دانلود رمان جدید دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید اضافه شد ! | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان بی تو ، با عشق

دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

[IMG]

فرمت کتاب بی تو ، با عشق : PDF|APK|EPUB
1.gif نام کتاب رمان : بی تو ، با عشق
1.gif نام نویسنده : ثمین
1.gifحجم رمان بی تو ، با عشق : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بی تو ، با عشق :
هفده سال قبل شهره به عنوان همسر دوم وارد زندگی اردشیر مغزی که هم همسری موجه و هم پدری نمونه اس میشه . این پیوند، گسستگی غیر قابل جبرانی در روابط پیشین دو طرف با عزیزانشون ایجاد میکنه.روزبه، پسر اردشیر بی خبر از همه جا بعد از سال ها به وطن برمیگرده و با دیدن جنازه مادر و شنیدن اونچه در این سال ها بر مادرش گذشته شوکه میشه. مصمم میشه که انتقامی خونین از شهره بگیره که یکباره میشنوه که مادرش در روزهای آخر حیات،دنبال دختری میگشته که سال ها قبل گم شده و هیچ کس از زنده بودنش خبری نداره که همون روشنا دختر شهره است ….روزبه از دختر شهره و رازی که شهره این همه سال پنهان کرده با خبر میشه و شروع فراز و نشیب های قصه اونجاست که از دختر که دستی هم به قلم داره میخواد که خودش با قلم خودش سناریوی مرگ تدرجیشو روز به روز و لحظه به لحظه بنویسه و….
ژانر:

درام،رمانس،معمایی

شخصیت ها:

روزبه،روشنا،رها،شهره،شهناز،معصوم و ..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ثمین بی تو ، با عشق

تو را دیدم… امروز هم. خواب بودی …نگاهت کردم. باور که نمیکنی اما درست با همان شور و اشتیاق روزهای اول این رابطه چهارماه و ده روز و پنج ساعته نگاهت کردم .

تو اما مرا ندیدی….درست مثل تمام ندیدن های این چند ماه و چند روز و چند ساعت .

آرام بودی… قانونت را شکستم و در فاصله ای که قدغن کرده بودی نشستم … یک دل سیر نگاهت کردم و به اندازه تمام روزهای غیر مشترکمان در این رابطه، به تو فکر کردم و بعد آهسته جوری که اوغاتت مکدر نشود نوازشت کردم.

باورش برایت سخت است، میدانم …اما من امروز هم از پس پلک های بسته ات احساست را دیدم…هنوز خسته …هنوزکلافه..هنوز هم بیزار…

حق با تو بود…عبث بود تلاشم… زندگی مشترک و فاعل مفرد مزاح است! من به چنگ و دندان بگیرم تو رهایش کنی،معلوم است ریسمان رابطه رها می شود.

اقرار میکنم که کم آوردم … امروز بالاخره کم آوردم،همینجا،پشت پلک های بسته ات،پشت درب مهر و موم شده قلبت کم آوردم و زانو زدم..حال اعتراف میکنم که تلاش بیهوده ام حاصلی جز رنجش خاطر خودم و بی میلی روزافزون تو نداشته،بیهوده دست و پا زده ام،حال میخواهم این دور باطل را بس کنم .

خودم را نخواهم بخشید …تو هم مرا نبخش چون دیر فهمیدم که رهاورد سفرم به سمت تو کولباری درد بود و بار اضافه بر قلب هایمان… اقرار میکنم که این خیال خام نرم شدنت بود که مرا این همه روز به ماندن حریص کرد و لحظه ها را بر تو تلخ .امروز تمامش میکنم و با تو از نو بیدار میشوم.

حالا که به قول تو “سر عقل آمده ام” دیگر اسیر نمان،برو..برو و بگذار این جرم تپنده ناآرام که گاه و بیگاه با نگاهی، لبخندی ،عنایتی بی تاب میشد برای همیشه سرجایش آرام بگیرد..بپوسد ..بمیرد و رهایم کند.

امروز که شهامتش را پیدا کردم که در سلامت عقل بگویم برو، این خواسته ام را به گوش جان بشنو و از این خانه، از این زندگی و از تمام خاطرات آینده ام برو.

میدانی؟ اینجا همیشه من بوده ام و خیال تو، رفتنت نباید سخت باشد .من میمانم بی تو، با عشق.

چهار ماه قبل:

طاهره همانطور که دستمال نخی گردگیری را روی ساعت ایستاده ی پاندول دار حرکت میداد زیر لب گفت

-خیلی جاشون خالیه خانوم…خدا همه رفتگان خاک رو بیامرزه

دانلود رمان بی تو ، با عشق

روزبه شنید اما نگاه مستقیمش را از قاب عکس مادر نگرفت…وقتی که صدای طاهره ،پرستار مادر مرحومش، را میشناخت نیازی نمیدید خودش را به اجبار بیندازد و چشم از لبخند مادر عزیزش بردارد و به او نگاه کند …در جواب طاهره مانند تمام لحظه های این هفته شوم پس از بازگشت به وطن، باز هم سکوت کرد .

طاهره نگاه دقیقی به روزبه انداخت و حس کرد این مرد جوان سنگین تر از آن است که بتواند جوابی به او بدهد…هم دردش ،هم بغضش و به او حق داد… آخر کم غمی که بر شانه مرد نبود…مادرش..عشقش…تمام دلبستگیش از دستش رفته بود.

نگاهش را به قاب عکس میخ شده بر دیوار دوخت و زیر لب فاتحه ای خواند …صلواتی ختم کرد و خواست زحمت را کم کند که روزبه با سوالی غافلگیرش کرد

-از کِی؟

طاهره ماند که روزبه از شروع کدام ماجرا می پرسد؟ و در کسری از ثانیه حوادث مهم سال های اخیر از ذهنش گذشت …اول ازدواج دوم پدر روزبه ،هفده سال قبل…. شروع بیماری مادر روزبه ، پنج سال قبل و بعد روزی که خانوم خانه بیهوش شد و دیگر از بیمارستان به خانه بازنگشت که همین ده روز پیش بود ..روزبه از کدام واقعه میپرسید؟

گیج از نیافتن جوابی درخور، به سوال کننده نگاه کرد و قبل از اینکه لب باز کند و توضیح بخواهد روزبه بالاخره نگاهش را از قاب عکس مادر گرفت و نگاه سرخ از اشکش را به زن میانسال دوخت و با لحنی خسته و ناامید پرسید

-درباره اون زن…زن بابام… هر چی میدونی بهم بگو!

طاهره آنقدری سرد و گرم روزگار چشیده بود که بداند سخن چینی عاقبتی ندارد…راه انکار در پیش گرفت تا برایش شر نشود..دست هایش را با نگرانی به هم مالید و نگاهش را به گوشه ای دوخت و با استرس گفت

-راستش رو بخواید… هیچ..کس …جز مادرتون… از اخباراون خونه خبر نمیشد…

روزبه کلافه ،عصبی و حتی میشد گفت منزجر از جا بلند شد و مستقیم به سمت زن یورش برد…آنقدر حرکتش بعید و یکباره بود که طاهره از ترس چند قدم عقب عقب رفت تا به جسم سختی خورد و متوقف شد

در این فاصله کم به وضوح میتوانست رگه های خشم را در چشمان به خون نشسته روزبه ببیند و قلبش چون قلب گنجشکی ترسیده بی امان بطپد… روزبه یقه طاهره رو چسبید و با صدایی که به زور از لای دندان های به هم قفل شده اش بیرون می آمد گفت

– داری دروغ میگی…تو میدونی چه بلایی سر مامانم اومده!…میخوام بدونم اون زن کیه تو زندگی بابام؟…میخوام بدونم..همه اون چیزایی که سال ها مامانم ازم مخفی کرده بود رو باید همین الان بهم بگی…

آنقدر عصبی بود که نگاه ملتمس طاهره را ندید وقتی زن به گریه افتاد و التماس کرد نمیداند تازه فهمید که تا چه حد او را ترسانده

طاهره اگر شک هم داشت حال دیگر مطمئن شد که نباید لب وا کند و حرفی بزند …از شدت ترس شکسته شکسته گفت

-من …هیچی…نمیدونم…ولم کن روزبه خان.

روزبه دانست که از آن زن چیزی دستگیرش نمیشود … یقه زن را رها کرد و با انزجار رو از او برگرداند… طول سالن را عصبی قدم زد و یکباره انگار چیزی به او الهام شده باشد به سمت زن بازگشت و اسمی را ادا کرد

-“عترت”…

زن با این اشاره گذشته ای دور در ذهنش روشن شد و کورسویی امید برای رها شدن از چنگ سوال و جواب های روزبه پیدا کرد…یکباره با هیجان و استرس گفت

-آره خودشه…عترت همون خدمتکار قدیمی خانوم…اون زن حتما همه چیز رو میدونه چون او تنها کسی بود که همراه مادرتون از اون خونه اومد اینجا و …

روزبه بی حوصله تر از آن بود که حوصله دوباره شنیدن دانسته هایش را از زبان طاهره داشته باشد…با پرسیدن “چطور میتوم پیداش کنم؟” طاهره را غافلگیر کرد

جواب طاهره معلوم بود اما جرائت نکرد که به زبان بیاوردش …با خود اندیشید که اگر فقط یک “نمیدانم” خشک و خالی به این مردِ تا این حد عصبانی که هیچ چیز هم برای از دست دادن ندارد بگوید بعید نیست آن جواب به قیمت زندگیش تمام شود.. مضطرب تر از قبل تنها حرفی که به ذهنش آمد را ادا کرد

-مطمئن باشید یه راهی برا پیدا کردنش پیدا میکنیم

و روزبه آنچه طاهره از آن ترس داشت را درجا پرسید

-چه راهی؟

لب های زن به طرز محسوسی لرزید ..پلک هایش را بر هم گذاشت و خودش را با گفتن “حتما خدا یه راهی پیش پاتون میذاره” خلاص کرد

روزبه ناامیدانه نگاهش کرد و با پوزخندی که پر از رد عصبانیت بود گفت

-فقط آدم های بدبخت و بی اراده ان که میشینن و چشم میدوزن به دست های خدا که راهو نشونشون بده…من از اون آدم ها بیزارم…برو ..برای همیشه مرخصی…

و طاهره جانش را برداشت وهرگز جرات نکرد درباره حق و حقوقش بگوید..اصلا آمده بود برای همین ..آمده بود طلب پول کند که بزند به زخم زندگیش…که آن زخم دهن وا نکند دوباره …که بتواند بعد از دو ماه گوشت ببرد سر سفره نانخورانش…اما جانش را برداشت از خانه بیرون زد..رفت به امید روزیکه خشم صاحب خانه فروکش کند و بازگردد و طلبش را مطالبه کند…

پشت در خانه که ایستاد … توکلش را که به خدا کرد یکباره کفر گویی روزبه یادش آمد …” فقط آدم های بدبخت و بی اراده ان که میشینن و چشم میدوزن به دست های خدا که راهو نشونشون بده ” زیر لب استغفرالله را بارها زمزمه کرد … با گوشه چادر قطره اشک شرمساریش را خشک کرد و رفت ..رفت به امید خدایی که رگ گردنی با او و دلش فاصله داشت.

صدای درب خانه متعجبش کرد… منتظر کسی نبود

یعنی طاهره برگشته؟..شاید چیزی یادش اومده که برگشته؟…

به سرعت عرض حیاط را طی کرد و خود را به درب حیاط رساند.با عجله در را گشود اما با دیدن دختری بیست و چند ساله جلو رویش وا رفت …دخترک با دیدن روزبه چشمانش به وضوح برق زد..روزبه ناگزیر توجهش را به دختر جوان داد و جای جواب دادن به سلام پراشتیاق او ، سرد و صریح پرسید

-شما؟

دختر از جذبه جوان رعنا وا رفت و من من کنان سوال او را با سوال پاسخ گفت و این روزبه را عصبی تر کرد

-شما روزبه خان … پسر شهناز خانوم مرحومین؟

روزبه تک ابرویی بالا انداخت و با همان لحن غیر دوستانه پرسید

-من اول ازتون سوال پرسیدم … شما؟

دانلود رمان بی تو ، با عشق

دختر با حرکاتی مخفی با نوک انگشت تارهایی از موهایش را روی صورت رها کرد و با حرکات چشم و ابرو برای روزبه عشوه آمد و گفت

-من دختر طاهره هستم…پس شما هم روزبه خان معروفید..خوشوقتم.

سپس با لوندی خاصی دستش را به سمت روزبه دراز کرد و روزبه نه تنها با او دست نداد بلکه پاسخش را هم سرد و صریح داد

-رفتنشون!

دختر که جذبه چهره مرد پیش رو برق از سرش پرانده بود گیج و منگ پرسید

-چی فرمودید؟

بی حوصله جواب دختر را داد

-مادرتون تشریف بردن… دیگه امری ندارید؟

و خواست درب خانه را به روی او ببندد که دختر جوان خود را شیرین کرد و سریع گفت

-خدا بیامرزه مادرتونو …خیلی خانوم بودن و …خیلی از شما تعریف میکردن

بی حوصله و کمی عصبی گفت

-بله ..ممنون… امری ندارید؟

دخترک که نتوانسته بود توجه روزبه را به خود جلب کند با لب و دهانی آویزان گفت

-نه دیگه…خداحافظ

و مسیر برگشت را در پیش گرفت

چند لحظه بعد چیزی مثل برق از فکر روزبه گذشت…ماند دختر را چه صدا کند… در نهایت او را “خانوم” صدا کرد

دختر با ذوقی وصف ناشدنی خودش را به روزبه رساند و گفت

-بفرمایید در خدمتم

چیزی که بارها روزبه را به تحیر و تعجب وا داشته بود تغییرات و دستکاری های نه چندان زیبای دختران وطنی در چهره هایشان بود و این درباره آن دختر هم مصداق پیدا میکرد…ابروی تتو …بوتاکس غیر ضروری و نابجا…و آرایش تند و چشم آزاری که در کشوری که او سیتیزنش بود نماد زنانی بود که با اجاره بدنشان امرارمعاش میکردند و این ذهنیت بد، از بدو ورود به خاک کشور روبه رو شدن با بخشی از دختران وطنی را برای روزبه سخت کرده بود…باورش نمیشد در این هفده سال نبودن این همه همه چیز تغییر کرده باشد

نگاهش را از تغییرات دردناک چهره دختر گرفت و صریح و بی مقدمه پرسید

-از مادرم و زندگیش چقدر میدونی؟

و در کمال ناباوری شنید

-خیلی چیزا

در صداقت کلام دختر کنکاش کرد و پرسید

– مثلا چی میدونی؟

-هر چیزی که تا حالا شنیدم رو میتونم واستون بگم..اما…. نه توی کوچه!

و بعد از نجابتی که نداشت وام گرفت و خود را نگران نشان داد و گفت

-میدونید که اینجا ایرانه و ..حرف مردم و …

روزبه با پوزخندی بر لب گفت

-بله مشخصه…بیا تو

و بعد به مبل های فلزی روی ایوان اشاره کرد و دختر تا آنجا همراهیش کرد.نشست و با نوک انگشت تارهای لایت شده را کنار زد و با تغییر لحنش از رسمی به خودمانی پرسید

-از چی بگم واست؟

-اول از اون زن

دختر سبک سرانه خنده ای سر داد و گفت

-آره..باید حدس میزدم چیزی که تشنه اشی همین باشه

روزبه آنچنان نگاه جدی و نافذی به او انداخت که دختر حساب کار دستش آمد … تک سرفه ای زد و جدی شد .روزبه فورا اضافه کرد

-بی مقدمه و حاشیه چینی باشه …حوصله ندارم توضیح اضافه بشنوم

-شهره…زن پدرتون…اولش صیغه آقا بود بعد از چند وقت شنیدیم که اردشیر خان عقد دائمش کردن… من که میگم زنه از اون هفت خطاست که تونسته همچین کاری کنه وگرنه اغلب مردا…

روزبه پلک هاشو عصبی روی هم گذاشت و متذکر شد

-گفتم بدون توضیح و تفسیر…این ماجرا دقیقا کی بود؟

– سالش یادم نیست اما …درست بعد از اینکه شما رفتید انگلیس…حتی من شنیدم مادرتون عمدا شما رو فرستاد برید تا درگیر این ماجرا و جنگ و جدال بعدش نشید

پلک های روزبه اینبار از شدت دردی که در سرش پیچید، بسته شد

هفده سال تمام این درد رو با خودت حمل کردی و لب نزدی؟ هر وقت گفتم میخوام بیام ایران ..گریه کردم..التماست کردم و گفتی نه، به همین دلیل بود؟…لااقل همون چند باری که اومدی دیدنم باید سر درددل رو وا میکردی مامان…باید میگفتی داری چه دردی رو تنهایی تحمل میکنی..

دختر ادامه داد

– بعد از یکی دوسال که کم کم این قضایا داشت فراموش میشد نمی دونم یهو چه اتفاقی افتاد که دختر شهره گم و گور شد..

توجه روزبه دوباره جلب شد…با تعجب پرسید

-اون زن بچه هم داشته؟

-آره بابا…از شوهر قبلیش یه دختر شش یا هفت ساله داشت که گم شد و هر چقدر دنبالش گشتن پیداش نکردن… تا اونجا که من میدونم هنوز هم خبری ازش ندارن

روزبه با دهانی بازمانده از تعجب به دختر چشم دوخته بود که تلخ تر از آن را هم از او شنید

– همه میگفتن شهره دسیسه چینی کرد و با همین بهانه مادرت رو از اون خونه انداخت بیرون

ابروهای مشکی و پهن روزبه فورا در هم گره خورد..قدرت هضم آنچه میشنید را نداشت

-چه دسیسه ای؟

دختر ادامه داد

-شهره گم شدن دخترش رو انداخت گردن مادرت….گفت چون شهناز تاب خوشبختی منو نداشته این کارو کرده تا داغ دخترم به دلم بمونه.

روزبه دیگه تاب شنیدن نداشت… از شدت خشم خون خونشو را میخورد…دندان هایش را روی هم سایید و زیر لب غرید

-این تهمت دیگه خیلی زیادیه…

دختر که نقش آتش بیار معرکه را به خوبی ایفا کرده بود حالا برای بالا بردن نرخ اطلاعاتی که قصد فروشش داشت سعی کرد روزبه را دل چرکین تر بکند … با صدایی گرفته گفت

-خیلی اون زن پسته که با مادرتون اینجوری کرد.. اون زن بی هیچ رحمی همه علایق مادرتون رو ازش گرفت… جگر گوشه اش رو ازش دور کرد …پدرتونو صاحب شد… خونه زندگی مادرت رو ازش گرفت و بعد گم شدن دخترش را بهانه کرد و پدرت رو مجبور کرد که طلاقش بده ….مادرتون این درد رو هیچ وقت نتونست تحمل کنه و بدجوری بعدش مریض شد…افسردگی شدید و بعدشم دارو پشت دارو ….آخرشم مادرت تو تنهایی و بی کسی جوون جوون افتاد گوشه بیمارستان ..

آهی کشی و اشک تمساح ریخت و گفت

-مطمئنم قلب مهربون خانوم تاب این همه کینه و درد رو نداشت …

بعد از تمام شدن عرایضش دزدانه نیم نگاهی به روزبه انداخت تا نتیجه کلامش را ببیند…روزبه کاملا برانگیخته شده بود جوری که دختر دیگر جرئت نکرد ادامه دهد

حالا که روزبه را بددل وتشنه انتقام کرده بود ضربه آخر را به او وارد کرد

-راستش من و مادرتون این اواخر خیلی به هم نزدیک بودیم،خانوم به من بیشتر از مامانم اعتماد داشت و یکسری کارشو مخفیانه به من میسپرد…این ماه آخر خیلی فکرشون مشغول موضوعی بود و شاید به همین دلیل از من اون درخواست رو کرد

روزبه فورا پرسید

-درخواست؟ چه درخواستی؟

دختر خود را متاثر نشان داد و در حالیکه کیفش را از روی میز برمیداشت و مثلا آماده رفتن میشد گفت

-نمیدونم… شاید بخاطر اعتمادی که مادرتون به من داشت باید راز دار بمونم و این راز ارزشمند رو با خودم به گور ببرم

-اون راز چی بود من پسرشم و باید بدونم

دختر خود را دودل و مستاصل نشان داد … روزبه فورا گفت

-پول خوبی بهت میدم

-قربون آدم چیز فهم

روزبه دست به جیب برد…کیف چرمش را بیرون کشید و میز را برای او با دلارهای درشت تزیین کرد و بی صبرانه گفت

-حالا حرف بزن…مامان چی ازت خواسته بود

سبزی اسکناس ها زبان دختر را شل کرد …به حرف آمد و گفت

-خانوم ازم خواستن که یه بسته رو واسشون پست کنم

-بسته؟برای کی؟به چه آدرسی؟

-نمیدونم به منم چیزی نگفتن اما

-اما چی؟

-من اتفاقی شنیدم که خانم دنبال یه دختر به اسم روشنا میگرده

–روشنا؟ این دختر کی هست ؟

-مطمئن نیستم … شاید بشناسم شایدم نه…

روزبه از وقاحت دختر که پول بیشتری طلب میکرد خشمگین شد و فریاد کشید

-حرف میزنی یا خودم از حلقت بکشم بیرون؟

دختر من من کنان گفت

-خب…من فقط یه بار دیگه تو زندگیم این اسمو شنیدم و به همین دلیل فکر میکنم که این همون دختره باشه…

روزبه جواب را حدس زده بود … نگاهی موشکافانه به دختر انداخت و پرسید

-کدوم دختر؟ نکنه…

دانلود رمان بی تو ، با عشق

-آره ….منظورم دختر گم شده شهره اس…روزبه ترسناک تر از همیشه شده بودد…دختر فورا لب باز کرد و به پر و بال دادن به ماجرایی که بابتش پول خوبی گرفته بود پرداخت تا ذره ای از داغی نیوفتد و از ارزشش کم نشود

– شاید مادرتون این روزهای آخر دنبال پاک کردن اسمش از اتهامی بوده که شهره بهش زده و میخواسته دست اون زن خبثو رو کنه…خانوم خیلی پیگیر قضیه این دختره بود…چیزی مثل مرگ و زندگی بود واسش … میخوام بگم مطمئن باشید پولتون رو دور نریختید که این اطلاعات رو از من خریدید…اما باید بگم که خیلی ها میگن اون دختر مرده!

دختر نگاهی به چهره سرخ و برافروخته روزبه انداخت…مرد پیش رویش آنجا نبود…در عالم دیگری سیر میکرد و آنقدر عصبی بود که دختر از دیدنش مو به تنش سیخ شد و گلویش خشک …ترسید…آب دهنش را به سختی قورت داد و آرام آرام شروع کرد به جمع کردن و دسته کردن دلارهای عزیزش…آخرین اسکناس را که خواست بردارد روزبه مچ دختر را زیر فشار انگشتانش گرفت و با ان حرکت قلب دختر از جا کنده شد… حین فشار آوردن به مچ ضعیفش تهدیدش کرد و تهدیدوار گفت

-فقط برو دعا کن این چیزایی که گفتی داستان نبوده باشه وگرنه زیر سنگم باشی پیدات میکنم و بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن..فهمیدی؟

دختر ترسیده بود اما بلند و حق به جانب گفت

– به جون خودم همشو راست گفتم…

روزبه فشار انگشتانش را از روی مچ دختر برداشت و او را با دلارهایش تنها گذاشت.دختر هر چه فحش میدانست نثار او کرد و دمش را روی کولش گذاشت و از آن خانه گریخت.

روزبه ساعات زیادی از روزهای اخیر را اینجا گذرانده بود ..در قبرستان…بر سرمزار مادر.روی سنگ قبر به وضوح حک شده بود “مرحومه شهناز صدیق” و او هنوز باورش نمیشد که بهترین مادر دنیا را از دست داده .بغضش شکست … اشکش جوشید و روی کلمه “مادرِ” حک شده روی سنگ چکید…مرد جوان آنقدر پر بود که میتوانست با اشک هایش کل آن سنگ سیاه را بشوید

با لب های لرزان مادرش را مخاطب قرار داد

-سلام قربونت برم …خوبی ؟

تلخ تر شد و گفت

-عجب سوال مزخرفی ..وقتیکه با تمام وجودم حس میکنم خوب نیستی!

-وقتی تو خوابم میای و همش آشفته ای معلومه که خوب نیستی…

با پشت دست رد اشکش را گرفت

-اما ….من نمیزارم تو این حال بد بمونی… حالا دیگه همه چیز رو فهمیدم… نمیزام دیگه تنهایی دردی رو تحمل کنی..

آهی کشید و با بغض سنگینی ادامه داد

-مامان این غصه داره خوردم میکنه..داره لهم میکنه اما تا ته این راهو میرم…امروز بالاخره تونستم عترت رو ببینم…حال و روز خوبی نداره …بستریه و نتونستم زیاد باهاش صحبت کنم …عترت حرف های دختر طاهره رو تایید کرد ..میگفت بارها ازت خواسته به من بگی که چی بر سرت آوردن اما تو همیشه مراعاتمو کردی وگفتی زوده….دیدی چقدر زود دیر شد …تا تو بودی من کنارت نبودم حالا که من اومدم تو کنارم نیستی…بدجوری تلخم این روزا..بدجوری کم دارمت مامان…

دستمالش را از جیب بیرون کشید ..عینک آفتابیش را از روی چشم های سرخ و ملتهبش برداشت و خیسی اشک را با دستمال زدود و با به یاد آوردن چیزی فورا گفت

-راستی مامان…درباره اون دختره روشنا …عترت چیز خیلی عجیبی میگفت..میگفت اون دختر از اولشم مریض بوده…میگفت که فکر میکنه اون دختر گم نشده و از مریضی مرده…مامان کاش بهم میگفتی که چرا دنبالش میگشتی؟ چرا میخواستی پیداش کنی؟ یعنی حدسم درسته؟ یعنی میخواستی جای مادرش از اون زن انتقام بگیری؟

کمی مکث کرد و باز ادامه داد

-ولی همه میگن دختره مرده؟ تو دنبال چی بودی مامان؟راستش تنها چیزی که به ذهنم میاد اینه که چون بابا شش دونگ حواسش به شهره هست تو میخواستی دختر شهره رو که عزیزترین کسشه پیدا کنی و از طریق اون انتقامتو از مادرش بگیری

در پیشگاه مادر مصمم شد و قولی مردانه داد

-مامان من اینکارو واست میکنم…یا دختره رو پیدا میکنم و انتقامتو ازش میگیرم یا ….با همین دستای خودم اون زن عفریته رو به درک واصل میکنم…شک نکن که اینکار حالا از پسرت برمیاد…شک نکن مامان که انتقامتو می گیرم

بازگشته بود..بعد از هفده سال دوری از وطن بازگشته بود و وطن جنازه مادرش را تحویلش داده بود و حال تهرانی پیش رویش بود متفاوت با آنچه ترکش کرده بود.. این خاک …بعد از بی مهری پدر …بعد از دفن مادرش در خود… چه بد خاکی شده بود.

سال ها بود که عادت به دویدن صبحگاهی داشت…آنروز هم از خانه بیرون زده بود و به پارک نزدیک خانه آمده بود….هنوز هم بعد از یک ماه برایش عجیب بود که می دید جوان ها در خانه خفته اند و پیرها برای عقب انداختن مرگ می دوند.

نفس کم آورد … روی اولین صندلی فلزی لم داد و حین گوش دادن به موسیقی هدفون به مرور آنچه در این مدت بر او گذشته بود پرداخت…

همان دو هفته پیش با دوستی که در ثبت احوال آشنا داشت تماس گرفته بود و خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکرد فهمیده بود که دختری به نام روشنا معزی فرزند اردشیر در قید حیات است …از طریق رابطش افرادی را گماشته بود تا دختر را برایش پیدا کنند و بعد از یک هفته تلاش یک روز رابطش با او تماس گرفته بود و مورد خیلی عجیبی گفته بود که روزبه را سخت سردرگم کرده بود. هفده سال قبل در یکی از بیمارستان های تهران دختر بچه ای به نام روشنا معزی بستری شده که از بیماری مادرزادی ناعلاجی رنج میبرده و در اوج بیماری با رضایت مادرش از بیمارستان مرخص شده. فورا کپی پرونده روشنا را به دکتری نشان داده بود و دکتر به روزبه گفته بود که با توجه به شرح حال موجود در پرونده بیمار، این دختر قطعا در همان روزها فوت شده و دیگر نیازی نیست دنبال دختر بگردد .به دکتر گفته بود مدارک ثبت احوال را دارد که نشان میدهد دختر زنده است و دکتر گفته بود …با توجه به اینکه هنوز هم درمانی برای این بیماری وجود ندارد دو جواب برای سوالش وجود دارد.اول اینکه معجزه ای اتفاق افتاده که دختر زنده مانده و بیماریش محو شده و یا اینکه…. این روشنای بیمار با آن روشنای زنده گزارش شده ، فرق دارد …و در جواب روزبه که توضیح بیشتری خواسته بود گفته بود که اگر دختر مریض مرده باشد ولی گواهی فوتی برایش وجود نداشته باشد، وفاتش در ثبت احوال ثبت نمی شود و مرده محسوب نمیشود.مواردی مثل عدم تشخیص هویت جنازه در اثر حادثه و یا دفن غیر رسمی جنازه را مثال زده بود .

روزبه از مرور آنچه بر او گذشته بود هربار گیج تر و گیج تر میشد …. نفسی تازه کرد و از قمقمه، جرعه آبی نوشید و اینبار از دیدی دیگر به تحلیل دانسته هایش پرداخت

-وقتی شهره و بابا از هر طریق ممکن دنبال دختره میگشتن پس حتما اسم اون دختر در لیست گمشده ها ثبت شده… اما از اونجا که توی این سال ها هیچ جنازه ای با مشخصات اون دختر پیدا نشده ..پس یعنی یا معجزه ای اتفاق افتاده که نمرده و زنده مونده و یا اینکه…اینکه مرده و غیر قانونی دفن شده

روزبه یکهو چیزی مثل برق از ذهنش گذشت … با دلی چرکین به شهره شک کرد و با تنفر گفت

– یعنی ممکنه برای اتهام زنی به مامان شایعه کرده بوده که دخترش گم شده در حالیکه میدونسته دخترش مرده ؟… یعنی ممکنه حتی از جنازه دخترشم مایه گذاشته باشه؟…چقدر آدم میتونه پست و بد ذات باشه !…

از خشم به سر حد جنون رسید و فریاد کشید

-کاش میتونستم با همین دستای خودم از شرت راحت بشم …عفریته!

روزبه :

از وقتی مامان رفته جرات نکردم برم تو اتاقش .امروز ، اولین باره که دارم دستگیره در اتاقش رو لمس میکنم.در با یه صدای قیژ آروم باز میشه…بو میکشم….هنوز بوی عطرش تو اتاقه..هنوز این اتاق پر از خیال بودنشه…

اتاقش واسم غریبه و تنها نقطه وصل من و این همه غربت قاب عکسیه که مامان رو پاتختی گذاشته …عکس فارغ التحصیلیمه…عکس من و مامان ….آخرین باری که اومد پیشم یعنی آوریل چهار سال پیش …با هم عکس انداختیم و یک ماه پیشم موند و برگشت….قاب عکس رو برمیدارم وانگشت شستم رو نوازش وار روی صورت مهربونش میکشم و بهش میگم

-مامان این روزها بدجوری گیج و سردرگمم … دارم توی دنیایی از نفرت و انزجار دست و پامیزنم…روزی هزار بار شهره رو تو ذهنم میکشم و نابودش میکنم…انگار من و اون زن روی الاکلنگ نشستیم تا وقتی نکشمش پایین بالا نمیرم و آروم نمی گیرم…

میخوام قاب عکس رو برگردونم سرجاش که چیزی تو فضای تاریک کشو پاتختیش برق میزنه .دستگیره فلزی کشوی پاتختی رو با نوک انگشت اشاره میگیرم و کشو رو بیرون میکشم …. گوشی مامان بوده که توجهمو جلب کرده…نمیدونم چرا اما شاید از سر کنجکاویه که میزنمش تو شارژ و روشنش میکنم …بازم عکس های دونفرمونه که پس زمینه صفحه اول گوشی گذاشته..اینبار اونقدر دلتنگش میشم که صورت ماهشو میبوسم و میگم

-عاشقتم مامان ….

داغ مامان داغتر و سوزنده تر از همیشه دلمو میسوزونه…فقط یه واژه آروم ترم میکنه و بهش میگم

– انتقام اون همه رنجی که کشیدی رو میگیرم…قول میدم مامان

میخوام گوشی رو بزارم رو میز که اشتباهی لیست تماس ها تاچ میشه و تو لیست تماس ها یه تماس بی پاسخ هست که اونقدر تکرار شده که کل صفحه گوشی رو به خودش اختصاص داده …تاریخ تماس ها روز بعد از فوت مامان رو نشون میده ….با اطلاعات اندکم میفهمم که شماره ی یه سیم کارت اعتباریه….کمی با خودم کلنجار میرم اما بدجوری ذهنم درگیر این شماره شده و راه خلاصی نیست …شاید برام مهمه که بدونم این کی بوده که این همه اصرار داشته با مامانم تماس بگیره اونم دقیقا توی روز خاک سپاریش!

به خودم که میام میبینم با اون شماره رو گرفتم…حدود یک دقیقه زنگ میخوره اما هیشکی جواب نمیده…

کلافه از گرما و ناکامی های اخیر گردنم رو میمالم و پوفی میکنم …گوشی رو روی میز رها میکنم و به آشپزخانه پناه میبرم تا شاید با نوشیدن یه لیوان شربت خنک حال و روز بهتری پیدا کنم…هنوز یک جرعه از شربت را قورت نداده صدای زنگ گوشی توجهمو جلب میکنه…صدا از اتاق مامان میاد…. بذر عقیم مانده امید، ناغافل تو دلم جوونه میزنه و زمزمه میکنم یعنی ممکنه خودش باشه؟

صدای دختر از اون طرف خط به طرز محسوسی هیجان داره …یه صدای آروم و دلنشینه که بی آنکه بخوام و بهش اجازه بدم ، اعصاب خورده شیشه ای این روزهامو تسکین میده

-ببخشید آقا …به من گفتن این خط خانوم صدیقِ…اشتباه گرفتم؟

-بله

-ای وای…خیلی عذر میخوام مزاحم شدم…

می ترسم قطع کنه ..هول میشم و تاکیدی قبل از اینکه تماس رو قطع کنه میگم

-نه یعنی آره!

با صدایی پر از نشان های تعجب و گیجی “یعنی چی؟” رو تلفظ میکنه…از دست خودم عصبی میشم و فورا توضیح میدم

– قطع نکنید.. درست گرفتید…شما؟

از اونچه متنفرم و دخترای وطنی اصلا رعایت نمیکنن همینه…سوال رو با سوال جواب دادن!!!

-میشه با خودشون صحبت کنم؟

آماده ام که بهش یه تذکر محکم بدم و بگم که نباید سوالمو با سوال جواب بده که با یه لحن تلفیقی از ادب…فروتنی …خواهش عمیق میگه

-البته امیدوارم سوء تفاهم نشه واستون نمیخوام به شما بی احترامی بکنم اما میشه با خانوم صدیق صحبت کنم ؟

اون همه جمله بندی که برای تذکر آماده کرده بودم رو میزارم لب کوزه آبشو میخورم…. و فقط با حرص میگم

-خیر نمیشه …

دانلود رمان بی تو ، با عشق

معمولش اینه که طرف باید الان کلی از دستم حرص بوره و عصبانی بشه و فحش نثارم کنه اما این دختر جای اینکه از دستم کلافه،عصبی و ناراحت بشه با تاسف میگه

-پس عذر میخوام که مزاحم شدم…با اجازتون یه وقت دیگه باهاشون تماس میگیرم

ادب زیادیش رو اعصابمه…قبل از اینکه باز بخواد ابراز شرمندگی کنه و تماس رو قطع کنه بدون اینکه متوجه بشم مرگ مامان رو میپذیرم و به دختر توضیح میدم

-نمیتونید باهاشون صحبت کنید چون …مامان دیگه در قید حیات نیستن

چقدر تلخ بود پذیرفتنش…اولین بار بود که به خودم اجازه میدادم باور کنم که مامان دیگه نیست…حس کردم چه تنها هستم در این درد که صدایی بی اغراق غمگین و دلشکسته گفت

-خدای من…متاسفم…خدا روحشونو قرین رحمت کنه

از این همه همدردی تعجب کردم و هویت دختر و میزان آشنایی او و مادر برایم سوال شد

-مامانمو میشناختی؟

-نه…

یه لحظه از ذهنم گذشت که شاید دختره داره منو دست میندازه…قبل از اینکه افکار منفی من بیشتر ریشه بدونه گفت

-به من گفتن که مادرتون دنبال من می گشتن و…

دل دل میکردم جواب سوالم همون چیزی باشه که لازمش دارم…یه خبر خوش توی این روزهای سخت مثل آفتاب کمرنگ یه عصر پاییزی می تونه گرمابخش و پر امید باشه…با اشتیاق ،اظطراب و شاید هم التماس پرسیدم

-میشه خودتونو معرفی کنید؟…. شاید کمکی از دستم بربیاد

نفسم حبس شد ..صدای آهش در گوشم پیچید..پیچید ..پیچید…لب هایش را از هم واکرد…با صدای زیبایش قشنگ ترین واژه ها یی که برایم حکم مرگ و زندگی داشت را ادا کرد و در آن لحظه با زیباترین صدای دنیا گفت

-…اسمم روشناست…روشنا معزی

-…اسمم روشناست…روشنا معزی

نفس حبس شده امو بایه لبخند شیرین بدرقه میکنم ….اونی که این همه وقت دنبالش بودم با پای خودش اومده بود تو دامم

صدای دختر تو گوشم پیچید…دقایقی سکوت کرده بودم و خیال کرده بود تماس رو قطع کردم..پرسید

-الو؟؟؟ … قطع کردید؟

حس کردم از بازی کردن باهاش دارم لذت میبرم و به همین خاطر باز هم پشت خط معطلش کردم..نگران گفت

– الـــــــــــو؟ آقــــــا؟الـــــــــــــــو؟

با یه لبخند کج انتظار طولانیشو پایان دادم

-باید ببینمتون..یه آدرس بدید…. امروز میام

انگار انتظار نداشت که بشناسمش..هیجان زده شد و تند تند گفت

-شنیدم مادرتون میخواستن درباره مادرم خبری بهم بدن… شما اطلاع دارید؟

جواب واضحی برای سوالش نداشتم…اون دختر خیلی یکباره پیداش شده بود و من توی اون لحظه میدونستم که میخوام نگهش دارم تا باز از دستم در نره… تا بتونم از طریق او جواب سوال هامو پیدا کنم…ببینم با توجه به بیماریش چطور هنوز زنده هست؟ چرا و چطور گم شد؟ و خیلی سوال های دیگه …. هنوز هیچ برنامه انتقامی برای اون دختر نداشتم…

برای جلب کردن نظرش طوری جوابشو دادم که تو دامم بمونه

-بله همینطوره ….از مادرتون خبری دارم …شما تهرانید؟

فورا جواب داد

-بله..تهرانم..آدرس خونه رو واستون پیامک میکنم

ابروهام از تعجب بالا رفت…چقدر مشتاق و چقدر ساده که حاضر شد آدرس رو به من بده

معطلش نکردم و گفتم

-خوبه….عصر میبینمت

رسمی گفت

-منتظرتونیم..خدانگهدار

تماس که قطع شد ….تحلیل کردم

-این دختر یا خیلی ساده و بی شیله پیله بود… و یا اینکه میخواست که ساده به نظر بیاد…پس یا خیلی احمقه یا خیلی زرنگه…کدومش ؟

گیج بودم و تا قبل از دیدنش هیچ قضاوتی نمی تونستم بکنم…

***

آدرسی که روشنا معزی فرستاده بود در محدوده یکی از جنوبی ترین و ارزان ترین محله های تهران بود….سال ها بود که روزبه گذرش به این محله ها نیفتاده بود اما آنقدری دنیا دیده و عاقل بود که بداند ماشین گرانبهای مادر را طعمه شیطنت بچه های جنوب شهری نکند…ماشین را در پارکینگ عمومی پارک کرد و در زمان باقیمانده تا زمان قرار، بقیه مسیر را قدم زد. برایش تعجب آور بود که میدید هنوز کوچه های تنگ و گذرهای پیچ در پیچ…هنوز جوی های باریک و بوی گند فاضلاب مسدود شده در آن … لباس ها چرک و آدم هایی که با تعجب و دقت سر تاپایش را نگاه می کردند مثل گذشته بودند و دست نخورده انگار زمان در این منطقه متوقف شده بود.

روزبه با دیدن این صحنه ها دو حس متضاد را تجربه کرد هم افسوس خورد که چرا هنوز این همه اختلاف بین طبقات جامعه هست و از طرفی خوشش آمد از دیدن چهره های اصیل و بکر مردم آن محله.

دیدن ذوق و شوق بچه هایی که با عشق دنبال توپ راه راه چند لایه می دویدند و هنوز آنقدر غیرت داشتند که با دیدن هر عابر پیاده ای بازی را استوپ کنند احساس خوبی پیدا کرد ..

حالش خوب بود گرچه بوی ادوکلن گرانش مدام در بوی گند جوی وسط کوچه گم میشد و کفش چرم فاخرش با شُل و گِل تلنبار شده در مسیر، برق تمیزیش را از دست داد.بالاخره کوچه و بعد پلاک آبی قدیمی را پیدا کرد و با حس و حالی که مختص برندگان یک جایزه جهانی بو، زنگ در را فشرد.

دقایقی بعد درب خانه باز شد و روزبه از دیدن آن خانومی مسن که با چهره ای مهربان و نورانی به رویش لبخند میزد متعجب شد.شاید توقع داشت خود روشنا در را به رویش وا کند. به سرتاپای پیرزن نگاهی انداخت…در نگاه اول صورت گرد سپید و موهای فر خاکستری رنگی که از بالای روسری تیره رنگش بیرون زده بود و بعد چادر رنگی گل درشت و باز هم همان لبخند مهربان و مادرانه تجهش را جلب کرد…

لبخند های مکرر پیرزن به روزبه هم ناخوداگاه سرایت کرد و لبـ ـهایش نامحسوس به حالت لبخند از هم گشوده شد.برای اطمینان از صحت آدرس پرسید

-منزل خانوم مغزی ؟

زن لبخندش را که انگار همیشه روی لبش چسبیده بود تکرار کرد و با محبت ” پسرم” صدایش کرد و روزبه دلش غنج زد برای صدازدن های مادرش…

– بفرما داخل پسرم..خوش اومدی

-سلام…من روزبه هستم خانمِ؟

مانده بود زن را چه صدا کند.پیززن لبخندش عمیق تر شد و با ذوقی که رد و نشانش در برق چشمان ریزش هم دیده شد گفت

-سلام پسرم……همه این محل بهم میگن معصوم خانوم

و روزبه به این فکر کرد که چه اندازه این اسم مناسب این چهره معصوم و نورانی است

روزبه از مادرش یاد گرفته بود هیچ جا دست خالی نرود اینبار هم دست خالی نیامده بود .. جعبه شکلات را به معصوم تقدیم کرد و مسیری که زن اشاره کرد را پیمود …

نگاهی سر سری به اطراف خانه انداخت … خانه ای کلنگی و حیاط مفروش شده با موزایک هایی مـ ـستحلک …ایوان بدون نما با آجرهای نیمه ویران …خانه ای دست کم چهل سال بنا… گوشه حیاط درست کنار حوض رنگ پریده، تخـ ـت چوبی مـ ـستهلکی بود که حواس روزبه را لحظاتی به پرت خود کرد و همین توجه اندک صاحب خانه تیزبین را مجاب کرد که مهمانش را به آنجا دعوت کند

معصوم به تخـ ـت چوبی مفروش شده با فرش زمینه لاکی اشاره کرد و گفت

-بفرمایید

و روزبه با احتیاط لبه تخـ ـت نشست و همه هم و غمش این بود که کت کت و شلوار کتانش آسیب نبیند… معصوم به احتیاط

وسواس گونه روزبه برای تمیز ماندن و نخ کش نشدن کت خوش دوخت و مارکش لبخند زد

روزبه تا همینجای کار هم کم غافلگیر نشده بود..انتظار نداشت در این محله در این خانه با این جنس از آدم ها روبه رو شود…
معصوم روشنا را صدا کرد…قلب روزبه محسوس تند تر طپید … تا ملاقات آن گم شده ثانیه هایی بیشتر نمانده بی اختیار غرق لذت و خوشی شد

اینبار با دید دیگری به اطراف خانه نگاه انداخت

– باغچه کوچک باصفایی دید که تک درخت خرمالویی کهن سال از وسطش بالا رفته بود و پای درخت پر بود از سبزی هایی که با سلیقه و منظم کاشته شده بودند و چند ساقه ی بلند آفتابگردون که شاداب و سرحال رو به سوی خورشید عصرگاهی کرده بودند .

دور حیاط گلدان های متوالی گل شمعدانی و ناز علاقه صاحب خانه را به گل و گیاه به وضوح نشان میداد…روزبه تازه متوجه شد که همه چیز ان خانه در عین پوسیدگی و کهنگی به طرز دوست داشتنی ای تمیز و سرجای خود است…امروز اولین بار بود که روزبه توانسته بود رابطه مثبتی با وطن ایجاد کند و از بازگشتش پشیمان نباشد.

صدای غژغژ لولای درب و همزمان ورود دختر نگاهش را تا بالای ایوان کشاند…

آن دختر دیگر بزرگترین سورپرایز این مدت بود…دختری از جنس دخترهای اصیل ایرانی…چهره اش که دست کاری نداشت…

لبخندی که هنوز رنگ شرم و حیا داشت…لحن مودب و موقرکلامش همه و همه نوستالژیک بود…و بر تصور غلط روزبه درباره اینکه این نسل از دخترهای شرقی در زادگاهش منقرض شده باشند خط بطلان کشید

لحن خوش آهنگ کلام دختر که در عین مهربانی پر از رنگ حیا بود توجه روزبه را جلب کرد

-سلام آقای رادمهر…خوش اومدید

با آنکه برای هر چیز آمده بود جز به قصد دوستی و نیت های خیر اما بی اختیار در مقابل شخصیت خوب آن خانواده ناگزیر میشد ادای احترام و رعایت ادب کند … از جا بلند شد .دو لبه کتش را به هم نزدیک کرد و جواب سلام دختر را مودبانه داد

دختر روی صندلی فلزی روبه رویش نشست و معصوم به بهانه آوردن شربت تنهایشان گذاشت

روزبه برای شنیدن حقیقت تشنه تر از همیشه بود…حتی برای بازگشت معصوم هم نتوانست صبر کند.لب تر کرد..دل به دریا زد و گفت

-چون نمیخوام خیلی وقتتون رو بگیرم اجازه بدید زود برم سر اصل مطلب

دانلود رمان بی تو ، با عشق

نفهمید دختر معذب است یا هیجان شنیدن خبری از سوی مادر این همه آشفته حالش کرده … روشنا مدام با نوک انگشتان ظریف و بلندش با لبه چادر گل درشتِ حریرش بازی بازی میکرد …وقتی صدای آرامشبخشش در گوش روزبه پیچید روزبه واقعا حیرت زده شد … این دختر در عین آشفته درون ، باز هم میتوانست به اطرافیانش آرامش تزریق کند

-خواهش میکنم…بفرمایید

روزبه نگاهش را از حرکت ظریف انگشتان دختر گرفت و به صورتش دوخت و خیلی جدی گفت

-اول چند تا سوال می پرسم تا مطمئن بشم شما همون کسی هستی که مامانم دنبالش میگشته

اینبار دختر موافقتش را با حرکت سر نشان داد…

روزبه – اسم مادرت رو به خاطر دارید؟

-بله خوب یادمه…اسمشون شهره بود

و فورا نگاهش را به نگاه روزبه گره زد …نگاهش التماس غریبی داشت .روزبه اوج تشنگی دختر برای دیدن مادرش را در آن چشمان عسلی براق می دید اما حتی تایید نکرد کرد که او هم از زنی به نامه شهره برایش خبر آورده .با سکوتی چند لحظه ای این امکان را فراهم کرد که جان دختر به لبش نزدیک و نزدیک تر شود.نگاه دختر بیقرارتر از همیشه بود اما پیاله صبرش انگار پایانی نداشت…روزبه کم آورد انتظار داشت بتواند دختر را عصبانی ببیند اما آن دو چشم عسلی براق فقط التماس میکردند که روزبه به حرف بیاید و ردی از کلافگی و عصبانیت در خود نداشتند

روزبه – میدونی؟ …خیلی واسم عجیبه که شهره نتونسته زودتر از این ها پیدات کنه …

روزبه ذوق زدگی دختر را به وضوح در چهره اش دید…همان لبخند صورتی کمـ ـرنگ که دختر سعی کرده بود پشت حریر چادر از روزبه بپوشاندش و موفق نشده بود.نفس راحتی کشید از اینکه این پیک اشتباه نیامده و از گمشده او خبر آورده

بی تفاوت پرسید

-مگه شما در طول این سال ها همنجا زندگی نمی کردید؟

-نه..راستش الان یکی دو هفته اس که برگشتیم…من و معصوم جون سال ها پیش به یه شهر دورافتاده مهاجرت کردیم و الانم فقط یه مدت کوتاه برای درمان پای مامان اینجا هستیم و بعد باید برگردیم شهرمون.

-که اینطور…پس به همین دلیل نشده که اطلاعاتی ازت به دست آورد

-بله… مثل اینکه مادرتون قبل از اینکه ما برگردیم تهران اومده بودن دم درخونه و به همسایه ها سپرده بودن اگه خبری از ما گرفتن بهشون خبر بدن..شمارشونو پیش همین منیر خانوم ،همسایه رو به روییمون، گذاشته بودن..

روزبه با علامت سر تایید میکنه و فورا میره سراغ اونچیزی که هیچ جوری نتونست جوابشو پیدا کنه

-شما در بچگی ….بیماری خاصی نداشتی؟..

-من؟…نه…من مشکلی نداشتم…

خیلی عجیب بود…این با هیچ کدام از دانسته های روزبه جور در نمی آمد ……. یکباره فکری از ذهن روزبه گذشت

-شما تنها بچه شهره بودی؟

روشنا به فکر فرو رفت و سکوت را ترجیح داد..روزبه کلافه شدو پرسید

-مشکلی هست؟

-نه…فقط …

-فقط چی؟

-مطمئن نیستم چی باید بهتون بگم

-معلومه..حقیقتو بگو!

روشنا:

باز هم نتونسته بودم احساساتمو کنترل کنم و همین موجب شد اون مرد بیچاره فکر کنه با حرفاش منو اذیت کرده…

-نه …من غذر میخوام که نتونستم خودمو کنترل کنم…آخه من و خواهرم خیلی به هم نزدیک بودیم و تنها دوست و همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم

کمی تامل میکنه ..شاید می ترسه با سوال هاش اوغاتم مکدر بشه…مردِ فهمیده ای بود که اینطور مراعاتمو میکرد…نگاهش کردم تا علت سکوتشو متوجه بشم…
باید زودتر از این ها متوجه میشدم که چه لباس های شیک و گرونی پوشیده …کت و شلوار شکلاتی رنگ کتونش بدجوری با رنگ گندمی چهره اش همخونی داشت…پیرهن چهارخونه اش زمینه تیره داشت اما خط هایی از شکلاتی و آجری داشت که به رنگ کتش میومد…ابروهای پرپشت مشکیش زیاد توجهم رو جلب کرده بود چون اغلب اوغات تو هم گره اش میزد … هم وقتی اخم میکرد هم وقتی تو فکر بود…

چشماشو که از همون اول زیر عینک آفتابی مخفی کرده بود و چون تو زاویه ای که نشسته بود اشعه خورشید هنوز چشمو اذیت میکرد تصمیمی برای برداشتن عینکش نداشت…صورتش رو شش تیغه کرده بود و یه رد کمـ ـرنگ از بخیه ی قدیمی روی خط اخم پیـ ـشونیش خود نمایی میکرد…

جای من دوستام باید این موجود خوش تیپ رو میدیدن تا در لحظه شیفته ی تیپ و قیافه و هیکلش میشدن …خودمونیم جای درس و بحث همش تو فکر این پسر اون پسرن … اصلا انگار میان دانشگاه برای دید زدن و هر روز از نو عاشق شدن…واقعا درک کردنشون از توان من خارجه … اما این آقا پسر زیادی اخموِ و به قول بچه ها من که حال نمیکنم باهاش.

تو افکار و آنالیزم قوطه ورم که یکهو میپرسه

– خواهرت اون زمان پیش مامانت بود یا تو ؟

این تلخ ترین سوالی بود که میتونست بپرسه …همیشه این حس دور انداخته شدن آزارم میداده…سعی کردم نگاهش نکنم و عادی باشم

-روشنا پیش مامان بود… تا قبل از فوت روشنا من پیش مادربزرگ و خاله ام بودم

فورا اشتباهم رو تو هوا می غاپه و با تعجب می پرسه

-روشنا؟ مگه این اسم شناسنامه ای تو نیست؟

بدم میاد که منو جای “شما” ، “تو” خطاب میکنه اما اول باید جواب نگاه ترسناک و متعجبشو بدم

– بعد از مرگ خواهرم…اسم من شد روشنا…

حتی ترسناک تر از قبل هم میشه و با لحنی محکوم کننده میپرسه

-چرا؟

ازش میترسم …انگشتای لرزونمو زیر چادر قایم میکنم و من من کنان میگم

-خب…خب من فکر میکنم که…مامان میخواست تا ابد… یاد خواهرمو زنده نگه داره

این واقعا تصور من از نامی بود که بهم ارث رسیده بود اما نمی دونم چرا یکهو سرشو گرفت تو دستشو فشار داد..چیزی مثل یه

یه حمله عصبی دردناک…

وقتی در کمال ناباوری پاشد و گفت میخواد بره یاد تمام لحظه شماری ها و بی خوابی دیشب افتادم..از ذوق شنیدن خبری از مامانم خوابم نبرده بود و اون مرد منِ تشنه تر رو تا لب چشمه برده بود و تشنه رها کرده بود

چقدر سنگین و سخت راه میرفت … تقریبا پاشو میکشید رو زمین و جلو میرفت…

نمی دونم علت رفتنش چی بود …چون حرفمو باور نکرد رفت؟ …یاد چیزی افتاد ؟ ….مشکل عصبیش عود کرد؟ یا …؟

خلاصه هر اتفاقی که افتاده بود نتونست بمونه و صحبت رو ادامه بده …اونقدر تو لحظه آخر رنگ پریده و داغون به نظر میومد که

هم خیلی ترسیده بودم و هم حسابی نگرانش شدم …با دیدن حال زارش نتونستم به خودم اجازه بدم و بهش بگم پس من

چی؟ تو که هنوز هیچی از مامانم بهم نگفتی ! کجا داری میری بعد از این همه انتظار کشیدن و جون به لب شدن؟ اما اون مرد

باید میرفت و منم نخواستم و نتونستم جلوشو بگیرم .

روزبه :

سرم سنگین بود …دستامو گذاشتم رو فرمون و سرمو تکیه دادم به مچ دستم و مرور کردم حرف هایی که همین نیم ساعت پیش از دختر شهره شنیده بودم…با مرور اون مکالمه گیج تر و گیج تر میشم ..واقعا هنوز نمی تونم قضاوت کنم که اون دختر واقعا احمقه یا خودشو زده به سادگی و حماقت ؟

اگه اون دختر اینقدر ساده هست که حقیقتِ تلخ پشت ماجرای نامگذاریشو نمیدونه من به وضوح حقیقت پشت این ماجرا رو میبینم…..برای من، روزبه معزی، این نامگذاری حکم حقه کثیفی داره که نامادریم به پدرم و اطرافیانش زده و حکم یه گاف بزرگ از جانب زنی وقیح به نام شهره.

من امروز تکه ی گم شده پازل رو پیدا کردم … فهمیدم شهره بعد از مرگ روشنا شناسنامه اون رو برای رها استفاده کرده و مرگ روشنا رو از همه مخفی کرده و احتمالا جنازشو یه جایی چال کرده که جسدش پیدا نشه.

وقتی به این فکر میکنم که شهره حتی به بابا هم درباره تعداد بچه هاش دروغ گفته و حتی اون بیچاره هم بازی داده خون خونمو میخوره…وقتی یادم میوفته که به مامانم تهمت زده که دخترشو دزدیده و پنهون کرده از شدت عصبانیت حالت تهوع بهم دست میده…اون زن حتی از جنازه دختر مرده اش هم برای توطئه علیه مامانم استفاده کرده…واقعا شرم آوره.

گ*ن*ا*ه اون زن اونقدر واسم نابخشودنیه که حس میکنم آتش کینه داره از چشمام زبونه میکشه و قلـ ـبم لحظه به لحظه سخت تر و سنگ تر میشه… به همین دلیل هم نتونستم صاف صاف جلوی چشم دختر اون زن بشینم و بلایی سرش نیارم… نفهمیدم چطور و به چه بهانه ای از اون خونه و از زیر نگاه نگران دخترشهره بیرون زدم و با دلی چرکین و افکاری درهم به ماشینم پناه آوردم.

روزبه:

میام خونه و بی حال روی مبل چرم دراز میکشم .با اینکه مسکن قوی ای خورده بودم اما سرم هنوز هم داره می ترکه از درد …

موبایلم یکریز زنگ میخوره و داره مخمو سوراخ میکنه.. ساعدمو از رو چشمام برمیدارم و روی مبل نیم خیز میشم تا دستم به گوشی برسه

….روی صفحه گوشی شماره رابطم رو میبینم … چون واسم مهمه تماس رو برقرار میکنم و با صدایی خسته میپرسم

-چه خبر؟

-بله روزبه خان….مثل اینکه شهره الوانی از دار دنیا یه خواهر عقب افتاده ذهنی و یه مادر پیر داشته که مادره ده سال قبل مرده و خواهره هم بعد از مرگ مادرش, به بهزیستی فرستاده شده و یک سال بعد هم همونجا تشنج کرده و مرده ..اینطور که معلومه شوهر شهره الوانی کامیون دار بوده و قبل از به دنیا اومدن بچه هاش توی تصادف جاده ای کشته شده …از مردم محل زندگی زنه پرس و جو کردم ..میگن که کس و کار آنچنانی نداشتن و بعد از ازدواج دوم شهره، فامیل شوهرش باهاش قطع ارتباط کردن و فامیل خودش هم که شهرستانن و هیچ خبری ازشون نیست .

گوشه پلک هامو زیر انگشت شستم فشار میدم و خسته تر از قبل میگم

-خوبه.. اما کارم باهات تموم نشده …اینبار میخوام یه سوژه جدید بهت بدم …

-شما امر بفرما

– روشنا معزی رو که یادته ؟… دختر شهره الوانی…میخوام درباره اش همه چیزو بدونم..حتی ساعت خواب و بیداریشو..هر چی… حتی اگه به نظر کم اهمیت بیاد…متوجه شدی؟

-چشم آقا..خیالتون راحت …خدمت به شما افتخاره

گوشی رو پرت میکنم روی کاناپه..هنوز سردرد دارم..هنوز چشم تار میبینه …. رو مبل میشینم و به اسم “شهره” که پررنگ و واضح روی وایت بردِ میخ شده به دیوار نوشتم ، خیره میشم…

– میگن هیشکی واست نمونده جز این دختر ؟ حتما واست خیلی عزیزه… نه؟

از اسم شهره دو فلش بیرون اومده و به اسم دخترهاش ختم میشه… میرم جلو و اسم روشنا رو پاک میکنم و دور اسم رها چندین بار خط قرمز میکشم .

-تو نقطه ضعف مادرتی و برگ برنده من … وقتی بابا بفهمه این همه سال مادرت بهش دروغ گفته و تو رو ازش مخفی کرده به نظرت چه حالی میشه؟ فکر میکنی بتونید قسر دربرید؟

از خودم میپرسم باید با این دختر چه کار کنم و هیچ جوابی برای سوالم پیدا نمی کنم … شاید چون هنوز خوب خودم رو نمی شناسم…اول باید بفهمم آیا من آدمیم که بتونم هر بلایی سر اون دختر بیارم ؟

آیا میتونم مثل شهره به زمین و زمان بدی کنم و شب راحت بخوابم؟

نمی دونم واقعا نمی دونم من، روزبه معزی تا کجا میتونم پیش برم…

روزبه :

میشینم تو ماشین و رو به عکس کوچیک مامان که همیشه رو داشبورده میگم
بابا شام دعوتم کرده خونه اش…میدونستم اگه نرم ناراحت میشی…گل بخرم یا شیرینی؟ ناسلامتی اولین باره دارم میرم پیش عروس و دوماد
جفت یه گل فروشی می ایستم و گل میخرم…یه جعبه شیرینی و یه هدیه جای سوغاتی که وقت نشده بود اونور بخرم …فقط برای بابا.

جلوی در خونه پارک میکنم … خیلی کوچه و محله عوض شده … وقتی خدمه جدید خونه در رو وا میکنه متوجه میشم این خونه هیچ نشونه ی مشترکی با اون خونه بچگی هام نداره … بازسازی شده و حالا دکور جدید خونه سبک مدرنه،تضاد سیاه و سفید …یادم میاد که مامان سنتی پسند بود…میگفت خونه باید بوی فرهنگ اصیل ایرانی بده… جای کریستال و آکواریوم ، صنایع دستی میذاشت … باور شد که سال هاست اینجا دیگه خونه مامان نیست.

میز شام آماده است…بابا و شهره به استقبالم میان … گل و هدیه رو شهره میگیره و بابا دعوتم میکنه داخل…شهره مدام لبخند میزنه و میخواد بهم القا کنه که از دیدنم خوشحاله..تو مراسم مامان هم بارها اومد بهم تسلیت گفت … اون زن خوب بلده نقش یه زن بابای مهربون رو بازی کنه اما من دلم با دلش فاصله ای چند صد سال نوری داره.

شام زیر نگاه های شهره زهرمارم میشه …موقع سرو دسر بابا رو به من میکنه و میگه
– میگن بعد از برگشتنت درباره شهره شنیدی … مادرت ازت مخفی کرده بود چون میترسید آسیب ببینی…اما من بارها بهش اعتراض کردم…پسر رو باید مردونه بار آورد نه مثل دخترای نازک نارنجی… منم ازت توقع دارم مثل یه مرد،مردونه رفتار کنی … تحت تاثیر حرف این و اون قرار نگیری و فکر نکنی جای مادرت اشغال شده ……چیزی که ازت میخوام اینه که گذشته رو بزاری کنار و توی همین لحظه زندگی کنی … توی این زمان تو مادرتو از دست دادی و شهره فرزندشو..امیدوارم که بتونید به هم نزدیک بشید تا مثل یه خانواده دور هم باشیم…

هزارتا سوال و حرف سر دلم مونده بود…یعنی مامانم چون برای گذشته بوده و حالا نیست فراموشش کردی؟ با همین منطق منم باید فراموشش کنم؟ اگه شهره جای مامانمو اشغال نکرده پس چی مامانو از پا درآورد؟ اگه این زن قاتلش نیست پس کی قاتلشه؟ من یا تو بابا؟ فکر نمی کنی بعد از شهره من و تو هم بهش ضربه زدیم…با بی مهریمون با نبود هامون…با نفهمیدن هامون…بابا چطور تونستی جای مامانم این زن که هیچ برتری هم نداره بنشونی؟

بابا داره نگام میکنه و منتظره نظرمو بدونه … الان دیگه برای پرسیدن این سوال ها خیلی دیره… تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بغضمو تو گلو حبس کنم و با علامت سر حرفشو تایید کنم …صداش باز تو گوشم میپیچه

-دلم میخواد دقیقا همون روزبه ای باشی که انتظارشو دارم …. یه پسر وظیفه شنان برای من و شهره و یه مدیر موفق برای شرکت

شهره در نقش مادر مهربان ظاهر میشه و میگه

من بهت حق میدم که نتونی منو بپذیری…اما امیدوارم با گذشت زمان رابطه مون روز به روز بهتر بشه

اونقدر تو صورتش تاسف ریخته که حالم از این همه تظاهر به هم میخوره

نگاه بابا مستقیم رو صورتمه….صدام از لای اون همه بغض به سختی شنیده میشه..نگاهشون نمیکنم اما به حرف میام

-این روزهای بعد از مامان روزهای خیلی سختی رو دارم تجربه میکنم و نمی تونم اونطور که باید و شاید وظایف فرزندیمو به جا بیارم اما…
نگاهی کوتاه به شهره میندازم و میگم

-همین که شما کنار بابا هستید خیالم راحته

بابا نفس راحتی میکشه…نمی دونم بیشتر نگران منه یا سوگلیش…شایدم جفتمون..نمیدونم ..

سرمو میندازم زیر و به حاشیه رومیزی خیره میشم…بابا میگه

-خیلی نگران این موضوع بودم…مخصوصا چون تازه خبر شدی که من و مامانت از هم جدا شدیم …امیدوار بودم مثل یه مرد مثل یه مدیر مثل یه حرفه ای عمل کنی و این مرحله رو پشت سر بگذاری …الان که نظرت رو شنیدم تایید منو داری…میتونی از فردا بیای شرکت و بخش خودتو مدیریت کنی.

شهره ذوق زده شده و میگه

-آره…چه فکر خوبی اردشیر جان …

خطاب به من میگه

– شاید اگه مشغول کار بشی فکر و خیال کمتر اذیتت کنه… روزبه جان میشه قبول کنی؟

یاد جادوگر قصه ها میوفتم…بی حوصله، کلافه از این همه دورویی و خسته از این روز لعنتی فقط میگم

– قصد ندارم مدت زیادی ایران بمونم

بابا برای به کار گرفتنم مصره چون او بهتره از هر کسی میدونه پسرش که دکتری مدیریت ام بی ای امپریال کالج انگلیس داره تا چه اندازه برای شرکتش مهره ارزشمندیه

-توی همین مدتی که اینور هستی بیا و کارشناسامو آموزش بده…پول خوبی بهت میدم

تلخ میشم … چرا باید بگی بخاطر پول خوب بیام شرکتت ؟… نمیدونی برای کسی مثل من که درآمد خیلی خوبی تو دانشکده دارم این اصلا تحریک کننده نیست؟ …بابا بهتر نیست بگی چون بابامی و ازم کمک میخوای قبول کنم و بیام شرکت…این کمک کردن به تو بیشتر ترغیبم میکنه که بیام…فکر نمیکنی اصلا منو نمیشناسی؟

شهره که حس کرده میخوام جواب منفی بدم با تاسف میگه
-کاش میموندی روزبه جان..پدرت خیلی به تو نیاز داره..هم تو خونه هم شرکت

نگاهم رو صورت هر کدومشون که منو مخاطب میدن میچرخه…بابا میگه
-فردا بیا شرکت…خدا رو چه دیدی شایدم از کسب و کار من خوشت بیاد و موندگار بشی…شایدم من و شهره باید خدا خدا کنیم یه دختر وطنی قاپ دلتو بدزده و مجبورت کنه همینجا بمونی …
بابا دستشو دراز میکنه روی میز و دستامو میگیره و با محبتی که تو چشاش برق میزنه میگه

-راستش دیگه هیچ آرزوی واسه خودم ندارم اما تا دلت بخواد واسه تو آرزو دارم…دلم یه مدیر موفق بشی … دلم میخواد دوماد بشی … یه زن خوب کنارت داشته باشی و بچه هایی که هر لحظه خنده رو لبات بیارن ….منم خودمو بازنشسته کنم و با نوه هام برم پارک و سینما و… زندگی کنم

بابا حسابی با خیال پردازیش ذوق کرده … لبخند کمرنگی رو لبام میاد ….شهره تذکر میده و میگه اردشیر جان روزبه هنوز داغ داره… بهتره بعدا درباره این موارد صحبت کنیم

دانلود رمان بی تو ، با عشق

بابا تاکید میکنه که حرف بدی نزده و با شیطنت به شهره میگه

– میدونم تو بیشتر از من ذوق زده ای که روزبه ازدواج کنه و یه همدم گیرت بیاد…همیشه از تنهایی قرقر نمیکردی؟

شهره برای بابا چشم و ابرو میاد و با دلخوری ساختگی میگه

-ای بابا …کی قرقر کردم؟
بابا میخنده و به کل کل کردن با همسرش ادامه میده
روبه روشون نشستم و دارم نگاشون میکنم…کلا حضور منو فراموش کردن …
به بابا خیره میشم … داره با یه محبت خاص به شهره نگاه میگه
بابا چطور قلبت تغییر کرد؟ تو که عاشق مامانم بودی..تو که با من و مامان خوشبخت بودی….کم گذاشتیم واست که ولمون کردی رفتی سراغ یه غریبه؟

تلخ تر میشم… قهوه تلخمو سر میکشم شاید بغض هامو بشوره و از این حال بد خفگی نجاتم بده …نگاهم به شهره میوفته که دستشو زده زیر چونه اشو و تو چشمای بابا زل زده و داره بهش لبخند میزنه .. میگم

-همینطوری دل مامانمو سوراخ سوراخ کردی؟….

نگاه شهره تو نگاهم گره میخوره

بهش کاملا مفهوم میکنم که منتظر تقاص پس دادن باشه …شهره با تمام وجود مفهوم نگاه سرد و نافذم رو درک میکنه و لبخند رو لباش خشک میشه.

تو اتاق بخش آر اند دی شرکت بابا نشستم و دارم یکسری اسناد و پرونده های شرکت رو مرور میکنم که رابطم تماس میگیره
-تونستی درباره روشنا معزی تحقیق کنی؟

-بله قربان… اینطور که فهمیدم وضع مالیشون بدجوری خرابه … دختره از صبح که از خونه اومده بیرون داره همه جا دنبال کار میگرده…الانم رفته توی رستورانی که کارگر ساده میخواد قبل از اینجا هم به دفتر چند تا مجله و انتشاراتی و یک روزنامه هم سر زد و ناامید اومد بیرون …وقتی پرس و جو کردم فهمیدم نوشته هاشو آورده بوده بفروشه که همگی دست رد به سینه اش زدن … آخه کدوم ناشری تو این دوره زمونه حاضر میشه نوشته های یه آدم تازه کار رو چاپ کنه و ضرر بده؟!
-درباره معصوم چی؟
-رفتم پیش دکتری که معاینه اش کرده … زانو پیرزنه باید هر چه زودتر عمل بشه و گرنه برای همیشه زمین گیر میشه …عملش چند میلیونی آب میخوره..فک کنم دختره به همین دلیل داره خودشو به آب و آتیش میزنه که پول جور کنه ..
-مردم درباره این مادر و دختر چی میگن؟ خورده شیشه ای، ضعفی چیزی نداردن؟
-نه آقا… هیچ نقطه ضعف یا حرف و حدیثی اطرافشون نیست…یه دختر محجب و مثبت با یه مادر از خودش بهتر..اینجور آدم های بی حاشیه اینروزا کم پیدا میشن…
میخنده و ادامه میده
-از هر کی پرسیدم فکر کرد نظر مثبتی به دختره دارم …بهم میگفتن شک نکن و برو خواستگاریش …
بازم سرخوش میخنده و میگه
– آقا.. راستشو بخواید منی که اصلا ازدواج تو کتم نمیره وسوسه شدم به ننه ام بگم پا پیش بگذاره …اینجور که مردم میگن این مادر و دختر یه چیزی تو مایه ی فرشته آسمونین تا بشر خاکی.
سکوت کرده بودم و داشتم به حرفایی که گفته بود فکر میکردم که یهو میپرسه
-آقا چه برنامه ای برا ی دختره داری؟
عصبانی میشم از اینکه پاشو از گلیمش دراز تر کرده …با لحنی محکوم کننده میگم
– چیه؟نکنه نگرانشی؟…
-نه آقا… این غلطا به ما نیومده …
باید هم حساب کار دستش بیاد و هم بسنجم که چند مرده حلاجه
– شنیده بودم کاری نیست که بخوام و برام انجام ندی؟ …به همین دلیل هم اومدم سراغت
به من و من میوفته و میگه
– ما در خدمتیم قربان فقط..
-فقط چی؟
اینجور آدما یه بدی ای دارن
– منظورت چیه؟ پول بیشتری میخوای؟
-نه به جون ننه ام….نمیخوام دبه کنم ….اینجور آدم ها…. نه اینکه خیلی خاطرخواه خدان … خدا هم یه جور دیگه هواشونو داره…خار به کفششون کنی فکرش مثل خوره میوفته به جونت و تا دق مرگت نکنه ولت نمیکنه
پوفی میگم و عصبانی تاکید میکنم
-من به این خرافات اعتقادی ندارم… اگه نمیتونی فقط بگو نمی تونم تا کارو بدم دست یکی دیگه
نمیخواد پولو از دست بده..هول میشه و میگه
-شما امر کنید … باید چیکار کنم با دختره؟
-نقطه ضعفش چیه؟
خیلی رک و صریح میگه
-آبروش
مغزم هنگ کرده …
-چی ؟
شمرده شمرده توضیح میده
-آقا اینجور آدم ها چیزی ندارن جز انسانیت و آبروشون …اولی که جزئی از وجودشونه اما دومی رو راحت میشه ازشون گرفت …
فقط یه چیز از ذهن هنگ کرده ام میگذره .لب میزنم
-نکنه منظورت…؟
-بله دیگه…باید یکی دامنشو لکه دار کنه و خبر این اتفاق گوش به گوش و دهن به دهن بچرخه…
پلک هام از شدت دردی که تو سرم میپیجه بسته میشه …صدایی از درونم بلند فریاد میکشه نـــــــــــــــــه
توضیحشو ادامه میده
– وقتی مردم به هم نشونش بدن و تو محله سنگسارش کنن چیزی ازش نمیمونه جز یه مرده متحرک…بدترین انتقام از یه زن پاکدامن همینه
صدای درونم هنوز فریاد میکشه “تو نمی تونی مثل شهره این کارهای کثیف رو انجام بدی”…وجدانمو خفه میکنم و قبل از اینکه از تصمیمم پشیمون بشم میگم
-بذارش تو برنامه ات…
به من و من میوفته و میگه
-آقا …منو ببخشید …. درسته خلاف زیادی تو پرونده ام هست اما اینکاره که نیستم! … اما ….اما آدمشو میشناسم … رو چِشَم…. ردیفش میکنم
دستام داره محسوس می لرزه…انگشتامو تو مشتم پنهون میکنم تا بیشتر از این ضعفمو به رخم نکشه..مصمم و قاطع میگم
– وقتی زیادی ندارم …باید زودتر کارامو راست و ریس کنم و برگردم لندن…کار و انجام بده و خبرم کن.

روزبه:

ردپای کم خوابی بدجوری تو صورتم دیده میشه.دیشب از بس کابـ ـوس دیدم و اذیت شدم یه شب جهنمی رو تجربه کردم.حالا هم سرم سنگینه و چشمام داره میسوزه…پیــشونیمو تکیه میدم به میز و پلک هامو میزارم رو هم تا شاید بتونم این گیجی و کم خوابی رو جبران کنم…هنوز چرتم نبرده که صدای ویبره گوشی یهو از عالم خواب و خیال پرتم میکنه وسط واقعیت …شماره ای که رو صفحه افتاده واسم آشاست…فورا اسم روشنا از ذهنم میگذره….میمونم جواب بدم یا نه…بالاخره تماس و برقرار میکنم تا ببینم حرف حسابش چیه

-سلام آقا روزبه…مزاحم شدم حالتون رو بپرسم…

نمیدونم اثر کم خوابیه یا واقعا خنگ شدم .با تعجب می پرسم

-حالمو بپرسید؟

دانلود رمان بی تو ، با عشق

من و من میکنه و میگه

-آخه با اون حالی که از پیش ما رفتید نگرانتون شدیم … معصوم جون ازم خواست باهاتون تماس بگیرم…

خیلی جدی و کوتاه گفتم

– خوبم!

یکم این پا اون پا میکنه و بالاخره خیلی محتاط جوری که باز بهش نپرم میگه

-راستشو بخواید… فقط برای احوالپرسی زنگ نزدم… میخواستم بگم که از شما ومادرتون به خاطر حس انساندوستی که دارید و میخواید یه مادرو دختر رو بعد از این همه سال از هم باخبر کنید واقعا ممنونم و…. بگم این لطفتون رو هیچوقت فراموش نمیکنم…

واقعا مونده بودم چی باید بگم…آیا واقعا لطفی کرده بودم که اینطوری ازم تشکر میشد؟ …شاید باید از خودم خجالت بکشم.. کوتاه میگم

– من کاری نکردم که شما تشکر میکنی

به وضوح ذوق و اشتیاق رو تو صداش میشنوم…ذوق زده میگه

– اونروز که تشریف آوردید واقعا خوشحال بودم…همین که گفتید خبری از مامانم دارید یه دنیا منو خوشحال کرد …راستش دیگه طاقت ندارم تو بی خبری بمونم … میشه تلفنی بگید چی درباره اش میخواستید به من بگید؟…. شما مامانم رو دیدید؟میدونید کجاست؟

در جواب اون همه ذوق و اشتیاق سرد و کوتاه میگم

-نـــــه..

دیگه صدای نفساشو نمیشنوم … انگار پشت گوشی جون داد…. انگار دلش فقط به همین امید می طپید و تا ناامید شد برای دقایقی وایساد…نفسشو بالاخره با یه آه جگر سوز بیرون داد … حالا میفهمیدم رابطم چی میگفت… راست میگفت ، حتی مایوس کردن این آدم ها هم درد داشت چه برسه به آزار و اذیت کردنشون… دلخوشی های این آدم ها چیزهای پیچیده ای نیست اما …همه ی چیزیه که دارن!

توقع داشتم بعد از جواب رک و صریح و کوتاهم عصبانی بشه…فحش نثارم کنه و بگه ازم متنفره که دارم بازیش میدم و به سخره گرفتمش… اما اون دختر در کمال ناباوری میگه

– فکر کنم وقت بدی با شما تماس گرفتم با اجازتون قطع میکنم و یه فرصت دیگه تماس میگیرم

حرصم میگیره از این همه ادب و خودداری و صبر… زیر لب میگم “دختره اعصاب خورد کن ِ احمق”

بین صداهای درونم جنگ و دعوا میشه … وجدانم فریاد میکشه “این شکل انتقام حق اون دختر نیست … نکن اینکارو” … تا خداحافظ رو ادا میکنه یک دل میشم و فورا میگم

-صبر کن

آنقدر مشتاقانه میگه “چیزی یادتون اومد؟” که سنگ سخت دلم ترک برمیداره…دقایقی سکوت میکنم و به جنگ و دعوای که درونم به پاست گوش میدم …

روشنا صدام میکنه

-آقا روزبه؟ ….حالتون خوبه؟

نه… حالم خوب نیست…حالا که نزدیک انتقامم و میبینم توانشو ندارم که اینکارو با اون دختر بکنم اصلا حالم خوب نیست … باید خوب باشم …باید راضی باشم که صدمه ببینه اما وجدانم ..وجدانم نمیگذاره حالم خوب باشه

بی اختیار لب میزنم

-نه…خوب نیستم

و میشنوه…حتما صدای فریاد کمک منو توی همون آه و نجوای کوتاهم میشنوه که میگه

-دارم نگرانتون میشم…نکنه مریض شدید؟ نکنه تنها هستید و هیشکی نیست کمکتون کنه؟ نکنه…

عصبی میشم …دلسوزی اون دخترو نمیخوام …دلسوزی هیچ کس را نمیخوام مخصوصا مال اون دختر رو…

داغونم… فکرم ..درونم ..همه وجودم آشفته اس … نگاهم روی ساعت دیجیتال ماشین ثابت میشه…رابطم گفته ساعت ۶ دم در دانشگاه میدزدنش و کارو تموم میکنن…ساعت دیجیتال ماشین پنج و چهل و شش دقیقه عصر و نشون میده…دیگه وقتی نمونده..

دختره دست بردار نیست … بهش بدی کردم اما داره خودشو میکشه از بس نگران حالم شده

انگار چیزی کشف کرده باشم با خودم میگم

نه…. به نظرم احمق نیست …از جرگه آدم های زیادی خوبه…از این دست آدم ها زیاد ندیده بودم …شایدم جز مامانم تو تمام زندگیم کسی و اینطوری ندیده بودم.

***
دانلود رمان بی تو ، با عشق

راوی:

فرمان ماشین زیر فشار انگشتانش داشت له می شد…میان آنچه میخواست و نمیخواست جنگ شده بود …ثانیه ها زود میگذشتند و او مـ ـستاصل مانده بود…قطعه عکس مادرش یکباره جلو چشمش آمد…مادر نگاهش میکرد ..مـ ـستقیم …انگار که جلوی مهم ترین زن زندگیش شرمنده باشد نگاهش را از مادر دزدید…داشت نامردی میکرد و این رسم مردانگی نبود…این فکر را کدامین شیطان ملعون در ذهنش انداخته بود؟….باید آرام آرام و جوری که شایسته بود انتقام می گرفت..باید همانطور که مادرش آن زهر تلخ را چشیده بود…ذره ذره..لحظه به لحظه..روز به روز تلافی میکرد ….فریاد کشید و از روشنا پرسید
-الان کجایی؟
رها ترسید…مو بر اندامش سیخ شد ..ترسیده جواب داد
-دارم از دانشکده میام بیرون
ماشین با غرش ترسناکی متوقف شد…در عرض چند ثانیه دور زد و مسیر دانشکده را در پیش گرفت و عصبی گفت
– برو یه جای شلوغ…همین الان!… فهمیدی؟
روشنا من و من کنان پرسید
-آخه چرا باید اینکارو بکنم ؟
روزبه کلافه دستش را چون چنگ در خرمن موهای مشکیش فرو کرد و عصبانی گفت
-هیچی نپرس…فقط برو جایی که شلوغ باشه …. همونجا منتظرم بمون
روشنا با حیرت پرسید
-دارید میاید اینجا؟
جای جواب دادن آمرانه گفت
-تا منو ندیدی با هیشکی هیج جا نرو…به نفعته به من اعتماد کنی…فهمیدی؟
-دارید منو میترسوند…کسی دنبال منه؟
-فقط برو… برو یه جای امن..همین حالا

راوی:

ساعت از شش گذشته بود که روزبه سراسیمه وارد دانشکده شد .در این مدت هر چه تلاش کرده بود موفق نشده با رابطش تماس بگیرد و بگوید از تصمیمش منصرف شده …

کلافه و عصبی شماره روشنا را برای دهمین بار گرفت…باز هم آن دختر در دسترس نبود و این روزبه را کلافه تر کرد…

شروع کرد بی هدف دویدن و گشتن…توی محیط بزرگ دانشگاه پیدا کردن روشنا مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود …گشت..دوید ..از این سمت به آن سمت تا از نفس افتاد … تقریبا همه دانشکده را زیر پا گذاشته بود

وقتی از گشتن ناامید شد در میدان اصلی دانشکده حرصش را سرگلدان بزرگ وسط میدان خالی کرد و با گفتن ” دختره ی احمق” اوج عصبانیتش را به همه نشان داد و نگاه متعجب چند دانشجو را به خود جلب کرد

برای بار یازدهم شماره روشنا را گرفت و باز مشترک در دسترس نبود.. .مانده بود چکار کند…دست روی پوست گردن کشید و با ناامیدی اطراف را از نظر گذراند..

ساعت هفت بعد از ظهر را نشان میداد … دانشکده خلوت شده بود..در فاصله ای دورتر دختری چادری با یک عینک بزرگ و یه عصای سفید خاص نابینایان به او نزدیک می شد و همچنان هیچ اثری از روشنا نبود … روزبه لحظات تلخی را می گذراند ..عذاب وجدان داشت خفه اش میکرد …

ناامید از همه جا جسم خسته و ناامیدش را روی نیمکت فلزی رها کرد … سرش را خم کرد و زیر فشار انگشتانش گرفت …نفهمید چقدر گذشت که حس کرد چیزی به پاشنه ی کفشش ضربه میزند .نگاهش از نوک عصای سفید و کفش مندرس دختر بالا آمد از چادر مشکی گذشت و روی عینک سیاه و درشت دختر متوقف شد…خودش را از مسیر عبور دختر کنار کشید تا دختر بی مزاحمت او رد شود و برود…اما در کمال ناباوری صدای روشنا را از فاصبه ای نزدیک شنید…همان صدای آرام و آرامشبخش

-خیلی دیر نکردید؟

روزبه که تا این لحظه ناامید و عصبی بود حالا گیج و منگ شده بود …اطراف را سریع از نظر گذراند..هیچ بنی بشری جز آن دختر دیده نمیشد

دختره همانطور که نقطه ای نامعلوم دوخته بود گفت
-خودمم …روشنا معزی

عینکش را که برداشت روزبه مثل فنر از جا پرید و عصبانی گفت
-این دیگه چه ریخت و قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟
-چرا اینقدر عصبانی هستید؟

روزبه سرش فریاد زد
-چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟

روشنا ترسیده بود… گوشی خاموش رو سمت روزبه گرفت و من من کنان گفت
-شارژش…. تموم شد…خاموشه

روزبه پوفی کرد و با حرص گفت
– مگه بهت نگفتم برو یه جای امن…اونوقت وسط دانشکده واسه خودت قدم میزنی؟

روشنا روزبه رو دعوت به نشستن کرد تا کمی آرامش کند…بطری شربتی که برای افطارش همراه آورده بود را به سمتش گرفت و گفت
-یکم بشینید و از این بخورید …من واستون توضیح میدم

روزبه کف دستش را روی پیشانی عرق نشسته اش کشید و با اصرارِ دختر نشست … بطری را با بد دلی زیر نظر گرفت و گفت
-این دیگه چیه؟-شربته…یکم بخورید…. تمیزه خودم درستش کردم …-روزبه یک جرعه با احتیاط مزمزه کرد و انگار از آسمان به زمین آمد..

روشنا که روزبه را آرام تر میدید با هیجان توضیح داد
-من نویسنده گروه تئاتر دانشکده هستم ..وقتی گفتید یه عده دنبالمن فکرکردم مثل فیلم ها تغییر چهره بدم …

به عینک و عصاش اشاره کرد و گفت
-این ها رواز گروه قرض گرفتم … لباس مبدل پوشیدم که پیدام نکنن…

روزبه با تاسف سر تکان داد…روشنا در حالی که سعی داشت خنده اش را پنهان کند پرسید
-میشه به من بگید کدوم نادونی دنبال دزدیدن دختر بی پولی مثل منه؟

روزبه که خنکی و شیرینی شربت به مذاقش خوش آمده بود یک جرعه دیگر نوشید و نگاهش را به ناکجا دوخت و گفت
-لابد یه خری پیدا شده دیگه!

از جواب صریحش روشنا نتوانست خنده اش را کنترل کند… از ته دل خندید و گفت
-چه عالی…کاش تو دانشکده شایعه بشه که میخواستن منو بدزدن چون کلی معروف میشم

روزبه اخم هاشو در هم کرد و گفت
-نکنه خیال میکنی باهات شوخی کردم؟

روشنا بی توجه به عصبانیت روزبه سرخوش گفت
-راستشو بخواید دقیقا همین فکرو کردم

روزبه که عصبانیتش تازه فروکش کرده دوباره آتش خشمش شعله ور شد… سریع از جا پرید و مچ روشنا را در هوا قاپید و سرش را تا حد ممکن به صورت روشنا نزدیک کرد و خیلی جدی و سرد گفت

-من هیچ شوخی ای با تو ندارم دختر خانوم … حالا هم به نفعته تا پشیمون نشدم زود با من بیای

روشنا که رگه های خشم را به وضوح در چشمان روزبه دیده بود به زحمت آب دهنش را قورت داد … دستش را از زیر فشار انگشتان روزبه بیرون کشید و گفت

-باشه …باشه … حرفاتو باور کردم اما اینجا دانشگاهه … هیشکی نمی تونه جلو این همه چشم منو بدزده…شما هم حق نداری دست منو بگیری فردا هزار جور شایعه واسم درست میشه

و شروع کرد به ماساژ دادن مچ دردناکش

نگاه روزبه روی کبودی دست روشنا ثابت ماند…خودش را کنترل کرد و آرامتر گفت
-خیلی خب… زود باش دنبالم بیا …

روشنا با علامت سر تایید کرد و پشت سر او راه افتاد

روزبه که سریع قدم برمیداشت جلوی در دانشکده به سمت او برگشت و به سمت راست اشاره کرد و گفت

-ماشینم اونطرفه..عجله کن

روشنا عینک و عصایش را جمع کرد و مسافتی دنبال روزبه دوید

جفت ماشین که رسیدند روشنا نفس کم آورد و به سرفه افتاد …روزبه در را باز کرد و اشاره کرد که برود داخل …روشنا که روی صندلیش نشست روزبه در را بست و سریع پشت رل نشت

صدای سرفه های روشنا موجب شد روزبه بطری آّب معدنی را به سمتش بگیرد و آمرانه بگوید

-بخور

روشنا میون سرفه ها بریده بریده گفت

-نمیخوام ممنون

روزبه اصرار کرد

-میگم بخورش

-نمیتونم …من روزه ام

روزبه درحالیکه بطری آب رو سرجایش برمی گرداند زیر لب غر زد

-همینطورشم پوست و استخونه …روزه هم میگیره!

روشنا کلام روزبه را شنید اما ترجیح داد جوابش را ندهد و به جای آن پرسید

-کجا میرم؟

دانلود رمان بی تو ، با عشق

-نمیدونم…هر جایی غیر از اینجا!

نگاه روشنا در آینه روی چهره آشفته و درهم خودش ثابت شد …مقنعه اش روی سرش چرخیده و درز جلو جفت گوشش بود … یک دسته ی کوچک از موهایش پریشان گوشه صورتش پخش شده بود و تارهایی از موهای جلوی سرش زیر نور خورشید می رقصید

روشنا مقنعه رو روی سرش مرتب کرد و تارهای رقصان را با دقت زیر مقنعه پنهان کرد … لبه های چادرش را روی زانو تراز کرد و

دید که روزبه برای چندمین بار از آینه جلو ،ماشین های پشت سر را زیر نظر گرفت تا اگر تعقیب کننده ای هست مسیر را تغییر دهد …

روشنا با احتیاط جمله اش را انتخاب کرد و جوری که کمترین واکنش روزبه را برانگیزد گفت

-منو ببخشید … نه اینکه بهتون اعتماد نداشته باشما نه!… اما…میشه خیلی از دانشکده دور نشیم

روزبه کلافه گفت

-بله…خودم هم قصد ندارم ببرمت خونه ام

روشنا از این جواب رک روزبه خجالت زده شد و دندانش را مخفیانه روی لب فشرد

چندین خیابان را طی کرده بودند و روزبه همچنان سکوت کرده بود … روشنا احساس کرد روزبه از دست او ناراحت است ..نیم نگاهی به سمت او انداخت و با دیدن ابروهای مشکی گره خورده درهم مرد ، شکش به یقین بدل شد … خود را برای عذرخواهی آماده کرد اما روزبه زودتر به حرف آمد

-درباره امروز…. ازم هیچ توضیحی نخواه….فقط بدون امروز بخت باهات یار بود…

روشنا با علامت سر تایید کرد …. لبه چادر را در مشت فشرد و خواست بگید بابت این همه دردسری که درست کرده متاسف است اما با دیدن چهره عبـ ـوس روزبه ترجیح داد فقط سکوت کند….

نگاهش را از چهره روزبه گرفت اما عکس کوچک زنی روی داشبورد ماشین توجش را به خود جلب کرد…روزبه فورا رد نگاه روشنا را زد و فورا عکس را برداشت و سریع در جیب پیرهن جایی کنار قلبش پنهانش کرد ….روشنا هنوز گیج این حرکت روزبه بود که یکباره با ترمز آنی و وحشتناک روزبه به شیشه جلو ماشین پرتاب شد و سرش بدجوری دردناک شد.

روزبه جای عذر خواهی ، صریح و جدی گفت:

– پیاده شو

روشنا کف دستش را روی نقطه دردناک سرش گذاشت … با دیدن چهره عصبانی روزبه جای اینکه بابت ترمز خشن و یکباره اش معترض شود عذاب وجدان گرفت و نگران گفت

-شما خیلی عصبانی هستید؟ این بخاطر منه؟

روزبه مراعات کردن در کار نبود… با لحنی مکوم کننده گفت

-آره دقیقا بخاطر توِ…حالا پیاده میشی؟

روشنا از اینکه باعث ناراحتی اون مرد شده احساس گ*ن*ا*ه داشت …هیچ کاری از دستش برنمی آمد جز عذرخواهی… با لحنی متاسف گفت

-باشه… اگه اینطور آروم تر مشید همین کارو میکنم..متاسفم که به خاطر من تو زحمت افتادید ….مراقب خودتون باشید و خدانگهدار

روشنا پیاده شد و به سمت ایستگاه اتوبـ ـوس راه افتاد در حالیکه تمام طول راه از یاد آوری روزبه و حرف های اخیرش هر لحظه متاثرتر میشد

روزبه که هنوز ماشین را حرکت نداده بود از دور روشنا را زیرنظر گرفته بود…وقتی می دید روشنا عین خیالش نیست و دارد برای خودش قدم میزند.ماشین را حرکت داد و وقتی کنار دختر رسید پنجره را پایین داد و با تندی به او گفت

-مثل اینکه اصلا تو باغ نیستی..یه عده دنبالتن و میخوان بدزدنت اونوقت داری واسه خودت راحت قدم میزنی؟

روشنا که از روزبه و پرخاشگریش ناراحت شده بود دلخور گفت

– خب دارم میرم ایستگاه اتوبـ ـوس ..اونجا هم شلوغه و هم امنه .. با اتوبـ ـوس مـ ـستقیم میرم تا میدون شوش و بعدش با اتوبـ ـوس بعدی میرم خونه دیگه!

روزبه کلافه روی ترمز کوبید. از بین دندان هاش واژه” احمق” را به زور بیرون داد … در عرض چند ثانیه پیاده شد و بازوی روشنا رو گرفت و تقریبا پرتش کرد داخل ماشین ودر را با حرص به رویش بست و دوباره پشت رل نشست

روشنا بیش تر از همیششه ترسیده بود .قلبش مثل قلب گنجشکی ترسیده ، به سیـ ـنه میکوفت

روزبه به آرامش نیاز داشت … سرش را از پشت چند بار آرام به پشتی صندلی کوفت و بعد که کمی آرام تر شد بی آنکه زحمت نگاه کردن به مخاطبش به خود بدهد گفت

– میرسونمت خونه…ولی فقط همین یه بار!

و بعد با فاصله ی یک بند انگشت از روشنا روی او خم شد و کمـ ـربند ایمنی را برایش بست..نفس روشنا تحت تاثیر این همه نزدیکی لحظاتی در گلو حبس شد و قلبش لحظاتی از ریتم همیشگی افتاد و فرم جدیدی تپید

روزبه اما بی توجه به حال و روزی که برای دختر بیچاره موجب شده به صندلی خود برگشت و ماشین را با صدای وحشتناکی از جا کند

رها آهسته آهسته نفس حبس شده اش را بیرون داد و اولین نفسی که گرفت پر از رایحه تلخ و خنک ادوکلن روزبه …نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت ..هنوز هوا کم داشت ….کلید شیشه بالا بر را فشرد ..دلش میخواست باد را روی پوست صورتش حس کند و حال و هوایش عوض شود …اما روزبه انگشتش را روی انگشت روشنا گذاشت و دکمه را طوری فشرد که بر خلاف میل روشنا بود …. حین بالا رفتن شیشه گفت

-هوای بیرون آلوده اس…

و به خیال اینکه روشنا گرمش شده تکمه کولر را زد

روشنا انگشتش را در مچش پنهان کرد.پلک هایش را روی هم گذاشت و عصبانیت را ذره ذره در درون خود حل کرد

سکوت سنگین ماشین روزبه را کلافه کرد…رادیو را روشن کرد تا آن سکوت مرگ آور از بین برود…روشنا هیچ واکنشی نشان نداد…روزبه از آینه بغـ ـل نگاهی به روشنا انداخت..دختر بیچاره در صندلیش مچاله شده بود و با نوک انگشت نقطه آسیب دیده سرش را معاینه و وارسی میکرد

روزبه میدانست خیلی تند و خشن رفتار کرده …میفهمید که حق این دختر نیست که اینطور قصاص شود اما آنقدر بعد از مرگ مادر کامش تلخ شده بود که با آن روزبه محبوب، که در کوتاه ترین زمان ممکن در قلب ها نفوذ میکرد و دختران کالج لقب سه ثانیه ای به او داده بودند فرسنگ ها فاصله گرفته بود. دلش به رحم آمد و با لحنی متاسف گفت

-نمیخواستم بهت آسیب بزنم

دل رحمی روزبه آنقدر کیمیا بود که روشنا ناخوداگاه حس و حال کودکی پیدا کرد که بعد از تحمل دنیای بی رحم بیرون به آغـ ـوش والدینش برگشته ..دلش پرکشیده برای گریه کردن و وقتی در جواب روزبه واژه ” میفهمم” را ادا کرد صدایش آنقدر بغض داشت که به رعد و برقی میماند که در پسش بارانی سیل آسا بود

روزبه آهسته نجوا کرد

-اگه میدونی که قصدی جز کمک کردن نداشتم پس… گریه نکن… دیدن گریه یه زن اعصابمو خورد میکنه .

چقدر سنگ دل بود این مرد…

قطره اشکی بی اجازه از گوشه چشمان روشنا پایین افتاد و روزبه هرگز نفهمید چطور آن دختر این همه بغض را با همان تک

قطره اشک بیرون ریخت و بلافاصله نگاهش کرد و صادقانه گفت ” نه…نمیخوام گریه کنم …فقط یاد مامانم افتادم…اونم مثل شما
خیلی به خاطر من اذیت میشد”

روشنا :

روزبه پشت دستشو تکیه میده به لب هاش و پوزخند میزنه
متوجه پوزخندش میشم و با تعجب میگم
-به من میخندین؟

داره بهم برمیخوره … پوزخندشو تکرار میکنه و خیلی رک میگه
– اون زن تو رو دور انداخته و تو خیال میکنی بخاطرت اذیت شده؟
باورم نمیشه داره اینقدر رک و صریح از مامانم بدگویی میگه …واقعا عصبانی میشم و به دفاع از مامان میگم
-مامانم مجبور بود منو از خودش دور نگه داره . توی اون زمان بهترین کاری که میتونست رو انجام داد…

نیم نگاهی به سمتم میندازه و با تمسخر میگه
-بهترین کار؟ نکنه منظورت جایگزین کردن تو با دختر مرده اشه؟

دارم از عصبانیت آتیش میگیرم…اخمامو میکشم تو هم و برای اولین بار من ازش شاکی میشم
– شما کی هستید؟ خیلی بیشتر از این ها درباره منو و خانواده ام میدونید درسته؟
روزبه نگاهشو از من میگیره و به خیابون میدوزه… ظاهرش آرومه اما درونش رو مطمئن نیستم چون با پشت دست آروم و مداوم به لب هاش ضربه میزنه … بعد خیلی کوتاه و سرد میگه
-من یه آشنای قدیمیم..فعلا در همین حد از من بدونی برات کافیه
اخم هامو بیشتر تو هم میکنم…خسته شدم از بس سوال پرسیدم و زحمت جواب دادن به خودش نداده..منم آدمم …صبرم اندازه ای داره…لب وا میکنم که بهش اعتراض کنم که عینک رو از چشماش برمیداره و میچرخه سمتم …نگاهم تو چشمای قهوه ای نافذش قفل میشه…حق به جانب میگه

-چیه؟ بهت برخورده که درباره مامان جونت حرف زدم؟
چشماش یه برق خاصی داره که آدمو میخکوب میکنه…نگاهمو از نگاهش میدزدم و با جدیت بهش تذکرمیدم
-وقتی حقیقت رو نمیدونید نباید درباره دیگران قضاوت کنید!

میخنده…کوتاه….به تمسخر… بعد آهی جانسوز میکشه و میگه
-متاسفانه حقیقت همونه که من درباره اون زن گفتم…مامانت شیطونم درس میده!
بدجوری دلمو شکونده … مامانم همه کس منه … اسطوره زندگیمه و حالا اون مرد داره به خودش حق میده هر طور که خواست درباره اش حرف بزنه.. اگه به خودم همچین توهینی میکرد اینطوری ناراحت نمیشدم ونمی سوختم…اما مامان نه…مامان خط قرمز منه و این مرد پاشو از خط قرمزهای من فراتر گذاشته …

صدامو بالا میبرم و با قاطعیت میگم

– اینطور که معلومه شما هیچ خبری از مامانم ندارید و فقط دنبال محکوم کردنش هستید……نگه دارید پیاده میشم
روزبه سرد و بی تفاوت میگه
-اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی تو همین خیابون خلوت تاریک پیاده ات میکنم بعد هر بلایی سرت اومد دیگه پای خودته…حالا دیگه انتخاب با خودته
خون خونمو میخوره ..پلک هامو رو هم میذارم تا این موج عصبانیتمو کنترل کنم …اونم سکوت کرده اما معلومه با خودش درگیره … رو پوست گردنش دست میکشه …من که خوب میدونم این نشونه ی حال خوش یه مرد نیست …این کلافگی و بی قراریشو نشون میده

جلو کوچه اصلی که به خونه منتهی میشه ماشینو متوقف میکنه … میام پیاده بشم که تلفنش زنگ میخوره .بی توجه به او از ماشین پیاده میشم هنوز در رو نبستم که میگه
-صبر کن یه لحظه

حدس میزنم که معصومِ پشت خطه… اونقدر پیرزن بیچاره نگرانم شده که از سر ناچاری با این آقا تماس گرفته.چند ساعت پیش قبل از اینکه گوشیم از بی شارژی خاموش بشه پیشبینی کرده بودم که احتمالا کارم طول میکشه و معصوم نگرانم میشه …به همین دلیل بهش گفته بودم قراره روزبه رو تو دانشکده ببینم و اونم برای اینکه خیالش راحت بشه شماره روزبه رو از من رفته بود.
به خودش زحمت پیاده شدن از ماشینم نمیده … گوشیشو که از برند خیلی معروفیه و قد یه پاره آجره میگیره سمتم و میگه
-بگیر … معصوم خانومِ
بیرون ماشین با معصوم صحبت میکنم .یادآوری میکنه که دارن آش نذری منیر خانوم رو تو حیاط خونه میپزن و میگه زودتر خودمو برسونم تا بتونم تو مراسم هم زدن آش شرکت کنم و برای بزرگترین آرزوم دعا کنم.خیالشو راحت میکنم و میگم زود خودمو میرسونم .

روزبه پیاده شده و دستشو زده تو جیبش .گویا کفش گرون قیمتش تو گل و لای وسط کوچه کثیف شده و داره کف کفشش رو میکشه رو زمین تا تمیز بشه و کفی گرون قیمت ماشین آخرین مدلش آلوده نشه … پلک هامو رو هم میزارم تا این همه انرژی منفی که بهم منتقل شده رو بیرون بریزم
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم همه این تلخ بودنش رو…همه توهین هایی که به مامانم کرده رو و همه پرخاشگریش رو به پای داغدار بودنش بگذارم و همون لحظه و همون جا ببخشمش … رهاش کنم تا خودمم رها بشم ….تا پلک هامو وا میکنم نگاهش غافلیرم میکنه … ماشینو دور میزنه و میاد درست رو به رو می ایسته
گوشی رو میگیرم سمتش …نگاهش نمیکنم تا برق نگاهش منو از تصمیمی که گرفتم منصرف نکنه…خیلی قاطع و سرد بهش میگم

-میدونم معصوم بهتون اصرار کرده برای خوردن نذری بیاید … اما…. دیگه هرگز نمیخوام ببینمتون …لطفا برید!
حالا که حرفمو زده بودم باید جرات میکردم و نگاهش می کردم … یه نگاه مصمم به عنوان پشتوانه ی تصمیم غیر قابل برگشتی که گرفته بودم…
نگاهم میکنه و من به تمام اعتقادات و باورهام چنگ میندازم که در مقابل این نگاه نافذِ براقِ توبه شکن کم نیارم و بر سر حرفی که زدم بمونم…

ناباورانه نگاهم میکنه….و من از اون نگاه گیجِ ناباور اولین تجربه ترد شدن اون مرد رو میبینم…من روشنا معزی غرور سخت اون مرد را زمین زده بودم و ازش خواسته بودم بره و پشت سرشم نگاه نکنه.
خون تو رگ هام یخ بسته و نفسم حبس شده …از عاقبت کار… از عکس العملی که ممکنه نشون بده می ترسم … عصبانی میشه…به وضوح گره خوردن ابروهاشو میبینم … به وضوح ترد شدن را تجربه میکنه …نگاهم را از نگاهش میگیرم و پشت به او با قدم هایی سست و لرزون مسیر خانه را در پیش میگیرم …
لحظاتی بعد وقتی پشت رل نشست و ماشین را از جا کند و رفت تازه تونستم نفس حبس شده ام رو بیرون بدم و دوباره از نو نفس بکشم.

***

روشنا:

بارها از این کوچه و گذر های پیچ در پیچش عبور کرده ام اما چرا امشب این محله ی آشنا اینقدر ترسناک شده ؟ چرا احساس میکنم یه عده زیر نظرم گرفتن و دارن تعقیبم میکنن؟…بسم الله میگم و سعی میکنم درون آشفته امو آروم کنم
ساعت هشت شب رو نشون میده هوا کاملا تاریک شده و کوچه خلوت و تاریک تر از همیشه هست …هر آنچه دعا و ذکر بلدم به نوبت نجوا میکنم …و روزبه را مقصر این حال و روز میدونم…
آخه اونقدر امروز از دزد و دزدیده شدن گفته که ناخوداگاه باورم شده عده ای در تعقیبم هستن و قراره دزدیده بشم… از ترس رعشه بر اندامم افتاده…قدم هایم را بلند تر و سریع تر برمیدارم تا از این کابوس خلاص بشم و زودتر این چند کوچه منتهی به خانه رو طی کنم…
سر کوچه بعدی برمیگردم تا به پشت سرم نگاهی بیندازم که یهو دستی روی دهانم میشینه و به سرعت نور جسممو در فضای تنگی زندانی میکنه..بلافاصله از ترس شروع میکنم به جیغ کشیدن
اما صدای جیغمو نمیشنوم … خیلی زود میفهمم که تمام مسیر صدام به وسیله همون دست بزرگ مردونه مسدود شده و جز صدای مبهمی ، چیزی از جیغ های بنفشم شنیده نمیشه….
هر چه تقلا می کنم فایده ای نداره…قدرت هیچ حرکتی ندارم …

دانلود رمان بی تو ، با عشق

مرد با قدرتی زیاد جسمم را میون بازوها ش زندانی کرده و با کف دست سرم را روی سینه اش فشار میده تا هم صدایم در نیاید و هم تقلام برای رهایی بی اثر بشه.
در اون شب تاریک ترسناک و با آن حال آشفته درک زیادی از محیط اطراف و رباینده ام ندارم …ثانیه ها چون ساعت می گذره و من فقط صدای تپیدن دیوانه وار قلبم از ترس را می شنوم و میل بی امانی برای جیغ کشیدن و کمک خواستن دارم
در اون ثانیه های دردناک تنها کاری که برای رهایی به ذهنم میرسه رو اجرایی میکنم …با تمام توانم دست اون مزاحم رو گاز میگیرم…صدای ناله اش توی گوشم می پیچه و بلافاصله حصار تنگ اطرافم شل و شل تر میشه … حالا میتونم شاد باشم چون امید رهایی از نو تو رگ هایم تزریق شده … فورا سرم را از روی سینه مردونه اش برمیدارم و قصد فرار میکنم که یکباره بازوم کشیده میشه و هنوز یه قدم برنداشته در جا متوقف میشم … با یک حرکت سریع منو میکشه سمت خودش…بغضم میشکنه و اشک هایی که از دلیلش ترسه دونه دونه روی گونه ام سر میخوره…. یک نگاه از سر تنفر به مرد میندازم تا بفهمه دقیقا چه احساسی بهش دارم …اما با دیدن اونی که درست جلوی رو م ایستاده چندین حس متضاد رو تجربه میکنم…اول خوشحال میشم که کسی بدتر از او سر راهم قرار نگرفته ..ترسم پایان میگیره و چشمه اشکم خشک میشه …بعد ابروهام از شدت تعجب محسوس بالا میره و از خودم میپرسم که ای آدم این موقع و این جا چه میکنه؟… و آخرین حسم ناراحتی..عصبانیت و دلخوریه…که بغض میشه و میشینه تو گلوم … و اون همه سوالی که تو ذهنمه به شکل یه تک سوال بیرون میپره “تو؟”

ممنون از همراهیتون:-)

ادامه روشنا:

توی اون تاریکی نمیبینم چه بلایی سر دست روزبه اومده …کف دستشو تو مشتش مخفی میکنه …

از چهره اش معلومه حسابی از دستم کفریه …ازش میترسم و یه قدم میرم عقب…

صداش از لای دندون های قفل شده اش به زور شنیده میشه ..

-فقط این شب جهنمی تموم بشه بعدش دیدار به قیامت

نمیفهمم چرا باز سرو کله اش پیدا شده… اونم وقتی که خیلی رک بهش گفتم که نه کمکش رو میخوام و نه میخوام ببینمش!…دلم میخواد بفهمم چرا اون آدم سرد و سخت باید حاضر بشه برای منی که معلومه دل خوشی هم ازم نداره این همه وقت و انرژی صرف کنه؟

مهم نیست چقدر عصبانی بشه…حقمه بدونم و یکم از مجهولات ذهنیم حل بشه…

مثل خودش راست میرم سر اصل مطلب

– شما اینجا چکار میکنید ؟ تعقیبم میکردید؟

-هم آره هم نه

این دیگه چه جواب مزخرفیه….این آدم همینطوری نم پس نمیده …میفهمم که باید تحریکش کنم تا بتونم جوابمو از زیر زبونش بیرون بکشم

با پوزخند میگم

-نکنه بازم میخواید یه قصه دیگه سرهم کنید؟

با اخم نگام میکنه… باید بیشتر با حرفام تحریکش کنم

– ببینم نکنه نویسنده رمان جنایی هستی و الانم توهم زدی که یه عده دنبالم من میگردن و اومدی نقش ناجی رو بازی کنی و بری؟

صدای سائیده شدن دندون هاشو رو هم میشنوم…آب دهنمو قورت میدم و خدا خدا میکنم نکشتم

دستشو که هنوز دور بازومه مثل چنگ فرو میکنه تو تنم و با همون لحن عصبی میگه

-من خیلی خوب میدونم اونا کین و چه قصدی دارن؟

چشمای به خون نشسته اش دقیقا جلو چشمامه…صدای قلب ترسیده ام تو گوشمه …گلوم از ترس باز خشک شده و به تنم رعشه افتاده اما ناچارم بیشتر از این عصبانیش کنم تا از زیر زبونش حرف بکشم…اشهدمو میخونم و بعد میگم

-ببین من یه نویسنده ام و مثل تو تخیل خوبی دارم…. اما این که یه عده بخوان منِ فقیر و بدبخت رو بدزدن دیگه خیلی این قصه دور از عقله …آخه مگه من چی دارم که اونا بخوان ازم بگیرن ؟

خیلی زود واکنش نشون میده و جوابمو میذاره کف دستم….صداش تو گوشم بارها و بارها تکرار میشه “آبروت…آبروت …آبروت ”

ادامه روشنا:

زانوهام اونقدر سست شده که همینکه بازومو رها میکنه پرت میشم و از پشت میخورم زمین …

با اینکه میبینه دارم از ترس می لرزم اما با سنگدلی تمام پوزخند میزنه و میگه
-چند حاضری بفروشیش؟”

دارم از ترس پس میوفتم … با کینه نگاش میکنم و میگم
-معلومه !… به هیچ قیمتی !

نگاهی عاقل اندر صفیه بهم میندازه و میگه
-ببین … پس حتی توی فقیر هم میتونی یه چیز گرون قیمت داشته باشی

مغزم هنگ کرده ……دیگه به همه کس و همه چیز بد بین و مشکوک شدم و این موجب شده از همه کس و همه چیز بترسم…یهو یه سوال کلیدی از ذهنم میگذره..با تردید نگاش میکنم و فورا میپرسم
– ببینم… تو این چیزا رو از کجا میدونی؟

برای صدمین بار کوچه رو چک میکنه و باز سوالمو بی جواب میگذاره
با سکوتش به شک و تردیدم داره مهر تایید میزنه …با افکارم درگیر میشم … خودمو به دادگاه درونم میبرم

چرا گمون میکردم آدم بدی نیست ؟
چرا بهش اعتماد کرده بودم ؟
مگه هر کی از گذشته آدم خبر بیاره لزوما آدم خوبیه؟

گیج بودم… برای گرفتن جوابم فقط یه راه دارم … با همون اندک توانی که برام مونده از کف کوچه بلند میشم ..میرم سمتش و درست جلوی روش می ایستم ..دستامو که محسوس داره می لرزه رو پشت سر پنهون میکنم …

تو چشماش زل میزنم و تنها جوابی که به ذهنم اومده رو به زبون میارم
– خودت اونا رو فرستادی سروقت من ….درسته؟

به قطره اشکی که تو چشمام نطفه بسته نگاه میکنه …نمی تونه یا نمیخواد رو نمیدونم اما… به هر حال حقیقت رو ازم مخفی نمیکنه !

آهسته لب میزنه
– اگه بگم آره …اونوقت چیکار میکنی؟

نگاهم تو نی نی چشماش جون میده… لب میزنم
-دیگه هرگز بهت اعتماد نمی کنم…

اشکم برای چکیدن التماس میکنه…
چرا دلم نمیخواد باور کنم که اون اینکارو با من کرده…هنوز اشکم نچکیده …هنوزکاملا ناامیدم نکرده…لبام می لرزه..صدام بغض داره
-واقعا تو فرستادیشون دنبالم؟

نگاهشو از نگاهم میدزده و سرشو به نشونه تایید تکون میده…

دیگه هیچ اثری از اون تلخ بودن ها واخم های همیشگی نیست…شایدم هست …شایدم هست و چون از چشمم افتاده دیگه نمی بینمش!

سرم رو به نشونه تاسف و انکار تکون میدم

چند قدم به عقب برمیدارم و ازش فاصله میگیرم…درست مثل فاصله ی که بی اعتمادی بینمون انداخته…

دلم میخواد ازش دور بشم تا جایی که دیگه محو بشه و تا جایی که دیگه نباشه نه خودش و نه خاطره اش..

***

روزبه :
نگاهش رنگ بی اعتمادی گرفته…درست مثل غزالی که تو دام درنده ای افتاده ، ترسیده و داره بی اعتماد نگام میکنه… ازم فاصله میگیره..و وقتی که کاملا از چشمش میوفتم میدوه و ازم دور میشه….
چه حالم بده…چه دردی تو دلم پیچیده… احساس گ*ن*ا*ه یک لحظه هم رهام نمیکنه
هنوز سرجام میخکوبم که صدای ترمزماشین و صدای یه عده رو میشنوم…وقت تنگه
اومدن سروقتش…
برای بار صدم با رابطم تماس میگیرم…گوشی لعنتی اش هنوز خاموشه…اون قلدرها فقط رابطم رو میشناسن و از اون دستور میگیرن
چاره ای ندارم … میدوم دنبال دختره
سر کوچه بعدی میرسم بهش و بازوشو میچسبم و با اصرار میگم
-صبر کن…اونا همین اطرافن
هم ضعف کرده و هم نفس کم آورده…یادم میاد که گفته بود روزه اس …
میون نفس نفس هاش با اخم نگام میکنه و میگه
– مگه من چیکارت کردم که اینکارو باهام میکنی؟
صدای پا میشنوم…انگشتمو میزارم رو لبم و میگم
-هیس…فقط ساکت باش و به حرفم گوش بده
دستشو عقب میکشه و دستم از دور بازوش رها میشه…با عصبانیت میگه
-چرا باید به حرفت گوش بدم؟…. تو خودت اونا رو فرستادی سروقتم از کجا معلوم اینم یه نقشه دیگه نیست؟!
راهشو میگیره و میره …
باید بهش حق بدم که هیچ طوری بهم اعتماد نکنه …هر کی بود اعتماد نمی کرد
کاری از دستم ساخته نیست …خطر خیلی خیلی بهش نزدیکه و من فقط ایستادم و دارم نگاه میکنم …
درست سر کوچه بعدی دو نفر میگیرنش و با چاقو تهدیدش میکنن…صدای جیغ اش فورا خفه میشه
تو نقطه ای ایستادم که دقیقا سر یه دو راهیه….یا باید چشم هامو ببیندم و راهمو بکشم و برم یا اینکه جونمو به خطر بندازم و برم دنبالش…توی اون لحظه فقط باید به این فکر کنم که کدومش مامانم رو خوشحال میکنه…موندن یا رفتن؟…
اما اون نگاه و چهره معصوم یک لحظه هم از جلو چشمم کنار نمیره…یه قدم برمیدارم و ازش دور میشم… باز یادش میوفتم..یاد نگاهش که رنگ بی اعتمادی گرفت….یاد بی کسیش و بی پناهیش…یاد مادر بیچاره اش… یاد حرف رابطم که گفته بود خدا هوای این آدم ها رو یه جور دیگه داره…
وقتی به خودم میام دقیقا پشت سر اون دو تا قلدر ایستاده ام و دارم مخفیانه نگاهشون میکنم … یکیشون دستشو رو دهن روشنا گذاشته و با دست دیگه اش چاقو زیر گردنش گرفته …اونیکی خم شده و داره از درد به خودش میپیچید و مدام به روشنا فحش رکیک میده..معلومه یه لگد حسابی از دختره نوش جان کرده…
یه پاره آجر از گوشه زمین برمیدارم و سر خم کوچه منتظر میشم … دارن میان سمتم … آجرو تو دستم جابه جامیکنم
روشنا رو میبینم که مدام برای رهایی تقلا میکنه اما تو چنگ اون مرد درشت هیکل گیر کرده و مطمئنا با این اندازه تلاش هیچ کاری از پیش نمیبره…
نفسمو تو گلو حبس میکنم و منتظر میشم…همینکه سر مرد از خم کوچه میگذره غافلگیرش میکنم و ضربه ام را به پشت سرش میزنم …فورا بیهوش میشه و همراه روشنا نقش زمین میشه….
دخترک بیچاره زیرهیکل درشت مرد گیر کرده و داره خفه میشه… دستای ضریفشو میگیرم و میکشمش بیرون
رنگ به روش نمونده….ترسیده نگام میکنه…دستشو آروم فشار میدم تا آروم بگیره و یه ذره بهم اعتماد کنه
-من جلوشونو میگیرم…زود برو خونه
به پهنای صورت اشک می ریزه و سرشو به علامت تایید تکون میده…
هنوز دستش تو دستمه که صدای جیغش رو میشنوم و در کسری از ثانیه یه درد عمیق تو بازوم میپیچه… چشمام از درد تنگ میشه …
اون یارو که قبلا داشت از درد به خودش میپیچید بهم قاچو زده…. خون از بدنم میزنه بیرون…
از شدت درد دست روشنا رو تو دستم فشار میدم … با صدای آخ کوتاهی که از ته گلوش بیرون میاد متوجهش میشم … دستشو ول میکنم
و نگاهم میچرخه رو صورتش …درست رنگ میت شده…
دستاشو رو لباش گذاشته و با ترس و نگرانی داره به بازوی زخمیم نگاه میکنه
…میفهمم اونقدر شوکه اس که الانه از هوش بره…دست آزادمو میزارم رو شونه اش و روشو میدم اونور تا دیگه زخممو نبینه…
یارو داره میاد سمتش
خودمو میندازم جلو و سد راه یارو میشم …رو به به روشنا میگم
– زود باش فرار کن…
میون اشک هاش مضطرب میگه
-آخه …..بازوت
دوباره فریاد میزنم
-گفتم برو خونه …
چند قدم عقب عقب میره و بعد یهو جیغ میکشه و میگه
-مراقب باش
اون یارو دوباره با چاقو بهم حمله کرده…مچشو تو هوا میگیرم و با تمام توانی که واسم مونده مقاومت میکنم
خون زیادی داره ازم میره و کم کم دیدم تار میشه… یارو هلم میده عقب و از پشت میخورم به دیوار .
میخواد کارو تموم کنه … میدوه سمتم و به قصد کشت بهم ضربه میزنه…جاخالی میدم و چاقوش میخوره تو دیوار و دسته اش میشکنه….تا خم میشه تیغه رو برداره با لگد میزنم تو شکمش و دورش میکنم….
از بس ازم خون رفته سرم گیج میره ….ضعف میکنم و موازی دیوار میوفتم زمین…
یارو داره میاد جلو… تو دستش تیغه چاقو برق میزنه…توانی واسم نمونده … با این وضع دیگه کارم تمومه …
یاد مامان میوفتم … یادم میافته که هیچ کاری واسش نکردم … اینبار اشکه که دیدمو تار میکنه. لب میزنم ” شرمنده ام مامان”
صدای روشنا رو از فاصله ای نزدیک میشنوم ….فکرمیکردم به حرفم گوش کرده و رفته … دختره ی بی عقل …مگه نگفتم برو ؟!…چرا هنوز نرفته؟…
در مقابل جون اون دختر احساس مسئولیت میکنم .. دوباره جون میگیرم و رو پام می ایستم…
-هی…مگه دنبال من نبودی… من اینجام
میفهمم که میخواد توجه یارو رو به خودش جلب کنه …واقعا که کله خره این دختره!
یارو تا به روشنا نگاه میکنه روشنا یه مشت گل و خاک میریزه تو صورت یارو …چشم مرد میسوزه و دیدش تار میشه … بعد با کیفش به یارو اونقدر ضربه میزنه که مرد نقش زمین میشه…
بعد میدوه سمتم … زخم کتفمو با دست میپوشونم تا از دیدنش نترسه
به حد مرگ ترسیده اما هنوز برای نگران شدن مجال داره…. نگاهم میکنه و میون نفس نفس هاش می پرسه
-حالت خوبه؟
با اخم میگم
-حالا باورت شد که طرف توام؟
به زخمم نگاه میکنه … چشم هاشو تنگ میکنه و با تاسف میگه
– بدجوری داره خون میاد ..
صدای کشیده شدن چیزی رو زمین میاد… هر دو مرد دارن بلند میشن که دوباره بهمون حمله کنن … روشنا اصلا حال خودشونمیفهمه فورا دستمو میچسبه و میگه
یه راه میون بر تا خونه بلدم …زود باش بریم
با تمام ضعفی که دارم دسای یخ کرده اشو میگیرم و همراهش میدوم … از یه مسیر پیچ در پیچ و کوچه های تنگ میگذره و خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنم اون دو مرد ردمون رو گم میکنن …. نگاهش میکنم … اونقدر ترسیده که حتی نفهمیده دقایقی هست که دیگه کسی تعقیبمون نمی کنه … اون لحظه هست که میفهمم وقتی پای جون در میونه آدم به تمام ریسمان های ممکن چنگ میندازه و توان دیگه ای پیدا میکنه.
از اون همه کوچه تاریک که میگذریم به یه کوچه شلوغ آشنا میرسیم…درست مثل خروج از جهنم و ورود به بهشت… صدای صلوات دسته جمعی میاد .. عطر خوش پیاز داغ و بوی خوش آش رشته …
نگاهش میکنم … رنگ پریدگیش آروم آروم کمتر میشه. همونطور که دستش هنوز تو دستمه لبخند میزنه و ناخوداگاه میخواد بره سمت خونه که میبینه به جایی وصله…دستشو میکشه و صدای آخم درمیاد…دستش از تو دستم میکنه و شاکی میگه
-کی بهت اجازه داده دست منو بگیری؟

راوی:

روزبه پوفی کرد و گفت
آلزایمر داری؟ تو بودی که دستمو گرفتی و تمام مسیر منو کشوندی دنبال خودت
روشنا کم آورده …خجالت زده برای توجیه کارش دلیل تراشی می کند
-واقعا؟…خب خیلی ترسیده بودم و نفهمیدم دارم چیکار میکنم… شایدم باید تنهات میگذاشتم و خودم فرار میکردم

روزبه دوباره اخم میکند
-این جای تشکرت از کسیه که جونشو به خطر تو به خطر انداخته؟
نگاه رها که به زخم روزبه می افتد از موضعش کوتاه می آید و دوستانه تر می گوید
-بیاین بریم داخل…
روزبه با بد دلی می گوید
-که به همه بگی میخواستم چه بلایی سرت بیارم؟
روشنا به این فکر میکند که این تنها فکری است که از ذهنش عبور نکرده بود…این مرد اصلا او را نمی شناسد…آهی میکشد و می گوید
– فعلا باید بری بیمارستان … فکر کنم زخمت بخیه بخواد
روزبه کمک او را نمیخواهد…مقاومت میکند و می پرسد
-خودم میدونم…فقط بگو راهی هست که به اون گردن کلفت ها نخورم و برسم به خیابون اصلی؟
روشنا لجاجت مرد را صبورانه تحمل می کند و تازه متوجه میشود که مدتی است دارد با این غریبه غیر رسمی حرف میزند و این از او بعید است..با لحن رسمی می گوید
– تنهایی که نمیتونید رانندگی کنید…اجازه بدید یکی رو همراهتون بفرستم
روزبه کلافه می شود
-اولا بدم میاد که باهام رسمی حرف میزنی!…مگه بابا بزرگتم که همش منو جمع میبندی؟…بعدشم اینجا نایست..برو داخل و امشب از تو خونه جم نخور…… تا زمانی که بتونم باهاشون تماس بگیرم و بگم بگردن اونا این اطراف میمونن
روشنا اخم میکند و دلخور میگوید
-چرا قبل از اینکه این بلا رو سرت بیارن زنگ نزدی و نگفتی برگردن؟
روزبه کلافه تر از قبل می گوید
-خودمم هم قصدو داشتم…رابطم جواب نمیداد!
روشنا در حالی که امیدی برای دریافت جواب ندارد سوالی که مثل خوره به جانش افتاده را می پرسد
-درباره مامانم که هیچی نگفتی..لااقل بگو چرا از اون مردا خواستی اینکارو با من بکنن؟
روزبه به چهره معصوم دخترک نگاه میکند و در دل جوابش را می دهد
” فقط میخواستم ببینم با اراده خودم میتونم به تو آسیبی بزنم یا نه؟ و جوابمو گرفتم ”
روشنا با دلخوری نگاهش می کند و می گوید
-هیچ وقت جوابمو نمیدی…
نگاهش که به زخم روزبه می افتد قلبش مچاله می شود و با تاسف میگوید
لااقل کاری نکن که بعدش پشیمون بشی و اینطور بخوای جبران کنی!

آهی می کشد و می گوید
– همینجا منتظر بمون …. میرم پسرمنیر خانوم رو صدا کنم تا باهات بیاد بیمارستان
هنوز از درب خانه داخل نشده به سمت روزبه برمی گردد …انگشتش را به نشانه تهدید در هوا تکان میدهد و می گوید
– از جات جم نمیخوری تا برگردم
و روزبه خنده اش می گیرد…
دخترک که می رود بی آنکه بداند به چه… میخندد!
حال خرابش..روزهای تلخش…زخم بازویش….درد درونش …همه و همه را فراموش میکند و میخندد.

***

دانلود رمان بی تو ، با عشق
روشنا:
خودمو بغل میکنم و پشت پنجره رو به حیاط می ایستم … یاد شلوغی و ولوله ای که تا همین یک ساعت پیش تو این حیاط بود میوفتم…
امشب شب عجیبی بود…بعد از اون همه استرس و ترسیدن تا سرحد مرگ، وقتی رسیدم خونه اونقدر آرامش و معنویت تو فضا بود که خیلی زود آروم گرفتم …
وقتی نذری رو هم می زدم حالم خیلی خوب بود…باور دارم که سر دیگ نذری هر حاجتی بخوام برآورده میشه… به همین دلیل هم برای تهیه مواد و وسائل ای آش نذری مدت ها پول پس انداز کرده بودم … امشب اولین نذریمو که حاصل دست رنج خودم بود رو بین مردم پخش کردم و یه حال خوشِ ناب رو تجربه کردم…
واسه پیدا کردن مامانم دعا کردم …این روزا از همیشه دلتنگترم…از وقتی اون مرد اسم مامان رو آورده دلم هوایی شده… دیگه دست خودم نیست مدام اشتیاق دیدار مامان با منه…
درست یا غلطش رو نمی دونم … میخوام اینبار به حرف دلم گوش کنم و مامانمو ببینم… هفده سال صبوری کردم و حالا دیگه کاسه صبرم لبریز شده.. دیگه واسم مهم نیست چه اتفاقی میوفته….اگه اون مرد حق همسری به گردن مامان داره منم بچه اشم و حقی دارم…
سرمو میگیرم سمت آسمون …خدایا یعنی این خودخواهیه؟ بعد ا این همه سال این حقو ندارم که ببینمش؟
قطره اشکم از رو گو نه ام سرمیخوره و میچکه پایین … با دست آزادم بازومو نوازش میکنم تا شاید آروم بگیرم
ساعت از یازده و نیم شب گذشته که صدای ضرباتی به درخونه تو گوشمون میپیچه…
معصوم میاد جفتم می ایسته و میگه
-برم ببینم این وقت شب کیه
چاد گلدارشو به سرمیندازه و کشون کشون میره دم در…. دیروقت که باشه نمیزاره من برم در رو وا کنم
از پشت پرده چهره ابراهیم پسرمنیرخانوم رو میبینم ِ…گفتگوی کوتاهی میکنن و بعد یه نایلون که توش یکسری دارو هست میده دست معصوم و بعد در کمال ناباوری روزبه رو میبینم که به کمک ابراهیم وارد خونه میشه.تو تاریک روشن حیاط نمیتونم ببینم حالش خوبه یا نه…
نگران میشم … چادرمو به سرم میندازم تا لب ایون میرم و از همونجا به صحبت های ابراهیم و معصوم گوش میکنم
از صحبت هاشون اینطوری دست گیرم میشه که روزبه باید شب تو بیمارستان میمونده اما با رضایت خودش ترخیص میشه و چون وضعیتش تعریفی نداشته ابراهیم به خیال اینکه ما فامیل نزدیکشیم اونو آورده اینجا…میگفت ضعف داره و باید یکی حواسش بهش باشه
معصوم دارو ها رو میذاره گوشه تخت و ابراهیم روزبه رو روی تخت میشونه و چند لحظه بعد در رو میبنده و میره
یادم می افته به ماجراهای امشب…حس میکنم دلم نمیخواد با اون مرد روبه رو بشم…پاپس میکشم و برمیگردم تو خونه.
***

روزبه:

معصوم خانوم گوشه تخت کنارم می شینه و می پرسه چیزی خوردم یا نه…سرم سنگینه وضعف شدیدی دارم
با علامت سر جواب منفی میدم

یه کاسه آش رشته واسم میاره و میگه
-بخور پسرم … تبرکه..

گرسنمه و دلم لک زده برای آش رشته

هنوز اولین قاشق رو به دهن نگذاشتم که معصوم خانوم میگه
-امشب لطف بزرگی به من و دخترم کردی

گلوم خشک میشه و به سرفه میوفتم … تمام اتفاقات تلخ امشب که مصببش شخص خودمم جلوی چشمم مرورمیشه …
ترس به دلم میوفته و با خودم میگم نکنه دختره همه چیزو لو داده و گفته که چه بلایی میخواستم سرش بیارم؟!

معصوم با محبت نگاهم میکنه و میگه
– روشنا واسم گفته که امشب جونشو نجات دادی…چطور باید این لطف و از خودگذشتگیتو جبران کنیم ؟
تازه اونموقع است که از آسمون میام زمین و میفهمم دختره لب وا نکرده وحقیقت رو به معصوم نگفته … مثل اینکه به اندازه مادرش دسیسه گر نیست!

سرمو میندازم زیر ..شرمنده ام و هیچ حرفی برای گفتن به معصوم خانوم ندارم
نگاهش به بانداژ دستم میوفته و مادرانه میگه

-خدا مرگم بده … مثل اینکه دستت هم آسیب دیده؟ … میخوای کمکت کنم پسرم؟
بغضم گرفته…اینها خوب بلدن آدم رو تا سرحد مرگ شرمنده کنن…اون از دختره این هم از مادرش!

معصوم خانوم قاشقو از دستم میگیره و قاشق قاشق با حوصله آش به دهنم میگذاره … یاد مامان میوفتم و چشمام اشکی میشه…. محبت مادرانه معصوم خانوم جنس محبت مامانه.فقط خدا میدونه تو اون لحظات چقدر متاسف و ممنونم..

***

روشنا:

از پشت پرده نگاش میکنم و لب میزنم
-معصوم جون …فکرکنم آقا روزبه رو تخت خوابش برده

معصوم میاد جفتم می ایسته …آه میکشه و میگه
– خدا خیرش بده … چه پسر خوبیه…تو این دوره زمونه کی حاضر میشه برای ناموس دیگرون اینطوری جونشو به خطر بندازه

لب هامو آروم رو هم فشار میدم…نباید آبروشو پیش معصوم بریزم…
سکوت میکنم و از پشت پرده تردید به چهره اون مرد خیره میشم…نیمی تاریک و نیمی روشن!

دستمو نوازشگر رو بازوم میکشم و با خودم بلند بلند فکر میکنم
-میتونستی دروغ بگی و ازم مخفی کنی که اونا رو فرستادی سراغم ….اما نگفتی!

میتونستی چشماتو ببندی و بزاری اون بلایی که حقم میدونستی سرم بیارن…اما بی تفاوت از کنارم رد نشدی!
تو کی هستی روزبه ؟ از من و زندگیم چی میخوای؟ چرا حس میکنم یه عالمه وقته که میشناسمت؟ چرا نمی تونم ازت بیزار باشم؟..

سرمو میگیرم بالا …قوس کمرنگ ماهو شاهد میگیرم و به خدا میگم
– این تازه اولشه نه؟ این یه امتحانه اینطور نیست؟ قول میدم تو این امتحان کم نیارم!

با صدای نفس نفس زدن معصوم به خودم میام … یه پتو میده دستم و میگه
-دخترم برو بنداز روش… نصف شبی هوا سرد میشه سرمامیخوره پسرمردم

پتو به دست از پله های ایون پایین میرم…. میرم سمت تخت ….بوی خوش شب بوها مستم میکنه … نفس میکشم و عهدی که با خدا بستم رو به یاد میارم …. کم نمیارم قول میدم.

پتو رو آهسته رو تنش میکشم..با صدای ناله ضعیفی متوجهش میشم و به صورتش خیره میشم …

از بس اشک ریخته صورتش خیس خیسه…دلم تو سینه مچاله میشه .

دارم پتو رو روی سینه اش صاف میکنم که میشنوم مبهم چیزی نجوا میکنه … گوشمو میبرم نزدیک تر …

خدای من …داره مامانشو صدا میکنه و اشک میریزه…یهو یاد خودم میافتم…یاد گریه های یواشکیم زیر پتو…یاد دلتنگی هام واسه مامان …

دلم به رحم میاد و به خاطر دل داغدارش هم که شده همه خاطرات تلخ امشبو فراموش میکنم و همون لحظه و همون جا از گناهش میگذرم و عفوش میکنم.

روشنا :

معصوم برای صبحونه صدام میکنه ..چشمام از هم وا نمیشه .. خستگی یک هفته کار مداوم هنوز تو تنمه و دلم میخواد این روز جمعه ای حسابی استراحت کنم
میون خواب و بیداری میگم
-خوابم میاد معصوم جون
-باشه دخترم بخواب
یکم بعد صدای مبهم مردی رو از تو حیاط میشنوم…خواب به مراتب برام شیرین تره…پلک هامو رو هم فشار میدم تا دوباره خوابم ببره
روزبه -این خونه به نظر خیلی قدیمی میاد
-بله پسرم… قصد موندن نداریم و گرنه تعمیرش می کردیم
روزبه-شنیدم برای درمان پاتون اومدید تهران؟
-آره پسرم زانو درد قدیمه که امانمو بریده … میگن باید عمل کنم
پلک هامو بسته بودم اما صداشون راست میرفت تو گوشم
روزبه – بعد از عمل دوباره برمیردید همون شهری که بودید؟
-تا ببینیم خدا چی میخواد…البته اگه برگردیم واسه روشنا سخت میشه…بهترین دانشگاه قبول شده اونوقت به خاطر من انتقالی گرفته واسه شهرستان
دانلود رمان بی تو ، با عشق
پلک هام بسته اس اما گوشام تیز میشه تا بشنوم عکس العملش چیه..فقط میگه
-چه جالب!
پوفی میگم و سرمو میکنم زیر بالش تا دیگه صداش مزاحم خوابم نشه…معصوم با ذوق میگه
-آره…تعریف ازش نباشه فرشته اس…بدی هیشکی رو نمیبینه…میگه هه مخلوقات خدا هستن و ممکنه خطا کنن…خیلی وقتا میشه که منم ازش چیز یاد میگیرم
پلک هام بسته اس اما یه لبخند گشاد میشینه رو لبام .. ذوق میکنم وقتی ازم تعریف میکنه …از دور میبوسمش و تو دلم میگم ” یه دونه ای معصوم جونم”
اما تمام عکس العملی که از روزبه میشنوم یه تک واژه دیگه اس
-چه خوب!
هنوز لبخند رو لبامه که معصوم میگه
-پسرم … وقتی میبینم به خاطر دختر سر به هوای من این همه آسیب دیدی واقعا شرمنده میشم…این دختره همش تو خواب و خیاله…هزار بار بهش گفتم تا دیروقت توی این محله ناامنِ واسه خودت راست راست نچرخ…یکم از کارت بزن تا هوا تاریک نشده برسی خونه…مرغش یه پا داره و حرف گوش کن نیست
حرصی میشم و صاف میشینم تو تشکم … و زیر لب غر میزنم
روزبه تک خنده ای میکنه و فورا میگه
– دخترا این روزها همشون کله شق شدن …کاریشون نمیشه کرد خودتون رو ناراحت نکنید
دندون هامو از شدت خشم رو هم فشار میدم …معصوم میخنده و میگه
-فکر می کردم فقط روشنای من اینطوریه
-نه…تقصیر خودشونم نیست..از بس میخوان با مردها سر همه چیز رقابت کنن و کم نیارن اینطوری شدن…یکی نیست بگه عدالت معنی مساوی بودن تو همه چیزنیست…
معصوم با ذوق میگه
-گل گفتی پسرم
روزبه از تعریف معصوم شارژ میشه و مابقی افاضاتشو اینطور بیان میکنه
-زن و مرد هر کدوم یه توانایی ها و یه ضعف هایی دارن که کاملا مطابق با سرشتشونه…اینکه مثلا یه زن هیکل درشت کنه که تو زور بازو از جنس مرد کم نیاره این مخالف سرشت زنانه یه زنه.یا مثلا یه مرد اونقدر به صورت و اندامش ور بره که زنونه بشه و تو زیبایی با اون ها رقابت کنه مخالف سرشت مردونه اشه و این اشتباهه …..نمیفهمم جامعه داره به کدوم سمت میرهادامه داره…
معصوم اونقدر با روزبه موافقه که کم مونده بگیره ماچش کنه…با واژه ای که اوج ارادتش به مخاطب جوانشه، به روزبه میگه
-گل گفتی پسرم… شیر مادرت حلالت
هر دو برای لحظاتی سکوت میکنن … معصوم چای روزبه رو واسش شیرین می کنه ..اینو از صدای ظریف قاشق چایخوری تو لیوان بلور میفهمم…این صدا موسیقی دل انگیز هر صبح منه..
معمولا اهل حسودی کردن نیستم اما تو اون لحظه شدیدا حسودی میکنم … بی خیال خواب میشم …ملحفه رو پرت میکنم کنار و صاف تو جام میشینم … حس میکنم اگه دیر بجنبم روزبه قاپ معصوم جونو میدزده و جای منو تو قلبش اشغال میکنه
میشنوم که معصوم با یه لحن مهربون میگه
-تعارف نکن پسرم…خونه خودته ..بفرما بخور
پلک هامو وا میکنم .. .اشعه خورشید صاف میخوره تو تخم چشمم … چشامو تنگ میکنم ..خم میشم سمت پنجره و تا میام نیم نگاهی از لای پنجره به بیرون بندازم و جو عاطفی تو حیاطو رصد کنم روزبه فورا مچمو میگیره و نگاهمو غافلگیر میکنه
فورا سرمو میدزدم و بی هیچ رحمی محکم میکوبم تو فرق سرم….
کف دستمو بو نکرده بودم که بدونم این مرد این همه تیزه … با حرص دستمو مثل چنگ لای موهای آشفته ام میکنم و یکم فکر میکنم ببینم منو دیده یا نه ؟…. جوابم آره اس … دست و پامو با حرص تو هوا تکون میدم و خودمو به باد شماتت میگیرم….
چند لحظه بعد همه چیزو منکر میشم و سعی میکنم خودمو قانع کنم که از پشت این پنجره و پس این پرده حریر چیز زیادی از من و چهره ی آشفته ام دیده نشده…خودمو گول میزنم و پامیشم میرم موهامو برس میکشم و دست و رومو میشورم…
شال سبزآبیمو روی سرم میندازم و موهامو مرتب میزنم زیر شال… لبخند تمرین میکنم و سعی میکنم خیلی ریلکس رفتار کنم…جوری که انگار نه انگار اتفاق ناجوری افتاده
یکم هیجان دارم اما نفس عمیق میکشم و میرم سمت ایوان …از همون بالا میبینم که روزبه و معصوم گفتگوی صمیمانه ای دارن…این صحنه واسم خیلی نادره …خیلی کیمیاست…آخه روزبه تلخ دیروز، حالا لبخند میزنه و داره با شوق به حرف های معصوم جون گوش میده … انگار معصوم خوب تونسته گوشه خالی قلب روزبه رو مال خودش کنه…
یادم میوفته به اشک های دیشبش..حتما خیلی دلتنگ مادرشه که اینطوری به معصوم دل بسته … برای اون مرد…برای دل تنگش …برای لبخندی که رو لباشه خوشحال میشم
تک سرفه ای میکنم و بعد بلند سلام میگم
روزبه سرشو بلند میکنه و با همون لبخند کم پیدا که از مصاحبت با معصوم رو لباش نشسته نگام میکنه و من اون لحظه با تمام وجود درک میکنم که گرمای کم جان آفتاب در یک عصر سرد پاییزی تا چه اندازه میتونه گرم و لذت بخش باشه.
راوی:

صدای سلام پرانرژی روشنا توجه روزبه و معصوم را به او جلب کرد
روزبه سر بلند کرد و به صورت خندان و با نشاط روشنا خیره شد … وقتی هیچ اثری از کدورت و ناراحتی در چهره دخترک ندید، حرف معصوم یادش آمد که گفته بود روشنا اصلا کینه ای نیستهزمان با اضافه شدن روشنا به جمع ، صدای زنگ تلفن از داخل خانه شنیده شد.معصوم پاسخ گویی به تلفن را برعهده گرفت تا روشنا صبحانه اش را بخورد.
با رفتن معصوم دختر و پسر جوان سکوت خود را به نوبت رعایت کردند.روشنا برای برداشتن ظرف پنیر دست دراز کرد و وقتی دستش به آن نرسید روزبه میانجی گری کرد و پنیر را جلوی او گذاشت
روشنا نگاهش نکرد و فقط زیر لب گفت
-ممنون
و این فتح البابی شد برای شروع صحبت
روزبه که در غیاب معصوم لحن صحبتش دوباره تلخ و گزنده شده بود پرسید
– تو که ادعای فرشته بودن داری چرا درباره ماجرای دیشب دروغ گفتی؟
روشنا جرعه ای از چایش را نوشید و خیلی ریلکس گفت
– به همه گفتم که از دست چند تا شرور نجاتم دادی و به خاطر من زخمی شدی…
روزبه از تعجب دهانش نیمه باز ماند…روشنا پنیر را روی تکه نان سنگک مالید و حین آماده کردن لقمه اش ادامه داد
-من حقیقتو گفتم اگر چه فقط بخشیشو…پس دروغ نگفتم !
روزبه یک لنگه از ابرویش را بالا داد …بعد به چهره روشنا دقیق شد و پرسید
-به نظر دیگه از من عصبانی نیستی؟
روشنا لب زد
– اگر شب هنگام کسی را در حال گ*ن*ا*ه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن ، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
روزبه با تمسخر پرسید
-این از نوشته های خودت بود ؟
روشنا اخم کمرنگی کرد و با احترام و ادب خاصی گفت
-بخشی از نامه ی حضرت علی به فرماندارشون مالک اشتر بود
روزبه لبخند کجش را از چهره زدود …کمی فکر کرد و بعد پرسید
– پس الان من رو بخشیدی و باز میتونی بهم اعتماد کنی؟
-شما یه اشتباه کردی و بعد تاوانشم دادی…من کی باشم که ببخشم یا نبخشم….
روزبه از این طرز فکر حیرت زده شد
دانلود رمان بی تو ، با عشق
روشنا اما با اخمی محسوس و با لحنی رنجیده ادامه داد
– اما قضیه اعتماد کاملا فرق میکنه… دیگه بهت اعتماد ندارم
ابروهای روزبه محسوس در هم گره خورد و عصبانی شد
روشنا داشت سفره را جمع میکرد که روزبه همینطور خیره خیره نگاش کرد و بی هیچ مقدمه ای گفت
-راستشو بخوای فکر میکردم کچلی چیزی هستی….
روشنا گیج به روزبه نگاه کرد ..روزبه خیلی ریلکس آخرین جرعه از چایش را فرو داد و گفت
-اذیت نمیشی اون همه مو رو اون زیر قایم میکنی؟
روشنا خجالت زده بودنش را با عصبانیت بروز داد
– خیر… اذیت نمیشم …چون به این نوع پوشش عقیده دارم …اما درباره شما …. باید حتما به روم میاوردید که موهامو دیدی و خجالت زده ام میکردی؟
روزبه حال روشنا را درک نمیکرد…ریلکس شانه بالا داد و گفت
-یعنی کتمان میکردم راضی تر بودی؟
روشنا نگاهی رنجیده به روزبه انداخت و کلافه گفت
-بی خیال ..ما حرف همو اصلا نمی فهمیم
روزبه خود را صاحب حق دانست و گفت
-من فقط چیزی که واسم سوال شده بود رو پرسیدم چون نمی تونم درک کنم یه دختر چرا باید زیبای هاشو قایم کنه
روشنا لیوان های چای را در سینی چید…ظرف پنیرو گردو و کره را کنار آن ها گذاشت و بی آنکه به روزبه نگاه کند گفت
-من نیازی ندارم به برای جلب نظر و نگاه تحسین آمیز دیگران جلوشون عرض اندام کنم…دیدن زیبایی من فقط سهم کسیه که بتونه منو جذب زیبایی های درونش بکنه و پیوند روحی مشترکی باهاش داشته باشم..نه هر نگاهی… نه هر هوسبازی.
.روزبه:

به تمسخر نگاش میکنم و میگم
-اینم بخشی از همون نامه بود؟
حرصی میشه و میگه
-نه خیر…این دیگه اعتقاد قلبی خودمه
دارم لذت میبرم از حرص دادنش… به تفریحم ادامه میدم
-به هر حال تیرت به سنگ خورد و من دیدمشون
حواسش پرت مورچه هایی شده که رو سفره به صف شدن و دارن دونه های شکرو به زحمت جا به جا میکنن…گیج میپرسه
-هان..چی؟
با شیطنت میگم
-موهاتو دیگه..دیدمشون
با اخم هایی در هم سرش رو بالا می گیره تا بهم خاطرنشان کنه که حق ندارم عقاید و احساساتشو به تمسخر بگیرم…حدس میزنم میخواد یه درس درست و حسابی بهم بدم اما همین که نگاهم میکنم کل معادلاتشو به هم می ریزم.
بیخودی که لقب سه ثانیه ای رو یدک نمیکشم … طوری نگاهش میکنم که مسخم میشه… و لب هاش رو هم قفل میشه و تمام حرف هاش فراموشش میشه.
قسم میخورم اولین باره که داره منو به چشم یه مرد میبینه ..قسم میخورم دقت نکرده بوده که من جذابم یا نه.
حالم خوبه … لذت بخشه که این دختر رو جذب شده در خودم میبینم…خوشم میاد اینی که این همه ادا میکنه که فرشته خو و فرشته طینته رو بلند کنم و زمین بزنم
تو چشماش خیره میشم … یه معصومیت و یه پاکی ناب تو نگاهش موج میزنه… اونقدری تو زندگیم تجربه دارم که بتونم قسم بخورم این دختره تا حالا از این فاصله ی کم حتی یه مرد رو ندیده بوده چه برسه به تجربه کوچکترین ارتباط فیزیکی با جنس مخالف.
یه لبخند بدجنس میشینه رو لب هام … حس میکنم باید مفرح باشه اگه اونم مثل خیلی از دخترای دیگه دنبالم بیوفته و برای با من بودن التماس کنه… به این فکر میکنم که آیا میتونم باهاش بازی کنم یا نه ؟ میتونم اگه ازم خواست درخواستشو قبول کنم یا نه؟…
لبخندم پررنگ تر میشه
یهو از ذهنم میگذره که اگه درگیرش کنم آیا بخشی از اون انتقام محسوب میشه یا نه؟ آیا مامان لذت میبره از اذیت شدن دختر شهره یا نه؟ از اینکه ببرمش لب چشمه و تشنه و تشنه ترش کنم کیف میکنه یا نه؟
نگاهش میکنم…انگار اولین باره منم اون دخترو میبینم…باریک و بلنده…پوست گندمی روشن داره ..چشم تیره…ابروهایی که دخترونه و پهن برداشته… صورتش کشیده اس… لب های صورتی برجسته داره… و کوچکترین دستکاری و آرایشی تو چهره اش نیست… صورتش زیباست و خیلی بیشتر از زیبا بودن ..معصومِ …آرامش بخشِ ..دوستداشتنیِ اون چهره.
نگاهش روی کل اجزای صورتم چرخیده وقتی به لبخند کجم میرسه تازه به خودش میاد…سرخ شدن گونه اش رو جلو چشمم محسوس میبنم .. لبشو زیر فشار دندون به شکنجه می گیره و فورا نگاهشو از من میگیره…
حسم حس یه برنده اس…حالم بعد از مدت ها خوشِ
به شدت خجالت زده اس…خیلی هولِ … سینی رو پرصدا بلند میکنه ..میخواد فرار کنه و از معرکه دور بشه…باید سریع تر تصمیم بگیرم که میخوام باهاش چیکار کنم …باید وقت کشی کنم … فرصت بیشتری میخوام …دست دراز میکنم و مچ دستشو میگیرم و میگم
-صبر کن کارت دارم
تمام عصبانیتش از خودش و منو میکنه یه اخم غلیظ و تقدیمم میکنه …عکس العملش مثل دخترای دیگه نیست … حالا معدلات منه که به هم ریخته
دستمو پس میکشم و مچشو رها میکنم
چنان زهره چشمی ازم میگیره که با تمام وجود حالیم میشه که اون دختر فرق داره و سهل الوصول نیست …از شدت عصبانیت چشاش اشکی میشه و میگه
-خوشم نمیاد که دستمو لمس میکنی…شما کسی نیستی که این اجازه رو داشته باشی
اصلا انتظار این واکنشو ازش نداشتم و از این همه غرور گیج میشم…
وقتی از پله های ایون بالا میره و تنهام میزاره یاد دختره طاهره میوفتم … یادم میوفته اون دختره لب تر میکردم همه جوره در خدمتم بود…یاد دخترای کالج میوفتم که خودشونو میکشتن که باهاشون وقت بگذرونم و هیچ محدودیتی تو رابطه قائل نبودن … در مقابل این دختره حتی یه لمس شدن ساده هم تاب نمیاره …بدجوری گیجم کرده این دختره…بدجوری

***
این آخرین پست امروز بود…ممنون از همراهیتون:-)

روشنا:

تو آشپزخونه دارم ظرف های صبحونه رو آب میکشم و هنوز اخم هام تو همه ..از خودم ناراحتم که اونقدر دقیق به صورت اون مرد خیره مونده بودم
معصوم میاد تو آشپزخونه و میگه
-آقا روزبه میخواد موهاشو بشوره و بره…تمام موهاش با خون چسبیده به هم…
بی تفاوت شونه بالا میندازم و میگم
-خب بشوره بره
-دخترم این کتری رو آب گرم کن واسش ببر..مهمونمونه..حبیب خداست
بعد خودش به زور میره از تو حمام شامپو و تشت میاره و میزاره گوشه سینک و میگه اون حوله سفید که واست کنار گذاشته بودمم واسش ببر
با لحنی معترض میگم
-معصوم جون اون حوله؟ اون که واسه جهیزیه ام خریده بودی!
-اشکال نداره مادر…یکی بهترشو بعدا واست میخرم
با اینکه اصلا دلم نمیخواد با اون مرد روبه رو بشم ناگزیر میرم تو حیاط … روزبه داره تو حیاط میچرخه…وسائلی که همراهمه رو میذارم جفت پله ها و کوتاه میگم
-بفرمایید برشون دارید
متوجه حضورم میشه و به طعنه میگه
-این خونه منو یاد قدیما میندازه…..تو هم منو یاد دخترای اون روزهای تهران
از اومدن کاملا پشیمونم میکنه … با اخم میام برگردم داخل که روزبه میگه
-آخه چطوری هم شامپو بزنم و هم موهامو بشورم و آب بکشم اونم با این زخم بازو و این یکی زخم که یادگاری جنابعالیه
بانداژ کف دستشو که اثر گاز گرفتن خودمه نشونم میده
از خجالت چشمم تنگ میشه … با تاسف به روزبه خیره میشم و کوتاه میام
بی توجه به حضور من یهو شروع یکنه تکمه های پیرهنشو باز میکنه…
همین که میاد پیرهنو دربیاره با یه لحن جیغ جیغی هشدار دهنده میگم
-چیکار میکنید؟
خیلی ریلکس و عادی میگه
-پیرهنمو درمیارم که خیس نشه
با تمام وجود میدونم که موندن جایز نیست… همین که پشتمو بهش میکنم که برم روزبه به تمسخر میگه
-پس فقط اسم فرشته رو یدک میکشی؟مثل اینکه یادت رفته من به خاطر تو زخمی شدم
حرص میخورم از دستش
-تو… یعنی شما!…واقعا پررو تشریف داری
بعد برای رفتن بهونه تراشی میکنم
-یه لحظه صبر کن برم به آقا ابراهیم بگم بیاد کمکت
عصبانی میشه و معترض میگه
-هی….تو و اون پسره سرو سری با هم دارید که به هر بهانه ای پاشو میکشی وسط؟
دارم از عصبانیت منفجر میشم…فورا واکنش نشون میدم
-ایشون و خانواده اش آدم های محترمی هستن و چون میدونن مردی تو این خونه نیست همیشه هواسشون به ما هست ..همین!
روزبه پوزخندی میزنه و کنایه آمیز میگه
-دیشب که کم مونده بود چشم منو از کاسه دربیاره
– خوشم نمیاد که درباره اون آقا اینطوری حرف بزنی …
-خوبه..پس نظرت درباره اش مثبته…
خجالت میکشم اما زور عصبانیت بیشتره
-واسه خودتون میبرید و میدوزید؟
لبخند کجی گوشه لبش میاره و بعد منو به باد انتقاد میگیره و میگه
-تو دیگه چطور دختری هستی… یعنی اینقدر گیجی که تا حالا نفهمیدی چشمش دنبالته؟
پلک هامو رو هم میزارم تا بتونم عصبانیتمو کنترل کنم…
-آقا روزبه بس کنید
پوزخندی میزنه و میگه
-گفت میخواد به زودی بیاد خواستگاریت
دهنم از تعجب وا میمونه ..همزمان از خجالت سرخ سرخ میشم…ابراهیم؟ خواستگاری؟
-چیه؟ مثل اینکه راستی راستی خبر نداشتی …
به تمسخر میگه
– بهتر نیست حالا که یکی پیدا شده و بهت توجه نشون داده یکم بیشتر به خودت برسی…… انگار توی بیست سال پیش متوقف شده
در درون خون خونمو میخوره…حفظ ظاهر میکنم و خودمو بی تفاوت نشون میدم و میگم
-خب راستشو بخواید نظر شما اصلا واسم مهم نیست…حالا میخواید موهاتون رو بشورید یا برم به کار واجب تری برسم؟
تا شامپو رو میبینه میگه
– همین یه شامپو رو دارید ؟اگه موهام ریخت کی جواب میده؟
با حرص میگم
-پس بهتره برگردی و تو حمام اشرافیتون دوش بگیرید..کی مجبورتون کرده؟
-خیلی رو اعصابی …نکنه ملک عذابی؟
کلافه میگم
-کار دارم …عجله کنید لطفا
آب میریزم تا شامپو رو از موهاش بشوره … خودمو میکشم که نگاهم به بازو و عضله ها و هیکل خوش فرمش نیوفته
حوله رو میندازم رو سرش … موقعی که داره موهاشو خشک میکنه یهو میگه
– همه میگن نادیده گرفتن من کار سختیه !
چشم هامو تنگ میکنم و اونچه تو ذهنم اومده رو به زبون میارم
-میدونید دارم به چی فکر می کنم؟
روزبه به نفی سرتکون میده
به طعنه میگم
– به اینکه منو خیلی دست کم گرفتی
-منظورتو نمیفهمم
-نقشه اولت نگرفت یا نخواستی اونطوری پیش بری رو کاری ندارم!….اما چرا حس میکنم الان داری یه راه دیگه رو امتحان میکنی؟ چرا همش حس میکنم که داری زور میزنی نظر منو جلب کنی؟…
حین خشک کردن موهای قهوه ای زیتونیش با دقت به حرفام گوشمیده
-ببین آقای محترم…من شاید دختر به قول شما یه دختر امروزی نباشم و برای شما نوستالژیک و یاد آور خاطرات گذشته باشم اما.. من نه ساده ام و نه احمق… میفهمم که میخوای منو درگیر یه بازی جدید کنی!… حالا شما بگو ..من اشتباه میکنم؟
روزبه سکوت میکنه … میفهمه با یه ببو گلابی طرف نیست!
زرنگی میکنم و ادامه میدم
-خب پس تا اینجا درست حدس زدم … حالا تنها چیزی که هنوز متوجه نشدم اینه که ..چرا من؟چرا میخوای منو اذیت کنی ؟
پوفی میگه و حوله رو میندازه رو شونه اش..دوباره عضله هاش خودنمایی میکنن
-تو مثل یه کلاف بی سر میمونی…چرا اینقدر عجیب غریبی؟
همزمان با جمع و جور کردن وسائل شستشو خیلی عادی و بی تفاوت میگم
-من نه مرموزم و نه عجیب ..من فقط خودمم..دختری که به اندازه کافی گرفتار هست که نخواد مهره بازی تو بشه…من از جنس اون دخترایی که میشناسی نیستم چون… من باید هر روز روزی هفت -هشت ساعت کار کنم …باید صبح تا ظهر جون بِکنم برای یه لقمه نون حلال و بعد نصفه نیمه و یکی درمیون سرکلاس های دانشکده حاضر بشم تا حذفم نکنن …بعد از کلاس تازه خرید و کار پاره وقت عصرم شروع میشه … تا برسم خونه شب شده …همیشه یا وسط جزوه هام بیهوش میشم یا میون بساط دکمه هایی که باید بسته بندی کنم و تا آخ هفته به صاحب کارم برسونم…متاسفم اما تو زندگی شلوغ من فرصتی برای خواب و خیال و رویاپردازی با تو نیست.
روزبه متاثر شده… نمیفهمم برای من یا برای خودش …پیرهنشو میپوشه و حین بستن تکمه هاش میپرسه
-چرا با اینکه میدونی برات نقشه کشیدم منو از خونه ات نمیندازی بیرون ؟ چرا هنوز ایستادی روبه روم و جوری رفتار میکنی که انگار نه انگار که قصد و نیتم رو میدونی؟
با یه لحن سرد و بی میل بهش میگم
– چون به عنوان مهمون اومدی تو این خونه و حرمت مهمون واجبه…فقط برای همینه که دارم جلو خودمو میگیرم و بیرونت نمیکنم
از جوابم حرص میخوره…کاملا معلومه تو تمام زندگیش همش مورد توجه جنس مخالف بوده و اصلا توقع نداره کسی سرد باهاش تا کنه
داره خودشو میکشه که دلخوریشو حس نکنم…
-باشه…میرم اما احتمالا به زودی همدیگه رو میبینیم…شاید بخوام واسم یه کاری بکنی…وقتی مطمئن شدم که چه کاری ازت میخوام میام سراغت
میره سمت در ….گوشه پیرهنشو میگیرم و مشتاق و ملتمس بهش میگم
-لااقل اینبار دیگه قبل از رفتن بگو که کی هستی؟خواهش میکنم بگو مامانم رو چطورمیشناسی؟
شاید تحت تاثیر التماس و برق اشکی که تو چشمای منتظرم دیده دلش به رحم میاد که میگه
-باشه …. جواب سوالتو میدم..اما نه امروز…
خیلی زود با معصوم خداحافظی میکنه و میره … حالا منم و یه دنیا انتظار برای رسیدن آن روزی که او بیاید و از مادرم بگوید…
***روشنا:
هر چقدر هم نخوام بهت فکر کنم نمیشه…دو روزه رفتی و من تو تمام اوغات فراغتم دارم به تو فکر میکنم…به تو و تقلای عجیبت برای چیزی که نمیدونم چیه؟ تو کی هستی؟ چه ربطی به من داری؟چرا باور نمیکنم که اینقدر که اصرار داری ، بد باشی؟…چرا همش دوست دارم ببینم پشت نقابی که به صورت زدی چه جور آدمی نشسته؟…چرا داری تو ذهن من این همه وول میخوری؟ کاش میفهمدم!
امروز چون دانشکده کلاس دارم و امکان حذفم زیاده از کار توی تولیدی مرخصی ساعتی گرفتم تا زودتر خودمو برسونم دانشگاه.
با همکلاسی هام جلو دانشکده علوم وایسادم و میخوایم از خیابون شلوغ رد بشیم که یهو یه تویوتای سفید جلوی پام ترمز میزنه و صدای بوق ممتدش قلبمو از جا میکنه .
با ترس به راننده نگاه میکنم…خدای من خودشه …روزبهِ
با علامت سر میگه که برم سوار شم …
کلاس دارم … نمیتونم اینبارم بی خیال کلاسم بشم …از طرفی جواب بچه ها رو چی بدم ؟ … بگم با روزبه چه نسبتی دارم ؟ بهتره تظاهر کنم که ندیدمش…. سرمو میندازم زیر و دارم از خطر عابر رد میشم که وسط اون ترافیکی که پشت سرش ایجاد شده از ماشین پیاده میشه و جلوی دوستام گوشه چادرمو میگیره و تهدید آمیزمیگه
– سوار شو … کارت دارم
بچه ها نران میشن و میپرسن
-روشنا می شناسی؟
از اخم هاش می ترسم و به بچه ها میگم
– شما برید به کلاس برسید … منم زود میام
منو دنبال خودش میکشه ..در ماشینو واسم وا میکنه و خیلی سریع میشینه پشت رل و ماشین رو از جا میکنه
بازم ازش می ترسم
-کجا میریم؟
عرق رو پیشونیشو میگیره …از آیه عقب نیم نگاهی به عقب میندازه و کوتاه میگه
-یه جا که بشه حرفزد
جلو یه باغچه باغ ماشینو نگه میداره… همه تخت های چوبی توی این ساعت ازظهر خالیه… به اولین تخت که جای دنجی قرار گرفته اشاره میکنه … میشینه و بدون اینکه نظرم رو بپرسه آب میوه سفارش میده
کاملا معلومه خیلی بی حوصله و عصبیه … فورا میگه
-شنیدم توی نوشتن سررشته داری؟
میدونم حوصله توضیح نداره..کوتاه جوابشو میدم
-آره..برای دل خودم یه چیزایی مینویسم
بی هیچ مقدمه ای میره سر اصل مطلب
-میخوام یه کار سفارشی واسم بنویسی…..اگه قصه ات نظرمو جلب کنه با پولش میتونی تمام چاله چوله های زندگیتو پر کنی …زانوی معصومو عمل کنی … کارهای پاره وقتتم ببوسی بزاری کنار و فقط رو درست تمرکز کنی…چطوره؟
پیشنهادش غافلگیرم کرده… این دقیقا همون چیزیه که از خدا میخواستم اما چرا تو دلم دارن رخت میشورن؟… حس میکنم یه جای کار میلنگه
-میشه بیشتر توضیح بدی دقیقا از من چی میخوای؟
-من شخصیت ها رو بهت معرفی میکنم…تو قصه رو بنویس…اگه قصه خوبی بود میشه قصه واقعی زندگیشون!
عرق سرد به تنم میشینه
-قصه واقعی زندگیشون؟ یعنی چی؟
پسر جوونی آب میوه هامون رو میاره و میزاره رو تخت …
روزبه مرخصش میکنه
گلوم از همیشه خشک تره…حس میکنم حرفای روزبه داره لحظه به لحظه ترسناک تر میشه
یه جرعه از آب میوه اشو فرو میده و عصبی میگه
– من کاری میکنم که اون قصه مو به مو جلو چشمات برای اون افراد اتفاق بیفته
اونقدر از حرف هاش میترسم که رعشه به اندامم میوفته…ن کی باشم که بخوام برای زندگی دیگران تصمیم بگیرم
من من کنان می پرسم
-بهم بگو تو کی هستی؟
یکم مکث میکنه و بعد با یه کینه خاص نگاهم میکنه و میگه
-من توی قصه تو مردیم که میخواد انتقام بگیره…
مو به تنم سیخ میشه … خشمی که تو چشماشه رنگ جنون گرفته
تشنگی داره خفه ام میکنه…لیوانو به دهنم نزدیک میکنم و ترسیده میپرسم
-انتقام؟ از کی؟
محتوای لیوان رو مزمزه میکنم که یهو با یه کینه عمیق میگه
-از یه زن ….اسمش شهره اس…
شهره ؟ این که اسم مامانه منم هست… نگاهش میکنم و به چشماش التماس میکنم که حدسم درست نباشه…تو چشماش شراره خشم بی هیچ رحمی زبانه میکشه
انگار مغزم هنگ کرده…همون بهتر …اصلا همون بهتر تا این حدس های مزخف نزنه … از خودم میپرسم پس منظورش کدوم شهره اس؟
بیرحمانه ادامه میده
-من توی انتخاب اینکه با دستای خودم اون زنو بکشم یا جور دیگه ای قصاص کنم بدجوری گیر کردم… و فقط این نیست … شوربختانه اون زن کسیه که بابامو کنار خودش داره … اگه بخوام اون زنو به چنگ بیارم باید از جنازه بابام رد بشم… من هرگز اینو نمیخوام!
بازم به خودم اجازه نمیدم که حدسی بزنم… آخه حدس هام اونقدر ترسناکه که هرآن ممکنه قلبمو از ترس متوقف کنه
با زبون پست خشکیده لبمو تر میکنم..آب دهنمو قورت میدم و ترسیده میپرسم
-شهره … بابت چی باید تقاص بشه؟
الان دیگه فقط عصبی و خشمگین نیست.. . چشم هاش از شدت خشم ترک ترک شده … تا سر حد جنون عصبیه …میتونم قسم بخورم که اراده کنه میتونه با دستاش همین حالا گردنمو خرد کنه و در کسری از ثانیه بکشدتم… لرزش محسوس دستمامو ازش پنهون میکنم..نفس های به شماره افتادمو تو سینه حبس میکنم …و به اون بمب ساعتی که تا انفجار فقط به اندازه واکنشی که من به حرفش نشون میدم فرصت داره نگاه میکنم …کلامش رنگ جنون گرفته…عصبی تند تند… یک بند و بی نفس گرفتن فریاد میزنه
-بابت عشقیکه دزدیده…بابت دردی که به دل دیگران نشونده…بابت دسیسه چینی و دور انداختن مامانم …بابت روزها و لحظه هایی که به زور از مامانم غصب کرده….
پامیشه ..دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکنه…عصبی…یه بند راه میره و را میره و بعد فریاد میکشه
-همه اینا اونقدر منو آزار میده که روزی هزار بار مادرت رو توی ذهنم میکشم…
بدترین حدسم ..همون که مطمئن بود با شنیدنش قلبم متوقف میشه رو روزبه با تلخ ترین حالت ممکن پیش روم اقرار کرد…نفسم تو گلو حبس شده…بالا نمیاد از بس سینه ام سنگینه…. قلبم می زنه یا نه؟ …مطمئنم که نمیزنه چون جریان خون تو رگ هام متوقف شده….دستمو حس نمیکنم…شاید فلج شدم …. لیوان از تو دستم سرمیخوره و روی زمین هزار تیکه میشه..از صدای شکستنش تازه از تو شوک درمیام..خون تو ر گ هام سریع جریان میگیره .. سرم هل میخوره عقب و هوا با سرعت تمام تو ریه هام فرو میره…مثل کسی که دچار حفگی شده خس خس گلوم شنیده میشه….
بیرحمانه تهدیدم میکنه و سرم فریاد میکشه
-اگه امروز… اینجا… با تو به نتیجه نرسم مطمئن باش میرم سراغ اون زن و به قیمت زندگیمم که شده قلب سنگشو از سینه اش میکشم بیرون و جون مامانتو میگیرم
اونقدر ترسیدم که اشک بی اختیار تند تند از چشمام سرازیر میشه… روی گونه ام سرمیخوره و چیکه چیکه از چونه ام میچکه پایین
ناباورانه لب میزنم
-پس تو …تو ..تنها پسر شهناز و اردشیری؟….
از اون حالت جنون فاصله گرفته…میشینه و بقیه آب میوه اشو که طعم زهرمار گرفته فرو میده و حرفمو تایید میکنه
-بله…و تنها دلیلی که الان جلوی تو نشستم و دارم این آخرین راه رو هم امتحان میکنم به خاطر مامانمه…
یاد شهناز میوفتم… درد سیلی خوردن …صدای جِزِ سوختن گوشتم ، توی ذهنم ده ها و صدهابار تکرار میشه…سرم داره از درد منفجر میشه…لب میزنم
-گفتی به خاطر مامانت دنبال من اومدی؟
آخرین جرعه از آب پرتغالی که طعم زهر میده رو فرو میده و میگه
-آره… دقیقا نمیدونم چرا اما مامانم تو رو انتخاب کرده بود و تا دم مرگ دنبالت میگشته …شاید اونم میدونسته راه انتقام از شهره، تنها داری با ارزششه! …یعنی دقیقا تویی که رو به رو نشستی! …
دیگه حدس هیچی سخت نیست….مدام یاد اتفاقات اخیر میوفتم وربطشو به هم پیدا میکنم
-پس به همین دلیل میخواستی منو بدی دست اون قلدرها! … چرا اون شب نجاتم دادی؟ چرا انتقامتو نگرفتی؟
دستشو با حرص میکشه رو پوست خشک گردنش و به کنایه میگه
– متاسفانه یا خوشبختانه هنوز وجدانم مثل وجدان مامان جون تو خواب خرسی نرفته …همون یه بار که خودم نقشه انتقام از تو رو کشیدم بس بود که بفهمم که هنوز اینقدر قص القلب نیستم و از پسش برنمیام …حالا اگه اگه صدبار دیگه هم این تکرار بشه باز وجدانم وادارم میکنه بیام ونجاتت بدم…
آهی میکشه و با صدایی خسته میگه
-به همین دلیله که ازت میخوام خودت با دستای خودت سناریوی مرگتو بنویسی…قصه ای که بتونه منو متقاعد کنه به اندازه مامانم درد میکشی و به اندازه اون بیچاره کمبود و حسرت و درد رو هر لحظه تجربه میکنی … فقط یه همچین چیزی منو راضی میکنه
حالت تهوع رهام نمیکنه…دلم میخواد بالا بیارم رو این لحظات ..رو این زندگی!
حالم بده…هیچوقت بدتر از این نبودم … نگاهش میکنم اون مرد به مراتب حالش از من بدتره…اونقدر حالش بده که حس میکنم داره فریاد میکشه …فریاد میکشه تو رو خدا کمکم کن…اصلا داره التماسم میکنه …
با تمام تلخی این لحظات … با تمام کینه ای که تو نگاهش داره… میفهمم که باید کمکش کنم که آروم بگیره…میفهمم این بمب ساعتی اگه که بترکه معلوم نیست چه فاجعه ای به بار بیاد
پلک هامو رو هم میزارم …به تمام مقدسات چنگ میندازم و از خدا میخوام که کمکم کنه…لب های خشکمو تر میکنم و نمی دونم با کدوم توانی اما به حرف میام
-خواهش میکنم به من فرصت بده …الان پر از اشتیاقم چون از مامانم و زنده بودش شنیدم …و پر از استرسم چون جون عزیزترین کسم در خطره …من میفهمم که حرفای تو فقط یه تهدید ساده نیست و تو این انگیزه و توان رو داری که هر بلایی سر خودت و مامانم و بقیه بیاری…اما بهم فرصت بده…بزار یکم فکر کنم…
– فردا همین ساعت میام دنبالت …ضمنا …یادت باشه که تنها کسی که میتونه تو رو به مامان جونت برسونه فقط منم…و کسی که میتونه با فاش کردن راز مادرت درباره تو و خواهرت مادرتو بفرسته تو منجلاب باز هم منم..پس فکرهای احمقانه نکن و کاری نکن از تو هم ناامید بشم و اونکاری که نباید رو بکنم و همه چیزو به گند بکشم…
هیچوقت فراموش نکن که مرگ مامنت، تو و پدرمو داغون میکنه … دست های منم به خون آغشته میشه و تمام آینده ام تباه میشه …کشتن مامانت فعلا اولویت من نیست ….قصه ات رو طوری بنویس که مجبور نشم اولویت هامو تغییر بدم.
***

روشنا:

دفتر خاطراتمو باز میکنم…ورق میزنم تا به آخرین خاطره میرسم…

خاطره ای که درست قبل از آشنا شدن با روزبه نوشته بودم و از اشتیاقم واسه پختن نذری به نیت پیدا کردن مامانم گفته بودم …ورق میزنم و توی اولین کاغذ سفید بعدی می نویسم:

این روزها تو دانشکده دوستام همش از روزبه میگن ..از جذابیتش …از خوش شانسی من…مدام بهم غبطه میخورن که به همچین آدمی نزدیکم ..اما من درست مثل یه تیکه سنگ بزرگ …مثل یه صخره، سنگینم و بغض دارم…

حس آدمی رو دارم که تو عالمی از جنس تردید دست و پامیزنه…نمیدونم ..واقعا نمیدونم چکار باید بکنم… باید خیلی زود به درخواست روزبه جواب بدم…قبل از اینکه دیر بشه و اون مرد با خشم مهارنشدنیش تیشه به ریشه همه چیز بزنه…

این بازی انتقام یک قربانی میخواد….اما من چطور میتونم خودمو راضی کنم که یه بیگناه رو قربانی کنم؟…

چقدر اون مرد بیرحمه…یعنی واقعا نمی دونه چه کار سخت و دردآوری از من خواسته؟…آخه من کیم که بخوام برای سرنوشت دیگران تصمیم بگیرم ؟ …آخرِ کاری که از من برمیاد اینه که برای سرنوشت خودم تصمیم بگیرم نه دیگران …پس لباس رزم از تن خارج میکنم و لباس یک قربانی رو به تن میکنم … میروم به قربانگاه تا عزیزانم رو نجات بدم…
اسمشو وسط دل کاغذ مینویسم و با خودکار هی پررنگ و پررنگ ترش میکنم و میگم

-روزبه معزی … کاش میفهمیدی حالا تو دیگه واسم غریبه دیروز نیستی!…کاش بدونی به خاطر تو هم هست که دارم این تصمیم خطرناک رو میگیرم و قربانی این بازی انتقام میشم …کاش یه روز بفهمیی که هیچ کس مثل من تو رو درک نکرد…
من میفهممت ..خشمت رو درک میکنم…چون بارها توی زندگی منم از خودم ، از بودن بی موقع و حتی از نبودن های بی موقع ام تا سر حد مرگ خشمگین شدم!…میفهمم میخوای تو این بازی از خودتم انتقام بگیری…آخه رنج دادن دیگری بدون رنج کشیدن خودت مگه ممکنه؟

آهی میکشم و میگم
-روزبه ، من توی خشم تو صدای فریاد کمکت رو می شنوم…دستت رو به من بده …. من اندازه تمام تنها بودن هام کنارت میمونم تا توی این خشم تنها نمونی…اجازه نمیدم مثل من بی یار و یاور بمونی…نمیزارم تمام روزهای آینده ات فدای یه اتفاق تلخ تو گذشته ات بشه…حتی اگه شده خودمو فدا میکنم تا آروم بگیری…عمرم رو خرج میکنم و بزرگترین سرمایه زندگیم رو وسط میگذارم …از مهرم به پات می ریزم و هر آنچه که آرامترت کند رو فدات میکنم فقط به یه امید…به امید روزهایی که ابر کینه و تردید از آسمون دلت کنار بره…آروم بگیری و بخوایی با حقیقت روبه رو بشی … میدونم روزهای سختی پیش رومونه اما با رضایت کامل همراهت میشم…پس التماست میکنم با من بازی کن و به خشمت نباز .

روزبه:

از یک ساعت قبل از زمان قرار دم در دانشگاه منتظرش هستم

میاد و یه نوشته تحویلم میده و میگه

-هیچوقت فکر نمی کردم بتونم قصه سرنوشتمو خودم بنویسم…

بسته ای از کاغذ رو از پاکت میکشم بیرون..

شروع میکنم به خوندن … آهی میکشه و میگه

-میخوام بدونی که هرگز نمیزارم کار به جایی برسه که با زندگیت قمار کنی و دستت به خون کسی آلوده بشه…من تا زمانی که تو به این نوشته ها متعهد باشی مثل کوه پشتت میمونم اما اگه فکر نزدیک شدن به مامانم به ذهنت بیاد و به مامانم آسیبی بزنی اونوقت من دیگه نمیشناسمت … مطمئن باش اونوقت خودم با دستای خودم طناب دارو میندازم گردنت …پس لطفا کاری نکن که اتفاقی که نباید، بیوفته!

از این همه علاقه ، تعهد و تعصبی که رو مامانش داره عصبی میشم و با کنایه بهش میگم

-واقعا برای مادری که پرتت کرده دور حاضر میشی این همه رنج رو تحمل کنی؟

جوابش مثل پتکی بر سرم فرود میاد

– من برای محافظت از خودم دارم این کارو میکنم … اگه بلایی سر مامانم بیاری من هم برای همیشه مادرمو از دست دادم و هم تو

رو … مطمئنا اونروز غمگین ترین روز زندگیم میشه…و این اون چیزیه که من به قیمت زندگیمم که شده نمیزارم اون روز بیاد..قول میدم!

شروع میکنم خوندن … تقریبا چیزی که تو ذهن خودمم بوده رو نوشته …همین که خودش این راهو انتخاب کرده راضیم میکنه…رضایتم رو مخفی میکنم اما همین که اعتراضی نمیکنم حدس میزنه که با کلیات این بازی موافقم… بعد از دقایقی که مثل سالی بر او میگذره لب باز میکنم ومیگم

-بد نیست…ارزش امتحان کردن رو داره…پس این تویی که باید کمک کنی این سناریو عملی بشه

برای اینکه بهم ثابت کنه تا چه اندازه تو حرفاش صداقت داره با سوزن نوک انگشتشو سوراخ میکنه … با خون سرخش پایین نوشته اش انگشت میزنه و مصمم میگه

-از الان من طرف توام!

نگاش میکنم …تو نگاهش غمی چند ساله موج میزنه … حس میکنم تو این چند روز لاغر و رنگ پریده شده..رد بی خوابی تو صورتش موج میزنه..میگم

-با اینکه خودت قصه سرنوشتتو نوشتی اما چرا به نظر خوشحال نمیای؟

آهی میکشه و میگه

– گفتم که! ….یه قربانی دنبال اینه که روزهای بدتری رو تجربه نکنه و افراد بیشتری رو از دست نده!

فرمون ماشینو زیر فشار دستم به شکنجه می گیرم و به نقطه ای دور خیره میشم …آب پاکی رو می ریزم رو دستش و خیلی جدی بهش میگم

-میخوام بدونی وقتی این بازی شروع بشه من اصلا مثل الان بهت راحت نمی گیرم…روزهای تلخی پیشروته… اگه پشیمون بشی…

خیلی مصمم میگه

-هر چقدرم سخت باشه بدتر از از دست دادن مامانم و به فنا رفتن آینده تو نیست…هر چقدرم بد باشه میتونم تحملش کنم..باید تحمل کنم!

زحمت نگاه کردن به مخاطب رو به خودم نمیدم….همونطور اون نقطه دور رو نگاه میکنم و یکسری موارد رو واسش توضیح میدم

– باید گزارشی از کارهایی که کردیم به هم بدیم …من همین امروز میرم سراغ مامانت و راضیش میکنم برای آشنایی و مقدمات اولیه کار، در اولین فرصت ممکن بیاد خونه تون… پس بدون که به زودی با مامانت رو به رو میشی…نکنه دست و پات بلرزه و از تصمیمت پشیمون بشی که بد میبینی … امیدوارم متوجه باشی که من اصلا شوخی ندارم … به محض اینکه ببینم راهتو کج کردی منم راهمو کج میکنم و میرم سراغ مامانت..مفهومه؟

ترسیده نگاهم میکنه …آب دهنشو قورت میده و با تکون سر جوابمو میده ..

در حالیکه با خون سرخم پای اون قرارداد همکاری رو امضا میزنم برای آخرین بار تهدیدمو تکرار میکنم

-خب…درست از همین الان جون مامانت تو دستای توِ…مشتاقم ببینم چه میکنی !

***

روزبه:

دارم کم کم بی معرفت میشم …. درست یک هفته اس که بر سر مزار مامان نیومدم…. امروز اونقدر دلتنگش شدم که از کار زدم و اومدم پیشش … قطعه ۳۲۵ ردیف ۱۲۴ شماره ۵۶ … تا بالای مزار میرسم با دیدن گلبرگ های روی مزار مامان تعجب میکنم…
فورا چشمام از اشک تر میشه … تنها کسی که میتونه یادی از مامانم کرده باشه و بهش سر زده باشه فقط یه نفره…یه نفر که خوب میدونده حالا خیلی دیره واسه جبران گذشته….لب میزنم
-بابا… خیلی دیره اما بازم دمت گرم که اومدی پیشش.
زانو میزنم و دسته گلمو میزارم کنار اسم قشنگش
-سلام قربونت برم….خوبی؟ …
دلم آغوششو میخواد…اگه اون نمی تونه بغلم کنه من که میتونم…خم میشم و صورتمو میزارم رو سنگ سرد سپید و انگشتامو نوازش وار رو اسم قشنگش می کشم و آروم واسش حرف میزنم
-مامان این روزها برای انتقام ، تشنه تر از همیشه ام..اونقدر تشنه که امروز تونستم به اون مار هفت خط نزدیک بشم و با اجرای نقش یه پسرخونده خوب و وظیفه شناس عاجزانه ازش درخواست کنم که واسم بره خواستگاری روشنا…اون زنِ هفت خط هم نقش یه مامان خوب و مهربون رو واسم بازی کرد و قرار شد همین فردا عصرمن و شهره برای آشنایی با خانواده روشنا بریم خونه شون…
روشنا هم معصوم رو آماده کرده و فعلا همه چیز طبق برنامه داره پیش میره…. حالا تو بگو ..با شروع این بازی حالت بهتر شده ؟ میشه بیای به خوابم؟
اشک هام بی اختیار میچکه…
لب میزنم
خیلی دلتنگتم مامان…خیلی زیاد.

روشنا:

خودکار توی دستام می لرزه … ساعت ها از رفتن روزبه و مامان گذشته اما من هنوز هیجان دارم و از یادآوری اتفاقات امروز تنم می لرزه
روی سفیدی کاغذ دفتر خاطراتم می نویسم
-اسم این روزها رو میزارم روزهای خاکستری….روزهایی که پر از هوای تیره دروغ و حقیقت های اغراق شده اس.
امروز عصر روزبه به همراه مامان اومدن خونه مون واسه خواستگاری… تا مامان از در وارد شد و دیدمش.. پشت پنجره رو به حیاط بی جون افتادم… خودش بود…هفده سال از دیدنش محروم شده بودم اما خیلی زود ردپای آشنایی رو تو چهره اش دیدم …هفده سال شکسته تر از آخرین دیدارمون شده بود …لاغر شده بود … اما زیباییش.. برق نگاهش …گرمای وجودش…محبت کلامش دست نخورده بود….
چقدر دلم میخواست همون اول که بهم لبخند زد و منو نشناخت، بپرم بغلش کنم …ببوسمش و های های گریه کنم و بگم مامان مشناختی؟.. رها کوچولوتو نشناختی؟
روزبه به خودش رسیده بود…بوی اودکلنش همه محله رو ورداشته بود … خوش لباس تر از همیشه…خوش برخورد تر از همیشه…جذاب و دوستداشتنی شده بود…
اصلا امروز فوق العاده بود…تو ست کردن لباسش …تو انتخاب سبد گل… تو دلبری کردن از معصوم و تو نقش بازی کردن جلو مامان من.
من تمام مدت نگاهم به مامان بود….اشتیاقم …. التهابم درونم…تپیدن های قلبم واسه مامانم بود…واسم مهم نبود که روزبه چی میگفت و چی نمیگفت…فقط واسم مهم بود که کِی انتظارم به سر میاد و منو به مامانم معرفی میکنه …لحظه شماری میکردم که زودتر بتونم اونطور که دوست دارم مامانمو بغل کنم..بوش کنم …تو بغلش های های گریه کنم و این بغض لعنتی و این حسرت کهنه رو از سر دلم وا کنم.
امروز اونقدر جذب مامان شده بودم که همه چیز فراموشم شده بود …همه دیالوگ هایی که باید میگفتم تا مامان رو قانع کنم که عروسی خوبی وسشون هستم فراموشم شده بود…روزبه با اخم غلیظش ازم زهره چشم گرفت و بهم هشدار داد که به خودم بیام و اینقد به اون زن خیره نمونم
بعد خودش شروع کرد به حرف زدن و همون داستانی که واسش نوشته بودم رو به بهترین شکل ممکن واسمون تعریف کرد… تو اون داستان یه روشنا بود که یک دل نه هفت دل عاشقش کرده بود … از روزهایی گفت که روشنای قصه اش رو آزموده بود و بعد از آن همه سنجیدن حالا اون دختر خوشبخت را مناسب همسری خود دیده بود و انتخابش کرده بود ….و بعد مجبور شد بخشی از بار من روهم به دوش بکشه … از جانب روشنای قصه اش قصه بافت تا به اینجا رسید که روشنا هم روزبه را خواسته و پسندیده .. عاشق شده …و بی صبرانه خواهان وصل است…
روزبه میگفت و من تمام فکرم..ذکرم …نگاهم …مادرم بود و با لذت ریز ترین واکنش هایش را به قصه ای که زایئده ذهن خودم بود را رصد میکردم … روزبه الحق والانصاف استادانه نوشته هایم را ارائه کرد طوری که احساسات هر دو مادر برانگیخته شد …
دقایقی بعد وقتی روزبه آه کشیده بود و گفته بود “حالا هر چی شما بزرگتر ها امر کنید ما همون کارو میکنیم ” هر دو مادر سخت تحت تاثیر قرار گرفته بودند … او زرنگ تر از اونچه فکر میکردم بود …هر وقت متوجه میشد که حواس مادرها متوجه ما شده ، نگاه ها و لبخند هایش پر از رنگ اشتیاق و عطش وصل با نوعروسش میشد .
و بعد وقتی جو را مثبت دیده بود با یک مقدمه چینی درباره لزوم آشنایی بیشتر درخواست کرد که بین من و او صیغه محرمیت خوانده شود تا ظرف مدت یک ماه ، آشنایی بیشتری بین من و او شکل بگیره و در نهایت بتونیم تصمیم عاقلانه ای بگیریم …..اینجا بود که مامان واکنش نشون داد وبه روزبه خاطر نشان کرد بدون اجازه پدرش اقدام بیشتری در این جلسه جایز نیست…این را از قبل پیش بینی کرده بودیم…
اینجا بود که روزبه مامان رو قانع کرد که این فقط یک صیغه ساده اس و هیچ ارزشی نخواهد داشت و با ذکر اینکه با پدر به زودی سفر مهمی پیش رو دارن و حین سفر خودش کم کم همه چیزو با پدرش درمیون میزاره مامان رو مجبور به سکوت کرد… .
لحظه دیدار من و مامان نزدیک و نزدیک تر شد ….عاقد از راه رسید و دو مادر در عمل انجام شده قرار گرفتند…مراسم محرم شدن من و روزبه خیلی ساده و سریع اتفاق افتاد …وقتی عاقد اسم کاملم را ادا کرد رنگ از رخ مامان به وضوح پرید و به فکر فرو رفت …فورا بله را گفتم و اولین گام از نقشه به هر شکل که بود پیش رفت
آخر شب وقتی معصوم زانو درد امونش نداد و نتونست تا دم در مهمون هاشو بدرقه کنه ما سه نفر تنها شدیم و لحظه دوستداشتنی من فرا رسید … روزبه از نبود معصوم استفاده کرد و با تغییر صد و هشتاد درجه ای در رفتارش رو به مامان گفت
-شما حریفتو ضعیف تصور کرده بودی …حالا دور دور منه…بشین و تماشا کن …کاری که مادرم نتونست رو من واسش انجام میدم
و رو به من گفت : هدیه عروسیت با ارزش ترین فرد زندگیته … به مامان اشاره کرد و گفت
– مادری که هفده سال پیش گمش کرده بودی درست روبه روته… خیلی دلتنگش نبودی؟
و رو به مامان گفت
-شک نکنید…خودشه … روشنای که شایعه کردی مامانم ازتون دزدیده همین دختره …من واست پیداش کردم
دست مامانو تو دستم گرفتم و میون اشک هام که تموم شدنی نبود لب زندم
-مامان…خودمم…رها
رنگ از روی مامان پریده بود … هنوز از شوک حرف های که شنیده بود در نیومده بود که روزبه با سنگدلی تمام تهدیدش کرد و گفت
-حالا دخترت تو مشتمه .. به فکر فرارای دادنش نباش….بفهمم جر زنی میکنی منم قانون بازی رو میشکنم و مهرمو به خاک و خون میکشم
مامان با دقت نگام کرد و همون رد آشنا رو که تو چهره ام دید باورم کرد …بغلم کرد…بعد از این همه سال حتی وقت زیادی برای بغل کردن و
درد دل گفتن با هم نداشتیم…از طرفی معصوم لب ایون منتظرم ایستاده بود و از اون سو روزبه بی حوصله و کلافه نگاهمون میکرد.مامان وقتی
مجبور شد دستمو رها کنه و همراه روزبه بره بهم وعده داد که فردا بعد از دانشکده میاد دنبالم تا حسابی با هم وقت بگذرونیم
مشتاق فردام… از بس مشتاقم خوابم نمیبره…این خاطره شیرین تر از عسل رو بعد از خدا مدیون توام روزبه معزی.

***

روشنا :
حلقه ای که مامان به عنوان نشون دستم کرده از اون مدل حلقه های نامزدیه که فقط تو خواب و خیالم میدیدم که یه روز بتونم صاحبش بشم …یه حلقه طلای سفید که دو لبه اش با قوص ظریفی به هم رسیده و دقیقا روی محل اتصال، یه نگین برلیان برجسته کار شده و نگین های ظریف برلیان روی کل سطح حلقه می درخشه…عاشقشم…هر چند انگار اصلا واسه من ساخته نشده چون توی انگشت های بلند و باریکم آزادانه تاب میخوره و تا دستمو خم میکنم از انگشتم میوفته بیرون..شده واسم آیینه دق …چون درست مثل خودمه …. تا روزبه اراده کنه از زندگیش پرت میشم بیرون.
مامان روزی چند بار بهم زنگ میزنه …نگرانمه…گریه میکنه و میدونم که خیلی خوب میدونه که چه بلایی قراره سرم بیاد…فکر میکنه من از همه چیز بی خبرمو افتادم تو دام روزبه … با زبون بی زبونی میگه روزبه واسم نقشه کشیده و فقط قصد اذیت و آزارمو داره…میگه اون میخواد انتقام ناکامی های مامانشو ازم بگیره و …
اما من سر قولم با روزبه موندم و مدام به مامان اصرار میکنم که یکم بهم فرصت بده که با روزبه بمونمو و خودم به این نتیجه برسم که نمی تونم باهاش ادامه بدم..واسم خون گریه میکنه و من دل به دلش میدم و قربون مهربونیش میرم و میگم همین که تو رو به من داده واسم یه دنیا ارزش داره.

***
روشنا:

صفحه ها رو تند تند ورق میزنم…خاطره های قبلی بهم دهن کجی میکنه…از خوندن و مرور این روزها چیزی جز شرمندگی از خودم و خدا واسم نمیمونه…از طرفی هم به نوشتن و خالی کردن سرم از هجوم افکار نیاز دارم ..آخه این روزا این تنها تسکین ذهن آشفته ی منه…
قبل از اینکه بنویسم اتفاقات امروزو تو ذهنم مرور میکنم … روزبه بعد از چند روز بی خبری امروز تماس گرفت و اونطرف شهر باهام قرار گذاشت…وقتی رسیدم محل قرار منتظرم بود…بی سلام و علیک گفت دنبالش برم…یه آپارتمان مسکونی توی یه جای دنج خریده بود … آپارتمانه ویوی خوبی داشت…یه بالکن بزرگ داشت که میشد یه عالم گل و گیاه توش پرورش داد…من که عاشق اون خونه شدم.
روزبه اصلا به خودش زحمت نداد که بپرسه خوشم اومده یا نه …فقط کلید آپارتمان رو گذاشت رو کانتر و گفت …تا اینجا که کارت بد نبوده اینو به عنوان مهریه ات بهت میدم تا بدونی سر قولم هستم و در آخر هم پول خوبی نصیبت میشه…از هفته دیگه هم همینجا زندگیمونو شروع میکنیم
از ترس نیمه جیغی کشید و گفتم
-چی؟ مگه قرار نبود بعد از یک ماه…
خیلی ساده و صریح گفت
-برنامه ام عوض شد….مدام باهام تماس میگیرن…نمیخوام آینده شغلیمو از دست بدم…باید زودتر پیش بریم …خیلی زود باید برگردم لندن…
بعدشم بخش اعظم کار رو انداخت گردن خودمو رفت پی کارهای مهم تر از زندگیش با من و گفت
-خودت معصومو قانع کن… بگو جشن و مراسم هم نمیخوای…میتونی بگی قرار گذاشتیم در اولین فرصت بریم ماه عسل ..تو که خوب بلدی قصه ببافی…اینم یه کاریش بکن دیگه
-مامانمو چیکار کنم؟
-فعلا ازش مخفی کن … چند وقت بعد وقتی بفهمه زندگیمون رو شروع کردیم توی عمل انجام شده قرار میگیره و نمی تونه کاری از پیش ببره
این روزا خیلی یاد شهرزاد قصه گو میوفتم…شهرزادی که شهریارش هر شب قصد کشتنش رو داشت و اون با تعریف یه قصه جدید یه روز دیگه برای خودش وقت زنده موندن میخرید…منم هر روز دارم قصه های بیشتری مینویسم.. دروغ های بیشتری میگم…فقط برای به تعویق انداختن یه فاجعه..به امید سرد شدن آتش خشم روزبه.

***

روشنا:

امروز معصوم اومد و آپارتمانو نشونش دادم…می گفت همه جا خیلی کثیفه و کار داره تا بشه توش زندگی کرد…گفت از اسماعیل و ابراهیم تو کار دکوراسیون داخلین خواهش میکنه که دو سه روزه بیان دستی به سر و گوش این خونه بکشن ….دو برادر به زودی میان و دیوارهای دوده گرفته و سیاه خونه رو کاغد دیواری میکنن… میخوام خونه ام یه جورایی رویایی باشه…ترکیب رنگ های ملایم ودرخشنده … معصوم ازم خواسته پنجره ها رو اندازه بگیرم و پارچه بخرم تا واسه پنجره ها پرده بدوزه…چه ذوق و شوقی داره پیرزن بیچاره…از خودم خجالت میکشم …. این روزها حتی دلم نمیخواد تو آینه به خودم نگاه کنم….فقط دلم به این خوشِ که روزبه موقتا آروم گرفته و هیچ فکر خطرناکی توی ذهنش نمیاد.
***
سه روز از خاطره قبلی گذشته و همه چیز تقریبا آماده شده….امروز وقتی وارد خونه ام شدم از بس خوشگل شده بود بعد از مدت ها واقعا ذوق وشوق داشتم …اونقدر دوستش دارم که دلم میخواد زودتر برم اونجا زندگی کنم…عاشق رنگ پسته ای طلایی ملایم کاغ دیواری هاشم..عاشق پرده های حریر کرم طلاییشم…خونه ام دو تا اتاق داره ….روزبه از همون روز که کلید خونه رو به من داد بهترین اتاقو واسه خودش برداشت و اتاق کم نورتر و کوچیک تر واسه من مونده…مثل تمام کارهای دیگه اش نتونستم هیچ اعتراضی بهش بکنم … من مهره اونم و هرچی اون میخواد باید انجام بشه.
وقتی به معصوم بیچاره گفتم فقط چند روز ناقابل برای تجهیز خونه وقت داریم بنده خدا با این زانو دردش صبح و شب تو خیابون ها میگشته و واسم جهیزیه میخریده… هی وسیله میخریده و هی میفرستاده به آدرس خونه… الان تازه میفهمم این همه سال چقدر پول پس انداز کرده که من جلو شوهر آینده ام و خانواده اش شرمنده نشم……
روزبه نه سر میزنه نه کمکی میکنه … اصلا به روی مبارکش نمیاره که من و اون پیرزن بیچاره تو چه وضعیتی هستیم…فقط دیروز یه وانت پر از وسائل شخصیشو فرستاد و خاطر نشان کرد که دست به وسائلش نزنم تا خودش بیاد و با صلاحدید خودش تو اتاق جاشون بده..گفته فردا میاد و به اوضاع خونه سر میزنه…از همین الان داره بهم حالی میکنه که روزهای سختی در راهه…منم قرار نیست کم بیارم … هر روز کاسه صبرمو گود تر میکنم و توکلم رو قوی تر.

روشنا :

ابراهیم و اسماعیل دارن با کمک هم یخچال رو نصب میکنن که صدای زنگ تو گوشمون میپچه ..اسماعیل میره در رو وا میکنه

به ابراهیم که دیگه کارش تموم شده خسته نباشید میگم و لیوان شربت خنک رو جلوی روش میگیرم

نگاه کوتاهی به سمتم میندازه و با حسرت میگه

-چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد

اونقدر چهره اش غمگینه که یهو یاد حرف هایی میوفتم که روزبه درباره ابراهیم گفته بود ..چشمش دنبالته..میخواد بیاد خواستگاری

دیگه خیلی دیره واسه این حرف ها…با احترام پاکت پولو میگیرم سمتش

-خیلی تو این چند روز زحمت کشیدید… این مبلغ در مقابل لطفی که شما کردید هیچه… اما خواهش میکنم قبولش کنید

با یه لبخند غمگین نگام میکنه … نمی دونم چرا حس میکنم جنس نگاهش جنس نگاه مامانه… انگار اونم مطمئنه که با روزبه برای من هیچ خوشبختی و روز خوشی وجود نداره

مثل همیشه سربه زیر میندازه و با رضایت میگه

-ما فقط انجام وظیفه کردیم … اینو به عنوان کادوی عروسی از ما قبول کنید… شما هم مثل خواهرمونید…بازم امری باشه در خدمتیم

-زحمت های ما همیشه گردن شما بوده…ایشالا به زودی تو شادیتون جبران کنیم

– خوشبخت بشید روشنا خانوم…

چرا حس میکنم بغض راه صداشو گرفته؟

سرمو میندازم زیر و لب میزنم

-ممنونم…

سنگینی نگاهی روی صورتم حس میکنم …همین که سر میگردونم نگاهم تو نگاه سرد و پرسشگر روزبه گره میخوره…

سلام که میدم جوابمو نمیده … ابراهیم که جو سنگین خونه رو درک کرده میره جلو با روزبه دست میده … سلام و خداحافظیشو یکی میکنه و خیلی زود همراه
اسماعیل از خونه میرن بیرون

روزبه بدرقه اشون میکنه و میاد سروقتم

دارم سینی شربت و لیوان ها رو جمع و جور میکنم که مچمو تو هوا میگیره … لیوان ها یکی یکی کف سینی میوفتن رو هم

با صدایی که از میون دندون های به هم فشرده اش به زور را ه به بیرون پیدا کرده شماتتم میکنه

-مَثَله که گرگ زاده گرگ میشه…طایفه شما رو باید حتما قل و زنجیر کرد که تشت رسواییتون از بوم نیوفته؟

-به خدا قسم چیزی بین ما نبوده و نیست

چشماش از خشم ترک ترک شده.. فشار انگشتاش داره استخون دستمو خرد میکنه

-از این لحظه به بعد هیشکی بدون اجازه من حق نداره پاشو تو این خونه بزاره..مفهومه؟

دیونگیه که بخوام با این مرد عصبانی بحث کنم… فورا سرمو میندازم زیر و اونچیزی که فک میکنم بیشتر از هر جواب دیگه آرومش کنه رو به لب میارم

-چشم

سرم داد میزنه

-نشنیدم…بلدتر

آب دهنمو قورت میدم و بلندتر میگم

-چشم

یه لیوان شربت واسش میارم….لب نمیزنه

نگاهش میکنم گره ابروهاش هنوز وا نشده …یهو یاد حرف نگهبان میوفتم که گفته به زودی میخوان سیستم فاضلاب و موتور خونه رو تعمیر کنن میخوام باهاش درمیون بزارم..آب دهنمو قورت میدم

-راستی روزبه…

نگاه خشمگینش رنگ شماتت هم میگیره…غرش کنان میگه

-کی بهت اجازه داده اسم منو صدا کنی؟

چشمامو از ترس تنگ میکنم …. به من و من میوفتم

-پس… چی …صدات کنم؟

رک و صریح جوابمو میده

-تو قرار نیست خواسته ای از من داشته باشی…این منم که صاحب توام ..خودم هر وقت کارت داشتم میدونم چطوری صدات کنم!

دهنم از تعجب وا مونده… صاحب؟…مثل یه سگ و صاحبش ..مثل یه برده و اربابش؟…

دلم تو سینه مچاله شده… نگاهم برق اشک میگیره.. ناامیدانه به چین خوردگی های خشمی که روی پیشونیش نشونده خیره میمونم…یعنی میشه یه روز بیاد که این اسب رمیده رام بشه و اینطور زیر لگ هاش لهم نکنه؟

نگاهمو که به خودش میبینه با کنایه میگه

-چیه؟ توقعشو نداشتی؟

لبخند کجی گوشه لباش میشینه

– این بازی تازه داره شروع میشه..

بغضمو میزارم لب تاقچه ی دلم و به خودم میگم ” نشنیدی چی گفت؟ …تازه اولشه…” اشکم داره برای چکیدن التماس میکنه

حس میکنم هوای خونه پر از اکسیژن مرگ شده … آخه هر چی نفس میگیرم حس خفگی رهام نمیکنه

فشار دستش رو مچم بیشتر از همیشه شده … الانه که استخون دستم خرد بشه…

نگام میکنه و برق اشکو تو چشمم میبینه … با انزجار میگه

-چیه ؟ … بازم میخوای گریه کنی؟

سرمو میندازم زیر…به دست دردناکم خیره میشم و آهسته میگم

-درد داره!

حتما مسیر نگاهمو دنبال کرده که یهو به خودش میاد و میفهمهه که چه بلایی سر دستم آورده…فورا فشار رو از روی مچم برمیداره …

کف دستم از شدت انباشت خون سرخ سرخ شده… رد ناخن هاش رو مچم سیاه شده….حس میکنم زهر کینه رو ریخته تو ناخن هاش و زره زره فرو کرده تو تنم …درست مثل یه تزریق زیر جلدی دردناک …حالا کینه اش توی خونم جریان گرفته وداره مستقیم میره سمت قلبم …

پلک هامو رو هم میزارم .. نباید ازش متنفر بشم… فقط باید صبوری کنم …صبوری کنم تا اون مرد خشمشو زره زره سرم خالی کنه و یه روز آروم بگیره.. نباید به خشم ببازم و کینه اشو به دلم راه بدم

نگاه اخموشو از کبودی دستم میگیره و امر میکنه

-کلی کار داریم…باید تا امشب اتامو سرو سامون بدم..پس بجنب!

میره سمت اتاق … پشت سرش راه میوفتم و هی دستمو تو هوا تکون میدم …شاید فکر میکنم اینطوری خون زودتر جریان پیدا میکنه و دستم از لمس شدگی در میاد… پشت در اتاقش که می رسیم دستم سوزن سوزن میشه و حسش کم کم برمیگرده

صدایی تو گوشم میگه “رها ….خدا کمک میکنه …جمع قدرت تو و خدا یه قدرت بی نهایت میشه پس تو قرار نیست هیچوقت کم بیاری “. دوباره پر از انرژی میشم

بی مقدمه میگم

-ببخشید

روزبه یهو برمیگرده سمتم … از تعجب یک تای ابروشو میده بالا

فورا توضیح میدم

-اگه تو بگی دیگه حتی جواب سلام اون مرد هم نمیدم

گیج نگاهم میکنه…

با گفتن ” ممنونم” حتی گیج تر از قبل میشه

-به لطف تو دیگه نیاز نیست روزی چندین ساعت بیرون از خونه کاری که دوست ندارمو انجام بدم و میتونم بهتر به درسم برسم…واقعا ممنونم ازت

نگاهش میکنم … نه آرومه نه عصبانی…

حس میکنم چه خوبه که حرف دلمو بهش زدم..

بی اختیار لبخند رو لبام میشنه …. مصمم آستین هامو بالا میزنم و با انرژی میگم

-خب از کجا باید شروع کنیم؟

سنگینی نگاهشو رو صورتم حس میکنم..سرمو که بلند میکنم از اونچه تو چشماش موج میزنه متعجب میشم

شاید اشتباه میکنم اما نگاهش داره فریاد میزنه “متاسفم”

روزبه:

بابا واسه مدیرهای ارشد ساعت کاری قائل نیست … واسش مهم راندمان و بازدهی نیروهای زیر دست مدیره نه ساعت پر کردن و راندمان پایین . منم که کلا مستمع آزادم… هر وقت برم و بیام مشکلی نداره…اما از اونجا که بابا یه مدیر حرفه ایه و میدونه چطور باید با نیروهاش برخورد کنه ، امکانات خوبی تو شرکت واسم فراهم کرده تا مشتاق بشم اوغات بیشتری دم دستش باشم .با اینکه میدونه نیمی از وقتم صرف خریدو فروش و مطالعات بورسم و یا دارم روی پروژه تحقیقاتی که از کالج گرفتم کار میکنم اما همین که من تو بخش تحقیق و توسعه شرکت نشستم و میتونه از من یه مزیت رقابتی بسازه و از رقباش گامی جلو بیوفته همین بسیار راضیش میکنه.

از طرفی چون به کارم به شدت علاقه دارم هر روز هفته جز جمعه ها و یکشنبه صبح تا عصر وقتمو تو شرکت میگذرونم…
جلوی درب آسانسور شرکت می ایستم و منتظر میشم تا آسانسور بیاد…با پام جلوی آسانسور ضرب میگیرم و به این فکر میکنم که درست از این لحظه که کارم تو شرکت تموم میشه تا وقتی شب بشه و به زور قرص بخوابم قراره بدترین و کندترین ساعت های زندگیمو تجربه کنم .

درب آسانسور وا میشه..میرم داخل…حتی تو آسانسورم کسی کنارم نیست!

انگشت میکشم رو صفحه گوشیم…نه پیامی نه تماسی..هیچ…

نباید واسم عجیب باشه…من تو این خاک فقط مادرمو داشتم که اونم تنهام گذاشت و رفت … حالا دیگه هیچ کسیو ندارم که منتظرم باشه…نگرانم بشه…برای وقت گذرونی با من مشتاق باشه و ازم بخواد که واسه خواسته هاش وقت بذارم…

به چهره گرفته و شبه بیچاره خودم تو آینه پوزخند میزنم و رومو از خودم برمیگردونم و به این فکر میکنم که کاش زودتر ای همه غریبی و غربت تموم بشه و برگردم سر کار و زندگیم..اون سر دنیا، برعکس این خاک مادری… یه عالم آشنا و دوست و رفیق دارم…اونجا کیا و مژده رو دارم که بی دعوت و با دعوت مدام میان خونه ام تا رسم و روسوم اصیل ایرونی رو بهم یادآوری کنن و با هم آ بکشیم وآرزو کنیم کاش تو ایرون خودمون بودیم …که اگه بودیم چه ها که نمیکردیم…

لبخند کجی رو لبم میشینه

حالا من درست وسط خاک مادری ایستادم و حس میکنم تمام این مردمی که ادعای همشهری و هم ملیتی و هم وطن بودن با من دارن فقط یه عده انسانس هستن که از هزار غریبه واجنبی واسم غریبه ترن… یاد سخن دانته میوفتم … “بهشت نیز در تنهایی دیدنی نیست”..پوفی میگم و بی حوصله میرم سمت ماشین…

ساعت دیجیتال پنچ وپانزده دقیقه عصر رو نشون میده و بهم دهن کجی میکنه … ههـ حالا کوووو تا دوازده شب…هنوز کووو تا تاریک شدن هوا ..میدونم که تا به زور خوابیدن خیلی وقت اضافه دارم .

از پارکینگ شرکت میام بیرون … تو خیابون ها بی هدف میچرخم … آدم ها ..مغازه ها…زرق و برق ویترین ها واسم هیچ میل و رغبتی به زندگی موجب نمیشه …

همینطور که دارم تو شهرفرمون میزنم که نگاهم به صورت پیرزنی خمیده که لب خط عابر ایستاده و جرات نداره از اون خیابون شلوغ عبور کنه ثابت میشه…میزنم رو ترمز و قبل از خط نگه میدارم … تا لااقل از جلو ماشین من با خیال راحت عبور کنه…لبخندی از سر رضایت تحویلم میده و کشون کشون از جلوی من رد میشه …

هنوز تا پیمودن عرض خیابون چندین مراعات دیگه هم نیاز داره …اما دریغ از رحم و انصاف این همشهری های هم وطن … ترمز دستی رو میکشم و پیاده میشم …از رو چادرش زیر بازوشو میگیرم و با احتیاط از خیابون ردش میکنم..وقتی واسم دعا میکنه یهو یاد معصوم خانوم میوفتم …چقدر وقته ندیدمش ..چقدر دلم واسش تنگ شده…

وقتی پشت فرمون میشینم دیگه کلافه و دپرس نیستم…حالا منم یه جا پیدا کردم واسه رفتن … میرم کلی خرت و پرت میخرم و میرم دیدنش…

یک ساعت بعد وقتی در رو به روم وا میکنه گل از گلش میشکفه…به خودم نهیب میزنم … ببین،حالا هی عزا بگیر که هیشکی رو ندارم…هیشکی منتظرم نیست…کیه که از دیدنم خوشحال بشه؟…پس این گل خانوم کیه روبه روت!

با محبت دعوتم میکنه داخل … خدا میدونه که اون یه کیسه خرید چقدر به چشمش با ارزش و عزیز میاد و هزار بار تشکر میکنه…

پیرزن بیچاره خجالت زده اس و هی توضیح میده که روشنا رفته دوش بگیره و خیلی زود میاد بیرون …حتی یه درصدم احتمال نمیده من دقیقا به خاطر خودشه که اینجام و نه هیچ کس دیگه ای… حتی میخواد پاشه که بره خبر اومدنم رو به روشنا بده و بهش گوشزد کنه زودتر بیاد بیرون که دست میزارم رو شونه اشو و میگم

-نه…بزارید راحت باشه…خیلی وقت بود ندیده بودمتون در واقع اومدم شما رو ببینم

ذوق میکنه و با خنده میگه

-خوش اومدی پسرم…باور کن هر روز حالتو از روشنا میپرسم …هر شب روشنا میاد خونه میام لب ایون و میگم آقا روزبه هم همراهته ؟

خجالت میکشم از این همه محبت و توجه

-ببخشید کم سعادتی از منه

-نه عزیز دلم…روشنا میگه شما تو محل کارت یه مسئولیت سنگین رو دوشته و به همین دلیل خیلی سرت شلوغه…من درک میکنم پسرم…جوون ها این روزها باید خیلی تلاش کنن تا بتونن خرج و مخارج زندگی رو تامین کنن..همین روشنای من …طفلی خیلی کار میکرد ..صبح کله سحر از خونه میزد بیرون شب هوا تاریکی میومد خونه …واقعا خدا شما رو گذاشت سر راهش…وقتی گفت بهش گفتید دیگه لازم نیست بیرون از خونه کار کنه خیلی خوشحال شدم و دعا به جونت کردم پسرم

یادم میوفته که وقتی بهش گفته بودم ظرف یه هفته خونه رو آماده کنه ، کارشو بهونه کرده بود و گفته بود یک هفته خیلی کمه منم سرش داد زده بودم “لازم نکرده دیگه پاتو از خونه بزاری بیرون و کار کنی…فورا از اون کار مسخره استعفا بده وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!”

لبخند تلخی گوشه لبم میشیه…

-طفلی این اواخر پوست و استخون شده بود…گاهی میفهمم از ناهارشم میزنه تا پول بیشتری پس انداز کنه…

چروک های چهره اش بیشتر از همیشه خودنمایی میکنه

-همش هم به خاطر من و عمل زانوم اینکارها رو میکنه…هر چی میگم من آفتای لب بودمم و از سلامتی خودت واسه من نزن به گوشش نمیره که نمیره…کلا دخترم مرغش یه پا داره…کاری که بخواد بکنه رو میکنه…

نمیدونم چه واکنشی باید نشون بدم..میگه

-هنوز هوای بیرون خیلی داغه … بفرما داخل پسرم

معصوم جلوتر وارد هال میشه…هوای خنک کولر آبی هرم گرما رو از تنم دور میکنه و یه حس نوستالژیک خوب واسم به همراه داره…

میخوام در هالو ببندم که نگاهم روی کفش های روشنا که پشت در جفت شده ثابت میشه …خم میشم و کفشو از نزدیک ورانداز میکنم …

این کفش ها نه تنها هیچ ارتباطی با مد روز نداره بلکه با این گرما و این فصل هم سازگار نیست…کاملا معلومه اون دختر لااقل سه سال پیاپی تو برف و بارون و آفتاب و مهتاب ازش کار کشیده … زرنگی کرده و یه کفش خرجون درجه دو و سه ایرانی رو انتخاب کرده که تابستون و زمستونشو بتونه باهاش سر کنه…کف کفش سائیده شده و رد دوخت و چند نوبت تعمیر شدن دور کفش خودنمایی میکنه …پاشنه اش به خاطر بد راه رفتن به یه سمت متمایل شده…یاد مانتو و شلوارش میوفتم …چیزی که یادمه یه مانتو شلوار فرم اداری بسیار ساده تنش دیده بودم…. مانتو هم طوری انتخاب کرده که هم دانشگاه و هم سر کار بتونه راحت بپوشه…میتونم چشم بسته بگم محصول همون تولیدی که صبح تا ظهر توش کار میکرده بوده…حتی میتونم حدس بزنم پای حقوق ماهش اونو برداشته…

ساده گی این دختر و مراعات کردن هاش برام خیلی غریبه…برای منی که میدونم برای پیرهن و شلوارم فقط محصولات فلان برند راضیم میکنه و حاضرم پول خوبی خرج کنم که پیرهن و شلوار خوب و با کیفیتی بپوشم …و صد البته اینکه چندین دست کت و شلوارو پیرهن دیگه هم از همون برند خاص همیشه سر رگالم هست …

برای اینکه تکراری و یه شکل دیده نشم کلی وقت و پول صرف میکنم…اصلا همین مارک پوشیدن یه اعتبار و اعتماد خاطر واسم به همراه داره…اخیرا خیلی این دختره داره گیجم میکنه…یعنی واقعا چیزی به نام حسرت و آرزو تو دلش نیست؟ آخه چطور ممکنه پشت ویترین یه برند عالی و شیک ناایستاده باشه و عاشق کارهای خاص و منحصر به فردش نشده باشه! چی دارم میگم! …حتما اونم مثل خیلی های دیگه نمیتونه رویاهای بلندی داشته باشه…پول که نباشه رویاهات از یه حدی بلاتر بره ،میشه حسرت!

یهو یاد شهره میوفتم …یاد اون زن که میگن تو شیک پوشی و خرید کالای مارک دست همه ی زن های فامیلو از پشت بسته…هر بار که میبینمش یه سرویس طلا و جواهر جدید انداخته…حتی سر مزار مامان تیپ تیره ی جذابش چشم همه رو خیره کرده بود ..شنیدم که خانوم ها پچ پچ میکردن و میگفتن که تور مشکی که شهره روی سرش انداخته و جفت دستکش هاش از جنس تور دست بافت سفارشی بوده …

حالا این دختر ساده پوشِ مظلوم کجا و اون مار خوش خط وخال کجا؟!

معصوم با هندوانه خنک از آشپزخانه برمیگرده ..کفش روشنا رو جلو در رها میکنم و با معصوم سرگرم گفتگو میشم…

درب آلومنیومی حمام دقیقا در تیررس نگاهمه و هر از گاهی سایه ی محوی نظرم رو جلب میکرد…مشغول خوردن هندوانه هستم که روشنا با یه تی شرت سرخابی و ساپورت طوسی و یه حوله حمام پسته ای رنگ که چند دور دور موهای مرطوبش پیچیده جلوی روم ظاهر میشه.

اون مات و مبهوت منو نگاه میکرد و من هم که اولین باره که با این تیپ و ظاهر میبینمش سرتا پاشو از نظر میگذرونم … هر چی نگاه میکنم اون زن شباهتی به روشنایی که همیشه دیده بودم ، نداره

شوکه شده و بی هیچ حرکتی نگاهم میکنه…یاد بازی دوران بچگی میوفتم …”مجسمانه همه استوپ ” …حتی دستشم که قبل از دیدن من سرگرم خشک کردن موهایش بود حالا روی حوله خشک شده باقی مونده…خنده ام میگیره

با شنیدن صدای خنده من و معصوم از شوک خارج میشه … یهو جیغ بنفشی میکشه و درست مثل سربازی که قراره مین جلوی پاش منفجر بشه به سمت اتاقش شیرجه میره و از تیر رس نگاهم خارج میشه.

صدای خنده من و معصوم کل خانه رو برداشته … اون صحنه طنز مدام جلو چشممون تکرار میشه و هی خنده پشت خنده….

ممنون از همراهیتون…تا فردا 🙂

ادامه روزبه :

معصوم خانوم که از شدت خنده اشکش درآمده میون خنده بریده بریده میگه
-میدونستم اینطور میشه…دخترم خیلی خجالتی و باحیاس … حالا دیگه اصلا روش نمیشه بیاد بیرون
نمیدونم چه سری این خونه داره که تا پام میرسه اینجا نقاب از چهرها م میوفته و میشم همون روزبه همیشگی…درست مثل یه تسخیرشده که تا پاشو میزاره تو معبد موجود شرور درونش بیرون میاد و میشه خود واقعیش!
کفش های مندرسش باز نظرمو جلب میکنه…یهو یه فکر خوب به سراغم میاد…رو به معصوم خانوم میکنم و با شیطنت میگم
-باشه … پس با اجازتون من میرم سراغش
در جوابم هم چشماش میخنده هم لباش
میرم پشت در اتاقش و تقه ای به در میزنم
جوابی نمیده..خندم میگیره
گوشه لبمو به دندون میگزم و با شیطنت میگم
-من که میدونم اون تویی پس زودباش در رو وا کن
انگارچند لحظه بلاتکلیف میمونه که چیکار کنه اما بعد ناچار میشه در رو وا کنه
از لای در هم میتونم گونه های سرخ و خجالت زده اشو ببینم…نگاهشو از نگاهم میدزده … نجابت این بانوی شرقی احساسمو قلقلک میده
تکیمه امو به چارچوب در میدم و به نیم رخش خیره میشم … با شیطنت میگم
-علیک سلام
مثل همیشه که موقع اشتباه خجالت میکشه ..چشاشو تنگ میکنه و نگاهم میکنه
-ببخشید…سلام
شیطنتم حسابی گل کرده…. توی این عصر دلگیر اذیت کردنش عجیب حالم رو خوش میکنه…زرنگی میکنم و آهسته به سمتش خم میشم
-میشه بیام تو…اینجا تحت نظرم
کمی این پا اون پا میکنه و بعد چاره ای نداره جز اینکه در رو کامل به روم وا کنه

ادامه داره…

ادامه روزبه:

معصوم خانوم که از شدت خنده اشکش درآمده میون خنده بریده بریده میگه
-میدونستم اینطور میشه…دخترم خیلی خجالتی و باحیاس … حالا دیگه اصلا روش نمیشه بیاد بیرون
نمیدونم چه سری این خونه داره که تا پام میرسه اینجا نقاب از چهرها م میوفته و میشم همون روزبه همیشگی…درست مثل یه تسخیرشده که تا پاشو میزاره تو معبد موجود شرور درونش بیرون میاد و میشه خود واقعیش!
کفش های مندرسش باز نظرمو جلب میکنه…یهو یه فکر خوب به سراغم میاد…رو به معصوم خانوم میکنم و با شیطنت میگم
-باشه … پس با اجازتون من میرم سراغش
در جوابم هم چشماش میخنده هم لبـ ـاش
میرم پشت در اتاقش و تقه ای به در میزنم
جوابی نمیده..خندم میگیره
گوشه لـ ـبمو به دندون میگزم و با شیطنت میگم
-من که میدونم اون تویی پس زودباش در رو وا کن
انگارچند لحظه بلاتکلیف میمونه که چیکار کنه اما بعد ناچار میشه در رو وا کنه
از لای در هم میتونم گونه های سرخ و خجالت زده اشو ببینم…نگاهشو از نگاهم میدزده … نجابت این بانوی شرقی احساسمو قلقلک میده
تکیمه امو به چارچوب در میدم و به نیم رخش خیره میشم … با شیطنت میگم
-علیک سلام
مثل همیشه که موقع اشتباه خجالت میکشه ..چشاشو تنگ میکنه و نگاهم میکنه
-ببخشید…سلام
شیطنتم حسابی گل کرده…. توی این عصر دلگیر اذیت کردنش عجیب حالم رو خوش میکنه…زرنگی میکنم و آهسته به سمتش خم میشم
-میشه بیام تو…اینجا تحت نظرم
کمی این پا اون پا میکنه و بعد چاره ای نداره جز اینکه در رو کامل به روم وا کنه
از ظاهر اتاقش میشه به باطن هنر دوستش پی برد…دیوار اتاقش نمایشگاه از پوسترهاییه که مزین به قطعه شعرهای سهراب و حافظ و فریدون مشیری و …شده و این نشون میده تو دوست داشتن شعر و شاعر برای این خانوم هیچ استثنایی وجود نداره… چند جمله زیبای ادبی از نویسندگان بنام هم روی کمد به چشم میخوره … روی دیوارجاهایی که سوراخ و رنگ پریدگی داشته رو با استیکرهای دخترونه پوشونده …
یه میز تحریر چوبی بسیار قدیمی که سعی کرده با برچسب های طرح چوب سطح پوسیده و رنگ پریده اشو نو کنه، گوشه اتاق قرار گرفته……روی میز یه جا قلمیه که به طرز هنرمندانه ای از یه قوطی فلزی ، یه تکه پارچه گونی و تعدادی گل خشک و روبان های زیبا ساخته شده…….نگاهم به چوب لباسی و دو مانتو نیمه مندرس و به شدت خانومانه اش افتاد … نه اینطور نمیشد… این دختر نیاز به یک تغییر اساسی از نوک سر تا ناخن پا داشت
نگاهمو از دکور ارزان اما دوست داشتنی اتاق گرفتم و به چهره معصوم دخترک دوختم…
بوی خوش شامپوی ساخت وطن فضای اتاقو معطر کرده …
از شدت تمیزی گونه ها و نوک بینی اش داره برق میزنه … تارهای از موهای مرطوبش از جلو حوله آویزون شده و به طرز زیبایی رو یصورتش تاب میخوره…
اما باورم نمیشه که بابت دیده شدن دسته هایی از موهای خیسش اون هم از زیر حوله هنوز تا این حد خجالت زده است…معذب بودنش اونقدر محسوسه که مدام حوله رو روی سرش جلوتر و جلوتر میکشه…
حالا حتی ترس رو هم به وضوح میشه تو رفتارش دید…این فاصله گرفتن ها و گارد دفاعی چیو داره به من نشون میده جز ترس او دختر ؟!…
نمیدونم چی درباره جنس مذکر تو ذهنش کردن که اینطور از من می ترسه و مدام دوری میکنه؟!… حس میکنم این دختر از من همون اندازه میترسه که از اون مزاحمان شبانه!
حرصم میگیره از این قیاس ناعادلانه … یه قدم به سمتش میرم و فاصله ی بینمون رو کمتر میکنم .. ردپای ترس رو حالا خیلیواضح تر تو چهره اش میبینم و حالم به ماتب بدتر از قبل میشه… عقب عقب میره و به من و من میوفته
-میخوای چیکار کنی؟
اخم هام تو هم گره میخوره…دختره ی نادون.. منو چی فرض کرده ؟… اونقدر میره عقب که پشت زانوش به صندلی میرسه… اخرین قدم را هم برمیدارم…میوفته رو صندلی
میخوام حوله خیس را از روی موهاش بردارم که چشم هاشو میبینده و به تقلا میوفته …
-خواهش میکنم برو بیرون
حس میکنم منو با یه وحشی یا یه آدمخوار اشتباه گرفته… شخصیتمو خرد کرده..بهش تشرمیزنم
-هی …تو منو چی فرض کردی؟
از شدت خشم قلـ ـبم تند تر میزنه و خون با فشار تو رگ هام جریان میگیره
ترسیده نگاهم میکنه
-فک میکنی با دیدن این چند تار مو قراره چه اتفاقی بیوفته؟ یادت رفته من کجا زندگی میکنم؟ اونجا تو و امثال تو بیشتر از لخـ ـت مارد زاد جلب نظر میکنین….حالا تا سکته نکردی و منو سکته ندادی ول کن این لامصبو
کمی به حرف هام فکر میکنه و بعد خیلی راحت حوله رو از روی موهای مرطوبش برمیداره و میزاره کنار …
باز هم یه تعداد جمله تند و توصیه ای گوشه ذهنم جمع کردم و همین که میخوام دونه دونه به زبون بیارمش
متاسف سرشو به زیر میندازه و حین ور رفتن با لبه ی تونیکش آروم با همون تن زیبا و آرامشبخش میگه
-ببخشید…نمیخواستم عصبانیت کنم
سرشو میاره بالا و کوتاه نگاهم میکنه… هم تاسف رو میتونم تو چشماش میبینم هم برق اشکو
کلا فراموشم میشه چیا میخواستم بگم…دیگه نیازی هم نیست ..هم متاسفه و هم پشیمون
رومو ازش برمیگردونم و یه نفس هوا میگیرم تا شاید گرگرفتگیم فروکش کنه…اوف…اون دختر این اواخر مدام موجب شده تا اوج عصبانیت برم و بعد یهو از اوج فرود کنم…
مطمئنم هنوز داره خودشو بابت عصبانی کردن من شماتت میکنه و به همین دلیله که روی نگاه کردن تو چشمامو نداره

برمیگردم سمتش و نگاهش میکنم …انگشت های ظریف و باریکشو لای موهای مرطوبش کرده و اون ها رو آروم آروم روی سر مرتب میکنه … یه دسته از موهاشو که روی صورتش افتاده برمیداره و هنرمندانه پشت گوش میزنه…
مثل اینکه این دختر جز تن صدا و حرف های آرامشبخش زدن، کارهای دیگه ای هم بلده انجام بده تا با دیدنش از یادم بره که تا چه حد عصبانی بودم … دیدن حرکات ظریف انگشتاش …اون تیکه مویی که به آرومی پشت گوش زد …آبشار موهای خرمایی رنگش که روی شونه های باریکش فرود اومدن …حتی بوی شامپوی ساخت وطن که از موهاش متساعد میشه همه و همه واسه من یه حس دوستداشتی آرامشبخش داره….
اصلا همین دیدن این دختر توی این وضعیت واسم مثل یه کشف جدید میمونه…مگه من اولین مردی نیستم که تونسته این همه بکارت رو یکجا ببینه؟ …این همه شرم و این همه زیبایی خدادادی رو! شادی این کشف جدید میشه یه لبخند و میشینه گوشه لـ ـبم.

اقرار میکنم تا به حال هیچوقت به عنوان یه زن بهش نگاه نکرده بودم …روشنا همیشه واسه من دختر شهره بوده…دختر زنی که ازش بیزارم … کسی که از دیدنش هیچوقت حال خوشی بهم دست نداده!… اما الان و درست تو همین لحظات برای اولین بار یه طور دیگه دارم به اون دختر فکر میکنم و درست الان تازه دارم به این فاجعه فکر میکنم که با یه جنس مخالف هم قسم شدم و قراره باهاش همخونه بشم .
اونقدر جو اتاق سنگین شده که ترجیح میدم هم خودمو از شر افکار جدیدم خلاص کنم و هم اون دختر بیچاره رو…ازش فاصله میگیرم و میرم سمت در و پشت به او میگم
-خیلی خب …من میرم بیرون…زود آماده شو باید بریم خرید
-خرید؟
قبل از اینکه از در بیرون برم یه بار دیگه نگاهمون تو هم گره میخوره
-مگه رسم و رسوم این نیست که واسه عروس خرید میکنن؟
فورا عکس العمل نشون میده
-نه….لازم نیست… من به چیزی نیاز ندارم
تو دلم میگم اتقاقا چیزی نیست که لازم نداشته باشی!
باز هم میخواد مخالفت کنه … فقط یه راه بلدم که بی برو و برگرد میشه این دخترو رام و مطیع کرد و من تو این کار واقعا عالیم و همیشه جواب گرفتم…اخم هامو میکشم تو هم و خیلی جدی میگم
-ده دقیقه دیگه تو ماشین باش..مفهوم شد!
مثل همیشه از دیدن ترسی که تو چشماش موج میزنه حالم خوش که نمیشه هیچ از این روزبه جدید درونم بیزار هم میشم…
سرشو میندازه زیر و معصومانه میگه
-چشم
همیشه همینطوره… اونقدر معصومانه جواب خشم و خشونتم رو میده که از رفتار تندم شرمنده میشم و از خودم بدم میاد… اما چاره ای نیست فعلا زبان مشترک من و اون دختر زبان زور و اجباره.
***

راوی:

وقتی اتومبیل روزبه معزی در پارکینگ آن مجتمع تجاری متوقف شد روشنا هنوز هم باورش نمیشد که قرار است از این مرکز لوکس تجاری خرید کند…هیچوقت پایش به اینجور جاها باز نشده بود … بین دوستانش گران بودن و لوکس بودن کالاهای این این پاساژ مَثَل بود.

وقتی سوار بر آسانسور شیشه ای طبقات را بالا میرفت از دیدن آن همه مغازه های لوکس و کالاهای خاص و منحصربفرد دهانش از تعجب وا مانده بود.

روزبه تکمه طبقه سوم را فشرده بود . روشنا دقایقی بعد وقتی پایش به آن طبقه رسید فهمید طبقه سوم بورس کیف و کفش است…روزبه اولویت اولش ، مهم ترین نیاز روشنا بود…

آن کفش های مستهلک هرآن ممکن بود دهن وا کند و علاوه بر روشنا، آبرویش را هم با خود ببرد!

روزبه قدم هایش را بلند برمیداشت و لااقل دو-سه قدم جلوتر از آن دختر راه میرفت … روشنا همانطور که از پس او تند تند راه میرفت به وضوح میدید که روزبه ، با آن سرو ظاهر آراسته و چهره مردانه جذاب تا چه اندازه در نظر جنس مخالف جلب نظر میکند.

از توجه دخترکان به همراهش دلخور شد…لب ورچید و با خود اندیشید که راه رفتن دختری با سرو وضع او کنار چنان مردی چه تناقض دردناکی میتواند باشد…سپس با خیال اینکه احتمالا روزبه هم افکاری مشابه همین دارد قدم هایش را آهسته تر برداشت و فاصله بینشان را بیشتر کرد .

در خود فرو رفت و دزدانه به سرو ظاهر آراسته و آرایش های تند و گاه خیره کننده ی خانوم ها، لباس های فاخر..گاه بدن نما و نصفه نیمه شان خیره ماند… سالن مد را به وضوح جلوی چشمانش نظاره میکرد…در همان لحظات اول از آمدنش پشیمان شد…

دیوارهای بلند پاساژ روی قلبش فشار می آوردند…عزمش را جزم کرد و چند گام بلند به سمت روزبه برداشت و بعد طوری که جلب نظر نکند آهسته روزبه را صدا کرد …روزبه صدای پیس پیس را که شنید متعجب به سمت او برگشت

لب تر کرد و خیلی آنی گفت

-چیزه….بیا برگردیم

روزبه متعجب نگاهش کرد

-چی؟

از جدیت روزبه ترسید …نگاهش رنگ التماس گرفت

-خواهش میکنم …بیا برگردیم

روزبه اخم هایش را در هم کشید … دست به بغل زد و به او خیره شد

-چرا ؟

من و من کنان گفت

-خب…چیزه…اینجا… زیادی شیک و گرونه..

روزبه تک ابرویی بالا انداخت و با زیرکی یک مدیر ارشد جوابش را داد

-تو که ادعا میکردی آدم ارزونی نیستی!

روزبه که جوابش را به اندازه کافی قانع کننده میدید قدم های بعدی را بی روشنا پیمود.چند لحظه بعد وقتی اثری از همراهی روشنا ندید به عقب بازگشت و روشنا را دید که سرجای اخیرش خشک شده و هنوز قدمی برنداشته …روزبه چند قدم رفته را بازگشت…مچ روشنا را گرفت و او را دنبال خود کشاند…

ادامه دارد…

روزبه چند دقیقه بعد پشت ویترین یک مغازه ایستاد و با دقت یک مدیر به وارسی کیف و کفش های زنانه پرداخت.
روشنا خیلی زودتر از روزبه انتخابش را کرد و با دلی آرزومند به آن مدل کفش چرمی که همیشه عاشقش بود خیره ماند و در دل دعا دعا کرد که روزبه انتخاب را با خودش بگذارد…
اما دقایقی بعد کد کفشی که روزبه برای او انتخاب کرده بود با کد کفش روشنا صد شماره تفاوت داشت!
روزبه با همان جدیدت پرسید
-سایز پات چنده؟
روشنا سر به زیر انداخت…آرزویش را به باد سپرد و بی میل لب زد
– ۳۸
روزبه کد و شماره را به فروشنده گفت و کفش را تحویل گرفت و برای چندمین بار نگاه روشنا را دنبال کرد…میدانست دخترک پسند دیگری دارد
اول به دل خود و سپس به دل روشنا نـــــــه گفت..همان که خودش انتخاب کرده بود را جلوی پای دخترک گذاشت و بیرحمانه گفت
– امتحانش کن
روشنا کفش های مندرسش را از پا درآورده بود … با نوک پا آنقدر آن کفش های فقیرانه را پس زده بود تا از تیررس نگاه دیگر مشتریان پنهان بماند…کفش های جدید و شیکش را پوشید …کفش ، راحت بود…از مارک و جنس فوق العاده ای بود …به اندازه مجموع کل کفش های زندگی روشنا قیمت داشت اما…با دل روشنا فرسنگ ها فاصله!
برای آخرین بار به کفش محبوبش در آن ویترین دور نگاهی انداخت و دیگر مطمئن شد حسرت داشتن آن مدل تا ابد با او خواهد ماند
روزبه مسیر نگاه او را دنبال کرد …. بعد چهره آرام اما ناخشنود دخترک را دید و نفهمید چه شد که در یک آن کد مورد نظر روشنا را از فروشنده طلب کرد ..
گل از گل روشنا شکفت… اینبار با ذوق و اشتیاق کفش را از روزبه گرفت … دست به روی این آرزوی محالش کشید…با احترام و احتیاط خاصی آن را به پا کرد و هنگام راه رفتن روی ابرها با آن قدم زد و برگشت و روی صندلی روبه روی آینه نشست…
فروشنده رو به روزبه که کنار روشنا ایستاده بود کرد و پرسید
– خانوم کدومو پسندیدن؟
روشنا فورا در آینه به چشم های روزبه خیره شد…نفسش در گلو حبس شد
روزبه قبل از آنکه خشم درونش دوباره سرباز کند فروشنده را مخاطب قرار داد
-خب این کفش ها هم به اندازه کافی شیک و راحت به نظر میاد
روشنا برق چشمان راضیش را ضمیمه ی یه دنیا تشکر کرد و به نگاه روزبه پیشکش کرد…
فروشنده با چرب زبانی گفت
– پس میتونید هر دو جفت رو بردارید…هر دو کفش از بهترین کارهامونه
روشنا آرام سر به نفی تکان داد
روزبه تصمیم نهایی را گرفت
-باشه…هر دوتا کفش رو میبریم
روشنا همانطور که جفت روزبه نشسته بود گوشه کت روزبه را کشید… اعتراض کرد و آهسته گفت
-مگه قیمت ها رو ندیدی؟…اینا خیلی گرونن … یکیش کافیه!
روزبه لبخندی مصنوعی زد و با صدایی که از لای دندان های به هم قفل شده اش راه به بیرون پیدا کرده بود گفت
-هر وقت نظرتو خواستم اون موقع نظر بده
و بعد کارت کشید و تمام!
روشنا آنقدر عاشق کفش هایش بود که دلش نمیخواست آن را تحویل فروشنده دهد…
روزبه برای یکبار هم که شده حال او را درک کرد و فرشته نجاتش شد…
-بهتره همین کفش پات باشه تا زودتر بهشون عادت کنی…
روشنا چون بچه ها ذوق کفش جدیدش را داشت… برای روزبه دیدن این درجه از شوق و شادی دخترک برای یک کفش ناقابل خیلی غریب بود…دخترک بی بهانه میخندید و با آن کفش ها انگار روی ابرها راه قدم میزد… روزبه دور از چشم روشنا جعبه کفشی که حاوی کفش های مندرس بود را کنار اولین سطل آشغال رها کرد و دوباره با دخترک هم قدم شد و از دیدن حال خوش روشنا و راه رفتن لک لک وارش خنده اش گرفت…خنده را از روی لب برداشت اما نمیفهمید چه شده که حالش به مراتب بهتر از قبل شده و مدام لبخند بی اجازه روی لب هایش مینشیند!
روزبه جلوی یک مزون مانتو ایستاد و به مانتو بلند کالباسی که سرجیب و یقه اش پارچه تور شیری رنگ کار شده بود اشاره کرد و اینبار کمی برای همراهش ارزش قائل شد و پرسید
-چطوره؟
روشنا که از سلیقه خوب روزبه متعجب شده بود با علامت سر تایید کرد و ذوق خود را نشان داد…روزبه رضایت را که در چهره روشنا دید دیگر معطلش نکرد…او را با خود همراه کرد و داخل مزون شد…خانوم فروشنده سایز مناسب را در اتاق پرو در اختیار روشنا گذاشت و چند دقیقه بعد…درست وقتی که روشنا داشت دودل میشد به سراغش آمد
– عزیزم نمیخوای پرو مانتو ات رو نشونمون بدی؟
تا روشنا در را گشود فروشنده شروع به چرب زبانی کرد
– وای چقدر این رنگ و مدل به شما میاد عزیزم..انگار واسه خودت دوختن!
روشنا توی این مانتو جدید فوق العاده برازنده شده
روزبه وقتی اون همه تغییر را دید لبخند کجی زد
روشنا آن لبخند را بد تفسیر کرد
-اینقدر مسخره شدم؟
روزبه با بی انصافی گفت
-نه اونقدرا…اما حوصله ندارم بیشتر بگردم همینو برمیداریم
روشنا هنوز دو دل بود
-اما… خیلی رنگش روشنه…من عادت ندارم…درش میارم
روزبه فورا بازوی روشنا را گرفت تا مانعش شود
-نه…نمیخواد درش بیاری…یه دور تو پاساز بزنی رنگش واست عادی میشه
بعد برای اینکه دخترک را مجبور به اطاعت کند سریع مانتو و شلوار قبلی روشنا را از سر رخت آویز اتاق پرو برداشت و در کیسه انداخت و با
خودش بیرون برد…عاقبت مانتو هم عاقبت کفش مندرس شد.

***
روشنا:
بعد از خرید شال ، کیف ، مانتو، شلوار و کفش سرتا پام نو شده …نو، شیک و گرون… اگه دست خودم بود که هرگز این پول های بی زبون رو خرج این اجناس نمی کردم…اما الان که به بهانه دستشویی از روزبه جدا شدم و دارم خودمو تو آینه سرویس بهداشتی طبقه چهارم میبینم باورم نمیشه که این خودم باشم…

حالا این روشنای بلند و باریک خیلی متفاوت شده با قبل… مانتو ام خوشگله اما نه بدن نماست نه نصفه نیمه …
شال شیری رنگو روی سرم مرتب میکنم …این رنگ پوستمو روشن تر و چهره امو معصوم تر کرده… با این همه رنگ های روشنی که پوشیدم شبیه عروس ها شدم….
حالم بیخودی خوبه..یه لبخند گشاد میشینه رو لبم…دستمو میشورم و یکم از رژ کمرنگم روی لب میمالم تا بی رمقی رو از چهرام بگیره…

وقتی برمیگردم روزبه تو فکره و یه گوشه منتظر وایساده..
دیگه از اینکه برم سمتش و مستقیم مخاطب قرارش بدم خجالت نمیکشم…
همین که متوجهم میشه اخم هاش آروم آروم از چهره اش محو میشه و یه قدم به سمتم برمیداره و همین حرکتش به من اعتماد به نفس میده وموجب میشه با خیالی آسوده به سمتش برم ..
داریم توی یه فاصله نزدیک به هم راه میریم و نگاه های گاه و بیگاه مردم رو تحمل میکنم که جلوی ویترین یه مزون لباس شب یهو حس میکنم انگشتام داره لمس میشه…تو جام خشک میشم و نفسم تو گلو حبس میشه … ترسیده به انگشت هام که تو حصار دست روزبه گیر کرده خیره میشم …

نهیب میزنه
-به چی نگاه میکنی…ویترین رو ببین
تا سرمو بلند میکنم حیرت زده میشم و دهنم وا میمونه….خدای من …تو ویترین پر از لباس های فوق العاده شیک شب..لباس هایی که حتی تو خواب هم نمیدیدم که یه روز بتونم صاحبشون بشم
روزبه با علامت سر به ورودی مغازه اشاره میکنه … به علامت نفی چند بارسر تکون میدم…
نظرمو میزاره لب تاقچه تا آبشو بخورم …

دستشو میزنه پشت کمرم و تقریبا هلم میده داخل…همونطور که منو دنبال خودش میکشه تو رگال ها نگاه میندازه و در عرض چند دقیقه چند دست لباس برمیداره…و وقتی دختر فروشنده با ناز و عشوه بهش میگه که سلیقه اش فوق العاده اس لباس ها رو میده بغل دختره و منو مثل یه زندانی میسپاره دستش …
دختره ی نادون هم دست منو محکم میچبه و بهم لبخند دندون نما میزنه….یعنی دلم میخواد تمام اون موهای فرفریشو دونه دونه از جا بکنم..عجب زوری هم داره..همونطور که دختره منو میکشه برمیگردم عقب و در حالیکه دارم به شدت حرص میخورم یه لبخند

مصنوعی میچسبونم رو لبم و میگم
– عزیزم … من الان به این لباس ها نیازی ندارما!!!!
روزبه هم که میدونه دختره زیر نظرمون داره همون لبخند مصنوعی رو میچسبونه رو لبش و با یه لحن مثلا عاشقانه میگه
-عزیزم خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنی لازمت میشه عزیزم!!!
یه جوری هی میگه عزیزم که از صدتا فحشم بدتره!

میون اخم و خط و نشون کشیدن عصبی میخندم و میگم
-آخه ما که تا آخر این ماه بیشتر ایران نیستیم عزیزم!…مهمونی کجا بود؟
ترجمه اش میشه “یادت رفته فقط تا بیستم این ماه قراره این فلاکت ادامه داشته باشه و بعد اون میری پی کارت؟”
توی این میون فروشنده مستاصل مونده که با من چیکار کنه…ببره.؟…نبره؟

روزبه میاد جلو و آروم هلم میده سمت اتاق پرو و دم گوشم با حرص میگه
– با من بحث نکن…فقط مثل همیشه بگو چشم…اوکی؟
بعد با علامت سر و یه لبخند قشنگ اشاره میکنه که برم داخل
تغییر لحن و چهره جذابش با اون لبخند نادر اونقدر گیجم میکنه که نمیفهمم کی همراه دختره وارد اون اتاق پرو عجیب شدم …
اتاق پرو یه اتاق خیلی بزرگه که موکت شده و دور تا دورش آینه و رگال های خالیه و یه گوشه اش برای تعویض لباس پرده نصب کردن..با راهنمایی دختر میرم پشت پرده و لباس هامو میکنم و به خودم وعده میدم که جای نگرانی نیست یه فرصت عالی گیرم اومده که یکی دو تا لباس خوشگل رو امتحان کنم …بعدشم میرم به روزبه میگم هیچکدومشون رو نپسندیدم و تمام … اما همین که لباس اول رو پوشیدم هنوز زیپ رو بالا نکشیده دختر فروشنده اومد سراغم
-خانوم پوشیدید؟ اجازه بدید کمکتون کنم؟
پرده رو کنار میزنه و میاد سروقتم … حتما اشتباه میکنم که سایه مردی رو پشت پرده میبینم … دختره زیپ رو بالا میکشه و با ذوق و چرب زبونی میگه
-خدای من … خیلی رنگ سبز به شما میاد
دارم با یقه باز پیرهن ورمیرم که دختره پرده رو کامل میزنه کنار و روزبه رو که بیرون منتظره مخاطب قرار میده و میگه
-اینم پرو اولین لباس… می پسندید جناب؟
اصلا انتظارشو ندارم که با این لباس با روزبه روبه رو بشم… ناخوداگاه به سمت او میچرخم و وقتی میبینم روزبه رو صندلی درست رو به روم نشسته و داره ورندازم میکنه دهنم ازتعجب وا میمونه … روزبه به چهره مضطربم لبخند کجی میزنه و انگشتشو تو هوا تکون میده …یعنی بچرخ…
دستمو فورا میزارم جلو یقه باز لباس و حس میکنم الانه که از شدت استرس و عصبانت قلبم زیر دستم منفجر بشه…

فکر اینکه مثل یه عروسک داره باهام بازی میشه از عصبانیت آتیش میگیرم….اون مرد داره قرارمون رو نقض میکنه و من نمی تونم مثل همیشه سکوت کنم!
فروشنده که حال بد منو متوجه شده میگه
-مثل اینکه خانوم تو این لباس احساس راحتی نمیکنن! عزیزم میخوای بعدی رو امتحان کنی؟
فقط دلم میخواد هر چه زودتر از جلوی اون مرد محو بشم و لبخند و پورخندشو نبینم …فورا حرف دختره رو تایید میکنم و به روزبه ای که سکوت کرده و داره با دقت یه مدیر به ماجرا نگاه میکنه کوچکترین اهمیتی نمیدم !
تو فرصتی که برای پوشیدن لباس دوم که انتخاب جناب تحفه اس تنها شدم به زمین و زمان چنگ میندازم تا برای خلاص شدن از این وضعیت یه راهی پیدا کنم…اما اونقدر از روزبه عصبانیم که مغزم هنگ کرده و هیچی به ذهنم نمیرسه..دختره میاد پیشم و میگه
-نتونستی اینو در بیاری…بزار کمکت کنم…
اصلا هیچ حس و حالی واسم نمونده که بخوام واسه پوشیدن لباس دوم خرجش کنم… خودش لباس دوم رو تنم میکنه… اونقدر بغش تو گلوم جمع شده و اونقدر ناراحتم که دلم میخواد خودمو بغل کنم و های های گریه کنم…
همش حس میکنم روزبه به حریمم تجاوز کرده…قرارمون این نبود…قرار بود مثل دو تا غریبه باشیم..قرار بود حتی کوچکترین رابطه ای بینمون نباشه…اون صیغه مسخره هم منِ احمق گذاشته بودم تو برنامه… تا فقط و فقط موندنمون زیر یه سقف توی دو تا اتاق در بسته ی مجزا ، غیر شرعی نباشه… من احمق با دستای خودم گور خودمو کنده بودم..

حس میکنم اون مرد مثل یه دشمن خونی زوم کرده ببینه چی منو بیشتر آزار میده…تا روی همون پافشاری کنه و هی باهاش شکنجه ام کنه…فقط میدونم که نباید بفهمه که این کارش تا چه حد منو داغون و عصبی کرده و گرنه ممکنه این نقطه ضعفو تو دستش بگیره و همش اینطوری آزارم بده…

ادامه داره…

لباس دوم یه پیرهن ماکسی سرخابی رنگه که با دوتا بند به پشت گردن بسته میشه…از بس پشت لباس بازه اینبار با چشم های بسته میرم جلوی روزبه و سعی میکنم اصلا نگاهش نکنم..اما یه لحظه که چشمم بهش میوفته لبخند کجِ روی لب هاشو میبینم
لباس سوم یه پیرهن کوتاه طوسی رنگه…یقه قایقی و آستین حریر داره وسر مچش کیپور کار شده…خوشگله همیشه آرزوم بوده این لباس ها رو داشته باشم اما الان هم از خودم هم از تک تک اون لباس ها متنفرم!

بعد از آخرین پرو که توجه فروشنده و روزبه رو بیشتر از همه جلب میشه برمیگردم پشت پرده.تکیه امو میدم به دیوار سرد پشت سرم ..رو زانو خم میشم …. حس میکنم دیگه نمی تونه بیشتر از این به این نمایش ادامه بدم… اگه بیشتر ادامه بدم ممکنه یا از بغض خفه بشم یا یهو بزنم زیر گریه و همه شکیبایی و صبری که تا به اینجا نشون دادم بر باد فنا بره….
تو آینه نگاهی به چهره رنگ پریده ام میندازم…یه قطره اشک تندی از گوشه چشمم سرمیخوره پایین … دست میزارم رو گونه ی سردِ بی رنگم و به خودم نهیب میزنم

-خود کرده را تدبیر نیست رها خانوم

پلک های سنگینمو میزارم رو هم و یه نفس هوا میگیرم تا اعصاب متشنجم کمی ..فقط کمی آروم بگیره … بعد سریع لباس های

خودمو میپروشم و میاد بیرون و با جدیت به روزبه میگم

-میشه بریم؟

روزبه که حال خراب ام رو میبینه رو به فروشنده میگه
-لطفا هر سه پیرهن رو بپیچید…

اینبار هیچ اعتراضی نمیکنم…به جهنم هر کار دلش خواست با پول هاش بکنه…اصلا به من چه!

قلبم تند تند میزنه… تاب ایستادن تو مزون رو ندارم… میرم بیرون منتظر میمونم تا بیاد

به زور اشک و عصبانیتم رو با هر نفس فرو میدم…اما با نفس بعدی هزار برابر خشم از درونم شعله میکشه…

احساس میکنم دارم میسوزم از این همه تحقیر شدن.

روزبه چند لحظه بعد با سه نایلون میاد بیرون…اینبار منم که دارم قدم هامو بلند تر برمیدارم تا چشمم تو چشم این مرد بی رحم نیوفته.

.
.
 ادامه دارد  اگه  از رمان  خوشتون  ائمد  لطفا  یاد اوذری کنید که ادامه  رمان  رو  درج کنم
منبع : انجمن  نگاه  دانلود  forum.negahdl.com

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان :  http://forum.negahdl.com/threads/88709/

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 224 بار بار دسته بندی : بی تو ، با عشق ، رمان های در حال تایپ تاريخ : ۹ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

دو × چهار =

سام
پنج شنبه , ۱۷ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

سلام خسته نباشید این رمان رانمی توان دانلود کرد لطفا پی گیری کنید باتشکر

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،