دانلود رمان جدید دانلود رمان بهشت تاریک باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان بهشت تاریک

دانلود رمان بهشت تاریک باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان بهشت تاریک

فرمت کتاب بهشت تاریک : PDF|APK|
نام کتاب رمان : بهشت تاریک
نام نویسنده : Leila a
حجم رمان بهشت تاریک : ۵ مگابابت
خلاصه داستان رمان بهشت تاریک :
دختری که فکر میکنه خوشبختی پوله. طوری که بخاطرش میخواد با کسی که جای پدرشه ازدواج کنه!
دروغ میگه و دروغاش کل زندگیشو پر میکنن تا وقتی دختر اون مرد دستشو رو میکنه.
تنها کسی که تو اون سیاهی دستشو میگیره پسر اون مرده… اما ادم خوب قصه نیست!
اتفاقای زیادی براشون میفته… زندگی که بهشت تاریکی برای رونیکاست!
داستانی بیانگر بعضی چیز ها که توی زندگی واقعی وجود داره…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Leila a بهشت تاریک

آخرین کلمات رو تایپ کردم تا پیرینت بگیرم ، کپی پیست… متن رو فرستادم برای آقای قربانی تا دوباره چک بشه و نقصاش برطرف شه. پرینت که تموم شد بلند شدم شالم رو درست کردم ، رژمو تو آینه ی کوچیک پررنگتر کردم ، مانتومو تکوندم تا چروکاش ازبین بره و به سمت در رفتم ، تابلوی روشو بر انداز کردم: مدیر کل در زدم و وارد شدمه با لبخند روی ل*ب*م گفتم :بفرمایید اقای ستوده اینم متن گزارشی برای شرکت لندن فرستادم ، به روم لبخندی زد و گفت:گفتم که میتونی بهم بگی پدرام ، راحت باش. +چشم پدرام میتونم یه چیزی بخوام؟ _حتما +اگه بزاری من یک ساعت زود تر برم! میشه؟ _اگه کارت تموم شده ، باشه اشکالی نداره. با لبخند همیشگی از اتاقش بیرون اومدم کیفم رو برداشتم و از شرکت زدم بیرون ساعت پنج بود با اس ام اس به لیدا یاداوری کردم که قرارمون یادش نره. ***

دانلود رمان بهشت تاریک

_چی؟ +اروم دختر االن همه میفهمن که ما چی گفتیم. _من میدونم سرت به جایی خورده ، نفهم ۳۳سال فاصله ی سنی کمی نیست. +منم نگفتم کمه ، خودمم از چیزی که میگی خبر دارم ، اما بهت گفتم چرا اینکارو میکنم . _رونیکا پول همه چیز نیست ، پول خوشبختی نیست ، تو هنوز جوونی. +باز شروع کردی ؟ تو تاحاال جای من نبودی که درکم کنی ، تاحاال منت کسی روی سرت نبوده ، نفهمیدی اگه بهت بگن اضافه چه عذابی میکشی. _نمیفهمم چی میگی ، داری دیوونم میکنی ، جوونیتو حروم یک پیرمرد کنی برای پول؟میتونی خوشبخت شی بخدا ، پسر قحطه ؟ نه بگو یک زندگی بدون عشق چی بهت میده ؟ اگه بچه دار شی باباش یک پیرمرد ۶۰سالس نمیدونی نه. +بس کن دیگه ، حتما همه جوانب رو در نظر گرفتم که حرف میزنم ، تو هم اگه هستی باش ، اگه نیستی تنها ادامه میدم ، مثل تموم زندگیم تا این لحظه … _منظورم این نبود . +منم حرفمو گفتم موندی بمون ، نبودی دیگه نیستی… آخرین کلمات رو تایپ کردم تا پیرینت بگیرم ، کپی پیست… متن رو فرستادم برای آقای قربانی تا دوباره چک بشه و نقصاش برطرف شه. بهشت تاریک ۹ پرینت که تموم شد بلند شدم شالم رو درست کردم ، رژمو تو آینه ی کوچیک پررنگتر کردم ، مانتومو تکوندم تا چروکاش ازبین بره و به سمت در رفتم ، تابلوی روشو بر انداز کردم: مدیر کل در زدم و وارد شدمه با لبخند روی ل*ب*م گفتم :بفرمایید اقای ستوده اینم متن گزارشی برای شرکت لندن فرستادم ، به روم لبخندی زد و گفت:گفتم که میتونی بهم بگی پدرام ، راحت باش. +چشم پدرام میتونم یه چیزی بخوام؟ _حتما +اگه بزاری من یک ساعت زود تر برم! میشه؟ _اگه کارت تموم شده ، باشه اشکالی نداره. با لبخند همیشگی از اتاقش بیرون اومدم کیفم رو برداشتم و از شرکت زدم بیرون ساعت پنج بود با اس ام اس به لیدا یاداوری کردم که قرارمون یادش نره. *** _چی؟ +اروم دختر االن همه میفهمن که ما چی گفتیم. _من میدونم سرت به جایی خورده ، نفهم ۳۳سال فاصله ی سنی کمی نیست. +منم نگفتم کمه ، خودمم از چیزی که میگی خبر دارم ، اما بهت گفتم چرا اینکارو میکنم . _رونیکا پول همه چیز نیست ، پول خوشبختی نیست ، تو هنوز جوونی

دانلود رمان بهشت تاریک

+باز شروع کردی ؟ تو تاحاال جای من نبودی که درکم کنی ، تاحاال منت کسی روی سرت نبوده ، نفهمیدی اگه بهت بگن اضافه چه عذابی میکشی. _نمیفهمم چی میگی ، داری دیوونم میکنی ، جوونیتو حروم یک پیرمرد کنی برای پول؟میتونی خوشبخت شی بخدا ، پسر قحطه ؟ نه بگو یک زندگی بدون عشق چی بهت میده ؟ اگه بچه دار شی باباش یک پیرمرد ۶۰سالس نمیدونی نه. +بس کن دیگه ، حتما همه جوانب رو در نظر گرفتم که حرف میزنم ، تو هم اگه هستی باش ، اگه نیستی تنها ادامه میدم ، مثل تموم زندگیم تا این لحظه … _منظورم این نبود . +منم حرفمو گفتم موندی بمون ، نبودی دیگه نیستی… *** پرده پنحرمو کنار زدم ، از جام بلند شدم تا بارون شدیدی که در حال باریدن بود رو نگاه کنم ، چشمامو بستم صدای قطره های بارون که به پنجره می خورد ارومم میکرد حتی صدای رعد وحشتناک آسمون . به همه چی فکر کردم ، از بچگیام شروع کردم ، از بچگی هایی که نداشتم ، از اون روزایی که فقط چشمام به یک بچه بود که هم پدر داشت هم مادر ، همونی که باباش میگفت : نمیتونم به بچه ی خودم محبت نکنم بخاطر اینکه این دختره حسودی نکنه ، همون روزایی که تو اتاق میشستم و به این فکر میکردم چرا پدر و مادرم انقدر خوب بودن که برن تو اسمون ، روزایی که میگفتم : کاش ۱۱ بهشت تاریک پدر و مادرم بد بودن و میموندن…فکر دروغایی که ذهنمو پر کرده بود پدر و مادر خوب . دراز کشیدم و پتورو تا روی سینم باال کشیدم و به سقف خیره شدم ، من که تا امروز نه پول داشتم نه احساس ، تنها تغییری که تو زندگیم ایجاد میشه اینه پولدارم بدون احساس ، من وایمیستم نمیشکنم ، من از زندگی قویترم… *** در اتاقم زده شد _رونیکا بیداری ؟ بلند شدم و نشستم روی تخت .

دانلود رمان بهشت تاریک

+آره بفرما تو سپهر درو باز کرد و اومد تو . _مشکلی داری؟احساس میکنم از سر شب میخوای یه چیزی بگی . +راستش میخواستم بگم ولی االن نه. _خب میتونی به من بگی . بهش اعتماد کامل داشتم ، پسر خالم از بچگیم کنارش بودم مثل یه برادر از اول کنارم بود میشه گفت از یک برادرم بهم نزدیک تر بود ، بهش گفتم ، اما با این تفاوت که گفتم منم اونو دوسش دارم ، دروغی که هیچکس باورش نمیکرد ، برای منم مهم نبود ، میخوان باور کنن یا نه ، زندگی من اینه ، اونم قول داد که به کسی نگه تا هروقت که خودم بخوام .

دانلود رمان بهشت تاریک

صبح توی شرکت بودم کاری نداشتم انجام بدم و همینطوری گزارشای هفته ی گذشت رو چک میکردم تا اگه چیزی جامونده بود ترجمش کنم ، بیشتر حواسم سمت فکر کردن به این بود که چجوری به خالم بگم ، تصمیم ساده ای نبود ، یک عمر زندگی که از نظر من بیست سال هم بیشتر دووم نمیاورد ، من میموندم و احتماال یه بچه و یک زندگی بدون مشکل و دیگه هیچ کسی نبود که منو بخاطر سرنوشتم تحقیر کنه . *** پدرو مادرم معتاد بودن ، بر اثر یک اتش سوزی مردن ، موقعی که من پیش زن همسایمون بودم ، اصال یادم نیست ، فقط همون صحنه ای که تو خواب از بچگی میدیدم یادم مونده بود ، من و کفش های کهنه میدوییدم و مامان مامان میکردم فقط دوسالم بود رد سوختگی ها هنوزم اثرش روی دستامه ، خاله میگفت : افتادم اما بعد ها فهمیدم که رد سوختگیه که همیشه همراهمه ، چه خوبه که اون دوسالو یادم نمیاد ، اونام چیزی جز عذاب نبودن ؛ االن ۲۴ساله که هیچیو فراموش نمیکنم ، دردام جمع شدن ، ذره ذره شدن سم ، سمی که هر لحظه ممکنه به کسایی که سر راه منن بخوره . *** صدای زنگ تلفن اتاقم منو به خودم آورد . _آقای ستوده گفتن که کار واحبی با شما دارن. ۱۳ بهشت تاریک +بهشون بگید االن میرم . تلفونو گذاشتم ، از تو کیفم آینه رو در آوردم ، موهامو کج ریختم ، مقنعه امو عقب بردم ، از اتاق دو در سه ی کارم بیرون اومدم ، به سمت در بزرگترین اتاق رفتم ، در زدمو و بعد اجازش وارد شدم. _قهوه یا چایی؟ +راستش هیچکدوم پدرام جان ، نمیخوام سوتفاهمی بنا بر اینکه ما رابطه ای داریم پیش بیاد ، بهتر نیست همه چیز رسمی شه تا دلیل اینهمه رفت و اومدم به اتاق شما مشخص شه؟ _حرف منم همین بود خانوم گل ،

دانلود رمان بهشت تاریک

اگه بتونم امشب میام تا با خانوادت صحبت کنم ، االن ساعت سه شما برو خونه من تماس میگیرم تا هماهنگ کنیم اوکی ؟ +انقدر زود خب… _تو که مشکلی با زود تموم شدن همچی نداری؟من مشتاقم تا هرچه زود تر زندگی مشترکمونو شروع کنیم. +باشه پس من میرم . _بسالمت خانوم گل. با اینکه از این نوع حرف زدن بدم میومد ولی سعی کردم عادی باشم ، صاف بایستم و لبخندمو حفظ کنم ؛ تنفر فقط ادامه ی این راهو سخت تر میکرد . *** تو پیاده رو قدم میزدم ، به این فکر کردم از کجا به اینجا رسیدم ، من همونی بودم که پول براش مهم نبود ؟ ولی االن فهمیدم که تو این دنیا خوشبختی یه چیزه : پول کثیف ترین و زیبا ترین چیز ؛ همونی که باهاش یه دختر پاک میشه یک ه*ر*ز*ه ، همونی که ه*ر*ز*ه خودشو پاک میکنه و همونیکه یه پیرمرد شصت ساله به وسیلش بایک دختر ۲۶ساله ازدواج میکنه. نه لجباز بودم نه یک دنده ، تنها چیزم غروری بود که به هیچ وجه از دستش نمیدادم ، غرور همون چیزی بود که تنهاییام ساخته بودش . *** رفتم به اون روزی که ستوده بزرگ منو به عنوان مترجم یکی از مدیر عامالی شرکت های خارجی به اتاقش صدا کرد ؛ که بعد رفتننشون بهم گفت که ازم خوشش اومده ، گفت که یک مدت باهاش باشم ، اصرار داشت ، اما من قبول نمیکردم ، تا اون روز گفت : با من ازدواج کن هرچی بخوای به پات میریزم ، منم ساکت موندم ، یک هفته ی کامل دربارش فکر کردم و نتیجش این شد ، رفتم و گفتم باهاش ازدواج میکنم و هیچی نمیخام جز یک زندگی پر آرامش ،

دانلود رمان بهشت تاریک

یک تظاهر ، یک دروغ ، چیزی که میدونستم اگه بگم اعتمادش بهم بیشتر میشه یا به تعبیری خام حرفام میشه ؛ االن اینجام ، نه پشیمونم و نه خوشحال ، در انتظار روزای خوشی که میدونم حقمه . *** با کلید در خونرو باز کردم و واردش شدم و سالم ارومی گفتم . _چرا انقدر زود اومدی خاله جون؟ ۱۵ بهشت تاریک +امروز دیگه کار نداشتم و میخواستم یه چیزی رو هم با شما درمیون بزارم. دستاشو آب کشید و از اشپزخونه بیرون اومد. _بگو عزیزم. _مسئله درباره زندگی آیندمه من که نمیتونم تا آخرش اینجا باشم . _عزیزم تو تا هروقت بخوای میتونی بمونی مثل دختر نداشته ی خودمی . +اونکه تو این سالها بهم ثابت شده ولی بحث سر ازدواجه. به وضوح جا خوردنشو دیدم . _خب؟ +یکی از همکارای شرکتمون گفتش که امشب میاد برای آشنا شدن ، منم گفتم با شما صحبت کنم نظرتونو بدونم . با حالت گنگی ادامه داد. _خب بگو چیکارس ؟ چند سالشه ؟ اصال اگه بیاد امکان داره که منصور قبولش کنه؟؟ منصور شوهر خالم بود از نظر من تا اینجاشم لطف زیادی داشته منو ننداخته بیرون … +راستش من انتخابمو کردم امشبم حرفای آخر زده میشه و خواستم شماهم خبر دارشین . بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . _کجا دختر بگو ساعت چنده چیکار کنیم رونیکا.!!! بی توجه به دادو بیدادش خونسرد گفتم : +ساعت هشت

دانلود رمان بهشت تاریک

*** پنج کتاب نتردام پاریس ، که زبان ا صلی بود و منم برای تقویت و بهتر شدن زبانم میخوندمو کنار گذاشتم ، از صبح به همه چی فکر کرده بودم ، ساعت شیش بود که تصمیم گرفتم بلند شم و حاضر شم ، در زده شد و خالم وارد شد . _منصور اومده میگه که من تا ندونم نمیتونم جوابتو بدم . +ببخشید خاله جون آقا منصور میخوان ازدواج کنن؟ _چی؟ +میگم آقا منصور میخوان ازدواج کنن که باید جواب بدن؟ _پووف دختر جون سرپرستی تو دست اون ، اون باید جواب بده . +به این فکر کردین که من بیست و شش سالمه نه هفده ؟ _اصال جدا از اون تو چرا هیچی دربارش به ما نگفتی ؟ چند سالشه ؟ شغلش چیه ؟ االن که میاد با خانوادشه ؟ ما که نمیتونیم تو رو دست هرکسی که اومد بسپاریم ، باید پدری باشه مادری باشه . +مگه من پدرو مادر دارم؟مگه همیشه شما نبودین که شعار میدادین آدم باید خودش خوب باشه پدرو مادر در درجه دومن؟االنم همینه ، اون چه پدر و مادر داشته باشه چه نداشته باشه من میخوامش ، بنا به احترام گفتم به شما هم بگم تا مشکلی پیش نیاد. ۱۷ بهشت تاریک _خیلی یک دنده ای . رفت بیرون. از اون روزا که بهترین و مودب ترین دختر روی زمین بودم االن شدم یکدنده و احتماال پس فردا نمک نشناس میشم ، پس بزار واقعا یک همچنین چیزی باشم . *** جلوی آینه رفتم ، کرم رو برداشتم و روی صورتم زدم ٬ اگه خیلی باشه بیست سال فقط همین قدر الزمه تا یک زندگی خوب. خط چشمو برداشتم و پشت چشمام کشیدم . من بچم و خوشبختی که پایان نداره . رژگونه زدم . من خودمو فدای بچه ای میکنم که قراره از وجود من باشه و طعم یک زندگی شیرین رو بچشه. رژ کمرنگی روی ل*ب*ا*م کشیدم. درست برعکس من فکرم درگیر همه چیز بود ، بیست و شیش سال که حروم شد ، بقیه هم روش ، دیگه بسه سکوت و آدم خوب بودن ، وقتی که بد شدم همه درگیر کارام میشن ، تقاص هر ضربه ای که به دلم زدنو میدن . *** ساعت شیش و نیم بود حاضر شده بودم و منتظر بودم ساعت هفت بشه تا از اتاق بیرون برم ، گوشیم زنگ خورد خودش بود .

دانلود رمان بهشت تاریک

 +الو سالم _سالم خانوم گل خواستم بگم از خانواده عذر بخواه کار ی فوری پیش اومده نمیتونم خودمو برسونم . +نمیگی چرا؟ _خیلی کارم واجبه نمیتونم از پشت تلفن بگم . صدای دادو بیدادی از پشت تلفن میومد . :+باشه خدافظ . قطع کردم و گوشیو انداختم رو تخت ، لباسامو دوباره عوض کردم ، آرایشمم پاک کردم ، افتضاح بود ، رفتم بیرون و به خاله گفتم و چقد تیکه انداخت ، حاال آقا منصور بماند ، اینکه گفتن معلوم نیست چی شده که خاستگاری بخاطرش بهم ریخته . برام مهم نبود . *** ساعت شیش با صدای آالرم گوشیم از خواب بیدار شدم ، بعد از حاضر شدن از در خونه زدم بیرون ، پیاده حدود چهل و پنج دقیقه تا شرکت راه بود اما با اتوب*و*س بیست دقیقه. راس هفت و نیم اونجا بودم ، وارد شدم ، به سمت آشپزخونه رفتم ، یک لیوان آبجوش از سماور داخل لیوان طرحدار خودم ریختم و به سمت اتاقم رفتم ، برای خودم هات چاکلت فوری درست کردم ، با بیسکوییت خوردم تا ضعف ۱۹ بهشت تاریک نکنم بعدشم شروع کردم کار کردن روی متن سخنرانی یک کنفرانس مشترک بین سه تا از برند هایی که شریکمون بودن . وسطای کار بودم ، گیر کرده بودم ، هرکاری میکردم هیچ چیز جور در نمیومد ، دیشب خواب کافی داشتم ، امروزم سرحال بودم ولی از سردرد داشتم میمردم ، مغزم فرمان نمیدا که باید چیکار کنم ، برگه هارو مرتب کردم ، تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم . از صدقه سری پدرام خان االن خودم یه اتاق جدا داشتم که قبال اتاق بایگانی بوده و االن به علت کوچیک بودن به من تعلق گرفته بود . تو حال خودم بودم که یکدفه در محکم به دیوار خورد و صدای جیغ و داد دختر روبه روم بلند شد : _آشغال ه*ر*ز*ه توچی فکر کردی ، پوالی بابام جلو چشماتو گرفته نکبت ؟ +چی میـ… اومد بود جلو یقمو گرفت : _ که چی مگیم هان ؟ آشغال خودت میدونی من چی میگم ، دندون تیز کردی برای پوالی بابای من ؟ ..+ هنگ بودم همه جمع شده بودن . _چیه الل شده عوضی ؟ قشنگ معلومه چی تو اون کله پوکت میگذره ، اصال از قیافت معلومه از کدوم دهات پاشدی اومدی ، واس ما نقشه کشیدی بی خانواده ؟

دانلود رمان بهشت تاریک

 باشنیدن بی خانواده نتونستم خودمو کنترل کنم : +حرف دهنتو بفهم ، من نمیدونم حرف تو چیه که هرچی الیق خودته به من نسبت دادی ولی فکر کنم منی که از دهات اومدم از توی شهری بیشتر بفهمم که اینجا جایی برای گرفتن پاچه دیگران نیست . _عوضی بیشعور من اراده کنم تو رو از اینجا که هیچ از کل شهر میندازم بیرون ، اشاره من تورو میخره و آزاد میکنه . _بفرمایید بیرون ، بفرمایید بیرون معاون شرکت داشت خطاب به کارمندایی که جمع شده بودن اینو میگفت ، بعدش هم پدرام وارد شد: _اینجا چه خبره؟ دختری که نمیدونستم کیه و از کجا اومده گفت: _دیدم کسی که از وقارش صحبت میکردین همین بود که میگفتین از فرهنگ چیزی کم نداره . نگاه پر نفرتی بهم انداخت و گفت: پدر جان شما اشاره کنی از بهترین خانواده ها ، بهترین ها حاضرن جونشونو فداتون کنن ، اونوقت شما دست گذاشتین رو این دو هزار ی ؟ بهشت تاریک ۲۱ +اگه به خانودست که شمام خانواده دارین ، اون شعوره که آدمیت و بزرگ بودنو نشون میده ، همه مثل شما نیستن که با پول احترام بدست بیارن و با پول ندیده و نشنیده درباره بقیه قضاوت کنن . _بفرما اینم از زبونش که صدمتره اخه.. پدرام حرفشو قطع کرد: _بس کن ریحان بریم بیرون باهات حرف دارم . _ حاال تقصیر کار من شدم ، قصد من اینه که شمارو از دست این افریته نجات بد . پشت چشمی برام نازک کرد ، شال قرمزشوکشید جلو و بیرون رفت . حرصم گرفته بود اومد و هرچی الیقش بود به من میگفت دختره ی… میدویدم..به پارک که رسیدم به طرفد آب سرد کن رفتم ، سرمو زیرش بردم و خیس خیس کردم هر بادی که به سرم میخورد مغزموبازتر میکرد . روی نیمکت نشستم و به مریم زنگ زدم ، االن فقط بیخیالیه اون میتونست ارومم کنه ، نیاز به کسی داشتم که فقط حرفامو بشنوه و سرزنشم نکنه . خودشو نیم ساعته رسوند ، همه چیو گفتم گوش کرد و آخرش گفت: _خواهری ول کن این چس ناله ها رو خوبه یارو تو رو میخواد ، بقیه به درک ، االنم پاشو بریم آب انار بزنیم و عشق و حال . میون گریه خندیدم ، اشکامو پاک کردم . مریم از اون عصر دلگیر برام یک روز عالی ساخت .

دانلود رمان بهشت تاریک

هرکدوم از دوستام طوری خوب بودن ، منم عاشقشون بودم و نمیتونستم بینشون فرق بزارم ولی مریم همونی بود که یک آرامش خاصی برام داشت… *** یک هفته کامل از اون ماجرا گذشته بود و فردا قرار خاستگاری مجدد بود ، تصمیم داشتم فردا صبح همه چیو به خاله بگم ، خودم فهمیدم بچه بازیه که هیچی ندونه. ساعت کاری که ۶بود تموم شد و منم پیاده راه افتادم تا کنار خیابون تاکسی بگیرم ، ماشین شاسی بلندی جلوی پام ترمز کرد شیشه های دودی داشت و توش معلوم نبود ، شیشه هاشو داد پایین : _سوار شو همون دختره بود ، ریحان ، دختر پدرام ، خود پدرام بهم گفته بود که مخالف ازدواج ماست اما پدرام توجهی نمیکنه ، منم خیالم راحت بود . +فکر نمیکنم شما تاکسی باشید . _بحث نکن سوار شو کارت دارم . لجبازی رو کنار گذاشتم ، سوار شدم ، راه افتاد و رفت تا یک جا پارک کرد ، هیچ کدوممون حرف نمیزدیم ، ماشین متوقف شد . _نگاه کن خانوم سپهری من هیچ دعوایی ندارم اون روزم اعصابم بهم ریخته بود . +خب؟ بهشت تاریک ۲۳ _خواستم بگم کارو سخت نکن من مطمئنم نه خودت میخوای با پدرم ازدواج کنی نه من و بقیه ، پس بیا با هم توافق کنیم . +منظورتونو متوجه نمیشم! داشبورد رو باز کرد و دسته چکی بیرون آورد ، خود کاری برداشتو امضاش کرد . _این یک چک سفید امضاس ، واسه حسابی که هرچقدر بخوای میتونی برداشت کنی . تو چشماش زل زدم : +من نیازی به این چیز ها ندارم ، منو پدرام حرفامونو زدیم ، منم بهش گفتم که هیچی از اموالشو نمیخوام و اونم از همه چی خبر داره ، پس لطفا دیگه تو کارای ما دخالت نکنین . _حرف آخرته؟ +آخریش. چشمکی زدمو پیاده شدم . *** تاکسی گرفتمو رفتم خونه ، کلید انداختمو درو باز کردم ، خاله داشت با تلفن صحبت میکرد ، سالم آهسته ای کردم و تا امدم برم سمت اتاق خاله دم گوشیو گرفت و گفت : _ بمون کارت دارم . نشستم رو اولین مبل تا تلفنش تموم شه ، تموم که شد گفتم : +خب بفرمایید .

دانلود رمان بهشت تاریک

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب بهشت تاریک : PDF|APK|EPUB

لینک های دانلود

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید 

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 126 بار بار دسته بندی : بهشت تاریک تاريخ : ۲۶ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

5 × یک =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،