برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

دانلود رمان بنورا باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
به کانال تلگرام سایت ما دید
دانلود رمان بنورا دانلود رمان بنورا باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) فرمت کتاب بنورا : PDF|APK|EPUB نام کتاب رمان : بنورا نام نویسنده : مهسا پیرزاد حجم رمان بنورا : ۵ مگابابت خلاصه داستان رمان بنورا : داستان در مورد دختری به نام بنوراست که بعد از مرگ پدرو مادرش تنها میشه و به سختی زندگیشو میگذرونه... پیشگفتار : "به نام خالق عشق" این رمان حکایتی خیالی و ساخته ی ذهن نویسنده میباشد و هیچکدام از نام شخصیت ها و مکان ها وجود خارجی ندارند. مقدمه : بنورا عشق را حکایت میکند.... بنورا قصه ی روشنایی ست... قصه ی لطافت ، قصه ی پاکی، بنورا،قصه ی نور است.... نوری که سیاهی را کنار زد و همه جارا روشن کرد.... دانلود رمان جدید رمان جدید از مهسا پیرزاد بنورا با شنیدن صدای سه باره ی زنگ ساعت از رخت خواب دل کندم و با دیدن ساعت چشمهایم گرد شد.سریع د ستوصورتم را شستم و اماده شدم و بدون خوردن صبحانه از خانه زدم بیرون. س اعت : بودو من حس ابی دیرم ش ده بود.در یک ش رکت مهندس ی منش ی بودم.خیلی دوس ت داش تم از آنوا بروم اما به خاطر نبود کار و ص د البته قراردادی که بس ته بودم موبور بودم نگاه یای کفیو و تحقیر امیز رسیپ پیر و کچل و شکم گنده ی شرکت را تحمل کنم. دو سال پیش وقتی سالم بود، پدرومادرم را در یک تصادف از دست دادم و از شانپ بدم من زنده ماندم.و ضع زیاد خوبی ندا شتیم پدرم کارمند بانک بود و بعد از رفتن انها من ماندمو یک شهر درندشت و صاحبخانه ای که جوابم کرده بود ییچ فامیلی یم ندا شتیم. .در واقع یمه را چند سال پیش در زلزله ی بم از دست داده بودیم و با رفتن پدرو مادرم من از یمیشه تنها تر شدم... ن صو پپ انداز پدرم بابت مرا سم کفن و دفن رفت و با بقیه اش توان ستم یک خانه ی فس قلی در پایین ش هر تهران که بی ش بایت به طویله نبود را اجاره کنم.تحصیالت آنچنانیم نداشتم اما خداروشکر دیپلمم را گرفته بودم. دانلود رمان بنورا  سریع سوار اتوب*و*س شدم و ساعت : رسیدم شرکت. دقیقه دیر کرده بودم سریع وارد ا سان سور شدم و دکمه ی بی ستم را ف شار دادم.خداکند رسیپ ینوز نرسیده باشد چون ییچ حوصله ی جواب پپ دادن را نداشتم. : خداروش کر رسیپ ینوز نیامده بود با خیالی آس وده پش ت میزم جای گرفتم و م شغول ر سیدگی به کاریایم شدم.چند دقیقه بعد با امدن رسیپ شکم گنده از جایم برخوا ستم و پپ از سالم کردن بی توجه به نگاه یای حری صو و کفیفش دوباره م شغول کارم شدم.انقدر غرق در کارم شدم که زمان از د ستم رفت و با دیدن ساعت و شنیدن صدای شکمم سریع از جا برخواستم گزارش یارا اماده کردم به طرف ا تاق رسیپ رفتم.تقه ای به در زدم و پپ از تحو یل گزارش یا خواستم بروم که با شنیدن صدای نحسش ایستادم. رسیپ:بنورا خانوم امشب یمسرم خونه ی یکی از اقوام رفته.میتونی بیای یمرام تا شامو در کنار یم باشیم؟ _ جناب کریمی)رسیپ شرکت( من برای خودم باورایی دارم که حا ضر نی ستم روش ون پا برارم.لافا حریم یارو رعایت کنین و حرف بی ربب با محیب کار نزنین. دانلود رمان بنورا در ضمن فامیلی بنده پار سا ست لافا منو با ا سم فامیل صدا بزنید.با اجازه رویم را با نفرت از او گرفتم و عقبگرد کردم که دوباره صدای نحسش را شنیدم کریمی:یر جور راحتی بانو اما مامئن باش پشیمون میشی. بی توجه به او در را باز کردم و به طرف سالن غرا خوری رفتم. بنورا ۷ پارت: بعد از خوردن نایار دوباره پش ت میزم نش س تم و بازیم فارق از زمانو مکان مشغول کار شدم. برای خوردن چای نگایم را ص حفه ی کامپیوتر گرفتم که متوجه تاریکی یوا شدم.سریع از پشت میز برخواستم چادرم را سر کردم یمه رفته بودند و من کم عقل حواس م نبوده.حاب با این پیر خرفت در یک س اختمان تنها بودم.میز را مرتب کردم و با عوله به طرف در خروجی رفتم که ناگهان از پش ت بازویم کشیده شد. با ترس برگشتم و با دیدن کریمی یینه بلندی کشیدم و بازویم را از دستش ریا کردم.خنده ی بلندی کرد و گفت:کوا خانوم خو شگله؟ینوز یاد نگرفتی بدون خدافظی جایی نری؟ _ببخشید من عوله دارم.لافا برین کنار او که انگار وس یله ی تفریحش فرایم ش ده بود در حالی که به لب یایم خیره شده بود با لحنی منزجر کننده گفت: یه امش بو مال من باش بهت بد نمیگرره.مامئن باش پول خوبی گیرت میاد و از این فالکتم در میای. در حالی صورتم از شدت خ شم قرمز شده بود و د ستان بی پنایم از شدت ترس میلرزید او را به طرفی یل دادم و بیرون زدم. تا میتوانستم دویدم تا این که نفپ کم اوردم و گوشه ای ایستادم. نفس ی تازه کردم و بغض م را قورت دادم. دس تم برای تاکس ی ای تکان دادمو گفتم: ۸ دانلود رمان بنورا  دربست. پارت: به گردنبند یادگار مادرم خیره ش دم.تص میمم را گرفته بودم.تمام داراییم یمین گردنبند بود و حاب موبور بودم آن را بفروش م تا پول قرارداد ش رکت را فرایم کنم.مامئنا آن پیر خرفت بدون پرداخت غرامت با رفتنم موافقت نمیکرد و من باید از آن جهنم میرفتم.پپ چاره ای جز فروش گردنبند عزیز مادرم نبود. پپ از فروش گردنبند بدون معالی به شرکت رفتم و پپ از پرداخت مبلغ قید شده در قرارداد از کارم کنار کشیدم. لحظه ی اخر با نگاه حریصانه اش برندازم کرد و گفت: حیو ش دی خانومی.ا گه ناز نمیکردیو با من میمو ندی چیزیو از دس ت نمیدادی.مامئن باش پیدا میشن کساییه برا خانوم خوشگلی مث تو دندون تیز میکنن مخ صو صا که بدونن تنهایی. بابخره زیرخواب یکی دیگه می شی.من نشد یکی دیگه. پپ از گفتن این حرف پوزخندی زدو به من خیره شد. در حالی که از شدت خشم دست یایم را مشت کرده بودم با صدای بلند فریاد زدم:خفه شو ب شخور پیر.من مث بقیه نی ستم که زود خودمو ببازمو ارادمو از د ست بدم.مامئن باش خدا یمی شه یوامو داره و نمیراره ک صافتایی مث تو به من آسیبی برسونن. دانلود رمان بنورا س پپ رویم با انزجار از او گرفتم و در مقابل چش مان پر از تعوب بقیه که ظایرا از صدای بلندم متوجه بحث بین ما شده بودند از شرکت بیرون زدم. بنورا ۹ وقتی بیرون آمدم ناخوداگاه بغض م ش کس ت.دلم گرفت از این یمه تنهایی و درماندگی.ابن فقب یک چیز مرا آرام میکرد. بهشت زیرا : خودم را به قبر پدرومادرم که در کنار یم آرام گرفته بودند رس اندم و از ته دل زجه زدم.با یمه ی دلخوری یا و دلتنگی یایم به خانه ی ابدی والدینم خیره شدم و مفل یمیشه آرامشی عویب تمام وجودم را در بر گرفت.چرا که مامئن بودم صدای دلم را میفهمند و درک میکنند و یمین کافی بود. بعد از این که از بهش ت زیرا خارش ش دم احس اس س بکی میکردم.از طرفی بابت خالص شدن از دست آن کفتار پیر خوشحال بودم و از طرف دیگر بابت نداشتن کارو بی پولی ناراحت. از یمان روز ش روب به گش تن کردم به یزار جا س ر زدم اما یا با کفتاری دیگر روبه رو میش دم یا به خاطر نداش تن تحص یالت عالی مرا نمیپریرفتند.دیگر واقعا بریده بودم و درمانده شده بودم. خسته از تالش بی وقفه وارد خانه شدم و خودم را روی مبل رنگو رورفته ی گوش ه ی اتاق انداختم که ناگهان چش مم به یک اگهی ا ستخدامی در روزنامه افتاد.یکی از یتل یای مولل و پنج ستاره ی ش هر به یک خانم جوان جهت کار در پخش پریرش احتیاش داش تند.تص میم گرفتم شانسم را امتحان کنم. فردای آن روز صبح زود بیدار شدم و بهترین مانتو البته از نظر خودم را انتخاب کردم.یک مانتوی مش کی که تا روی زانو بود و بس یار س اده بود اما از بقیه ی مانتو یایم نوتر بود یمراه با شلوار جین ابی رنگ.کمی برق لب زدم تا خشکی دانلود رمان بنورا لب یایم برطرف شود سپپ مقنعه ی مشکی ام را سرم کردم و بعد از پوشیدن چادر کیو آبی کهنه ام را برداش تمو با پوش یدن کتونی یای مش کی رنگم از خانه بیرون زدم و به طرف یتل رفتم. پارت: از تاکسی پیاده شدم و در مقابل خود یتل مولل و زیبایی را دیدم که نام آراد بر تابلوی بزرگی در بابی برش نص ب ش ده بود.بدون اغراق دیانم از آن یمه زیبایی باز مانده بود و از منظره ی بیرون یتل واقعا لرت بردم.درست شبیه کاخ یایی بود که از کودکی در رو یا یایم تص ور میکردم و ن مای کامال س ف ید ساختمان به راستی که برازنده بود. وارد یتل شدم دکورا سیون طالیی و سفید یتل مرا شگفت زده کرده بود.یمه چیز مفل خواب بود.مفل رویا..... به سختی چشم از آن یمه زیبایی گرفتم و به طرف پریرش یتل رفتم. خانم جوانی با آرایش غلیظی که به س ختی میش د چهره ی واقعی اش را ت شخیص داد با بینی ای که م شخص بود عمل کرده و لب یای پروتزی ای که بیشتر ترسناک بود تا زیبا مشغول کار کردن با کامپیوتر مقابلش بود. دانلود رمان بنورا س رفه ی کوتایی کردم تا حواس ش به من جلب ش ود.با ناز س رش را باب کرد گفت امرتون؟ _ببخشید برا اگهی استخدام مزاحم شدم. با غرور نیم نگایی به چهره ام کردو گفت اجازه بدین با مدیر یماینگ کنم. _ممنون ۱۱ بنورا بعد از تقریبا یک ربع انتظار مرد جوانی با کت و ش لوار و ظایری برازنده به طرف پریرش یتل رفت و آن دختر با د ستش به من ا شاره کرد. آن مرد به طرفم آمدو با خوش رویی مرا به س مت ببی یتل راینمایی کرد.پپ از نش س تن با دست اشاره ای کرد مرد کم سنی به طرفمان آمد و گفت چی میل دارین؟ مدیر یتل سفارش قهوه داد و من زیر لب ت شکر کوتایی کردم.بعد از رفتن گار سون مدیر یتل نگایی ب من کردو گفت؛ میتونم اسمتونو بپرسم؟ _پارسا یستم.بنورا پارسا مرد جوان:بس یار خب بنده محمدی یس تم.باربد محمدی.میتونم بپرس م تحصیالتتون چقده؟ _دیپلم دارم محمدی:میتونین انگلیسی صحبت کنین؟ _یه چیزایی بلدم اما تسلب کامل ندارم. محمدی:ب سیار خب.ببخ شید این سوالو میپر سم. شما میتونین تو محل کار چادرتونو دربیارین؟ _خیر راستش این جزء اعتقاداتمه نمیتونم ییچووره کنارش برارم. محمدی:که ایناور.چند لحظه منتظر باشین لافا. از جایش برخواس ت و به طرف اس انس ور رفت با رفتنش گارس ون یم آمد و س فارش یا رو روی میز گراش ت تش کری کردم و منتظر ش دم.باربد پپ از بازگشت با شرمندگی گفت متاسفم اما با استخدامتون موافقت نشد. میتونم بپرسم چرا؟ دانلود رمان بنورا  محمدی:ببخشید که اینو میگم ولی پوششتون مناسب این پست نیست. بدون ییچ حرفی گفتم: _ ببخشید وقتتونو گرفتم.خدانگهدار. محمدی:صبر کنین ایستادم و رویم را برگرداندم منتار حرفش ماندم. کمی این پاو آن پا کرد و گفت:اگه برای ش ما ایرادی نداره ما برای خونه داری یم نیرو میگیریم.اگه مایل باشین میتونین نزاشتم حرفش را کامل کند و گفتم ممنون از پیشنهادتون راجبش فک میکنم.با اجازه دوباره به سمت در خروجی برگشتم که گفت:یه لحظه ببخشید چند قدم جلو امد و کارتی را به س متم گرفت و گفت این ش ماره ی یتله و زیرش یم ش ماره ی خودمه اگه فکراتون درباره ی یمکاری با ما مس اعد بود تماس بگیرین.در خدمتیم _ممنون.خدافظ پارت: وقتی ازیتل خارش شدم بیشتراز یمیشه احساس درماندگی میکردم. حوصله اتوب*و*س و شلوغی را نداشتم و تصمیم گرفتم این بار یم ولخرجی کنم پپ تاک سی ای گرفتم و تا رسیدن به مق صد چشم یایم را بستم و به آینده ی نامعلومم اندیشیدم. دانلود رمان بنورا بنورا با س ستی وارد خانه شدم.گر سنه بودم اما بی شتر از غرا به یک حمام آب سرد احتیاش داشتم تا خستگیم را در کنم. بعد از یک دوش درستو حسابی خود را با یک نیمرو مهمان کردم. آنقدر خسته بودم که دیگر نایی برای فکر کردن به اتفاقات اخیر را نداشتم. سرم را روی متکای کهنه ی گوشه ی اتاق گراشتم و چشم یایم گرم شد. سه روز از رفتنم به یتل میگرشت و من یمچنان در جستووی کار بودم. دیگر به معنای واقعی خ سته شده بودم و اندی شیدم شاید کار کردن در یتل به عنوان خانه دار اخرین راه حلم باش د.و از طرفی من تحص یالت انچنانی ای نداشتم و مسلما نباید بیشتر از این توقع داشته باشم. به یر طریقی خود را قانع کردم و کارت را از کیفم خارش کردم و با تردید شماره ی باربد محمدی را گرفتم. پپ از چند بوق که دیگر از جواب دادنش ناامید شده بودم صدای ر سایی از پشت خب به گوشم رسید: بله بفرمایید. : _ببخشید پارسا یستم چند وقت پیش برای کار مزاحم شده بودم. محمدی:ایا بله به خاطر دارم.چه عوب که تماس گرفتین خانوم پارسا و مارو قابل دونستین. _خوایش میکنم.راس تش راجب پیش نهادی که دادین فکر کردم و تص میمم گرفتم برای کار به یتل بیام. دانلود رمان بنورا محمدی:خیلی کار خوبی کردین خانوم پارسا واقعا خوشحالم کردین.من فردا ساعت صب منتظرتون یستم. _ممنون از لافتون مزاحم میشم. محمدی:مراحمین. کاری نکردم.به امید دیدار. _یمچنین.خدانگهدار. با رض ایت گوش ی را قاع کردم و پپ خوردن ش ام س بکی خود را به آغوش خواب سپردم. با ص دای زنگ س اعت چش مانم را نیمه باز کردم و با یادراوری قرار امروزم سریع برخواستم. صبحانه ی ناچیزی خوردم و سریع آماده شدم. در نهایت سادگی، مانتوی سرمه ای کوتایم را یمراه با شال یمرنگش و شلوار مشکی پارچه ای پوشیدم و پپ از سر کردن چادرم رایی یتل شدم. در ست در زمان تعیین شده به یتل ر سیدم و چ شم گرداندم و محمدی را در سالن یتل دیدم که روی صندلی نشسته بود. با دیدنم لبخندی زد و از جایش برخواس ت من یم متقابال لبخندی زدم و نشستم. یمان روز پپ اطالب از ش رایب کار و تعیین حقوق مرا به مس ئول بخش خانه داری معرفی کرد و من مشغول کار شدم. دانلود رمان بنورا بنورا یک ماه از حض ورم در یتل میگرش ت و من تقریبا عادت کرده بودم یرروز صب تا شب در طبقه ی دوم یتل مشغول تمیز کردن اتاق یا و رسیدگی به گل یای یاس کنار پنوره یا باشم. راس تش از کارم راض ی بودم و یر روز با اس تش مام گل یای یاس کلی انر ی میگرفتم. به غیر از من نفر دیگر در طبقه ی دوم کار میکردند که دوتا ی آنها م سن بودند و من در این مدت واقعا به مهربانی مادرانه ی آنها عادت کرده بودم. دو دختر جوان تقریبا یم سن خودم یم ح ضور دا شتند.یکی از آنها ن سیم نام دا شت و چ شمان مع صوم و مهربانش به را ستی که مرا از یمان روز یای اول برای دوستی با او ترغیب کرد. اما ساغر دختری افاده ای بود و زیاد با ما یم صحبت نمیشد و به نوعی خودش را جدا از بقیه میدانست که البته مایم زیاد به او توجهی نداشتیم. از ن سیم شنیده بودم که قبل از من دختری به نام مریم اینوا کار میکرده و سر موضوعی با ساغر بحث کرده و ساغر یم با توطئه و زیراب زنی کاری کرده که مریم از کار اخراش شود. یمین موضوب باعث شده بود بیشتر از او متنفر شوم و زیاد دمخورش نشوم. در یکی از اتاق یا مشغول مرتب کردن تخت بودم که نسیم سراسیمه وارد اتاق شد. نسیم:واااای بنورا نمیدونی چی شده!!! _چرا داد میزنی.چته؟ دانلود رمان بنورا  نسیم:صاحب یتل برای بازدید از طبقه یا داره میاد.یه اتاق شخصی بابی برش داره که یمه ی امکانات داخلش یست و گهگایی به اونوا سرمیزنه. یادم آمد روزی که برای اگهی اس تخدام به یتل آمده بودم و او به طبقه ی باب رفت.پپ عدم موافقت او باعث شد من در بخش پریرش نباشم. نس یم:بنورا نم یدونی چ قد جیگره.ه ییکلی داره.ب عد از فوت با باش تک پ سرش صاحب یمه ی داراییش شدو یمه ی شعبه یای این یتلو تو شهرای مختلو خودش اداره میکنه. _وای نسیم بپ کن اصال حوصله ی این حرفای صد من یه غازو ندارم. نس یم با گفتن بی قوق از اتاق بیرون رفت و من به این فکر کردم کاش من یم مفل ن سیم فارغ از دنیا و بدون ییچ دغدغه ای به این م ساسل حا شیه ای توجه نشان میدادم. اما افسوس.... : یمیناور که در فکر بودم ملیحه خانوم که زن بس یار خوش برخوردی بود، آمد و گفت:دخترم بیا بیرون منتظر باشیم ایناوری زشته تو اتاق باشی. _چشم ملیحه خانوم. یمراه ملیحه خانوم بیرون رفتم و درکنار بقیه ایس تادم و چند لحظه بعد مردی قد بلند و پر جربه با چهره ای کامال شرقی و ته ری شی که او را جراب تر کرده بود یمراه با محمدی وارد شدند. ۱۷ بنورا بی آنکه بدانم به آن مرد قدبلند ش رقی خیره ش ده بودم.او که متوجه نگاه خیره ی من شده بود پوزخندی بر لب آورد و از کنارم گرشت. دانلود رمان بنورا ما نیز آنها را یمرایی کردیم و س اغر برای خودش یرینی داسم به او خوش آمد میگفت و آن مرد بدون توجه به او مشغول بازدید بود. پپ از بازد ید بدون ییچ معالی با ی مان اخمش به طب قه ی ب عدی ر فت. ناخودآ گاه با رفتنش نفپ راحتی کش یدم.نم یدانم چرا ا ما از او میترسیدم.... آن روز بعد از اتمام کارم عزم رفتن کردم و بعد از خداحافظی با نسیم و بقیه به طبقه ی پایین رفتم.دا شتم از طبقه ی یمکو به سمت در خروجی میرفتم که چش مم به آریانفرو محمدی خورد که جلوی پریرش ایس تاده بودند و با یمان دختری که در پریرش کار میکرد، صحبت میکردند عشوه ی آن زن برای لحظه ای مرا از جنپ خودم بیزار کرد. بدون توجه به آنها به رایم ادامه دادم که با شنیدن صدای پر ع شوه ی آن دختر متوقو شدم. _بلد نیستی وقتی از کنار رسیست رد میشی عرض ادب کنی؟البته از شما پاپتیا که خودتونو تو چند متر پارچه قایم میکنین توقعی نمیره. با خونسردی ای که از من بعید بود برگشتم و بدون توجه به حضور آن دو رو به آن دختر گستاخو از خود راضی گفتم: دانلود رمان بنورا  ببین خانوم به ظایر محترم،یر چیو تحمل کنم اینو نمیتونم تحمل کنم که یه آدم بی فرینگی مث تو که خودش بلد نیس ت دیگرانو مخاطب قرار بده منو ارشاد به باادب بودن بکنه.درسته به قیافم نمیاد اما اندازه ی کل ییکل قناص تو زبون دارم پپ با من کل کل نکن.مورد دوم این که پاپتی اونایی یس تن که خودشونو خیلی رایگان در معرض نمایش میرارن تا بقیه لرت ببرن.من ارزشم خیلی بیشتر از ایناست که خودمو عین تو حراش کنم. برق تحس ین را در چش مان محمدی به راحتی میش د دید اما آریانفر با یمان اخمی که انگار جزسی از اعضای چهره اش محسوب میشد،نگایم میکرد. در یمین اثنا ص دای جیغ جیغوی یمان دختر که با دقت به کارتی که روی مقنعه اش نصب شده بود فهمیدم نامش میناست،به خودم آمدم. دانلود رمان بنورا خفه شو تو از یمونایی یستی که... آریانفر نگراشت حرفش را تمام کند و با خشمی که من یم گرخیدم رو به مینا آیس ته طوری که توجه بقیه را جلب نکند،گفت خفه میش ی یا خفت کنم؟تو یتل من جای این کارا نیپ احمق برو به کارت برس. س پپ رو به من با یمان اخم وحش تناک گفت:تویم دفه ی دیگه با اون زبون درازت تو یتل من زرتو پرت کنی،حسابتو میرسم. _من فقب از حقم دفاب کردم و از کارم پش یمون نیس تم.در ض من برید کس یو تهدید کنید که ازتون بترسه. سریع عقبگرد کردم و در مقابل چشمان متعوب یرسه از یتل بیرون زدم. ۱۹ بنورا پارت: کفش یایم را با خشم از پایم کندم و یرکدام را به گوشه ای انداختم. چادرم را جلوی در انداختم و با بغض خودم را روی کاناپه انداختم. در ست بود پولدار نبودم اما این دلیل نمی شد که یر حرفی که دو ست دا شتند بهم بزنند. از کارم پ شیمان نبودم و اگر زمان به عقب بازمیگ شت باز یم یمان حرف یارا تکرار میکردم. ص بح روز بعد وقتی وارد یتل ش دم مینا با لحنی پرغیض گفت برو باب آراد دانلود رمان بنورا دانلود رمان جدید فرمت کتاب بنورا : PDF|APK|EPUB لینک های دانلود دانلود نسخه PDF به صورت کاملDownload PDF Version دانلود نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ...Download EPUB Version دانلود نسخه آندروید با فرمت ApkDownload APK Version دانلود نسخه جاوا با فرمت JarDownload Java Version منبع تایپ رمان : roman4u.ir جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید ! کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید ! چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

جعبه دانلود سایت

0
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر