دانلود رمان جدید دانلود رمان بانوی قصه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان بانوی قصه

دانلود رمان بانوی قصه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بانوی قصه : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان بانوی قصه
1.gif نام کتاب رمان : بانوی قصه
1.gif نام نویسنده : beste
1.gifحجم رمان بانوی قصه : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بانوی قصه :
درخواستی دوستان هستش و امتیاز بالایی داره .
رمان دیگه ی این نویسنده :دانلود رمان زیتون
چون خلاصه نداشت گفته های نویسنده رو گذاشتم . هر کی خوند لطفا تو نظرات خلاصه و پایان رو بگه .
خلاصه:…
همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهرخواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره..حالا سالها از اون زمان گذشته وهمراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه ..دراین راه عموی بچه ها مقابلش قرار میگیره..دونفرکه خاطره ی بدی ازهم درگذشته دارن از دو دنیای متفاوت…پسری مغرور وسرد درمقابل دختری لطیف وبی غل وغش…لحظه های حل شدن این تفاوت واختلاف اونقدر شیرین وقابل لمسشدنه که همتون لذت میبرید…پایان خوش
سخن نویسنده رمان :
خوب بریم سراغ این داستان ….بانوی قصه فضاش شاید به لوکسی فضای زیتون نباشه ..که خب نیست…اما خشونت آمیز هم نیست….من بلد نیستم خشن بنویسم…آدمهای داستان من معمولا مسائلشون رو با حرف زدن حل می کنن این جا هم همینه..شخصیت اول داستان من دختر مقاومیه…اما جنس مقاومتش فرق میکنه…سرد نیست..
خوب به نظرم اگر شروعش کنم خیلی بهتره چون من اصلا بلد نیستم مقدمه و یا خلاصه بنویسم….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از beste بانوی قصه

فریادش تمام اتاق رو گرفت. صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام. متعجب نگاهش کردم، ناباور. خون توی رگ هام منجمد شده بود. فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد. صورتش قرمز بود. ـ تو … تو چی کار کردی؟ خیانت؟! خیانت به من؟! من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟ سرش رو خم کرد. مرد عصبانی رو به روی من حاال سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه. ـ جز عاشقت بودن، جز پرستیدنت؟ این جمله رو گفت و به سمتم حمله کرد. پایین دامن پیراهن سفیدم رو به دست گرفتم و پریدم روی سکوی انتهای اتاق با صدای لرزان و وحشت زده. ـ به همین غروب آفتاب، به بزرگی و عشقت قسم دروغ

دانلود رمان بانوی قصه

رگ گردنش بیرون زده بود. دستش رو برد تا ضربه ای بهم بزنه تو خودم جمع شدم. دلش سوخت شاید. برای خودش؟ برای تن ظریف زنی که رو به روش بود؟ برای عشقش؟ رو دو زانو افتاد. ـ شدیم نقل محافل، شدیم سرگرمی زنانی که سبزی پاک می کنن، شدیم مثال مادران برای دخترانشون! اشک ریخت، اشک ریختم. دستم که به سمت صورتش می رفت برای نوازش رو نیمه راه نگه داشتم. جز سکوت چه داشتم بگم؟ ـ تو من رو نابود کردی. دوستم نداشتی؟ به دنبال عشق دوره نوجوانی بودی، چرا با من ازدواج کردی؟ چرا گذاشتی این طور دوستت داشته باشم؟ دوباره عصبانی شد و از جاش پرید و فریاد زد: ـ هـــا؟! چـــرا؟! ـ من بی گناهم. ـ بی گناه؟! ها؟! بی گناه؟! زنی که بوی تن مرد دیگری رو می ده، زنی که پشت درخت های توت ته باغ با عشق کودکیش قرار می ذاره بی گناهه؟ و من فقط یک جمله دارم برای تکرار و تکرار و تکرار. ـ من بی گناهم. نگاهی به چشمان خیسم میندازه. ـ چه کنم؟ دیگه از من کاری برنمیاد، بزرگان شهر حکمت رو دادن. و اشک می ریزه و اشک می ریزه. و من خیره در نگاه پر از غمش دست هام رو از هم باز می کنم و فریاد می زنم: ـ ای اهالی جهل، ای مردمان دون و پست بنگرید به من و خوشبختی غبطه بر انگیز من بنگرید … و سرم رو به سمت مردی که عاشقش بودم، روزی، زمانی، می چرخونم و محکم می گم: ـ مرا به صلیب بکشید، اگر این گونه این چشمان پر خشم خالی می شود. مرا بسوزانید اگر قلب مرد من با خاکستر تن من آتش درونش خاموش می شود … از فریاد آخرم ته گلوم می سوزه و تمام بدنم خیس میشه از عرق. از پایین صدای تشویق اومد.

دانلود رمان بانوی قصه

سهیل ـ بچه ها عالی بودید، عــالی. اصال فکرش رو هم نمی کردم! نگاهی به مرد گوشه صحنه سمت چپم انداختم که لبخندی به لب داشت به سمتم اومد و نگاهم کرد و بعد به سمت کارگردان و عوامل صحنه که داشتن باال رو نگاه می کردن. ـ نمی شه هم بازی این خانوم خانوما باشی و تو حس نری. کار گردان به سمتم چرخید. ـ دختر تو بی نظیری! خیلی از استاد امیری ممنونم که بهم معرفیت کرد. تو تمرین سوم و این پرفورمانس؟! از چشمای کارگردان خوش تیپمون خوشحالی و رضایت می بارید. به هم بازی خوش قلبم نگاهی کردم و لبخندی از سر شرم زدم. این مرد تو این کار حرفه ایه، سری توی سرها داره و حاال … سرم رو چرخوندم یه دور کامل، دور تا دور فضای پالتو. لبخند زدم. من همون جایی هستم که بهش تعلق دارم، که باید باشم. *** گاز محکمی به ساندویچ فالفلم می زنم و شالم رو که در حال سقوط آزاده می کشم جلو. نگاهی به سیاوش دوست داشتنی میندازم که کنارم نشسته. روی سکوی رو به روی درب اصلی تاتر شهر. لقمه دهنم رو قورت می دم و زل می زنم به شلوغی و همهمه ی مردم اطراف درب اصلی. زمزمه ها رو که گوش کنی، این جا نبض اصلی طبقه متوسط رو به باال، با یک عالمه ادعای روشن فکری دستت میاد. پاهام رو که آویزونن تکون می دم. سیا ـ یه روزی معروف می شم، سوپر استار می شم. ـ تو هیچ وقت هیچی نمی شی. بی توجه به متلکم حرفش رو ادامه می ده: ـ دیگه با تو مگه میام این جا فالفل گاز بزنم؟ دست یه لعبتی رو می گیرم می ریم از اون رستوران با کالسا می شینیم غذاهای لوکس سفارش می دیم، از اونایی که نمی دونیم توش چیه. جمله اش رو که تموم می کنه با یه لبخند که نشان از شنا کردنش تو رویاهاشه یه گاز گنده از ساندویچش می زنه. ـ مگه االن می دونی تو این چیه؟ بی چاره اسما فالفله! از ته دل به چشمای گردش و لپای پر و پیمونش می خندم، می خنده.

دانلود رمان بانوی قصه

 ـ امشب اجرا داری؟ به سمتم می چرخه و به ساعتش نگاه می کنه. ـ نه ندارم. منتظر گلنارم بیاد می ریم. باقی مونده ساندویچم که در حقیقت فقط سه گاز به سرش زدم رو برمی گردونم تو کیسه اش، همون کیسه های سفیدی که چند تا ساندویچ سوسیس قرمز رنگ از روش به آدم لبخند احمقانه می زنن. ـ بابات هنوزم شاکیه نه؟ لبخندی می زنه. ـ ولش کن؛ اون هیچ وقت راضی نمی شه. به چشمای مهربون و دوست داشتنیش نگاهی میندازم و بعد به ساعتم نگاه می کنم. ـ من برم سیا. دیگه داره دیر می شه. اخماش می ره تو هم. ـ بازم می خوای بری اون جا؟! زهر خند می زنم. ـ مگه چاره ای هم دارم. کالفه میشه. ـ این چه بازیه؟! دختر داری خودت رو از بین می بری. از این جا تا اون جا رو هر شب هر شب طی می کنی. گاهی هم که برات بازی در میارن. مگه جونت رو از سر راهت آوردی؟ بعد هم که نصف شب برمی گردی خونه. ـ اون ساعت نصفه شبه؟! ـ نیست؟ یازده شب برای یه دختر تنهای بیست و دو، بیست و سه ساله نصف شب نیست؟! جوابی ندارم که بدم. هیچ چیز، واقعا هیچ چیز. نگرانی های خودش، گلنار، نگرانی های همه به جاست، اما کار من هم به جاست؛ مجبورم، یه اجبار زیبا. می چرخم به سمتش و لبخند می زنم. ـ سیا اخمات رو باز کن. مجبورم، می فهمی؟ ـ نه نمی فهمم، نمی فهممت.

دانلود رمان بانوی قصه

لبخند تلخی می زنم. ـ امیدوارم هیچ وقت نفهمی. *** مترو شلوغه، البته به شلوغی همیشه نیست. صندلی پیدا می کنم و می شینم. سرم رو به شیشه پشت تکیه می دم و نفس عمیقی می کشم. بغل دستم خانوم نسبتا مسن و چاقیه که غرقه توی کتاب مفاتیح توی دستش. توی دلم لبخندی می زنم. یاد کتاب مفاتیح بنفش رنگی که برای مادر خریده بودم میوفتم. کتابی که مادر با دریافتش اشک توی چشماش جمع شد و بعد گفت: “دختر رنگ از این سنگین تر نبود؟!” خوب رنگ سنگین تعریفش با رنگ سبک فرق می کرد. کال آدم ها هم سنگین و سبک دارن. به دختر اخم آلودی که کتاب زبانش رو محکم بغل کرده بود نگاهم افتاد. مثال این خانوم سنگینه، اما اون یکی خانوم که تو آینه دستی داره به خودش لبخند می زنه سبکه؟ چشم از مردم گرفتم. همه تنم درد می کرد، گلوم از همه بیشتر. نباید بیمار می شدم؛ تمرین داشتیم و بعد اجرا. کیف پولم رو باز کردم. دو تا اسکناس ده تومنی. اخمام در هم شد. تا پایان تمرین ها باید با حداکثر شش تا از این ها سر می کردم و این یعنی فاجعه. تو خونه گوشت نبود؛ مهم هم نبود، البته طی می شد. خواستم کیفم رو ببندم که چشمم به عکس هایی خورد که بهم لبخند می زدن. گلنار همیشه می خندید و می گفت کیف پول نیست که آلبومه! گلنار چه می فهمید که من مجبورم به حمل این آلبوم. آهی کشیدم و کیفم رو بستم. قطار مترو خنک بود و این باعث می شد بدجور خوابم بیاد. از زیر چشمم تبلیغ موبایل نوکیا که به صورت یه سری نگاتیو پشت هم مثل انیمیشن رو دیوار تونل مترو می افتاد نگاه کردم. “استفاده از هنر هفتم، همیشه، همه جا.” صدای استاد امیری بود که تو گوشم می پیچید. لگد محکمی به در فلزی زدم. ـ اَه اَه اَه! سه بار تکرار اَه به تمام وقایع چند ساعت گذشته هم دلم رو خنک نکرد. اصال چه طور ممکن بود بشه این دل آتیش گرفته من رو خنک کرد. کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم. در رو با صدا بستم، بدون رعایت کسی. تکیه دادم به دیوار شالم رو از سرم کندم؛ این کار باعث شد موهای فرم بیشتر در هم بره. ـ به جهنم! به جهنم بلند دیگه ای گفتم. شالم رو انداختم روی نرده های قدیمی آپارتمان به همون نرده های گل و بلبلی که یه زمانی زیبا بودن. پاهام ذوق ذوق می کرد، از صبح سر پا بودم. نگاهی به کفش های آل استارم انداختم و در امتداد اون

دانلود رمان بانوی قصه

ها چشمم افتاد به موزاییک های سفید و سیاه کف خونه، همون موزاییک هایی که یه زمانی تو اوج کودکی جای بازی ما بود برای لی لی. یک بار دیگه با مشت کوبیدم به دیوار. حتی اندکی هم از خشمم کم نشد. فکر می کنم که خیلی سر و صدا راه انداخته بودم که الی در آپارتمان طبقه همکف باز شد. دو تا چشم آبی مهربون چشم دوختن به من. تو تاریکی سعی داشتن تشخیصم بدن. دستش رو برد به سمت دیوار و کلید رو زد. روشنایی که همه جا پخش شد. با دیدنم اخم هاش از هم باز شد. ـ همراز تویی؟! چه قدر لهجه با مزه و شیرینش رو دوست داشتم. با بغضی که همراه تمام این چند وقتم بود. ـ بله منم. ـ سالم. چرا اون جایی؟! چرا انقدر پکری؟! ـ داستان همیشگی. این داستان به قدری تکراری بود، به قدری که مطمئنم دیگه از بر شده بود. سرش رو به نشانه تاسف تکون داد. ـ بیا غذا حاضر دارم بخور. مخالفتم باهاش سودی نداشت. تنها بود، مثل من، دوستم داشت مثل من. یه روزی روزگاری تو شرایط متفاوت سرگرمی و شغلش هم مثل من بود. کفش هام رو در آوردم و همراهش شدم. ـ مرغ عشقات خوابیدن مادام؟ لبخندی زد. ـ اونا هم از درد تنهایی من بی سر صدا شدن دخترکم. در و دیوار خونه حتی بوی تنهایی می داد. مادام همسایه ارمنی دوست داشتنی من با اون هیکل تپل و موهای یه دست سفید و لهجه دوست داشتنیش. رو میز ناهار خوری کاسه ای گذاشت. ـ گرسنه ای بخور. بورش* پختم. نگاهی به ظرف انداختم. غذای مورد عالقه ام نبود، اما چاره ای هم نبود.

دانلود رمان بانوی قصه

 مادام دست های تپل و سفیدش که هنوز حلقه ازدواجش رو تو انگشتش داشت و پر از لکه های قهوه ای رنگ دوره پیری بود روی دستم گذاشت. ـ خدا خودش جوابش رو می ده. قاشقی از غذا رو توی دهنم گذاشتم. مهم نبود که این غذا رو دوست نداشتم، به هر حال بعد از مدت ها غذای گرم خونگی وارد بدنم شده بود. مادام یه صفحه قدیمی از دلکش رو توی دستگاه گذاشت و روی صندلی ننویی نشست و بافتنیش رو به دستش گرفت. ـ بچه بودی، تازه می رفتی کالس اول، همون روزایی که با مقنعه سفید چونه دارت از ته کوچه خنده کنان میومدی … با خنده اضافه کردم. ـ همون روزایی که چونه مقنعه ام همیشه فرق سرم بود؟ ریز خندید. ـ آره همون روزا می نشستیم با مادرت برای زمستونت ژاکت می بافتیم … همون روزایی که زندگی هنوز برای من یه زیر یه رو نبافته بود، همه چیز بافت رو داشت. اشک توی چشمم رو عقب زدم. ـ نگفتم بغض کنی. غذات رو بخور، برات خوبه. داری با خودت چه می کنی همراز؟ با خودم فکر کردم تو این چند وقت چند نفر، به چند صدا، با چند لحن مختلف دقیقا همین سوال رو از من پرسیده بودند؟ شانه ام رو به نشانه نمی دونم باال انداختم. چشمای آبیش پر از بغض شد. من هم به همه دقیقا همین جواب رو داده بودم. *** کفش هام رو نپوشیدم، پام رو کردم توش و کیفم رو روی دوشم انداختم و صورت ماهش رو بوسیدم. ـ مرسی مادام. دستای چروک خوردش رو به سمت گونه ام آورد و لمس کرد. ـ نکن همراز، نکن، خدا خودش جوابش رو می ده.

دانلود رمان بانوی قصه

لبخندی زدم و با شیطنت ذاتی همیشگیم گفتم: ـ خیلی دوست دارم با این خدا یه جلسه بحث و گفتگو داشته باشم. صلیبی روی سینه اش کشید. ـ از دست تو! آدم با همه چیز شوخی نمی کنه! *** دستم رو گذاشتم زیر سرم و زل زدم به سقف، تو سکوتی که گه گاه با صدای اگزوز یه موتور شکسته می شد بد جور خسته بودم. تو شیش و بش همه چیز مونده مونده بودم. “چرا این طور می کرد؟ چرا نمی ذاشت ببینمشون؟ چرا باید هر چند وقت یه بار با من این کار رو می کرد؟” به پهلو چرخیدم. به عکس خندانشون روی میز پایین تختم، لبخند می زدن گفتم: ـ قول می دم بهتون، قول می دم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنین بیارمتون پیش خودم. لبخندی به آرزوی خودم زدم. زیر لب آواز می خوند و با قاشق غذای توی ظرف رویی روی گاز رو هم می زد. روی دوشش یه حوله انداخته بود. گاهی با آهنگ زیر لبش یه قر هم میومد. ـ حاضر نشد سیا؟ دل و رودمون تو شکممون به هم رحم نکردن! برگشت به پشت. ـ گلنار بدجور شکمویی! گلنار تکه کوچیکی از نان لواش برشته روی میز رو به سمتش پرتاب کرد. ـ وای گلنار عجب تنبیه بدی! نمی دونستی تنبیه بدنی کودک منسوخ شده؟ دختر چرا زمین رو کثیف می کنی آخه؟ گلنار لبخندی زد. ـ ببخشید. اعصابم رو که به هم می ریزه، هر چی دم دستم باشه پرت می کنم، چه نون، چه چاقو. سیاوش که با حوله دور گردنش ظرف رو گرفته بود، صاف گذاشتش روی نون وسط میز با در آوردن ادای لهجه فرانسوی. ـ غذای مخصوص سر آشپز. گوجه فرنگی با سس تخم مرغ و پنیر جینگول مستون

دانلود رمان بانوی قصه

و بعد یه تعظیم بلند باال کرد. بلند خندیدم. ـ دلقک! ـ دلقکیم دیگه بانو. یه عمره سرگرمی ما چیه؟ بلند گفتم: ـ روی صحنه مردم رو سرگرم کردن. خندید و موهام رو به هم ریخت. گلنار ـ نکن سیا موهاش می ریزه تو غذا، اعصاب ندارم. سیا در حالی که داشت می نشست. ـ بر اعصاب نداشته گلنار صلوات. لقمه ای رو به دهنم گذاشتم و بعد هم یه دسته ریحون رو چپوندم تو دهنم. لقمه ام رو که قورت دادم، نگاهی به هر دوشون کردم. لبخند روی لبشون بود. خب بعد از دو روز دوباره داشتم می خندیدم و یادم هم نمیومد آخرین بار کی غذا خورده بودم. طعم تند و تیز املت روی میز، بدون پنیر جینگول مستون طعم زندگی بود، طعم داشتن یه هم نفس برای غذا خوردن. گلنار ـ موش موش داری روز به روز الغرتر می شی! یکم آب نوشیدم. ـ و آیا این بد است؟ ـ تاتری حرف نزن. خندیدم. ـ حسود خانوم! سیاوش که حاال کمی جدی شده بود. ـ خدا ازش نگذره، زیر چشمات گود افتاده. لقمه توی دستم رو رها کردم روی میز. ـ زیاد به اون هم ربط نداره ها، یادم نمیاد آخرین بار کی غذا خوردم. گلنار که مثل همیشه چشماش خیس شده بود.

دانلود رمان بانوی قصه

 د چرا با خودت این طوری می کنی؟! ـ بچه ها خواهش می کنم دیگه این سوال رو تکرار نکنین، همش تکرار این سواله. سیاوش با قیافه درهمی که خیلی کم این شکلی می شد. ـ چی کار کنیم؟ بگیم خیلی دستت درد نکنه؟ خیلی ممنون که داری خودت رو دستی دستی می کشی؟ د چرا تو کله ات نمی ره همراز؟ تو وظیفه ای نداری. عصبانی شدم. برای من هم عصبانیت دیر اتفاق می افتاد، اون هم از دست کی؟ سیاوش؟ اما این بار حقیقتا عصبانی شدم. ـ سیاوش معنی حرفت رو متوجه می شی اصال؟! مرد حسابی اونا تنها یادگاری های منن، من هیچی ندارم بدون اونا. گلنار ـ موشی عصبانی نشو، سیا … سیاوش پرید وسط حرفش. ـ تو لطفا دخالت نکن گلی. براق شد توی چشمام. ـ من نگفتم بی خیالشون شو، گفتم در حدی وقت و انرژی بذار که نرماله، که باید باشه. نه این طور، هر روز هر روز، هر شب پا می شی میری. اون آدم مریض احوالم برای انتقام چیزی که هنوز نفهمیدم چیه، اون برخورد باهات می کنه. میای دو روز میفتی. دردم اینه. یه نظر به اطرافت بنداز، به خودت، به زندگیت. ـ اذیتتون می کنم؟ ـ ال اله اال ا… دختر نفهم از کل گل لگد کردن های این چند دقیقه همین نتیجه رو گرفتی؟! با چشمای خیس و گرد با مظلومانه ترین صورت ممکن نگاهش کردم. سرش رو پایین انداخت. ـ اون جوری نگام نکن. همراز از خودم بدم میاد که سرت داد زدم. بلند شدم رفتم سمتش و صندلی کنارش نشستم. ـ سیا به جان خودم، نتیجه ای که از حرفات گرفتم اینه که یه سیاوشی هست، یه هم بازی دوره کودکی، که دلش برام می سوزه، که نگرانمه، که هست، که وقت می ذاره، با تمام مشکالتی که خودش هم داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه. سرش رو بلند کرد و باز هم موهام رو به هم ریخت.

دانلود رمان بانوی قصه

ـ همراز تو خیلی حیفی، به خدا خیلی حیفی. چطور دلش میاد؟ چطور می تونه این طوری بچزونتت؟ لبخندی زدم؛ هر چند تلخ، هر چند پر از افسوس، اما باز هم لبخند زدم. ـ همیشه امیدی هست سیا، همیشه یه نوری هست، هر چند یه نور کوچیک، فقط باید لبخند زد. حاال هم برم از غذای مخصوص سر آشپز بخورم که دمت گرم خیلی خوشمزه شده. سیا ـ همراز بهت افتخار می کنم. *** چای رو تو فنجون های لنگه به لنگه ای ریختم که دوستشون داشتم. گلنار نشسته بود رو گلیم رو به روی قفسه فیلم ها زل زده بود بهشون و سیاوش کتاب تاریخ سینما دستش بود. فنجون ها رو گذاشتم رو میز چوبی وسط اتاق و خودم هم نشستم رو مبل و بعد ظرف آبی رنگ سفالی رو از قفسه زیر میز گذاشتم روی میز پر از گز. سیاوش ـ امید ضیائی بهت سر زده؟ بخار چایم رو نفس کشیدم. ـ آره، از کجا فهمیدی؟! ـ از گز آردی های روی میز. لبخند زدم. ـ اومده بود نمایشنامه جدیدش رو برام آورده بود، می خواست براش اجرا کنم. یه تیکه از گز رو گذاشت تو دهنش. ـ کاراش خوبه. ـ من االن دارم با سهیل کار می کنم. دو تا اجرا که امکان پذیر نیست! گلنار ـ تو رو خدا بحث کارتون رو بذارین کنار. فیلم ببنیم؟ لبخند زدم. ـ تو اون فیلما چیزی مگه باب طبع و سلیقه تو هست؟

دانلود رمان بانوی قصه

می لرزیدم ..اشک می ریختم…فریاد می زدم..از عشقی که نوشته شده..از زن بی گناهی که فقط و فقط به خاطر شایعات کشته می شه دفاع می کردم..گریه می کردم…و در آخر با تعظیمی تمام شدن پرده آخر داستان رو اعالم کردم..و بی دقت چشم دوختم به چشمان خاکستری و جذابش..فقط و فقط به دنباله یه تائیدیه بودم..یه نگاه همراه با تحسین…جدی و جدی نگاهم کرد..عوامل صحنه از تمرین راضی بودن..دست می زدن..اون همچنان دارشت نگاهم میکرد…و من هنوز منتظر تائیدش بودم…قلبم توی گلوم بود….قطره های عرق از کمرم پایین میر یخت… بلند شد و قد بلند و پر نفوذه…دو قدم رو به جلو آمد.کنار سهیل کارگردان هیجان زدمون ایستاد: بهترینم رو بهت معرفی کردم…چوب جادوی نوشته تو هم بهش خورده…یه شاهکار ساخته شده سهیل… من می خواستم پرواز کنم…می خوستم برم دست استاد امیری رو ببوسم..به این شاهکار دنیای تئاتر…به این مرد چشم خاکستری ۰۷ ساله و جذاب…به دست کسی که هر چروک کنار چشمش..هر خط وسط پیشانیش حاصل یه تالش بی وقفه برای دانشجو و هنره… نشستم روی صندلی به گریمم نگاه کردم.اولین تمرین با گریم روی صحنه اصلی تاالر تئاتر شهر…نفس نفس می زدم هم چنان.. از هیجان از شور..و شاید از تلخی که در باز شد..همبازی معروف و خوش قلبم که یه سوپر استار موفق و حسابی دختر پسنده از در داخل شد و نشست کنارم و لیوان کاغذی پر از نسکافه رو به دستم داد…تشکر زیر لبی کردم.. _عالی بودی همراز… _این رو از شما شنیدن چه قدر خوبه ..واقعا نمی دونم چه طور بابت همراهیتون تشکر کنم.. _ین حرف رو نزن..این صحنه الحق و االنصاف سالهاست که بازیگر زنی به قدرت تو ندیده…تو باعث می شی من بیشتر حس بگیرم..یه جاهایی باورم می شه که عشقمی..که بهم خیانت کردی… لبخندی از سر شرم زدم..گونه هام سرخ شد : راستی اگر..یعنی ببخشیدا اگر واقعا… به شرمم خندید: خوشم میاد دختر تو هنوز پر از شرمی..این رو همیشه حفظ کنن..شدید به صورت کودکانه ات میاد…می خوای بپرسی اگه دختری که عاشقشم بهم خیانت کنه چه می کنم؟؟ با سر حرفش رو تائید کردم … _ترکش میکنم… _همین… _نداشتن و از دست دادن من بدترین تنبیه..

دانلود رمان بانوی قصه

به خودپسندی صاف و صادقا نه اش خندیدم… : با مزه بود… _اما حقیقت بود…خیانت جوابش فقط و فقط جدایییه…نه هیچ چیز دیگه ای….تو چه میکردی؟؟؟ این سئوال یه داستانی بس حقیقی و تلخ رو به یادم میاره…داستانی که بد جور..خیلی خیلی بد جور قلب دختری پر از آرزو رو زخم زد…پوزخندی زدم به طعم زهر..گرفت حرفم رو با نه نمی دونم فقط لیوانش رو مچاله کرد و توی سطل انداخت: تو هنوز خیلی جوانی..کی وقت میکنی عاشق بشی..کی وقت می کنی خیانت ببینی؟؟ _همیشه نباید همه چیز رو مستقیم تجربه کرد..می شه دید..و هم پای کسی زجر کشید… _تو هم بی چاره ای همراز..مثل من..مثل هر کسی که مثل ماست..تو هم با حس هات زندگی میکنی و این یعنی ذره ذره مردن…زندگی تراژدی درد ناکیه برای کسایی که حسش میکنن..و کمدی خیلی خنده داری برای کسایی که فکر میکنن… شالم رور وی سرم مرتب کردم هوا تاریک شده بود…ساعت حدود ۷:۰۳ بود…امشب تمرین خیلی طوالنی شده بود تا اجرا باید این تمرین به قدری تکرار می شد که به قول استاد امیری حتی صحنه تئاتر هم تک تک دایلوگها رو از حفظ می شد… _همراز….همراز….. صدای سیاوش بود که از پشت سرم می دوید…فکر کردم امروز چند شنبه..آخ یکشنبه..من پاک فراموش کرده بودم…ایستادم و لبخند پت وپهنی بهش زدم که با اون تی شرت آبی و شلوار جین پاره اش و کوله پشتیش..و موهای بلند جعد دار و عینک کامال گرد به قول گلنار هری پاتری داشت عرق ریزان به سمتم می دوید… _دختر به پات جت بستی؟؟؟…چرا انقدر تند تند راه می ری؟؟ لبخندی بهش زدم و کولم رو روی دوشم جا به جا کردم..هم قدم شدیم به سمت کوچه پشتی تئاتر شهر کافه تئاتر… سیا نگاهی به سر تا پام انداخت : قرارمون عمرا یادت نبود نه؟؟ سرم رو با شرم پایین انداختم : راستش رو بخوای نه!!!! _دمت گرم دیگه…. دستم رو دراز کردم و موهاش رو بهم ریختم که دادش در اومد… _نکن بچه..اونجا االن پره لعبته…ببین می تونی بخت من رو کور کنی دختره حسود… از ته دل خندیدم..خندم لبخندی رو لبش آورد : این کاره هم نیستی سیا جونم…

دانلود رمان بانوی قصه

با پهلوش ضربه ای بهم زدم..خندیدم و کمی سر جام سکندری خوردم… در کافه که باز شد هجومی از بوی عطرو سیگار و قهوه به سمتمون هجوم آورد امیر از پشت دخل برامون دست تکون داد با سر سالم کردم…. پشت میز کنار پنجره نشستیم چشم دوختم به ماشین های پارک شده توی کوچه به دوتا گربه ای که روی کاپوت ماشین خوابیده بودن دختر چشم سبز با مزه ای که هر چه قدر فکر میکردم اسمش یادم نمیومد و منشی صحنه کار قبلی سیاوش بود با خواهرش اونجا بود..سیاوش برای چاق سالمتی سر میزشون نشست…تو هم همه دود سیگار و حرفهای روشنفکرانه طبقه برژوا ادعای دخترک پشت سرم مبنی بر دانستن فلسفه هنر..غرق تو افکار خودم نشسته بودم که امیر لیوان بزرگی از دلستر خوش رنگ و طالیی و همراه با چیپس جلوم گذاشت..لبخندی بهش زدم …. _سهیل این جا بود دیروز میگفت غوغا می کنی… تکه ای از چیپس رو تو دهنم گذاشتم : داره تبلیغ کارش رو می کنه… خندید : تو بهترینی برای فهمیدن این نیازی به تبلیغ هیچ کس نیست… ته دلم…اون ته مها شاد می شه…خوب من تازه کارم..آماتورم…خیلی خیلی جدیدم…تو این روابط هنری که مثل کالف بهم پیچیده است و باعث می شه جامعه ما بشه یه جامعه کوچیک و بسته که جز خودمون کسی توش راه نداره..من کسی نیستم…. سیاوش لبخند بر لب بعد از دل کندن از اون چشمای سبز و خواهرش پشت میز نشست… _خوب؟؟؟ سیگارش رو آتیش می زنه و یه قلپ گنده از آب آناناسش رو پایین میده : چی خوب؟؟..دختر تو صبر نداریا… _سیا ..خسته ام..از صبح ۹ ساعت تمرین داشتم..صدام در نمیاد…حرفت رو بزن تازه باید برم خونه… _بی خود..مامانم و گلنار منتظرتن..شام خونه مایی…. _قرارمون این نبود… _اگه گوشیت رو بر می داشتی مامانم بهت این رو میگفت… ..دوست ندارم برم خونشون…دلیلش فقط و فقط مرد اخم آلود و بد دهنیه که پدر تحصیل کرده سیاوش و گلناره…اخمام رو که دید پوزخندی زد : می دونم داری به چی فکر میکنی… خم شد روی میز : ما نباید بذاریم بازی رو اون ببره…

دانلود رمان بانوی قصه

_فعال که دور دوره اوناست…دور پدره تو…دوره اکبر آقا…من و تو گمیم سیاوش…فقط همین جا..تو این کافه..رو اون صحنه نمود داریم…من وقتی اون نمایشنامه ها رو فریاد می زنم دیده می شم..تو هیر و ویر زندگی..تو خونه تو..تو عمارت اکبر آقا…هیچ جای دیگه کسی نه صدام رو می شنوه..نه حرفم رو می فهمه…. پک محکمی به سیگارش زد..سیاوش می فهمه من چی میگم..درکم می کنه… _به همین خاطره که باید خودمون به خودمون کمک کنیم…نباید بذاریم دست و پا زدنمون بی سر انجام باشه…. _تو از منم خجسته تری به موال… به التی حرف زدنم خندید… لیوان دلسترم رو بردم سمت دهنم و از پشت پرده های مدل آمریکایی کافه به کوچه پشتی نگاهی انداختم..تو تاریکی هوای تابستون نور تیر چراغ برق یه ناحیه ثابت رو روشن کرده بود و پیرمردی روی سکوی جلوی در زیر نور تکیه زده به عصاش نشسته بود..با دیدنش لبخندی به لبم اومد : چه قدر شبیه آقاجون خدا بیامرزه.. سیا چشم چرخوند و لبخند زد : آره ..اون موقع ها که منتظر رسیدن ما می نشست دم در… _میگم سیا ما پیر شدیم؟؟ _دیوونه شدی؟..مگه چند سالمونه…؟ _آخه یه استادی داشتیم..تو دانشگاه میگفت روزی که شمردید دید تعداد خدا بیامرزهای اطرافیانتون زیاد شده..از هر کی خواستید حرف بزنید مجبور شدید یه خدا بیامرز وصلش کنید ..اون روز بدونید سنتون رفته باال… سیا لبخند تلخی به اشاره های تلخ تر من زد و دستش رو روی دستم گذاشت ..سکوت کرد..خوب سکوت هم داشت..چی می تو نست بگه… چند لحظه بعد لبخند بد جنسانه ای زد : واال اطراف تو آدم خدا نیامرز هم کم نیستا… اشاره تلخ اون رو هم من دریافت کردم آرنج ها م رو روی میز گذاشتم و انگشتام رو تو هم گره زدم : این جوری نگو سیا… _چه جوری بگم دل بزرگه تو راضی میشه؟؟ دلم می خواست بحث عوض بشه : سیا راستی آخرش دلیل این قرار رو نگفتیا..بابات زود می خوابه…زودی بریم خونه… نگاهش رو ازم گرفت و به پشتی صندلیش تکیه داد و دست به سینه نشست..این گاردش یعنی هر پیشنهادی بده من حق ندارم رد کنم…. _برات کار پیدا کردم..

دانلود رمان بانوی قصه

تو سرم یه چیزی زنگ خورد : جانم؟؟!!!!….سیا من که کار …. پرید وسط حرفم : کفافت رو نمی ده… سرم رو اندختم پایین …. _نگام کن ببینم همراز..می شه بگی این سر پایین معنیش چیه؟؟؟ _من می تونم زندگیم رو اداره کنم… _شک ندارم…اما تو مگه نمی خوای بیاریشون پیش خودت…؟..فکرکردی اونا هر شب املت می خورن یا با من رو نیمکت پارک دانشجو ساندویچ ۲ تومنی گاز میزنن؟؟؟..اصال خودت…. تا ته حرفش رو قبول داشتم…اما : سیا…چه کاری به یه فارغ التحصیل نمایش از دانشگاه هنر می دن فکر میکنی؟؟ گاردش رو باز کرد ..این یعنی می خواد مجابم کنه : رامین پرتو رو یادته؟؟؟ یادم بود؟؟..نبود؟؟؟…ته ذهنم اسمش به شدت آشنا بود…و یاد آور نوجوونی شیطنت آمیز و اندکی با تمسخر :گفتم شاید یادت نیادا..پسر دایی نازنین…همون که رفت فرانسه فوق لیسانس نقاشی بگیره… مگر می شد یادم بره..پسر خوش پوش و جالبی بود…بارها تو مهمونی ها دیده بودمش..اون ولی مطمئنا من رو نمی دید..دورش انقدر شلوغ بود و انقدر در مرکز توجه که منه ۵۱ ساله هنرستانی رو که از هنر مند بودن..لباسای عجیب غریب پوشیدنش رو بلد بودم و ناخنهای هر کدوم یه رنگ…هیچ وقت توجه اون نقاش موفق و جذاب و بسیار کار درست رو جلب نمی کردم… سیا : با توام ها باز رفتی تو خاطرات….اون برگشته…تو سید خندان یه آموزشگاه زده…دنباله یه استاد جوون میگشت برای درس نمایش…برای بچه های کنکوری…پول خوبی هم می ده… جا خوردم..یعنی یه نموره ترسیدم : ترمز کن سیا…من رو چه به تدریس… _چرا نه؟..دیونه..تو اطراف ما هیچ کس با سواد تر از تو نیست…هیچ کس بهتر از تو تئوری نمی دونه.. _دو نستن یه چیز به کنار..تدریسش به کنار..اونم تو مقطع خطرناکه دبیرستان و پیش دانشگاهی…من می ترسم سیا… چشم دو خت تو مردمک لرزان چشمام : راستش رو بگو..کدومش ترسناکتره…رامین یا تدریس…؟ انگشتش رو گذاشته بود رو نقطه حساس : بی خیال سیا…اون روزا من نو جوون بودم…رامین برای هممون جذاب بود..تنها درد من اون روزا ..فقط و فقط این بود که کسی که قبولش داشتم من رو ببینه…االن چی سیا؟؟..تو این چند سال من چهل سال بزرگ شدم..همه چیز دیدم..همه چیز حس کردم…االن از درد نون گرفته تا اون دو جفت چشم

دانلود رمان بانوی قصه

منتظر..از صحنه ای که همه به خاطر درخشیدنم ازم انتظار دارن…تا خودم…یه عالمه چیز دارم برای فکر کردن…یه کالم سیا جونم انقدر سمن دارم که یاسمن توش گم بشه… _خوب به خاطر مهم ترین سمن هات…این کار کاره خوب و تر و تمیزیه..به تمرین هات ..به اجرات هم ضرری نمی زنه…ساعاتت رو تنظیم میکنی…پولش هم خوبه… ته دلم کم کم داشت قیلی ویلی می رفت..آب و تاب تعریف سیا برای پولش یه طرف..اون ۱ تا دونه ده تومنی ته کیف یه طرف..قبض برق یه طرف…اون عکس خندان پای تختم هم یه طرف… سیاوش که نرم شدنم رو دید : ببین همراز چیزی رو از دست نمی دی دیونه…سنگ مفت گنجیشک هم مفت..هر چند من از تو مطمئنم..می ری اون ها رو هم عاشق خودت و توانایی هات میکنی…. سر میز شام…که خاله با کشک بادمجون چربش و لوبیا پولوی خوش رنگش حسابی از خجالتم در اومده بود…نگاه گاه و بی گاه و چپ چپ خسرو خان شوهر خاله گرام…پدر سیاوش و گلنار هم عصبیم میکرد هم به خنده می انداختتم… سیا اما راحت بود و آسوده…پارچ دوغ رو برداشت و برام تو لیوان پایه بلند دوغ ریخت..و چشمکی بهم زد..به من مودب و معذب نشسته بودم و قاشقم رو آروم به سمتم دهنم می بردم..و گاهی هم ناخنکی به کاسه کریستال پر از ماست و خیار و گل سرخ کنارم می زدم…گلنار رو به روم بود و گاهی هم نگاهی به پدرش می انداخت..تا دنیا دنیا بود..تا زمانی که من یادم میومد این باجناق رئیس بانک پدرم… همین قدر بد خلق بود…من که زیاد یادم نمی یاد اما اون روزها..مامان می گفت خانوم جون خدا بیامرز همیشه به پدر بزرگم لعنت می فرستاد که خاله ام رو انداخت تو دامن این آدم بد اخالق…البته بازهم من که یادم نمیومد..اما باز میگفتن از پدرهم زیاد راضی نبود..دختر داده بود به مطرب…پدرم استاد سه تار بود… خاله : همراز خاله..بخور دیگه…. این بغض دائمی خاله رو هم دوست نداشتم..به من که می رسید تمام ترحمات زندگیش قلنبه می شد…. خسرو خان : سیاوش رفتی پیش آقای اشرفی؟؟؟ سیاوش خونسرد لیوان دوغش رو گذاشت روی میز : نه…. فریاد خسرو خان من رو از جام پروند : نه؟؟!!!..پسره الوات تا کی می خوای این جوری بچرخی…با دلقک بازی و اون موها..فکر میکنی چه خبره… سیاوش لبخندی زد : خسرو خان فشار خونت می ره باال…خودت رو آزار نده…من این راه رو انتخاب کردم…اصال آره من دلقکم…که چی…به خاطر تو من تو دانشگاه مکانیک خوندم…دو دستی هم که لیسانشم رو تقدیمت کردم …االن دیگه دارم کاری رو میکنم که دوست دارم….

دانلود رمان بانوی قصه

 خسرو خان رگهای گردنش زد باال…از سر میز با ضرب بلند شد و به اتاق رفت…خوب می دو نستم من رو باعث و بانی این مسئله می دونه…ولی خوب به من چه ربطی داشت..سیا همیشه عاشق نمایش بود… گلنار روی تشکهایی که روی زمین انداخته بود ملحفه پهن کرد و دوتا بالشتها رو گذاشت کنار هم…موهای فرم رو بافتم تا بیشتر توی هم فرو نره … تقه ای به در خورد و خاله با شربت بید مشک پر از یخش اومد تو اتاق….و نشست رو تخت گلنار… : بخور خاله می دونم که دوست داری….ببخش بابت خسرو… چهار زانو نشستم : خاله راحت باش..من خسرو خان رو میشناسم.. _از دست سیاوش شکاره..پسره از بهترین دانشگاه مهندسی گرفته دنبالش نمی ره… صدام رو کمی پایین آوردم : خوب نره خاله جان..مگه یه قرون از خسرو خان میگیره؟…داره زندگیش رو می کنه تازه :۲ سالشه… گلنار : راست میگه دیگه مامان… _می دونم مادر..چه کنم که کاری ازم بر نمیاد..مگه برای تو بر اومد… دوباره اشک ریخت..خدایا من چی کار کنم اینا هر بار من رو می بینن این طوری اشک نریزن… دستم رو روی زانوی خاله گذاشتم : خاله تو رو خدا… با دستش موهام رو نوازش کرد : چی تو رو خدا؟..از خودم خجالت می کشم همراز..تو تنها یاد گار باقی مونده از خواهر خدا بیا مرزمی…باید این جا زندگی کنی..نه تک و تنها توی اون خونه…چه کنم خاله تو که زندگیم رو می بینی… _ای بابا….خاله قربونتون برم..من که توفعی ندارم… اشکاش رو پا ک کرد و سرم رو بوسید : می دونم خاله فدات بشه..می دونم..تو انقدر دلت بزرگه..انقدر که بی کینه است..من ازت خجالت می کشم…وقتی می بینم تو با این سن و سالت برای اونا این طوری تالش میکنی..برای دیدنشون هر شب هرشب تا کجا میری و خیلی وقتا هم اون خدا نشناس برت میگردونه..از خودم خجالت میکشم… …از این فضا خوشم نمی آمد…من خودم به تمام این ها فکر میکردم…می دو نستم..دردش رو تا تهش احساس می کردم…نمی دونم بقیه چه اصراری داشتن هر بار که من رو می دیدن بهم یا دآوری کنن…. تقه ای به در خورد و سیاوش سرش رو داخل کرد : بیام تو؟؟ خاله لبخندی زد : بیا..بیا پسره چشم سفید… سیاوش با لخند همیشگیش..ولو شد رو تشک ها…

دانلود رمان بانوی قصه

 گلنار : ای بابا سیا من اونا رو مرتب کرده بودم… سیا : هیس…جغ جغه…چه صدایی هم داره..داری خانوم دکتر می شیا..کم داد داد کن…. گلنار یه دونه کوبید به بازوش…. خاله : همراز از عمه ات چه خبر… لبخند زدم : دیروز تماس گرفته بود..بعد از نیم ساعت گریه کردن باز هم پیشنهادش رو تکرار کرد… گلنار و سیاوش از جا پریدن…سیاوش اخم کرد : بی خود… _منم گفتم بهش بی خود…من برم اون جا چی کار کنم ؟…یه شهر کوچیک چه کاری برای من هست؟ خاله پشت گردنم رو نوازش کرد : اون می خواد تو بری پیشش زندگی کنی..درکش میکنم… _خاله نمیشه که ..من شغلم این جاست..نفسام این جان…اون دوتا پسر عزب هم داره..برم بگم چی؟؟ گلنار : ما هم این جا پسر عزب داریم… خنده ای کردم : عزب که داریم..پسرش رو نمی بینم… خاله بلند خندید و سیاوش مجکم کوبید پس گردنم : تو باز حرف گنده تر از قدت زدی مموش…. _مموش و درد…هی میگی…بدم میاد سیا…. ..منظور سیا از مموش رو دوست نداشتم…دو تا دندون جلوی من کمی بزرگ و جلو بود..این باعث می شد..لب باالیی من که خود به خود برجسته بود..کمی برجسته تر و باالتر قرار بگیره ..این حالت با وجود این که از نظر همه به صورتم حالتی کودکانه و خندان میداد و بسیار جالب بود…خودم بدم نمیومد به شرطی که این مموش مسخره از دهن این خاله زاده های من میوفتاد…. گلنار : خیلی هم خوشت بیاد همراز…همه میرن دندون ها و لبهاشون رو جراحی میکنن این شکلی بشه… سیا : همراز بی شوخی خل نشی پاشی بریا… موهاش رو بهم ریختم : نگران نباش..دادش .

دانلود رمان بانوی قصه

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب بانوی قصه : PDF|APK|EPUB

لینک های دانلود :

نسخه PDF به صورت کامل

[ دانلود ]

نسخه آندروید با فرمت Apk

[ دانلود ]

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

[ دانلود ]

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان بانوی قصه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
5 از 2 رای
بازدید : 136 بار بار دسته بندی : بانوی قصه تاريخ : ۱۵ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

بیست − 2 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،