دانلود رمان جدید دانلود رمان بد عادت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان بد عادت

دانلود رمان بد عادت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بد عادت : PDF|APK|EPUB

بد عادت
1.gif نام کتاب رمان : بد عادت
1.gif نام نویسنده : مری ۷۲
1.gifحجم رمان بد عادت : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بد عادت :
رمان راجع به دختری که فقط پونزده سالشه … نسیم
یه دختر اروم و نجیب
دختری که گرفتار غیرت برادراشه و حق بیرون رفتن از خونه رو نداره مگر رفتن به مدرسه
همه ارزوی نسیم قصه داشتن گوشی …
بالاخره بعد از کلی التماس و اصرار به ارزوش میرسه اما …
سروان محمد علی مومنی …
با وجود وظیفه شناسی و خدمت خوبش ، خوش گذرون و هر هفته ش با یکی به سر میشه

نسیم برای محمد عجیب میشه و همین باعث میشه اون رو با تهدید مال خودش کنه … اما نه جسمی بلکه روحی
ولی محمد سی ساله کجا و نسیم پونزده ساله کجا …

پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مری ۷۲ بد عادت

باز طبق معمول تو خونه تنها بودم و حوصلمم سر رفته بود دیگه داشت حالم از این یکنواختی بهم میخورد اونقدر تو خونه مونده بودم که تعداد سوراخ های روی دیوار هم میدونستم 😐 نه دوستی , نه رفت و امدی همش خونه خونه خونه که … قفسسس البته قفس هم نه بیشتر شبیه سلول انفرادی بود صبح تا شب تنها میموندم خونه شده بودم مجرم که حکمش حبس بود و تمام ارزوم این بود که حبسم تا ابد نباشه با باز شدن در مامان رو دیدم که پاکت خرید دستش بود مادری که از خودم چهل ساااال بزرگ بود و طبیعتا درکی این وسط نبود نه اینکه مامانم بی درک باشه نه … ولی خب با این تفاوت سنی درک خوبی هم ازم نداشت ۳ اون چهل سالش بود و من پونزده سالم من شیطنت میخواستم و اون سکوت و استراحت بابام ک خب بازنشسته بود,و بیشتر وقت ها با مردهای محل میرفت پارک سرکوچه مینشست چقدر حسرت داشتم وقتی بچه بودم یه بار دستمو میگرفت و میبرد پارک تا مثل بچه های دیگه بازی کنم اما اون موقع سرکار میرفت و نمیشد حاالم که میتونه , من نمیتونم نه بخاطر اینکه بزرگ شدم چون پونزده سال سنی نبود که بخواد مانع از رفتن به پارک بشه مشکلم غیرت بود … غیرت برادرایی که دوستشون داشتم اما حساسیت زیادشون باعث شده بود از من پونزده سال یه زن چهل ساله باقی بمونه اونقدر حساس بودن که حتی نمیزاشتن برم خونه هم کالسی هام یا حتی نمیزاشتن گوشی بخرم میگفتن گوشی به دردت نمیخوره اما من ارزوم داشتن همون گوشی بوده که از نظرشون حرام بود اما …. عادت کرده بودم به این خواستن و نداشتن

دانلود رمان بد عادت

 پاکت ها رو از مامان گرفتم و بردم اشپزخونه مامان : پیر شی عزیزم گونه چروکش رو ب*و*سیدم عاشقش بودم … مامانم از اول , از جوونیش سختی کشیده بود … اونقدر که همه جور دردی گرفته بود و میدیدیش فکر میکردی چند سالشه … یعضی وقت ها اونقدر دلم براش میسوخت که حد نداشت مامان : به چی نگاه میکنی ؟ لبخندی زدم و گفتم : به فرشته خودم لبخندی زد و از کنارم رد شد و گفت : کم زبون بریز … برو به درست برس که فردا امتحان داری ۵ من : نوچ.. میخوام کمک کنم مامان : گفتم درس … حاالم برو کار دارم از پشت بغلش کردم و سرمو روی شونش گذاشتم من : خدایا شکرت که مامان به این نازی دارم تا شب تو اتاقم به کوب درس خوندم با هر ورقی که میزدم یه فحش و غر هم میزدم تنگش عربی چیه اخهههههه 🙂 با صدای نوید از اتاق بیرون رفتم تا چشمش بهم افتاد بلند گفت : چطوری خله ؟؟؟؟ اخم کردم و گفتم : خل خودتی

دانلود رمان بد عادت

 سمتم اومد و دست دور گردنم انداخت و گفت : فعال که تو تا کمر رفتی تو کتاب و دیگه داری خل میشی من : حالم از هر چی درس بهم میخوره … بیزاااارممممم بدجنس نگاهم کرد و گفت : پس شوهرت بدیم دیگه با جیغ اسمشو صدا زدم که زد زیر خنده . رفتم اشپزخونه و برای اوردن وسایل شام به مامان کمک کردم. شام رو توی جمع چهار نفرمون خوردیم . بابا که طبق معمول بعد از شام رفت اتاق تا بخوابه نوید هم رفت پای تلوزیون با کلی اصرار مامان رو راضی کردم ظرف ها رو بشورم و مامان رو فرستادم حال ۷ تندتند ظرف هارو شستم و منم رفتم پیش نوید و مامان نوید : دیگه که اذیت نداری ؟ مامان : نه مادر … خوبم نوید : میدونم خوبی اما مادر من باید استراحت کنی , دیدی که دکتر چی گفت مامان : میدونم پسرم اما خب میگی چیکار کنم ؟ … منم بشینم کی کار خونه رو بکنه ؟ نوید به من اشاره کرد و گفت : پس این دختر چیه ؟ سر جهازی منه ؟؟؟ … کنارش نشستم و یکی زدم به بازوش و گفتم : اوال سر جهازی نیستم , دوما من میگم خودش نمیزاره نوید : تو اگه بخوای کمک میکنی … تن پرور پشت چشم نازک کردم که خندید

دانلود رمان بد عادت

 نوید : چشمش رو … دختره کج و کوله مامان : اذیتش نکن بچمو نوید یه نگاه به دور و برم کرد و با تعجب گفت : کو بچه ؟ کو … رو به مامان گفت : نکنه به این خرس گنده میگی بچه ؟؟؟ مامان خندید و گفت : از دست تو پسر … بلند شد و گفت : من برم بخوابم که خیلی خستم هردو شب بخیر گفتیم و مامان رفت . نوید نفسشو بلند بیرون داد و درحالی که نگاهش به زمین بود گفت : بیشار مراقبش باشه و کمک کن … گ*ن*ا*ه داره من : میدونم اما به خدا نمیزاره … ۹ با بغض گفتم : دلم براش کباب … غصه همه رو میخوره هردو سکوت کردیم سکوت برای مادری که غم خوار همه بود و خودش غم خوار نداشت … نوید : چایی داریم ؟ من : االن میارم… اون شب نوید تا ساعت یازده پیشم موند اخه زنش رفته بود تولد ,یکی از فامیالشون و نوید بخاطر مجلس زنونه بودن اومده بود خونمون . ساعت هفت و نیم بود که صبحونه خوردم و رفتم تا حاضر شم… جلوی اینه ای که به دیوار زده بودیم وایستادم و در حالی که به خودم نگاه میکردم مانتوی طوسی مدرسم رو تنم کردم خوشگل نبودم , زشت هم نبودم قیافم معمولی بود …

دانلود رمان بد عادت

 چشمای قهوه ای تیره و ابروهای پر دخترونه که یکم حالت فر داشت بینی گوشتی و متناسب صورتم لب های گوشتی صورتی صورتم گرد بود و یکم تپل اما در کل الغر بودم و قد بلند مقنعه مشکیم رو سرم کردم موهای خرماییم رو زیرش پنهون کردم… عاشق حجابم بودم و اصال احساس محدودیت نمیکردم و با وجود حجابمم شیطنت خودم رو داشتم سویی شرت بافتمم پوشیدم و در اخر چادر عربیم رو سرم کردم و کیف دوشی قرمز مشکیمم برداشتم بعد از پوشیدن کتونی سفیدم که حاال چرک تاب شده بود یاعلی گفتم و از تک پله جلوی ورودی بلند شدم و رفتم بیرون …. تا مدرسه راه زیادی نبود و هر روز پیاده میرفتم … تا رسیدن به مدرسه درسم رو مرور کردم … ۱۱ همین که پا تو مدرسه گذاشتم انگار وارد یه دنیای دیگه شدم عاشق مدرسه بودم … نه اینکه بگم درس خونم نه … واسه اینکه اونجا میتونستم شاد باشم , با هم سن و سال های خودم باشم .. شیطنت کنم , بخندم , لذت ببرم بدون اینکه نگران این باشم که صدای خندم بلند شد و االن بهم گیر میدن یا بابا اخم و تخم کنه و زیر لب غر بزنه … سعیده : چطوری ابرو کمون ؟؟؟ با لبخند سمتش رفتم و گفتم : به خوبیت سیبیل کلفت سعیده دختر پر مویی بود … اللخصوص پشت ل*ب*ش واسه همین سیبیلو صداش میکردم و اونم حرص میخورد سعیده : صدبار گفتم نگو سیبیلو … اه چادرم رو دراوردم و کنارش نشستم

دانلود رمان بد عادت

من : مسخرم نکن تا نکنم ب بعد جیغ کوتاهی کشیدم و گفتن : سععیدههه هیچی بلد نیستمممم … هیچیییاااا سعیده هم مثل من ناراحت گفت : وای نگو نسی … منم هیچی حالیم نشد … الکی رو خونی کردممممم بعد ادای گریه دراورد دست رو شونش گذاشتم و گفتم : عیب نداره گریه نکن .. مرد که گریه نمیکنه محکم زد رو دستم که پقی زدم زیر خنده سعیده : مرض بی درمون … ببین عین خر خونده که اینطور سرخوش ها خندم رو کنترل کردم و گفتم : نه بابا …سه پاشدم خوندم اما یا چرت میزدم یا نمیفهمیدم الکی ورق میزدم سعیده : حاال بیا تا شروع امتحان یکم کار کنیم باقیش با امداد های غیبی حله ۱۳ درحالی کتاب عربیم رو از کیفم بیرون میاوردم گفتم : دعا کن پیش هم بیفتیم سعیده : واال من به جای درس خوندن فقط دعا کردم یه خر خون پیشم بیفته هر دو خندیدیم و مشغول تمرین شدیم و هرجایی که فکر میکردیم مهم و سخت باهم کار میکردیم . سر یه ساعت برگه امتخانیم رو دادم و اومدم بیرون مغزم درد گرفته بود و حس میکردم هرجا رو نگاه میکنم انت و انا و ال و …. میبینم 😐 من نمیدونم اخه عربی به چه درد ما میخوورهههه مگه کشورهای عربی , زبان مارو تدریس میکنن که ما انگلیسی و عربی میخونیم + محض اطالع , انگلیسی زبان بین الملل و همه کشورا تدریس میکنن … عربی هم زبان قران بچه شیعه 🙂 وجدان عزیزم کسی از تو نظر خواست ؟ هر وقت گفتم وجدان , بیا وسط و بگو ای جان … حاالم برو که حوصلتو ندااارممممم

دانلود رمان بد عادت

 ای لعنت به این امتحان ها که خوددرگیرم کرده بودن کیفمو رو از زیر بقیه کیف ها بیرون اوردم و نشستم یه گوشه و سوال هایی که توش شک داشتم نگاه کردم هرچی که درست حل کرده بودم بشکن میزدم و هرچی که غلط بود کتاب رو چنان ورق میزدم که جیغ بی زبون درمیومد … بعله من همچین ادم کتاب دوستی هستم 🙁 سعیده : ننننسییییممم بگیر منوووووو تا به خودم بیام ولو شد تو بغلم من : اه پاشو خودتو جمع کن ببینم … یکی رو میخوام بیاد منو بگیره با خنده بلند شد و درحالی که لپمو میکشید گفت : خودم میگیرمتتتت رو دستش زدم و گفتم : خاک تو سرت … وای که اگه داداشام بودن االن سینه قبرستون بودی سعیده : ایش توام با اون داداشات … نوبرشو اوردن با اون اخالق سگیشون ۱۵ فقط پشت چشم نازک کردم که حساب کار دستش اومد کتاب رو محکم بستم که سعیده گفت : ها با این کتاب بستنت یعنی قهوه ای کردی … اره ؟؟؟ من : اوهوم .. اونم از اون قهوه ای های تیررورههه که کچلت میکنه سعیده : اااییییی … حالمو بهم زدی نکبت بلند زدم زیر خنده که اونم یه پس گردنی نثارم کرد و بلند شدیم رفتیم چیپس و پفک خریدیم و یه گوشه نشستیم تا حرف بزنیم درحالی که با ولع چیپسش رو میخورد گفت : خب از اقا مسعودتون چه خبر ؟؟ من : وااای نگو سعیده … چند روز ندیدمششششش 🙂 پشت چشم نازک کرد و با صورت مچاله شده گفت : ایییی جمع کن خودتو ببینم ..چندش نیشمو شل کردم و گفتم : خو عشقمه دیگه

دانلود رمان بد عادت

سعیده : ببند بابا … هیچ معلوم نیست طرف ادم حسابت میکنه یا نه .. گرفتی صابون کشیدی به شکمت یه پفک انداختم تو دهنم و گفتم : ولی من دوسش دارم مکث کرد و گفت : جدی دوسش داری ؟ لحنش جدی بود و واسه همین منم جدی جواب دادم من : اومم راستش نمیدونم … خب مسعود اصال به من توجه خاصی نمیکنه و همش در حد پسردایی و دختر عمگی نه بیشتر سعیده : شاید از داداشات میترسه چون میدونه روت حساسن شونه باال انداختم و گفتم : شاید اما تنها هم باشیم چیزی نمیگه … بیخیالش اصال … تو بگو چه خبر؟ اهی کشید و گفت : هیچی مثل همیشه … خبر خاصی نیست من : داداشت از سربازی اومد ؟ ۱۷ سعیده : نه بابا … اقا معلوم نیست چه تری زده اجازه بهش نمیدن بیاد من : اوخی … مثل تو خل دیگه اخم کرد و گفت : میزنم له شیااا … چش سفید چشمامو گرد کردم و گفتم : چشم قهوه ای ببین … چیپس رو نزدیک چشمم اورد که با خنده پس کشیدم هر دو خندیدم سعیده تنها و بهترین دوستم بود مثل هواهر نداشتم دوستش داشتم . با هم درد و دل میکردیم و میخندیدیم و خوش بودیم . البته فقط تو مدرسه ..

دانلود رمان بد عادت

سعیده بارها گفته بود مخ باببتو بزن گوشی بخر تا باهم حرف بزنیم و پیامک بدیم اما خب نمیشد … نمیگم وضع مالیمون خوب بود اما خب اون قدر بد هم نبود که نتونم گوشی بخرم اما بابا قبول نمیکرد … کال بابای من یه قانون داشت و با همون پیش میرفت … اونم اینکه … سیر کردن شکمون کافی بود و خرج دیگه اضافی بود و لزومی نداشت من دخترش گوشی داشته باشم 🙂 باالخره بعد از کلی جون کندن امتحانام تموم شد و تونستم یه نفس راحت از دست غر زدن های این مامان خانم , بکشم واال بس که میگفتم نسیم درس ,نسیم امتحان ,نسیم نمره و … یه هفته گذشته بود که بدترین اتفاق زندگیم افتاد بابابزرگ مادریم فوت شد … اقاجونی که با وجود مقررارت سخت و خاص خودش , با نوه هاش خوب بود و همیشه ازشون دفاع میکرد و حتی بخاطرشون با بچه های خودش بحث میکرد ۱۹ خاص بود و شاید به نظر بعضیا بداخالق , اما برای نوه هاش عزیز بود با فوت بابابزرگم همه جمع شدیم رفتیم خونش یه خونه درندشت و بزرگ اولش یه در چوبی بود که وارد یه راه روی بزرگ میشد که چند دقیقه طول میکشید ردش کنی , بعدش میرفتی تو یه فضای باز که یه سمتش داییم پرورش ماهی کرده بود تو حیاطش کلی درخت بود و سرسبز و باصفا … رسط باغ یه سالن بود که مخصوص بابابزرگ بود و هرکی میومد با اجازه خودش میتونست بره تو … ولی االن هرکی میخواست میرفت توش … هیچ کس حالش خوب نبود,و همه درحال گریه و عزاداری بودن اصال حال و فضای خونه بابابزرگ عوض شده بود

دانلود رمان بد عادت

 یادمه هرسال عید با اومدن خاله اینا همه جمه میشدیم و خوش میگذروندیم حاالم هستیم ,اما نه برای خوشی برای عزای مرد بزرگ خونه … من و مائده دخترخالم داشتیم خرما و حلوا بین مهمون ها پخش میکردیم که یهو خاله مهین که خاله بزرگم بود با گریه و صدای بلند گفت : اخ می جوان پرررر) اخ بابای جوونم ( حاال قیافه من و مائده دیدن داشتتتت بابابزرگ هشتاااااد سالش بود و خاله میگفت بابای جووونممم؟؟؟؟؟ نتونستم خودمو کنترل کنم و بی توجه به زنی که دساشو دراز کرده بود خرما برداره از اونجا زدم بیرون و مائده پشت سرم پشت در اشپزخونه پقی زدم زیر خنده حاال نخند کی بخند … اونقدر خندیده بودیم که اشک از چشامون میریخت ۲۱ مائده : وا….ی …. می جوااان … وای دلمممم خدااا زهرا : خجالت نمیکشید ؟؟؟ مثال بابابزرگ فوت شده شما دارید میخندید ؟؟؟ زهرا که میشد دختر همون خاله مهین و از ما بزرگتر بود و یکم هم گنداخالق و من با مائده بیشتر راحت بود تا اون من: واال با حرف مامانت روح بابابزرگ شاد شد چه برسه به ما زهرا: مامانم چیکار کرده مگه؟؟؟ مائده درحالی که ادای خاله رو درمیاورد و چنگ به صورتش میزد گفت : اخ می جوان پرررررر دیگه نتونستم رو پا بند بشم و نشستم کف اشپزخونه و زدم زیر خنده مائده هم که دیگه داشت دیوار گاز میزد زهرا : زهرمار .. جمع کنید خودتونو ,یه چی گفت حاال

دانلود رمان بد عادت

همون موقع یکی از همسایه ها اومد اشپزخونه من و مائده که خندون بودیم , صورتمونو با دست پوشوندیم که نبینه _ زهرا جان مادر یه لیوان اب به این بچه میدی ؟ انگار چشمش به ما افتاد که با بغض و ناراحتی گفت : الهی بمیرم ببین چه حور گریه میکنن … گریه نکنید توروخدا کف دستمو اونقدر گاز گرفته بودم تا صدای خندم بلند نشه , که کم مونده بود گوشتش کنده شه زهرا که دید اوضاع خراب گفت : سخته خیلی … شما برید من اب میارم براتون با صدای بسته شدن در اشپرخونه , صدای قهقه من و مائده هم بلند شد زهرا نفری یه لگد به پامون زد و گفت : پاشید جمع کنید خودتونو … اه با هر جون کندنی بود خندمون رو قورت دادیم ولی هربار که چشممون بهم میفتاد خندمون میگرفت مراسم ختم و چهلم بابابزرگ تموم شد

دانلود رمان بد عادت

و خدا میدونه تو اون مدت چی کشیدم از یه طرف مدرسه , از یه طرف شلوغی خونه و مهمونا و از سه طرفم خب داغ بابابزرگ و ناراحتیم … ۲۳ و از همه مهمترررررر … عید نزدیکککک بود سعیده : نسی واسه عید چی خریدی ؟؟ من : تو بگو جوراب … نخریدم ادای گریه دراورد و گفت : منم نخریدددممممم … هرچی به ننم میگم بیا بریم من لباس بخرم عیده هااااا … میگه حوصله ندارم عید که عید چیکار کنم :|| میدونستم مادر سعیده افسردگی خیلی بدی داره و اونم مثل من یه جور پر پر زدن مامانشو میبینه من : میفهمم … منم دوست دارم با مامانم برم خرید و کلی بگردم اما درد پا و کمرش نمیزاره و وقتی میریم خرید برای اینکه خسته نشه هرچی که میبینم میگم همین خوبه … ناراحتتر ادامه دادم : دلم میخواد با مامانم کل شهر رو زیر و رو کنم … اما … با بغض گفت : میدونم منم دلم میخواد …

دانلود رمان بد عادت

دانلود رمان جدید

 

1.gif

فرمت کتاب بد عادت : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان : oman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان بد عادت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
4.75 از 4 رای
بازدید : 3,154 بار بار دسته بندی : بد عادت تاريخ : ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

پنج × 4 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،