دانلود رمان جدید دانلود رمان بغض ترانه ام مشو باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بغض ترانه ام مشو : PDF|APK|EPUB

Boghze-Taraneam-Mashosite.jpgبب
1.gif نام کتاب رمان : بغض ترانه ام مشو
1.gif نام نویسنده : shaze koochool
1.gifحجم رمان بغض ترانه ام مشو : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بغض ترانه ام مشو :
این بار از نیمه میرسیم به پایان…نه از ابتدا…ابتدا همیشه شروع نیست…ترانه دختری که بخاطر اشتباهی که دیگران فکر میکنند پشت پا میزنه به ارثی کلان..اما ایا ترانه اشتباه کرده یا این دیگران هستند که واقعیت ها اگاه نیستند…قشنگه توصیه میکنم بخونیدش…پایان خوش
بغض ترانه ام مشو
شبها که بغض میکنی دنیا سکوت میکنه
زمان به صفر میرسه زمین سقوط میکنه
شب ها که بغض میکنی به مرز مرگ میرسم
به گریه کوچ میکنم ببین چقدر بی کسم

دانلود رمان جدید

رمان جدید از shaze koochool بغض ترانه ام مشو

هوالحق بغض ترانه ام مشو شبها که بغض میکنی دنیا سکوت میکنه زمان به صفر میرسه زمین سقوط میکنه

 شب ها که بغض میکنی به مرز مرگ میرسم به گریه کوچ میکنم ببین چقدر بی کسم دریایی از آرامشی من طرحی از خروش رود زیباترین شعر جهان چشمان غمگین تو بود پشت کدوم سکوت شب درگیر این سفر شدی چه دیر به هم رسیدیم و بی وقفه شکل هم شدیم تو که به غنچه کردن گالی باغچه دلخوشی از عمق خاکستر شب چگونه شعله میکشی فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم فکر گریز از شب و طوفان این دقایقم مقدمه: کنار بی پناهی من بنشین سرت را تکیه بده به پاهای سست و بی طاقتم چنگ بزن به روح خسته ام ولی . . . نر

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

 کنار این بغض رهایم نکن کنار این سمفونی مرگ آور تدریج از من رد نشو در آغوش این ترانه مسکوت بی طاقتم نکن من از دست رفته ام ییگانه ام شکست خورده ام به انتهای بودنم رسیده ام دست رد نزن دست رد که بزنی در یک طپش بی گمان نوستالژی گونه به باد سپرده می شوم و روی دور برگردان بدبختی زندگی غلت می خورم… خنده های کشدار و پر از تزویرم میشه تکرار مکررات و روی صورتم بساط پهن میکنه و میشه ضمیمه سالمی که چاپلوسانه و با سعیی شگرف در صمیمی نشون دادنش به سمیه خانوم میدم… انرژی مثبتی که من صبح به صبح از جوابای پر و پیمون سمیه خانوم میگیرم واسه ساختن یه روز یه گردان آدم هم کفاف میده…زیرلبی…زیرچشمی… زیرعینکی …واال بال من الیق این همه عزت و احترام پیچیده شده تو زرورق محبت نیستم سمیه خانوم… به خجالت نکشون این بنده حقیرو… سمیه خانوم – کار پیدا کردی؟…داره سرماه میشه…فکر اجاره خونت هستی؟ – شما نگران نباشین…زیر سنگم که باشه من اجاره شما رو تمام و کمال پرداخت میکنم. جوابی به مضحکی این جواب تو عمرم نداشتم که بدم…مگه سنگی هم هست که زیرش یه مشت پول خوابیده باشه؟…اصال اگه با همون فرض معروف محال باشه من از کدوم گوری پیدا کنم این سنگو؟…اصال اگه باشه مگه میشه کسی زودتر از من نرفته باشه سراغش؟…منم چت میزنم…چت میزنم و یه لبخند خل منشانه میزنم به چت زدنم…چت میزنم و بازم به یاد اجاره ای میفتم که باید

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

سر ماه که موعد تمومیش پونزده روزه پرداخت کنم…من با این همه مشکل حق دارم که چت بزنم. در آهنی رو پشت سرم آروم می بندم تا صدای داد من عادت کرده سمیه خانوم بلند نشه و یه مرحمتی به رفتگانم نکنه اول هفته ای تا غافلگیر بشن. صدای زنگ موبایلم سوهانی میشه و مغزمو میتراشه…این هم آهنگه که این گوشی داره؟…بیشتر شبیه سوت بلبلی قاسم پسره بی کار سر کوچه است که با دیدن هر جنس لطیفی یه دهن میره تو کارش و آدمو تا دو روز دستشویی محتاج…یعنی کیه؟…شاید مزاحم…شاید اشتباهی…شاید… دستم بعد از یه تجسس چند ثانیه ای توی کیف مشت شده بیرون میاد…مشتمو باز میکنم و به شماره حک شده روی صفحه نگاه میندازم…رندیش چشم نوازه…رندیش به فکرم میندازه که یه چند میلیونی بابتش رفته…رندیش به فکرم میندازه که عمرا با همچین شماره ای مزاحم باشه…رندیش به فکرم میندازه عمرا دیگه از این اشتباهیا به پست این خط ناجور من بخوره…دستم روی اتصال تماس میلغزه و گوشی می چسبه به گوشم از پس تار و پود مقنعه. – بله بفرمایید. – بیا خونه آقابزرگ…حالش خرابه. دهنم باز شد که چیزی بگم ولی بوق ممتد زنگ زده تو گوشم دهنمو تحت فرمانش بست و گوشی از گوشم فاصله گرفت و جلوی چشمای تعجب زده من قرار گرفت…عجبا…بازم به مرام سمیه خانوم…کاری دست آدم داره جملشو ارتقا میده به درجه پاراگراف…اصال کی بود؟…چه صدای نازی داشت…جالبه…جالبه و من دارم تازه کم کمک طعم این جلب بودنو مزه مزه میکنم…جالبه و اخمام میره تو هم…جالبه و اخمام میشه پوزخند…جالبه و دستام کنارم میفته… جالبه و نگام بی هدف میره پی آخر کوچه…جالبه و من فکرمیکنم که چرا امروز قاسم نیست تا با اون هنرنماییش اهالی محلو مستفیض کنه؟…جالبه و من امروز باید برم پی کار و به اون چندرغاز ته مونده حساب فکر کنم…جالبه و بعد از چندسال…راستی چندسال؟…اصال چی گفت؟…گفت آقابزرگ؟…گفت حالش خرابه؟…گفت بیا خونه؟…اصال چرا من بعد از این چندسال باید بیام؟…گفت آقابزرگ…گفت حالش خرابه…گفت بیا…نرم چه کنم؟…آقابزرگمه…حالش خرابه … میگه بیا…میگه خونه

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

آقابزرگ…خونه خاتون…خونه دلبستگی و دل کندگی…خونه دل خون کرده من…خونه بی مرام من… قدمای رفته برگشت…دستام کلید انداخت…سمیه خانوم با همون عادت که من خط به خطشو حفظم با تعجب نگام کرد. – چیزی جا گذاشتی؟ – باید برم جایی…لباسم مناسب نیست…اومدم عوض کنم. عجبا…به گمونم از نیروهای زحمت کش ساواک بوده…آدم میترسه جوابشو نده. جلوی آینه وایمیستم و آخرین نگاهو به خودم میندازم…هی بدک نیست…تنها دست لباسیه که میشه آدم وار حسابش کرد…بی پولیه دیگه…بی پولی. روسری سرمه ای با طرحای صورتی بد نیست…بد هم باشه مثال من وسری در خور پوشیدن دیگه ای دارم؟…مانتوی صورتی و شلوار جین سرمه ای خیلی وقته که گوشه کمدم خاک خورده و دلش آب شده واسه به تن شدن…جایی رو نداشتم…ولی االن خونه آقابزرگه…تیپ و قیافه یعنی اصل سرمایه…نداشته باشی حکم ورود یعنی برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. دستم میره طرف ریملو میکشم به مژه هام… آخرین باری که به خودم رسیدم کی بود؟…دو سال پیش؟…همینه آره.. . تقویم ذهنم فقط دوسال پیش به این ور رو خوب حالیشه…مدادو تو چشمم میکشم و چشام درشت تر به نظر میاد… نمیخوام شکست خورده به نظر بیام…رژ لب کمرنگ رو به لبام میکشم…شکست خورده بودنم که نباید تو قیافه ام داد بزنه…رژ گونه به صورت بی رنگ و روم حالت میده…من این دو سالو خودم گذروندم…تونستم…حتی مدرک گرفتم…بذار دم کوزه یه چکه آبی بهت برسه…خب مگه چیه؟…لیسانس معماری که کم چیزی نیست…باشه با تو نمیشه درافتاد. از اتاقم که بیرون رفتم سمیه خانوم با اون میکروسکوپش دقیق روی الم پهنم کرد و ذره ذره وجودمو برد زیر ذره بین پر قدرتش…ابروهای نازکش باال پرید و من خندمو قورت دادم. – سمیه خانوم دیگه کاری ندارین؟…من برم دیگه

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

یه سر تکون داد و منم از در زدم بیرون…حاال تا فرمانیه چطور پول تاکسی بدم؟ …………………………….. ………………………………………….. ………………………………………….. از تا کسی پیاده شدم و با چشمای پرخون و دل پر خون تر به مسیر رفتنش نگاه کردم…خب می بینی که ندارم مالحظه کن برادر من…خب دیگه چی ته جیبم مونده که این راهو برگردم خونه؟…خب من چه کنم؟…در هر حال حاللت باشه. برگشتم طرف در آهنی بزرگ…تازه یادم افتاد…من اینجام…بعد از دو سال…دلهره دارم؟…ندارم؟…نچ ندارم… آقابزرگ خودش خواسته بیام…اگه نخواسته بود مهدیس با اون شماره رند با اون صدای نازک به من نمی گفت” بیا خونه آقابزرگ…حالش خرابه”. بی تردید کلید آیفون تصویری رو فشار دادم….در با صدای تیکی باز شد…در رو هل دادم و باغ جلوی چشمام قد کشید …دلم برات تنگ شده…بی وفاییمو ببخش…مجبور بودم…من بی وفا دوسالی هست دلتنگتم…دعوتم نمیکنی؟…چت میزنم دیگه…خوددرگیرم و با باغ اختالط میکنم. روی اولین پله ایوون که پا گذاشتم خاتون از در زد بیرون…چقدر دلتنگتم دردت به جونم. – اومدی مادر؟…کجا بودی فدات شم؟…نمیگی من چه کنم تو دوریت؟ به جای جواب به دلتنگیاش کشیدمش تو بغلم…سرم فرو رفت تو گودی گردنش…نفس کشیدم از عطر تنش…غرق شدم تو حجم شناور دلتنگی مادرانه اش…من بی تو دو سال خون شد دلم خاتون من…تو این دو سال من جون دادم تو این حجم دردآور بدون عطر تنت…خاتون گریه نکن…من اومدم…آقابزرگ گفته که بیام. – دلم برات تنگ شده بود. یه قطره من…یه قطره تو…یه قطره من…یه قطره تو…گریه نکن خاتون من… ……………………………… ………………………………………….. ………………………………………….. به لبه دیوارپنجره تکیه زدم و دستامو تو سینه جمع کردم و گفتم:وقتی از این خونه میرفتم فقط یه هدف داشتم…هم به خودم هم به شما ثابت کنم که من تسلیم نمیشم…نمیخواستم یه عمر

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

چوب ندونم کاریمو بخورم و تو سری خورتر زندگی کنم…سخت بود ولی شد…سخت بود ولی می ارزید…نبودن خاتون دق بود و دق داد ولی دم نشد که زده شه…ندیدن شما خالء بود نفس گرفت ولی پا سست نکرد…من بی شما تو این دوسال…یه بار پرسیدین از خودتون که این دختره کجاست؟…نون شبش چیه؟…شب کجا سر میذاره زمین؟…آقابزرگ گناه من کم نبود ولی خدا هم می بخشه شما نبخشیدی…حاال چرا بعد دوسال؟…خنده داره ولی دلم حتی واسه علف هرزای باغتون هم تنگ شده بود. – بیا اینجا. لبه تخت بزرگ و پر طمطراقش نشستم و به صورت مریضش خیره شدم. دستمو گرفت و آروم و شمرده حرف که نه… زخم زد. – خودت خواستی…یه توپ و تشر بهت نمیزدم که نمی شد…خودسر شده بودی…گفتم بهت این کوچه بن بسته لج کردی و تا ته رفتی و خوردی تو دیوار…گفتم این قبر مرده نداره لج کردی و نشستی به فاتحه خوندن…لج کردی و رفتی…خودسر شدی ترانه…دختری که من بزرگ کردم این نبود. – چهارسال پیش ترانه دیگه ترانه نبود…خر بودم…شما یه تو دهنی میزدی…خربودم…شما با کمربند سیاهم میکردی…خربودم…نه تو دهنی زدین نه سیاه و کبودم کردین…گذاشتین خر بمونم…من فقط هیجده سالم بود چه انتظاری داشتین از من؟ – من به تو یاد دادم که گناه خودتو گردن کسی بندازی؟ – نه ولی یادم دادین که هیچ وقت خود آدم مقصر نیست…خوب این یکیو از برم…همیشه آدمای دور و برتون مقصرن و شما مبرا از گناه…دروغ میگم فاروق خان؟ – بزرگ شدی. – دوسالی هست…از همون روزی که سهمم از این خونه یه ساک لباس و چندتا کتاب بود…از اون شبی که تو پارک شبو صبح کردم…از همون شبی که تو خونه اجاره ای پایین شهرم یه تیکه نون

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

 خشک نبود سق بزنم و شب گشنه سر گذاشتم زمین و خوابیدم…بزرگ شدن من چیز عجیبی نیست. – عوضش قدر عافیت دونستی. – آره با یه حساب بانکی که توش فقط رهن خونه ام در اومد قدر عافیت دونستم…من شاکر نبودم؟…قدر عافیت نمی دونستم؟…بد بودم آقابزرگ؟ – اینا رو میگی که منو شرمنده کنی؟…ترانه من شرمنده نمیشم…چون خودت کردی. – آره خودم کردم…خدارو شکر بهترین…منم دیگه بهتره برم خونه…دیروقته. – بمون…یه امشبو بمون…نذار دل خاتون خون تر بشه. یه لبخند…شاید هم پوزخند…شاید هم همون لبخند…آقابزرگ هر چقدر هم که خودخواه باشه بازم مجنون خاتونشه… خاتون بعد از خدا پرستش شدشه…من هنوزم غبطه میخوم به این عشق افسانه ای. – میرم کمک خاتون واسه شام…اگه پسر خوبی باشین قول میدم خاتونو بفرستم اتاقتون مثه اون وقتا لیلی مجنونی شامو بزنین تو رگ. رفتم طرف در…سنگین بود حجم لبخند پررنگ شده روی لبش…سایه اش سنگین سبک بود…من این لبخند رو دوست دارم…با همه غرورش…با همه خودخواهیش…با همه یه حرفیش…آقا بزرگه دیگه. ……………………………… ………………………………………….. ………………………………………….. بی خیال اخم و تخم فرهاد ظرفا رو می شمردم تا به تعداد باشه…سنگینی نگاهش خوره وار روحمو می خورد و من لب می گزیدم که سر این نگاه لجباز یه دنده و سرطق داد نزنم تا دست از سرم برداره…از رو نرفتنش قابل تجلیله… خاتون رو دیدم که یه چشم غره از اون مشتیایی که آدم رو رو به قبله میکرد بهش انداخت و حرص زد و من خنده ام گرفت. خاتون – اه بچه مگه تو کار و زندگی نداری که اینجا نشستی؟…خب برو پیش داداشت تو هال بشین.

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

فرهاد – دوست ندارم. خاتون دندون رو هم فشرد و با همون دندونای در مرز خرد شدن مثل همیشه با حرص گفت:فرهاد. فرهاد – جون فرهاد…حرص نخور قربونت برم…پوستت چروک میفته. خاتون- فرهاد نری بیرون حرمت سن قد عزراییلتو نگه نمیدارم با همین مالقه تو دستم میفتم به جونت تا صدا سگ سر بدی. تو مرز ترکیدن بودن از شدت خنده یعنی اند بدبختی…جلوی دید خاتون خشن وایسادن هم یعنی اند فاتحه خونی… همیشه همینجوره…خوبه…خوبه…خوبه. ..خدا نکنه عصبی بشه…به قول خودش کاری میکنه که صدا سگ که هیچی صدا فیل درآریم. فرهاد – خشن شدی خاتون جون…من که میدونم فاروق خونت اومده پایین…دلت میخواد بری باال با فاروق جونت لیلی مجنون بازی درآرین دلت وا شه. فرهاد جان خدا بیامرزتت…من که خیلی دوست داشتم…بقیه رو نمیدونم…ولی انشاال تو جهنم زیاد بهت سخت نمیگیرن. خاتون تا اومد مالقه رو بکوبه فرق سر فرهاد جونش فرهاد دوئید بیرون و من غش غش خندیدم و سنگینی نگاه پر عشق خاتون رو به جون خریدم. – دور خنده هات بگرده مادر…وقتی نباشی انگاری این خونه روح نداره…دلم پوسید. – اه خاتون جون داشتیم؟…با مترسک سر جالیز که یکیم کردی. خندیدو لپمو کشید و نگاش رو صورتم خشک شد…چشاش غم گرفت…اشک شد…خون شد…آب شد…چکید…لباش لرزید و زمزمه کرد. – مادر به قربونت…چرا اینقدر الغر شدی؟ – گریه که نداره قربونت برم…عوضش خوشگل موشگل شدم…یادته چه حرصی میخوردم واسه الغر کردن؟

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

 – دل بندت بودم مادر؟…شب و روز نداشتم این دوسال…از غصه دق کردم. – خدا نکنه شما دق کنی فدای اون چشای خوشگلت من بشم که فاروق خان دل و ایمون میده واسش…من باید به خودم و آقابزرگ ثابت میکردم هر اشتباهی یه تاوانی داره. – قربونت بره مادر…امانت دار خوبی نبودیم…ما نباید میذاشتیم تو اون اشتباهو بکنی. – به قول آقابزرگ آدما چوب ندونم کاری خودشونو میخورن. – چه بزرگ شدی مادر. – نه مثال میخواستی همون خنگول خودت بمونم؟…فدات شم بیست و دو سالمه دیگه. بیست و دو سالمه…ولی قد یه زن پنجاه ساله بدبخت زجر کشیدم…خاتون ندون این پنجاه سالگیو…من برای تو همون بیست و دو ساله ام. خاتون از آشپزخونه رفت بیرون و من موندم و اون میز شش نفره با صندلیای لهستانی اصل و بشقابایی که دستمال می کشیدم…می ترسم از اون آدمای تو سالن…بعد از دو سال؟… سخته؟…نیست؟…چه مرگمه؟…چرا دم به دقیقه با هر زنگ هلو میگیرم؟…چرا میترسم از نگاه سنگین و پرسشگر و توبیخ کننده فرهاد؟…چرا نمیخوام با واقعیت روبرو بشم؟…من از این آدما خیلی وقته دور افتادم…غریبگی حقمه…ترس از نگاه پر کنایه و بی اعتمادشون هم حقمه…کاش واقعیت این چهار سال یه خواب مسخره و بی تعبیر باشه…دلم تنگه… تنگه همون خونه آروم و کوچیک و همسایگانه با سمیه خانوم که عاشق خاموشی راس ساعت نه شب و ضد حال زدنه….دلم تنگ همون چهار سال پیشه. …………………………….. ………………………………………….. ………………………………………….. عمو فرامرز دست انداخت دور شونه ام و فنجون چای رو داد دستم و گفت:بخور گل عمو…یخ میشه. عمو همیشه پر از عشقه…اخم نداره…عمو عمو بوده عمو می مونه…عمو همیشه خوبه…حتی تو یازده سالگی که نمره ریاضیم شد دوازده و فقط به خودش گفتم و اون جای تنبیه گفت” حتما

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

 سخت بوده…غصه نخوری یه دفه “…عمو پر از آرامشه… گاهی فکر میکنم اگه عمو دوسال پیش نرفته بود اصفهان واسه سرکشی به کارگاه ها من از این خونه میرفتم؟…شاید نه. گلرخ جون با لبخند گفت:خب چه خبرا؟…چی کارا میکنی؟ – زندگی…واال دنبال کارم…دانشگام یه ماهه تموم شده و من راحت…عوضش بدبختی دنبال کار گشتن شروع شده. فرهاد – نمیخواد شما زحمت بکشی…فردا بار و بندیلتو جمع میکنی برمیگردی اینجا. خاتون که کنار آقابزرگ حال ندار نشسته بود و لیلی وار سیب پوست میگرفت واسه آقابرگ گفت:هرجور راحته مادر … فقط بیاد و بره…من راضیم. باریکال روشن فکری…اجر این روشن فکریتو عشق است…چشای فرهاد که وق زده تو کاسه سرش در میزنه همیشه مایه تفریحه…بعضی وقتا هم اجر خوبیه. گلرخ جون – من با حسامم حرف میزنم ببینم… فرهاد – قربونت برم زن داداش…این واسه من نزده میرقصه شما دیگه پروبالش نده. گلرخ جون ناز خندید و نگاه عمو فرامرز باهاش رفت و من مردم از خنده…تو دلم…دوسالی هست یاد گرفتم بیرون دل نخندم…من تو این خونه از بچگی رسم عاشقی دیدم…یاد گرفتم…آزمون دادم …پاس نشدم…من با این همه استاد این درس رو پاس نشدم. گلرخ جون – تو حرف نزن…چی کار به بچم داری؟…بده مثه تو تیتیش مامانی بار نیومده؟ خاتون خندید…آقابزرگ لبخند زد…عمه فریبا چشم غره رفت…مهشید غش کرد…مهدیس هیش کرد…مهسا با آرنج کوبید تو پهلوی فرهاد و یه جوری زیرلب گفت:پکیدی؟ فرهاد – دستت درد نکنه زن داداش…چه مرامی واسم خرج کردی…به خدا راضی نبودم. گلرخ جون خندید و عمو فرامرز باز نیشش تا ته کش اومد و باز من مردم از خنده…من شاگرد مشروط شده دلم رفت چه برسه به گلرخ جون. مهسا – ولی بی مرامی کردی ترانه…بی خبر رفتی.

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

سرمو انداختم پایین و مهشید این بار با آرامشش گفت:بعضی وقتا آدما مجبورن یه کارایی بکنن که نمیخوان…ترانه مجبور بوده. آقابزرگ – نمیخوام دیگه حرفی در این مورد تو این خونه زده بشه. مهدیس – آقابزرگ ایشاال بهترین؟ فرهاد – آره بابا چیزیش نبوده که…فقط بلده شلوغش کنه…هی من به این خاتون میگم بابا خوشگله بی خیال نمک شو تو غذات به گوشش نمیره که…بعد میشینه واسه من هوچی بازی در میاره که بیا حال بابات خرابه…حاال اگه این حرفا رو دکتر صدر بزنه تمام کمال قبوله و حتی من بدبخت هم باید غذا بی نمک بخورم ولی چون من میگم و خاتون خانوم پسرشو به دکتری هنوز قبول نداره دیگه مجبورم نق و نوق خانومو که کم از دخترای لوس چهارده ساله نداره تحمل کنم. آقابزرگ – بچه آدم باش…با پشت دست میزنم تو دهنتا. لبخندم پررنگ شد…من بدون این خونواده چه کردم تو این دو سال؟…چطور دلم اومد هیچ وقت جواب تلفنای فرهاد رو ندم …چطور راضی شدم دل بکنم از این نگرانی…فرهاد کاش خونه بودی اون شب. چقدر محتاج بودم…محتاج این شیطنتا…من محتاج خنده های مهسام که برای حرص دادن روونه گوش فرهاد میشه و فرهاد هم کم نمیذاره و با یه چی تو گوش مهسا تالفی که نه آتیش میزنه بیچاره رو. آقابزرگ – حسام نمیاد؟ عمو فرامرز – چرا…گفت کارش یه کم تو شرکت طول میکشه نمیتونه زودتر بیاد…اخبارو از طریق فرهاد داره. حسام…آخرین خاطره ای که ازش دارم مربوط به دوازده سالگیمه که از ایران رفت…دوسال پیش برگشته بود…تو حجم بدبختی و شوکه بودنم برگشته بود و من هیچ وقت فرصت نکردم ببینمش…چقدر تو بدبختی خودم گم شده بودم… یادمه اون شبی که می اومد و من تو اتاقم دل

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

دادم به بی کسی…اون شبی که حتی خاتون هم رفته بود پی نوه عزیز کرده اش و من تو بغض بی کسی دست و پا میزدم. گلرخ جون – پروژه جدید گرفته…بچم خسته میشه. نگام به مهسا بود که رو به من چشاشو تو کاسه گردوند و به عادت همون وقتا لب زد” خدا شانس و این لب زدنو فقط من دیدم…منی که با زیر و بم این حرف بزرگ شدم…منی که شاهد بودم بده ” چه حرصی میخورد از داداش حسام نبودش…داداش حسام نبوده و محبت زیادی خرج شده براش…مهسا زیر وبمش برای من تعریف شده است و من چقدر برای این تعریف شده دلتنگ شدم…برای رفیق همه ساالی خوب زندگیم. آقابزرگ – خانوم نمیخوای یه شام به این بچه هام بدی؟ عمه فریبا – صبر کردیم بهمن خان و شهاب برسن بعد. من همه حرکات آقابزرگ رو حدس میزنم…االن صورتش جمع شده و داره زیرلب غرغر میکنه که آخه بهمن خودش چی هست که یه خان هم تهش می بندن؟…یا مگه بچه هام مجبورن بخاطر اون جلمبون معطل بشن و گشنگی بکشن؟… آآآآ…آقابزرگ غیبت رو دوست داره…چه کنم؟…از سرش نیفتاد. …………………………….. ………………………………………….. ………………………………………….. – چیش جالبه که اینجور نگاش میکنی؟ – تو این دو سال خیلی چیزا فهمیدم…بزرگ شدم…یاد گرفتم که همه چی یه باغ دراندشت نیست… همه چی اون چیزی نیست که تو از بچگی باهاش عیاق شدی…همه چی بیرون این خونه است… واقعیت اونجاست…جایی که من بدون آقابزرگ هیچی نبودم…جایی که وقتی پول نداشته باشی غذا سگ هم نمیدن بخوری…بزرگ شدن بیرون این خونه است…یه جایی اون پایینا…یه جایی بین مردمی که تو عین نداری بازم با هم خوبن…هوا همو دارن…جایی که اگه بترسی کالت پس معرکه است…فرهاد شاید بد نشد…شاید به این رفتن نیاز داشتم.

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

– چهار سال پیش که جلو همه وایسادی دلم میخواست یه چک حرومت کنم و بگم دالمصب این کجاش لیاقت عزیزدل فرهادو داره؟…تو فقط با خودت بد نکردی…همه رو غصه دار کردی…من بی غیرت اگه دوسال پیش تو این خونه بودم و نمی رفتم واسه اون سمینار کوفتی تو برام حرف از بزرگ شدن نمی زدی…د المروت مگه من گفتم بری که خطتو عوض کردی…من همه جا رو دنبالت گشتم…دو ماه پا نذاشتم تو این خونه…وقتی فکر میکردم کجا شب سر میذاری زمین می مردم از این بی غیرتی خودم. – آرمانی نشو…قیصر بازی هم بذار کنار…نوه فاروق خانم و یه جو خودساختگی رو نداشته باشم که به درد ال جرز دیوار هم نمی خورم. – زندگی سخته؟ – نه…حداقل نه همیشه…بعضی وقتا اونقدر به انرژی مثبت نیاز داری که با کوچیک ترین چیزی حس خوشبختی میکنی…همین که زنده ای واست یه دنیا ارزش داره…فرهاد همه چی پول نیست …شاید نوددرصد قضیه باشه ولی همه قضیه نیست. – چهارسال پیش هم که تو رو آقابزرگ و فرامرز وایسادی همینو گفتی. – چهارسال پیش بچه بودم…کور بودم…ولی تو این دوسال یاد گرفتم کور نباشم…فقط واسه رسیدن به خواسته هام حرفای کلیشه ای آرمانی و عق زن نزنم…فرهاد گذشت اون زمونی که به خاطر بی ارزش ترین چیز دنیا جلو شماها وایسادم…من هم کف اون نبودم. – اون لیاقت نداشت. – ولی من خیلی دلم میخواد یه روز ببینمش و ازش بپرسم چرا؟…چرا من؟…مگه منو ندید…مگه خودش نخواست…پس چرا اینقدر نامردی؟…من که دلم با همه چیش راضی بود…من که گفتم پا همه چیت وامیستم…به من چه که آقابزرگ نخواستش…به من چه که آقابزرگ یه پاپاسی هم خرج اون مراسم کوفتی نکرد و سهم من شد یه محضر خشک و خالی…به من چه که …من همین بودم… خوشگل نیستم…خودش دید…فرهاد یه بارم نیومدی خونه ام…یادته؟ بغضم بغض موند…میون ملودی نفسای محکم و پر حرص فرهاد…بغض من پابرجاست…کاش اشک میشد.

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

 …………………………….. ………………………………………….. ………………………………………….. با ساالدم مشغول بودم که گلرخ جون گفت:ترانه چرا غذا نمی خوری؟…چیه اون ساالد؟ – ممنون…عادت ندارم…معده ام سنگین میشه و میزنه پیر و دینمو در میاره. شهاب – اهکی…دلمون خوش بود تو تو این خونه اونقده باحال غذا میخوری که آدم به اشتها میفته…تو هم که شدی قاطی سایر بانوان جمع. خندیدم و این بار مهدیس در و گوهر پاشید. مهدیس – با همین کارا تونسته اینجوری بشه…وگرنه تا جاییکه من یادمه اون پسره هم به خاطر همین هیکل و بی کالس بازیاش ولش کرد. بغضم هنوزه بغضه…یه تلخ خند…سنگینی نگاه شهاب و فرهاد و مهسا…مهربونی نگاه عمو فرامرز و گلرخ جون و مهشید…بی تفاوتی نگاه حسام…با بشقابش درگیره…گرسنه است…خسته…تازه از شرکت اومده…همونه که تو اوج بدبختی من اومد و همه منو ول کردن و بخاطرش رفتن فرودگاه. عمو فرامرز – مهدیس غذاتو بخور. مهدیس – من منظوری نداشتم…فقط خواستم بگم خیلی هیکل روفرمی پیدا کرده…در ضمن قیافه اش هم بهتر از قبل شده. بازم برخورد قاشق و چنگال با ظروف…بازم من و ساالد بدون سسم…بازم من و سر پایین افتاده ام…بازم من و بغض همیشه بغض. فرهاد – صدبار گفتم این دو تا رو تنها نذارین…اگه فردایی پس فردایی خبر دار شدین یه ارث خور دیگه تو راهه نگین تقصیر من بودا…از من گفتن. ضربه عمو فرامرز درست پشت گردن فرهاد که منجر به همون صدای سگ شد پکوندم از خنده…بازم تو دلم. مهسا – خوردی بی حیا؟

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

گلرخ جون – تقصیر خاتونه که یه آستینی واسه این باال نمی زنه…شاید خدا خواست زنش آدمش کرد. فرهاد – زن داداش فدات شم من فرشته ام چی کار به آدما دارم. مهسا – شما غذاتو بخور و مارو از غذا ننداز. فرهاد – همین کارا رو کردی رو دست مامانت موندی. مهسا – اااااا….مامان نگاش کن. دوباره عمو فرامرز وارد عمل شد که فرهاد سرشو کشید کنارو گفت:نه قربون داداش…همین دخترت ارزونی خودت…نمی خواد کسیو بدبخت کنه…خدا خیرتون بده که به جوونای مردم فکر میکنین. مهشید یه قاشق دهن آرتین کرد و بعد گفت:ما بیشتر نگران دخترای مردمیم که سر تو بدبخت نشن. فرهاد – شما برو کالتو بنداز عرش که این شهابو خدا مخ و مالجشو گل گرفت اومد تو رو برداشت. عمه فریبا – فرهاد شوخی بسه…چرا مراعات نمی کنی…حال آقابزرگ بده حالیته؟ فرهاد – آره حالیمه…اونقدر حالیمه که بدونم دلش واسه این دور هم بودن تنگ شده بوده و مریضیش یه بهونه…من دکترشم پس خوب میدونم…صدا خندمون اگه نره باال غصه میخوره…چند هفته است گذرت اینوری نخورده خواهر من؟…پس بی خیال بذار هم اون خوش باشه هم ما. دلم چیزی میخواد…شبیه اسمی به نام آرامش…دلم میخواد سر بذارم رو بالش و بی خیال همه وقتایی بشم که فرهاد شوخیش رو به جدی بودنش می بخشه…فرهاد عصبیه…پر از حس بد عذابه…ماه من غصه چرا…فرهاد دلگیره… ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد…فرهاد جان نخور این زهرو…غصه مال تو نیست…مال منه. …………………………….. ………………………………………….. ………………………………………….. فرهاد – من نمی فهمم…تو که ده تومن تو حسابت داشتی.

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

– همون حرف گلرخ جون راسته…تو مثه اینکه نفست از جا گرم در میاد…آخه خوشگل پسر با ده تومن تفم نمیندازن کف دستت…همین هم که پیدا کردم خدایی قصریه واسه من. مهسا – حاال تنهایی؟ – چه اعجب شما با من حرف زدی ؟ مهسا – شما حرف نزن…بی شعور نمی تونستی یه خبر به من بدی؟ – اون وقت دوست داشتی حرفم جلو آقابزرگ دوتا بشه…من قسم خوردم بی کس رو پا خودم وایسم. مهسا – خرجتو چطور در میاوردی؟ نگام تو آینه به صورت پر حرص و رگ برجسته پیشونی فرهاد بود…غیرتت تو حلقم. – تو یه رستوران نیمه وقت کمک آشپز بودم…دوماهی هست رستوران تعطیل شده. فرهاد – یه فرصت چند وقته بهت میدم تا خودت با خودت کنار بیای و از اون خونه کوفتی بزنی بیرون و برگردی… شیرفهمی؟…ترانه من حرفم دوتا بشه که میدونی عاقبتش چی میشه؟ – اگه راضی شدم برگردم واس خاطر خاتون وآقابزرگ بود…به قول خاتون من همون برم و بیام بهتره…کمتر خار چشه…بعضیا حرص نمیزنن که من دارم تو خونه ای که حق اوناست مفت می خورم و مفت میگردم. مهسا چرخید و خیره شد تو صورتم…فرهاد بی خیال آینه به رانندگیش ادامه داد…ومن…من گفتم این بار تحقیر چهارده سال زندگیو. – ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم…ولی نمی گفتم رو دلم می موند. فرهاد – بعضی وقتا اونقدر حرفات بی منطقه و زور داره که آدم نمیدونه چی بهت بگه..آخه کدوم االغی همچین نظری داره؟…عزیزدل فرهاد تو تاج سر خاتون وآقابزرگی…دلشون پره ازت تقصیر خودته…تو یادگاری…یادگار پسر عزیز کرده فاروق خان…همون پسرش که فاروق خان همیشه میگفت تو منی دوزار با بچه های دیگم فرقشه… چهارسالت بود همش که یتیم شدی و خاتون جا

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب بغض ترانه ام مشو : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو برای موبایل جاوا – jar مستقیم ۲۲۴۷صفحه

jarمستقیم اپلودبهترین

jar غیرمستقیم

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو برای اندروید – apk مستقیم اندروید،تبلت

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو برای ایفون – epub مستقیم ایپد،ایفون،تبلت

دانلود رمان بغض ترانه ام مشو برای کامپیوتر – pdf مستقیم۶۲۷صفحه

pdfمستقیم زیپzip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان بغض ترانه ام مشو باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
5 از 1 رای
بازدید : 161 بار بار دسته بندی : بغض ترانه ام مشو تاريخ : ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

18 − 4 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،