برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان سرنوشت ناخواسته - پریسا ملازاده

رمان سرنوشت ناخواستهپریسا ملازاده

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان بیقرار آغوش سرد اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان بیقرار آغوش سرد اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بیقرار آغوش سرد : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان بیقرار آغوش سرد (موبایل و PDF)
1.gif نام کتاب رمان : بیقرار آغوش سرد
1.gif نام نویسنده : somayeh11 سمیه
1.gifحجم رمان بیقرار آغوش سرد : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بیقرار آغوش سرد :
رمان در مورد خلبانی به نام راتینه که بنا به دلایلی از خانواده جدا شده و موقعی که می خواست خبر شهید شدن دوستش رو به خانواده اون بده با دختری آشنا می شه ولی به علت یه سری اتفاقات , یه ماموریت مخفیانه ، از اون دختر دور می شه و وقتی بر می گرده با خبر وحشتناکی روبرو می شه، سالها بعد در حالی که هنوز به دنبال اون دختر می گرده ،اون رو تو وضع خیلی بدی پیدا می کنه و تصمیم می گیره به هر قیمتی شده اونو بیاره به خونه اش و ازش مواظبت کنه چون در این اتفاق خودشو مقصر می دونه، ولی دختره….
در جریان این ماجرای عاشقانه چند ماجرای عاشقانه هم در اطراف راتین اتفاق می افته….پایان خوش

دانلود رمان جدید

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

اونقدر توي احوال خودم غرق بودم ، که اصال متوجه توقف اتوبوس نشدم. شاگرد راننده: آقا نمي خواي پياده شي ؟ رسيديم داداش. گنگ و منگ پرسيدم : چي شده ؟  شاگرد راننده: باخنده گفت: رسيديم داداش ،نکنه مي خواي با ما برگردي تهران. تازه متوجه اطرافم شدم، از تهران تا رشت اصالً هيچ چي از راه نفهميدم. افکارم فقط دور و بر خبر وحشتناکي بود که من حاملش بودم .توي دلم هزار بار مرور کردم که چجوري بگم ، ولي باز به بن بست رسيدم . ساک بدست با گيجي از اتوبوس پياده شدم ، با وجود سرسبزي اطرافم دلم رنگ خزان داشت . اصال نمي دونستم کجام و مي خوام چيکار کنم . هزار بار خودمو لعنت مي کردم که چرا قبول کردم بيام .به طرف نماز خونه ترمينال رفتم وتو وضوخونه وضو گرفتم و بعدش دو رکعت نماز خوندم . بعد از مرگ مادرم تنها راه آرامشم همين بود ، که اون رو هم از اون خدابيامرز ياد گرفته بودم . نمازم که تموم شد دست بردم باال و فقط از خدا يه چيز خواستم .شجاعت گفتن شهادت تنها پسر يه پيرزن نابينا به مادرش. دلم مي خواست من جاي علي شهيد شده بودم ، مني که کسي منتظرش نبود ، ولي حاال من اينجام و اون… *** براي دهمين بار دستم رو از رو زنگ برداشتم ، بدون اينکه صداش دربياد . سرم پايين بود که يکدفعه در با صداي قيژ بدي باز شد و چهره سفيد دختري پيدا شد . هول کردم و با صداي خفه اي گفتم س ، سالم با يه آهنگ دلنشين جواب داد و گفت امري داشتين ؟ آرامش صداش استرسم رو فرو کش داد و آهسته پرسيدم منزل آقاي علي آقايي؟ دختر با آرامش جواب داد : بله بفرماييد ، شما از طرف علي آقا اوميدن ؟ نامه دارين؟ همه صورتم رو غم گرفت ، طوري که اون هم کامال متوجه شد گفت :چيزي شده ؟ اتفاقي افتاده ؟ تو دلم يا علي گفتم و پرسيدم: شما چه نسبتي با هاشون دارين؟ تا جايي که من مي دونم علي خواهري نداشت. دختر گفت : من همسايه ديوار به ديوارشون هستم ، بعضي وقتا مي يام از مادرشون مواظبت مي کنم و کاراشون رو مي کنم. نفس راحتي کشيدم و گفتم: واال راستش من حامل خبر ناگواري هستم . دختر بيچاره کم مونده بود سکته کنه . با چشمهاي پرسشگرش داشت نگاهم مي کرد ، حلقه اشک تو چشماش نشون مي داد ، حدس زده من اينجا چه غلطي ميکنم و چه خبري مي تونم داشته ياشم. نفسم رو با صدا بيرون دادم و بدون اينکه نگاهش کنم ، گفتم : علي جان شهيد شدن و من موندم چجوري اين خبر رو به مادر بيمارش برسونم! چهره اش به وضوح درهم رفت و آروم و بي صدا شروع کرد به گريه . از آستانه در اومد بيرون اومد و در رو آروم پشت سرش بست و گفت: لطفا بيان منزل ما ، پيش پدرم ، حاج خانم قلبش ناراحته و همش چشمش به در ، نمي

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

شه همينجوري يه دفعه اين خبر رو بهش داد . با اين قلب مريضش ، جا به جا سکته مي کنه بنده خدا . نمي دونيد چقدر منتظر پسرشه ،هر پنج دقيقه اسم علي رو مياره و دائم از خوبي هاي اون مي گه. بي صدا پشت سرش راه افتادم ، با کليد رو باز کرد و تعارف کرد تا برم داخل ، منم گفتم :شما اول بفرماييد ، خبر بدين ، من هم دنبالتون مي يام . بي حرف وارد شد و من پشت سرش .خونه شون ساده بود و تميز ، نشستم تا نماز حاج آقا تموم بشه ، ظاهراً دخترش که حاال فهميديم اسمش شوکاست ، داشت چيزاهايي به پدرش مي گفت : چون صداش رو شنيدم که گفت: انا ال هلل و انا اليه راجعون . چند لحظه بعد ، حاج آقا اومد تو اتاق . به احترامش بلند شدم . با دستش منو دعوت به نشستن کرد و گفت : پسرم شما همرزم اين شير مرد بودي؟ گفتم بله حاج آقا ، علي جان بهترين دوستم بود . من خيلي چيزا ازش يادگرفتم. اون شجاعترين خلبان اسکاتران ما بود ، با شهادت اون ، من همه کسم رو از دست دادم .همه کسم رو ، بعد بدون خجالت شروع به گريه کردم . حاج آقا و شوکا هم با من همراهي کردن. يه نيم ساعتي که گذشت ، همگي کمي آروم شديم. شوکا چاي آورد و پدرش گفت: بهتره من خودم با فاطمه خانم حرف بزنم ، هر چي نباشه منم پدر يه شهيدم ، درد همو بهتر مي فهميم .وقتي ديد دارم با گيجي نگاهش مي کنم گفت: پسر منم ارتشي بود، اوايل انقالب خودش رو کنار کشيد، ولي نذاشتن چون درجه دار دار بود و خيلي اطالعات داشت ، شهيدش کردن با گفتن اين حرفها حلقه اشک توي چشماي غمگينش برق زد و سريع بلند شد و گفت : من رفتم دعا کنيد اين پيرزن رنجور، طاقت بياره! تا برگشتن حاج آقا رفتم توي حياط ، دل توي دلم نبود که در باز شد. با نگاهم چهره پيرمرد رو کاويدم ، دنبال نشانه بودم که خودش گفت: از اين شير زن که اون ابر مرد رو زاييده ، کمتر ازاين انتظار نداشتم . برو پيشش پسرم ، مي خواد با هات حرف بزنه . شوکا سريع گفت : منم مي يام ، مي خوام ببينمش .پدرش با سر باشه اي گفت و رفت تو. *** با قدم هاي سست و آروم رفتم داخل اتاق ، پير زن صورتش رو به طرف من برگردوند ، با و جود اينکه نابينا بود ،احساس کردم منو مي بينه . با صداي سالم شوکا به خودم اومدم و سالم کردم . گفت: عليک سالم شوکا جان ، سالم پسرم . صداش گرفته بود معلوم بود گريه کرده ، با همون صداي گرفته بغض دار گفت : شما دوست علي من هستي ؟ وصيت نامه علي شهيدم ، پيش شماست؟ گفتم : من دوستش نيستم ، من برادرش هستم . بله علي اون رو دست من سپرده بود در ضمن چند تيکه از وسايلش هم با خودم آوردم . علي مرد بزرگي بود مادر ، خيلي بزرگ ، براي همينه که غم از دست دادنش هم خيلي بزرگه ، من تسليت مي گم .

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

بغضش شکست و با اشک گفت : تسليت براي چي ؟ عاقبت بخير شد ، اين تنهاي دعاي من در حق بچه ام بود . خدا رو شاکرم که مستجاب شد . ناگهان دستش رفت سمت قلبش ، شوکا با فرياد دويد طرفشو و گفت از تو آشپزخونه قرصاشو بيارين . دويدم سمت آشپزخونه و با يه ليوان آب و قرص به دست برگشتم . حالش اصالً خوب نبود با وجود خوردن قرص زير زباني ، هنوز رنگ به رو نداشت. شوکا گفت : بايد ببريمش بيمارستان ، هيچ وقت اينقدر طول نمي کشيد . سريع از سر خيابون ماشين گرفتم و برديمش بيمارستان ، دکتر بعد از معاينه گفت: شما پسرش هستيد ؟ قرص و محکم طوريکه خودم هم تعجب کرده بودم گفتم : بله دکتر گفت: وضعيت قلبش اصال خوب نيست ، بايد ببرينش تهران ، اينجا امکانتش رو نداريم ، البته از تهران هم زياد مطمئن نيستم . گفتم : يعني چي از تهران مطمئن نيستيد؟ يعني اونجا هم نمي شه کاري کرد؟ اگه تهران هم بگن نمي شه چي؟ دکتر در حالي که سرش تو پرونده بود گفت: بهترين جا براي اين عمل اسرائيله چنان بلند گفتم چي؟ که دکتر جا خورد و با نگاهي به لباسام که رنگ و بوي رزم داشت گفت : پسرم مي دونم االن با اونا دشمنيم ، ولي جان مادرت مهمتره حاال شما ببرش تهران شايد فرجي شد . ولي از االن مي گم توي دنيا در حال حاضر امکانات و دکتراي اسرائيل تو اين زمينه حرف اول رو مي زنن. شب رو به اصرار مادر علي اونجا موندم ، تا صبح چشم رو هم نذاشتم به علي فکر مي کردم که چطور منو از منجالبي که پدر و نامادريم برام درست کرده بودن نجات داد و آدم بودن و يادم داد . نگاهي به در اتاق مادرش کردم ، آه ار نهادم در اومد . من در مقابل اين زن مسئول بودم ، حاال نوبت من بود که جبران حمايتهاي علي رو بکنم .من بايد از اين امتحان سربلند بيرون بيام . علي مادر بي کسش رو اول به خدا بعدش دست من سپرد و ازم خواست تا لحظه اي که زنده است مواظبش باشم . *** پرونده بدست جلوي در با مادر، حاج آقا و شوکا خداحافظي کردم تا پرونده رو تو تهران به چند تا دکتر که بيمارستان رشت معرفي کرده بود ، نشون بدم . در ضمن قرا بود چهار روز ديگه بقاياي پيکر علي رو به رشت منتقل کنن و من بايد تا اون روز برمي گشتم . سريع خداحافظي کردم و به سمت تهران حرکت کردم. *** خسته وافسرده با افکار مغشوش راه مي رفتم که خودم رو جلوي در خونه شوکا ديدم . با بي حالي زنگ زدم ، طولي نکشيد که صورت مهتابي اش وسط در پيداش شد ، با يه نگاه به حال زار من همه چي رو تا ته خوند . به خودم اومدم و سالم کوتاهي کردم جوابم رو داد و از آستانه در کنار رفت و تعارف کرد برم داخل . بعد از خوردن

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

چاي رو به حاج آقا و شوکا گفتم : دکتراي تهران حرف دکتر صمدي رو تاييد کردن . اونا مي گن بايد از بالن استفاده کرد و اين تکنولوژي جديده و تو ايران ، هم امکاناتش نيست و هم دکتري که تا حاال اين کار رو کرده باشه ندارن .البته مي گن مي شه عمل کرد ، و لي خيلي به حالش فرقي نمي کنه . اگه جوون تر بود مي شد. ولي با وجود کهولت سنش خود عمل براش خطرناکه . مخصوصا که مرض قند هم داره . قيافه شوکا در هم بود و هر آن بود که اشکش سرآزير بشه . حاج آقا متفکر به زمين نگاه مي کرد و زير لب با تسبيحش ذکر مي گفت ، که شوکا ناگهان گفت : اگه ببريمش اسرائيل چي؟ چقدر احتمال موفقيت هست؟ پدرش براق شد ، همين اينا پسرش و کشتن حاال براي درمان مادرش دست به دامنشون بشيم. فاطمه خانم هرگز رضايت نميده ، منم بودم نمي دادم . با اين حرف حاج آقا به لبهاي من و شوکا مهر سکوت زده شد. حاج آقا بلند شد تا بره يه دفعه برگشت گفت : کي شهيد رو مي يارن؟ گفتم: امروز عصر بايد برسن . زير لب اوهمي گفت و اتاق رو ترک کرد . تا خواستم حرفي بزنم شوکا زد زير گريه و گفت يعني بذاريم بميره و دوباره گريه اش شدت گرفت. منم ناراحت بودم ، هم بخاطر علي هم مادرش و هم … بعد از تشيع پيکر علي تو گلزار شهداي رشت ، تن رنجور مادرش رو به خونه انتقال داديم .شوکا مثل پروانه دورش مي چرخيد . مادر که خوابيد اومد تو حياط . رو روبروي من لب حوض نشست ، يه آن به صورتش نگاه کردم ،چشم هاي مشکي زيبايي داشت و يه جورايي خيلي گيرا و جذاب بود . چهره اش نشان دهنده يه دختر شرقي زيبا بود. به خودم اومدم ديدم حسابي از خجالت سرخ شده سرفه اي کردم و گفتم : به نظر شما چيکار کنيم؟ سرش رو بلند کرد هنوز آثار خجالت تو چهره اش معلوم بود ، با صداي ظريفي گفت : نمي دونم ، من يه پيشنهاد دارم که بهش نگيم مي بريمش اسرائيل ، بگيم يه کشور ديگه يه کشور بي طرفتر مثل ژاپن ، مادر که نمي بينه ، از کجا مي خواد بفهمه کجاست ؟ اگه شما با نظرم موافق باشين ، بگرديم دنبال پول . اينارو تند تند گفت و چشم به دهان من دوخت . با خوشي گفتم :چرا به فکر خودم نرسيد ، آفرين دختر باهوش . که ديدم دوباره خجالت کشيد .خودم زدم به اون راه و ادامه دادم چرا دنبال بگرديم ، من پولش رو دارم نگران هزينه ها نباشيد ولي حاج آقا رو چيکار کنيم؟ نگاهش غمگين شد و گفت: با وجودي که تا به حال به پدرم دروغ نگفتم ، اما مجبوريم به اون هم دروغ بگيم که گشتيم يه کشور ديگه که اندازه اسرائيل تو اين زمينه موفقه رو پيدا کرديم ، ما چاره اي نداريم آقاي …. خنديدم و گفتم خيلي جالبه من هنوز خودم رو معرفي نکردم .من راتين سوادي هستم، اهل تهرانم ، پسر يه تاجر ، سرگرد خلبان هستم و ديگه هيچ چي و منتظر نگاهش کردم . با لبخند مليحي گفت : راتين يعني بخشنده ، درسته ؟ با تعجب نگاهش کردم ، چون جزء معدود کسايي بود که معني اسم عجيب و غريب منو مي دونست .اکثر اونايي هم مي دونستند مسن بودن واهل شاهنامه. انگار از نگاهم تعجبم رو خوند و گفت من فوق ليسانس ادبيات فارسي

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

هستم و حاال تو دانشگاه رشت تدريس مي کنم . دونستن معني لغت زيبايي مثل راتين ، نبايد براي من سخت باشه. *** در ميان گذاشتن موضوع رو با حاج آقا و مادر وهمه گناهش رو شو کا به گردن گرفت. يه هفته طول کشيد تا راضي شدن ، منم تو اين يه هفته پول و مدارک الزم رو تهيه کردم . گرفتن مجوز براي رفتن به اسرائيل خيلي مشکل تر از اوني بود که من فکرشو مي کردم ، چون من يه نظامي بودم و زمان جنگ هم بود ومن مي خواستم دقيقا به خونه دشمن برم ، هر کسي بود مشکوک مي شد . همه کارا گره خورده بود به هم ، تا اينکه ياد حاج آقا رضايي فرمانده پايگاه افتادم . از روزي که اومده بودم رشت يه دوباري اون هم به خاطر مرخصي براي مواظبت از مادر علي باهاش تماس داشتم ، حاال تنها کسي که مي تونست کمکم کنه اون بود . رفتم سراغ تلفن و بهش زنگ زدم . کل ماجرا رو گفتم و حتي گفتم که يه کپي از مدارک پزشکي مادر علي رو هم براش ميفرستم ،براي اطمينان. خيلي بهش برخورد و گفت : که به حرف همه اعضاي استکاتران ، اطمينان داره و تاکيد کرد علي با اون کار شجاعانه اش به گردن ما که سهله به گردن کل مملکت حق داره ، بايد هر کاري مي تونيم براي مادرش انجام بديم . حاج آقا قول داد کمک کنه و از من خواست منتظر تماسش باشم. *** يه ماهي رو که تو رشت موندگار شدم ، خونه علي بودم ، چون مادرش نميذاشت برم هتل ، منم تو اين مدت جوري دلبسته حرفهاي اين پيرزن شده بودم که خودم دل نميکندم برم . وقتي شناسنامه اش رو ديدم از تعجب چشام چهار تا شد ، اون از مادر من خيلي کوچکتر بود ولي صورتش خيلي شکسته شده بود ، مادر علي از من 02سال بزرگتر بود ولي راحت 02 سال رو نشون مي داد ، خيلي دلم مي خواست علت نابينايي و پير شدنش رو بدونم ، ولي از اونجايي که علي تازه فوت شده بود و قلبش هم حال و روز درست و حسابي نداشت ، نمي خواستم با گفتن درد و رنجاش، باعث آزار روحيش بشم . اون روز هم مثل هر روز اومد کارهاي خونه رو انجام داد ، غذا درست کرد و خالصه مثل يه دختر واقعي مواظب مادر علي بود. احساس بي مصرفي مي کردم ، بلند شدم به حياط رفتم تا باغچه کوچک حياط رو آب بدم . آب رو تا ته با فشار باز کردم و فکرم رفت پيش حاج آقا رضايي که چيکار مي کنه االن يک ماه بود که گفته بودم بهش ، ولي خبري ازش نبود . اون مي دونست کار مادر علي فوريه ، تو عوالم خودم بودم که شوکا گفت: خبري نشد آقاي سوادي ؟ مثل چي از جام جهيدم و شلنگ بدست برگشتم طرفش که اي دل غافل همه سرو صورت دختر بينوا رو آب پاشي کردم .اون دويد يه طرف . از هولم به جاي اينکه سر شلينگ روبگيرم اونور ، دوباره گرفتم طرفش و حسابي از خجالت لباساش در اومدم بالخره خودم رو پيدا کردم و شير رو بستم ولي دير شده بود ، قيافه معصوم شوکا وقتي از سر و صورتش آب مي چکيد خيلي با مزه شده بود . معذرت خواستم . فکر کردم االنه که سرم داد بکشه ، ولي اون در کمال آرامش گفت : اشکالي نداره من نبايد يک دفعه صداتون مي کردم و برگشت طرف

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

ساختمان تا چادرش رو برداره و بره خونشون لباساش کامل خيس شده وبدفرم شده بودد ناخودآگاه تا برگرده طرفم نگاهش مي کردم . بامزه شده بود ، براي اينکه خجالت نکشه سريع چشمم رو به زمين دوختم شوکا آروم داشت به طرف در مي رفت ، که پاش از پله جلوي در سر خورد و محکم خورد زمين . سريع رفتم باالي سرش , از پيشونيش داشت خون مي اومد ، بدن کوچيکش رو با يه حرکت از رو زمين کندم و بردم داخل خونه . مادر علي خواب بود ، شوکا رور بردم تو اتاقي که به من داده بودن و روي تخت گذاشتمش ، تا بذارمش زمين چند بار گفت: خودم مي تونم برم ، چيزي نشده ، لطفا بذارينم زمين. اما من گوش نمي کردم. رفتم تو آشپزخونه و جعبه کمکهاي اوليه رو آوردم ، تا زخمش رو بشورم. اومدم ديدم نشسته رو زمين. عصابي شدم گفتم : چرا از تخت اومدي پايين؟ گفت: لباسم خيس بود، کل تخت خيس شد. گفتم : خيس شد که شد و يه ضرب بلندش کردم و گذاشتمش تو تخت گفتم : من مي رم بيرون سرما مي خوري، لباسهاتو در بيار . با تعجب نگاهم کرد و گفت : در بيارم چي بپوشم ، بذارين برم خونه ، خودم زخممو پانسمان مي کنم ، لباسام رو هم عوض مي کنم . ممنون از لطفتون. گفتم : همه رو در نيار که ، مانتوت بيشتر خيس شده ، اونو در بيار چادر بنداز سرت ، بيام زخمت رو ببندم ، بد جوري باز شده ، خدا کنه بخيه نخواد . چند دقيقه بعد در زدم و رفتم تو اتاق ، چادر مادر علي رو به سر کرده بود و نشسته بود يه گوشه از تخت . جعبه کمکهاي اوليه رو بردم نزديک تخت و شروع کردم به تميز کردن زخمش . از خجالت چشماشو بسته بود و چادرش رو محکم گرفته بود . شستشو که تموم شد کمي بتادين زدم به زخمش که سوخت و آخش در اومد ، توي چشمهاي زيباش نگاه کردم و گفتم: چيزي نيست زخم شمشير که نخوردي استاد ، مقاومت کن . عصباني شد و گفت: هر چي بتادين تو ظرف بود خالي کردين رو زخم و مي گين جيک نزنم؟ خنديدم و گفتم : چه عجب ، ما عصبانيت استاد رو هم ديدم . بعد گفتم : کار من تموم شد ، برو لباساتو در بيار همه جونت خيس شده و اين چادر هم حسابي خيس شده و چسبيده به تنت . با حرف من صورتش گر گرفت و خجالت زده سرش رو انداخت پايين ، بلند شد و آروم خداحافظي کرد و رفت . با خودم فکر مي کردم چقدر شرم اين دختر و چشمهاي جذابش خواستنيه که صداي تلفن منو از اون حالت درآورد و سريع رفتم تلفن رو برداشتم . حاج آقا بود کارها رو رديف کرده بود ، فقط مونده بود من برم مدارک رو بگيرمش. کلي تشکر کردم و اون گفت از امانت علي خوب مراقبت کن .حاج خانم براي پسرم علي خيلي عزيز بود .چشم بلندي گفتم و گوشي رو گذاشتم….. ***

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

نگاهم به چشمهاي گريان شوکا افتاد ، احساس کردم چيزي تو دلم فررو ريخت ، حس کردم ديگه اين چشمهاي زيبا رو نمي بينم و از اين احساس يه وحشت تو دلم افتاد . نمي دونم چرا ولي دوست داشتم باز ببينمش و چشم بدوزم به اون گوي سياه . شوکا کلي به من سفارش مادر رو کرد در آخرين لحظه نگاه مهربانش رو تو صورتم پاشيد و با اون دو گوي سياه که از پشت سايبان نمناک نفسم رو به بند کشيده بود آروم و از رو شرم گفت مواظب خودتون باشين و زير لب اسمم رو تکرار کرد . احساس کردم االنه که قلبم از کار بيفته . پسر چشم و گوش بسته اي نبودم و با ثروت بي حد مادرم ، جواني زياد کرده بودم ، ولي نگاه شوکا رنگ ديگه اي داشت . مثل ميت فقط بهش نگاه کردم و دست آخر با بدبختي گفتم :شوکا بهم زنگ بزن نذار تو غربت ، غريبي و بي کسي بي توانم بکنه . – صورت گلگون و شرمگينش بوي نجابت مي داد . با تبسمي که لبهاي زيبا و محجوب گفت: س بي کسان خداست و لحظه اي انگار خواست چيزي بگه ولي منصرف شد و گفت به اميد ديدار. نمي دونم اسم اين احساس جديد و خيلي خاص رو چي بذارم ولي اونقدر شيرينه که مي خوام هر ثانيه بهش فکر کنم .هواپيمايي که من و مادر رو به لبنان مي برد ، هواپيماي صليب سرخ بود که با زحمتهاي حاج آقا براي بردن ما هماهنگ شده بود. بعد از رسيدن به فرودگاه بيروت شيخ محمد نامي براي بردن ما به فرودگاه اومد ، که از قبل هماهنگ شده بود .اون قرار بود ما رو ببره خونشون و بعد از آماده کردن مدارک به عنوان يه تاجيک به تالوويو بريم از نظر حاج رضايي دونستن ايراني بودن من ، ممکن بود خطر آفرين باشه بخصوص که من افسر نيروي هوايي هم بودم .يک هفته در منزل شيخ محمد بوديم. انصافاً مرد با شعور و خوبي بود و با توجه به موقعيت مادر ، تالش کرد کارها در کمترين زمان ممکن انجام بشه . توي اين يک هفته ، يک بار به شوکا زنگ زدم .آدرس و تلفن شيخ محمد رو دادم چون قرار بود من فقط از طريق اون با ايران تماس بگيرم و ازش خواستم برا ي تماس با من فقط با اينجا تماس بگيره . *** بالخره مادر رو بستري کرديم به گفته دکترهاي اونجا ، حدود 02 روز بايد روي مادر آزمايش انجام بشه در صورت مثبت بودن جواب مي تونن عمل کنن . از وقتي که از خونه شيح محمد تو بيروت به تالوويو اومده بوديم . از شوکا بي خبر بودم ولي نمي خواستم ريسک کنم و زنگ بزنم .اما حالم خيلي گرفته بود . دلم براي صداي آروم و آرامبخشش تنگ شده بود ، حس مي کردم اين دلتنگي از روي عادت نيست يه چيز ديگه ست . نشسته بودم توي راهروي بيمارستان و چشمام بسته بود .اما بيدار بودم . با احساس عبور سايه اي از کنارم چشمام رو باز کردم . ديدم دو تا افسر اسرائيلي در حالي که آروم حرف مي زدن از کنارم رد شدن و جلوي ايستگاه پرستاري پشت به من ايستادن يکي از اونا به انگليسي به اون يکي گفت : اگه سرنخي از اون عمليات تو ايران بدست بياريم ، مي تونيم با نيروي کمتر و تجهيزات ناچيز اراضي دوباره متصرف شده رو پس بگيريم . اون يکي در حالي که تو فکر بود گفت : از نيروي نفوذي چه خبر؟ گوشام رو تيز کردم و چشمامو بستم. افسر بلند قد تر در حالي که داشت به بي انظباطي بيمارستان فحش مي داد گفت : فعال خبري ازش نداريم ظاهراً براي اينکه لو نره محتاطتر عمل مي

.

.

رمان جدید از somayeh11 سمیه بیقرار آغوش سرد

..

.

کنه. بعد با خنده کريهي گفت : ايران دختراي زيبا زياد داره ، خوش به حالش ، کاش منو نفوذي مي کردن . از حرفش چندشم شد ،کثافت رذل ، دوست داشتم خرخره اش رو مي جوييدم .افسر قد بلنده ادامه داد اون دو تا ايراني که قراره براي آموزش شنود گذاري بيان در چه حالن ؟ که دومي جواب داد تا 02 روز ديگه اينجان . و بعد عصباني و با صداي بلند پرستار رو صدا کرد .پرستار بدو بدو خودش رو رسوند و با رنگ پريده عذر خواست .اونا هم حسابي بهش فحش دادن و ازش شماره اتاق سربازي رو که از عراق اومده بود رو پرسين و رفتن به طرف اتاق اون. تا حدود 02 دقيقه همينطور اونجا موندم تا مطمئن بشم رفتن بعد بلند شدم و به اتاق مادر رفتم .خوابيده بود. از بيمارستان اومدم بيرون و يکراست رفتم خونه ام هاجر ، که رابط من و شيخ محمد بود . ازش خواستم سريع امکان يه تماس مطمئن و سريع رو با حاج رضايي برام فراهم کنه قرار شد ام هاجر خبرش رو بهم بده . فردا صبح ساعت 5 تماس من و حاج رضايي برقرار شد و شنيده هام رو منتقل کردم. تشکر کرد و از عمل مادر پرسيد که گفتم فرداست و تماس رو قطع کردم .اميدوار بودم با اين خبر هر چند مختصر جلوي شهادت خيلي از بچه ها گرفته بشه . پشت در اتاق عمل قدم مي زدم دل توي دلم نبود . فقط به خدا التماس مي کردم ، پيش علي شرمنده نشم . پاهام توان نداشت همينطور جلوي در کنار ديوار ولو شده رو زمين داشتم به همه اتفاقاي بد زندگيم فکر مي کردم. تو احوالي بودم که اصال اتفاقات خوب يادم نمي اومد شايد هم اصالً وجود نداشت . يادم مي ياد وقتي 00 ساله بودم مادرم سخت مريض شد اصالً معلوم نبود چه مرضي گرفته به دکتراي زيادي مراجعه کردن ولي همه مي گفتن جسمي نيست . يهو غش مي کرد ، رنگش زرد شده بود و توي چشماش يه غم به اندازه همه دنيا خونه کرده بود . بابا هم خيلي پاپي شد بفمه دردش چيه ، ولي هيچ چي نمي گفت . تا اينکه يه روز من و بابا و دايه جان رو صدا کرد تو اتاقش . انگار فهميده بود رفتنيه . يادم مي ياد بابا و دايه جان گريه مي کردن و من فقط مي خواستم ببينمش . مي ترسيدم چشمم رو ببندم ، ديگه نبينمش مامان با صداي گرفته از گريه رو کرد به با با و گفت : خيلي دلت مي خواد بدوني من چم شده نه؟ بهت مي گم ، ولي از حاال مي گم حاللت نمي کنم . بابا متعجب نگاهش مي کرد که ادامه داد من راجع به تو و سوري همسر دومت ، همه چي رو مي دونم . تو منو شکستي . تو نابودم کردي . من ازت نمي گذرم . بابا بريده بريده گفت : تو ، تو داري اشتباه مي کني . موضوع اونجوري نيست . مامان خنده ديوانه واري کرد و گفت راستي؟ من و دايه جان مثل دو تا ميت نشسته بوديم که مامان گفت : من داغ اين ثروت رو به دل تو و اون هرزه هرجايي مي زارم . همه داراييم مال پسرمه . تو هر چي داري از صدقه سر من و بابام داري و حاال اينطوري کمر فخرالملوک رو شکستي ، کسي که همه اسمش رو با احترام ميارن و حاال من ، فخرالملوک صولت دارم به روزگار بدبختي تو مي خندم. همه چيز دست وکيلمه و قانوني و اما تو راتين عزيزم ، از اين دو تا موجود پست دوري کن ! همه کارهاي قانوني اموالت رو به وکيلم سپردم تا قبل از 01 سالگي ات هيچ کس نمي تونه حتي يه نگاه چپ به اموالت بندازه . مادر اينا رو گفت و در حالتي که حلقه اشک توي چشمهاي ميشي زيباش مي درخشيد به خواب ابدي رفت .

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب بیقرار آغوش سرد : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم