دانلود رمان جدید دانلود رمان با این حست عذابم میدی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان با این حست عذابم میدی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب با این حست عذابم میدی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان با این حست عذابم میدی اندروید ، PDF و آیفون نام رمان : با این حست عذابم میدی
1.gif نام کتاب رمان : با این حست عذابم میدی
1.gif نام نویسنده : فائزه بهشتی راد
1.gifحجم رمان با این حست عذابم میدی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان با این حست عذابم میدی :
رمان من درمورد یه دختره که در اثر تصادف رانندگی فراموشی میگیره و یه پسر جوون به اسم آیدین و مادربزرگش وارد زندگیش میشن، فکر میکنه خانواده ش هستن ولی اون پسر کسیه که باعث فراموشیش شده کسی که باهاش تصادف کرده و فرار کرده حالا چرا اومده؟ دو هفته ای میگذره و یه اتفاقاتی میفته که اون دختر که چیزی رو به خاطر نمیاره میخواد با آیدین و مادربزرگش زندگی کنه و… حالا چی میشه که به جای اینکه بره خونه آیدین اینا میره پیش خانواده واقعیش؟

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فائزه بهشتی راد با این حست عذابم میدی

چشمامو سخت باز کردم، آخ سرم دستامو گذاشتم رو شقیقه هام و فشار دادم چرا دردش آروم نمیشه؟ یکم فکر کردم چیزی یادم نیومد اسمم چیه؟ نمیدونم! خیلی میترسم خدایا من کی ام؟ خانواده م کجان؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ آخ سرم! چرا اینقد سرم درد میکنه؟ اینجا کجاست؟ ای خدا من کی ام؟ سوال مو با صدای بلند پرسیدم: – من کی هستم؟ به اطراف نگاه کردم یه دختر کنار تخت کناریم بود که وقتی متوجه من شد سریع با صدای جیغ جیغویی گفت: دختره – به هوش اومدی؟ وایسا من برم به دکتر خبر بدم! و رفت بعد از پنج دقیقه یه دکتر اومد و معاینه م کرد ازش پرسیدم! – من کی هستم؟ دکتر متعجب نگام کرد ولی چیزی نگفت ادامه دادم: – من چرا اینجام؟ خانواده م کجان؟ اصال خانواده دارم؟ خانواده م کیا هستن؟ دکتر سرشو انداخت پایین و گفت: دکتر – نمیدونم کی هستی فقط میدونم تصادف کردی و راننده ماشینی هم که بهت زده فرار کرده وقتی آوردنت بیمارستان حالت خیلی بد بود هیچ امیدی به زنده موندنت نداشتیم اینکه زنده ای خودش یه معجزه ست! – چرا من چیزی یادم نمیاد؟ اسمم چیه؟ دکتر – احتماال در اثر ضربه ای که به سرت وارد شده دچار فراموشی شدی، حقیقتش وقتی آوردنت بیمارستان چیزی همراهت نبود که ما بدونیم کی هستی، االنم حدود سه ماهه که تو کما بودی نمیخوام ناامیدت کنم ولی اگه خانواده ت تورو میخواستن حتما تا حاال پیدات کرده بودن! چقد راحت درمورد حالم و خانواده م حرف زد انگار که اصال واسش مهم نبود، به معنای واقعی کلمه داغون شدم، سرمو انداختم پایین، حتما راست میگه بعد سه ماه باید پیدام میکردن خیلی بده که هیشکی منو دوست نداره اشک تو چشمام جمع شد، دکتر رفت و چندتا پرستار اومدن و ازم خون گرفتن و بعدم منتقلم کردن بخش، خیلی سخت جلوی ریزش اشکام و گرفتم وقتی که رفتن اشکام بی مهابا رو گونه م جاری شد ۳ نمیدونم چقد به حال خودم و این زندگی که توش هیچکس منو دوست نداره گریه کردم که در اتاق به شدت باز شد یه پیرزن با عجله اومد داخل و پشت سرشم یه پسر اومد خوشحال شدم مطمِئنا اینا خانواده م هستن و حتما این خانمه مادرمه اشکام و پاک کردم و لبخند زدم! پیرزن – دخترم حالت خوبه؟ جاییت درد نمیکنه؟ پسره با لحن مضطرب و عصبی گفت: پسره – عزیز دیدی که دکتر گفت حالش خوبه حاال بیا بریم! این پسره چرا اینجوریه؟ چرا اینقد عصبی و مضرب باشه؟ عزیز پرغیض نگاش کردرو کرد سمت من که کمی احساس ضعف کردم، با یه لحن سردرگمی گفتم: -شما مادر منید؟ پسره پرغیض نگام کرد ازش ترسیدم و کمی احساس ضعفم بیشتر شد، سرمو برگردوندم عزیز که متوجه ترس من شده بود یه لبخند مهربون زد و گفت: عزیز – نترس عزیزم، نه من مادرت نیستم! با ناراحتی و ناامیدی نگاش کردم، اینم تنها امیدم که ناامید شد دوباره اشک تو چشمام جمع شد و با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: – پس شما کی هستید؟ چرا اومدید من و ببینید؟ عزیز یکم دستپاچه شد ولی سریع خودشو جمع و جور کرد گفت: عزیز – حقیقتش اونی که با ماشین به تو زد همین نوه ی من آیدین بوده! و بعد اشاره ای به اون پسره کرد پسره ی پررو و ادامه داد: عزیز – ما هم اومدیم ببینیم حالت خوبه یانه؟ پرغیض بهشون نگاه کردم و رومو برگردوندم و حرصی و عصبی گفتم: – حاال که دیدید خوبم لطفا تشریف ببرید چون اگه بیشتر از این بمونید قول نمیدم که از نوه تون شکایت نکنم!

دانلود رمان با این حست عذابم میدی

عزیز رنجیده نگام کرد و با لحنی که دلخوری و ناراحتی شو نشون میداد گفت: عزیز – اینکه بخوای از آیدین شکایت کنی حق توئه ولی اینو بدون چون نوه ی من باعث شده تو فراموشی بگیری تا وقتی که خانواده ت پیدا بشن یا حافظه ت برگرده تو میای پیش ما زندگی میکنی! ناراحت نگاش کردم، خدایا از ترحم دیگران بدم میاد، اشک تو چشمام جمع شد، بالحن گرفته وعصبی گفتم: – حتما یه جایی هست که من برم اونجا زندگی کنم شما هم تشریف ببرید من نیازی به دلسوزی شما ندارم! بعدم عصبی رومو برگردوندم، صدای آروم آیدینو از پشت سرم شنیدم: آیدین – انگار نوبرشو آورده، دختره ی پررو! پسره عوضی تو باعثش شدی، چقد دلم میخواد بزنم لهش کنم، احساس ضعف میکردم که آیدین دوباره گفت: – تحفه نطنز! اشکم روگونه م جاری شد عصبی دستامو گذاشتم روگوشام و با صدای نسبتا بلندی گفتم: – تنهام بزارید دوست ندارم اینجا باشید باوجودتون آزارم میدید! و همینطور عصبی این جمله رو با صدای بلند تکرار میکردم دست خودم نبود فقط پشت سرهم این جمله رو تکرار میکردم، بعد از پنج دقیقه شایدم کمتر یه پرستار اومد تو اتاق و دستامو از روی گوشام برداشت و بغلم کردقلبم تیر میکشید دلم گرفته بود چرا من هیچکس و ندارم؟ چرا خانواده م پیشم نیستن؟ حتما دوسم نداشتن که نیومدن و پیدام کنن؟ با صدای بلند تو بغل پرستار هق میزدم، پرستار آروم اشکام و پاک کرد و موهامو نوازش کرد و آروم کنارگوشم گفت: پرستار – آروم باش عزیزم چیزی نیست، آروم باش رفتن دیگه کاریت ندارن، آروم باش! بعد از یه ربع تونستم خودمو جمع و جور کنم، پرستار من و از خودش جداکرد و یه سرنگ تو سرمم خالی کرد و گفت: ۵ پرستار – یکم استراحت کن عزیزم! و رفت یه پنج دقیقه ای گذشت که پلکام سنگین شد و خوابم برد! با صدای بلند این پسره ی پررو آیدین از خواب بیدار شدم! آیدین – عزیز، عزیز، آخه من به تو چی بگم ؟ تا بیدار نشده بیابریم! حرصم گرفت پسره ی پررو، حرصی گفتم: – آره برین وجود تون اذیتم میکنه من دلم نمیخواد شما اینجا باشید مخصوصا شما آقای به اصطالح محترم، لطف کنید و تشریف ببرید و مادربزرگ تونم ببرید خوشم نمیاد کسایی که باعث شدن این بال سرم بیاد پیشم باشن! صدای در بلند شد، صدامو صاف کردم و برگشتم سمت در وگفتم: – بفرمایید! یه مامور اومد داخل اتاق، به وضوح رنگ از رخ آیدین پرید، بدجنس نگاش کردم بعد از سالم و احوالپرسی پرسید: مامور – اگه حالتون خوبه میتونم چندتا سوال ازتون بپرسم؟ – بله بفرمایید! مامور – اول اسم و فامیل تون و محل سکونتتون! خب نمیدونم اه! – نمیدونم یعنی دکتر میگه فراموشی گرفتم! مامور متعجب نگام کرد و گفت: مامور – آهان چیزی از روز تصادف تون یادتون نیست؟ منظورم اینکه راننده ماشینی که بهتون زدو فرار کرد و یادتون نیست؟ بدجنس به آیدین نگاه کردم که ملتمس نگام کرد یعنی به مامور بگم؟ نه نمیگم گ*ن*ا*ه داره خخخخ گفتم: – نه چیزی یادم نمیاد ولی اگر حتی یادمم بیاد بازم شکایتی ندارم!

دانلود رمان با این حست عذابم میدی

چشمای آیدین گرد شد و داشت با تعجب نگام میکرد، مامور با لحنی که تعجب شو نشون میداد یه برگه با یه خودکار داد دستم و گفت: مامور – پس لطفا اینجاروامضا کنید! برگه رو امضا کردم اصال واسم مهم نبود چی توش نوشته و دادمش به مامور اونم برگه رو گرفت و گذاشت تو یه پوشه سبز و گفت: مامور – خب سوالی ندارید؟ سوالمو بپرسم؟ مشکوک نگاش کردم و گفتم: – ببخشید میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟ مامور لبخندی زد و گفت: مامور – البته بفرمایید! واقعا بپرسم؟ شاید ضایعم کرد و گفت نمیدونم واال! ولی اگه نپرسمم باید آواره بشم، دل و زدم به دریا و گفتم: – ببخشید من که هیچکس و نمیشناسم و کسی هم سراغ مو نگرفته وقتی از بیمارستان مرخص بشم باید کجا برم؟ مامور یه نگاه ترحم آمیز بهم انداخت که دوست داشتم خفه ش کنم و با لحنی که دلسوزی شو نشون میداد گفت: مامور – نمیدونم ولی یکی از دوستام مددکار اجتماعیه، بزارید بهش زنگ بزنم تا بیاد و اون کمک تون کنه که توی یه موسسه خیریه یا بهزیستی ساکن بشید! نمیدونم کجاست، شاید جای خوبی نباشه ولی خب از خیابون که بهتره! لبخند تلخی زدم و گفتم: – ممنون لطف میکنید! مامور لبخندی زد و گوشی شو از جیبش درآورد یه شماره گرفت، یعنی من خانواده ای ندارم؟ خانواده م کجان؟ صدای مامور رشته افکارمو پاره کرد! مامور – الو سالم مهدی جان حالت خوبه؟ ……… – ۷ مامور – ممنون منم خوبم مهدی جان یه مورد دارم راست کار خودت، میتونی بیای و بهش یه سر بزنی؟ ………. – مامور – یه دختره که تصادف کرده و فراموشی گرفته کسی هم سراغ شو نگرفته و االن جایی نداره که بره! ………….. – مامور – باشه پس بیا بیمارستان… ………….. – مامور – باشه پس میبینمت! و تماسو قطع کرد و با لبخند برگشت سمت من و گفت: مامور – گفت که تاده دقیقه ی دیگه خودشو میرسونه، من میرم تو راهرو و منتظرش میمونم، شما استراحت کن! فکر نکنم بهزیستی جای خوبی باشه ولی چاره چیه؟ از آواره بودنم که بهتره! تلخندی زدم و مامور از اتاق بیرون رفت! آیدین – عزیز حاال میای بریم؟ اره بروگم شو تا خفه ت نکردم، عزیز اخم کرده بود و پرغیض برگشت و به آیدین نگاه کرد و گفت: عزیز – مگه من مرده باشم که این دختر طفل معصوم بره بهزیستی فهمیدی؟ آخه عقل کال من شمارو نمیشناسم به چه تضمینی باید بیام خونه ی شما؟ واال! آیدین با ناراحتی نگاش کرد و گفت: آیدین – عزیز تورو به مقدساتت قسم کوتاه بیا، آخه یه دختر غریبه بیاد خونه ی ما که چی بشه؟ واال! عزیز اخمش غلیظ تر شد، خنده م گرفت که با چشم غره ی آیدین خنده مو جمع کردم و گفتم: – ببخشید ولی منم شمارو نمیشناسم و خونه ی غریبه ها نمیام! بعدم یه لبخند ژکوند تحویل آیدین دادم، اونم اخم وحشتناکی کرد، بچه پررو هرکی ندونه فکر میکنه من با ماشین زدم به اون و فرار کردم واال!

دانلود رمان با این حست عذابم میدی

 آیدین – عه اینجوریاست، حاال که اینجوری شد شما تشریف میاری خونه ی ما! واقعا پرروئه، پوزخند زدم و گفتم: – عمرا! آیدین حرصی گفت: آیدین – حاال میبینیم! پررو حرصی گفتم: – ایش پسره ی چندش! اونم ادای من و درآورد و گفت: آیدین – ایش دختره ی چندش! بزنم لهش کنم خو زورم بهش نمیرسه، همینطور لفظی با خاک یکسانش میکنم! – ادای من و درنیار پسره ی….الاله الی اهلل! آیدین با صدای بلند خندید، حرصم گرفت! آیدین – خجالت نکش فحش تو بگو دیگه چرا حرص میخوری ؟ عصبی نگاش کردم و با لحن عصبی گفتم: – خفه شو! آیدین حرصی گفت: آیدین – نمیشم میخوای چیکار کنی؟ آخ جون حرصش گرفت! میخوام چیکارکنم از دهنم پرید: ۹ – خیلی پررویی! اه جواب شو ندادم، آیدین یه لبخند پیروزمندانه زدو گفت: آیدین – نظر لطفته! آی حرصم میگیره، حرصم میگیره، فقط اگه عزیز اینجا نبود یه کاری میکردم که تا عمر داره یادش نره به من میگن… راستی به من چی میگن؟ اصال اسمم چیه؟ اصال حتی اگه عزیزم اینجا نبود میخواستم با یه پسر چیکار کنم؟ هیچی الکی قپی میام واسه خودم، دلم گرفت سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم، من هیچی نیستم من هیچکس و ندارم که اگه کسی رو داشتم االن پیشم بودن! اشک تو چشمام جمع شد، سنگینی نگاه آیدین و احساس میکردم ولی سرمو نیاوردم باال و درهمون حالیکه سرم پایین بود با انگشتام بازی میکردم، یه پنج دقیقه ای گذشت که صدای دربلند شد، با صدای گرفته ای گفتم: – بفرمایید! همون مامور با یه نفر هم سن و سال خودش که فکر کنم همون مددکاره باشه، اومدن داخل! مددکار – سالم من حسینی هستم، مددکار اجتماعی! لبخند تلخی زدم و گفتم: – سالم خیلی از آشنایی اون خوشوقتم منم نمیدونم کی هستم! و ناراحت نگاش کردم حسینی لبخند مهربونی زد و گفت: حسینی – اشکال نداره دختر خوب و خوشگلی مثل شما که نباید غصه بخوره! لبخند غمگینی زدم و گفتم:

دانلود رمان با این حست عذابم میدی

– ولی من فکر نکنم خوشگل باشم! حسینی متعجب نگام کرد و گفت: حسینی – فکر کنم هنوز تو آینه خودتو ندیدی واقعادختر خوش سیمایی هستی! لبخندی زدم آره تو آینه خودمو ندیدم کسی چه میدونه شاید خوشگل باشم! – نظر لطف تونه، نه تو آینه خودمو ندیدم! عزیز یه آینه ی کوچک گرفت جلوم و گفت: عزیز – بیا دخترم خودتو تو آینه ببین! آینه رو گرفتم جلوم وای این منم؟ چشمام قهوه ای، ابروهای پرپشت قهوه ای،دماغ متناسب، لباس قلوه ای صورتی، پوستمم سفیده البته نه خیلی سفید، موهام قهوه ایه، خرکیف شدم چه خوشگلم من! – جووووون من چقد خوشگلم! آیدین – چنگی به دل نمیزنی، اعتماد به سقف تو باال نبر میرسه به آسمون! حرصم گرفت ولی یه چیزی اومد تو ذهنم، پس سریع گفتم: – مبارک صاحبم باشم، به توچه! عزیزم پشت چشمی نازک کرد و گفت: عزیز – واال! کیف کردم! حسینی – خب از بحث بیاید بیرون خب خانم شمادوست دارید برید بهزیستی یا موسسات خیریه؟ آیدین دوتا سرفه ی مصلحتی کرد و گفت: ۱۱ آیدین – ببخشید ایشون تشریف میارن منزل ما! تو ساکت! حسینی اخم کرد و گفت : حسینی – اونوقت میتونم بپرسم نسبت شما با خانم چیه؟ آیدین یه لبخند ژکوند تحویلش داد و گفت: آیدین – هیچ نسبتی با ایشون نداریم ولی اونقد خونه مون بزرگ هست که جا برای یه نفر دیگه داشته باشه! بروبابا دلت خوشه! حسینی با همون اخمش گفت: حسینی – شرمنده نمیشه! بعد رو کرد سمت من و ادامه داد: حسینی – نگفتید بهزیستی یا موسسات خیریه؟ مگه فرقی هم داره؟ – فرقی نداره! عزیز – یعنی چی مگه من مرده باشم که این دختر طفل معصوم بره بهزیستی یا هرجای دیگه! برگشتم نگاش کردم که آیدین گفت: آیدین – گل گفتی عزیز! حسینی – نظرتون چیه خانم… خو اسمم و یادم نمیاد! انگار خوششون میاد فراموشی مو یادم بندازن! – گفتم که اسمم و یادم نمیاد! عزیز – اشکال نداره، من میتونم واست یه اسم انتخاب کنم؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب با این حست عذابم میدی : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان با این حست عذابم میدی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
4 از 2 رای
بازدید : 780 بار بار دسته بندی : رمان های در حال تایپ تاريخ : ۲۸ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

نه + چهار =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،