دانلود رمان جدید دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بگذار آمین دعایت باشم : PDF|APK|EPUB

500x833_1442243620596489
1.gif نام کتاب رمان : بگذار آمین دعایت باشم
1.gif نام نویسنده : shazde koochool شهزاد کوچولو
1.gifحجم رمان بگذار آمین دعایت باشم : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بگذار آمین دعایت باشم :
یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…
تلافی نکن…
فریاد نزن…
شرمگین نباش…
حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…
صبور باش و ساکت…
بغضت را پنهان کن…
رنجت را پنهان تر… …. پایان خوش

دانلود رمان جدید

چند  صفحه ای اول رمان جدید از shazde koochool شهزاد کوچولو بگذار آمین دعایت باشم

به نام خدايی که داشتنش جبران همه نداشته هايم است. دستم روی کراوات و نگام روی اون همه جذابيت موند. کراوات رو به طرفش دراز کردم و اون دور گردنش انداخته باز مثه هميشه درگيری پيدا کرد و من يه نيمچه لبخندی به اون همه نابلدی دور از انتظار زدم و با يه قدم بلند خودمو بهش رسونده کراواتو بی حرف به دست گرفته با چند تا زير و رو بردن دو طرف اون نوار نسبتا باريک بستمش و محکمش کردم و اون عطر تلخی که برام از بچگی معنی حضورشو داشت رو به ريه کشيدم.

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

دوتاش قبل از ناهاره که يکيش مربوط به پروژه شرکت تهام ميشه و يکيش هم برای مذاکره ، – امروز سه تا قرار دارين ، سومين قرارتون مربوط به ناهاره که تو رستوران هميشگی بايد مهندس شمس رو ملاقات کنين ، با شرکت سهاميه در ضمن بعدازظهر برنامه باغ لواسون آقای احتشامو دارين که تا پس فردا ادامه داره. باز يه نگاه کلی توام با اعتماد به نفس تو ذاتش قل قل کرده تو آينه انداخت و کيف سامسونيت با لايه چرم اصلش رو به دست گرفت و مثه هميشه بی توجه به من از اتاق بيرون زد. اما تو لحظه آخر با يه چرخش طرفم برگشته با نگاه هميشه سردش منو نشونه رفته گفت :آيلين هنوز خوابه ؟ . من هنوز ايشونو نديدم ، – نميدونم ابرو بالا انداخته از جلوی در کنار رفت و… فقط حرفش آيلين بود ؟ هميشه حرفش آيلينه. لباس های تو کمد رو زير و رو کرده يه شلوار کتون قهوه ای سير و يه پوليور کرم با طرحای لوزی قهوه ای و يه کت . اينم از ست تيپش واسه بعد از ظهر ، چرم به رنگ شلوارش روی تخت گذاشتم و از اتاق زدم بيرون خانوم گل رو با اون هيکل گرد و منو ياد کدو قلقله زن تو آشپزخونه مثه همه اين سالا با عادت غرغر مشغول رو برانداز کرده دلم از اين همه غرغرش پوسيد. بی توجه به اون همه غرغر گذشته راه اون انباری ته پارکينگو گرفته رسيدم به اون مامن هميشگی و هيچکس تا حالا جز خودم پا توش نذاشته. پا که تو اون انباری ملقب به اتاق ميذارم نگام دور ميگرده و تهش دلم ميگيره از اينکه اون اول صبح فقط ميپرسه آيلين هنوز خوابه ؟ آره آيلين خوابه و من صبح اول صبح از اين انباری ته پارکينگ ميزنم بيرون وسردم ميشه و به جا خانوم گل واسه اون ميز صبحونه ميچينم و لباساشو ميدم دستش و تهش هم اون ميپرسه آيلين هنوز خوابه ؟ حتما خوابه مگه جز خواب و تفريح کار ديگه ای هم بلده ؟ صدای زنگ گوشيم تو دل اتاق پيچيده منو دنبال اون منبع صدا ميکشونه و تهش پيدا ميکنم اون گوشی قديمی و دکمه دار و دلم خوش فقط کشويی بودنش رو. ديدن يه عکس کم کيفيت و لبخند اومده تا روی لبم. – باز اول صبح شد فحش لازم شدی ؟ بده تحويلت ميگيرمت اول صبح ؟ ، – شعور داشته باش کصافط – بنال زودتر که بايد آماده شم .

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

– مثلا کدوم قرار کاری مهمتون مونده ؟ . تو برو کلاتو بذار بالاتر ، من که تا ته اون ماه پشت ميزم نشستم ، – نفله – آدم پارتی داشته باشه غم دنيا نداشته باشه حتی اگه نوزده سالش باشه. – بگوماشالا چشات درآن تو کاسه. امروز ميای اينوری؟ ، – گمشو . اون لباسه رو هم تمومش کردم ، دارم ميام ، – آره بابا حوصله نق و نوقشو ، اين زنيکه تازه به دوران رسيده بد رو اعصابه ، منم يه کم روش کار کنم ، – قربون دستت بيارش ندارم. راستی ناهار چی داريم؟ ، – پس ميبينمت – تو چی دوست داری؟ – آی دلم هوس يه فسنجون کرده . سر رات سه تا ساندويچ سرد بگير ظهری بزنيم ، – کوفت چی ؟ کوفت هم هوس کردی ؟ …من به تو کوفت هم نميدم تو رگ. . به آهو هم سلام برسون ، پس بای ، – سگ خور – جک و جونور که سلام و غير سلام حاليش نميشه . . بای، – جرات داری اينو جلو خودش هم بگو – بوس بوس بای. نگام به گوشی و فکرم درگير معدود آدمای هنوز به يادم. لباس خانوم حشمت يا همون زنيکه تازه به دوران رسيده رو تو کيفم جا داده اون مانتوی بلند کار آهوی پنجه طلا رو به تن کرده با يه شال ساده مشکی کيف محتوی اون لباس قروغمزه السلطنه و لحظه آخر با اون سويی شرت باز هم هنر دست آهواز خونه بيرون زده دلم خوش اين ميشه که حداقل يه دلخوشی دارم. از دومين کوچه بلند حاوی تنها دوسه تا باغ گذشته توقف يه شاسی بلند مشکی رو کنار پام حس کرده نگام به شيشه های دوديش افتاد و قدمام سرعت بخشيده شد و صدايی منو از راه رفتن باز داشت. – خانوم ميدونين اين آدرس کجاست ؟

.

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

.
به موهای از ته تراشيده مرد و اون کاپشن مشکی تو تنش و جای بخيه کنار ابروش يه نگاه انداخته يه حس ناخوشايند تو وجودم پيچيده ترسو کنار زده يه قدم به اون آدم منبع وحشت چندلحظه ايم نزديک شده يه صلواتی مرحمت روح پرفتوت خانوم گل و از همون بچگی منو از غريبه جماعت ترسونده کردم. نگام به کاغذ خالی افتاد و تغيير جهت نگام به اون لبخند زشت حک شده رو اون صورت رسيده دلم مشت شد و نفسم با برخورد يه چی به دهنم گرفته جيغ خواسته به عکس العمل تبديل بشه خفه شده تو گلوم تو لحظه آخر نگام گير کرد به اون سويی شرت هنر دست آهو افتاده رو زمين و پرت شدم تو ماشين و يه دستمال و بوی غليظ تنفس شده توسط من و کم کم از هوش رفتنم. ******* هنوز مغزم هنگ اين همه ناآشنايی و دکور شيک اتاق از تخت پايين اومده سرم دوران پيدا کرده به اجبار لبه تخت نشستم. لرزش وجودم رو اعصابم پاتيناژ راه انداخته تمرکزمو به صفر رسونده مغزم بيشتر از اين گنجايش اين تعجبو نداشته باز روی تخت دراز کشيدم. من اينجا…آخه… شايد خوابه… شايد… شايد چی؟… چرا همه چی برام گنگه؟… مرورگر ذهنمو با آخرين توان ممکن به کار انداخته مشغول بازيابی اطلاعات اخير شدم. اون…کراواتش…قرار ناهارش با مهندس شمس…خانوم گل و غرغرش طبق معمول…لباس اون زنيکه تازه به دوران رسيده…سويی شرت هنر دست آهو… سويی شرت… ماشين شاسی بلند… آره…ماشين شاسی بلند… نه…ماشين شاسی بلند…

.

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

.

با دست لباسای تو تنمو لمس کرده از عدم بی عفتی ممکنه اطمينان به حصول آورده خودمو به اون ميز توالت ست اون تخت دونفره از اول هوشياری رو مخم رسونده به آشفتگی موهای از کليپس بيرون زدم و شال افتاده رو شونم يه نگاه انداخته زخمی هم تو صورتم نديدم. آخه چرا؟… دشمن اونن؟… اگه دشمن اون همه باشن منو سننه؟… اينجا کدوم جهنم دره ايه آخه؟… خودمو به اون تراس رسونده در ريليشو باز کرده نگام به ارتفاع افتاد و پس کشيده خيره شدم به اون همه آبی جلو روم. شمال… دريا… من اينجا چه غلطی ميکنم؟ ترس تو دلم افتاده باد هم مزيدی بر علت پيدا کرده لرز تو وجودم نشسته دستام لبه اون تراس رو چنگ زده دلم خون شد. قرار ناهار با آهو و سارا تو خياط خونه و لباس اون زنيکه تازه به دوران رسيده و يه ماه ديگه… اينجا کجاست؟… . متر نبود 5 نگام باز فاصله رو تخمين زده بيشتر از متر و با يه پرش آرتيستی جون سالم به در بردن؟ 5 به اون شيشه های ريلی تکيه زده رو اون زمين سرد نشسته دلم ضعف گشنگی رفت. صدای پيچيدن يه ماشين تو فضا و و دل من ضرب گرفته از شدت استرس. هوای رو به تاريکی رفته و دل من ضرب گرفته از شدت استرس. يعنی کسی متوجه نبودم شده ؟ اصلا من چرا جيغ نميکشم؟ جيغ هم بکشم مثلا چه توفيری داره؟ اينجا شماله يعنی از اين ويلا تا اون ويلا يه عالم فاصله.
>..

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

.

صدای همهمه نزديک شده به اتاق و من بيشتر تو سه کنج ديوار فرو رفته و خودمو پشت پرده کشيده. در اتاق باز و دل من ريتم گرفته. – منو مسخره کردين ؟ کسی که اينجا نيست. صدای بم قاطی خشونتش و من باز دلم ريتم گرفته. دستم چسبيد به دهنم تا صدا نفسام درنياد و چقدر حماقت بابت اين قايم شدن و دل خوش به اين قايم بودن خرج دادم. نگام از همون جفت کفش کنار سويی شرت رو زمين جا مونده به اون صورت و لبخند زشت رسيده اشکای پر از ترسم رو گونه چکيد. جيغم از شدت استرس پشت همون دستای چسبيده به دهنم خفه شد و اون با اون صدای نخراشيده گفت :آقا پيداش کردم. صدای چند قدم ديگه و من بيشتر تو سه گوش ديوار جمع شده و دلم خوش به ارتفاع نسبتا عالی برای يه خودکشی واسه حفظ عفت. يه جفت کفش براق و سر بيشتر تو سينم فرو رفته. زانو زدنش جلوم و باز اون صدای بم ولی اينبار پر از ملاطفت. – آيلين عزيزم… چی؟ لرز بيشتر تو تنم نشست و من به خاطر اون دختر فقط از زندگی خواب و خوشگذرونی رو فهميده اينجام ؟ – آيلين نميخوای نگام کنی ؟ دلم برات تنگ شده بود. تنهايی ما دونفر و اون هنوز اطلاع نداشته از آيلين نبوده. دست زير چونم برده سرمو بالا گرفته ترس تو جونم انداخته نگام به اون دوجفت چشم سبز تيره افتاد که ناباور تو اون نور دم غروب صورتمو بالاپايين ميکرد. دادش و پرت کردن صورتم به يه طرف و من سرم کوبيده شده به ديوار و درد گرفته و اشک با سرعت بيشتری رو صورتم راه گرفته. قدمای بلندش توی ساختمون رسوندتش ميشنيدم داد و فريادشو.

.

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

.
– بی عرضه ها اينکه آيلين نيست. ، يه دختر قدبلند و خوش بر و رو واسه خونه مهرزادا ، – يعنی چی آقا ؟ به خدا ين همون آدرسيه که خودتون دادين خودتون گفتين تو اون خونه فقط يه دختر زندگی ميکنه. . ولی تو انباری ته پارکينگش چرا ، تو خونه ی خونه که نه ، تو اون خونه من هم زندگی ميکنم کوبيده شدن يه چی به پنجره سرتاسری و من خودمو به ديواره کوتاه تراس رسونده. – مرتيکه اين دختره نکبت کجاش خوشگله؟ دعا کن فقط زندت بذارم. – غلط کردم آقا خودم براتون پيداش ميکنم. صدای ملايم يه مرد ديگه که گفت :با اين دختره چی کار کنيم؟ دوباره صدای اون قدمای محکم و نزديکيش به من و بوی سيگار قاطی يه عطر زيادی تلخ. حس خفگی وجودمو پر کرده پرت ، شال دور گردنم افتاده رو با دست گرفته منو همونجور نشسته توی اتاق کشونده شدم وسط اتاق و باز همون سمت سرم کوبيده شد لبه تخت و باز اون اومد طرفم و شالمو گرفت و منو بالا کشيد و باز حس خفگی بود. ترس تو وجودم خودی نشون داده باز چشام پر از اشک شد. – ولش کن به اون چی کار داری ؟ اين آشغالا اشتباه کردن به اين بنده خدا چه ؟ . وقت من به خاطر اين انگل حروم شده ، همه چيزو اين دختره خراب کرد ، – خفه شو ته حرفش مساوی شد با کوبيده شدن پشت دستش تو دهن و دماغم و يه درد نفس گير. چی کار به اين دختر بچه داری؟ ، – تمومش کن مرد . خفه شو تا پرتت نکردم بيرون ، – گفتم خفه شو ته اون همه خفه شو خفگی بيشتر من بود و کوبيده شدن کمرم به پايه تخت و نفس ديگه نداشتم. سرفه ام و خون پاشيده شده رو اون لباس سفيدش و نگاه سبز تيره پر نفرتش به خون پاشيده شده رو لباسش و باز کوبيدن دستش زير گوشم و اينبار پرت شدنم کف اتاق. بی لياقتی اين جماعت چه ربطی به اين دختر بچه داره؟ ، خيلی، – خيلی لجنی . پرتش کنين انباری ، – نميخوام چيزی بشونوم – تو ديوونه ای .

.

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

.
. مهرزاد بايد بياد اينجا ، – آره ديوونه ام دستم روی اون دستايی که سعی داشت شالو از دور گردنم باز کنه مونده نگام به نگاه قهوه ای نگرانش افتاد. عزيز ترينم کجايی ؟ دارم از درد ميميرم کجايی ؟ عزيزترين دارم ميميرم. ******* سرفه هام و سرما و من بيشتر کنج ديوار دراز کش فرو رفته. هيشکی نگرانم شده ؟ هيشکی منو يادش هست ؟ ميگه اون بايد بياد ولی اون به خاطر من نمياد. صدای چرخيدن کليد تو قفل اون انباری رو شنيده باز اشکام به جوشش افتاده دلم همون انباری ته پارکينگ ملقب به اتاقو خواست. عزيزترينم کجايی؟ ، من اون عزيزترينو ميخوام ، درد داره ، من کتک نميخوام چشامو بسته نگه داشته لرز بيشتر تو تنم نشسته بيشتر تو خودم جمع شده منتظر اون بلای آوار رو سرم شدم. – خوابی؟ صدای مهربون اون مرد شالو از دور گردنم باز کننده بود و نگاه من تو تاريکی اون انباری نمور تو صورتش و اون نگاه قهوه ای ناپيداش نشست. . دو روزه هيچی نخوردی ، – بلند شو يه چی بخور دو روز ؟ يعنی اون از باغ لواسون آقا احتشام برگشته؟ يعنی امروز چی ميپوشه ؟ يعنی امروز کی واسش صبحونه حاضر ميکنه؟ يعنی کی قراراشو ياد آوری ميکنه؟ اون منشی حواس پرتش؟ با کمک دست اون نشسته کمرم بيشتر به سوزش افتاده لب پر از خون خشکيدم رو به دندون گرفته به ليوان آب تو دستش با ولع چنگ زده باز فکم از هجوم اون همه سرعت من برای آب خوری درد گرفت. . بيا برات لقمه گرفتم ، – آرومتر ، لقمه های نون پنيرو تو تاريکی راهی معده کرده دلم به هم خورده دستشو پس زدم که گفت :من ديگه بايد برم مهرزاد که بياد تو هم راحت ميری دنبال زندگيت. راحت ؟ با اون سوزنش کمر و شقيقه و صوزت پر از خون خشکيده واقعا ميشه راحت رفت سراغ زندگی؟ چقدر راحت. دستش درو باز کرده با اون گلوی خش برداشته از شدت سرما گفتم :مگه من چی کار کردم ؟
.

.

.

رمان بگذار آمین دعایت باشم

.

.

.
– واقعا متاسم. متاسفه و سرما بيشتر تو انباری جولون ، متاسفه و انباری تاريک تر ميشه ، متاسفه و درو پشت سرش قفل ميزنه ميده. يکبار جای آيلين بودنم رو هم ديديم. ******* باز هم طبق قرار نانوشته اين چند وقته در روی پاشنه چرخيده و صدای قيژ داده اون چشم قهوه ای و تنها کس به من لطف داشته با سينی تو دستش وارد انباری شد. زانوهامو بيشتر تو بغل گرفته به اومدنش و کنارم نشستنش نگاه کردم. – چطوری؟ اون تقريبا نجات دهنده و حامی زيرپوستی رو از نظر گذرونده گفتم :چرا نميذارين من برم ؟ من اونقدر ، بی جواب و ميدونم که از ، شعور دارم که بدونم اون يارويی که منو زير مشت و لگد گرفت يکی از اون همه خاطرخواهای آيلينه بحث شما جمشيد خان مهرزاده که ، پس عمرا طرف پليس و اينجور مسخره بازيايی برم ، همشون خيلی رده بالاتره اون تو اين هفته حداقل پنج تا قرار مهم کاری داره که ، من اونو ميشناسم ، به خدا نمياد ، بياد اينجا دنبال من ؟ نمياد به خاطر من هيچ کدومشونو بی خيال نميشه. – پس زبونو داری. بهت اين همه ريلکسی گرفتتم گفتم :نميذارين برم ؟ يه اتفاقايی افتاده که تو ازش بی خبری و بهتر هم هست بی ، – نه تا وقتی اون مرد کله خراب بيرون آمپر چسبونده اون مرد بيرون اتاق به خاطر اون اتفاقا پتانسيل اينو داره که سر اولين نفر حرصشو خالی کنه پس مطرح ، خبر بمونی شدن موضوع تو مساويه با يه شب پذيراييت با مشت و لگد که اينبار واقعا از دست هيچکدوم از ماها هيچ کاری برنمياد چون اين يارو سگ بشه بدتر از سگ ميشه. – مگه چی شده ؟ – بشين غذاتو بخور. دست خشک شده از سرمامو طرف قاشق برده ميون مايع رقيق تو ظرف که با کم خرجی يه کم هوش ميشد فهميد سوپه گردونده گفتم :شما به جمشيدخان خبر دادين؟ به جا من حرف خودشو زد. – خدمتمار خونشونی ؟ حتما زياد تو چشم نبودی که آمارتو درنياوردن.

.

.

.رمان بگذار آمین دعایت باشم.

.

.

.
– شايد… – چرا دوپهلو حرف ميزنی؟ نه؟، – تو چی ؟ تو هم خدمتکارشی ؟ شايد هم از اين باديگاردايی نه ؟ يارو خيلی دم کلفته – چندسالته ؟ – تو چند سالته ؟ – بچه پررويی پس. از اون دسته آدمايی هستی که رو سنشون حساسن ديگه نه ؟ ، – آهان فهميدم – خيلی بچه ميزنی. – نوزده سالمه. – مامان بابات حتما نگرانت شدن ولی اگه کارای اون مرد دم کلفت به قول تو بيفته رو غلتک حتمی از خجالت تو و خونوادت درمياد. اوهوم؟، اگه نگران هم شده بودن صد در صد ميخواست مثه من از خجالتشون دربياد ، – نگران نشدن – ببين تو تو نامناسب ترين زمان ممکن افتادی وسط اين ماجرا پس درك کن که اون يارو به هيچ وجه اعصاب نداره. – پيچونديا. اولين قاشق سوپ هم پشت بند حرفم رسيد به دهنم و دهن خشکم حالمو به هم زد. – چی ؟ – سنتو ميگم. – سی و دوسالمه. قاشق بعدی هم با همه بدمزگيش رفع گشنگی شروع کرد و اون تو سکوت و تاريکی بهش عادت کرده خوردنمو نگاه کرده گفت :درس ميخونی ؟ من کارايی ، مگه همه چی درس خوندنه ؟ يکی درس ميخونه که کاری که دوست داره رو ياد بگيره ، کار ميکنم ، – نه که دوست داشتمو از بچگی بلدم . – تز جالبی بود. باز خودن من و اينبار سکوت طولانی شده اون و من اينبار اين سکوتو تحمل نکرده..

1.gif

فرمت کتاب بگذار آمین دعایت باشم : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 398 بار بار دسته بندی : بگذار آمین دعایت باشم تاريخ : ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

12 − 10 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،