زدمو گفتم : راستش به یک و نیم میلیون پول احتیاج دارم، از حقوق ماه بعدم کم کنید، قول میدم یه روز هم غیبت نداشته باشم
– الان؟
– بله همین الان
– این پول رو برای بیمارستان میخواهید؟
– نه، راستش کار دیگه ای برام پیش اومده
– آخه خانم حق جو…
که صدای عصبی آرش تو گوشی پیچید : بله؟
دستپاچه گفتم : سلام
سعید هم تند تند از اونور توضیح میداد که آرش بهش گفت : تو برو بیرون
صدای بسته شدن در اتاق که شنیده شد گفت : پول رو برای چی میخوای؟ هان؟
– راستش،،، شرمنده م بخدا،،،
صدای فریادش گوشمو کر کرد : فقط بگو برای چی میخوای؟
تند و سریع مثل یه نوار ضبط شده گفتم : طلبکار بابام حکم جلبشو گرفته، بابا تازه مرخص شده، این هیجانات براش سمه، خواهش میکنم کمکم کنید
– مگه تو به من کمک کردی؟
– آقای سپاسی خواهش میکنم، الان وقت گروکشی نیست،،، قول میدم،،،
فقط فریاد زد : جواب منو بده، مگه تو کمکم کردی؟
بغضم گرفت و کوتاه گفتم : نه
– پس از منم انتظار نداشته باش
بغضم ترکید، نمیتونستم حرف بزنم، سکوتمو که دید، لحنشو آروم کرد و گفت : مگه اینکه همین الان جوابمو بدی
با گریه گفتم : چی بگم؟
– کمکم میکنی؟
با حرص و گریه گفتم : چاره ی دیگه ای ندارم
انگار که به گوشهاش شک کرده باشه گفت : حاضری یه مدت سوری زن من باشی؟
– مجبورم
– خوبه، آدرس رو اس ام اس کن، میدم پیک شرکت بیاره،،، فردا هم اول وقت تو شرکت باشید، دیگه مرخصی ندارید.
نیم ساعت بعد پیک موتوری پول رو آورد و من سفته ها رو پس گرفتم و پول رو تحویل دادم. دلم اما آروم و قرار نداشت و مدام حرف آرش تو سرم میپیچید ” یه مدت با من ازدواج کن، بعد بگو من عیب و ایراد دارم و طلاق بگیر ” و حالا من قبول کرده بودم.
بعد از چند روز پا به شرکت گذاشتم، خانم صدر با دیدنم از جا بلند شد و بعد از سلام و خوش آمد گویی حال بابا رو پرسید که کوتاه گفتم ” خوبه ” ،،، با تعجب پرسید : پس چرا اینقدر قیافه ت تو همه؟
تلخ خندیدم و گفتم : چیزی نیست واسه خستگی های این چند روزه س
– خب این دو روز آخر هفته رو هم نمیومدی ،،، خونه استراحت میکردی
با دست اتاق آرش رو نشون دادم و با صدای آرومی گفتم : چه عرض کنم؟ آقا فرمودند مرخصی تموم شد
دستشو تو هوا تکون داد و صورتشو کج کرد و گفت : نیومده ، به حنجره ت فشار نیار
از طرز حرف زدنش خنده م گرفت ولی فقط سر تکون دادم و گفتم : بهتر،،، حالا این چند روز چه خبر بود؟
روی صندلیش نشست و با شیطنت گفت : خبر کاری میخوای یا خبر جانبی؟
کلافه گفتم : کاری
از کشوی میزش یه دسته کاغذ بیرون کشید و گفت : فعلا همیناس،،، البته خیلیاشو آقای رجبی انجام داده
کاغذها رو گرفتم و داشتم سمت اتاقم میرفتم که گفت : راستی،،، یه سر برو حسابداری
همونطور که پشتم بهش بود دستمو به نشونه ی باشه بالا بردم و در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.
به شدت مشغول کار بودم که زنگ تلفن داخلی به صدا در اومد، آرش بود که کوتاه گفت :اگه کاری ندارید یه لحظه تشریف بیارید
و قطع کرد. به گوشی نگاه کردم و گفتم : اصلا گذاشتی من حرف بزنم؟؟؟ چرا کار ندارم؟ اتفاقا خیلی هم کار دارم
و گوشی رو روی دستگاه کوبیدم و به ادامه کارم مشغول شدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که دوباره تلفن به صدا در اومد، اینبار هم آرش بود که پرسید : پس چرا نیومدی؟
اوهو چه پسرخاله!!!! سنگین جواب دادم : شما فرمودید اگه کاری نداری!!! که متاسفانه مشغولم
کمی مکث کرد بعد پرسید : چقدر از کارتون مونده؟
برگه ها رو زیر و رو کردم و گفتم : تقریبا بیست، سی صفحه
– میشه بذاریشون برای بعد؟
– چشم، الان میام خدمتتون
حالا شد، خب از همون اول میگفتی بیا، میومدم دیگه .
چند تقه به در زدم و بدون اینکه منتظر اجازه بمونم، وارد شدم و مقابلش ایستادم، دست از کار کشید و از تو کمد کیفشو در آورد و دسته چکشو بیرون کشید و در حالی که کیفشو داخل کمد میذاشت گفت : بیست تومان دیگه؟؟؟
حالا دسته چک رو باز کرده بود و خودنویسشو بالا نگه داشته بود بنویسه که گفتم : ببخشید، مبلغ تغییر کرده
تند و با تعجب سرشو بالا گرفت و گفت : تغییر کرده؟؟ یعنی چی؟
– بدهی بابا خیلی بیشتر از این پول بوده
چشماشو ریز کرد و صورتشو به سمت راست متمایل کرد و از گوشه چشم منو نگاه کرد و گفت : مثلا چقدر؟
سرمو پایین انداختم، نمیدونم چرا حس بدی داشتم؟ اما بلاخره باید میگفتم،،، سرمو بالا گرفتم و نفس عمیق کشیدم و گفتم : به جز اون بیست تومان، پنجاه و هشت تومان دیگه
دستاشو روی میز گذاشت و به سمتم نیم خیز بلند شد و گفت : چی؟
بعد دستشو روی میز کوبید و با لحن تندی گفت : یهو شد پنجاه و هشت میلیون؟
بعد صاف ایستاد و با دستاش بالای سرش دایره کشید و گفت : یهو این حجم بدهی از کجا پیداش شد؟ نکنه دیروز نشستی فکر کردی که منو اینجوری تیغ بزنی؟
این حرفش دیگه بی انصافی بود و باعث شد از کوره در برم و بگم : تیغ بزنم؟؟؟؟ من اگه اینجور آدمی بودم که نمیومدم به شما رو بندازم،،، میرفتم با همون عرشیا ازدواج میکردم که مسبب تمام بدبختیهامون همین جواب منفی من به ایشون بوده،،، مطمئن باشید هم پولش از شما بیشتر بود ، هم بدون حساب و کتاب در اختیارم میذاشت .
برگشتم که اتاق رو ترک کنم که دنبالم اومد ،، دستم رو دستگیره در بود که از بازوم منو گرفت و سریع به طرف خودش برگردوند ،،، چند لحظه با عصبانیت تو چشمهای هم خیره بودیم ، فقط نفسهامون بود که به صورت همدیگه برخورد میکرد ،،، وقتی دیدم حرفی نمیزنه آروم برگشتم برم که دوباره با همون حالت منو برگردوند که اینبار گفتم : وقتی حرفی برای گفتن ندارید برای چی نگهم میدارید؟
عقب رفت و دستشو لای موهاش فرو برد و گفت : باشه، این پول رو میدم ولی بعد از عقد
با عجز گفتم : ولی من این پولو الان میخوام
برگشت و پشت میزش نشست و گفت : در حال حاضر نمیتونم اینقدر پول رو بهت بدم ، متاسفانه پولام دست پدرمه،،، اینم یکی از دلایلم بود که خواستم کمکم کنی، چون در صورتی پولامو بهم پس میده که ازدواج کنم.
ناچار سر تکون دادم و گفتم : باشه،،، ولی اینم بدونید که هر ماه که بگذره مبلغش بالاتر میره
دوباره چشمهاشو ریز کرد و گفت : چرا؟
– چون بهره ایه
سرتکون داد و گفت : بسیار خب، نمیذارم طولانی بشه
– ممنونم،،، حالا میتونم برم؟
به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت : راستی قضیه پسر عموتون چی بود؟
اون لحظه ذهنم از همه چی خالی شده بود، بنابراین گفتم : قضیه پسر عموم؟؟؟ از چی صحبت میکنید؟
– اینو من باید از شما بپرسم،،، تو بیمارستان عموتون چی میگفت؟
– آهان،،، هیچی،،، من برای اینکه بتونم بیام سر کار از پسرعموم خواستم تا پدرمو راضی کنه، اونم گفت مدیر شرکت پدر دوستمه
صندلیشو تاب داد و چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت : میتونید تشریف ببرید
یک ماه گذشته بود و دیگه بین من و آرش حرفی از موضوع ازدواج پیش نیومد،،، فقط یکبار، اونم فردای همون روز بهم گفت که میخواد رضا رو ببینه و منم تنها کاری که کرده بودم شماره ی رضا رو به آرش داده بودم و تا امروز متوجه نشدم چی بینشون گذشته!،،، که آیا همدیگه رو دیدن یا نه؟ اصلا با هم صحبتی کردند؟؟؟؟؟ غرورم هم بهم اجازه نمیداد ازشون سوال کنم ،،، به نظرم اگه مورد مهمی پیش اومده بود خودشون بهم میگفتند.
حال بابا از نظر روحی بهم ریخته بود و به طبع با وجود قلب ضغیفش روی جسمشم تاثیر میذاشت ولی با این حال دست از تلاش بر نمیداشت و همچنان نظافت منازل رو انجام میداد.
هزار فکر و خیال تو ذهنم شکل گرفته بود، یکیشون پشیمونی آرش بود که از طرفی خوشحال از اینکه مجبور به این ازدواج مزخرف نیستم و از طرف دیگه ناراحت بودم که حالا این مقدار پول رو چطور تهیه کنم؟
دستامو تو هم قلاب کرده بودم و آرنجمو روی میز و پیشونیمو به دستام تکیه داده بودم و به این زلزله ای که یهو تو زندگیمون اومد فکر میکردم، که کسی تکونم داد، سر بلند کردم و خانم صدر رو بالا سر خودم دیدم، دستپاچه گفتم : جانم؟ کاری داشتی؟
– کجایی دختر؟ از کی اینجا وایسادم دارم صدات میزنم، حالا پشت در بماند که چقدر معطلم کردی
بعد با شیطنت چشمکی زد و گفت : نکنه عاشق شدی؟
هولش دادم و با لبخند گفتم : برو بابا ،،، چه حرفها!! عاااشق!!!!
با خنده پوشه ای رو که در دست داشت مقابلم روی میز گذاشت و گفت : حالا فعلا این پرونده خدمتتون باشه بهش رسیدگی بفرمایید
سر بالا بردم و با تعجب ساختگی، سر تا پا براندازش کردم و گفتم : اوهوع،،، چه لفظ قلم !
ابروهاشو بالا برد و گفت : خب مثل خود آقای سپاسی بزرگ گفتم
– عههههه؟ سپاسی پدر تشریف دارن؟
– بعله،،، حالا بگو با کی؟
– خب با کی؟
– با سپاسی پسر،،، ( چشمهاشو تا جایی که میتونست به علامت تعجب درشت کرد ) هم زمااااان!!!!
منم با تعجب گفتم : بروووووو
– باور کن
– از کی با همن؟
– اصلا با هم اومدن
– پس چرا تا حالا صداشون در نیومده؟
به طرف در اتاق رفت و دستگیره در رو پایین کشید و شونه بالا انداخت و با سر کج، گوشه لبهاشو پایین کشید و گفت : چه میدونم! شاید مشکلشون حل شده
– شااایدددد
و از اتاق خارج شد، ذهنم بیشتر مشغول شد … میشد حدس زد که چرا دیگه حرفی از اون موضوع زده نشد؟ خدا رو شکر پدر و پسر به صلح و آرامش رسیده بودن.
پوشه رو باز کردم و برگه ها رو از نظر گذروندم، درخواست ها رو ثبت کردم و پرینت گرفتم،،، کارم که تموم شد متن پرینت رو با پوشه بردم تا تحویل آقای سپاسی بدم ، جلوی در ایستادم و چند تقه به در زدم و بعد از اجازه وارد شدم… آرش و پدرش کنار هم نشسته بودند و حجم انبوهی از پرونده های روی میز رو بازبینی میکردند . آرش یک لحظه سر بلند کرد و با دیدن من به مبل نزدیک خودش اشاره کرد و گفت : بفرمایید
جلو رفتم و گفتم : مزاحم نمیشم ،،،
خواستم برگه و پوشه رو روی میز بذارم که آقای سپاسی عینکشو کمی پایین کشید و با دیدن من لبخند به لب گفت : بفرما دخترم، بشین الان کار ما هم تموم میشه ، اونم دستت باشه قاطی اینا نشه،،، بشین کارت دارم
اطاعت کردم و نشستم،،، حدود ده دقیقه بعد هر دو سر بلند کردند و آقای سپاسی عینک رو از روی چشمش برداشت و چند ضربه پشت آرش به نشانه افتخار زد و گفت : باریکلا،،، خیلی خوب از عهده ش بر اومدی پسرم، دیگه با خیال راحت اینجا رو میسپارم دستت
آرش هم در جواب لبخند زد و گفت : راهنمایی های شما هم کمکم کرد
و بعد بلند شد و کیفشو دست گرفت و گفت : اگه با من امری ندارید باید جایی برم
– نه پسرم، برو
آرش خیلی کوتاه از من و پدرش خداحافظی کرد و رفت،،، پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم : بفرمایید
آقای سپاسی اول به برگه ی پرینت نگاهی انداخت و بعد لای پرونده گذاشت و گفت : شنیدم اقوام شما دوست آرش بوده و اتفاقی همدیگه رو پیدا کردن
برق از کله م پرید دستپاچه گفتم : بله
– چه جالب! راستی حال پدرتون چطوره؟ کسالت کامل رفع شد؟
– بله، الحمدا…
به پشتی صندلی تکیه داد و گفت : در حقیقت من باید خدمت میرسیدم دخترم، ولی اتاقت پر رفت و آمده اینه که گفتم شما تشریف بیاری
– فرقی نمیکنه، بفرمایید
نفس عمیقی کشید و جدی شد و گفت : راستش چند وقتی بود که آرش با ما زندگی نمیکرد، خودش خونه خریده بود و زندگیشو از ما جدا کرده بود، اما حالا یک ماهه که پیش من و مامانشه، نمیدونی چقدر خوشحالیم. ده روز پیش به مادرش گفته از شما خوشش اومده و تصمیم گرفته باهاتون ازدواج کنه، ولی از شما مطمئن نیست،،، مادرش میخواست بیاد که به شدت مریض شده و آرش هم که انگار خیلی عجله داره از من خواست تا نظرتونو بپرسم،،، حالا میخوام خوب فکراتونو بکنید،،، تو هم مثل دختر من، اگه پسر منو هم به غلامی قبول کنی میشی خود دختر من… پسر من تا الان رو پای خودش ایستاده، یعنی من و مادرش اینطور خواستیم، کنار من کار کرده و منم چیزی بیشتر از کارمندام بهش ندادم،،، تازه شاید مبلغ ناچیزی کمتر از بالاترین حقوق تو شرکت و کارخونه بهش دادم،،، با این پول تونست ماشین بخره، خونه و لوازم منزل،،، یه زندگی کامل برای خودش دست و پا کنه، منم دورادور حواسم بهش بوده، خونه ش پاتوق ارازل و اوباش نبوده، الان هم که مدیر شرکته و تا ابد مدیر شرکت میمونه، فکراتو بکن ،،اگه جوابت مثبت بود که باعث افتخار ما، چه کسی از تو دختر گلم بهتر؟ اگر هم قابل ندونستی بازم بالای سر ما جا داری، دلم نمیخواد استعفا بدی یا از شرکت بری،،، نظرت هر چی باشه ما بهش احترام میذاریم
پس بلاخره دست به کار شد!!!! حل اختلافشونم به خاطر همین بود؟ ما رو باش گفتیم مشکلشون رفع شد!!! عجب فیلمیه این پسر،،،

صبح خواب مونده بودم، یک ساعت تاخیر داشتم و مجبور شدم از آژانس استفاده کنم، به محض اینکه رسیدم خانم صدر سرشو تکون داد و با چشمهاش به اتاق آرش اشاره کرد و گفت : خیلی توپش پره
شونه هامو بالا انداختم و تو دلم گفتم : خب من چیکار کنم؟
و به اتاق خودم رفتم.
هنوز رو صندلیم ننشسته بودم که در اتاق باز شد،،، یا خود خدا!!! چه برزخیههههههه ، فقط واسه یه ساعت تاخیر؟؟؟؟؟ ،،، اما به روی خودم نیاوردم و سلام دادم ، با چشمهای ریز شده خیره نگاهم میکرد و گوشه لبشو میجوید ، کم کم داشتم میترسیدم ، پرسیدم : اتفاقی افتاده؟
در اتاق رو بست و دستاشو گذاشت تو جیبش و گردنشو کج کرد و بدون تغییر حالت چشمها گفت : که فکراتو بکنی هااااا؟؟؟
متوجه منظورش نشدم، هاج و واج گفتم : چه فکری؟
پوزخند زد و گفت : واسه من فیلم بازی نکن، من خودم این کاره ام
طلبکار گفتم : من با کار و کاسبی شما کاری ندارم، الانم متوجه منظورتون نمیشم
جلو اومد و دستاشو گذاشت رو میز و به طرفم دولا شد و گفت : واسه چی به بابام گفتی باید فکر کنم؟؟؟
اتاق خودش همیشه تاریک بود، هیچوقت هم اینقدر نزدیک نبودیم ولی حالا با وجود نور پنجره اتاقم که پشت میزم قرار داشت ، حالا چهره ی آرش رو واضح نشون میداد … چشمهای درشت که عسلی روشن بود با مژه های تقریبا بلند و بینی کشیده و کمی پهن.. ابروهای پر ولی بدون حالت که چهره شو بامزه کرده بود،،،،
با صدای ضرب دستش روی میز که باعث شد از جا بپرم کنکاش صورتش ناقص موند… که گفت : با تو ام!! این ادا اصولا چیه؟
تقریبا تو صندلی مچاله شده بودم که حالا با این حرفش عصبانی شدم و گفتم : انتظار نداشتی که تا بابات بگه نظرت راجع به پسرم چیه؟ ( با انگشت اشاره دستام از گوشه لبم تا گوشم خط فرضی کشیدم) نیشم تا بناگوشم باز بشه بگم آره آره خودشه، همینه، اصلا کشته مرده شم
خنده ش گرفت،، اینو از لرزش لبهاش و فشاری که بهشون وارد میکرد تا از هم باز نشه فهمیدم،،، به خودم جرات دادم و گفتم : یا میخواستی بهش بگم؟
صاف ایستاد و گفت : چیو؟
– بگم ،آقای سپاسی ما حرفامونو با هم زدیم، قراره یه مدت سر شما رو گرم کنیم تا هر کدوم به اهدافمون برسیم
انگشتشو روی بینیش گذاشت و با حرص گفت : هیسسسس، آروم تر ، میخوای کل شرکت بفهمه؟
– من همچین قصدی ندارم
به طرف در اتاق رفت و بعد گفت : اینم من حلش میکنم، آماده باش ،آخر هفته میایم خواستگاری
پوفی کشیدم و سرمو کج کردم ،،،باید بابا رو در جریان قرار میدادم .
دو روز بعد خط مستقیم تلفن اتاقم به صدا در اومد، چون تا حالا همچین چیزی پیش نیومده بود با تردید جواب دادم : بله؟
– سلام دخترم، سپاسی هستم
هول شدم و گفتم : بله، بله، بفرمایید
– میخواستم باهات صحبت کنم
– در خدمتم، امرتونو بفرمایید
– پشت تلفن نه ، بیرون از شرکت
– چشم، هر جا شما بفرمایید
– بعد از شرکت سر چهارراه منتظرتم
– چشم، خدمت میرسم
– پس فعلا خدانگهدار.
به ساعت نگاه کردم، چهل دقیقه به پایان ساعت کاریم مونده بود، دل تو دلم نبود،،،، نکنه اتفاقی افتاده؟ اصلا نکنه متوجه نیت ما شده؟
دست و پاهام کش میومد و گیز گیز میکرد، کف دستم عرق کرده بود ،،،بلاخره عقربه ها روی ساعت پنج قرار گرفتند ، تقریبا به حالت دو از شرکت خارج شدم و خودمو سر چهارراه رسوندم،،، داشتم اطراف رو با چشم میکاویدم تا آقای سپاسی رو ببینم که پرادو سفید رنگی جلوی پام ایستاد و راننده ش کسی نبود جز آقای سپاسی،،، در جلو رو برام باز کرد و وقتی تردید منو دید گفت : سوار شو دخترم
بدون تعارف سوار شدم و سلام کردم، در جواب سلامم با لبخند سر تکون داد و حرکت کرد و گفت : خسته نباشی بابا
” بابا ” گفتنش برام غریب اومد ، شایدم به خاطر این بود که قصد ما ازدواج واقعی نبود
– کجا بریم؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم : هر جا شما صلاح بدونید
دنده رو عوض کرد و گفت : سنم واسه کافی شاپ اینا مناسب نیست، موافق سفره خونه سنتی هستی؟
لبخند زدم و گفتم : اختیار دارید ، کافی شاپ که به سن و سال نیست
– چرا دیگه … کافی شاپ واسه عاشق و معشوقهای تازه نفسن… نه من از نفس افتاده، واسه تو و آرشه
پوزخندی تو دلم زدم و گفتم : پس خبر نداری
تو یه فرعی پیچید و ماشین رو پارک کرد و پیاده شد، منم به دنبالش ،،،وارد سفره خونه سنتی شدیم که واقعا همه چیزش سنتی بود، از در و پله و دیواراش بگیییر تااا ظروف و میز و صندلیش .
کلا فضای دنج و آرامش بخشی بود،،، موسیقی ملایم سنتی ای هم که پخش میشد آرامش اونجا رو صد چندان میکرد.
پیشخدمت با لباس محلی تهران قدیم اومد و آقای سپاسی سفارش چای و کیک و میوه داد، بعد از رفتن پیشخدمت، آقای سپاسی روی تخت جابجا شد و کتشو آزاد کرد و گفت : راستش من نمیدونم عجله ی آرش برای چیه؟
بند دلم پاره شد ،،،تا بقیه حرفش به نظرم چند ساعت شد،،،
– البته من بهش حق میدم برای دختر زیبا رویی مثل تو بخواد عجله کنه و زودتر به دستش بیاره
در جواب تعریفش لبخند گشادی زدم و گفتم : شما لطف دارید و الا اینطور نیست
– چرا هست، تعارف نکن
تو دلم گفتم : آخه نیست، خبر نداری
– ازت خواستم بیای که کمکم کنی، نمیخوام از این ملاقات آرش مطلع بشه
باز هم تو دلم گفتم : ای بابا،،، خوبه من یه کمک خواستم،، حالا همه از من کمک میخوان، ماشالا همه از هم پنهونی دارن
فقط گفتم : بفرمایید، در خدمتم
سفارشمونو آوردند، آقای سپاسی دو تا استکان چای پر کرد و یکی از اونها رو مقابلم گذاشت و گفت : آرش خیلی حال و هوای خارج از کشور داره، میخوام براش شرط بذاری
– آخه چه شرطی؟
– بگو به این شرط ازدواج میکنم که برای زندگی خارج از کشور نریم ، برای تفریح و سفر اشکال نداره ،،،این شرط باید تو عقدنامه ذکر بشه، اصلا بگو من حق مسکن میخوام
– خب ، اگه قبول نکرد چی؟
لبخند پیروزی زد و گفت : میکنه، چنان پسرمو شیفته ی خودت کردی که وقتی بهش گفتم اینجور که تو عجله میکنی دختره برات شرطهای سنگین میذاره، گفت هر شرطی بذاره رو چشام قبول میکنم ،،، منم گفتم مرد باش و پای حرفت وایسا که قسم خورد وایمیسه
باز هم تو دلم گفتم : ای بینوا پدر
با صداش به خودم اومدم که میگفت : خواهش میکنم دخترم، من و مادرش دلمون به بودن آرش خوشه، نمیدونم کدوم از خدا بیخبری تو سر پسرم انداخت که زندگی تو اروپا امتیازهای زیادی داره و… چه میدونم بلاخره خامش کرد، وقتی با مخالفت ما روبرو شد، خونه خرید و رفت مستقل زندگی کرد، تا با این کارش من و مادرش به نبودش عادت کنیم، از نبودنش راضی نبودیم اما بازم دلمون گرم بود که کنار گوش خودمونه… هر وقت لازم باشه تو دسترسه، سرتو درد نیارم، خسته ای میخوای بری خونه استراحت کنی،،، حالا بگو به این پدر و مادر کمک میکنی؟
فکرم بد مشغول شده بود، انگار خودشم فهمید که گفت : اینا رو نگفتم که ذهنیتت رو نسبت به آرش عوض کنم، بلاخره جوونیه و جاهلی،،، منم از این بادها تو کله م افتاد ولی وقتی با مادر آرش ازدواج کردم همه ش از سرم پرید چون عاشقش بودم و هستم
گلومو صاف کردم و گفتم : نه ذهنیتم عوض نشد، محو صحبتتون بودم، چشم،،، هر چی شما بفرمایید، خیالتون هم راحت باشه، نمیذارم آرش چیزی از این ملاقات بفهمه
لبخندی زد و گفت : ممنونم دخترم، حالا چاییتو بخور که ببرم برسونمت
– ممنون مزاحم شما نمیشم
– مزاحم چیه؟ من خودم وقتتو گرفتم، خودمم باید جبرانش کنم، در ثانی، باید بیام مسیر خونه پدر عروسمو برای آخر هفته یاد بگیرم یا نه؟
سرخ شدم و سر پایین انداختم.

آقای سپاسی شخصا با بابا تماس گرفته بود و برای آخر هفته اجازه شرف یابی گرفته بود. روز قبل آرش بهم گفته بود هر واکنشی که از من دیدی، بدون واقعی نیست و باید طبیعی رفتار کنیم، از من هم خواسته بود که همین کار رو بکنم، و من حالا استرس داشتم ، نمیدونم اینهمه اضطراب از کجا در من به وجود اومد؟ خودمو تو اتاق حبس کرده بودم و فقط راه میرفتم، زن عمو و رویا از صبح اومده بودن خونمون برای کمک و همه ی کارها رو خودشون به عهده گرفتند و من از این بابت ازشون خیلی ممنون بودم .
زن عمو در اتاق رو باز کرد و با دیدن من گفت : تو هنوز آماده نشدی؟
حسمو به زبون آوردم و گفتم : استرس دارم زن عمو
به طرفم اومد و بغلم کرد و گفت : قربون قد و بالات عزیزم، اینا همه طبیعیه ، روز خواستگاری رویا یه قوری گل گاو زبون به خوردش دادم بازم اضطراب داشت
از ذهنم گذشت، باز خوبه رویا مادرش کنارش بود، از این فکر چشمهام به اشک نشست و زن عمو تند اشکهامو پاک کرد و گفت : گریه نکن، چشات پف میکنه فکر میکنن به زور داریم شوهرت میدیم
واقعا هم همینطور بود، زور و جبر بود ،،، دلم میخواست فریاد بزنم و بگم قضیه چیه؟ بگم همش الکیه، این مراسم، این شلوغی، این خوشحالی شما،،، بخدا الکیه، سال دیگه همین تاریخ مهر بیوه بودن میخوره وسط پیشونیم، اما لب فرو بستم و از آغوش زن عمو بیرون اومدم.
وقتی حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم، حیرت زده شدم،،، میز ناهار خوری گوشه پذیرایی قرار گرفته بود و روی اون انبوهی از میوه های رنگارنگ فصل بود که به زیبایی و با سلیقه ی زیادی چیده شده بود، در کنارش وسایل پذیرایی بود، جای تلویزیون و مبل ها هم تغییر کرده بود و خونه به طرز چشمگیری بزرگتر دیده میشد و البته فضای بیشتری در دسترس بود، لب به تشکر باز کردم که رویا توجهش به من جلب شد و گفت : سارا؟؟؟ اینطوری میخوای بیای جلو مهمونات؟
با تعجب گفتم : خب آره دیگه، مگه چیه؟
– قیافه ت بی روحه، حداقل یه ذره آرایش میکردی
– ول کن رویا، کی حس آرایش کردن داره؟ اون منو همینجوری پسندیده
دستمو گرفت و منو به اتاقم برگردوند و رو تخت نشوند،،، از کیف دستیش، کیف لوازم آرایش رو بیرون کشید و گفت : یه دست به سر و روت بکشی بد نیست
لباسم کت و دامن بلند و ماکسی فیروزه ای بود، کتش کوتاه تا کمر دامن بود و از وسط گلسینه با نگینهای سبز زمردی داشت، شال حریر آبی روشن هم سرم کرده بودم ، رویا ابتدا با مهارت سایه سبز روشن و تیره بالای چشمم کشید و بعد خط چشم خیلی نازک و بعد ریمل که مژه هامو بلند تر نشون بده، کمی رژگونه زد و رژ گوشتی رنگشو انتخاب کرد و به لبهام مالید،، بعد عقب رفت و راضی از کارش یه ابروشو بالا انداخت و گفت : معرکه شدی، حالا میشه بهت گفت عروسسسس
از اتاق بیرون رفت تا او هم لباس مجلسی بپوشه و آماده بشه، خودمو تو آینه قدی اتاقم نگاه کردم، حرفشو تایید کردم، واقعا تو آرایش کردن استاد بود، چهره مو صد و هشتاد درجه تغییر داد، به اجزای صورتم دقیق شدم، چشمهای قهوه ای تیره با بینی قلمی و لبهای کوچک قلوه ای، ابروهایی که به برکت وجود آرایشگر محلمون کمونی و پهن و پر پشت بودند با پوستی سفید و صورتی کاملا گرد، حالا با این آرایش نمود بیشتری پیدا کرده بود.
زنگ در که نواخته شد رویا در اتاق رو باز کرد و گفت : بدو بیا دیگه!! چیکار میکنی؟
دستپاچه دویدم تو آشپزخونه که گفت : هول نکن، هول نکن، بابا اینان
نفسی از سر آسودگی کشیدم و برای استقبال از عمو جلوی در رفتم، عمو و رضا و آقا هادی همسر رویا با بابا بیرون از خونه بودند تا ما خانمها راحت تر به کارها رسیدگی کنیم و به قول زن عمو تو دست و پا نباشن.
بابا با دیدنم ب*و*س*ه ای به پیشونیم زد و از کنارم رد شد اما بقیه برام آرزوی خوشبختی کردند و رضا چشمک زد و گفت : پسر مردم امشب از دست میره
مشتی حواله بازوش کردم که طبق معمول کولی بازی در آورد و بازوشو گرفت و گفت : آخ،،، آی آی آی،،، چه دست سنگینی هم داره،،، عمو به نظرم در رو روشون باز نکنیم، دخترت وحشیه پس فردا داماد میفهمه، سر سال نشده برامون پس میفرسته
لبخند از لبهام محو شد، به راستی که تا سال دیگه پس فرستاده میشدم،،، بار دیگر زنگ به صدا در اومد و وقتی خواستم برم آشپزخونه، رویا دستمو گرفت و گفت : کجا؟ بمون استقبال کن، در ضمن، تو لازم نکرده چای بیاری هاااا،،، قراره رضا چای بیاره
رضا سریع گفت : عه به من چه! مگه خواستگاری من میان؟
زن عمو چشم غره ای جانانه به رضا رفت ، در همین حین میهمانها بالا رسیده بودند.
آقای سپاسی در راس همشون قرار داشت و اولین نفر وارد شد و کار معرفی رو به عهده گرفته بود، خانمی که بعد از آقای سپاسی وارد شد و جعبه بزرگ شیرینی در دست داشت، مادر آرش بود که هنوز علایم کسالت درش مشهود بود اما چهره ای فوق العاده مهربان و دوست داشتنی داشت، خانم بعدی خواهر آقای سپاسی و عمه آرش بود، دختر عمه و شوهر عمه آرش نفرات بعد بودند، آقا و خانم میانسالی هم وارد شدند که دایی و زندایی آرش معرفی شدند و در آخر آرش با سبد گل بزرگی مبهوت در راهرو ایستاده بود و منو نگاه میکرد که با صدای رضا به خودش اومد و گل رو به سمت رضا گرفت، رضا چشمهاشو درشت کرد و ابروهاش رو بالا داد که با این حرکت پوست سرش هم به عقب کشیده شد و گفت : ای بابا، مگه خواستگاری من اومدی؟ داداش عروس اینیه که کنارم وایساده، بده به این
همه با این حرف رضا خندیدند ، آرش سرخ شد و با سری پایین گل رو مقابلم گرفت و من هم بدون هیچ حرفی ازش گرفتم که رضا دوباره با همون لحن گفت : ایول احساس، عروس و داماد چقدر خجالتین
آقای سپاسی گفت : نوبت شما هم میشه پسرم، مراسم خواستگاری شیر رو موش میکنه
رضا گفت : خب اگه اینجوریه چه کاریه؟ نمیرم خواستگاری
آقای سپاسی گفت : حیف نیست جوون خوش سیما و رعنایی مثل تو مجرد بمونه؟
– من نگفتم مجرد میمونم،،، خواستگاری نمیرم
– مگه میشه؟
– بله، چرا نمیشه ،همینجوری دست دختره رو میگیری میبری محضر عقدش میکنی اون جدا به خانواده ش میگه اینم جدا
همه خندیدند، بعد از چند دقیقه با اشاره ی زن عمو به آشپزخونه رفتم تا چای بریزم که رضا هم دنبال من روان شد، من چای در فنجان میریختم و رضا با آب جوش پر میکرد و داخل سینی قرار میداد . رضا سینی به دست و من در کنارش به اتفاق به میهمانها پیوستیم، رضا مشغول پذیرایی شد و من خواستم بشینم که چشمم به آرش افتاد، با چشمهای ریز شده نگاهم میکرد و من دلیل خشمشو نمیفهمیدم بنابراین اهمیت ندادم.
بلاخره صحبتها جدی شد و بحث به مهریه رسید ، هرکس چیزی میگفت، بابا به عهده ی عمو گذاشت که تجربه دختر عروس کردن رو داشت و حالا عمو میگفت ملک، مادر آرش میگفت سکه، عمه که آقای سپاسی گفت : صبر کنید ببینم کرم داماد چیه؟
بعد رو کرد به آرش و گفت : پسرم خودت چی پیشنهاد میکنی؟
آرش جا خورد، سر بالا گرفت و به همه دستپاچه نگاه کرد و در آخر نگاهش روی من ثابت موند و بعد از چند لحظه که یواش یواش چشمهاش داشت ریز میشد گفت : صدمیلیون پول نقد
فرو ریختم،،، فقط من میدونستم منظورش چیه؟
عمو لب به اعتراض گشود و گفت : صد میلیون؟ اگه صد تا سکه مهر میکردی از این بیشتر میشد
آرش به عمو نگاه کرد و گفت : عوضش بعد که خطبه ی عقد جاری شد تمام و کمال مهریه شو در اختیارش میذارم ،باید توان پرداختشم داشته باشم
دومین ضربه
آقای سپاسی گفت : اشکال نداره ، صد میلیون آرش جای خود، من خودم پشت قباله ش سند خونه ونک رو به نام سارا جان میزنم
همه صلوات فرستادند و پدر آرش گفت : فقط یه عرض کوچیکی داشتم، اینه که پسر من خیلی برای بدست آوردن دخترتون عجله داره، اگه اجازه بدید هر چه سریعتر عقد کنن و یه جشن کوچیک بگیریم برن سر خونه زندگیشون
بابا نگاهی به من کرد و بعد رو به آقای سپاسی گفت : آخه اینجوری که نمیشه، من فرصت فراهم کردن مقدمات عروسی رو ندارم
– اگه منظورتون جهاز و اینجور چیزاس، باید بهتون بگم پسر من چند ساله که جدا از ما زندگی میکنه و همه چی داره، فقط باید دست دخترتونو بگیره ببره
– چه عرض کنم؟ آخه اینجوری ما غافلگیر شدیم
– درکتون میکنم اما برای چی وقتی دو تا جوون شرایطشو دارن معطل بمونن؟
– حق با شماست، من حرفی ندارم
همه دست زدند و عمو بلند شد شیرینی تعارف کرد، زن عمو اشاره کرد چای بیارم که دوباره رضا هم بلند شد ، و باز همون نگاه برزخی آرش… مادر آرش انگشتر ظریف زیبایی رو به انگشتم انداخت، عمه ی آرش چادری صورتی ملایمی سرم انداخت و دختر عمه ی آرش نقل میپاشید.
در آخر پدر آرش بعد از قرار و تعیین تاریخ عقد که هشت روز دیگه توافق شده بود گفت : خب دخترم، اگه شرطی غیر از مهریه داری که میخوای تو عقدنامه ثبت بشه بگو ،،، ما رو چشممون قبول میکنیم
خواستم بگم ” نه، هیچ شرطی ندارم ” که تازه یادم افتاد چه خواسته ای از من داشته و من به کل فراموش کرده بودم،،، صدامو صاف کردم و گفتم : اگه اجازه بدید من حق مسکن میخوام
آرش، به قدری تند و سریع سرشو بالا گرفت و عصبی و خیره نگاهم کرد که یک آن گفتم الان یه چیزی بهم میگه و همه چیز خراب میشه، بعد دوباره به خودم گفتم : خب خراب بشه، بهتر، خودش ضرر میکنه نه من

شنبه ها روزیه که همه ازش فرارین ، منی که تا امروز این نظریه رو رد میکردم، حالا به این نتیجه رسیده بودم
اولین روز هفته خیلی بد آغاز شده بود، توی اتوبوس کیفمو خالی کرده بودند و من وقتی متوجه شدم که میخواستم سوار اتوبوس بعدی بشم و وقتی خواستم پول کرایه اتوبوس رو پرداخت کنم متوجه شدم کیف پولم نیست، خدا رو شکر که موبایلم دستم بود و مدارکم رو همیشه تو خونه نگه میداشتم، ولی خود کیف کادوی تولدم بود که طاهره بهم هدیه داده بود، با آوردن اسمش دلم خیلی براش تنگ شد، تقریبا سه ماهه که ندیدمش و صحبت نکردیم، صحبتهامون در حد پیامک سلام و احوال پرسی بود،،، مجبور بود هفت یا هشت ماه به خاطر کار مجتبی عسلویه زندگی کنن و این چند ماه از فردای روز عروسیش آغاز شده بود.
تاکسی مقابل شرکت توقف کرد و با صدای راننده از دنیای خیال بیرون اومدم : خانم همینجاست؟
دستمو به دستگیره ی در گرفتم و گفتم : بله، یه چند لحظه صبر کنید الان کرایه تونو میارم
مقابل میز منشی ایستادم و چون خانم صدر رو پشتش ندیدم به جهت عجله ای که داشتم با صدای بلند صدا زدم ” خانم صدر؟ ”
سعید در اتاق رو باز کرد و گفت : رفته صبحانه بخوره، امری داشتید؟
تا خواستم دهان باز کنم در اتاق آرش باز شد و عصبانی گفت : بیا کارت دارم
مثل خودش سلام نداده گفتم : نمیتونم، تاکسی پایین منتظره
تمسخر آمیز نگاهم کرد و گفت : کجا به سلامتی؟
– هیچ جا،،، کرایه شو میخواد
و مجبور به توضیح کوتاهی از اتفاقات صبح شدم که آرش رو به سعید گفت : تو برو حساب کن ،،، و از چهارچوب در کنار رفت و گفت : شما هم بیا کارت دارم
– صبر کنید کیفمو بذارم اتاق
صبر نکردم منتظر تایید یا اجازه او باشم ، سریع در رو باز کردم و داخل شدم اما تا خواستم در رو ببندم آرش وارد شد و خودش در رو بست و من مجبور شدم کمی عقب برم، بدون مقدمه گفت : منظورت از این کارا چیه؟
متعجب گفتم : کدوم کارا؟
– کدوم کارا؟ چرا اینقدر قضیه رو جدی گرفته بودی؟
– متوجه منظورتون نمیشم
– خیلی هم خوب متوجه میشی، واسه من فیلم بازی نکن
– آخه چه فیلمی؟
با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت : شرط و حق مسکنت واسه چی بود؟
– مگه شما نخواستی طبیعی جلوه کنم؟
– تا این حد؟
– مگه چی خواستم؟ مگه حق طلاق خواستم؟
به وضوح دیدم که جا خورد و اخمهاش از روی جا خوردن از هم باز شد ، به خودم جرات دادم و گفتم : اگه امری ندارید من به کارم برسم
پوزخندی زد و گفت : فردا شناسنامه تو بیار برم از محضر وقت و معرفی نامه آزمایشگاه بگیرم
فقط سر تکان دادم که رفت.
اون روز آرش برای کوچکترین اشتباه پرخاش میکرد و فریاد میکشید، سی بار بیشتر از پرینت لیست اقلام درخواستی شرکت خارجی اعتراض کرد، یا میگفت مشخصات دقیق نیست، یا میگفت کادر نداره و… به هر حال بی دلیل عصبانی بود، حتی این رو هم سعید فهمیده بود ، بعد از اینکه از سالن غذا خوری خارج شدیم ازم پرسید : آرش خیلی عصبیه، شما علتشو میدونی؟
– نه، من فکر میکردم شما میدونی
گوشه های لبشو به طرف پایین کشید و گفت : پس باید بی دلیل باشه، چون اگر دلیلی داشت حتما به من میگفت
بعد با لحن دلسوزانه ای گفت : نمیدونم تبریک گفتن برای این ازدواج درسته یا نه؟ ولی بلاخره اسمش ازدواجه ،،، مبارک باشه
اشک تو چشام حلقه زد و سرمو پایین انداختم که گفت : من خیلی سعی کردم جلوی آرش رو بگیرم ولی انگار مرغش یه پا داره، نمیدونم چه اصراری برای زندگی تو خارج از کشور داره؟ هر کاری ازم بر بیاد برای منصرف کردنش انجام میدم، شما هم روی من حساب کنید ، از امروز تا هر وقت که قابل دونستید منو برادر خودتون بدونید
چشمهامو روی هم فشار دادم و فقط تونستم بگم : ممنون
،،،

سفر کاری برای پدر آرش پیش اومده بود و از اونجایی که نمیتونست هفته دیگه حضور داشته باشه قرار عقد به چهارشنبه پیش رو موکول شد.
از آزمایشگاه خارج شدیم . آرش ماشین رو اون طرف خیابون پارک کرده بود و وقتی دید تلو تلو میخورم گفت : نمیتونی راه بیای؟
– یکم سرم گیج میره، چشامم سیاهی میره ولی چیزی نیست ،همیشه بعد از آزمایش اینجوری میشم
دست راستشو دور شونه هام انداخت که انگار جریان برق از بدنم عبور کرد ، با دست چپش دست راستمو گرفت و گفت : ببخشید، مجبورم تا ماشین همینجوری ببرمت
و از عرض خیابون عبور کردیم، وقتی منو رو صندلی ماشین نشوند ، به سوپر مارکت رفت و با یه کیسه برگشت که داخلش آب میوه و بیسکوییت و کیک بود، یکی از کیک و آبمیوه ها رو مقابلم گرفت و گفت : اینا رو بخوری فشارت تنظیم میشه
دست لرزانمو برای گرفتنشون پیش بردم که با گفتن ” صبر کن ” کیک رو از پوشش نایلونیش خارج کرد و به قطعات کوچک تقسیم کرد، نی رو هم داخل پاکت آبمیوه کرد و دوباره مقابلم گرفت.
این کارش یهو محبت زیادی رو تو دلم نشوند و با لبخند ازش تشکر کردم . اون روز بهم اجازه داد که برم خونه و استراحت کنم، من هم وقتی رسیدم خونه یک دل سیر خوابیدم .

با اخمهای در هم روی صندلی کنارم نشسته بود و منتظر بودیم صحبت پدر آرش با عاقد تموم بشه تا خطبه عقد رو بخونن،،، نمیدونم برای جبر امروزم عصبانی بود یا بحث کوچک دیروز؟ دیروز بعد از پایان ساعت کاری رفتیم برای خرید حلقه، من به بابا زنگ زدم تا بهش اطلاع بدم ، اما در خلال صحبتهای من با بابا ، زنگ موبایل آرش به صدا در اومد و با دست اشاره کرد که ساکت باشم، من اما مجبور شدم جواب سوال بابا رو بدم که بعد از قطع تماسهامون که همزمان رخ داد با قیافه برزخش روبرو شدم .
وقتی ماشین رو پارک کرد در حین پیاده شدن گفت : اولین طلا فروشی حلقه تو انتخاب میکنی و تمام، من وقت ندارم از این مغازه به اون مغازه برم
متعجب گفتم : اگه خوشم نیومد چی؟
– خوشم نمیاد نداریم، وقتی نمیتونی صداتو بیاری پایین و منو تو مخمصه میذاری دیگه نباید تو انتخاب وسواس به خرج بدی
و سوال ” چه ربطی داره؟ ” ی من رو بی جواب گذاشت
و همونطور که خواسته بود وارد اولین طلا فروشی که شدیم حلقه ساده که فقط دو نگین ریز برلیان روش کار شده بود برای من، و رینگ ساده برای آرش که هر دو طلا سفید بودند خریدیم
امروز هم انتظار داشت خانواده ها هر کدوم جدا به محضر بیان که با اعتراض من روبرو شد و گفتم : باید بیای دنبالم
– مسخره بازی در نیار
– کجاش مسخره بازیه؟
– قرار بود جدی نگیری
– مثل اینکه یادت رفته خانواده هامون از توافقمون بی اطلاع هستند
زبونشو به لب بالاش چسبوند و به معنی اعلان جنگ سر تکون داد،،، از وقتی هم که اومده بود اخمهاش تو هم بود و با هیچکس جز سلام حرف دیگه ای نزده بود.
یک آن به خودم اومدم و ته دلم خالی شد،،، من دارم چیکار میکنم؟ اصلا کارم درسته؟ وقتی زیر یه سقف بریم کارم به کجا میکشه؟ بعد از طلاق چی در انتظارمه؟ بیخیال همه چیز میشم، نمیخوام به خاطر منجلاب اقتصادیمون از چاله به چاه بیفتم،،،
خواستم از جا بلند شم که دفتر بزرگی که روی آن عقدنامه خام بدون اسم از من و آرش قرار داشت، مقابلم گرفته شد و صدای سر دفتر دار که میگفت ” عروس خانم شما هم امضا بفرمایید ”
شما هم؟ مگه آرش امضا کرده بود؟ بند هایی که در عقد نامه ذکر شده بود نگاه کردم و امضاهای آرش که جلوی هر بند خودنمایی میکرد، نوک خودکار رو بین انگشتهام میچرخوندم و مردد بودم که امضا کنم یا نه؟ که با صدای مادر آرش که گفت ” سارا جان پسرم کم طاقته هاااا، زودتر امضا کن، ببین چه بی قراره؟ ” اول به مادرش بعد به خود آرش نگاه کردم که با اخم و نگرانی نگاهم میکرد، سرمو نزدیک گوشش بردم و آهسته جوری که فقط خودش بشنوه گفتم : من پشیمون شدم
به وضوح جا خورد، چند بار دهانشو باز و بسته کرد و بعد به حضار نگاهی انداخت و رو به من گفت : ما با هم صحبت کردیم
– صحبت کردیم، اما از این ازدواج پشیمونم
– چرا؟؟؟؟؟؟
– بهت اطمینان ندارم
اخمهاش بیشتر رفت تو هم و گفت : به چی من مطمئن نیستی؟
– احساس میکنم روزگار خوشی با تو نخواهم داشت
– مگه قراره داشته باشی؟ من و تو فقط همخونه ایم، نه من با تو کاری دارم نه تو با من کاری داشته باش،،، هر کدوم زندگی خودمونو میکنیم، مثل زمان مجردی، اصلا فکر کن هنوز داری با پدرت زندگی میکنی ولی تو یه خونه دیگه
خواستم دهان باز کنم و جواب بدم که بابا نزدیک شد و گفت : مشکلی پیش اومده دخترم؟
لبخند زدم و گفتم : نه بابا جون، چه مشکلی؟
رضا که تا اون موقع ساکت بود گفت : آخه جفتتون همچین اخمهاتون تو همه که هر کی ندونه فکر میکنه خدایی نکرده، زبونم لال اومدین برای طلاق!!
آرش اخمهاشو باز کرد و خندید و گفت : نه داداش، دختر عموتون یهو یاد تنهایی عموتون افتاده، میگه من منصرف شدم
رضا متعجب گفت : آره سارا؟؟؟؟ خب این غصه داره؟ اصلا من بار و بندیلمو جمع میکنم میرم با عمو زندگی میکنم
بابا هم با اعتراض گفت : مگه بچه م که فکر تنهایی منی دخترم؟
رویا به حرف اومد و گفت : ای بابا سارا بچه شدیاااا
با غیض به آرش نگاه کردم، خوب توپ رو تو زمین من انداخت، حالا اگه بخوام هم نمیتونم کنار بکشم، با حرص امضا میکردم که زن عمو کنارم ایستاد و در گوشم زمزمه کرد : زشته جلو خانواده شوهرت سارا جان، طفلی شوهرت که حرف بدی نزد …
نذاشتم ادامه بده و گفتم : چشم، ببخشید
بلاخره خطبه عقد خونده شد و آرش با لبخند پیروزی که بر لب داشت به پدرش نگاه میکرد، به پدرش نگاه کردم ببینم متوجه لبخند خبیثانه آرش هست یا نه؟ که دیدم مشغول دست دادن و تبریک گفتن به بابا و عمو هستش
قبل از جواب ” بله ” عاقد، مادر آرش گردنبند با آویزی که اشکال نا منظمی داشت ، به عنوان زیر لفظی هدیه داده بود ، حالا که رسما عروسش شده بودم برای تبریک جلو آمد و دستبند ظریف و زیبایی رو به دستم بست و بعد از روبوسی تبریک گفت و کنار رفت، به ترتیب زن عمو و رویا و بابا و پدر آرش و عمو هم بعد از دادن هدایاشون برامون آرزوی خوشبختی کردند و تبریک گفتند.
نوبت به حلقه های خودمون رسید که رویا اول حلقه من رو مقابل آرش گرفت، آرش حلقه رو از غلاف مخملی داخل جعبه بیرون کشید و دست چپ منو در دست گرفت و حلقه رو داخل انگشت دومم نشوند ، بعد نوبت به من بود، که من هم همین کار رو تکرار کردم، رویا جام عسل رو که از قبل آماده کرده بود و با خود آورده بود مقابل ما گرفت و گفت : حالا نوبت شیرین ترین قسمت مراسمه
در دل گفتم : نوبت چندش آورترین قسمت مراسمه
آرش هاج و واج به ظرف عسل و رویا نگاه کرد و گفت : چیکار کنم؟
رویا خندید و گفت : با عسل دهن خانمتونو شیرین کنید
– نمیشه با شیرینی شیرین کرد؟
رویا ساختگی اخم کرد و گفت : اینم جز مراسمه
قیافه آرش جمع شد، من هم دست کمی از اون نداشتم، قبل از اینکه آرش حرفی بزنه رو به رویا گفتم : آخه آرش وسواسیه
آرش نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : بله، خیلی هم وسواسی ام
رویا چشمهاشو درشت کرد و گفت : زندگیتون شیرین نمیشه ها
– شما نگران این موضوع نباش
رویا به من نگاه کرد که گفتم : ممنون رویا جون، زحمت کشیدی ولی میبینی که
رویا چشمک زد و گفت : حداقل تو دهن آقاتونو شیرین کن
تو دلم گفتم : عممممراااااا ،،، مگه آرش این کار رو کرد که من بکنم؟
عوضش گفتم : فرقی نمیکنه، الان میخواد بگه انگشتت کثیفه
رویا سر تکون داد و گفت : باشه هر طور راحتید،
و بعد دوباره تاکید کرد : اما بگمااااا زندگیتون شیرین نمیشه!

از محضر خارج شدیم، خدا میدونه که انگار از زندان آزاد شده بودم، بابا تو سالن غذاخوری نزدیک خونمون میز رزرو کرده بود و همه رو بعد از مراسم عقد به صرف شام دعوت کرده بود ، که پولشو عمو به بابا قرض داده بود .
قرار گذاشتیم ماشین ما جلو حرکت کنه و خانواده آرش پشت ماشین ما حرکت کنن، منتظر بودم ببینم بابا سوار کدوم ماشین میشه؟ منم سوار همون ماشین بشم که رضا گفت ” عمو شما با من بیا ” به این ترتیب، رویا و همسرش سوار ماشین عمو ، بابا و رضا هم سوار ماشین رضا شدند،،، در عقب ماشین رضا رو باز کردم سوار شم که به پشت برگشت و گفت ” تو کجا؟ ”
متعجب گفتم : خب با شما دیگه!
– بیخود، برو با شوهرت
منتظر شدم بابا حرفی بزنه که دیدم او هم از پنجره ی ماشین به پشت برگشته و فقط نگاهم میکنه، رضا که دید هنوز ایستادم و در ماشین رو گرفتم و هاج و واج نگاهش میکنم، پیاده شد و رو به آرش که اوهم منتظر حرکت ما ، در ماشین رو باز کرده بود ولی هنوز ایستاده بود گفت : آرش؟ زنتو صدا کن
آرش که آرنج دست راستشو به سقف ماشین تکیه داده بود و انگشتهاشو به لبش چسبونده بود گفت : من بهش گفتم بیا با من بریم، قبول نکرد
متعجب و آروم به طرف آرش برگشتم و گفتم : شما کی همچین حرفی به من زدید؟
سرخ شد ولی خودشو نباخت و گفت : خب حالا میگم، بفرمایید سوارشید
همه منتظر حرکت بودند و نگاه ها به من و آرش بود ، خیلی بد میشد اگه قبول نمیکردم، قرار بود اون عیب و ایراد داشته باشه، نه من،،، سمت ماشینش رفتم که نشست و در جلو رو باز کرد، نشستم و تمام عصبانیتمو سر در بیچاره خالی کردم و محکم کوبیدم که آرش قهقهه زد ولی بعد جدی شد و گفت : تمرین کن خودتو کنترل کنی
نگاه تندی بهش کردم و گفتم : شما هم تمرین کن به پر و پای من نپیچی
راه افتاد و شونه هاشو بالا انداخت و گفت : من که کاریت ندارم
حوصله بحث نداشتم ، به خاطر همین ساکت شدم و تا رسیدن به مقصد کلمه ای حرف نزدم.
وارد رستوران که شدیم پیشخدمت مارو به سمت میزی هدایت کرد که با بقیه فرق داشت،،، بقیه میزها کوچک و حداکثر شش نفره بودند اما انگار چند میز رو به هم متصل کرده بودند و روی اونها رومیزی انداخته بودند ، دور تا دور به تعداد صندلی چیده شده بود، نشستیم ، برای اینکه دوباره اتفاق یک ساعت پیش تکرار نشه، وقتی آرش نشست صندلی کنارشو عقب کشیدم و نشستم.
قبل از آوردن سفارشهامون آرش چکی به مبلغ صد میلیون تومان که از قبل نوشته شده بود رو جلوی چشم همه دو دستی در مقابلم پیش کشید و گفت : بفرمایید سارا خانم، اینم مهریه تون که قولشو داده بودم
شعف در چشمانم هم مشهود بود، ازش گرفتم و گفتم : متشکرم
همه دست زدند، بماند که توجه مشتریهای رستوران به ما جلب شد، اما بعد از اینکه کف زدنها تموم شد مادر آرش به پدرم گفت : خب جناب حق جو، اگه اجازه بدید این دو تا جوون سه هفته ی دیگه مراسم عروسیشونو برگزار کنن
بابا اول به من بعد به همه و در آخر به مادر آرش نگاه کرد و گفت : من حرفی ندارم، اجازه ما هم دست شماست ،فقط به همه کارها میرسیم؟
پدر آرش گفت : از نظر مکان عروسی باید بگم دوست من به باغی حوالی کرج داره که هر وقت بگم برام آماده میکنه، منم امشب بهش میگم، خونه و اسباب و اثاثیه هم که قبلا عرض کردم خدمتتون، همه چیز تکمیله و آماده س ، دعوت و کارت عروسی هم وقتی نمیبره، اگه از شنبه اقدام کنن تا بخواد آماده بشه یه هفته طول میکشه که ما بازم دو هفته زمان داریم ،،، میمونه مقدمات عروسی که کار من و شما نیست خودشون باید دنبال خرید و اینجور چیزا باشن
بابا سر تکان داد و گفت : ان شاا… که خوشبخت بشن.
و من دلم برای حاضرین میسوخت ،،، چه خیال خوشی داشتند که فکر میکردند قراره دو نفر زندگی مشترک تشکیل بدن ،که براشون آرزوی خوشبختی هم میکردند.
همون شب چک رو به بابا دادم تا نقدش کنه و بدهی هاشو صاف کنه، اول قبول نمیکرد ولی وقتی گفتم ” اگر قبول نکنه منم این ازدواج رو بهم میزنم ” ، مجبور شد ازم قبول کنه .
روزهای خسته کننده ای رو میگذروندیم، آرش بهم مرخصی نمیداد و من هم باید تو شرکت کار میکردم، هم دنبال خرید و سفارش کارت عروسی بودیم و هم باید به کارهای خونه رسیدگی میکردم ،،، سه روز بعد از عقد کارت عروسی رو سفارش دادیم، اینقدر برای هر دو کم اهمیت بود که سرسری اولین کارت رو انتخاب کردیم ، فروشنده دفتری رو مقابلمون روی میز گذاشت و گفت : متنشو هم انتخاب بفرمایید
همه ی متنها برامون مسخره میومد، همه عاشقانه بود و تنها چیزی که بینمون وجود نداشت عشق بود و بس،،، بعد از خوندن یکی از متنها پوزخند زدم که آرش با اخم نگاهم کرد و گفت : مسخره کردناتو بذار برای بعد، نمیبینی چطور داره نگاهمون میکنه؟
من هم طلبکار گفتم : مگه چیه؟ لابد خیلی مهمه که متوجه توافق ما نشه ،،، وجهه تون خراب میشه جناب؟ نترس، نمیذارم اونایی که میشناسنت متوجه گروکشی شما بشن
– بس کن سارا
اسممو که از زبونش شنیدم دلم لرزید،،، با وجود عصبانیتش ، دفعه اولی بود که نامم رو صدا میزد و باعث شد دیگه حرفی نزنم
روی همون متن دست گذاشت و به فروشنده گفت : متنش همین باشه
خواستم اعتراض کنم که با اخم چشمهاشو درشت کرد ، یعنی هیچی نگو.
یک روز رو هم به خرید سرویس طلا اختصاص دادیم، البته خریدهای ما همه از روی بی میلی و کمتر مواجه شدن با هم بود اما بلاخره باید انجام میشد،،، خرید سرویس طلا اولین خرید ما بود که با وسواس انتخاب شد، چرا که نظر آرش این بود شب عروسی همه نگاه ها متوجه ماس و نمیشه ساده از کنار سرویس و لباس عروس گذشت
واقعا تو پاهام جون نمونده بود، به یکی از ماشینهای کنار خیابون تکیه دادم و گفتم : چرا اسم خانمها بد دررفته؟
روبروی من ایستاد و دستهاشو تو جیب شلوارش گذاشت و گفت : مجبوریم
– نه، کی مجبورمون کرده؟ اگه به انتخاب من بود همون اولیه رو میخریدم
– اون زیادی ساده بود
– بود که بود ، دومیه که ساده نبود اونو چرا نخریدی؟
– اونم معلوم بود مقاومت نداره
– خب نداشته باشه، من که واسه یه شب میخوام استفاده ش کنم بعدش میفروختیش
دست به سینه شد و گفت : نخیر خانم، شما خانواده ما رو نمیشناسی، حالا مهمونیهای زنونه س که قراره به افتخار تازه عروس فامیل برگزار بشه
– منظورت پا گشاس؟
– غیر از پا گشا،،، یکی از رسمهای ما اینه که اول عروس و داماد رو دعوت میکنن بعد مهمونیهای زنونه
– چه حوصله ای
دوباره اخمهاشو تو هم کرد و گفت : خب حالا بجمب دیر میشه، الان مغازه ها رو میبندن
با غرغر راه افتادم و گفتم : قرار بود اینهمه مته به خشخاش بذاری، یه امروز رو به جفتمون مرخصی میدادی
– نمیشد ، شرکت باید مدیر عاملش بالا سرش باشه، اونم شرکت ما، خوبه همه چی از زیر دست خودت رد میشه
چشمم به سرویس ایتالیایی زیبایی خورد و ذوق زده به طرف ویترین طلا فروشی رفتم و گفتم : همین، همین، آرش بخدا همین خوبه
آرش هم کنجکاو گفت : کدوم؟
– از پایین سومی، از چپ پنجمی
لبهاشو غنچه کرد و خواست چیزی بگه ، طبق عادت اینجور مواقع که به طاهره میگفتم، بدون اینکه متوجه باشم گفتم : چیزی بخوای بگی زدم تو سرتااااا
با تعجب نگاهم کرد و اعتراض آمیز گفت : نه باباااااااا!!!!
دستپاچه گفتم : شرمنده، منظوری نداشتم ،یعنی،،، چطور بگم؟ …
آستین مانتومو کشید و گفت : فعلا بیا بریم داخل ، تا بعد
وقتی سرویس رو از نزدیک دید، تایید کرد و بلاخره همون خریداری شد.
نظر آرش این بود که لباس عروس خریده بشه، من اما مخالفت کردم، چرا که بعد از جداییمون با لباس چیکار میکردم؟ مسلما روانه سطل زباله میشد پس چه بهتر که فضای کمد رو هم اشغال نمیکردم و به کرایه کردن قانع میشدم. وقتی دلیلمو بهش گفتم قبول کرد ولی همچنان وسواس به خرج داد و بعد از گشتن تعداد زیادی از مغازه ها در آخر راضی به یکی از تاپ و دامن ها شد، تاپش یقه قایقی بود و نوار پهنی روی بازوها قرار میگرفت و سر تا سر کار شده و پر از نگین بود، دامن ساده ای داشت که تقریبا به صورت راسته بود و زیاد پف نداشت، تور بلندی هم از بالا تا پشت ساق پا انتخاب کردیم و با تنی خسته خودمونو به خونه رسوندیم.
آرایشگاه رو هم مادر آرش صحبت کرده بود و وقت گرفته بود.
سه هفته به سرعت برق و باد گذشت و حالا من روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم و در حین اینکه آرایشگر صورتمو آرایش میکرد، به فکر فرو رفته بودم، روز قبل با رویا و بابا و آرش به خونه آرش رفته بودیم تا وسایلامو که شامل یه چمدون لباس و دو تا کارتن کتاب و وسایل شخصی میشد ، ببرم . خونه ش قشنگ بود، کنار در ورودی سمت راست، سرویس بهداشتی بود و سمت چپش آشپزخونه، که دیوار این دو باعث شده بود فضای راهرو مانندی ایجاد بشه، هال بزرگی که با چهار تخته فرش بیست و چهار متری مفروش شده بود با پنجره های بزرگ و نورگیر فوق العاده و پرده های سلطنتی کرم و سورمه ای ، مبل های راحتی دوازده نفره ی آبی کاربنی که یه طرف سالن و طرف دیگه مبل راحتی چهار نفره که روبروی تلویزیون چیده شده بود. کنار آشپزخونه اتاق خوابها قرار داشت، یکی از اتاقها بزرگ بود، با پنجره ای که رو به خیابون داشت و پرده ساتن طلایی با سرویس خواب دو نفره ی چوبی که ملحفه و رو بالشیها تقریبا با رنگ پرده هماهنگ بود و در دو طرف پاتختی هایی که طویل بودند و دو تا کشو داشت که میشد به عنوان جا لباسی ازش استفاده کرد، روبروی تخت میز توالت با آینه ای بزرگ قرار داشت و کنار میز در حموم بود که داخلش سرویس فرنگی هم کار شده بود. اتاق دیگه ای روبرو قرار داشت که کوچک تر بود ، پنجره ی رو به حیاط داشت و آرش کتابخونه و کمد دیواری و میز کامپیوتر رو در این اتاق گذاشته بود . آشپزخونه هم فقط در دو طرف کابینت کار شده بود، چرا که یه طرف پذیرایی و طرف دیگر در بالکن و پنجره ی بزرگی که کل اون قسمت رو گرفته بود و همین باعث پر نور شدن خونه میشد….
با صدای آرایشگر که حالا فهمیده بودم اسمش لیلاس به خودم اومدم که ازم خواست لباسمو بپوشم، اطاعت کردم و لیلا هم کسی رو همراه من فرستاد تا تو پوشیدن لباس کمکم کنه ، لباس پوشیده و دوباره روی همون صندلی نشستم تا موهامو بپیچن که مادر آرش هم اومد ، برامون ناهار آورده بود، با دیدنم کمی قربون صدقه م رفت و بعد ناهار رو روی میز گذاشت و پول لیلا رو حساب کرد ، موقع رفتن لباسهای قبلیمو با وسایلمو بهش دادم تا ببره ، بعد از ناهار کارها سرعت بیشتری گرفت، یکی روی ناخنهام کار میکرد و یکی روی سرم موهامو میپیچید ، در آخر که تاج رو روی سرم گذاشت گفت : حالا میتونی خودتو تو آینه ببینی
از دیدن خودم تعجب کردم، خیلی تغییر کرده بودم و باورم نمیشد که خودم باشم .
یک ربع بعد آرش اومد و فیلمبردار هم به دنبالش… آرش با دیدنم جا خورد ، جوری که یادش رفته بود طبق گفته فیلمبردار دسته گل رو بهم بده و فقط خیره نگاهم میکرد، وقتی فیلمبردار دوباره گفت : آقا داماد؟؟ دسته گل!!!
آرش گفت : آهان ببخشید
دسته گل رو به دستم داد و عقب رفت، فیلمبردار حرصی گفت : پیشونی خانومتون رو هم ببوسید
آرش داشت جلو میومد که گفتم : نه، آرایشم خراب میشه
فیلمبردار گفت : نه عزیزم ، اتفاقی نمیفته
– خراب میشه میدونم
– فیلمتون قشنگ تر میشه
– نمیخوام
فیلمبردار رو به آرش گفت : شنلشو بندازین سرش، دستشو بگیرید
آرش شنل رو روی سرم انداخت و گفت : ناخناش میشکنه دستشو نمیگیرم
فیلمبردار فقط گفت : وااااا
خلاصه بعد از خداحافظی از پدر من که خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم، آتلیه و فضای سبز و در نهایت به باغی که برای مراسممون درنظر گرفته شده بود رفتیم، بماند که تو این مدت آرش با اخمهای در هم و در سکوت همراهیم میکرد و من هم مثل خودش مقابله به مثل میکردم. توی باغ هم مثل دو تا عروسک خیمه شب بازی هر کس هرکاری رو میگفت انجام میدادیم، اگه به خودمون بود تو جایگاه عروس و داماد مینشستیم تا مراسم تموم شه، ارکست با مهارت تمام آهنگهای شاد اجرا میکرد و مدعوین میرقصیدند و شاد بودند، همه لبخند به لب داشتند، جز من و آرش،،، عمه ی آرش به طرفمون اومد و دستمونو گرفت و برای رقصیدن از جا بلندمون کرد ، ارکست شروع به خواندن کرد ” یکی یه دونه گل من عزیزم
همه عشقمو به پات میریزم
حالا که پیشمی حتی یه لحظه غم ندارم من ”
و حاضرین به وجد آمده و جو میدادند ،،، موقع ر**ق*ص بهم نگاه نمیکردیم اما یک لحظه نگاهمون به هم افتاد که اشک تو چشام جمع شد،،، میتونست همه ی اینها واقعی باشه، میشد که زندگیمو با عشق شروع کنم، میشد اجباری وجود نداشته باشه، که حالا من شده بودم وسیله برای گربه رقصونی آقا آرش،،، آرش نگران بهم نگاه کرد و با اخم چشمک زد و به معنی ” چی شده؟ ” سر تکون داد که چیزی نگفتم و از میان ازدحام جمعیت که حالا به ما پیوسته بودند کنار کشیدم و سر جام نشستم.
خلاصه بعد دو ساعت که از شام گذشت و ارکست کارشو تعطیل کرد ما هم به سمت تهران راه افتادیم . بوق بوق کردنهای بین راه و جلوی ماشین گرفتن و رقصیدن و… که لیدر تمام اینها رضا و سعید بودند کمی حال و هوامو عوض کرد و باعث شد از ته دل بخندم ولی وقتی به خونه رسیدیم پدر آرش گوسفند جلوی پامون قربونی کرد و دیگه نذاشت کسی همراهمون تا بالا بیاد و ما هم از میهمانها خداحافظی کردیم، بابا دست منو تو دست آرش گذاشت و پیشونیمو بوسید و گفت : خوشبخت بشی دخترم
بغضم ترکید و گریه کردم.
بابا رفت و آرش در رو بست. سوئیچ رو روی میز وسط پرت کرد و کتشو در آورد و گفت : خوب گوشاتو باز کن، بهت قول دادم کاری باهات نداشته باشم، سر قولمم هستم، پس مسخره بازی در نمیاری، میای مثل بچه آدم رو تخت میگیری میخوابی چون من رختخواب اضافه ندارم، دلیلی هم نمیبینم الکی پول خرج کنم که چی؟؟؟؟ خانم میخواد جدا بخوابه، مفهوم شد؟
هیچی نگفتم، فقط اشک میریختم، وقتی دید جوابی نمیدم جلو اومد و دست زیر چونه م انداخت و سرمو بلند کرد و گفت : با تو بودم
با همون اشک و گریه گفتم : بله
آرش زیر لب ” خوبه ” ای گفت و رفت تا از بالکن از رفتن پدرش مطمئن بشه، وقتی دید پدرش داره سوار ماشین میشه تا بره، دستاشو روی نرده ی بالکن گذاشت و دولا به اونها تکیه داد و با پوزخند گفت : بازی شروع شد جناب ایرج سپاسی
هیچوقت به ناخن بلند عادت نمیکردم، نه اینکه ناخنامو از ته بگیرم، نه،،، ولی حالا با این ناخن های مصنوعی توان هیچ کاری رو نداشتم.
رفتم آشپزخونه و در کشوی کابینت ها رو باز کردم، معمولا کارد و قاشق چنگالها تو یکی از این کشوهاس، کشوی اول ادویه ها بود که بستم، کشوی دوم رو بیرون کشیدم که آرش از بالکن اومد تو و گفت : هنوز لباس عوض نکردی؟
وقتی جوابی نشنید پرسید : دنبال چی میگردی؟
همچنان که کشو رو زیر و رو میکردم گفتم : کاردی، چاقویی، یه چیز نوک تیز
با تعجب گفت : چاقو میخوای چیکار؟
نتونستم خودمو کنترل کنم ، خندیدم و ناخنامو نشون دادم و گفتم : نترس، نمیخوام بکشمت، میخوام ناخنامو بکنم
باز هم با تعجب به ناخنهام نگاه کرد و بعد دستمو گرفت و جلوی صورتش برد و گفت : مگه ناخنهای خودت نیست؟
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : نه، مصنوعیه ،،، حالا بگو چاقو کجاست؟
در کابینت کنار سینک ظرفشویی رو باز کرد و از جا کاردی، کارد میوه خوری بهم نشون داد و پرسید : این کارتو راه میندازه؟
ازش گرفتم و گفتم : آره، ممنون
اومدم روی مبل نشستم که تور سرم زیرم موند و موهامو کشید، جیغ آرومی کشیدم و خواستم دستمو به تور ببرم از زیرم آزادش کنم که گفت : صبر کن کمکت کنم درش بیاری ، پشت کن ببینم
کج شدم تا پشت سرمو ببینه، دست لای موهام برد و سنجاقی که تور رو به موهام وصل کرده بود از هر دو طرف بیرون کشید و تور رو تا کرد و کنارم گذاشت . سرم سبک شده بود، ازش تشکر کردم و با کارد به جون ناخنهام افتادم و شروع به کندنشون کردم، روی مبل کناریم نشسته بود و آرنجاشو به زانوهاش تکیه داده بود و دستاشو بهم قلاب کرده بود و چونه شو به دستاش تکیه داده بود و منو نگاه میکرد، اینو از سنگینی نگاهش متوجه میشدم . ناخن اولی رو کنده بودم، دومی رو هم کندم و داشتم با کارد چسبهای باقی مونده ی روی ناخن رو میتراشیدم که پرسید : مژه هاتم مصنوعیه؟
سرمو بالا بردم و نگاهش کردم و گفتم : نه، نذاشتم مژه مصنوعی بذاره
– چرا؟
– به چسبش حساسیت داشتم
– موهاتو چی؟ رنگ کردی؟
– نه، رنگ موهای خودمه
سومین ناخن رو کندم که گفت : اینجوری که پدر ناخناتو در میاری
– چیکار کنم؟ چسبش خیلی قوی بود، کنده نمیشه منم نمیتونم با این بیل و کلنگ ها لباس عوض کنم
جلوی پام نشست و دستمو گرفت و گفت : بده من کارد رو خودم میکنمشون
ظرف یک دقیقه همه ناخنامو کند و چسبهای باقی مونده رو هم تراشید، بعد کف دستمو به طرف خودش گرفت و ناخنها رو گذاشت کف دستم و گفت : بفرمایید، تموم شد
تشکر کردم و بلند شدم تا سطل زباله رو پیدا کنم که گفت : نمیخواد، بیا این سنجاقها رو هم از سرت باز کنم یه دفعه همه رو با هم ببر
دوباره روی مبل نشست و من پایین پاش نشستم، سنجاقها رو باز کرد و تاج رو هم از روی سرم برداشت و بی مقدمه پرسید : امشب چطور بود؟
موهام روی شونه هام افتاده بود و حالا به دلیل تافت و چسب مو از محل رویششون شکسته شده بود و درد میکرد، دوست داشتم برم بشورمشون،،، همینطور که به سمت اتاق میرفتم تا برم حموم ، شونه هامو بالا انداختم و گفتم : عروسی اجباری چطوری میشه؟ امشب هم همونطوری بود
چشمهاشو ریز کرد و سرشو با حرص تکون داد.
چقدر پاکیزگی خوب بود، وقتی از حموم خارج شدم، احساس کردم پوست سرم داره نفس میکشه، صورتم سبک شده بود و کلا خستگی از تنم رفته بود. موهامو با حوله پیچیدم تا آبشون گرفته بشه، سشوار میخواستم تا به کمک سشوار یکمی موهامو خشک کنم ولی نمیدونستم کجاست؟ از اتاق بیرون اومدم از آرش بپرسم که دیدم نیست ، همه ی خونه رو گشتم ولی نبود، از پنجره اتاق خواب خیابون رو نگاه کردم که ببینم ماشینش هست یا نه که دیدم داره گلهای ماشین رو میکنه، بدو خودمو به بالکن رسوندم که بگم گل رز هاشو برام سالم در بیاره،،، عاشق گل رز بودم و هر وقت برای تولد بابا یا روز پدر گل میخریدم رز انتخاب میکردم و بعد اونها رو سر و ته خشک میکردم ، تو خونه خودمون یه گلدون بلور پر از گل خشک داشتم،،، تو بالکن اسمشو صدا زدم، به طرفم برگشت و با اخم بهم اشاره کرد برم تو که گفتم : گل رز ها رو میخوام
انگشت روی بینی به معنی ” هیس ” گذاشت و به آیفون اشاره کرد، خودمو به آیفون رسوندم و دکمه تصویر رو زدم و گفتم : گل رز ها رو میخوام
اخمهاش طبق معمول تو هم بود، پرسید : میخوای چیکار؟
– دوسشون دارم، میخوام نگه دارم
– لازم نکرده
– عه؟! آرش؟؟؟
– همین که گفتم
داشت از آیفون دور میشد که گفتم : تروخدا آرششش
دستشو تو هوا به معنی ” برو بابا ” تکون داد
دمغ شدم، رفتم رو تخت نشستم که خودمو تو آینه دیدم، ای وای،،، من سشوار میخواستم، اما بی خیالش شدم و موهامو شونه کردم و چراغ اتاق خواب رو خاموش کردم، حسی بهم میگفت برام میارتشون، به خاطر همین پشت پنجره رفتم و گوشه ی پرده رو جوری که معلوم نباشه کنار زدم و مشغول پاییدنش شدم،،، ده دقیقه ای طول کشید تا کارش تموم شد، همه ی گلها و اسفنج ها رو داخل کیسه زباله بزرگی ریخت و داشت به سمت سطل زباله بزرگ سر خیابون که شهرداری تعبیه کرده بود میرفت که وسط راه منصرف شد، به بالکن نگاهی انداخت و به طرف خونه برگشت،،، سوار ماشین شد و کیسه رو روی صندلی شاگرد گذاشت و با ریموت در پارکینگ رو باز کرد و ماشین رو آورد داخل ،،، دیگه ندیدمش، بنابراین ذوق زده اومدم روی تخت نشستم و برس رو دست گرفتم، مثلا دارم موهامو شونه میکنم،،، کلید تو قفل چرخید و آرش وارد شد و مستقیم به آشپزخونه رفت، صدای خش و خوش کیسه میومد ، داشتم از کنجکاوی جون میدادم که بفهمم چیکار میکنه؟ حتما داشت گلها رو برام سوا میکرد .
نتونستم طاقت بیارم و باز به بهونه سشوار رفتم بیرون، تا خواستم دهان باز کنم، ماتم برد،،، نشسته بود کف آشپزخونه و تموم گلها رو پرپر میکرد،،، وقتی دید با افسوس دارم نگاهش میکنم گفت : برو دسته گلتو بیار یه دفعه همه رو با هم ببرم بیرون
فقط تونستم بگم : خوبه گفتم میخوامشون
بلند شد و خودش دسته گل رو آورد و چنگ بهشون انداخت که چهار پنج گل با هم پرپر شدن
– مگه داری پر مرغ میکنی که اینجوری پرپر میکنی؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت : دیگه سارا جان عروسی اجباری همینه دیگه،،، گلش برای چی بمونه؟
– پس داری تلافی میکنی؟
شونه بالا انداخت و لبهاشو غنچه کرد و گفت : نه، چه تلافی ای؟ حرفت منطقی بود
آخرین گل رو هم پرپر کرد و در آخر اسکلت به جامونده از شاخه هاشو روانه کیسه زباله کرد و بلند شد روشو تکوند و با لبخند پیروزی گفت : اینم از این

صدای زنگ آیفون رو شنیدم اما حال بلند شدن نداشتم، پتو رو روی سرم کشیدم و اعتنا نکردم.
احساس کردم یه چیزی روم افتاد ، فهمیدم آرش بلند شده و وقتی پتو رو کنار میزده ،گوشه ی پتو روی من افتاده. صدای باز شدن در و صحبت دو نفر به گوشم خورد، مادر آرش بود که اومده بود. زیر پتو چشام باز شد و گوش تیز کردم ببینم برای چی اومده؟ اما صداشون نامفهوم بود، کمی که گذشت دوباره صدای بسته شدن در و خونه تو سکوت فرو رفت.
خواب از سرم پرید، پتو رو کنار زدم و تو جام نشستم ،حس کنجکاوی که چه اتفاقی افتاد نمیذاشت آروم بگیرم، از تخت پایین اومدم و از اتاق خارج شدم. آرش روی مبل دراز کشیده بود، سرشو رو دسته ی مبل و ساعدشو روی چشماش گذاشته بود. رفتم دستشویی دست و صورتمو شستم و وقتی اومدم بیرون دیدم آرش هم رو مبل نشسته، پرسیدم : کسی اومد؟
پشت سر هم دستاشو تو موهاش کشید و گفت : آره، مامان برامون صبحانه آورده
– پس چرا نموند؟
– چه میدونم؟
بعد بلند شد و در حالی که طرف دستشویی میرفت گفت : گذاشتم تو یخچال اگه گرسنه ته بخور
و داخل دستشویی شد،،، اگه گرسنه ته؟؟؟؟ مگه خودش نمیخوره؟
کتری رو پر آب کردم و گذاشتم رو گاز، قوری هم تو آبچکه کن بود، برداشتم گذاشتم کنار گاز و پشت میز غذاخوری نشستم و منتظر شدم تا بیاد ازش بپرسم چای کجاست؟
اومد و از کنارم رد شد و وارد اتاق خواب شد، به طرف اتاق دولا شدم و با صدای بلند گفتم : آرش چای کجاست؟
او هم مثل من با صدای بلند گفت : کابینت بالایی کنار گاز، قند و شکر هم همونجاس
آب که جوش اومد، چای رو دم کردم و قوری رو سر کتری گذاشتم، تو این فاصله با گشتن توی کابینت ها تقریبا تونسته بودم جای وسایل رو پیدا کنم، میز صبحانه رو آماده کردم و رفتم تو اتاق، روی تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشی بود، گفتم : صبحانه آماده س
بدون اینکه نگاهم کنه گفت : میل ندارم
– چرا؟
نگاه تندی کرد و با اخم گفت : میل ندارم دیگه مگه زوره؟ خودت بخور
شونه هامو بالا انداختم و رفتم پشت میز نشستم مشغول صبحانه خوردن، اما فقط چهار، پنج لقمه بیشتر نتونستم بخورم ،همون هم از گلوم پایین نرفت
میز رو جمع کردم و ظرفها رو شستم، الکی فقط ظرف کثیف کرده بودم،،، تو یخچال رو نگاه کردم، ظاهرا هیچ غذایی نبود، آرش که صبحانه نخورد ، پس شاید برای ناهار گرسنه باشه، دوباره تو چهارچوب اتاق ایستادم و گفتم : ناهار چی درست کنم؟
سرشو برگردوند سمت من و خونسرد گفت : مثل اینکه یادت رفته
متعجب گفتم : چیو؟
دستشو زیر سرش گذاشت و همونطور خونسرد گفت : قراره روال زندگیمون تغییر کنه؟
– نه، چرا میپرسی؟
– اگه تو تنها زندگی میکردی ناهار برای خودت،، دقت کن، خودتتتت،،، چی درست میکردی؟
حالا متوجه منظورش شده بودم، عصبی گفتم : هیچوقت تنها نبودم ، تجربه شو ندارم
ساختگی اخم کرد و گفت : حالا تجربه کسب کن، فکر کن تنها موندی و داری تنها زندگی میکنی ، اصلا با من کار نداشته باش، آقا جان یک کلام، منو نبین، من تو این خونه وجود ندارم همونطور که تو تو این خونه وجود نداری،،، حله؟
خودم میفهمیدم از عصبانیت پره های بینیم از هم باز شده ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم : ببینم، پیش خودت چی فکر کردی؟ از موقعیتم سو استفاده کردی و وادارم کردی تا به خواسته ت برسی، منو از پدر مریضم جدا کردی حالا طلب هم داری؟ به درک که منو نمیبینی، اتفاقا منم نمیبینمت، ولی گفتم رسم معرفت رو به جا بیارم حالا که تو خونه ی توام و قراره زوری اینجا بمونم اگه خواستم برای خودم کاری بکنم در کنارش تو هم استفاده کنی، اما انگار تو رسم میزبانی بلد نیستی،،،، فکر کنم تنها زندگی میکنم ؟؟؟ چرا وقتی پدرم زنده س تنها زندگی کنم؟
اما انگار تو کنترل خودم موفق نبودم چون با هر کلمه ای که میگفتم صدام بالاتر میرفت ،،، حرفامو که زدم به اتاق روبرو رفتم و از کمد دیواری چمدونمو بیرون کشیدم و هر چی لباس و وسایل بود رو نا منظم پرت کردم توش .
از سر و صدایی که ایجاد شده بود فهمیده بود میخوام برم، اول رفت در ورودی رو قفل کرد و کلید رو برداشت بعد تو چهارچوب در دست به سینه ایستاد و گفت : حالا که پولتو گرفتی و خرت از پل گذشت میخوای بری؟
شوکه شدم، فکرش کجاها میرفت؟!!!!! از سنگینی حرفش زبونم بند اومده بود وقتی دید حرفی نمیزنم پوزخند صدا داری زد و گفت : آره دیگه، چرا که نه؟ پول هم که به عنوان مهریه بوده،،،
نذاشتم ادامه بده، مقابلش ایستادم و چشامو ریز کردم و گفتم : اگه جرات داری تکرار کن
دستاشو از هم باز کرد و گفت : خب این رفتنت یعنی چی؟ چرا داری برنامه هامو بهم میزنی؟
رفتم تو صورتش و گفتم : برای اینکه آدم نیستی، برای اینکه منو از پدرم جدا کردی، برای اینکه به خاطر شندرغاز پول منو گربه رقصون خودت کردی و حالا میگی تنها زندگی کن؟؟؟؟ ( و در ادامه با هر جمله ای که به زبون می آوردم انگشت اشاره مو به قفسه سینه ش میکوبیدم جوری که مجبور میشد عقب بره) اون تویی که میتونی تنها زندگی کنی – تویی که با وجود خانواده ت ازشون دل کندی و تنهایی رو انتخاب کردی – تویی که نمیفهمی همخونه بودن یعنی چی؟ حالا میخواد پدر و مادر باشه یا یه دختری که وادارش کردی باهات هم خونه بشه
تقریبا هولم داد و گفت : چیه دور برداشتی؟ وقتی چیزی از زندگی من نمیدونی حق قضاوت نداری
– زندگی تو به من ربطی نداره، قضاوت هم نکردم، اما جناب آقای سپاسی،،، اینو بدون،، نه عاشق چشم و ابروت بودم نه خودتو به خودم نسبت دادم، اگه دو بار صدات کردم یا ازت چیزی پرسیدم نخواستم تو این مدتی که بنا به اجبار کنار هم هستیم همش بچه بازی و باری به هر جهتی باشه و الا حضورت برام علی السویه س، مطمین باش
دوباره سراغ چمدونم رفتم و زیپشو بستم و خواستم در اتاق رو ببندم که مانع شد و گفت : میخوای چیکار کنی؟
– معلوم نیست؟
– نه
– مشکل خودته
دوباره خواستم در رو ببندم که باز هم با دست مانع شد و گفتم : میخوام لباس عوض کنم
چند دقیقه چشم در چشم هم بهم خیره بودیم، هر لحظه که میگذشت چشمهاش تنگ تر میشد، داشتم ازش میترسیدم ولی واقعا تصمیم به رفتن داشتم، دیگه نمیخواستم بمونم، موندنم مساوی بود با تحقیر شدن، هر جوری که بود ماجرا رو به رضا میگفتم و پولشو پس میدادم، اصلا از همون اول هم همین کار رو باید میکردم، و حالا مثل چی پشیمون بودم،،،
به لباسم که بلوز و شلوار بود اشاره کردم و گفتم : اگه نری کنار همینجوری میرم بیرون
با سر به در اشاره کرد و گفت : در قفله، چطوری میخوای بری؟
– اینقدر میکوبم به در تا همسایه هات بیان جلو در و آبروت بره
– خعیلی بچه ای
– آره من بچه ام، بچه رو به زور تو خونه ت نگه ندار
نوک زبونشو به لب بالاش چسبوند و با چشمهای ریز شده سرشو تکون داد و رفت کنار، در رو بستم و مشغول عوض کردن شلوارم بودم که صدای چرخش کلید رو تو قفل شنیدم.
در اتاق رو قفل کرد.

بهت زده به طرف در رفتم و دستگیره در رو پایین و در رو به سمت خودم کشیدم،،، بله، در رو قفل کرده بود . به در کوبیدم و با عصبانیت گفتم : در رو باز کن
خونسرد و شمرده گفت : نمیذارم – منو – برنامه هامو – همه ی رویاهامو – خراب کنی
دلم میخواست بدترین ناسزاها رو بهش بگم، اما چیزی به زبونم نیومد، فقط تنها کاری که میکردم این بود که خودمو به در میکوبیدم تا باز کنه، باز هم خونسرد گفت : هر وقت از رفتن پشیمون شدی قفل این در باز میشه
– صدامو بردم بالا : در رو باز نکنی مشکنمش
خنده بلندی سر داد و گفت : بشکن ببینم چجوری میخوای بشکنی ؟
و من عاجز تر از قبل خودمو بیشتر به در میکوبیدم . آرش هم آهنگی رو تو پخش صوت پلی کرده بود و صداشو تا اونجایی که تونسته بود بالا برده بود،،،،آهنگ خارجی بود و موزیکش بدتر رو اعصابم بود
نمیدونم چقدر از زمان گذشته بود ولی اینقدر با شونه هام و دست و پا به در کوبیده بودم که تو تنم احساس کوفتگی میکردم، مچ دستام درد میکرد و خسته و ناتوان به در تکیه دادم و روی در سر خوردم و نشستم.
یهو چی شد که اینجوری شد؟ آهان ! ازش پرسیدم ناهار چی درست کنم؟ بعدش حرفهای اونو…. چرا من از حرفش بابت پول عصبانی شدم؟ مگه نه اینکه اگر خودم جای اون بودم دقیقا همچین فکری میکردم؟! داد و فریادم برای چی بود؟
وقتی به کارام و حرفام فکر کردم از خودم خجالت کشیدم، جدا که کارم بچگانه بود… آهی از ته دل کشیدم و با خودم فکر کردم : اگه میخواستم برم چجوری میرفتم؟ فردای عروسی برمیگشتم خونه بابام؟ اونوقت اوضاع بابام چطوری میشد؟ غصه قلبشو نمیترکوند؟ نمیگفتن دختره مشکل داشت شوهرش پس فرستادتش؟ قرار بود آرش مشکل داشته باشه نه من!
صدای ضبط یهو قطع شد و بلافاصله صدای آرش از پشت در شنیده شد : سارا؟ سارا؟؟؟؟
وقتی جوابی از من نشنید آروم کلید رو تو قفل چرخوند و در رو باز کرد، اما چون پشت در نشسته بودم به من برخورد کرد و فقط لای در باز شد، خواستم کنار برم اما از درد نتونستم تکون بخورم،،، چند بار به در فشار آورد و در رو هول داد که با ناله و کش دار گفتم : آآآآآی…
بیشتر به در فشار آورد و به زور جوری که تنش به لبه ی در کشیده میشد وارد اتاق شد و بالا سرم ایستاد و سر تا پامو برانداز کرد و گفت : چرا نمیرفتی اونور
رومو به سمت دیگه کردم و به زمین کنج اتاق خیره شدم و گفتم : نتونستم
– چرا مثلا؟
– شونه هام درد میکرد، نتونستم تکون بخورم
سریع مقابلم روی پاش نشست و شونه هامو فشار داد که از درد صورتم جمع شد، با حرص گفت : خوب شد؟ خودتو لت و پار کردی خیالت راحت شد؟
جوابش سکوت بود.
– دستتو میتونی تکون بدی؟
سرمو به نشونه ” نه ” بالا بردم که گفت : کتفت در نرفته باشه؟
باز هم با سر جواب نه دادم و گفتم : کوفته شده
– بس که لجبازی
کمکم کرد بلند شم و منو روی تخت گذاشت،،، از اتاق بیرون رفت و بعد از مدت کوتاهی با یه لیوان آب و دو تا قرص برگشت،،، نگاهی به آرش و نگاهی به قرص، گفتم : این چیه؟
با غیض گفت : سیانور،،، بخور از دستت راحت شم – خب مسکنه دیگه
با کمکش قرص رو خوردم و با هزار مصیبت دراز کشیدم و گفتم : من که داشتم میرفتم، تو نذاشتی که راحتت کنم
مسیری رو که به سمت بیرون اتاق طی میکرد رو برگشت و انگشت تهدید به سمتم گرفت و با چشمهای ریز شده گفت : بخدا قسم سارا، یه بار دیگه،،، فقط یه بار دیگه حرف از رفتن بزنی من میدونم و تو،،، دیگه هم نمیخوام اتفاقات امروز تکرار شه
بعد پتو رو روم انداخت و از در رفت بیرون.
تو دوگانگی احساس مونده بودم، مهربونی و عصبانیت،،، اما مهربونیش بیشتر بهم غلبه کرد.
چون شب قبل دیر خوابیده و صبح هم زود بیدار شده بودم و حالا تنم خسته بود، زود خوابم برد

دیروز نرفتم سر کار و تو خونه استراحت کردم، امروز صبح وقتی چند بار صدای هشدار موبایلم رو شنیدم و قطع کردم، فکر کردم به هر حال برای رفتن به شرکت آرش بیدارم میکنه، اما وقتی چشم باز کردم و ساعت موبایلمو نگاه کردم هفت و چهل و پنج دقیقه بود، به سمت آرش چرخیدم و جاشو خالی دیدم ، اما روی متکاش یه نامه بود، همونطور که دراز کشیده بودم ، خوندم ” میدونی که امروز مرخصی نداری – و میدونی که هر یک ساعت تاخیر، دو ساعت کسر کار محسوب میشه – و اگه نیای هم تا پایان ساعت کاری کسر کار میزنم و به کارگزینی هم میگم یه اخطار تو پرونده ت بذاره،،، اینطوری هم خوبه، کارمندا حساب کار میاد دستشون که من با هیچ کس شوخی ندارم، چه اونا چه تویی که مثلا زنمی ”
با عجله پتو رو از روم کنار زدم و بدو حاضر شدم، حتی عادتمو کنار گذاشتم و دندونامو هم مسواک نزدم، فقط سر سری صورت شستم و از خونه زدم بیرون، تو راهرو اینقدر عجله داشتم که نزدیک بود با کسی که داشت از پله ها بالا میومد برخورد کنم، شانس آوردم طرف خودشو کشید کنار و چسبید به دیوار. با قدمهایی تند خودمو به خیابون رسوندم و به اولین ماشین خالی گفتم ” دربست ” ماشین کمی جلوتر توقف کرد و وقتی بهش رسیدم و مقصد رو گفتم ، راننده مردد گفت : چقدر کرایه میدی؟
زود سوار شدم و گفتم : هر چقدر که شما بگی پرداخت میکنم فقط سریعتر
چند روزی بود که وارد مهر ماه شده بودیم و همیشه اوایل مهر صبح ها ترافیک وحشتناک بود ، و حالا گرفتار ترافیک شده بودیم . رادیوی ماشین روشن بود و روی موج رادیو پیام، و هر یک ربعی که میگذشت و آهنگ مخصوص نواخته میشد و گوینده ساعت رو اعلام میکرد ته دلم خالی میشد،،، هشت و نیم بود و هنوز تو ترافیک بودیم، یهو انگار استرسم از بین رفت و به خودم گفتم ” بی خیال سارا،،، چقدر مگه میخوای کسر کار بخوری؟ اینهمه اضافه کاری داری خب این به اون در ” و دیگه نگران ترافیک و دیر رسیدن نبودم.
وقتی وارد شرکت شدم، آرش مقابل خانم صدر ایستاده بود ، یه دستش به کمرش بود و دست دیگه ش برگه ای قرار داشت که بادقت مشغول مطالعه بود، ترجیح دادم سلام نکنم که جلب توجه بشه و سریع به اتاقم برم، اما خانم صدر در حالی که طبق معمول لبخند به لب داشت گفت : سلام خانم حق جو، تبریک میگم
دستم به دستگیره ی در بود، مجبوری برگشتم و با حرص ولی کنترل شده گفتم : علیک سلام ، متشکرم
آرش بدون توجه به من برگه رو روی میز گذاشت و رو خانم حق جو گفت : خوبه، به دبیرخونه و حسابداری نسخه پیوست رو بفرستید
و بعد به طرف من برگشت و فقط نگاه کرد . خونسرد سلام دادم که با تکان سر جواب داد و گفت : یادداشتمو خوندی؟
خودمو بی اطلاع نشون دادم و گفتم : نههههه، چه یادداشتی؟
لبخند مرموزی زد و به اتاق رفت. نفس عمیقی کشیدم و خواستم برم داخل اتاق که خانم صدر پرسید : چرا جدا جدا اومدید؟
با صدای بلند، جوری که آرش بشنوه گفتم : آخه آرش گفت بخواب هر وقت دوست داشتی بیا شرکت
و وارد اتاق شدم، خنده م گرفت از این همه بدجنسی، چه جراتی هم داشتماااا اگه میومد بیرون ضایع م میکرد چی؟
موقع ناهار آقای توکلی بهم گفت : دخترم، ناهارتو بردم، آقای مدیر گفتن بری پیشش
دست از کار کشیدم و بعد از شستن دستهام رفتم تو اتاق آرش،،، چند قاشق از غذامونو که خوردیم آرش گفت : صبح چجوری اومدی؟
کوتاه نگاهش کردم و گفتم : مسیرها رو بلد نبودم، سر خیابون دربست گرفتم
بی مقدمه گفت : انتظار نداشتی با هم بیایم که؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : اگه زن و شوهر واقعی بودیم انتظار داشتم ولی حالا…
برای اینکه حرصمو در بیاره گفت : خوبه
– ولی خوب بود قبل از رفتن بیدارم میکردی، تو که دیدی خواب مونده بودم
ابروهاشو بالا برد و گفت : خودت باید مسئولیت پذیر باشی
قاشقمو پر کردم و گفتم : هر آدم مسئولیت پذیری هم خواب میمونه
و موذیانه نگاهش کردم و قاشق رو به دهان بردم

سه هفته بود که من و آرش زیر یه سقف زندگی میکردیم، به افتخار ما مهمونی ها شروع شده بود . کماکان خودم رفت و آمد میکردم ، من زودتر از خونه بیرون میرفتم ولی دیرتر از آرش به شرکت میرسیدم، طبیعی بود چون آرش ماشین داشت و یکسره رانندگی میکرد من اما با اتوبوس میرفتم و مسیرهایی که اتوبوس طی میکرد ، ایستگاه هایی که نگه میداشت و سوار شدن و پیاده شدن مسافرها… همه زمان بر بود . تا حالا فکر میکردم با هم میرسیم اما چند روزی بود که متوجه شده بودم ماشین آرش با فاصله از شرکت پارک شده و آرش هم توی ماشین نشسته و وقتی من میرسیدم پیاده میشد تا باهم وارد شرکت بشیم . تقریبا هر دو روز کسی رو که دفعه اول تو راهرو دیده بودم رو میدیدم و با هم سلام و علیک میکردیم، هر چند با همه همسایه ها گرم بودم اما این یکی گرمتر از بقیه رفتار میکرد، حالا فهمیده بودم مردیه که طبقه بالای واحد ما زندگی میکنه .
تازه از خواب بیدار شده بودم و کش و قوس جانانه ای به تنم دادم، دیشب آرش بهم گفته بود که میخواد بره سفارت و امروز دیر میاد شرکت ، به منم اجازه داده بود یک ساعت دیرتر برم، امشب هم عمو دعوتمون کرده بود و بلاخره بعد از چند وقت بابامو میدیدم، از شب عروسی تا امروز ندیده بودمش و به شدت دلتنگش بودم، تلفنی با هم حرف میزدیم اما فرصت دیدار نداشتم. دلم میخواست امروز آرایش کنم، اول به رژ لب اکتفا کردم اما وقتی رژ لب صورتی کم رنگمو به لبم کشیدم احساس کردم یه چیزی تو صورتم کمه، مداد مشکیمو برداشتم و زیر پلکم کشیدم، باز هم کم بود، اینبار کمی ریمل زدم و وقتی عقب رفتم و خودمو تو آینه دیدم رضایت دادم. مانتوی مشکی زیر زانو با شلوار مشکی و کفش صورتی و روسری ساتن صورتیمو هم پوشیدم و از خونه خارج شدم، از اون روز به بعد آرش بهم کلید داده بود، داشتم در واحد رو قفل میکردم که صدای زنونه ای سلام کرد، کلید رو از قفل بیرون کشیدم و برگشتم تا جوابشو بدم، صدا متعلق به زن میانسال مهربونی بود که از ظاهرش پیدا بود داره میره بیرون، لبخند زدم و جواب سلامش رو دادم، منتظر شدم تا دو سه تا پله ی باقیمونده رو بیاد پایین، وقتی بهم رسید ” هزار ماشالا ” یی گفت و ادامه داد : پسرم بهم گفته بود که از وجنات چیزی کم ندارید حالا میبینم راست گفته بچه م
تو دلم گفتم : پسرت؟ پسرت کیه دیگه؟
اما لبخندمو حفظ کردم و گفتم : خواهش میکنم شما لطف دارید و الا اینطور هم نیست که میفرمایید
– تعارف که ندارم، حقیقت رو گفتم
– سپاسگزارم
– میشه اسمتونو بپرسم؟
– سارا هستم
– خوشبختم عزیزم، چند سالته؟
– ۲۲
– منم پروانه هستم، با پسرم رامین همین واحد بالایی زندگی میکنیم
– خوشبختم
– عزیزی، اگه کاری، چیزی داشتی تعارف نکن، منم مثل مادرت
– ممنونم، خدا شما رو برای بچه هاتون حفظ کنه
– بچه هام که یه دونه رامینه ( قیافه ش از ناراحتی جمع شد) یه پسر و دختر دیگه داشتم، اما تو راه شمال تصادف کردیم و خدا اونها رو همراه پدرشون ازم گرفت
– خدا رحمتشون کنه
به ساعت نگاه کردم، وااای داره دیر میشه،،، اما انگار پروانه جوووون قصد نداشت دست از تخلیه اطلاعاتی برداره، گفت : خدا شما رو برای پدر و مادرتون نگه داره ( چشمهاشو درشت کرد) داری که؟
باید زودتر میرفتم، برای خلاصی از سوال کردناش گفتم : پدر بله، مادر عمرشونو دادن به شما
دستشو رو دستم گذاشت و گفت : الهی عزیزم، خدا رحمتشون کنه
– ممنونم، تشریف میبرید بیرون؟
– آره عزیزم، همیشه صبح ها میرم پیاده روی، میدونی؟ رامین پزشکه، از وقتی که شروع کرد درس خوندن همه توصیه های پزشکی رو به من گوشزد میکنه، به جبر اونه که میرم و الا من پیرزن پای پیاده روی ندارم، هر چند از وقتی که پیاده روی رو شروع کردم انگار پاهام نرمتر شده، یه روزایی هم میرم استخر تو آب راه میرم، شما استخر میری؟
تو فاصله ای که حرف میزد دوباره به ساعت نگاه کردم،،، وااااای خدای من یک ربع به نه بود، نمیرسیدم،،،، در جواب صحبتش گفتم : نه پروانه خانم فرصت ندارم، الان هم خیلی دیرم شده ببخشید ، خداحافظ
و منتظر جواب نموندم و پله ها رو به دو پایین رفتم و از خونه خارج شدم… دوباره بدو بدو ها شروع شد.
از اتوبوس که پیاده شدم قدمهامو تند کردم که بیش از این تاخیر نداشته باشم، روسریم هم مدام از سرم لیز میخورد، لعنت به انتخابم،،، یهو کسی اسممو صدا زد : سارا؟؟؟؟؟
برگشتم و آرش رو دیدم که از ماشین پیاده شد و با انگشت اشاره ش چند بار تند تند روی ساعتش به معنی دیر کردی ضربه زد، درمونده نگاهش کردم، دزدگیر رو روشن کرد و نزدیکم که شد، اول بهت زده و بعد سر تا پامو با نگاهش برانداز کرد و با اخم گفت : این چه سر و وضعیه؟ ببینم!!! مگه نگفتم آرایش ممنوعه
قیافه مو مظلوم کردم و نوک انگشتهای شصت و سبابه مو بهم چسبوندم و گفتم : یه ذره س آرش
– چه یه ذره، چه یه خروار
بعد کف دستشو اریب به سمتم گرفت و با اخم غلیظ تری گفت : سارا من با کسی شوخی ندارمااااا
– حالا همین یه بار، مثلا شب مهمونیم
– خب باشیم، اصلا خوشم نمیاد تو محیط کار آرایش داشته باشی
– امروز رو کوتاه بیا
– پاکش کن، زووود
– اینجا؟ تو خیابون؟ زشت نیست؟
– بیا بریم تو ماشین پاکش کن
” نچ ” ی گفتم و ادامه دادم : اصلا معلوم هست که من آرایش دارم؟
– بله، پس من از کجا فهمیدم؟
– آرش تروخدا بیخیال
تاکیدی گفت : تو خونه هر چقدددر که دوست داری آرایش کن، اما اینجا نه
از دهنم پرید : تو خونه واسه کی آرایش کنم؟
یا خداااااا،،، چشماش شد قدر بشقاب پلو خوری، دلخور گفت : الان برای کی آرایش کردی؟
خودم فهمیدم که چی گفتم، برای رفع سو تفاهم گفتم : برای دل خودم، برای مهمونی شب
نوک زبونشو به لب بالاش چسبوند و چشماشو ریز کرد و سر تکون داد
خدایا من را بفرما، این دوباره برزخ شد، هر وقت اینجوری میکرد یعنی باید از طرفش منتظر عقوبت باشم

آرش اصلا باهام حرف نمیزد، انگار یه جورایی قهر کرده بود،،، البته همیشه همینطور بود و برام اهمیتی نداشت اما نمیدونم چرا حالا دوست نداشتم ازم ناراحت باشه، هر بار چیزی رو بهونه میکردم و به اتاقش میرفتم، یه بار اسناد شهرستانها، یه بار مشکل ترانزیت و… اما هر بار با اخم آرش مواجه میشدم که بدون اینکه نگاهم کنه جوابمو میداد. موقع ناهار هم به آقای توکلی گفته بود با سعید جلسه داره و ناهارشو تو اتاق سعید میخوره ، و پیغام فرستاده بود منتظرش نشم و یا برم سلف یا تو اتاقم غذا بخورم، که گفتم غذامو بیاره تو اتاقم.
ساعت پنج شده بود و منتظر بودم آرش بیاد که با هم بریم خونه عمو، اما هیچ خبری نبود، دلم گرفته بود، از بی اعتنایی آرش احساس خوبی نداشتم و غمگین بودم، موبایلمو دستم گرفتم تا بهش پیام بدم اما پشیمون شدم ، خورشید داشت غروب میکرد ، جلوی پنجره ایستادم و به غروب آفتاب نگاه کردم، سر و صدای ماشینها و بوق زدنهای ممتد توجهمو جلب کرد ، باز هم مشکل تکراری تصادف و راه بند آوردن و اعتراض ماشینهای عقبی، بغض بزرگی تو گلوم جا خوش کرده بود، خودمم دلیلشو نمیدونستم آب دهنمو قورت دادم تا همراهش بغضمو پس بزنم که صدای زنگ موبایلم منو از جا پروند، سریع به صفحه ش نگاه کردم که اسم طاهره رو دیدم، فوری جواب دادم : بله؟
بدون سلام، کشدار گفت : خییییییلی بی معرفتی – خیییییلی بی مرامی…
وسط صحبتش گفتم : سلام
بی توجه به سلام من ادامه داد : خییییییلی بووووووقی – دستخوش بابا، دستخوش، من تا الان فکر میکردم رفیقتم، اما اینهمه اتفاقات مهم برات افتاده و تو حتی یکیشم به من نگفتی؟؟؟ ممنون واقعا سارا، ممنون ، من الان باید بفهمم جناب عالی ازدواج کردید؟
بهت زده گفتم : کی به تو خبر داد؟
طلبکار گفت : یعنی نمیخواستی من بدونم؟؟؟؟ مگه من دشمنتم دختر؟
– نه طاهره جونم، بخدا اونطور که تو فکر میکنی نیست
– پس چطوریه؟
– قضیه ش مفصله،،، حالا هر وقت اومدی تهران بهت میگم
– خب من الان تهرانم، بفرمایید بگید
ذوق زده گفتم : واقعا؟؟؟ خیلی خوشحالم کردی، خیلیییییی
– آره،،، ارواح دلت
بعد یهو با گریه گفت : خیلی بخدا سارا ،،، من الان باید بفهمم یه ماهه عروسی کردی؟
برای اینکه آرومش کنم گفتم : خیلی بخدا چی؟
– اه، برو بابا تو ام
– حالا از کجا فهمیدی؟
بینیشو بالا کشید و گفت : با ذوق و شوق اومدم خونتون، شانس آوردم بابات خونه بود، وقتی گفت ازدواج کردی شاخام در اومد، فکر کردم مجبور شدی با عرشیا ازدواج کنی، اون موقع بهت حق دادم گفتم خب ناراحت بوده، داشته دق میکرده، از بابات که پرسیدم گفت نه با مدیر عامل شرکتتون عروسی کردی
بعد دوباره گریه رو از سر گرفت و گفت : یعنی اینقدر قابلم ندونستی که حتی پیام بدی بگی طاهره الهی بمیری، من دارم ازدواج میکنم ؟ حالا دعوت عروسی پیش کش
لب که باز کردم، آرش هم در اتاق رو باز کرد : خدا نکنه عشقم، برام عزیزی، خودتم اینو خوب میدونی پس این چرندیاتو نگو
– آره،،، تو که راست میگی
– به جون خودت قسم که عین واقعیته، دلم برات یه ذره شده
ناز کرد و گفت : منم
– حالا میام میبینمت، خیلی حرفها دارم که بهت بزنم
کنجکاو پرسید : راستی بگو ببینم داماد خوشگله؟
آه کشیدم و گفتم : بله، ولی چه فایده
– از مجتبی خوشگل تر؟
– از اونم خوشگل تر ، حالا صبر کن میام میبینمت همه چیو برات تعریف میکنم
– سارا من دو روز بیشتر تهران نیستمااا، بدون مجتبی اومدم ، حتما بیای ها
– چشم سرورم، فعلا کاری نداری؟
– نه، برو بای
گوشی رو قطع کردم و برگشتم، آرش کنار در به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه لب میجوید … تو جو خوشحالی صحبت با طاهره بودم و نیشم باااز که سرشو کج و چشمهاشو تنگ کرد و مشکوک پرسید : کی بود؟
– دوستم
– کدوم دوستت
– نمیشناسیش
– مسلمه که نمیشناسم، الان بگو کدوم دوستته؟ بعد با هم میریم بهم معرفیش کن
– تهران زندگی نمیکنه، عسلویه س
ابروهاشو بالا انداخت و انگار که باور نداشته باشه مسخره کرد : عسلویه ،،، عجب
– خب آره
سرشو کج و چشمهاشو تنگ کرد و تهدیدی گفت : خعیییییییلی باهات کار دارم،،،( سرشو جلو آورد و ابروهاشو بالا داد) حیف الان موقع ش نیست و مردم تدارک دیدن و الا باید زنگ میزدی مهمونی رو کنسل میکردی .

کلید رو داخل قفل چرخوند و در رو باز کرد، کنار رفت تا وارد بشم بعد خودش اومد تو و کفشها رو از جلوی در برداشت و در رو با پاش به شدت کوبید، یه متر به هوا پریدم، نایستادم ببینم حرکت بعدیش چیه؟ سریع رفتم تو اتاق و در رو بستم، وقتی خونه ی عمو رسیدیم، خوب بود، حرف میزد، شوخی میکرد، انگار نه انگار همون آدمی بود که تا یه ساعت قبل اخم داشت و عصبانی بود، رضا کنارم نشست و با صدای آروم گفت از دختری خواستگاری کرده ، و من با ذوق نگاهش کردم و لبخند زدم،،، سرم رو که بالا بردم با چشمهای تنگ شده ی آرش روبرو شدم، و دوباره سکوت رو پیش گرفت و تا وقتی بیایم سر سنگین بود،،، از صدای تلویزیون فهمیدم باز قراره فوتبال تماشا کنه ، لباس عوض کردم و رفتم تا برای خواب مسواک بزنم،،، پشت به من روی مبل نشسته بود و دستهاشو پشت سرش بهم قلاب کرده بود، در دستشویی رو باز کردم که بدون اینکه برگرده گفت : بیا بشین کارت دارم
با صدای آرومی گفتم : بذار مسواک بزنم، میام
به طرفم برگشت و عصبی گفت : بعدا میزنی، الان بیا
در دستشویی رو بستم و به سمتش رفتم، با نگاهش دنبالم کرد و به مبل کناریش اشاره کرد، نشستم و منتظر به دهانش چشم دوختم، کف دستاشو بهم چسبوند و آرنجهاشو به زانوهاش تکیه داد، سرشو پایین گرفت ،،، چند لحظه ای همینطور موند، یهو بی مقدمه پرسید : عصر پسرعموت بود که بهت زنگ زد؟
چشمهام از تعجب گرد شد و گفتم : معلومه که نه
همونطور که صاف نشسته بود سرشو به طرفم برگردوند و گفت : پس کی بود؟
– دوستم بود
– چطور تا حالا زنگ نمیزد؟
سرمو تکون دادم و گفتم : زنگ نمیزد ولی پیام میداد ( برای اطمینان خاطرش گفتم ) همه پیامهاشم هست، میخوای بیارم ببین
چند لحظه تو سکوت به چشمم زل زد و بعد پرسید : صبح کجا بودی؟
– قرار بود کجا باشم؟ خب خونه دیگه
– بعدش؟
– اومدم شرکت
– ولی با تاخیر
– تقصیر پروانه خانم بود ( با انگشتم به سقف اشاره کردم) طبقه بالاییمون
مشکوک چشمک زد و پرسید : چرا؟
– خب گرفتتم به حرف
باز همونجوری چشمک زد و سوالی گفت : مثلا؟
– چند سالته ،پدر مادرت کجان، پسرم دکتره گفت فلان کارو بکنم، از این چیزا
– چرا باید اینا رو ازت بپرسه یا بهت بگه؟
الان یعنی چی؟ بهم شک کرده بود؟ عصبی بلند شدم و دستامو تو هوا تکون دادم : من چه میدونم؟ برو از خودش بپرس
تحکیمی گفت : بشییییین
نا خودآگاه دوباره نشستم و دست به سینه به زمین نگاه میکردم که اینبار پرسید : رضا بهت چی میگفت؟
لحنم عصبی بود : حرف معمولی
– واسه حرف معمولی ذوق کردی؟
بهش نگاه تندی کردم و طلبکارانه گفتم : آره، واسه حرف معمولی ذوق کردم
کاملا به طرفم برگشت و انگشت تهدید به سمتم گرفت و گفت : درست جواب منو بده سارا و الا بد میبینی
– چرا بد میبینم؟ ببینم !!! چی از من دیدی که بهم شک کردی؟
با دستش شمرده گفت : دیر اومدن صبحت – آرایش کردنت – سر و وضع لباس پوشیدنت – پچ پچ کردن با پسر عموت،،، تو جای من باشی مشکوک نمیشی؟
– لباسم چه ایرادی داشت؟
– کاملا جلف بود
دستمو مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم و گفتم : عه آرش کجاش جلف بود؟
– روسری ساتن و ابریشمی مناسب محل کار نیست، اونم که ماشالا همش لیز میخورد میرفت عقب یه وجب از موهات معلوم بود، نخواستم جلو بقیه ضایع ت کنم و الا میگفتم بری خونه عوض کنی
– به خاطر یه روسری جلف شدم؟
– تو جلف نشدی، لباست زننده بود
بلند شدم و گفتم : حوصله بحث کردن ندارم ، میرم بخوابم
دستمو گرفت و گفت : جوابمو ندادی
– جواب چیو؟
– رضا!!!! بهت چی گفت؟
سعی کردم دستمو از دستش بکشم بیرون ولی هر چی تقلا میکردم محکمتر انگشتهاشو دور مچم میپیچید، دیگه داشت دردم میومد، گفت : یعنی اینقدر برات سخته جواب بدی؟
– آره، به خاطر اینکه خودت گفتی کاری به کار هم نداشته باشیم، مگه خودت نگفتی؟
– اون مال اونموقع بود
– نه حرفت برای همیشه بود
– رضا از ازدواج ما چیزی میدونه؟
– منظورت چیه؟
– منظورم همین توافقمونه
– معلومه که نه،،، اگه میدونست که نمیذاشت عقد کنیم
مچمو رها کرد و نشست، انگار خیالش راحت شده بود، گفتم : دیگه سوالی نیست؟ من برم بخوابم؟
با حرکت سرش اشاره کرد ” برو ” ،،چند قدم به طرف دستشویی رفتم اما برگشتم و از پشت سر دولا شدم و دهانمو به گوشش نزدیک کردم و با صدای آرومی گفتم : رضا بهم گفت از یه دختره خوشش اومده، با هم صحبت کردن، اونم به رضا بی میل نیست و بهش جواب مثبت داده، قراره به زودی به عمو و زن عمو بگه برن خواستگاری
بعد صاف ایستادم که سرشو به سمتم برگردوند ،،، عسلی چشمهاش شفاف تر شده بود، انگار چشمهاش میخندیدن

فردای اون روز طاهره رو دیدم ، کمی چاق شده بود و به خاطر آفتاب سوختگی پوستش تیره تر شده بود که بهش گفتم ” لباس محلی بپوشی میشی جنوبیه جنوبی ” خندید و بعد از پذیرایی که مادرش از جمعمون جدا شد گفت : خب حالا جریان ازدواجتو بگو
سرمو خاروندم و گفتم : شاخکهات خیلی تکون میخورن؟
نخودی خندید و گفت : آره جون سارا، سرمو درد آوردن
نفس عمیق کشیدم و جریان رو براش تعریف کردم، طاهره ناباورانه نگاهم میکرد و وقتی حرفم تموم شد گفت : اشتباه کردی سارا
به زمین چشم دوختم و گفتم : چاره ای نداشتم
– خیلی راه های دیگه بود
بهش نگاه کردم و گفتم : مثلا؟
– چه میدونم! مثلا از عموت میگرفتی
– کم عمو کمکمون کرد؟ من حتی به رضا هم گفتم ولی گفت دستش خالیه
بغض کردم و ادامه دادم : طاهره بابا تازه مرخص شده بود، طلبکار اومده بود دم در، اگه پولشو نمیدادم میرفت با حکم جلب میومد،، طاهره من نمیخواستم پدرمو هم از دست بدم
پشت دستمو نوازش کرد و گفت : میدونم عزیزم، میدونم،،، اما به این فکر کردی بعد از جداییتون چی میشه؟،،، اصلا به پدرت چی میخوای بگی؟
قطره اشکی از چشمم چکید و گفتم : آرش فکر همه جاشو کرده
– بله بهم گفتی ولی دلیل خوبی نیست، بلاخره مهر طلاق تو شناسنامه تو همونقدر برای بابات دردناکه که زندان رفتنش ( چشمهای منو که روی خودش درشت دید گفت) مثلا حالا
– تو هم اگه جای من بودی مغزت بهت درست فرمان نمیداد
– آره، شاید،،، اما کاش از یه نفر راهنمایی میخواستی
– سرکار که تشریف نداشتید،، به کی میگفتم؟
– من گفتم به من میگفتی؟؟؟؟ زنگ میزدی این مشاوره های بهزیستی، اونا راهنماییت میکردن
– حرفها میزنیاااا،،، شماره شو داشتم مگه؟
– از ۱۱۸ میگرفتی،،، مرگ که نبود چاره نداشته باشه
– حالا کاریه که شده،،، چیکار کنم؟
دستشو رو هوا تکون داد و طلبکار گفت : بله، الان دیگه همه چی گذشته
دقایقی سکوت بینمون برقرار شد، بعد پرسید : حالا رفتارش با تو چجوریه؟
– خوبه
– خوبه یعنی چی؟
– یعنی خوبه دیگه… زیاد به هم کاری نداریم
بعد به زمین چشم دوختم و با صدای آرومی گفتم : یعنی من با اون کاری ندارم
سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت : منو باش چقدر خوشحال شدم ازدواجت با عرشیا سر نگرفته، نگو از چاله در اومدی افتادی تو چاه
عصبی گفتم : طاهره میشه اینقدر سرزنشم نکنی؟
اخمهاشو تو هم کرد و دست به سینه سرشو انداخت پایین
رو حرفی که میخواستم بزنم تردید داشتم، اما بلاخره لب باز کردم و گفتم : ولی فکر میکنم دوستم داره
پوزخندی زد و گفت : خیلی هم دوست داره که بهت میگه خودت بری و بیای
لبمو میجویدم که گفت : حالا چی شده که همچین فکری کردی؟
جریان حساس شدنش به دیر اومدنم و تماس طاهره و صحبتم با رضا و بیقراریهاشو که گفتم، کمی فکر کرد و بعد ابرو بالا انداخت و گفت : نچ ،،، امیدوار نباش،،، تو این یه ماه همین یه روز رو دیدی؟؟؟ با یه گل بهار شد؟ نه سارا خانم اگه تداوم داشت شاید میتونستی بگی دوست داره، تازه شاااید، هر چند آقایون همه شون همینطورن، به همه چی میخوان سلطه داشته باشن، حتی دوست دخترشون رو که قرار هم نیست باهاش ازدواج کنن …
حرفهای طاهره عجیب منو به فکر فرو برد، موقع اومدن آسمون به شدت ابری بود، حالا که داشتم میرفتم خونه بارون ریز تندی میبارید که مطمئنا تا رسیدن به خونه منو موش آبکشیده میکرد، اما اهمیت ندادم،،، ساعت شش هم گذشته بود و میدونستم آرش زودتر از من به خونه خواهد رسید، با این شرط برای دیدن طاهره بهم مرخصی داده بود که قبل از اومدن اون خونه باشم ،،، اینم برام مهم نبود،،، طاهره درست میگفت، اگه به خاطر مشکل مالی تو مضیقه بودیم خیلی بهتر بود تا زندگی به ظاهر شکست خورده ،،، با احساس سرما به خودم اومدم، خیس شده بودم و سوز پاییز هم باعث لرزم شده بود، افکارمو پس زدم ، همون موقع اتوبوس اومد، مملو از جمعیت بود ولی به زور سوار شدم و یک ساعت بعد مقابل در ساختمون بودم .
سه روز گذشت، سه روزی که بعد از جر و بحث اون روز، اخمهای هر دومون تو هم بود و سعی میکردیم با هم برخوردی نداشته باشیم .
وقتی وارد خونه شدم دیدم روی مبل نشسته و دستاشو از دو طرف رو پشتی مبل گذاشته و با پاش رو زمین ضرب گرفته بود،،، در رو که بستم ، بلند شد و همینطور که به طرفم میومد گفت : مگه بهت نگفتم قبل از من خونه باش؟
من که حرفهای طاهره در مورد میل به سلطه داشتن آقایون تو سرم در گردش بود و اکو وار تکرار میشد ، خونسرد گفتم : نمیدونستم کی میای خونه
– نمیدونستی؟ نمیدونستی شش خونه م؟
شونه بالا انداختم و گفتم : حالا الان اومدم، مشکلت چیه؟
تازه متوجه خیسی لباسهام شد و گفت : این چه سر و وضعیه؟
طلبکار پرسیدم و گفتم : چه سر و وضعیه؟ خب خیس شدم دیگه
– یعنی چتر نداشتی؟
– مگه با خودم چتر برده بودم؟
– دوستت هم نداشت که ازش بگیری؟
قیافه مو جمع کردم و گفتم : الان مشکلت چیه؟ خیس شدن من؟ من که مشکلی ندارم
عصبانی گفت : دیر اومدی، طلب هم داری؟
اعتنا نکردم و برای عوض کردن لباسم به اتاق رفتم،،، حالا سه روز میگذشت و هر دو با هم سر سنگین بودیم،،، آرش دیگه مثل هر روز تو ماشین منتظرم نمیموند تا من برسم و با هم بریم بالا، من هم موقع برگشت بدون اطلاع به آرش میرفتم خونه،،، اینقدر وضعیتمون برای همه واضح بود که خانم صدر و آقای توکلی هم فهمیده بودند ، قراردادی رو که برای ترانزیت اجناس داخل پرونده تحویلم داده بود امضا نداشت ، به خانم صدر دادم تا برای امضا ببره، اما یک ساعت بعد به مورد مشکوکی برخوردم که حتما خودم باید باهاش در میون میذاشتم، از اتاق که خارج شدم خانم صدر رو ندیدم، ساعت رو نگاه کردم، فکر کردم رفته،،، چند تقه به در زدم و بدون اینکه در رو ببندم، وارد شدم، پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم : مورد مشکوک داره
از وقتی رفته بودم سرشو بلند نکرده بود، همون حالت رو حفظ کرد و پرسید : کجاش؟
پرونده رو باز کردم و صفحه مورد نظر رو آوردم، مقابلش هول دادم و با انگشت متن رو نشون دادم ” اینجا ”
– خب که چی؟
– به ضرر ماس
– خب باشه
– یعنی چی؟
– یعنی همین،،، بردار برو حوصله تو ندارم
پرونده رو بستم و با کف دستم محکم رو جلدش کوبیدم و گفتم : خیلی خوبه که برای همه چیز بی تفاوت شدی، ولی فکر نمیکردم به پدرت هم ضرر بزنی
سوالمو سوالی تکرار کرد و گفت : به پدرم هم؟؟؟ همی که گفتی جمع بستی،، غیر از پدرم کیه؟
– من
– به چی تو ضرر زدم؟ تازه برات نفع هم که داشتم،،، چی برات عوض شده؟
– الان هیچی،،، اما بعد از اینکه طلاقم دادی رفتی اونور آب اونموقع س که ضرر ها به من شروع میشه
– میتونستی قبول نکنی
– مجبورم کردی ، مثل اینکه یادت رفته، سر عقد پشیمون هم شدم اما با اون حرفی که زدی توپ رو انداختی تو زمین من،،، اما اینو بدون آقا آرش باباتو گول زدی با ازدواجت،،، خدا رو که نمیتونی گول بزنی
صدای ” هییییییع ” کسی از بیرون اتاق اومد، هر دو به طرف در نگاه کردیم، خانم برگه ای رو که یکساعت پیش داده بودم رو در دست داشت و در چهارچوب در ایستاده بود و بهت زده ما رو نگاه میکرد
بلاخره دلیل سوالهای پروانه خانم معلوم شد.
تصمیم گرفته بودم کتلت درست کنم، داشتم از سوپر سر خیابون خیارشور میخریدم که رامین هم وارد شد، سلام و احوالپرسی کردیم که گفت : اجازه بدید من خریداتونو میارم
کیسه کوچک خیارشور رو نشون دادم و گفتم : متشکرم، خریدم همین بود
پول رو پرداخت کردم و از مغازه بیرون اومدم، دنبالم اومد : عذر میخوام سارا خانم ؟
برگشتم و سوالی نگاهش کردم، پرسید : داداش کی تشریف میارن؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم : امروز جایی کار داشت، یکی، دو ساعت دیگه میاد، امری باشه در خدمتم
– خواهش میکنم، بفرمایید مزاحمتون نشم هوا سرده
از خدا خواسته خداحافظی کردم و سلام بلند بالایی هم برای پروانه خانم فرستادم ،،، کجا هوا سرد بود؟ هوا به این خوبی…
لباسمو عوض کردم و سریع دست به کار شدم، چند شبی بود که شام رو با هم میخوردیم، دیشب گفته بود که خیلی وقته ه*و*س کتلت کرده ، صبح قبل از رفتن گوشت رو از فریزر، داخل یخچال گذاشته بودم. موادشو آماده کردم، چشمهام داشت آتش میگرفت ،در بالکن رو چهار طاق باز گذاشتم تا گاز پیاز پخش بشه… یک ساعت بعد تابه رو تو سینک ظرفشویی گذاشتم و رفتم یه دوش بگیرم، از حموم که اومدم، زیر کتری رو روشن کردم ، در بالکن هنوز باز بود که صدای فریاد آرش رو شنیدم، از بالکن نگاه کردم، با رامین داشت دعوا میکرد؟
یهو با دستش رامین رو هول داد و عصبانی گفت : مردک زنمه
جریان چی بود؟ صدای قدمهای تند کسی تو راهرو و بعد چرخش کلید تو قفل و آرش وارد شد، متعجب به طرفش رفتم و گفتم : چی شده؟
با اخم و فریاد گفت : ببینم! این پسره تو رو کجا دیده؟
هول شدم و گفتم : نمیدونم
– نمیدونی؟ هاااان؟ برو کنار
منو کنار زد و رفت اتاق،،، از کشوی پاتختی شناسنامه ها رو برداشت و رفت . با خودم گفتم ” بیا،، اینم از امشبمون، حالا دوباره تا چند روز باید اخماشو تحمل کنم ” …یهو از پشت سرم گفت : چرا بهش گفتی من داداشتم؟
برگشتم و از ترس دستمو رو سینه م گذاشتم و متعجب گفتم : من بهش همچین حرفی نزدم
– تو که گفتی نمیدونی کجا دیدتت
– خب عصبانیت تو رو دیدم هول کردم
حالت صورتش از عصبانیت ، تغییر کرد و متعجب شد، چند بار دستشو تو موهاش کشید و با ملایمت گفت : تعریف کن ببینم چه اتفاقی بینتون افتاده؟
– یه جوری میگی بینمون که انگار…
نذاشت ادامه بدم، کف دستشو مقابلم گرفت و گفت : ببخشید، منظورم این بود که جریان چی بوده
– جریان که،،، تقریبا دو روز در میون صبحها میدیدمش، یه وقتهایی هم عصرها،،، امروز هم تو مغازه دیدمش ،،،همین
– یعنی تو نگفتی من داداشتم؟
– ازم پرسید داداش کی میاد؟ منم فکر کردم از این تعارفهای شما آقایونه که به هم میگید داداش
سر تکون داد و گفت : میرم لباس عوض کنم
نیم ساعت بعد با موهای نم دار برگشت و گفت : چای داریم؟
بلند شدم و گفتم : آره ،تازه دم کردم، الان میریزم
چای بردم و میز شام رو آماده کردم .
داشتم نون داغ میکردم که با استکان خالی چای اومد و با دیدن کتلت ها گفت : سارا؟ اینا کتلتن؟
نون رو روی میز گذاشتم و گفتم : میبینی که
پشت میز نشستیم که گفت : چرا اینقدر کوچولو ؟
– خب کوچولو میشه دیگه
– پس چرا من درست میکنم نمیشه؟
کف دستمو نشون دادم و گفتم : دست تو کجا و دست من کجا
– خب بکشش
چشمامو گرد کردم و گفتم : آرش مگه خمیر نون سنگکه که بکشمش؟
خندید ، چقدر وقتی میخندید خواستنی میشد، وقتی منو محو خودش دید گفت : چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ خب تشبیه بامزه ای بود
بعد از چند دقیقه گفت : راستی میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
منتظر نگاهش کردم، ادامه داد : هفته ی دیگه میرم
– کجا؟
– ایتالیا،،، نمیدونم چند روز اونجام
– باشه خیالت راحت، حواسم به شرکت هست
– نه، ببین… مثلا من و تو داریم میریم ماه عسل
دلخور نگاهش کردم که گفت : اگه اینو نمیگفتم بابا گذرمو نمیداد
سرمو پایین انداختم که ادامه داد : تو این مدت نمیخوام از خونه بیرون بری، گوشیتو هم خاموش کن
تند نگاهش کردم که گفت : مثلا خارج از کشوریماااا
– آخه کی به من زنگ میزنه؟
– تو خاموش کن، کاریت نباشه
– یه باره بفرمایید زندانی دیگه،،، نه بیرون برم نه موبایلم روشن باشه
– باشه، میتونی بری بیرون ولی گوشیت باید خاموش باشه
– اگه خواستم با طاهره صحبت کنم چی؟
– از تلفن خونه زنگ بزن
آرش اقدام کرده بود،،، پس شمارش معکوس شروع شد
همراه آرش، ذوق زده پله های آموزشگاه رو بالا رفتم برای ثبت نام،،، خواستگاری رامین از من یه حسن خوبی که داشت این بود که با خود آرش میرفتم شرکت و برمیگشتم . تقریبا هر روز موقع برگشتن از شرکت سفارش هاشو تکرار میکرد، اگه بیرون رفتی قبل از تاریکی هوا خونه باش – اگه شبها هم میترسی برقها و تلویزیون رو روشن بذار – خواستی برو برای خودت کتاب بخر بخون – به سعید گفتم برات چند تا فیلم بخره سرت گرم شه، اگه خودت فیلمی رو مد نظر داری بگو ، میگم برات بخره و…
بین سفارشهاش گفت : اگه حال پیاده روی نداشتی، سوییچ رو بردار با ماشین برو یه دوری بزن
در حالی که به جلو نگاه میکردم گفتم : رانندگی بلد نیستم
متعجب گفت : گواهینامه نداری؟
نگاهش کردم و گفتم : لازم نبود داشته باشم، چون ماشین نداشتیم، حالا هر وقت ماشین دار شدیم میرم گواهینامه میگیرم
– فردا شناسنامه و کارت ملیتو بردار ازش کپی بگیریم ، عکس هم که داری، ثبت نام کن
و حالا مقابل مسئول آموزشگاه ایستاده بودیم و او فرم مربوطه رو پر میکرد ،در آخر گفت : شانس آوردید، کلاسهای آیین نامه از فردا شروع میشه
آرش پرسید : کلاسهای رانندگی چطور؟
– پنج جلسه آیین نامه س، بعدش آزمونش رو که قبول شدن میتونن برای رانندگی اقدام کنن
عینکشو جابجا کرد و گفت : البته باید دید با مربی خانم میخوان یا آقا؟
آرش بلافاصله گفت : خانم
– خب خوبه، الان اکثرا مربی آقا میخوان و خانمها ساعت خالی زیاد دارن
بعد سری تکون داد و کتابی مقابلم گرفت و گفت : چشم، من مینویسم اینجا که با مربی خانم باشه، اینم کتاب آیین نامه، مطالعه بفرمایید برای آزمون ،،، الان هم یه مبلغی رو باید به عنوان پیش پرداخت، لطف کنید، چقدر از مبلغ رو میپردازید؟
آرش شهریه رو کامل پرداخت کرد و از آموزشگاه بیرون اومدیم .
تو ترافیک بودیم و داشتم به این فکر میکردم برنج رو دم نذاشتم و شاممون دیر میشه که آرش گفت : گرسنمه
شرمنده گفتم : خورشت آماده س اما برنج رو دم نکردم، رسیدیم خونه باید صبر کنی
– چقدر طول میکشه تا حاضر بشه؟
– حداکثر یک ساعت
دست راستشو پشت صندلیم گذاشت و پرسید : پیتزا یا ساندویچ؟
دلخور گفتم : آرش شام داریم
لبهاشو غنچه کرد و گفت : خب بذار برای فردا،،، امشب هم استراحت کن، دیگه پای گاز نایست
به نشونه ی موافقت سر تکون دادم. بعد از باز شدن راه، جلوی اولین فست فود پارک کرد و وارد شدیم.
پشت میز دو نفره نشستیم و آرش به منوی غذا که زیر شیشه ی میز چسبیده شده بود اشاره کرد و گفت : انتخاب کن
نگاه نکرده گفتم : فرقی نمیکنه، هر چی سفارش دادی من میخورم
رفت و بعد از گذشت چند دقیقه با فیش کوچکی که شماره ی بزرگ و پررنگی روش نوشته شده بود برگشت و گفت : من دستامو شستم اگه میخوای برو ( به در تقریبا باریکی که در گوشه قرار داشت اشاره کرد) اونجا
از فرصت استفاده کردم و بعد از شستن دستهام، موهامو که نامرتب از گیره بیرون اومده بود رو باز کردم، دوباره بافتم و با گیره محکم بالای سرم بستم ،،، فکر میکردم برگردم غذامون روی میزه و آرش نصفشو خورده اما وقتی برگشتم میز رو خالی دیدم، شاکی گفتم : اگر میرفتیم خونه الان غذامون حاضر بود
آرش ساعد دستهاشو روی میز گذاشت و سینه جلو کشید و پرسید : ناراحت نیستی که دارم میرم؟
چرا ناراحت نبودم؟ بلاخره به وجود آرش عادت کرده بودم اما گفتم : ناراحت پدر و مادرتم
چند لحظه سکوت کرد و دوباره پرسید : اگه بهت بگن بیا خارج از کشور زندگی کن، قبول میکنی؟
– کشورم رو دوست دارم
– مگه من کشورمو دوست ندارم؟
– رفتنت میگه دوست نداری
– سارا من اینجا پیشرفت ندارم
– دیگه چه پیشرفتی میخوای آرش؟ مدیریت عامل یه شرکت، خونه خوب، ماشین مدل بالا… همسن و سالهای تو کدوم یکی از این موقعیت ها رو دارن؟
– میخوام رو پای خودم بایستم
– خب بایست،،، کسی زیر پاتو خالی نمیکنه
– اینجا نمیشه
– چرا؟؟؟؟؟
– من میخوام صادرات و واردات کنم، اما اینجا نمیشه چون تحریمیم،،، خیلی از کالاها سود کلان داره که به خاطر تحریم مجبوریم روش قلم بکشیم
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم : مگه پدر و مادرت چند تا بچه دارن که اگر تو نباشی دیگری جای تو رو براشون پر کنه؟ بخدا هیچ نعمتی بزرگ تر از پدر و مادر نیست اما تو داری خودتو با بلند پروازیت از این نعمت محروم میکنی،،، قدر داشته هاتو الان نمیدونی
اه… لعنت،،، نتونستم تاثیر حرفمو تو چهره ش ببینم… شماره فیشمون رو از بلندگو اعلام کردن و رفت غذا رو آورد و دیگه هم حرفی بینمون زده نشد.
روز پرواز آرش، خونه بودیم، ساعت نه شب پرواز داشت و از صبح که بیدار شده بودیم، چمدونشو گذاشته بود رو تخت و هر چی که یادش میافتاد رو داخلش میذاشت . با دیدن چمدونش دلم گرفت اما خودمو خونسرد نشون میدادم . موبایلشم از دیشب یک ریز زنگ میخورد ، نمیدونم کی بود که باهاش به زبون دیگه ای که فکر میکنم ایتالیایی بود صحبت میکرد .
ساعت سه بود ، قبلا به بابا گفته بودم که دارم میرم و ازش خداحافظی کرده بودم اما برای آخرین بار که گوشیمو میخواستم خاموش کنم بهش زنگ زدم و گفتم نمیخوام گوشیمو ببرم میذارم بمونه خونه و اون هم برامون دعا کرد که سفر بی خطری داشته باشیم و بهمون خوش بگذره،،، آرش کت و شلوار پوشیده و خوشتیپ ،چمدونش رو کنار در گذاشت و برگشت مقابلم ایستاد و گفت : خب، سارا جان، دیگه سفارش نکنم، مراقب خودت باش، ببخش که مجبوری به خاطر من تو این وضعیت بمونی، قول میدم به محض راست و ریس کردن کارام با اولین پرواز برگردم
با ” سارا جان ” گفتنش دلم یهو ریخت و بغض مهمون گلوم شد اما با بدبختی قورتش دادم ولی انگار موفق نبودم، برای جلوگیری از ریزش اشکام فقط سر تکون دادم که دستشو مقابلم گرفت ، بهش دست دادم که دستمو محکم فشار داد و تا دم در منو دنبال خودش کشید، کفشهاشو از جاکفشی به زمین انداخت و پوشید، در رو باز کرد و چمدونشو با دست آزادش گرفت و بعد دستمو به لبش چسبوند و گفت : خداحافظ
آروم دستمو ول کرد ولی من تو بهت کاری که کرده بود شدم، لب باز کردم و گفتم : خداحافظ
که همون یک کلمه کافی بود تا چشام بباره ولی نذاشتم ببینه و در رو سریع بستم، قلبم تو سینه به شدت میکوبید و دلم پر از خواستن بود، خواستن مردی که به زور وارد زندگیم شد ،،، دست بردم تا اشکمو پاک کنم که بوی عطرش که از دستش به دستم منتقل شده بود، به مشامم رسید، کف دستمو رو بینیم گذاشتم و عمیییییق نفس کشیدم،،، سیل اشکام روون بود و دیگه جلوشونو نمیگرفتم .
غروب بود و باید حاضر میشدم برم آموزشگاه ، هنوز دو جلسه از کلاس آیین نامه مونده بود، اما هیچ حسی نداشتم،،، به هر زحمتی بود دست و صورتمو شستم تا پف چشمهام از بین بره …
ساعت هشت شب بود که برگشتم، کلید رو داخل قفل انداختم که صدای سعید رو از پشت سرم شنیدم : سلام
برگشتم و سلام دادم، گفت : جاش خالی نباشه
دوباره بغض اومد سراغم، ولی فقط لبخند تلخ زدم و گفتم : بفرمایید، امرتون؟
از جیب پیراهنش کارتی رو که دورش کاغذ پیچیده بود مقابلم گرفت و گفت : آرش گفت اینو بهتون بدم ، رمزش هم تو کاغذ نوشته،،، یه وقت اگه لازم شد بی پول نباشید،،، امروز آرش رو بردم ولی بهم گفته شما رو هم به کلاساتون برسونم
کارت رو گرفتم و گفتم : ممنون لازم به زحمت شما نیست، خودم میتونم برم
– فقط رفتنش نیست، ساعت برگشتش خیلی دیره
و به کوچه و خیابون اشاره کرد : ملاحظه میفرمایید که، خلوت و تاریکه
– فقط یه جلسه مونده، اونم به شما زحمت نمیدم
دست به چونه ش کشید و گفت : خواهش میکنم منو با آرش درگیر نکنید، بفهمه شما رو تنها گذاشتم پوست از سرم میکنه
– آخه اینجوری من معذبم
– چرا معذب؟ مگه برادر واسه خواهرش کار انجام میده خواهر باید احساس عذاب کنه؟
– خدا شما رو از برادری کم نکنه اما اگه اجازه بدید من خودم میرم و میام
– ای بابا چه مرغ لنگی هم هست،،، اصلا من با نامزدم میام که با هم آشنا شید، خوبه؟
ای وای،،، چه فکرای مزخرفی کردم در موردش، لبخند زدم و گفتم : باشه، شما که منو از رو بردید.
آدرس و پایان ساعت کلاس رو به سعید گفتم و وارد خونه شدم،،،، خونه عجیب بوی آرش پیچیده بود و قلبم رو میفشرد.
ادامه  دارد  در حال  تایپ

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان :  http://forum.negahdl.com/

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم