خلق هترین سال زندگی

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان غرور و تعصب - جین استین

معرفی رمان غرور و تعصبجین استین

دانلود رمان بازگشت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان بازگشت

دانلود رمان بازگشت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بازگشت : PDF|APK|EPUB

رمان بازگشت
1.gif نام کتاب رمان : بازگشت
1.gif نام نویسنده : New Age
1.gifحجم رمان بازگشت : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بازگشت :
-شما نمیتونین منو مجبور کنین …
-خوبم میتونم
-نمیتونین
-من مادرتم و میتونم
-مامان جان من ۲۵ ساله امه … چرا انقدر اذیتم میکنی؟! من به اون مهمونیه مسخره نمیام
-خیلی داری پررو میشی ؟! مسخره خودتی و …
-خوبه بابا پسر عموته وگرنه حتما میگفتی … جدو آباده پدریت ؟! آره ؟!
-ای ورپریده … وایستا ببینم ؟!
-وای نمیستم …
-زبونتو برای من در میاری ؟!
-من نمیام
-آخه میخوای تو این خونه وایستی چیکار ؟!
-بهتر از اینه که اون فامیل های عتیقه شمارو ببینم … این خونه هم کلی جای دیدنی داره … مثل همین باغش
-امکان نداره بذارم بمونی
-بابااااااااااااااااااااا … شما یه چیزی بگین
-بیخود پای باباتو وسط نکش
-بابا جونم ؟!
-جونه بابا ؟!
-من بمونم؟!
-بمون گله بابا
مامان-وااااااااااای از دسته تو کوروش … صد دفعه گفتم انقدر اینو لوسش نکن …
بابا-یه دونه دختر دارم … دلم میخواد لوسش کنم
مامان-آخه هر کی ندونه میگه اجاق کور بودی … خوبه دو تا پسر داری عینه دسته گل ، اما تو فقط این دختررو میبینی
-حسود خانم … دلش میخواد … دختره خودشه
مامان-کوروش اینجا خیلی بزرگ و قدیمیه … این اگه تنها بمونه خوف برش میداره ها
-خوف نه مامان جون … توهم … یکم به روز باش عزیزم …
مامان-من نمیذارم
بابا-ترانه انقدر نق نزن … میدونی که اول و آخرش نمیاد پس بیخیال شو … بذار منم یه چرتی بزنم …
مامان-دلت خوشه دختر بزرگ کردی ؟! هه … بیا ببین دخترهای خواهرت چه خانم هایی شدن اما مال تو !!! فقط دوست داره ساز مخالف باشه … امشب اونجا تولده و این خانم میخواد اینجا بمونه
-مامان جون … بعده عمری منو آوردی مسافرت … آقاجون خوشم نمیاد بیام تولد یه پیره مردی که معلوم نیست چند سالشه
بابا-راست میگه دیگه … من نمیفهمم این عمو جان چرا تولد میگیره ؟! بابا یکی نیست بگه تو ۹۳ سالگی باید فکر اون دنیات باشی نه جشن تولدت
مامان-وااااااااااااااااای از دست شماها … من که با دوقلوها میرم … تو میخوای پیش دخترت بمون
بابا-نه … منم میام اما به این بچه کاری ندارم
-من که میدونم دوقلوهاتو برا چی میبیری!!!! واسه خاطره دخترهای فامیل که براشون زن بگیری … بدبخت ها نمیدونن میخوان زن کیا بشن
مامان-خیلی هم دلشون بخواد

دانلود رمان جدید

رمان جدید از New Age بازگشت

-من که میدونم دوقلوهاتو برا چی میبیری!!!! واسه خاطره دخترهای فامیل که براشون زن بگیری … بدبخت ها نمیدونن میخوان زن کیا بشن
مامان-خیلی هم دلشون بخواد
بابا-اما من اگه روزی … پسری مثل اونا گیرم بیاد اصلا جنازه دخترمم رو دوششون نمیذارم
مامان-من میرم پایین … خواستین بیان ، نخواستینم به درک … بمونین ور دل هم
-بابا جونم پاشو برو دنبال زنت … وگرنه باهات قهر میکنه … اخلاقشو که میدونی
بابا-مطمئنی دوست داری اینجا بمونی ؟!
-آره … در ضمن میدونی که
بابا-بله میدونم که بیشتر به خاطره اینکه پسر خاله عزیزت اونجاست نمیای
-دقیقا
بابا-خیله خب … من برم که الان این ترانه خانم میشه مرثیه خانم … ما احتمالا شب دیر بیایم
-خوش بگذره

من سایه یزدانی هستم … تنها دختر کوروش و ترانه یزدانی … ۲۵ ساله … راستشو بخواین دانشگاه نرفتم … اما تو خیلی چیزا از صد تا دانشگاه رفته واردترم … از ۱۷ سالگی با بابا که حسابدار هستش کار کردم … یعنی حسابداری رو مسلطم … زبان انگلیسی و فرانسه ام کامل هستش … یه خیاط درجه یک هستم … تازه بعضی وقت ها دمه عید که میشه ، شیرینی خونه گی میپزم و میفروشم … شمع ساز ماهری هستم … خلاصه سرتونو درد نیارم بیشتر به کارای هنری علاقه دارم تا درس و مشق … به قولی به زور تا دیپلم رسیدم …
البته بهتون بگما … بابا انقدر پول داره که هیچوقت احتیاج به کار کردن نداشتم اما خودم دلم میخواسته همیشه کار کنم … یه چند وقتیم هست که زدم تو کاره سفره عقد !!!!!! آره … با یکی از دوستای مامان میریم سفره عقد میندازیم
انقدر دوست دارم اینکارو … همش شادی … دست دست …
تا بازم نزده به سرم بهتره برم یه گشتی تو باغ بزنم
امسال بعده تقریبا ۸ سال اومدیم شمال !!! چرا ۸ سال ! آخه مامان به رطوبت حساسیت داره … مفاصلش درد میگیره … همیشه باید جاهای خشک باشه … واسه همینه که ما خیلی وقت بود اینجا نیومده بودیم … اینجا باغ پدریه باباست … که به ما ارث رسیده … بابا همیشه میگفت که این باغ جن زده است … البته من که باور نمیکنم … یعنی امکان نداره … تو قرن ۲۱ !!!!!!! جن !!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
اما باباست دیگه … انقدر دمه گوشه دوقلوها خوند تا اونا از ترسشون پا تو این باغ نذارن … این خونه ای هم که اینجا هست مال تقریبا ۷۷ شایدم ۸۸ سال پیشه ولی هنوزم مثل روز اولش سالمو مستحکمه … آدم میمونه تو کار این قدیمی ها … چی میساختن … اونوقت خونه ما تو تهران بعده یه سال همه دیواراش ترک خورد … بابا میگفت خونه نشست کرده!!!!!!!!! یعنی اینجا بعده ۹۰ سال نشست نکرده !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ چه عجیب !!!!!!
من کلا اینجارو دوست دارم … یادمه قدیما زیاد میومدیم اینجا … دوقلوها از من دو سال بزرگترن … در واقع اونا، عشق مامان هستن … منم عشق بابا
داشتم میگفتم ، دوقلوها کلی از اینجا میترسن … الانم از وقتی رسیدن خدا خدا میکردن که برن خونه دایی جان …
دایی جان ، دایی مامانه ، عمو جان هم که تولدشونه ، عموی مامان بابا هستن … که اگه خدا بخواد شاید طی همین روزا زحمت رو کم کنن به قول کیان که یکی از قل ها باشه … عمو جان واسه صد سال بعدی برنامه ریزی کرده … این صد سال اول دست گرمی بوده !!!!
داداشام کیان و کیوان هستن … دوتا پسر خیلی درس خون … هر دوتا فوق لیسانس کامپیوترن از بهترین دانشگاه ایران و الانم با کمک پول مامان جونم یه شرکت زدن … البته کیان امسال واسه دکتری شرکت کرد اما کیوان گفت که تا همینجا فعلا بسته اشه … خیلی شبیه نیستیم … من سفیدم اونا سبزه … من موهای بلند و پر که نه صافه نه فرفریه دارم ، اونا کلا کچل اند … من خنده زیاد قشنگی ندارم ، اونا با خنده اشون دل آدمو میبرن … من خوش هیکلم ، اونا تپلی هستن ، البته به قول مامان یه پرده گوشت به تنشونه !!!!!!!! … من چشم و ابرو مشکیم ، اونا کلا مثل مامان چشم آبی هستن … خیلی متفاوتیم … اما هر سه تامون اون خال معروف خاندان یزدانی روی گردنمون هست… خب خدارو شکر وگرنه فکر میکردم منو از تو جوب آب پیدا کردن … آخه اصلا شبیه اونا نیستم … چی میشد منم چشمام آبی بود … یا مثل کیوان وقتی میخندیدم لپ هام چال میوفتاد !!!!!!!!؟؟؟
آاااااااااااااخ که من چقدر بد شانسم که فقط زشتی های خانواده به من رسیده
ای خدااااااااااا …
حالا اینارو بیخیال دلیله اینکه نمیخواستم به تولد برم این بود که پسر خاله عزیزم که خیلی ازش متنفرم اونجا بود … منو اون به مدت ۴ ماه نامزد بودیم و تو اون مدت منو رسما دیوانه کرد … یه آدم شکاک که از نظرش همه مردهای عالم فقط منو نگاه میکرن یا من فقط چشمم دنبال مردا هستش … هنوزم همونطوریه … خیلی دیونه است … خاله که میگه غیره سایه هیچ دختری به دلش ننشسته …
ای بشکنه پاهای من که رفتم تو دل اون نشستم … جا قحط بود!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظرم این باغ جون میده واسه کسایی که شمال عروسی میگیرن بشه باغ عروسی !!!! خونه اش که انقدر بزرگه میشه کردش یه سالن بزرگ ، باغشم که خیلی باحاله … البته باید برم توش بچرخم ببینم واقعا به درد میخوره یا نه … آخه انقدراینجا نبودم … منظره اش یادم رفته
ولی خداییش اینجا خیلی باحاله … منظره اش جون میده برای عکس عروسی … مخصوصا تو این پاییز …
وااااااای چقدر قشنگه … خیلی باحاله
-تو چرا باخودت حرف میزنی !!! ؟؟؟ اینجا کجاش قشنگه ؟!
-صدای کی بود؟!
به قول مامان اینجا آدم دچار توهم میشه
ااااااااااااااه … توهم کجا بود … ولی خوداییش خیلی قشنگه من عاشق پاییزم
-ببینم تو صدای منو میشنوی ؟!
-(این دیگه توهم نبود … من صدای یکی رو شنیدم … اما اینجا که کسی نیست … احتمالا پشته درخت ها کسی هست … میخواد اذیت کنه … شایدم کیان و کیوانن … )
کیان بیا بیرون … من نترسیدم
-باورم نمیشه … صدامو میشنوی ؟! خدایه من … خدایا شکرت …
-کیوان ( دیگه دارم کم کم به قول کیوان خودمو خیس میکنم ) بیا بیرون … به قرآن به بابا میگم خدمتتون برسه … این شوخیتون خیلی مسخره است … کیوااااااااااااااان
-ببین من اسمم … اسمم چی بود ؟! … اه … چقدر من خنگم …
-کیوان ؟! کیان ؟! ( به قول بابا تو این شرایط باید دوتا پای دیگه قرض بگیری … الفرار ) بسم ال… الرحمن الرحیم … بسم ال… بسم ال… بسم ال … مامان اون قرآن کوچیکتو کجا گذاشتی ؟!
خدایا … غلط کردم … خدایا …
-هی ببینم … تو میتونی صدای منو بشنوی ؟!
-خدایا غلط کردم دیگه نمیگم جن و پری وجود نداره … ببخشید … همه چی وجود داره
-اه … این که خله !!؟؟؟
-کیوان و کیان اگه شماها باشین به خدا هیچوقت نمیبخشمتون ( میدونم که عینه دیوونه ها داد میزدم آخه صدا خیلی بهم نزدیک بود … خودمم میدونستم امکان نداره کیوان یا کیان باشن چون اون دوتا با بابا و مامان رفته بودن تولد … الانم تو خونه هستم اما من کسی رو تو این اتاق به این کوچولویی نمیبینم … تازه من الان قرآن بغلم گرفتم اگه جن و پری بودن نباید بهم آسیب برسونن … ) میدونم توهم زدم … حتما همینطوری … آره ( اما گریه امانم نمیداد که به چیزی دیگه فکر کنم … )
-ببینم اگه صدامو میشنوی ؟ میتونی کمکم کنی ؟! اسمت چیه ؟!
-خدایاااااااااااااا … دارم دیوونه میشم … هر کی که هستی … تورو خدا برو … اذیتم نکن … بروووووو
-اما من باید باهات حرف بزنم …
-نمیخوام بشنوم … این صداها قطع شه … این صداها قطع بشه … نمیخوام بشنوم … نمیخوام بشنوم … نمیخوام بشنوم … نمیخوام بشنوم
-خیلی خوشحالم که میشنوی … ببین از من نترس … من کاریت ندارم …
-نمیخوام بشنوم نمیخوام بشنم … نمیخوام بشنوم
-انقدر نگو نمیخوام بشنوم … نمیخوام بشنوم … تو داری صدای منو میشنوی …
-(بهتره به خودم مسلط باشم … اگه اونا منو دست انداخته باشن الان کلی بهم خندیدن … )
-گریه نکن … ببین من کاریت ندارم … باشه من میرم … میرم اما… بر میگردم … این دفعه باید به حرفام گوش بدی … اه … گریه نکن دیگه … من از گریه دختر بچه ها متنفرم

 

 

 

 

مامان-چته دختر !!!؟؟؟ ولم کن … خفه ام کردی … چرا آویزون من شدی تو ؟!
-مامانی …
مامان-جان مامانی … اه … سایه داری خفه ام میکنی
-بخشید … امروز که نبودین خیلی دلم براتون تنگ شده بود
مامان-خوب شد یه بار دلت برای من تنگ شد نه بابات …
-راستی بابا کو ؟!
-امشب خونه عمو جان میمونه … دوره مردونه است … داداشاتم اونجان … راستی سایه … یه دختره خوب را کیوانم پیدا کردم که بیا و ببین
باشه … میشه امشب پیشت بخوابم ؟!
-نه … تو شب ها خیلی بد میخوابی … منم بیخواب میکنی … نمیشه …
-مامان خواهش میکنم
-گفتم نه … یادت رفته دفعه آخری زدی کمرمو داغون کردی !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ الانم پاشو میخوام برم حموم … پاشو … بدو … ببینم تو امشب چته ؟!
-هان ؟! چیزی نیست … خوبم …
-پس پاشو برو بخواب … برو … شامتو خوردی ؟!
-آره .. نمیشه ؟!
-نه نمیشه … پاشو برو …
****************
سایه ؟! سایه ؟!
-بسم ال.. بسم ال..
خسته نشدی انقدر سوره خوندی ؟! تو باید به من کمک کنی … من به کمکت احتیاج دارم … ببین من باید چیکار کنم که باور کنی اذیتت نمیکنم ؟! تو نه خیالاتی شدی نه جن زده …
-(با تمامه وجودم سعی کردم که تمرکز کنم تا بتونم درست فکر کنم و چرت و پرت نگم … از اول شب میدونستم که میاد سراغم ) تو کی هستی ؟!
-نمیدونم
-جنی ؟!
-نه …
-از من چی میخوای ؟!
-نمیدونم … فقط میدونم باید کمکم کنی … اسمت سایه است ؟! آره ؟!
-آره
-اما من نمیدونم اسمم چیه !!! یعنی … واقعا چیزی نمیدونم
-خدایا من رسما دیوونه شدم … دارم با خودم حرف میزنم
-… میدونم که داشتم میومدم شمال … تو ماشین بودم … اما تنها نبودم … تصادف شد … بعدش به خودم اومدم دیدم اینجام … نمیدونم چرا نمیتونم از اینجا ، به جای دیگه برم !!!؟؟؟ انگار درهای باغ روم بسته شده … خارج از این باغ نمیتونم قدم بذارم
-خدایا من خل شدم
-اه .. میشه انقدر راه نری؟! تو باید به من کمکم کنی !!!
-من باید به خودم کمک کنم که دارم با درو دیوار حرف میزنم ، مامان گفت اینجا تنها نمونما … آخرش دیوونه شدم …
-من … در … و … دیوار … نیستم
-چیکار کردی ؟! ( گلدونه تزئینیه گوشه اتاقم با شدت به دیوار خورد و شکست )
-من به کمکت احتیاج دارم
مامان-چی شد سایه ؟! صدایه چی بود؟!
-بهتره چیزی بهش نگی وگرنه فکر میکنه خل شدی … یا دچار توهم شدی
-(نمیدونستم چی بگم ؟! بگم مامان جونم ، من دارم با یکی که نمیبینمش حرف میزنم …!!! شاید جن باشه شاید روح … اونوقت میگه دختر گل من ، رسما خل شد … ) دستم خورد به این گلدون … شکست
-خودت چیزیت نشد؟!
-نه … من خوبم
-پس زود اینجارو تمیز کن … مواظب باش دستتو نبری …
خواهش میکنم چیزی بهش نگو … من به کمکت احتیاج دارم … خواهش میکنم
از ترسم پاهامو تو بغلم گرفته بودم … انگار اینجوری اون نمیتونه منو اذیت کنه … هه
-ببین دختر کوچولو من نمیخواستم بترسونمت اما نمیخواستی باور کنی که داری صدای منو میشنوی … تقصیره خودت ام بود … حالا دیگه لطفا به من توجه کن … با توام ؟!
سرمو تکون دادم … اشکام سرازیر شد … مطمئنم دارم قاطی میکنم
-واااااااای من از گریه کردن دختر بچه ها متنفرم …
-من بچه نیستم ، اما نه !!! هستم … من دارم دیوونه میشم … خدایا … چیکار کنم ؟! به هر کی هم بگم میگه قاطی کردم
-ببین داری اذیتم میکنی … الان مدتیه توی این باغ هستم … هیچکسی اینجا نیومده … تا اینکه شماها اومدین، خیلی خواستم با اون دوتا پسر حرف بزنم ، اما نشد … با مامانتم همینطور … تا اینکه تو امروز اومدی تو باغ … داشتی با خودت حرف میزدی …به هیچ وجه فکر نمیکردم که تو بتونی صدامو بشنی که اتفاقا شنیدی … پس خواهش میکنم کمکم کن …
-خیله خب … باشه … ببین فقط یکم ساکت باش … بذار فکر کنم
خب اگه من دارم با یه آدم نامرئی حرف میزنم که البته نمیدونم واقعیت داره یا نه اما خب چیکار میتونم…
-اه … بس کن دیگه … میشه تو دل خودت حرف بزنی … نه بلندبلند
ببین اول از همه باید بفهمم کی هستم … من نمیدونم اسمم چیه !!! یعنی میدونستم اما نمیدونم چرا یادم رفته …
-من باید چیکار کنم ؟! من کسی رو که نمیبینم … چجوری باید بفهمم کیه؟!
-نمیدونم … خودمم نمیدونم … من فقط صحنه تصادف رو تو ذهنم دارم و یه سری چیزهای دیگه … که نمیتونم بینشون ارتباط بدم …
-بیا !!! ببین گیره چه صدای خنگی افتادیم … حالا من چه جوری باید بهت کمک کنم ؟! قضیه خیلی جالبه …
بذار ببینم … تو اینجا تصادف کردی ؟!
-نمیدونم
-اگه اینجا باشه باید محلی ها از تصادف خبر داشته باشن ، هر چند انقدر تو شمال تصادف میشه که مردم نمیتون همه رو یادشون باشه …
اسمت چیه؟!
-نمیدونم
-اه … تو پس چی میدونی ؟! فقط از صبح میگی کمکم کن … کمکم کن …
-ازت خواهش میکنم … ببین من خیلی سرگردونم … خیلی … نمیدونم اگه مرده ام پس چرا تو این دنیا گیر کردم … ؟! اگه نمرده ام !!! پس چرا بازم نمیتونم بیام بینه آدمای عادی !!!
-اینم از بد شانسیه منه که یه روح تعطیل به پستم خورده …
میخوای من یه اسمی روت بذارم ؟!
-آره … این بهتر از اینه که بدون اسم باشم …
-خب بذار ببینم … شبح چطوره ؟! نه … خوب نیست …
-میشه بهم بگی سایه ؟!
-چی ؟! سایه ؟! اونکه اسم منه …
-به خاطره همین میگم بهم بگو سایه …
-چه باحال انگار دارم یه عنصر جدید کشف میکنم که اسم خودمو روش بذارم
باشه بهت میگم سایه …
-این از اسم … حالا کمکم میکنی ؟!
-ببین من دارم الان همینکارو میکنم … پس ساکت باش
-باشه
-خواهش میکنم ازت ساکت باش چون میخوام فکر کنم
*********************
-بابا جونم میشه امروز برم بیرون ؟! یکم این اطراف بچرخم ؟!
بابا-چه با ادب شدی ؟!!! تا حالا کی اجازه گرفته بودی که این دفعه دومش باشه؟!
کیان-نخند مسواک گرون شد …
کیوان-وای سایه نخند تورو خدا … دلم ریش شد
-به شما چه !!! آدم خنده زشتی داشته باشه اما مثل شما بیچاره ها دوقلو نباشه … کچل هم نباشه
کیوان-خدا مارو دوست داشت که تو یه قل شدی
-واقعا وگرنه اگه اون دستشوییش میگرفت من اگه نداشتم هم دستشویم میگرفت … آخی آخی چقدر بیچاره این شما دوتا …
ممنون بابا که اجازه دادی …
کیوان-کجا میخوای تنها بری ؟! منم میام باهات
مامان-نمیخواد شما باید با من بیای بریم خونه دایی جان
-آره … دلم برات میسوزه که مامانت میخواد به زور زنت بده … نازی کوچولو … گل پیازی کوچولو
کیوان-سایه میام لهت میکنما
-من میرم حاضر میشم …
***********************
-واقعا میخوی بری بیرون ؟!
-واااااااااای … ترسیدم …
-ببخشید اما میخوای بری بیرون ؟!
-پس چیکار کنم ؟! مگه نگفتی بفهمم کی هستی ؟! منم میخوام برم پرس و جو کنم بینم اینجا تصادف کردی یا جایی دیگه
-اگه کسی نمیدونست چی ؟!
-اون دیگه قابل حل نیست و باید خودت تلاش کنی تا بفهمی کی هستی …
در ضمن دیگه منو نترسون …
***********************
-پدر جان شما مطمئنین ؟!
-بله …
بله …
سه ماه پیش … شایدم ۴ ماه پیش بود که اینجا یه تصادف وحشتناک صورت گرفت … همینجا … نزدیک باغ یزدانی ها
-جدی ؟! میشه بپرسم چه اتفاقی افتاد ؟!
-والا من دقیق نمیدونم که چی شد … اما میدونم که دکتر فقط خودش تو ماشین بوده … سرعتش انقدر زیاد بوده که از جاده منحرف شده خورده به دیوار باغ …
-مرده؟!
– … میگن که رفته تو کما !!! مرد بیچاره …
-شما نمیدونین اسمش چی بوده ؟!
-اسمش ؟! من بهش میگفتم دکتر …
-دکتر بود ؟!
-آره دامپزشک اینجا بود
-پس اسمشو نمیدونین؟!
-نه
ببینم برای چی میخوای بدونی اسمش چی بوده ؟!
-همینجوری … آخه از مامانم جریان تصادفشو شنیده بودم … میخواستم اطلاعات بیشتری داشته باشم
********************
-سلام … کسی خونه نیست ؟!
-با کی کار دارین ؟!
-سلام آقا … میبخشید که مزاحم میشم … میتونم چند تا سوال ازتون بپرسم ؟!
-نه خانم جان … الان کلی کار دارم …
-فقط میخواستم بدونم اون آقای دکتری که چند ماه پیش اینجا تصادف کرد کی بود رو میشناسین؟! اسمشو میخوام بدونم
-برای چی ؟!
-آخه اون وقتی از جاده منحرف شده بوده بعده چند تا ملق ، ماشینش به دره باغ ما خورده بوده … البته دره پشتیه باغ ما … واسه همین میخواستم ببینم کی بوده تا پیگیره خسارت بشم
-خانم جان … اون بنده خدا که الان نه زنده است نه مرده … داره ندارشو زن بی صفتش بالا کشیدو رفت … بیچاره پدرش … پیرمرد از اولم مخالف ازدواج اون دوتا بود اما گوش شنوا پیدا نشد که نشد … آخرشم که اون زنه معلوم نیست با اون بنده خدا چیکار کرد که باعث اون اتفاق شد … شماهم اگه میخوای خسارت بگیری باید بری سراغ پدرش …
-من که آدرسی ازش ندارم
-ببین … آخره این جاده یه دوراهیه … دست چپ میره به یه عمارت خیلی بزرگ … الان اون پیره مرد اونجاست
-اسمشونو میشه بدونم؟!
-اسم اون پیرمرد بیچاره جهانبخش عظیمی هستش …
-اسم خود دکتر چی ؟!
-فکر کنم فرزاد عظیمی باشه … البته درست یادم نمیاد …
-خیلی ممنون از لطفتون

 

 

 

 

-همه رفتن بیرون
-وااااااااای … ترسیدم … ؟!
هر دفعه من و باید سکته بدی …!؟
-مامانت اینا رفتن بیرون …
-میدونم بیرون که بودم بهم زنگ زدن …
-کجا بودی تا حالا ؟!!!
-بیرون
-خب ؟!
-ببین احتمال خیلی زیاد اسمت فرزاد عظیمی هستش که ظاهرا دامپزشک بودی و با مخالفت بابات زن گرفته بودی … اونشب خودت از جاده منحرف شدی و خوردی به دره باغ و الان تو کما هستی … این تمامه چیزیه که من فهمیدم … فهمیدی ؟!
-…
-خب خدارو شکر لال شدی ؟!
سایه ؟! ای بابا سایه چیه !!!
فرزاد ؟! فرزاد ؟!
نه مثل اینکه چیزاییکه میخواست رو فهمید … خب پس از دستش راحت شدم

پیره مرده گفت برم سمته چپ … پس چرا من هرچی میرم سمته چپ این راه تموم نمیشه … ای بابا
خسته شدم … تازه گشنه ام هستم … هواهم که ابریه … خوبه به مامان گفتم دارم میرم بیرون بگردم
وگرنه کلی نگران میشد … جاده اش هم که ماشین خور نیست … ای بخشکی این شانس …
آهااااااااااااان … بلاخره دیدمش … اوه اوه … چه عمارت خفنی… شبیه خونه خود ماست اما باحال تره … از اینجا که خیلی بزرگه
یه عمارت خیلی بزرگ که مثل این فیلم ها یه دروازه خیلی بزرگ به عنوان دره ورودیش بود … دروازه ای فلزی بالاش یه کلمه ای نوشته شده بود … جلوتر که رفتم تونستم بخونمش
بهشت رویاها
هه … چه باحال … آدم تو شمال که عینه بهشته زندگی کنه اونوقت اسم خونه اش رو هم بذاره بهشت رویاها
حالا چرا این بهشت رویاها درش بازه ؟! بهتر … میتونم برم داخل
با فاصله کمی از در ورودی درخچه های کوتاهی با فاصله های مرتب ، تو دو طرف یه مسیر سنگ فرش شده قرار داشتن که کم کم ارتفاعشو ن بلند تر میشد … خیلی ترکیب رنگ های قشنگی داشتن … میشه گفت مسافت زیادی رو طی کردم تا به یه دره دیگه رسیدم … البته این در یه حصار چوبی خیلی خوشگل بود که تا گردن من میرسید این عمارت از اینجا دیدن داره… دره چوبیه خیلی بزرگی جلو چشمام بود … دورتادور عمارت رو پیچک کاشته بودن که روی دیوارها بالا رفته بودن …فکر کنم دو طبقه یا شایدم دوبلکس بود … یه چیزه خیلی جالبتر اینکه دیوارهای خونه سنگ بود اما از اون سنگ قدیمیا که تو این فیلم ترسناکا نشون میده … از اون سنگ هایی که قلعه ها داشتن … وای چه شیک … زنگ هم داره …
-با کی کار دارین ؟!
-من که زنگ نزدم !!!!!!!! … سلام خانم … اینجا منزل آقای عظیمی هستش ؟!
-بله … شما ؟!
-من سایه یزدانی هستم …
-یزدانیه کیه؟!
-همونیکه ماشین پسره آ قای عظیمی خورد به دره باغشون … من دختر صاحب باغ هستم
-خب حالا اومدی اینجا چیکار ؟!
-خیلی ببخشید میخام با آقای عظیمی حرف بزنم
-چیکارش داری ؟!
-ای بابا !!!!!!! مادر جان … من میخوام برم ازشون شکایت کنم بابت خسارت دره باغمون … حالا اومدم ببینم خود آقای عظیمی حاضره بدونه شکایت پول منو بده یا برم با مامور بیام؟!
چه زیگیلی هستی !!!!!! اه
-بذار برم ازش بپرسم بعد میام بهت میگم … همونجا وایستا
-باشه … فقط زود بیاین… آخه هوا یکم سرد شده

ای خدا بگم چیکات کنه … کجا رفتی ؟! یخ زدم … هر چقدرم که این زنگ رو میزنم کسی باز نمیکنه … داره بارون میاد …
-آقا بزرگ میگه بیا تو تا باهات حرف بزنه
-خسته نباشی … جادوگره بدجنس …
مادرجان میشه بیای درو باز کنی ؟!
-آره … آره … بذار برم چترمو بیارم …آخه در باز کنمون خرابه
-ای بمیری که منو دوساعت زیره بارون نگه داشتی حالا میخوای چتر برداری

-همینجا بشین تا من برم به آقا بزرگ بگم بیاد
چه خونه بزرگیه … اما تو همین قدم اول میشه غم رو توی این خونه حس کرد … به قول مامان … غم از سر روی خونه میباره
آخی … آخی … طفلی خونه به این قشنگی
وای چه پسر بچه نازی …
چه قدر تو عکس خوردنیه … تپل … ای جانم … خدا بده شانس عکس منم قاب کنن دومتر در دومتر بزنن وسط دیوار … والا … شانس که زورکی نیست !!!
آاااااااااه …
-شما با کی حرف میزنین ؟!
-وای … ترسیدم … سلام … من
-بله سایه یزدانی هستین … مثل اینکه خیلی دنبال خسارتتونین که این همه وقت زیره بارون منتظر وایستاده بودین
-شما از کجا میدونین ؟!
-من داشتم از تو اتاقم میدیدمتون
-هه … امروز باید تکلیف دره باغ ما معلوم بشه … من اینجام که تکلیف رو معلوم کنم
-بهتره بگی پدرت بیاد
-نیازی نیست چون این باغ مال منه … اگه خواستین میتونم کپی سند رو به شما نشون بدم …
-خیلی بی ادبی
-نه به بی ادبیه شما …
-چطور جرات …
-جرات میکنم چون شما بهم این جرات رو دادین … چه طور به خودتون اجازه دادین من رو دمه دره خونتون زیره بارون نگه دارین ؟! اگه نمیخواستین منو ببینین همون موقع میگفتین نه اینکه دوساعت منو منتظر بذارین …
-نه … خوشم اومد … دختر نترسی هستی
-چیزی ندیدم که بترسم جر بی احترامی … پسره شما نمیدونم مست بوده … تو خماری بوده یا هر چی … با ماشینش کوبیده به در باغ ما … الانم در کاملا داغون شده … خودتون خسارت رو پرداخت میکنین یا از دستش شکایت کنم ؟!
-بهتره خودم خسارتشو بدم …
-در اینصورت من دیگه میرم …
-فردا وکیلم رو میفرستم باغ شما … راستی اسمت سایه است ؟!
-بله
-میتونی بری … فردا وکیلم میاد سراغتون برای پرداخت خسارت

-رفتی ؟!
-آره … راستی بابا ، اون آقایی که پسرش با دره خونه تصادف کرده بود قراره فردا وکیلشو بفرسته بیاد اینجا تا برآورد خسارت کنه
-آهان … باشه … راستی اسمش چیه؟! یعنی فامیلیش ؟!
-جهانبخش عظیمی
مامان-چی ؟! عظیمی ؟!
-آره … میشناسیش؟!
بابا-نه …
مامان-فقط اسمش برام آشنا بود … همین

-قبل اینکه بخوای منو بترسونی بهت میگم … امروز رفتم اونجا … یه پیره مرد خیلی بی ادب ، بداخلاق ، اما خیلی خوش تیپ اونجا بود … با اینکه کم کم ۷۰ رو میزد اما قد بلندش و هیکل ورزشکاریش خیلی باحالش کرده بود … موهاش عینه پنبه سفید بودن … وای وای از سیبیلاش بگم که از بناگوشش در رفته بود … یه کت و شلواره سرمه ای تنش بود با یه عصا … از اونا که کله حیوون روش کنده کاری میشه … از این ساعت خوشگل ها هم به جلیقه اش زده بود … آدمو یاد این نظامی های خیلی جدی مینداخت … اما خداییش خیلی باهام بد حرف زد دیده بود من دمه دره خونش وایستادم اونم زیره اون بارون ریزی که میومد اما به کارگرش نگفته بود منو راه بده یا حداقل جواب منو بده …
به خدا چه آدمایی پیدا میشن تو این دوره زمونه …
اما نمیدونم چرا مامان وقتی فامیل آقاهه رو شنید انقدر هل کرد !!!
-خب
نمیدونم … شاید واقعا فقط براش آشنا میومده
اما فردا آقا وکیله میاد اینجا … راستی تو زدی در باغ مارو داغون کردی اونوقت واسه من روح شدی اومدی تو خونه ی ما؟!
-خب
اگه اون آقاهه بابات باشه خیلی آدم بی ادبی هستش … البته ناراحت نشیا !!!!!!
هوووووووووی … الووووووووووووو ؟! فرزاااااااااااد ؟!
نه خیر آقا نیست …
به جهنم که نیست …
منو بگو که از ساعت ده تا الان که ۳ شده گشنه و تشنه رفته بودم اسم و فامیل این آقارو در بیارم
نیستی که نیستی …
-من اینجام …
-ترسیدم … بمیری که فقط منو میترسونی … کجا بودی ؟!
-همینجا … از بس که یه ضرب حرف میزنی متوجه خب گفتنای من نشدی
-واقعا ؟! نشنیدم … حالا میشه بری ؟! میخوام برم حموم … نمیخوام احیانا یه روح منو وقتی حمومم ببینه
-باشه … خودمم خیلی علاقه ندارم
-آره جونه خودت
-من که جونی ندارم …
-خیله خب حالا میشه بحث نکنی و بری …
-آره
-قول که میری ؟!
-مطمئن باش … قول میدم

-مامان جونم ! ؟ از ناهار چیزی مونده ؟!
-مگه بیرون ناهار نخوردی ؟!
-نه … جلو بابا دروغ گفتم که دعوام نکنه
-چیه … دوباره ۴ تا درخت دیدی از خود بیخود شدی نشستی با دار و درخت حرف زدن ؟!
-مامااااااااااان … خب من دوست دارم با خودم حرف بزنم
-میدونم … خودم بزرگت کردم … جای اینکارا شوهر کن با اون حرف بزن
-عمرا !!!!!! مگه دیوونم … همون شما با بابا صبح تا شب عینه عاشقا حرف های عاشقانه به همراه تیکه و گاهی اوقات همراه با داد و فریاد ، حرف میزنین بسته … نمیخوام منم اینجوری بشم
-خب نشو … تو درست انتخاب کن
-مگه شما نکردی ؟!
-نه …
-نه!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آره… من درست انتخاب نکردم اما تو میتونی درست انتخاب کنی
-مامان؟! واقعا از اینکه با بابا عروسی کردی پشیمونی؟
-آره … البته نه به خاطره خودم … من تو این چند ساله واقعا خوشبخت بودم …
-پس چی ؟!
-به خاطره بابات میگم … اون تو این چند سال خیلی زجر کشید … وقتی علاقه ای وجود نداشته باشه و مجبور بشی با یکی زندگی کنی ، خیلی زجر میکشی …
-باور نمیکنم که بابا زجر کشیده باشه
-هه … میدونی بابات چرا تورو از دوقلوها بیشتر دوست داره ؟!
-خب آخه اون دختر دوسته
-نه … چون تو شبیه من نیستی … تو شبیه مادرشی … به خاطره اینه که بیشتر از هر کسی دوستت داره
-ماماااااان ؟! چرا اینجوری فکر میکنی ؟! من نمیتونم باور کنم که بابا به این خاطر منو دوست داره که شبیه تو نیستم!!!!
-نمیخوام دیگه در موردش صحبت کنم … از اینکه اون خاطرات کهنه بخواد دوباره زنده بشه میترسم
-چه خاطراتی ؟!
-هیچی … هیچی … بهتره تا آخره هفته برگردیم تهران
-تهران؟! نه … من دلم میخواد اینجا بمونم …
-امکان نداره … من دوباره داره حالم بد میشه … باید برگردیم
-مامان ؟!
-مامان ، مامان نداریم … باید بریم تهران … من نمیخوام دیگه بیشتر از این اینجا بمونم

-سایه ؟!
-مرگ سایه … کوفت سایه … درد سایه
-چرا عصبانی هستی … ؟! مگه قرار نبود به من کمک کنی ؟!
-خبر مرگم مگه نمیبینی دارم تو تب میسوزم ؟! واسه خاطره گل روی ندیدت رفتم خونه اتون … دیگه چی میخوای ؟! اسم و فامیلتو فهمیدی … شغلتم که فهمیدی … تازه فهمیدی که زن هم داشتی … دیگه چی میخوای ؟!
قرار بود وکیلتون دو روز پیش بیاد اینجا که نیومد … به من چه که …
-تو به من قول دادی …
-من به هیچکسی مخصوصا تو که معلوم نیست چی هستی هیچ قولی ندادم
-ازت خواهش میکنم یه سر برو اونجا … من باید یه چیزیرو بفهمم
-چی رو ؟!
-اینکه چرا فقط یه چیزای مبهم یادم میاد … میشه برام تعریف کنی اون خونه که دیدی چه شکلی بود ؟!
-نه
-سایه ؟! خواهش میکنم
-یه دروازه بزرگ فلزی که روش نوشته بودن بهشت رویاها
وقتی از اون رد میشدی … یه جاده کوچیک سنگ فرش بود که دوطرفش رو درخت چه های کوچولو تا بزرگ کاشته بودن … ترکیب رنگشون عالی بودن … پشت درخت های سمت راست … یه محوطه چمن کاری شده بود که به یه ساختمون کوچولو میرسید … اما سمت چپ فکر کنم یه جایی برای نگهداری حیوون ها بود … آخه میشد بوی اسب رو قشنگ حس کرد … خب غیره بو … صداشونم میومد …
بعدش رسیدم به یه
-یه حصار چوبی ؟! آره ؟! حصار چوبی که احتمالا تا شکمت میرسیده ؟!
-شکم نه … گردن …
در ضمن تو از کجا میدونی ؟!
-گفتم که یه چیزای مبهمی تو ذهنم میبینم … باید بفهمم این تصویرها چی هستن
-خیله خب … آره یه حصار چوبی بود
-یه طرف حصار … یادم نمیاد سمت چپ بود یا راست اما شکسته بود … انگار که یکی از قصد شکونده باشدش …
-نه … اتفاقا سالم سالم بود … یه حصار چوبیه سفید رنگ …
-امکان نداره … اونیکه تو ذهن منه … سفید نیست … قهوه ایه سوخته است
-پس اون نیست … آخه اونا سفید بودن
اون حصار تقریبا ۲۰ قدم با ساختمون اصلی فاصله داشت … نمای ساختمون سنگ بود اما نه از این سنگ ها که همه جا هست
-مثل سنگ های توی باغ شما اما تراش خورده و یک اندازه ؟! درسته ؟! اون حصارا بیشتر از ۲۰ قدم با در فاصله دارن
خیلی بیشتر …
-نه مطمئنم ۲۰ قدم بود ، چون شمردم ، اما در مورد نمای خونه حق با تواه … سنگهاش تراش خورده بود
-اون ساختمون کوچولویی که گفتی یه دره بزرگ آهنی داشت که یه قفل بزرگ بهش زده بودن
-نمیدونم
-یکی از شیشه هاش شکسته بود ؟!
-نمیدونم
-جلوی دره ورودیش یه سطل بزرگ گذاشته بودن
-ااااااااااااااااه … امان بده … نمیدونم … گفتم که من اونجا نرفتم …
-آهان … خب نشنیدم
-اه … معلومه که اونجارو دیدی … احتمالا خونه خودتونه …
بعد که رفتم داخل ساختمون
-درو که باز میکنی … بعده چند قدم به سه تا پله میرسی که روبه پایین هستن … روبروت یه قاب عکسه
-از یه پسر بچه تپلی که خیلی خوشگل بود …
پس مطمئن شدم که خونه خودتونه … اماآقاهه …
-من اون مردی که تو تعریفشو کردی نمیشناسم
-چی ؟! نمیشناسی ؟!
خب احتمالا چون میگی خیلی چیزا یادت نمیاد ، نمیشناسیش
-نه … هر چی فکر میکنم … از اون مرد چیزی تو ذهنم نیست
از اون خونه خیلی چیزا تو ذهنم هست … از پله هایی که به طبقه بالا ختم میشد … دقیقا پله سوم یه تیکه از پله که به دیوار چسبیده کنده شده … روبروی پله ها یه دره … که به یه اتاق پره کتاب ختم میشه … سمته چپ سه تا در هست اما سمته راست فقط یه اتاقه … بازم پله هست … اما اونا میرن به طبقه ای که خیلی تاریکه … نمیتونم به خاطر بیارم که اونجا چی هستش …
پشت بام خونه یه منظره عالی داره … فوق العاده است … اما صدای جیغ
جیغ
جیغ
همش تو سرم میپیچه
جیغ میزنن
صدای جیغ یه زنه
-فرزاد ؟! خوبی ؟! چرا داد میزنی ؟!
-داره دیوونم میکنه … همش صدای جیغش تو گوشمه … همش یه اسمو میگه … یه اسم رو صدا میزنه
-چی میگه ؟! اسم کیو میگه
-امید … همش جیغ میزنه میگه امید … لعنتی … لعنتی
-خواهش میکنم داد نزن فرزاد … داااااااد نزن
مامان-سایه ؟! خوبی ؟! فرزاد کیه ؟! کی داره داد میزنه ؟!
-مامان شما کی اومدین تو اتاق من ؟!
-یه چند دقیقه ای هستش … تو چت شده دختر ؟! کیوان میگفت شنیده با خودت حرف میزنی … من باورم نمیشد … با کی داشتی حرف میزدی ؟!
-هیچکی به خدا ( واااااااااااااااای فرزاد داد نزن )
میشه از اتاق بریم بیرون ؟!
-سایه ؟! خوبی ؟!
-نه مامان … حس میکنم نفسم تنگ شده … باید برم تو حیاط

بابا-مامانت میگفت امروز داشتی با خودت حرف میزدی ؟!
کیان-امروز نه باباجان … این کاره همیشه اشه
-به تو چه کچل
بابا-سااااایه !!!!!!!!!! چه طرز حرف زدنه ؟!
-بابا جان من که نمیتونم جلو اینا حرف بزنم … هرچی بگم یه سوتی ازم میگیرن اونوقت اسکلم میکنن
بابا-ساااااااااایه ؟! درست حرف بزن
کیان-آخه سوژه ای به خدا …
بابا-ساکت باش …
با توام هستم کیوان
-باباجونی … اینا باهام کاری کردن مجبور شدم با خودم حرف بزنم … وگرنه که از تنهایی دق میکردم … ما که تو فامیل دختر نداریم اگرم داشته باشیم این مامان انقدر ازشون ایراد گرفته که آدم نمیتونه باهاشون ارتباط داشته باشه … تازه اشم این دفعه اولم نیست که با خودم حرف میزنم
کیان-راست میگه … این همیشه تو عوالم خودش سیر میکنه … نمیدونم شما چرا انقدر بزرگش کردین ؟!!!
-به تو چه … خیلی دارین پررو بازی در میارینا …

 

 

 

 

 

مامان-پاشو برو دمه در … مثل اینکه واسه برآورد خسارت اومدن …
-مامان جان میبینی که دارم وسایلمو جمع میکنم …
مامان-خب میگی من چیکار کنم ؟! برم بگم که داریم وسایل جمع میکنیم برین چند سال دیگه بیاین !!!؟؟؟
-مامااااااااااااان … گفتی واسه عید منو میاری شمال !!!!
مامان-من غلط کردم با تو …
-خیله خب … از قدیم گفتن بچه زدن نداره …
مامان-پاشو برو ببین چیکارت دارن دمه در … انقدر منو حرص نده … گفتن صاحب ملک خانم سایه یزدانی باید باشن ، راستی باید بری دمه اون دره باغ … اون مرده رفت اونطرف
-باشه بابا … رفتم … ماماااااااااااااااان این کفشای من کوووووووش ؟! اه … تو زمین گلی باید دمپایی بپوشم…
اصلا چرا به یه غریبه اجازه دادی بره تو باغ من !!!؟؟؟
هی همش به من گیر میدن … سایه بیا وسایل کیوان رو جمع کن … سایه بیا کتاب های باباتو بذار تو چمدون … بیا قرص های منو بردار … همش به من گیر میده … چرا من دختر شدم …
ای… انقدر از زمینیکه گلی باشه بدم میاد … آخه کی سره ظهر میره دمه خونه مردم !!!!!؟؟؟؟؟
گذاشتن سه چهار روز بعد اومدن که چی بشه ؟!
آقاجون ما خسارت نمیخوایم …
-سایه با خودت حرف نزن … اگرم میزنی انقدر بلند حرف نزن
-به تو چه ؟! مگه نگفتم اگه میخوای بهت کمک کنم نباید تا وقتی نخواستم باهام حرف بزنی !!!؟؟؟ هان ؟!
-میدونم که چی بهم گفتی …
-خب … حالا که میدونی لطفا بکش زیپ دهنتو … میشه ؟!
-باشه
………………..
-سلام ؟! من یزدانی هستم …
-سلام خانم … شهاب عظیمی هستم … وکیل و پسر آقای عظیمی …
-پسرشون ؟!
-بله … راستش رو بخواین من همونی هستم که با ماشین به دره باغ شما زدم
-واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
-بله… خیلی پیگیر شدم تا خسارتتونو بدم اما متاسفانه شما خونه نبودین
-باورم نمیشه …
-تا اونجا که یادم میاد من انقدر محکم به دره باغ شما نکوبیده بودم … که انقدر خراب بشه … ظاهرا نمیتونین دیگه بازش کنین ؟!
– شما گفتین وکیل آقای عظیمی هستین ؟!
-بله
-اما من شنیدم که پسرشون که دامپزشک بودن با ماشین تصادف کردند!!!؟؟؟
-حتما اشتباه شده … اون فرزاد … برادر دوقلوی من هستش … درسته دامپزشکی خونده اما امکان نداره اون تصادف کرده باشه
-چطور امکان نداره ؟! … من از این پیرمردی که مغازش روبروی این دره شنیدم که گفت آقای دکتر با ماشین اینجا تصادف کردن …
-خانم محترم ، من اینجا هستم که خسارت شمارو پرداخت کنم ، نه به این سوالات شما که کاملا خصوصی هستن جواب بدم … میخواین کارشناس بیاریم یا با یه مبلغ توافقی !! موافقین ؟!
-مبلغ توافقی بهتره … چون من فردا دارم برمیگردم تهران … نمیتونم منتظر بمونم تا شما کارشناس بیارین
…………….
-من که حرفاشو باور نمیکنم …
-گفتم تا من نخواستم حق نداری حرف بزنی
-میدونم تو چی گفتی … اما یه جای کار میلنگه
-چی میگی تو بابا … ببینم این شهاب خان شما داره چیکار میکنه ؟! چرا انقدر داره با در ، ور میره ؟!
بذار ببینم داره چه غلطی میکنه …
آقای عظیمی ؟!
شما اونجا چیزی گم کردین ؟!
قرار بود خسارت رو پرداخت کنین نه اینکه زمین اینجارو متر کنین … !!!!
شهاب-بله … بله … فقط داشتم یه نگاهی به اطراف مینداختم
-شما به اطراف نگاه نمیکردین … شما فقط دارین به در نگاه میکنین … میخواین براتون شبیه سازی کنم که چجوری تصادف کردین ؟!
شما یا مست بودین یا خمار !!!
اخم نکنین آقا … خارج از این دو حال نیست …
میگفتم … تو اون حالت ماشینتون چپ کرده ، اینجوری که از در معلومه شما یا از جلو یا از عقب خوردین به در … چون جایی که روی در مونده اینجوری نشون میده … بعدش هم که معلوم نیست چجوری سر از اونور جاده در آوردین !!!!
-چه جالب !!!! شما خیلی دوست دارین مسائل رو پیچیده کنین !!!؟؟؟
این یه تصادف ساده بوده … تا اونجا که یادم میاد من نه اهل مشروبم نه مواد … اونشب جاده خیس بود منم سرعتم بالا ، آخه خیلی عجله داشتم … از جاده منحرف شدن رو یادمه اما مابقیش رو نه !!!!!!!
اگه اجازه بدین من مرخص میشم …
-پس خسارت چی ؟!
-این کارت من خدمت شما !!!!
-خب کارتتون به چه درد من میخوره ؟!
-عرض میکنم اگه اجازه بدین …
من امروز عازم تهرانم … دسته چک هم همراه ندارم … خواهش میکنم باهام تماس بگیرین تا من چک رو براتون بفرستم
-میخواین الان شماره حساب بدم بهتون ؟! اینجوری بهتر نیست؟!
-چرا اما پدر من یه اخلاق خاصی دارن … وقتی گفتن چک خسارت رو باید به شما بدم …
من باید به شما بابت خسارتتون چک بدم … نه چیزی دیگه
-ای بابا!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه … کی تماس بگیرم ؟!
-من فردا دادگاه دارم … اگه بشه پس فردا …
-این شماره محل کارتونه ؟!
-آااااااه … بله … بفرمایین این یکی کارت شماره همراهم رو هم داره …
خب فعلا با اجازه … هماهنگی از شما
-خواهش میکنم اما من خودم هم باید یکی رو بیارم … نمیتونم همینجوری حرف شمارو قبول کنم …
-هر کاری میخواین بکنین … از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم …
-همچنین … اما از این در که نمیتونین بیرون برین … تا اون در همراهتون میام
-مزاحم نمیشم
-مزاحمت چیه !!! بلاخره باید پشته شما در رو ببندم …
چه جالب من فکر میکردم که شما باید فرزاد عظیمی باشین … با هم دوقلویین ؟! من خیلی از اینان که دوقلو هستن خوشم میاد … برادرای خودمم دوقلو هستن ، اونا کپ همدیگن
-راستی ؟! چه جالب … اما منو برادرم تو یه چیز متفاوت هستیم
-چی ؟!
-من چشمام آبی روشنه اما اون آبی خیلی تیره … تنها تفاوتمون همینه
-بازم خوبه … برادرای من فتوکپی هم هستن … همیشه نگران زناشونم که اینارو باهم اشتباه نگیرن …
چرا میخندین ؟!!!!!!!!!
-دقیقا چیزیکه همه به ما میگفتن … اما خوشبختانه رنگ چشمامون مارو لو میده … من ازدواج نکردم اما زن برادرم با دوقلو بودن ما مشکلی نداشت …
-نداشت ؟! یعنی جدا شدن ؟!
-شما چند سالتونه ؟! ۲۷ ؟!
-نه خیر من ۲۵ سال ام هستش …
-به نظرم بیشتر میومد … منزلتون تهران کجاست ؟!
-شریعتی … چطور ؟!
-اتفاقا دفتر من هم اونجاست … خیلی سال بود که خانواده شما ، اینجا نیومده بودن
-شما از کجامیدونین ؟!
-نصف زمین های این منطقه یرای خانواده شما و ما هستش … بلاخره ملاَکین منطقه همدیگرو میشناسن …
پس تماس با شما … میشه شمارتونو داشته باشم ؟!
-البته
*****************
-سایه ؟!
-بله ؟!
-میتونم باهات حرف بزنم ؟!
-آره …
-من باید یه چیزیرو اعتراف کنم …
-خب … نمیدونستم صداها هم میتونن اعراف کنن … میشنوم
-من تو این مدت بهت دورغ میگفتم …
-در چه مورد ؟!
-در این مورد که چیزی یادم نمیاد …
-چییییییییییییییی ؟!
-هیسس … یواشتر …
الان یادم اومده که چرا هیچی یادم نمی اومد …
-چرا ؟! دلیله فراموشیت چی بود ؟!
-ببین من زنده ام
-خسته نباشی
-شوخی نمیکنم … دارم میگم زنده ام … اما نه اون چیزیکه از یه آدم زنده توقع داری … نمیدونم چرا اما من نمیتونم به بدنم برگردم … با هر بار برگشتن به بدنم تمامه اتفاقات گذشته رو فراموش میکنم … مثل اون موقع که میگفتم نمیدونم کی هستم …
-بهتره خودتو مسخره کنی
-من مسخره ات نمیکنم … میگم تا همین امروز که شهاب رو ببینم نمیدونستم چی شده …
-خب الان میدونی ؟!
-آره … وقتی کنارش بودم انگار میتونستم خیلی چیزارو به یاد بیارم …
-خب قضیه داره خیلی تخیلی میشه
-ببین این تخیل نیست … اون برادره دوقلوی من … یا هر کی میخواد باشه اما اومدنش اینجا باعث شد بفهمم چرا چیزی یادم نمیومده
-حتما ذهشو خوندی ؟
-چرا چرت و پرت میگی ؟!!!!!!! من نمیدونم چه اتفاقی افتاده اما میدونم اون باعث شد یه چیزایی یادم بیاد …
-حالا چی یادت اومده ؟!
-یادم اومده که همه چی به یه جایی تو همون خونه … همون طبقه تاریک ختم میشه … خودمو دیدم که روی یه تخت بودم انگار داشتم با چشمای خودم میدیم … من روی تخت … زمین یا یه جای دیگه دراز کشیده بودم … یه دره بزرگ باز شد که بیرونش یه گلدون پر از گل بزرگ قرار داشت … این گلدون تو راهروی اون طبقه تاریک هستش … یکی اومد تو … یه چیزی توی سرمی که تو دستم بود زد … قیافشو نمیتونستم ببینم … اما بعدش قلبم درد گرفت … خیلی … خیلی … خیلی … درد داشتم …
که بعدش یه دفعه تو این باغ خودمو پیدا کردم …
-خب … بقیه اش ؟!
-دیگه هیچی … چیزه دیگه ای یادم نمیاد ..

……………….

قسمت دوم رمان بازگشت

-فرزاد؟!
-بله؟!
-چه بامزه گفتی بله …
انگار که من میتونم ببینمت
راستی … تو میتونی منو ببینی ؟!
-آره …
-ببین با اینکه نمیبینمت اما نمیدونم چرا بهت اعتماد دارم …
-درست نیست آدم به کسی که نمیشناسه اعتماد کنه
-میدونم …
از نظره تو من چه شکلیم
-معمولی
-همه همینو میگن
-اما نگاه قشنگی داری …
-تو نگاه منو از کجا دیدی؟!
-همین الان دارم میبینم
-من دارم به تو نگاه میکنم ؟!
-نه اما نگاهت به ابن بارونی که از آسمون میباره خیلی قشنگه …
-…
-چیه ؟! این لبخندت یعنی چی ؟!
-تو یه صدایی اما تو همین دو سه روزه بهت عادت کردم
-پس ببین من چه حسی دارم … تو تنها کسی هستیکه تونستم باهاش حرف بزنم
-میدونم … اما ما فردا صبح میریم
– این خیلی بده … خیلی
-ای کاش میشد تورو با خودم ببرم … مثله یه صدای ضبط شده …
فرزاااااااااااااد بیا صداتو ضیط کنم … یه دقیقه وایستا گوشیمو بیارم
-چیکار میکنی ؟!
-بذار پنجره رو باز کنم تا صدای بارون هم تو گوشیم ضبط بشه …
وایستا … آاهاااااااان … شروع : تو بارون دوست داری ؟!
-مطمئنی صدام ضبط میشه ؟!
-نمیدونم !!!
اما اصلا مهم نیست چون هروقت خودم گوش بدم میفهمم داشتم با کی حرف میزدم … و تو توی جوابم چی بهم گفتی
-آره … عاشق بارونم … باز باران با ترانه با …
-خیله خب بابا فهمیدم حافظه ات خیلی قویه … دفعه اول که منو دیدی چه فکری در موردم کردی ؟!
-دیدم یه دختری که معلومه موهاشو شونه نکرده با یه لباس راحتیه رنگ و رو رفته و یه کفش که بعدا فهمیدم کفش ورزشیه بابات بوده تو حیاط برای خودش میچرخه و حرف میزنه … اولش گفتم حتما از نظر عقلی مشکل داری آخه از روز اول که اومدی اینجا یه جوری بودی …
-چه جوری بودم ؟!
-همه سره میز داشتن غذا میخوردن اما تو رفته بودی زیره آلاچیغ و داشتی یه کاسه شیر گرم که توش شکر ریخته بودی رو میخوردی … همه داشتن دوره هم حرف میزدن … تو داشتی روی دیوار حیاط نقاشی میکشیدی و شعر میخوندی … واقعا فکر کردم یکم عقب افتاده ای … اصلا فکر نمیکردم ۲۵ سالت باشه تا وقتیکه به مامانت گفتی من ۲۵ ساله امه …
-…
-اونجوری نگاه نکن …
-من که نمیدونم تو کجایی … فقط دارم روبرومو نگاه میکنم
-منم روبروت هستم …
-یعنی اگه دستمو دراز کنم بهت میرسم
-بهتره این کارو نکنی …
-چرا ؟!
-فکر کنم تو این چند روزه شنیدی که مامانت یا بابات ، حتی برادرات گفتن که یه دفعه لرز نشست تو تنمون
-آره
-خب …
-خب … چی ؟!
-خب اونا با من تماس داشتن
-بذار منم امتحان کنم …
ببین من دارم آروم دستم میارم سمتت … الان کجایی
-درست تو مسیری که دستتو داری حرکت میدی …
-…
-…
-…
-الان احساس سرما نمیکنی ؟!
-من همیشه یخ هستم … چون فشارم پایینه … اما یکم سردم شده … فقط یکم … اگه بهم نمیگفتی ، فکر میکردم چون پنجره بازه سردم شده … الان دسته من کجاست ؟!
-بهتره وارد جزئیات نشی …
-ای بی ادب
-بی ادب چیه … تو الان دستت تو دماغه منه
-اه … حالم بهم خورد … نخند … میگم نخند فرزاد
**************
-من از سکوت متنفرم … همیشه از اینکه بخوام ساکت باشم اعصابم به هم میریزه
ببینم تو یادت میاد زنت چه جوری بوده ؟!
-نه
-بیچاره زنت … شما مردا تا وقتی زنده هستین هم منکر زن و بچه هاتون میشین چه به رسه به وقتی که یه صدای سرگردون باشین …
بیچاره ما زن ها ، تا وقتی نگرفتنمون همیشه دنبالمون میدوان … همین که خرشون از پل میگذره … دیگه نمیشه بهشون حرف زد …
اما خداییش منم دیوونه خوبی هستما … ساعت ۱۱ شب با یه صدا نشستم دارم حرف میزنم … تازه دارم این مکالمه جذاب رو ضبط هم میکنم
هی روزگار … چه کردی با من
-تو خسته نمیشی انقدر با خودت حرف میزنی ؟!
من اصلا یادم نمیاد زن داشته باشم … اینو جدی میگم … نمیدونم چرا اما هیچ چیزی تو ذهنم نیست که بهم ثابت کنه من شاید روزی ، روزگاری متاهل بوده ام
-چه فرقی میکنه اون به ظاهر برادره دوقلوت در مورد همسرت از فعل گذشته استفاده کرد … یعنی الان نیستش … من دلم نمیخواد از اینجا برم … همیشه دوست داشتم پاییز و زمستون شمال بمونم … اما هیچوقت به آرزوم نرسیده ام … امسال بعده عمری مامان رضایت داد بیاد اینجا که دوباره مفصل هاش به خاطره رطوبت درد گرفت …
-نمیدونم چرا … اما چهره مادرت خیلی برام آشناست … انگار یه جایی دیدمش …
-تو در مورد خودت چیزی یادت نمیاد … اونوقت چطور قیافه مامانه من برات آشناست …
-سایه به خدا شوخی ندارم … تازه من یه چیزایی شنیدم … وقتیکه مامان و بابات داشتن باهم حرف میزدن
-تو بیجا میکنی حرف های مارو گوش میدی … دیگه خیلی داری پررو میشیااااااااا
-خیله خب بابا … عصبانی نشو …
-حالا چی شنیدی؟!
-توکه گفتی من دارم پررو بازی در میارم !!!
-این بار عیب نداره

-مامانت به بابات اصرار میکرد برگردین تهران اما بابات میگفت باید تکلیف تورو معلوم کنن
-تکلیف من ؟! آهان حتما منظورشون پسرخاله ام ، نوید هستش …
-نه منظورشون اون نبود
-از کجا میدونی ؟!
-خب آخه تو نمیذاری مابقیه حرف هام رو بزنم …
بابات گفت : حتما یه حکمتی توش بوده که این تصادف شده
مامانتم گفت : چه حکمتی توش بوده ، بعده ۲۵ سال !!!
راستی سایه تو میدونستی که غیره این خونه چندین هکتار زمین های این اطراف هم برای تو هستش؟!
-نه !!!!!… بابا فقط این خونه رو به من داد
-اما من ازشون شنیدم که این خونه و زمین های اطرافش برای تو هستش
-امکان نداره بابا این کارو بکنه … اون سه تا بچه داره ، که دوتاش پسر هستن … درسته من خیلی باهاشون خوب نیستمو همیشه با هم میجنگیم اما اونا داداشام هستن … نمیشه که سهمه من به این زیادی باشه و ماله اونا فقط یه ویلا تو لواسون و باغ انار تو ساوه !!!
-میدونم چی میگی … اما ظاهرا این زمین ها از اول هم برای تو بوده و پدرت فقط اونارو به تو برگردونده یعنی هیچ چیزی از اول به اسم بابات نبوده که حالا بخواد به اسم تو بشه … از اول همش برای تو بوده …
غیر از اون مادرت بینهایت از خانواده عظیمی وحشت داره … دلیلش رو نفهمیدم اما خودش به پدرت میگفت که باید برگردین تهران
-خودمم حس کردم مامان زیاد از این فامیلی خوشش نمیاد اما نمیدونستم که چرا !!!!!!!!
-اما پدرت گفت که باید تکلیف تو معلوم بشه … تصمیم با خودته … ولی اونا نمیتونن زیره قراردادی که امضاء کردن بزنن …
شما خیلی خانواده عجیبی هستین … این چه چیزیه که مامان و بابات درموردش حرف میزنن !!!؟؟؟
-نمیدونم … اگه تو فهمیدی به منم بگو … بابا اینا همیشه مشکوک میزنن … نباید زیاد به حرفاشون توجه کرد …
-اما من فکر کنم باید توجه کنی …
تو چیزی از شناسنامه کسی به اسم عسل چیزی شنیدی ؟!
-نه !!! اون کیه دیگه ؟!
-بابات داشت میگفت که شاید شناسنامه عسل لازم بشه !!!
-بیخیال … من دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم … خوابم میاد
-باشه بخواب …
دلم برات تنگ میشه سایه
-اوهوووم … اما من قول نمیدم که دلم تنگ بشه
****************
کیوان-چی تو اون گوشیت ریختی که یه سره تو گوشت میذاریش ؟!
-هیچی …
مامان-ولش کن بچه ام رو … از اولی که راه افتادیم دارین بهش گیر میدین … انقدر سربه سرش نذارین
کیوان-مامان جان از بس لوسش کردین … ۲۵ سالشه اما عینه ۱۵ ساله ها رفتار میکنه
کیان-کاش ۱۵ ساله ها … عینه ۵ ساله هاست به خدا … چرا چیزی بهش نمیگین ؟! اون با شلوار گرمکن بابا که ده سایز براش بزرگتره تو ماشین نشسته بدونه هیچ مانتویی فقط یه پلیوره گشاد پوشیده که تا سره زانوهاش آویزونه
مامان-وقتی حریفش نمیشم چرا باید اذیتش کنم … کیان جان مامان یکم یواشتر برو … بابات از خواب بیدار میشه
کیان-آخه یه چیزی بگو باورم بشه … بابا حرکت ماشین براش عینه تکون دادنه گهواره میمونه … با هیچی هم بیدار نمیشه
-مامان بهت گفتم اون وکیله که اومده بود خونه واسه خسارت… پسره آقای عظیمی بود !!؟؟؟ اسمش شهاب بود ، گفت اون تصادف کرده بوده …
مامان-برای چی انقدر برات مهمه که اون چیکاره است یا چه اتفاقی براش افتاده ، اگه میخوای خسارت بگیر اگرم نمیخوای دیگه باهاشون تماس نگیر
-میخوام خسارت بگیرم … اون آقاهه کارتشو داد بهم …
مامان-اون در مگه چقدر خسارت دیده!!! انقدر شان خودت رو پایین نیار که برای یه خسارت جزئی دنبال پول بدویی …
-شما چرا انقدر مخالف اینکار هستین ؟! مگه مال من نیست ؟! خب میخوام خسارت بگیرم
مامان-شماره حساب میدادی بهش
-خواستم بدم اما گفت پدرش گفته فقط باید چک بهم بدن … تازه دفتره وکالتش هم نزدیک خونه خودمونه
مامان-بسته دیگه …
ااااااااااااه کیان یواشتر برو دیگه
کیان-مامان جان من دارم ۹۰ تا میرم !!! از این آرومتر ؟! تو دوباره از جایی دیگه قاطی کردی به من گیر دادی ؟!
مامان-انقدر با من جر و بحث نکن کیان … من چقدر باید از دسته شماها حرص بخورم ؟!
-باشه مامان .. چرا عصبانی میشن …
فردا میگم چک بکشه بفرسته دفتر اینا … باشه کیان ؟!
کیان-باشه
– آااااااااااااای … دردم گرفت … چیکار میکنی ؟!
مامان-این نیشگونو گرفتم که دیگه با من بحث نکنی … اگرم دوباره ببینم داری پیگیره خسارت اون دره مزخرف میشم من میدونم با تو … فهمیدی ؟!
-آاااااااااااااای … آره … مامان گوشم درد گرفت … آره فهمیدم
کیوان-مامان ولش کن … تو چت شده امروز ؟! بابا این بچه چیزی نگفت که باهاش اینطوری میکنی …
-مامان توروخدا … گوشم درد گرفت …
مامان-دیگه حق نداری اسم شمال و اون در و هر چی مربوط به اون خراب شده است رو جلوی من بیاری … فهمیدی یا نه ؟!
بابا-چه خبرتونه ؟! انقدر سروصدا میکنین
مامان-چه عجب بیدار شدی !!!؟؟؟ کوروش دارم جلوی تو میگم اگه یه بار دیگه اسم شمال رو جلوی من بیارین ، من میدونم با شماها
-بابا !!!!!!!!!! مامان گوشمو کشید
بابا-چرا گریه بچه رو در آوردی ؟!
کیوان-والا ما هم نمیدونیم چشه
کیان-بذار بزنم کنار تا سایه بیاد جلو بشینه … بابا میشه برید عقب ؟!
بابا-آره بابا جان …
****************
-به این میگن زنگ گوشی … آدم وقتی صداشو میشنوه حال میاد
بابا-حالا خانم حال اومده برو گوشیتو جواب بده … دفعه دومه زنگ میخوره
-بابا جان میخوام این کچلات بفهمن زنگ یعنی چی
بدو … بدو … سایه بود … هی … هی
تشویق کنین دوستان منو که با تلاش فراوان به گوشیم رسیدم
-بفرمایین ؟!
-سلام ، خانم یزدانی؟!
-بله … شما؟!
-شهاب هستم … شهاب عظیمی
-بله ، بله … ببخشید نشناختمتون … خوبین …
-خیلی ممنون … چی شد خانم ؟! از خیره خسارت گذشتین ؟!
-نه من که همچنان دنبالش هستم اما متاسفانه کارتتون رو گم کرده بودم …
-ای بابا … اینم از شانس بده من بوده که کارتم باید گم بشه … خب حالا باید چیکار کنیم؟!
-من شماره حساب میدم ، شما لطف کنین به حسابم بریزین … میشه ؟!
-والا کار نشد نداره اما گفتم که پدرم دستور دادن فقط چک بدم بهتون … منم وکیل ایشونم و باید طبق خواستشون عمل کنم
-خب میخواین چک رو بکشین و بفرستین به آدرسی که خدمتتون میدم
-میشه به خودتون تحویل بدم ؟!
-چجوری؟!
-واسه امروز ناهار بریم یه رستوران خوب و من همونجا چک رو تقدیم کنم
-شما همیشه به کسایی که ازتون خسارت میخوان ناهار میدین ؟!
-نه هه
فقط به اونایی که کلی زمین دارن و پولشون از پارو بالا میره … شاید دلشون سوخت منو کردن وکیل خودشون
-خیلی آدمه رک و روراستی هستین
-ما کوچیک شماایم
-من با ناهار مخالفم چون لزومی به این کار نمیبینم …
-خواهش میکنم … اتفاقی نمیوفته … من یه جایی میشناسم که خیلی شلوغم هستش و میتونین بدونه اینکه ممکنه من براتون مزاحمت ایجاد کنم غذاتونو بخورین
-من منظورم این نبود
-عیبی نداره … پس موافقین ؟!
-خیله خب … کجا بیام ؟!
-میخواین من بیام دنبالتون ؟!
نه خیر با برادرم میام
-اوه اوه نیرو کمکی دارین میارین؟!
بلاخره خندیدن !!!
آخیش … فکر میکردم خنده برای شما تعریف نشده
-خیله خب … من میام روبرو کتابخونه حسینیه ارشد ، شما بیاین اونجا دنبالم
-باشه … الان ساعت ۱۰ ، من ۱۲:۳۰ اونجام
باشه … خداحافظ
-حتما بیاینا !!!!
-باشه
-خداحافظ

-جونه من به مامان چیزی نگی کیان !!!! باشه ؟!
کیان-باشه اما توام امروز قال قضیه رو بکن
-باشه بابا
کیان-نبینم بعده این کارت بشه با این یارو بیرون رفتن
-کیاااااااااااااااااااااان !!! اذیت نکن
کیان-خیله خب بابا … برگشتن هم بگو همینجا پیادت کنه … خودم میام دنبالت
-کیان جونه مامان چیزی بهش نگیا وگرنه روزگارم سیاهه … دهنه کیوانم ببند خودت
کیان-باشه … برو دیگه … سوار شدی بهم زنگ بزن … اونجا رسیدی هم بهم اس بزن …
-باشه بابا … حالا خواهرت رو کسی بلند نمیکنه
کیان-یه دفعه دیدی خر کاسه سرش رو گاز گرفت و بلندت کرد اونوقت خر بیارو باقالی بار کن
جواب مامانتو چی باید بدیم …
وای وای وای
زیاد حرف نزنی سایه ها … آبرو داری کن … خودت گفتی اونا مارو میشناسن …
-ااااااااااااه کیان … باشه بابا …
من رفتم
اونجا وایستاده … ببین اون آقا قد بلنده که خیلی سفیده …
کیان-کو؟! کجا؟!
-بابا اون کت اسپرت طوسیه …
کیان-چه تیپی هم زده ناکس ؟!!!
-خداحافظ …
کیان-مراقب باش
****************
-شما چی میل دارین ؟!
-من جوجه میخورم
-چه کم خرج !!! بفرمایین اینو اول بدم تا خیالم راحت بشه
-بلاخره این چک من هم به دستم رسید … چقدرم مبلغش زیاده
-نه زیاد نیست … پدره من عادت نداره پول اضافه به کسی بده … پس خیالتون راحت راحت
راستی خانم یزدانی ، شما تنها دختر خانواده هستین؟!
-بله … چطور مگه ؟!
-هیچی … از سره کنجکاوی پرسیدم … خدمتتون گفته بودم که پدره من خانواده شمارو از قدیم میشناختن …
ایشون اول از من خواستن در مورد شما تحقیق کنم …
-ببخشید؟!
-امیدوارم سوءتفاهم نشه … منظورم اینه که خواستن که مطمئن بشن شما دختر این خانواده هستین …
-من متوجه منظورتون نمیشم؟! شما چی میخواین بفهمین که اینجوری سوال میپرسین ؟!
-بذارید واقعیتو بگم … پدره من فکر میکردن اسم شما عسل هستش چون …
-عسل؟!
آهان
میدونین حتما چون سن پدرتون بالاست فراموش کردن اسم من چی بوده
-این امکان نداره که فراموش کنه …
-منظورتون چیه که امکان نداره ایشون فراموش کنن؟!
-مهم نیست … بفرمایین غذاتونو میل کنین
-شما فکر میکنین میلی هم باقی مونده برای غذا؟!
منظورتونو واضح بگین لطفا …
-ببینین از اونجاکه پدره من پزشک مادرتون بوده … مطمئن هستش که شما باید الان ۲۷ سالتون باشه و اسمتون هم عسل یزدانی … چون اون یه دفتر داره که اسم تمامه بچه هایی رو که به دنیا آورده به طور دقیق حتی دقیقه تولدشون رو هم ثبت کرده که مال شما ۲۷ بهمن ۶۳ ثبت شده در ساعت ۳:۲۰ دقیقه ، من خودم دفتر پدر رو دیدم …
-هه … خیلی خنده داره
-آره خنده داره … اما اون چیزیه که اونجا ثبت شده
-گیریم همچین چیزی اونجا ثبت شدخ باشه … از اینکه آتیش به جون یکی بندازین چه سودی میبرین؟!
من نمیفهمم این حرف هایی که شما میزنین اصلا به شما چه ربطی داره؟!
-صداتونو بیارین پایین لطفا… مردم دارن نگاه میکنن
-دلم نمیخواد…
نگاه کنن…
شما به چه حقی تو گذشته من و خانواده ام تجسس میکنین؟! کی به شما این اجازه رو داده؟!
-بشینین لطفا … خانم یزدانی خواهش میکنم ازتون
-جمع کنین آقا … این چک هم ماله خودتون … فکر کردین چه خبره !!!
-خانم یزدانی
-برو بابا مرتیکه پررو … این عسل کیه که همه در موردش میدونن الا من
خب گیریم من یه خواهر بزرگتر داشتم که مرده … خب حتما مامان بابا دوست ندارن در موردش حرف بزنن وگرنه من خبردار میشدم
اه … حالا چه وقته بارون گرفتنه ؟!
ای وای گوشیم کو؟! کجا گذاشتمش؟!
-خانم یزدانی … کجا تشریف بردین ؟!
-ولم کنین … چی از جونم میخواین ؟!
-من چیزی نمخوام اما گوشیتونو جا گذاشته بودین روی میز … بفرمایین
-ممنون …
چرا دستمو گرفتین ؟!
آقای عظیمی … دستمو ول کنین
-ببین بچه جون هر چی خواستم با زبون خوش بهت حالی کنم نفهمیدی … بهتره ساکت بشی تا من حرفامو بزنم …
-ولم کنین … اگه ولم نکنین جیغ میکشم
-به در ک جیغ بکش ببینم کی جرات داره بیاد جلو … جیغ بزن دیگه … زود باش …
سوار شو …
-من سوار نمیشم
-میگم سوارشو … باهات کاری ندارم … بیا سوئیچ دسته خودت فقط باید به حرفام گوش بدی …
-نمیخوام … ولم کنین
-گفتم بیا این سوئیچ … فقط بشین و گوش بده
-تو ماشین نمیام
-خیله خب بیا کنار این جدول بشینیم … ببین من انقدر وقت ندارم که بخوام با تو بحث کنم … بعدازظهر یه قراره خیلی مهم دارم
خواهش میکنم بیا بشین
-اول دستمو ول کنین
-در نمیری؟!
-نه … اول دستم … بعدش اینجا میشینم
-باشه …
بیا اول من نشستم
حالا بیا اینجا بشین تا من حرفامو بزنم
-…
-خیله خب
ببین من به این که تو عسل یزدانی نیستی همونقدر مطمئنم که به زنده بودن خودم مطمئنم …
تو عسل نیستی … بلکه همون سایه هستی اما نه یزدانی
-بهتره داستانتونو زودتر تموم کنین
-وسط حرفام نپر
لطفا!!!!!!!
تو سایه هستی … سایه عظیمی … دختر عموی من … تو دختر جهانگیر عظیمی و شادی یزدانی هستی …
بلند نشو … خواهش میکنم بشین …
من برای حرفهام دلیل دارم …
اون خونه ای که به اسم تو شده … از اول هم به اسم تو بوده … به اسم سایه یزدانی … چون از وقتی به دنیا اومدی تورو دسته داییت سپردن … این وصیت پدره خدابیامورزت بود …
مامانت وقتی تورو به دنیا آورد از دنیا رفت … تو توی همون خونه به دنیا اومدی که الان به نامت شده …
-بهتره این داستانهارو برای خودتون نگه دارین … عظیمی !!!
چه مزخرفاتی …
-چرا مزخرف … شما توی این ۲۵ سالی که تو به دنیا اومدی فقط ۲ مرتبه به این خونه اومدین
یه با وقتی مادره من مرد … یه بار هم امسال به خاطره تولد بزرگ خاندان یزدانی
یه شرطی بینه پدرت و داییت گذاشته شد … اونم اینکه اگه تا ۲۲ سالگیت ازدواج کردی که هیچ وگرنه اگر پدر من در قید حیات بود باید واقعیت رو به تو بگه
ظاهرا پدره من این قصد رو نداشته تا وقتی پدرت اونروز بارونی که تو تنها اونجا اومده بودی که مثلا خسارت بگیری با پدرم صحبت میکنه … دلیله اینکه زیره بارون نگهت داشتن این بود که اونا داشتن باهم بحث میکردن … که اتفاقا من هم اونجا بودم … از طبقه بالا میدیدمت
-دیگه دارین چرت و پرت میگین
-من دارم واقعیت رو میگم … میتونی از پدرت بپرسی …
حتی مادرت هم اونروز بعد از اینکه من از باغ شما بیرون اومدم دنبالم اومد و منو تهدید کرد اگه بهت نزدیک بشم ازمون شکایت میکنه …
اون پیشه پدرم هم رفته بوده … گفته حاضره هر کاری بکنه اما تو از ماجرا چیزی نفهمی …
ببین میدونم ماجرا خیلی پیچیده شده اما این تمامه واقعیته …
تقصیر از پدرو مادرت بود که سراغ پدر من رفتن و باعث شدن اون سره لج بیوفته … الانم اون میخواد که تو برگردی پیشه اون …
اونا حرف هایی رو زدن که خاطرات بدی رو برای پدرم زنده کرده … اون آدم لجبازیه …
اشتباه از مادرتون بود هرچقدر هم بهش هشدار دادم که با پدره من در نیوفته به خرجش نرفت که نرفت
اگه الانم میبین که من دارم این حرف هارو میزنم به این دلیله که پدرم میخواست امروز بیاد خونه شما و اگه باز هم مادرو پدرت باهاش لج میکردن اون میخواست توی یه مهمونی در جمع فامیل اون قرارداد امضاء شده رو به همه و مخصوصا تو نشون بده
اگه حرف های منو باور نداری میتونی همین الان به خونه زنگ بزنی … اون الان خونه شماست …
بیا زنگ بزن دیگه
چرا معطلی؟!
…………….
-سایه ؟!
سایه ؟!
صدامو میشنوی ؟!
سایه ؟!
-فرزاد ؟!
شهاب-فرزاد؟!
اون کیه دیگه ؟! ببینم تو اصلا شنیدی من چی میگم ؟!
-آره منم سایه … فرزادم … سایه من دارم میرم … این آخرین تلاشمه
کمکم کن سایه
سایه
-فرزاد؟!
من دارم صداتو میشنوم … کجا داری میری ؟! چجوری از باغ اومدی بیرون ؟!
-کمکم کن سایه
سایه منو دارن میبرن … سایه
شهاب-چی میگی تو ؟!
ببینم نکنه زده به سرت
-ولم کن … دستمو ول کن …
فرزاد … من دارم گوش میدم … تو الان کجایی؟!
فرزاد
آقای عظیمی اون رفت؟!
شهاب-کی ؟! داری با کی حرف میزنی؟!
-فرزاد رفت ؟! من الان صداشو شنیدم …
شهاب-من میگم زنگ بزن خونه اتون … حتما الان بابام اونجاست

-این امکان نداره … امکان نداره … باورم نمیشه … باورم نمیشه … خدایا شکرت … خدایا قربون بزرگیت برم …
خانم یزدانی من باید همین الان برم شمال … خواهش میکنم زنگ بزنین به خونه اتون ببینین پدره من الان اونجاست ؟! ما باید هر چه زودتر بریم شمال
خواهش میکنم گریه نکن … ببین این مسئله یه واقعیته اما تو میتونی خیلی راحت نادیدش بگیری … پدره من انقدرهام بد نیست که مجبورت بکنه بیای پیش ما … من قبلا سره این موضوع باهاش بحث کردم و قرار شده انتخاب با خودت باشه
-من اصلا نمیتونم این چیزایی که شما میگین رو باور کنم این امکان نداره
شما یه دروغگوی بی شرم هستین
-حالا هر چی که هستم ، میشه بریم ؟! من باید حتما الان پدرمو ببینم …
گوشیش رو جواب نمیده
-برام مهم نیست شما میخوای چیکار کنین
فقط نمیخوام به مزخرفاتتون گوش بدم یا بهش فکر کنم
-به هر حال من دارم میرم
****************
-الو ؟! کیان ؟!
-سلام … چرا هر چی زنگ زدم جواب ندادی ؟!
-گوشیم سایلنت بود … کاری داشتی با من ؟!
-همین الان هر جا که هستی برگرد خونه …
-چیزی شده ؟!
-بیا اینجا … خودت میفهمی … زود پاشو بیا
-کیان مامان چیزیش شده ؟!
-نه … اومدیا !!!! خداحافظ
****************
-آقای عظیمی ؟!
آقای عظیمی ؟!
ای بابا چرا ماشینو نگه نداشت ؟!
ای ول وایستاد
-بله ؟! میخوای بیای ؟!
-اگه بشه منو خونه برسونین یا حداقل تا جائیکه بلد باشم
-خیله خب سوارشو … من دارم میرم خونه شما …
*****************
-میتونم بپرسم چی پای گوشی شنیدین که انقدر خوشحال شدین؟!
-مستخدممون زرین خانم بود …
زنگ زد ، خبر داد برادرم بلاخره حرف زده …
-برادرتون ؟!
مگه حرف نمیزد؟!
اسمش چیه ؟!
-اسم برادره من فرشاد … در اثر یه اتفاق شک شد … طوری که مثل یه تیکه گوشت یه جا فتاده بود … اون نفس میکشید اما زنده نبود … توضیحش سخته فقط اینو میتونم بگم که دوباره حرف زده
-همون برادر دوقلوتون؟!
-نه اون برادر بزرگه منه … برادر دوقلوم اسمش فرزاد که ایران نیست
-ایران نیست ؟!
– … گفتم که امکان نداره فرزاد با ماشین تصادف بکنه چون اون دو ساله که با دخترش رفته کانادا
احتمال خیلی زیاد پدرم اونجاست و تا مادرتون رو راضی نکنه که شما با مابیاین شمال دست بردار نیست و از خونه اتون بیرون نمیاد
-ای خدا این چه بساطی بود سره من آوردی !!!
-خواهش میکنم دوباره گریه نکن … وقت برای گریه زیاده
-…
-یعنی تا به حال متوجه تفاوت خودت با خانواده ات نشدی ؟!
-اما حرف هاتون امکان نداره درست باشه … ما هر سه تا روی گردنمون خال داریم … این امکان نداره که خواهر برادر نباشیم
-خیلی داری بچه گانه فکر میکنی … مامانت روی گردنش خال داره ؟!
-نه … اما بابام
-بله بابات داره … خوب زن عموی من ، خواهره پدرت بوده و اون هم این خال رو داشته … طبیعیه که برادرات هم این خال رو به ارث برده باشن … مثل ماها که چشم هر سه تامون آبی هستش اما یکم روشن تر یا تیره تر از هم ، ولی همه گی از مامانمون چشم آبی رو به ارث بردیم
یکم بیشتر فکر کنی میبینی که هیچ دلیلی نداره که من بخوام بهت دروغ بگم … یعنی هیچ سودی برام نداره … اما اگه ما مدرک نداشتیم چطور میتونستیم به خودمون اجازه بدیم که در مورد دختر مردم ادعای سرپرستی بکنیم ؟!
مامان و بابات کاملا در جریان این قضیه هستن … پس هیچکسی الان بهت دروغ نمیگه … در گذشته هم کسی بهت دروغ نگفته بود … قرار این بود اگه تا ۲۲ سالگی ازدواج کردی هیچ کسی هیچ وقت در مورد گذشته تو حرفی نزنه اما اگ ازدواج نکردی … باید بهت حقیقت گفته بشه … همه رعایت حال تورو کردن … تا اینکه به طور اتفاقی من با ماشین به در باغ شما خوردم … تو بعده چند ماهش امودی دنبال خسارتی که من به پدرت پرداختش کرده بودم …
-چی ؟! پرداخت کرده بودین ؟!
-درسته … من چند وقت بعده تصادف خسارت رو پرداخت کردم … اما نمیدونم تو چجوری از اون ماجرا خبردار شدی
قرار بود در باغ رو پدرت عوض کنه که ظاهرا وقت نکرده بود … همینم باعث لو رفتن قضیه شد … البته اینو باید بدونیکه مادرت هم بی تقصیر نیست اون چیزهایی رو به پدرم گفت که باعث شد زخم ۲۵ ساله بین این دو خانواده دوباره سر باز کنه
ای بابا بسته دیگه ، میشه خواهشا گریه نکنی ؟!
-من گریه نمیکنم ، فقط دارم دماغم رو بالا میکشم
-آهان
****************
-آقای عظیمی … ؟! چرا آمبولانس دمه دره خونه است ؟!
ای واااااااای مامانم !!!!!!!
-وایستا بچه … بذار ماشینو نگه دارم … د … وایستا دیگه
نخیر … رفت
این بابای من تا یکی از اینارو نکشه خیالش راحت نمیشه … این داستان کجا میخواد تموم بشه … خدا میدونه
****************
شهاب-امکان نداره آقای یزدانی … من رضایت نمیدم … شما باعث شدین پدره من حالش بده بشه … شاهد هم داریم … پدره شما ، پدره منو از خونه اتون به زور بیرون انداخته ، دمه دره خونه سرش انقدر داد و بیداد کرده که پیرمرد قلبش گرفته …
کیوان-اقای عظیمی شما درست میگین اما …
شهاب-اما نداره … من رضایت نمیدم
کیوان-شما چه توقعی دارین وقتی پدرتون اومده بود تو خونه ما و میگفت تا وقتی بچه برادرمو ندین تا من ببرمش من از اینجا تکون نمیخورم !!!
مادرم انقدر از دستش عصبی شده بود که غش کرد ، خب طبیعیه پدره من هم عصبانی بشه و اون برخورد رو بکنه
کیان-خواهش میکنم … پدره ما ناراحتی قلبی داره … اون نمیتونه شرایط زندادن رو تحمل کنه
شهاب-وقتی یکی باعث مرگ یکی دیگه میشه باید تاوان کارش رو بده … در ضمن من تنها شاکیه پدر شما نیستم …
-خواهش میکنم … التماستون میکنم … تورو خدا … بابام نمیتونه زندان بره
شهاب-خانم محترم باباتون چه بخواین چه نخواین زندان میره و باید تاوان کاری که کرده رو بده …
-تورو خدا یکم انصاف داشته باشین … مامانم سکته کرده بیمارستانه … بابام هم که بازداشته … اگه مامانم بفهمه بابام زندانه دووم نمیاره
تورو جونه عزیزاتون
شهاب-شما بهترین روز زندگیه من رو تبدیل به روز مرگ پدرم کردین … چه توقعی ازم دارین !!!!؟؟؟؟
-تورو خدا …
شهاب-بهتره خواهرتون رو ببرین بیرون ، من تحمل نق نق کردناشو ندارم …
کیان-خواهش میکنم ازتون … شما داغ پدر رو دارین با سختی تحمل میکنین اگه پدره ما بره زندان ما باید داغ مادرو پدر رو باهم تحمل کنیم …
شهاب-فقط یه راه داره
-چه راهی ؟! هر چی باشه من قبول میکنم
شهاب-زیاد مطمئن نباش که بتونی قبول کنی
کیان-سایه تو هیچی رو قبول نمیکنی … الانم برو بیرون
-اما!!!
کیوان-اما نداره … همین الان میری بیرون …
شهاب-شما خودتون نخواستین تا من راه چاره پیش پاتون بذارم … دیگه مشکل خودتونه
الانم بهتره برید بیرون … مگه نمیبینین من سیاه پوشه پدرم هستم … امروز هم مجلس هفتم پدرم هست
*********************
-الو آقای عظیمی ؟!
-بله ؟! شما ؟!
-سایه هستم …
-آهان … بفرمایین
-میخواستم بدونم راهی که گفتین چی هستش ؟! من حاضرم قبول کنم
-مطمئنی ؟!
-بله
-برادرت چی ؟!
-پدرم از هر چیزی برام مهم تره … نمیتونم بذارم به خاطره من اتفاقی براش بیوفته
-باشه … میخوای الان بهت بگم ؟!
-آره
-تو باید در عرض ۳۰ دقیقه به من جوابتو بدی …
-باشه
-ببین اگه جواب ندی … من دیگه هیچ کمکی نمیتونم بهت بکنم … فهمیدی ؟!
-بله
-تو میتونی بیای پیشه ما زندگی کنی ؟!
-چی ؟!
-بیای پیشه ما زندگی کنی … پیشه من … فرزاد و فرشاد … البته دختر فرزاد هم هستش که فقط ۳ سالشه
این شرایط برای یک ساله و بعد یکسال هر کدوم از ما که دلش خواست باید باهات ازدواج کنه
-چییییییییی؟!
-گفتم فقط نیم ساعت وقت داری که جواب من رو بدی …
-اما … این خیلی بی انصافیه
-فکر نکنم از کشتن پدره من بی انصافی تر باشه
-اما پدره شما مشکل قلبی داشته و خودش خیلی به خودش استرس وارد کرده که این جوری شد … تقصیره من چیه !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-تو باید بیای پیشه ما و اگه ما دلمون خواست بعده یک سال باید با یکی از ماها ازدواج کنی …
اما اگه دلمون نخواست میتونی برگردی پیشه خانواده ات … اما توی این یک سال حق نداری با خانواده ات تماس داشته باشی
هیچ تماسی … متوجه شدی …
-اما …
-فقط یکسال … اگه ما دلمون خواست باید با یکی از ما ازدواج کنی وگرنه میتونی برگردی …
دیگه حرفی برای گفتن نمونده …

 از این به بعد وقتی سایه میخواد تو دلش فکر کنه اولش … میذارم تا از بقیه صحبت ها تفکیک بشه

-میشه گریه نکنی ؟!
خواهش میکنم ازت …
ببین ما الان ۵ ساعته تو راه هستیمو تو یه سره داری گریه میکنی …
بهترین تصمیم رو گرفتی … ضرر نمیکنی … خیالت راحت باشه
-بابام …
-ای خدا … گفتم که من با پدرت هم صحبت کردم … به خاطره وضعیت مادرت این بهترین کار بود … من با این شرط تونستم فرشاد رو راضی کنم … ببین فرزاد واسه این اتفاق خیلی شاکی شده و ممکنه هر نوع برخوردی باهات بکنه
-…
-ساکت باشی بهتر از اینه که بخوای گریه کنی … من از گریه دختر بچه ها متنفرم
-چی ؟!
-گفتم من از گریه دختر بچه ها متنفرم
-یکی دیگه ام قبلا این حرف رو بهم زده بود
-جدا !!!! کی ؟!
-میشه اونجوری نگاهم نکنین !!!؟؟؟ در ضمن جاده روبروتونه نه تو صورت من
-هاها… چه بامزه !!!!!! تا به حال کسی بهت گفته خیلی بی نمکی ؟!
-بامزه ترم میشه وقتی آدم کناره کسی باشه که پدرش رو تازه از دست داده اما خیلی خوشحاله و میخنده
-این حرفت رو نشنیده میگیرم …
-جدی باشین بهتراز اینه که بخواین با شوخی های بی جاتون اعصاب منو بهم بریزین
-من حوصله کل کل کردن با دختر بچه هارو ندارم … اما فرزاد خوب از پس تو یکی برمیاد نیم وجبی
-اولا من نیم وجی نیستمو قدم بینه دخترای دیگه معمولیه ۱۶۵ ، که نیم وجب حساب نمیشه
-اولا وقتی پیشه یه مردی نشستی که از تو ۸ سال بزرگتره یعنی بچه کوچولو حساب میشی دوما وقتی اون مرد و برادراش همه بالای ۱۸۸ قد داشته باشن ، خب تو کوتوله حساب میشی سوما وقتی اون مرد ها همه وزنشون بالای ۱۲۰ کیلو باشه تو جلوشون پشه هم حساب نمیشی ، نیم وجبی
– شماها خیلی خیلی بیقواره رشد کردین
-هوی هوی هوی … دیگه بهت رو میدم پررو نشو …
-شما واقعا از فوت پدرتون ناراحت نیستین ؟!
-چرا هستم
-معلومه
-آهااااااااان رسیدیم … اینم از خونه ما
بهشت رویاها
جاییکه چند نسل از خانواده عظیمی توش به دنیا اومدنو زندگی کردن البته تنها عضو فامیل که موقع به دنیا اومدنش اینجا نبود تو هستی …
-خیلی مسخره است … همه بچه هاشونو تو بهترین بیمارستان ها به دنیا میارن اونوقت شما افتخارتون به اینه که بچه هاتونو تو خونه به دنیا میارین !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
-… خیلی جیغ جیغ میکنی …
میشه بری دره حیاط رو باز کنی ؟!
-چی ؟! تو این بارون ؟!
-بله … پاشو … بپر برو بازش کن … یالا دیگه
-من نمیرم … خیس میشم
-به خدا اگه نری درو باز کنی انقدر زیره بارون نگهت میدارم که یخ بزنی … من از دخترای تنبل بدم میاد
-خیله خب …
ااااااااااااه … من از زمین گلی متنفرم
به من چه که درو باز کنم ، یارو هم قاطیه … بگیر نگیر داره ها نه به قبل که میگفت و میخندید نه به حالا که داد زدو منو از ماشین انداخت بیرون … الهی تو گل گیر کنی نفهمی چه غلطی بکنی … بی شعور عقده ای … حتی گوشیمم ازم گرفت که مبادا به بابا زنگ بزنم … الهی بمیرین همتون …
-بیا سوارشو … از دره پارکینگ میریم داخل … بیا بالا … زود باش
**************
-این ساختمون که الان از کنارش رد شدیم چیه ؟!
-اون ساختمونو میگی ؟! اون ماله فرشاد … آخه اون دامپزشکی خونده بود و تا قبل اون اتفاق اونجا کار میکرد …
-چه اتفاقی براش پیش اومد ؟!
-هیچکسی نمیدونه …
-از شما چند سال بزرگتره ؟!
-امسال عید ۴۰ سالش میشه … آخه اون درست روز اول عید به دنیا اومده … مامان خدابیامورزم میگفت اولین عیدی تو خونه شوهرم به دنیا اومدن فرشاد بود
-اسمش فرشاده ؟! اما من فکر میکردم فرزاد باشه … آخه اون پیرمرده گفت اسم دکتر فرزاده
-پیاده شو … برو دمه اون در کوچیکه وایستا تا من چمدونتو بیارم …
**************
-اما اون پیره مرده گفت فرزاد !!! هر چند اسم فرزاد و فرشاد شبیه هم هستش ، احتمال اینکه اشتباه بکنن زیاده … اما اون گفت دکتر تصادف کرده بوده … !!!!
-چیه با خودت حرف میزنی !!!؟
-چیزی نیست من عادت دارم بلند بلند فکر میکنم
-بهتره این عادتتو اینجا ترک کنی … چون من اصلا از این کار خوشم نمیاد … تفکرات تو فقط مخصوص به خودت هستش نه کسی دیگه … گرفتی ؟!
خسته تر از اونی هستم که با تو کل کل کنم … بیا بریم … همه تو سالن منتظر هستن تورو ببینن
-همه؟!
-آره … فرزاد و دخترش … و فرشاد … البته زرین خانم و علی شوهرش هم هستن
**************
…سایه باید از الان یاد بگیری که به قول مامان تو دلت فکر کنی … باشه … آفرین دختر خوب
شهاب-از این طرف لطفا …
…خدای من … این خونه رو انگار منفجر کردن … چرا اینجا انقدر بهم ریخته است ؟!
شهاب-بفرمایین …
فرزاد ؟! فرزاد؟!
پریناز ؟! پری ؟!
به … سلام آقای دکتر … چه طوری تو ؟!
…اینا چقدر شبیه هم هستن … همه چشم آبی … هم قد و هم هیکل … اونیکه بچه بغلشه حتما فرزاد هستش … اون یکی هم که روی ویلچر نشسته باید فرشاد باشه …
-سلام
شهاب- بلندتر سلام کنی به جایی بر نمیخوره ها !!!
-سلام من فرزاد هستم … اینم فرشاد ه …
-تسلیت میگم بهتون …
فرزاد-خیلی ممنون … باید از بابای شما تشکر کنیم که شادیمونو تبدیل به غم کردن …
-…
فرزاد-سکوت برای شما تو این وضعیت بهترین کاره …
شهاب-فرشاد … چطوری ؟!
فرزاد-زیاد خودتو اذیت نکن … حرف نمیزنه
شهاب-من نمیفهمم چرا اینجوری شد !!! زرین میگفت که با صدای دادو فریاد فرشاد رفته تو اتاقش … داشته داد میزده
فرزاد-نمیدونم به خدا !!! وقتی بدبختی میاد … پشته هم میاد
من برم این بچه رو بذارم تو تختش … گردنش اینجوری درد میگیره …
شهاب-میخوای اتاق سایه رو نشونش بدی ؟!
فرزاد-سایه ؟!
آهان این دختررو میگی …
نه من حوصله ندارم یعنی کار دارم …
…به درک که حوصله نداری … الاغ برقی … خر … گاو …
شهاب-چیه فرشاد ؟! بهتره بلند نشی … دکتر گفت نباید زیاد به خودت فشار بیاری ممکنه دوباره عضله هات درد بگیره … تو خیلی وقت بود که راه نرفته بودی
-اوه اوه چه خشن …
شهاب-چیزی گفتی ؟!
-نه من چیزی نگفتم
شهاب-فرزاد که تورو نبرد بیا من ببرمت … اتاقت طبقه دومه
نمیخوای بیای ؟! به چی ذل زدی ؟!
*******************
…این خونه دقیقا همونطوری هستش که فرزاد میگفت
خدایا !!! اگه فرزاد اونی هستش که یه بچه داره پس من چه جوری صداشو میشنیدم
وااااااااای از اون فرشاد خیلی میترسم … خیلی بد نگاهم میکرد وقتی منو دید انگار یه چیزه خیلی زشت و چندش آور دیده میخواست فرار کنه
شهاب-من این اتاق رو به تو دادم چون دقیقا روبروی اتاق پریناز هستش … ازت میخوام تا وقتی اونا اینجا هستن یکم هواست بهش باشه
-میشه به بابام زنگ بزنم بگم رسیدم … اونا حتما نگران من هستن
شهاب-نه نمیشه …
-صدای چی بود ؟!!!!!!!!!!
…انگار یه چیزی گرمپ از یه جاب بلندی افتاد
-آقای عظیمی صدای چی بود؟! انگار کسی افتاد زمین
شهاب-بذار ببینم
وای خدای من
فرزاااااااااااااااد ؟!!!!!!!!! بدو بیا …
-من میتونم کمکتون کنم؟!
شهاب-به نظرت میتونی فرشاد رو بلند کنی …
چیه ؟! چرا اونجوری نگاهم میکنی ؟! برو فرزاد رو صدا کن بیاد … بدو
فرزاد-من اینجام … چی شده؟!
شهاب-فکر کنم میخواسته بیاد بالا از پله ها افتاده …
فرزاد-هی دختر اونجا واینستا ذل ذل مارو نگاه کن … بدو ویلچرو از اونجا بردار … بدو دیگه
-باشه
تو دلت فکر کن … تو دلت فکر کن … تو …
وااااااااااای … آقای عظیمی ؟!
شهاب-هان ؟! چیه ؟!
-رو زمین خون ریخته …
فرزاد-چی ؟! برو اونور ببینم …
شهاب-چی شده ؟! فرشاد ؟! جاییت درد میکنه؟!
…ای خدا چرا فقط ذل زده به چشمای من ؟! انگار هیچ کسی دیگه اینجا نیست … من واقعا از این آدم میترسم
-ببینین ، فکر کنم پاشون زخمی شده باشه …
فرزاد-نه امکان نداره …
شهاب- چی شده ؟!
فرزاد-پله سوم … گوشه دیوار … بذار ببینم کدوم پاش …
شهاب-همون زخمه ؟!
فرزاد-…
میتونم خواهش کنم شما یه سر به پریناز بزنین … یه دفعه از خواب نپریده باشه !!!
-حتما … اما شما کمک نمیخواین ؟! من دوره کمک های اولیه دیدم
فرزاد-من خودم دکتر هستم خانم محترم … لطف میکنین اگه به دخترم یه سر بزنین
-بله …
… اسمش فرزاد ، دکتر هستش … خب … یعنی من صدای اونو میشنیدم!!!؟؟
خدایه من ، آخرش اینجا دیوونه میشم …
شایدم از اول توهم زده بودم !!! شاید … نمیدونم …
شایدم پیرمرده اشتباه کرده … آخه اینا همشون شبیه هم هستن … خب اشتباه میشه دیگه …
بذار ببینم … روبروی پله ها یه اتاق که توش پره کتاب … سمت چپ سه تا اتاق هستش و سمت راست یکی … از همین سمت راست هم پله میخوره برای طبقه بالا …
خب دقیقا مثل چیزیه که فرزاد میگفت ، حتی اون پله شکسته هم همون پله است …
اتاق من که اینه … روبروش اتاق اون دختره است …
وااااااااای چه اتاق نازی … تمامه دیواراش رو ، کاغذ دیواری کرده بودن به رنگ های صورتی کمرنگ و آبی آسمانی …
چه تخت خوشگلی کنار پنجره براش گذاشتن …
عزیزم نگاش کن … چقدر ناز خوابیده … امیدوارم این یکی چشم آبی نباشه وگرنه از خودم حالم بهم میخوره …مامانم چشم آبی … دوقلوها چشم آبی تازه این برادرا چشم آبی … بچه چشم آبی فقط من این وسط باید چشم و ابرو مشکی میشدم ؟!!!
اینجا شده الان عینه خارج …
چه اتاق نقلی بامزه ای هستش …
ااااااااااااااااااااااااا ااااا … رو سقفش براش ستاره و ماه کشیدن … ای خدا چرا من بچه بودم هیچکی برام ماه و ستاره رو سقف اتاقم نکشید ؟!
-ببینم کوچولو … مامانت کجاست ؟! چرا تو و بابات تنهایین ؟!
-برای اینکه مامانش مارو ترک کرده …
ممنون که بهش سر زدین …
-خواهش میکنم
…اینا همشون ترسناک هستن … یه دفعه از کجا سروکله اش پیدا شد !!!
-با اجازه من میرم تو اتاقم
فرزاد-شما که از صدای پارس سگ ها نمیترسین ؟!
-چطور ؟!
فرزاد-آخه … ما توی باغ سگ زیاد داریم … به خاطره اسب هایی که برای بابا بوده … خب اونا خیلی گرون قیمتن … مجبوریم سگ هارو شب ها تو محوطه ول کنیم
گفتم که یه وقت نترسین …
-آهان …
فرزاد-یه چیز دیگه قبل خواب حتما دره اتاقتون رو قفل کنین
-چرا؟!
فرزاد-برای اطمینان … بلاخره یه دختر … با سه تا مرد تو یه خونه یکم …
چیزه … خب باید احتیاط کنین
-…
فرزاد-شب بخیر … سایه …
راستی چه اسمی داری … سایه …
هه … سایه …
… مرتیکه پررو … اسم منو مسخره میکنی !!!؟؟؟
-ظاهرا این خانواده به تخیلات خیلی قوی دارن …
فرزاد-ببخشید ؟!
-آخه اسم من سایه است و اسم دختر شما پری !!!
شب بخیر

-قسمت   سوم

………………………….

اینم از دره اتاق که قفلش کردم … اگه شماهم نمیگفتین من قفل میکردم فرزاد خان عظیمی …
خب حالا کلید برق کجاست ؟!
دیوار جونم … دیوار کلیدتو به من نشون میدی؟!
کلید من کجایی؟! کلید چه بی وفایی … آهان … یافتم … یافتم …
یکی بیاد این فک منو جمع کنه …
اینجا دیگه کجاست ؟! این اتاق اندازه کل اتاق خواب من و دوقلوها و اتاق خواب باباایناست … خب اگه این اتاق رو به من دادن … این دوتا اتاق های دو طرف که ته راهرو ها هستن هم حتما ماله فرزاد و شهاب هستش … پس اتاق فرشاد کجاست …
چه تخت شیکی برای اینجا گرفتن … این تخت جدیده … یعنی به خاطره من این اتاق رو انقدر شیک درست کردن … تمامه وسایل این اتاق جدیده …
صدای تلفن از کجا میاد !!!؟؟؟
تلفن زنگ میزنه ، تو گوشم آهنگ میزنه …
میگم … بله ؟!
-فردا صبح خیاط خانوادگیمون میاد تا سایز لباس هات رو بگیره
-ببخشید؟! خیاط خانوادگیتون ؟!
-خانوادگیتون نه !!! خانوادگیمون دختر عمو … ببین اون حدود ساعت ۱۱ اینجاست … از تهران میاد و زودهم باید برگرده پس منتظرش نذار … دیدم فقط یه چمدون لباس آوردی گفتم چند دست لباس دیگه هم احتیاج داری … اینجا یه سری قوانین خاص داره که باید رعایت بکنیشون … اولیش هم لباسات هستش …
الان بهتره یکم استراحت کنی … امروز خیلی خسته شدی
راستی من به برادرت زنگ زدم و گفتم که سالم رسیدی اینجا … خیالت راحت باشه که نگران نمیشن … ما حدود ساعت ۹ شام میخوریم … پس تا اون موقع استراحت کن
-باشه
-داخلیه تمامه اتاق های این خونه رو برات روی همین میزه تلفن گذاشتم … اگه کار داشتی زنگ بزن
-باشه
*****************
-بیشعور بدونه خداحافظی قطع کرد … این خونه مگه چقدر اتاق داره که همه اتاق ها داخلیه جداگانه دارن …
خدایا … ۱۴ تا داخلی !!!! چه خبره ؟!
آهان ترسیدم … فقط ۵ تاش برای اتاق خواب هاست مابقی برای آشپرخونه … انباری و جاهای دیگه هستن
خب بذار یه نگاه دیگه به اتاق بندازم …
روبروی تخت یه سیستم صوتی و تصویری گذاشتن … گوشه سمت چپ اتاق یه میز آرایش بزرگ برام گذاشتن … تلفن هم کنار تخت روی یه میز کوچیک قرار داره ، روبروی پنجره قدیه اتاق … دوتا مبل راحتیه خیلی شیک هستش … سمت راست اتاق یه شومینه خیلی بزرگ که جلوش یه نیم ست زرشکی رنگ خیلی گنده گذاشتن که فکر کنم تکون دادنش کاره حضرت فیل باشه … اتاق خیلی باحاله اما یه مشکلی هست … رنگ وسیله ها …
تیر و تخته ها که همه رنگ چوب قهوه ایه سوخته هستن … پرده ها قهوه ایه روشن … روتختی زرشکی … رو مبلی ها هم همه زرشکی هستن
تنها رنگ روشن این اتاق فرش سفید وسط اتاق هستش که روش یه میز گرد پایه بلند گذاشتن که البته با یه گلدون خیلی بلندتر تزئین شده و کاغذ دیواری ها … هرچند … نه خیر کاغذ دیواری ها هم توش خط های ریزه زرشکی دارن اما به صورت پراکنده …
این رنگ آدم رو مریض میکنه … اگه قرار باشه تا یکسال اینارو تحمل کنم حتما دق میکنم …
آاااااااااااااخ جووووووووون داره بارون میاد …
بهتره پنجره رو باز کنم تا یکم هوای اتاق عوض بشه …
چه باحال یه بالکن خیلی کوچولو هم داره … واو … منظره روبرو معرکه است … خوش به حالشون که اینجارو دارن … من عاشق سرسبزیه شمال هستم …
بهتره همینجا بشینم یکم آسمون رو نگاه کنم شاید این اتفاق ها یادم بره …
******************
-آخ سرم … چقدر درد میکنه … مامان یکی این گوشیه لعنتی رو جواب بده …
مامااااااااااااااان ؟!
ما … م …
من کجام ؟! اینجا …
آخ … مامانی کجایی ؟! دلم برات یه ریزه شده …
اه …
بله ؟!
-من زرین ام… خانم جان نمیای پایین !؟ یه ربع دیگه وقته شام هستش …
-باشه … میام … ممنون
بذار ببینم … کفشام کجاست ؟!
راستی کفشام کجاست؟! من رو تخت چیکار میکنم … کی منو گذاشته روی تخت ؟!
دره اتاق !!! دره اتاق که بسته است … کلید؟!
کلید هم که توی کیفم هستش همون جای مخفی که فقط خودم میتونم پیداش کنم …
این پنجره لعنتی بسته است ، اما من مطمئنم خودم بازش کرده بودم …
لعنتی ها … حتما یکی اومده تو اتاقم … آره … حتما یکی از اون دوتا اومده توی اتاق من …
اما چه جوری ؟! در که قفله …
شهاب-سایه ؟!
سایه ؟!
-بله ؟!
شهاب-بیداری؟! بیا مامانت پشته خط هستش میخواد باهات صحبت کنه
-مامااااااااااانم ؟!
شهاب-چه خبرته ؟! هول نشو …
-این در چرا باز نمیشه
شهاب-باز میشه … کلید رو درست بچرخون باز میشه
***************
شهاب-فرزاد نبودی ببینی چه جوری هل شده بود که در باز نمیشه … مامانمین اینا در باز نمیشه
فرزاد-همه زن ها همینطوری هستن … ترسو … مخصوصا اگه تو اتاق گیر کنن
-من نترسیدم … در ضمن اگرم ترسیده باشم کاملا طبیعی بوده چون ، توی خونه ای که خیلی ترسناک گیر افتادم
پری-بابا … سایه میگه اینجا ترسناک … هست ؟!
فرزاد-نه باباجان … نیستش …
-اتفاقا هستش … میشه یه درخواستی داشته باشم ؟!
شهاب-اوهوم
-میخوام قفل در اتاق خوابم رو عوض کنم
شهاب-چرا اونوقت؟!
-به خاطره اینکه امروز بعد از ظهر یکی اومده بود توی اتاق من
فرزاد-نخند شهاب جان … خانم حتما دارن راست میگن … کسی که بلند بلند برای خودش حرف میزنه حتما داره راست میگه
-من کی بلند بلند حرف زدم؟!
فزاد- تیر و تخته ها که همه رنگ چوب قهوه ایه سوخته هستن … پرده ها قهوه ایه روشن … روتختی زرشکی … رو مبلی ها هم همه زرشکی هستن
-شما گوش وایستاده بودین دمه اتاق من ؟!
فرزاد-نه … اتاق شما چسبیده به اتاق من هستش … احتیاجی نبود گوش وایستم وقتی اونقدر بلند فکر میکردین !!!!
د … نخند شهاب ، بنده خدا معذب میشه
-( ای بمیرین همتون با هم … اون فرشاد چرا عینه خری که به نعل بندش نگاه میکنه به من ذل زده ؟!) آقا فرشاد مشکلی دارین ؟!
(ای بابا !! طرف از رو نمیره … همینطوری ذل زده )
از لحظه ای که منو دیدن به من ذل زدن !!!
شهاب-اون همینجوریه
-(شما همتون مشکل دارین … نگاه کن اینا انگار سه قلو هستن … تازه اون دختره هم کپی شده ایناست … اها چقدر قیافه هاشون خسته کننده است ، صورت کشیده و چهار گوش… بینیه بزرگ استخونی، چشم های درشت و خوش حالت ، موهای همه مشکی و خوش حالت و البته فقط موهای فرشاده که بلنده و پریناز … لب های درشت و تیره ، پوست سفید ، گردن کشیده و کلفت … قد و هیکل هاهم که همه گی بلند و هیکلی هستن …
بذار ببینم … موهای من چقدر شبیه اونها هستش… رنگ پوستم … حالت ابروهام … رنگ موهام … حتی …
باورم نمیشه …
نه !!!!
فرشاد و فرزاد هر دوتا مثل من چپ دست هستن …
خدا جونم ، پریناز هم چپ دسته )

 

 

 

فرزاد-چیزه خنده داری دیدی؟! چرا تو صورت من نگاه میکنی و میخندی ؟!
-نه … چیزی نیست … خب میرم از زرین خانم تشکر کنم … من که سیر شدم
شهاب-ما هیچوقت این کارو نمیکنیم
-کدوم کار؟!
شهاب-تشکر از زرین!!! اون داره وظیفه اش رو انجام میده و در مقابل حقوق ، پولش رو میگیره
-شاید شما این کار رو نکنین اما من جور دیگه ای تربیت شدم …
فرزاد-هر خونه ای قانون خودش رو داره
-و هر کس هم اینجوری که دوست داره قانون رو اجرا میکنه !!!
شهاب-فرشاد نه!!!!!!
-آاااااااااخ
شهاب-فرشاد ؟! دستشو ول کن …
-فرشاد خان دستمو ول کنین … دردم گرفت ، مچ دستم درد گرفت … آااااااای
به خدا درد گرفت … شهاب خان ، تورور خدا …
فرزاد-فرشاد ! ولش کن …
-فرشاد خ …
-تو هیج جا نمیری … همین الان میری تو اتاقت … فهمیدی چی میگم ؟!
-چی؟! ( درد دستمو دیگه یادم رفته بود … اون داشت با من حرف میزد … فرشادی که اینا میگفتن حرف نمیزنه داشت با من حرف میزد )
من هیج جا نمیرم …
-چرا تو میری … همین الان میری تو اتاقت …
شهاب-فرشاد ولش کن …
فرزاد-الانه که دستشو بشکونی …
شهاب من زورم بهش نمیرسه …
-همین الان برو تو اتاقت
-من نمیخوام برم تو اتاقم
چرا اون میگه من باید برم تو اتاقم
فرزاد-کی میگه ؟!
نه !!! امکان نداره … نه !!! سایه به من نگاه کن … با توام … تو چشمای من نگاه کن
-چی؟!
شهاب-… تو چشمای اون نگاه کن … خواهش میکنم سایه … به فرشاد نگاه نکن
-آاااااااااااای …
-حق نداری تو چشمای فرزاد نگاه کنی … تو باید …
فرزاد-میگم به من نگاه کن
فرشاد خواهش میکنم ولش کن ، اون امانت دسته ما هستش … اون هیچ کاری نمیتونه برات بکنه ، هیچ کسی هیچ کاری نمتونه برات بکنه …
-تو یه مزاحم تو این خونه ای … همین حالا گورتو از اینجا گم کن
-آاااااااای … دستم … آااااااخ
فرزاد-شهاب بدو برو اون کیف منو از تو اتاقم بیار … منم اینو میبرم به اتاقش
میتونی راه بری سایه؟!
-آره (اون دسته منو ول کرد و عینه کسی که دنبالش کردن فرار کرد )
فرزاد-تو دیگه هیچوقت نباید تو چشمای فرشاد نگاه کنی … فهمیدی؟! هیچوقت
****************
-خوابید؟!
-آره
شهاب باید چیکار کنیم؟!
-نمیدونم ، خودمم گیج شدم ، فکر نمیکردم دوباره به اون حالش برگرده
یعنی حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم …
-از اون شب تصادف من بهت اخطار دادم که همه چی دوباره شروع شده
-حالا که بابا رفته ما باید چکار کنیم ؟! اون میگفت که !!!
-همش تقصیره شما بود ، من گفتم باید آسایشگاه بستری بشه
-من نگران این دختره ام …
-بابا !!! بابا !!!؟؟؟
-جانم پریناز بابا!!!؟؟؟ الان میام
من میرم ببینم این بچه چش شده که از خواب پریده … بهتره قفل دره اتاق هر دوشونو عوض کنی

-بابا
-اومدم بابا جان

 

 

 

-اینا در مورد چی حرف میزدن؟!
چی دوباره شروع شده
چرا فرشاد با من اینکارو کرد!!!؟؟؟ چطوری شد که اون میتونست با من حرف بزنه اما بقیه !!!؟؟؟
نکنه اون همون صدای فرزاد بوده باشه!!!؟؟؟
اگه اون فرشاده … و همون صدای فرزاد باشه چرا منو اذیت کرد!! اون به نظر انقدرهاهم نامهربون نمیرسید ،
شاید اون صدا از اول هم فرشاد بوده باشه …
سرم چقدر درد میکنه …
سرم درد میکنه !!!؟؟؟ باورم نمیشه !!!؟؟؟
این اولین باره که من سر درد گرفتم !!!! از وقتیکه یادم میاد من هیچوقت سر درد نگرفته بودم !!! حتی تو بدترین شرایط زندگیم …
کیان میگفت ، تو توی کله ات چیزی تحت عنوان مغز نداری که بخواد بهش فشار بیاد ، پس سر درد هم برات معنی نداره !!!
اما مامان چند دفعه به بابا گفته بود که این دخترت هم مثل اونا عجیب غریبه
همیشه برام جای سوال بود مثل کی ؟! بعد با خودم میگفتم شاید منظور مامان خانواده پدریم باشه … شاید خانواده مادریه بابارو میگفت !!!
هیچوقت نفهمیدم بلاخره منظورشون به کی بوده !!!!!!!
اما، سر دردم دقیقا از لحظه ای که تو چشمای فرشاد نگاه کردم شروع شد !!!
حالا میفهمم وقتی مامان میگفت از سردرد به حالت تهوع میوفته یعنی چی !!!
هنوز ساعت ۱۲ نشده که بخوان سگ هارو باز کنن… شهاب گفت راس ۱۲ بازشون میکنن، پس چرا انقدر صدای پارسشون نزدیکه
آخ سرم خیلی درد میکنه ، بهتره برم از فرزاد یه قرصی بگیرم تا از پا نیوفتادم
***************
-فرزاد خان ؟!
آقا فرزاد؟!
نه خیر مثل اینکه تو اتاقش نیست
خب میرم از زرین خانم میگیرم …
شهاب-کجا رفت ؟! کدوم رو برد؟!
فرزاد-خودت که خوب میدونی اون کجا رفته!!! نه !؟؟؟!!! اینکه با چی رفته هم که برای تو کاملا مشخصه
شهاب-میگی چیکار میکردم؟؟!! تو اگه نگران برادرت بودی همه چیرو ول نمیکردی بری !!!
فرزاد-به نظرت من به خاطره چی رفتم؟؟؟!!! فکر میکنی راحت بود که یه بچه شیرخوره رو اون سره دنیا بزرگ کنم !!!
شهاب-به نظره تو هم راحت بود که برادره خودمو بفرستم تیمارستان!!!؟؟؟
در ضمن ، از کجا باید حدس میزدم !!!؟؟؟
فرزاد-اون نفرینمون کرده بود ، من میدونستم که این اتفاق …
شهاب-نفرین چی؟! کشک چی ؟!
تو دیگه چرا این حرف رو میزنی ؟! خیره سرت تحصیل کرده این مملکت هستی
فرزاد-اما من بیشتر از هزار بار با تو و بابای خدابیامورزمون سره این موضوع بحث کرده بودم
شهاب-تو فکر کردی برا بابا راحت بود ، وقتی یه بچه شو از دست داده ، اونیکی رو در حالیکه مریضه بفرسته تیمارستان !!!؟؟
فرزاد-اگه کسی چیزی بفهمه چی ؟!
شهاب-من فقط موندم که اون پیره مرد چه جوری تونسته اونو تشخیص بده ؟!
اون بوده که به سایه گفته کی تصادف کرده بوده
فرزاد-یادت نرفته که اونا همیشه تو باغ اون پیرمرد بازی میکردن ، و تنها چیزی که اونا رو از هم متمایز میکرد رنگ چشماشون بود
-شما چیزی میخواین خانم جان؟!
-چی ؟! نه … یعنی آره ، سرم درد میکرد ، خواستم بیام از شما یه قرص بگیرم
زرین-پس با من بیاین تا جای قرص هارو هم بهتون نشون بدم
-نه ، من اینجا میمونم، اگه زحمتی نیست شما برام بیارشون
زرین-جای قرص ها رو یاد بگیرین براتون خوبه ، شاید بهشون احتیاج پیدا کردین
-برای اولین باره که سرم درد گرفته ، قبلا اینجوری نشده بودم ، بعد از این هم فکر نکنم احتیاجم بشه
زرین-شاید شد ، خونه جدید اومدید ، اتفاقای جدیدی هم براتون میوفته
بیاین خانم جان ، بیاین ، باید همه جای این خونه رو یاد بگیرین ، شما دیگه خانم این خونه هستین ، باید از الان به همه چی آشنا بشین
-(این چرا داره یه جورایی منو با خودش میکشه و میبره ، جالب تر اینکه منم دارم دنبالش میرم)
زرین-اینجا بشینین خانم جان ، بذارین یه چایی بهتون بدم
-زرین خانم چند ساله اینجا کار میکنی ؟!
-من تو همین مزرعه به دنیا اومدم، اینجا بزرگ شدم ، عروس شدم ، مادر شدم
-پس باید همه چیرو در مورد این خونه بدونین!؟
-آره
-یه سوال بپرسم جوابمو درست میدی؟!
-بپرس خانم جان؟!
-آقای عظیمی که صاحب این خونه بودن چند تا بچه دارن؟!
-چهارتا خانم جان
-اما !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آره خانم جان شما فقط ۳ تاشونو دیدن ، خانم خدابیامورز دو دفعه بیشتر زایمان نکرد اما خدا بهش چهارتا پسر داد ،از زایمان اولشون آقا فرشاد و فرزام ، و زایمان دوم آقا شهاب و فرزاد
-فرزام ؟!
-آره ، اون اولین بچه خانم خدابیامورز بود
-اون مرده؟!
-نه
-پس کجاست؟! ( اگه نمرده پس چرا شهاب گفت که پدرش یه بچه اش رو ازدست داده!!!)
-اتفاقا شما امشب اونو دیدین ، بفرمایین ، اینم چای شما
-من دیدمش؟! امکان نداره
-چرا خانم جان
شهاب-زرین؟! مگه نمیبینی ساعت ۱۲ شده؟! برو سگ هارو ولشون کن ، دلم نمیخواد بعد از مرگ پدرم عادت های این خانواده نادیده گرفته بشه
زرین-چشم اقا ، شما چای نمیخواین؟!
شهاب-یه استکان کوچیک بده ، یکم باید با خانم صحبت کنم ، میشه اینجا بشینم ؟!
-خواهش میکنم ، مثلا اگه من بگم نشینید ، شما نمیشینین؟!
زرین-بفرمایین آقا ، من برم به کارم برسم
شهاب-زرین بهت چی گفت ؟!
-(خیلی زرنگی ، میخوای از زبون من حرف بکشی؟! ) چیزی نگفت ، ظاهرا که اون منو خانم این خونه میدونه
شهاب-ظاهرا نه ، این واقعیت داره ، تو دختر عموی ما هستی ، بازم یاد آوری میکنم که فردا خیاط میاد اینجا
-این قضیه انقدرهم مهم نیست
شهاب-چرا مهمه ، خیلی هم مهمه ، خیلی بیشتر از اونیکه فکرش رو بکنی ، خانواده ما همیشه تو چشم بوده و هستن ، باید اینو درک کنی که حتی اگه میخوای یه گونی به تنت بکنی باید اونو در خوره خانواده عظیمی درست بکنی و بعد بپوشی
-ببین من عادت به چوشیدن هر لباسی ندارم ، اینو از الان دارم میگم
شهاب-در مورد ما چی فکر کردی؟! ما همه تو خونه لباس راحت میپوشیم اما اگه قرار باشه خارج از حصارهای خانواده عظیمی پا بذاریم ، دیگه اینجوری ظاهر نمیشیم
-فرزام کیه ؟!
شهاب-حدس میزدم زرین دوباره وراجی کرده باشه
-اون کیه ؟!
-چرا براش نمیگی اون کیه؟!
شهاب-خواهش میکنم فرزاد ، تو توی این بحث هیج جایی نداری
فرزاد-چرا ندارم؟! اگه ندارم برای چی منو نگه داشتی؟!
شهاب-خواهش میکنم ازت
فرزاد-خواهش نکن ، راستش رو بهش بگو، بلاخره اون میخواد یه چند وقتی اینجا بمونه
شهاب-سایه میخوای برگردی خونتون؟!
-واقعا؟! میشه؟! آره ، خیلی دلم میخواد برگردم
فرزاد-چرا داری دیگران رو وارد این ماجرا میکنی ، اون هر جا بره اون دونا دنبالش میرن
-شما دارین منو میترسونین !!! اینجا داره چه اتفاقی میوفته که مربوط به من میشه ، با اومدن من چی شروع شده ؟!
شهاب-هیچ چی !!!
فرزاد-چرا بهش نمیگی!!!؟؟؟ برادره من ما مسئول این دختر هستیم
-دیگه این مسخره بازی ها بسته ، یا به من بگین اینجا چه خبره یا من از اینجا میرم
شهاب-خیله خب ، خیله خب ، میگم!!!
فرزاد-بهتره بریم توی کتابخونه ، دلم نمیخواد یه دفعه سروکله اش پیدا بشه و دوباره دردسر درست بکنه

 

 

 

 

فرزاد-ای کاش اینو می فرستادی بره یه جای دیگه
شهاب-تو همین الان گفتی که دیگران رو وارد این ماجرا نکنیم
-میشه واضح صحبت کنین!!! من واقعا دارم میترسم
شهاب-هیچی اون الکی داره شلوغش میکنه
فرزاد-من الکی دارم شلوغش میکنم؟! فکر کردی من از کجا دارم اینو حس میکنم! تا وقتی تو این حس رو نداشته باشی امکان نداره من حس دلشوره داشته باشم
ببین کوچولو، شاید حرف های ما به نظرت خیلی مسخره یا شاید خیلی دور از واقعیت بیاد ، اما بهتره گوش کنی ، برای امنیت خودت بهتره که همه چیرو بدونی ، این شهاب خانی که روبروی شما نشسته یه توانایی خیلی جالب داره اونم اینکه مثل مادربزرگ ها یه دفعه دلشوره میگیره ، اما دلشوره هاش همیشه درست هستن ، اگه قرار باشه اتفاق بدی تو درو اطرافش بیوفته اولین نفر اونه که میفهمه ، و به خاطره دوقلو بودن ما ، من هم میتونم حس اون رو بگیرم حتی اگه اون سره دنیا باشم
شهاب-انقدر ماجرارو پیچیده نکن براش ! نگاش کن ! رنگش پریده ، حالا فکر میکنه اینجا چه خبره
فرزاد-به نظرت خبری نیست! فرزام برگشته ، حال فرشاد خوب شده !
شهاب-خب اینا دلیل نمیشه
-تورو خدا درست حرف بزنین ، من دیگه نمیخوام حتی یه لحظه هم تو این خونه بمونم
فرزاد-منم همینطور
شهاب-بس کن دیگه
-(واای چه دادی زد!!! نه تنها من ، فرزاد هم جاشو خیس کرد )
شهاب- نمیخوام ماجرا رو خیلی ترسناک جلوه بدم ، اما اونیکه امشب سره میزه شام بود فرزام بود نه فرشاد
آاا … چیزی نگو … فقط گوش بده
اون فرزام بود چون تونستی صدای ذهنش رو بشنوی
این چیزی بود که خودت به ما گفتی ، تو توی چشم های اون نگاه کرده بودی برای همین بود که اون تونست با تو حرف بزنه و اگه فرزاد مجبورت نکرده بود که نگاهت رو عوض کنی معلوم نبود چه بلایی سرت میومد
فرزاد-دلیله دیگه ای که اون اینجا بود ، پریناز هستش
-…
شهاب-بهت گفتم نباید همه چیرو یه دفعه بهش بگیم ، نگاه کن ، کاملا گیج شده ، من نمیخوام تمامه مسائل خصوصی خانواده رو براش بگم
فرزاد-دیگه مسئله ای هم مونده که نگفته باشیم ، فرزام خیلی وقت بود که خونه رو ترک کرده بود و اتفاقا با برگشتن تو و پریناز دوباره به این خونه برگشته
من به خاطره این اینجا موندم که وصیت بابا رو اجرا کنم ، ما بلاخره باید بفهمیم پریناز دختره کی هستش، فرزام یا فرشاد
-خدای من !!!
شهاب- اشکال کار اینجاست که افراد معدودی میتونستن بفهمن که فرزام داره باهاشون از طریق ذهن حرف میزنه
در واقع اون یه جورایی دیگران رو مجبور میکرد که کارهایی که اون میخواد رو انجام بدن ، البته اگه واقعا میتونست توی چشماشون خیلی عمیق نگاه کنه ، همیشه برای کارش این توجیه رو میاورد که من آدم خیلی تاثیر گذاری هستم برای همینه دیگران تا من حرف میزنم ، سریع انجامش میدن ، چون من خیلی جذاب هستم
فرزاد-ما حتی یک درصد هم احتمال نمیدادیم دوباره کسی پیدا بشه که بتونه فرزام رو به این خونه بکشونه
و تعجب من اینه که تو اونقدر به چشم هاش نگاه نکردی که اون بتونه روت تاثیر بذاره
شهاب-دقیقا ، و حالا که اون تورو دیده دیگه دست از سرت بر نمیداره
-چرا ؟! مگه من چیکارش کردم!؟
شهاب-تو کاریش نکردی
-اما
شهاب-ببین ما هیچ کدوم نمیدونیم چی شد که فرزام از خونه فرار کرد ، فرشاد به اون حالت افتاد و چرا بابا حتی نذاشت پریناز یک ثانیه هم تو این خونه بمونه و از همون بیمارستان اونو با فرزاد فرستاد خارج از کشور ، حتی براش به اسم فرزاد شناسنامه گرفت
فرزاد-خودم هم نمیدونم چی شد که بابا منو با تهدید به اینکه از ارث محروم میشم فرستاد برم ، اونم با یه بچه شیر خوره ، مجبورم کرد که نقش پدرش رو بازی کنم ، البته بهش حق میدادم چون فرزام خودشو گم و گور کرده بود و فرشاد هم مریض بود
شهاب-ما هیچ کدوم همه ماجرا رو نمیدونیم
-من سر در نمیارم ، گیریم که شما یه سری مشکلات خانوادگی باهم دارین! خب این موضوع به من چه ربطی داره؟!
شهاب خان خواهش میکنم بذارین من از اینجا برم
شهاب-اگه میشد حتما همینکار رو میکردم اما تو الان وسط ماجرایی هستی که ما دو سه ساله میخوایم کسی ازش باخبر نشه ، و اگر بذاریم که تو از اینجا بری معلوم نیست آخرش چه بلایی سره این خانواده میاد!
فرزاد-هیییسس !!! این صدای چیه شهاب ؟!
-مثل میو میو کردنه گربه میمونه
شهاب-من که صدایی نمیشنوم ، فرزاد انقدر جو رو بهم نریز
فرزاد-ببین ، حتی این بچه هم داره میشنوه
-مثل گریه بچه است
فرزاد-خدایا خودت به دادمون برس
پریناز!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-( هر دوتاشون سریع بیرون رفتن که چی ؟! خب احتمالا بچه گریه کرده دیگه مگه چه اتفاقی افتاده ) چقدر هوای اینجا سنگینه ، احتمالا به خاطره شومینه هستش ، بذار یکم پنجره رو باز کنم تا هوا عوض بشه،
بارون …
من عاشق اینم که زیره بارون راه برم
-مطمئنی ؟!
-( با شنیدن این صدا موهای گردنم بلند شدن !!!!؟؟؟ انگار یکی دست گذاشته جلوی دهنم که نمیتونم حرف بزنم )
-گفتی عاشق زیره بارون راه رفتنی ! آره ؟!
-(این صدا نه صدایه شهاب هستش نه صدای فرزاد )
-نترس برگرد نگاه کن کی داره باهات حرف میزنه
-(انگار پاهام رو به زمین دوختن ، نمیتونم تکون بخورم )
-میخوای کمکت کنم تا برگردی ؟!
-(تمامه نیروم رو جمع کردمو برگشتم سمتش )
-اون فرشاد احمق هنوز هم امیدواره که اون دختره ، بچه اون باشه
-(خدایه من اصلا نمیتونستم باور کنم دارم چی میبینم ، این نه شهاب بود نه فرزاد، رنگ چشم های اونا آبی تیره و روشن بود اما ، اما اینیکه روبروی من وایستاده ، زیباترین چشم های رو داره که من تا به الان دیدم ، چشماش آدمو جادو میکنه ، از نظر ظاهر کاملا با فرزاد و شهاب متفاوت هستش ، قد کوتاه تر و لاغر تر از اوناست
اما چشماش مثل تیله میمونه! من نمیتونم تشخیص بدم که چه رنگیه )
-بهتره زیاد تو چشمای من خیره نشی ، تو که نمیخوای دوباره اون سردرد بیاد سراغت ؟!
سرتو بگیر اونور جوجو
-(با نوک انگشتاش چونه منو به طرف دیگه ای حرکت داد تا تو چشماش خیره نشم )
-من فرزام هستم ، البته باید بهت گفته باشن ، آخه اون دوتا جوجه زیاد در مورد من داستان سرایی میکنن ، بچه ان دیگه
امشب من بودم که سره شام دستت رو گرفتم نه فرشاد ، عذر خواهی نمیکنم چون تو باید از اینجا بری
-…
-ساکت بودنت هیچ به درد من نمیخوره
این خانواده که من هم عضوی ازشون ام خیلی خیلی عجیب ان، از ما هر چی بیشتر فاصله بگیری به نفع خودته
-…
-سره شام که خیلی بل بل زبونی میکردی ، حالا چی شدی؟! گربه زبونتو خورده؟! چرا عینه جوجه هایی که دست گربه میوفتن داری میلرزی؟!
انقدر از من میترسی که نمیتونی حرف بزنی
-ن … نه … نه نمی … نمیترسم
-قشنگ معلومه
گفتم تو چشمای من نگاه نکن ، نمیدونم چرا اما چشمای تو باعث میشه بدونه اینکه نیاز به تمرکز داشته باشم باهات حرف بزنم، این کار برای تو خطرناکه
***************
-تو مطمئنی که اون اینجا بود ؟!
فرزاد-مگه نمیبینی ،سرش درد میکنه ، پس اون اینجا بوده
شهاب-اون چی بهت گفت ؟!
فرزاد- مجبور شدم بهش مسکن تزریق کنم ، الاناست که بخوابه
سایه… استراحت کن ، لازم نیست خودتو اذیت کنی

 

 

 

-آه … از اینکه نصفه شب از خواب بپرم متنفرم
( این چیه دیگه ؟!
چه بویی داره میاد؟!
چقدر این بو برام آشناست … )
(فضای اتاق خیلی برام عجیب شده ، ساعتی که روی میزه کناره تختم هستش نشون میده الان ۵:۳۰ صبحه ، اما اینجا یه چیزی تغییر کرده یا حداقل بوی اتاق کاملا عوض شده ، بوی عطر میاد اما نه )
بوی عطر نرگس میاد
مطمئنم
اه لعنتی… چراغ خواب کجا بود !!! معلومه دیگه خنگه ، کنار تخت !!! چقدر من خنگم !!! آهان پیداش کردم ، اینم از نور
وااااااااااااااای … خدای من ! اینجا چه خبره؟!
(کل اتاق پر بود از گل های رنگارنگ ) یعنی کی اینارو این موقع شب آورده تو اتاق من ؟!
( روی پتویی که رو خودم انداخته بودم پر بود از گل برگ های رز سفید ، گلدونیکه توی اتاقم بود هم پر از گل های رز قرمز و سفید )
کی پنجره رو باز گذاشته ؟!
این کیه که عاشق گل رز اونم رنگ سفیدشه؟!
اما بوی نرگس از کجا میاد ؟!
امشب چقدر هوا سرد شده !!!! اونوقت اون برادرای نابغه برای من پنجره باز گذاشتن!!! ببندمش بهتره!!!
(هر چی به پنجره نزدیک میشم ، انگار بوی اینا بیشتر میشه )
خدایا!!! یه سبد پره نرگس رو گذاشتن پشت پنجره ( سبد نرگس ها پشت پنجره بود و لای در هم یکم باز ، خب معلومه وقتی باد میزنه ، بوش توی اتاق پخش میشه )
این گل ها این بیرون یخ میزنن ، کدوم خنگی اینارو بیرون گذاشته !!!
بهتره بیارمشون داخل
واااییی یخ زدم !!! چقدر سرده
این چیه ؟! یه کارته؟!
-ببین جوجه کوچولو ، از اینکه هر دفعه باعث میشم سردرد بگیری خیلی متاسفم ، اما تقصیره خودته ! آخه خودت مجبورم میکنی ! من اگه بهت میگم که از این خونه بری به خاطره خودت هستش ! اینجوری در امان تری ! اما اگه دلت میخواد بمونی دیگه من نمیتونم کاری برات بکنم ، تو این خونه اتفاقاتی افتاده که باید برای همه روشن بشه ! میتونی بمونی و ببینی یا بری و همه چیز رو پشت سرت بذاری!!!
فرزام
-ای خدا این چرا دست از سره من بر نمیداره ؟!
( صدای چیه ؟!
این صدا از بیرونه !!!
بیرون درست روبروی اتاق من اما اون طرف باغ یکی سواره یه اسب هستشو ظاهرا به من ذل زده ، این کیه؟!
فرشاد ؟! یا فرزام ؟!
غیر اون دوتا کسی دیگه نمیتونه بیرون باشه )
(الان دلیله تعجبم رو میفهمم ، من دفعه اولی که فرشاد رو دیدم ، اون از من فرار کرد، درحالیکه فرزام خیلی راحت به من ذل زده بود ! من خیلی تعجب کردم که چرا اون منو اینجوری نگاه میکنه ! )
هر کی که هستی باش ! گل هات رو نخواستم ، فقط بذار راحت باشم! به من چه که اینا قبلا چه غلطی کردن !
از اینجا میرم ،حالا هر کسی هر کاری میخواد بکنه
یکم دیگه بیشتر تو این خونه بمونم دیوونه میشم
*****************
لعنت به هر چی گل و شله!!! آخه مگه میشه با پوتین پاشنه بلند توی زمین خیس اونم شمال راه رفت!!! حالا نمیشد سایه خانم برا خودت کلاس خرکی نذاری که اینجوری نشه !
خداجونم دارم میرسم سره جاده اصلی ! من یه روز بیشتر تو اون خونه نبودم اما برام مثل یک عمر گذشته !اما !!!
اما اگه …
اگه خبردار بشن که من در رفتم چی؟! شهاب از بابا تعهد گرفته بود که اگه من یک سال اونجا باشم با بابا کاری ندارن، اما هروقت به هر دلیلی زودتر از موعد اونجارو ترک کنم ، خیلی راحت بابا رو میندازه زندان!
-خدا لعنتت کنه سایه که همیشه وجودت باعث دردسر برای دیگران هستش
حالا میخوای چیکار کنی ؟!
بری خونه!؟ خونه رفتن تو مساویه با شروع دردسر برای بابا
برمیگرم!
برمیگردم به اون خراب شده ! چون نمیتونم بذارم بابا دوباره به خاطره من تو دردسر بیوفته !
***************
شهاب-میشه بدونم سرکار خانم کجا تشریف داشتین؟!
-بیرون قدم میزدم؟!
شهاب- قدم میزدین؟! اونم با لباس بیرون و کوله پشتی روی پشتتون
-مگه چیه ؟!
شهاب-بسته دیگه
-چرا داد میزنین؟!
فرزاد-شهاب انقدر اذیتش نکن ، فعلا که برگشته ، تازه این نظره خودت بود که اونو برش گردونی پیشه خانواده اش
شهاب-درسته که نظره خودم بود اما ، حق نداره سرخود راه بیوفته هر جا میخواد بره
فرزاد-فعلا یکی باید جلوی فرزام رو بگیره !
میدونی امروز صبح زرین چی میگفت؟!
شهاب-این پسره واقعا که شان خانواده رو داره زیره سوال میبره ! جای اینکه با ما صحبت کنه که ناسلامتی برادراش هستیم از طریق خدمتکارا برامون پیغام میفرسته
فرزاد-مهم نیست از چه طریق ، چیکار میکنه ،مهم اینه که ادعای ارث کرده
شهاب-اون غلط کرده با اون فرشاد بی اراده
-( حالم از این بحث های خانوادگیشون بهم میخوره ) میشه من صبحانه ام رو تو اتاقم بخورم ؟!
فرزاد –نه
-پس سره میز با هم بحث نکنین ، هیچ میدونستین شما به عنوان پدره پریناز براش الگو هستین؟! اون وقتی ببینه شما همش در حال بحث کردنید، اونم همین کار رو یاد میگره
شهاب-این بچه راست میگه
-بچه؟! اگه من بچه هستم ، چرا یکی از شرایط اومدن من به اینجا این بود که با یکی از شماها ازدواج کنم
شهاب-من اینو گفتم ؟!
-فرزاد خان اونطوری نگاهم نکنین ، انگار که اصلا در جریان ماجرا نبودین؟!
فرزاد-من واقعا چیزی نمیدونستم
-شهاب خان گفتن که من باید یکسال اینجا بمونم ، و اینکه اگه تو این یکسال یکی از شما برادرها که ظاهرا یکیتون دیوونه هستشو یکیتون قاتل !!! از من خوشتون اومد ، باید باهاش ازدواج کنم ، و اگرم شماها دلتون نخواست من سره یکسال میتونم برم خونه خودمون
شهاب-تو به چه حقی به برادرهای من میگی دیوونه و قاتل ؟!
دیوونه اون بابای بی همه چیزته که زد بابای بیچاره منو کشت ، یادت نرفته که دیروز باباتو از زندان درآوردم اونم به چه جرمی ؟! قتل !!!!؟؟؟ یادت هست یا به همین زودی فراموشش کردی ؟!
فرزاد-شهاب خواهش میکنم خودتو کنترل کن
-(خیلی قیافش ترسناک شده! اما اون حق نداره به بابای من توهین کنه ) شما حق نداری به بابای من توهین کنین؟!
ما دو نفر نمیدونیم اون روز چه اتفاقی افتاده ! در ضمن بابای شما تو راه بیمارستان تموم کرده!
خب میخواست اونقدر به خودش فشار نیاره که آخرش قلبش از کار وای نسته ! در ضمن ، من فکر میکنم شما باید خودتونو بابت این اتفاق سرزنش کنین نه کسی دیگه رو ! این شما بودین که باید جلوی پدر مریض احوالتون رو میگرفتین ! همینطور که باید جلوی برادرتون رو بگیرن تا وقت و بی وقت مزاحم من نشه!
تو اتاق منو دیدین؟!
پر از گل شده ؟! به نظرتون از کجا اومده ؟! از عالم غیب ؟! درسته شماها همه عجیب و غریب هستین ، اما اونقدرها خارق العاده نیستین که بتونین چیزی که وجود نداره رو به وجود بیارین !!!
فکرم نمیکنم که شما اونارو برام آورده باشین ، یعنی در این حد شخصیت ندارین که اینکارو بکنین!
فرزاد-شهاب!!!؟؟؟
-… ( باورم نمیشد !!!! ) چط … چطور ؟! چطور جرات میکنی؟!
شهاب-خواستم دلیلی برای اینکه به من بگی بی شخصیت وجود داشته باشه ! هر چی نباشه ازت بزرگترم نباید دهنتو باز کنی و هر چی دلت میخواد رو بگی
-عوضی
(دیگه نمیتونم این خونه رو تحمل کنم ! من تا حالا از بابام کتک نخورده بودم … ) آشغال … آشغال
ولم کن ، به من دست نزن عوضی
میگم ولم کن
شهاب-سایه ببخشید! من معذرت میخوام !
-(همینکه دنبالم اومده بود برام کافی بود تا برگردم ، اما وقتیکه منو تو بغلش گرفت و فشارم داد حس کردم رفتارش خیلی هم عادی نیست ) ولم کن
شهاب-ببخشید ، عصبانیم کردی دیگه ! دسته خودم نبود
-(دلیل سرمای دستاش رو نمتونستم بفهمم ) باشه ، فقط ولم کن
شهاب-خیله خب ، اگه میخوای تو ، برو تو اتاقت صبحانه بخور
-نمیخوام
شهاب-به درک ، هر غلطی که دلت میخواد بکن
-(این چش شد ؟! من باید ناراحت باشم نه اون !!!) عوضی
فرزاد-میدونم ، اون یکم عوضیه ، اما درکش کن ، فرشاد دوباره بهوش اومده اما مثل چندسال قبل قاطی کرده ، فرزام هم که معلوم نیست چی تو سرش میگذره
از این طرف هم وصیت بابا ، راست میگی بابا تو راه بیمارستان مرد ، اما قبلش به شهاب گفته بوده که باید تورو هرطوری شده برگردونه به این خونه ، تکلیف پریناز رو معلوم کنه
در واقع میشه گفت همه چیرو دست شهاب سپرده
اون از عهده اولیش که تو باشی بر اومد ، تو الان تو جایی هستی که بهش تعلق داری
-(همونجوری که دستم روی صورتم بود رفتم سمته پنجره ، با اونیکی دستم پرده رو گرفتم تا بتونم بیرون رو ببینم )
-به عکس چیزی که تو فکر میکنی خانواده ما زیادی هم عجیب نیستن ، فقط تو ، توی بد زمانی وارد این خونه شدی
اگه دو هفته پیش اینجا بودی میگفتی بهشت که میگن حتما همینجاست، ببینم تو اصلا توجه کردی چرا پرده های این خونه همیشه کشیده است ؟!
-(راست میگفت ! برای منم جای سوال بود که ساعت ۸ صبح یه روز پاییزی ، اونم بعده بارون حسابیه شب قبل ، چرا پرده های اینجا همشون کیپ شده هستن ) نمیدونم ، چرا؟!
-به خاطره پریناز !
-چی ؟!
-پریناز و فرشاد خیلی شبیه هم هستن ، هر دوتاشون سریع نسبت به آفتاب واکنش نشون میدن
چرا چشماتو گرد میکنی ؟! نترس اونا خون آشام نیستن ، فقط یه نوع بیماریه روحی دارن که نسبت به آفتاب حساس هستن ، از نظره فیزیکی هیچ اتفاقی براشون نمیوفته اگه آفتاب باهاشون برخورد کنه اما از نظره روحی خودشون فکر میکنن نور آفتاب اونارو اذیت میکنه
-(یه دفعه سوالی که تو ذهنم بود از دهنم بیرون پرید ) پریناز خواهرتونه ؟!

………………………………….

قسمت چهارم

 -چی ؟! این چه مزخرفیه که میگی ؟!

-(وقتی که با دست هاش شونه هام رو گرفت ، تازه فهمیدم چه گندی بالا آوردم ) فقط حس کردم قبلا کسی اینو بهم گفته
-میدونم کاره کیه ! اون فرزام عوضی
-(نمیدونم چرا ! اما از اینکه در کنار اون یا شهاب بودم حس خوبی بهم دست نمیداد ) میشه من برم ؟!
-نه ! بیا بشین ، باید یه سری مسائل رو برات روشن کنم
-میشه بعدا !؟
-گفتم که نه! بیا بشین !
-(دسته منو گرفت و همراه خودش کشید سمته میز صبحانه )
-بشین ، اول بذار یکم صبحانه بخوریم ، این شهاب عادت به گشنگی داره ، اما من نه ! تا شکمم سیر نباشه نمیتونم درست فکر کنم
-…
(آخ ، چقدر گشنه ام شده ، چرا وقتی به قول مامان تو دلم فکر میکنم ! صداها توی سرم میپیچن !؟ انگار ده نفر دیگه دارن بامن همزمان حرف میزنن )
(ای وای نکنه دارم از حال میرم که اینطوری شدم!؟ چرا این همه سرو صدا توی ذهنم هستش ؟! )
-خب وقتی گشنه ات هستش ، یه چیزی بخور
-ببخشید؟!
-تو مگه الان با خودت فکر نکردی که، آخ چقدر گشنه ام شده ؟!
-( این از کجا فهمید ؟! )
-از اونجا که تو داری فکر میکنی ، و من میتونم فکره تورو بخونم !
-( این امکان نداره )
-چرا داره!!!
خواهش میکنم منو اونجوری نگاه نکن ! تو این خونه اتفاقات عجیب غریب تر از ، شنیدنه فکرهای تو توسط من برات بوجود اومده
این یکی از همون مسائلی هستش که باید بهت میگفتم!
-اینجا چه خبره ؟! دیگه دارم کم کم مطمئن میشم که دیوونه شدم!
-میشه خواهش کنم از جات بلند نشی ؟!
-چی؟!
-خب آخه داشتی به این موضوع فکر میکردی ، ببین بهتره صبجانه امون روبخوریم ، منم قول میدم که فکرت رو نخونم تا تو بتونی راحت اینجا بشینی ! فقط میخواستم بهت بگم ، کلکسیون خانواده عظیمی چیزهای جالب دیگه ای هم برای نشون دادن به تو داره !
من از همین الان قول میدم دیگه ذهنت رو نخونم ! اینو میتونی کاملا فهمی ، چون دیگه چند نفر باهم توی سرت حرف نمیزنن!
چای میخوری یا قهوه؟!
-( این اتفاقات امکان نداره ! هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین چیزایی هم وجو داشته باشه ! ذهن خونی! کنترل ذهن ! حدس زدن اتفاقای بد قبل از وقوعشون !!! یعنی من زنده هستم و دارم این چیزارو تو واقعاین میبینم؟! )
-سایه ؟! کجایی ؟! ببین تو وقت واسه فکر کردن خیلی داری پس جواب منو بده ! چای ؟!قهوه؟!
-…
-میخوای دوباره خودم بفهمم چی میخوای؟!
خیله خب ، خودت خواستی ؟! … آااااااااهااااااان
به نظره من هم قهوه برات بهتره !
-…
-تورو خدا اونجوری منو نگاه نکن ! اگه جای تو هر کس دیگه ای بود شاید باور میکردم که این مسائل براش غیر عادی هستش اما امکان نداره که برای تو غیر عادی باشه؟!
-من… منظورت..ون چیه؟!
-نگو که ۸ سال پیش وقتی با خانواده ات برای مراسم ختم مادرم اومده بودین شمال ! آخرای مراسم بود که با یه دوربین عکاسی داشتی توی باغ ما قدم میزدی و از مناظر عکس میگرفتی! خیلی اتفاقی متوجه شدی ، یه جوونی توی یه چاله عمیق افتاده و کمک میخواد
-چه ربطی داره ؟! من صدای داد زدناشو شنیدم !!!
-چطور ممکنه تو صدای داد زدن های کسی رو از این باغ تا رودخونه شنیده باشی !برای این فاصله حداقل ۱۵ دقیقه مسافت رو باید طی کرد ! هیچ آدم عادی نمیتونه این کار رو انجام بده ! اون چاله نزدیک رودخونه هستش !
-من صدای اون پسر رو شنیدم !
-خیله خب ! خیله خب ! قهوه ات رو بخور !
-دیگه اشتها ندارم ! میخوام برم لباسم رو عوض کنم
-میله خودته ! تا یک ربع دیگه پایین باش چون باید چند مسئله رو روشن کنم !
-باشه ( از پشت میز بلند شدم تا برم سمته راه پله ها که یه دفعه چشمم افتاد به پریناز که روی اولین پله نشسته بود )
-سایه؟!
-(هر چقدر از این خانواده بدم میاد نمیدونم چرا این دختر بچه رو دوست دارم ) جان سایه ؟!
-من گشنه امه
-ای جانم ! تو چرا انقدر خوشگلی !!؟؟ عروسک کوچولو
-گشنه امه
-بیا بغلم ببینم ! (خدایه من چرا این بچه انقدر ملوسه ؟! ) بذار ببرمت پیشه بابات ! باشه پری دریایی کوچولو؟!
-من پری دیایی ام ؟!
-به نظره من هستی ؟!
-اما بابا میگه من فرشته کوچولو هستم
-خب فرشته بابات باش ، پری دریاییه من! باشه؟!
-اوهوم
-فرزاد خان ؟!
فرزاد-بله ؟!
-پریناز میگه گشنه اش هستش ! این بچه توی هوایی به این سردی نباید بدون دمپایی روی پله ها یا روی سنگ کف خونه راه بره ، حتما مریض میشه
فرزاد-سلام فرشته کوچولوی بابا! ببینم چشماتو !
-(این کار یعنی چی ؟! چرا تونجوری تو چشمای پریناز ذل زد؟! ) من میرم بالا
فرزاد-ممنون که آوردینش !

 

 

 

 

زرین-سرما میخورین خانم جان ! بهتره بیاین تو
-نه زرین خانم ، من عاشق زیره بارون راه رفتنم
زرین-خانم جان اگه سرما بخورین چی ؟! تازه امشب آقا شهاب اینجا مهمون دارن ! گفتن که شما باید روی همه چی نظر بدین
-میام زرین ، انقدر به من گیر نده
زرین-خانم جان! تورو خدا ساعت ۷ اینجا باشینا ، آرایشگر ساعت ۷:۳۰ میاد
-باشه ، باشه
به بار ای آسمون !
( با امروز دقیقا ۹ روز از ورود من به اون خونه میگذره ! اون روز بعده اینکه رفتم طبقه بالا و یه حمام آب داغ گرفتم، انقدر که ذهنم خسته بود روی کاناپه روبروی شومینه خوابم برد ، وقتی بیدار شدم که دیگه هوا تاریک شده بود! همیشه همینطوری بودم ! وقتی که خسته بودم ، میخوابیدم ، انقدر میخوابیدم که بخ قول کیان : آدم فکر میکرد خواب به خواب رفتم
امابعد از اینکه برای شام رفتم پایین، به نظرم از یه خواب هزار ساله بلند شده بودم ، نمیتونستم باور کنم که هر چهار تا برادر با هم دوره یه میز نشسته بودن !!!
پریناز روی پای فرزام بود و داشت از دست اون غذا میخورد!
انقدر تعجب کرده بودم که روی پله ها عینه مترسک خشکم زده بود !
با صدای شهاب بود که به خودم اومدم:
شهاب-نمیای پایین؟! چیه؟!
فرزاد-اون خشکش زده
فرشاد-فکر کنم به خاطره ماها اینجوری شده
( اون داشت حرف میزد!!! فرشاد داشت حرف میزد ، آدمی که من فکر میکردم دیوونه است و نمیتونه حرف بزنه الان داشت تو چشمای من نگاه میکرد و حرف میزد )
فرزاد-میخوای مجبورت کنم تا بیای سره میز یا خودت میای ؟!
(انگار پاهام در اختیار خودم نبود ، تا به خودم اومدم دیدم سره میز نشستم ، اونم روبروی فرزام ! و جالبتر اینکه قاشق غذا تو دستمه )
فرزام-حالا شد ، اینجوری بهتره ! از دیروز که اومدی غذای درست و حسابی نخوردی
( از اون لحظه به بعد کاملا به مغزم شک کردم ، اون چیزی که من دیده بودم و اون لحظه دیدم کاملا با هم تفاوت داشتن ، با کمال ناباوری غذام رو در کنارشون خوردم )
( فعلا که چند روزه اخیر به همین صورت گذشته ، اما خیلی راحت میتونستم بفهمم که این آرامش کاملا توافقی هستش ، چون اونا به صورت ظاهری باهم خوب شده بودن ، ولی بازم فرزام شب ها اونجا نمیخوابید ، جلوی من با هم خوب بودن اما میدونم که پشت قضیه باهم درگیر بودن !
اما ! الان دو روزه که اینا کاملا عوض شدن ، خیلی باهم دیگه خوب شدن و تمامه وقت باهم هستن ! حتی فرزام دیشب تا دیروقت اینجا بود
و امروز صبح به من اطلاع دادن که یه مهمونی به خاطره یادبود پدرشون برگذار میکنن ! ازم خواستن که توی این مهمونی حتی یه ثانیه هم از کنارشون دور نشم !
اونا اصلا راضی به این مهمونی نبودن ! برام جای سواله که چرا از اینکه برای پدرشون مراسم میگیرن ناراحتن!؟
صدای چهار نعل اومدن یه اسب رو دارم میشنوم ، تنها برادر بین اینا که سوارکاری میکنه ، فرزام هستش، هیچ حس خوبی نسبت بهش ندارم! تا به الان هر وقت نگاهش کردم ، منو مجبور کرده یه کاری بکنم)
-تو این بارون اینجا وایستادی ؟! سردت میشه جوجه کوچولو
-نه ( درسته که من اول از این کاراشون خیلی شگفت زده میشدم ، البته به عبارتی زهره ترک میشدم ، اما بعد که خوب فکر کردم ، دیدم که انقدرها هم از این اتفاقا تعجب نکرده بودم ، انگار یه جورایی با اتفاقای عجیب غریبی که دوروبرم میوفتاد کنار میومدم )
-چیه ؟! اینجا چیزه جالبی برای دیدن وجود داره ؟!
-ظاهرا که اینطوره ! آخه یه نفر از وقتی که من پام رو توی این خونه گذاشتم ، هر شب میاد اینجا وای میسته و به اون بالا نگاه میکنه ، دقیقا راس ساعت ۱۲ شب !
البته شب اول نزدیکای صبح هم دیدمش ، اما بعد اون فقط هر شب راس ۱۲ میاد اینجا.
-چه جالب! یعنی کی میتونه باشه ؟!
-نمیدونم !؟ یعنی شما هم نمیدونی؟! ( خودت رو به اون راه میزنی! عوضی )
-سایه؟!
-بله؟!
-میدونی تو الان توی اتاقی میخوابی که روزی متعلق به پرستار شهاب بوده!؟ در واقعا میشه گفت متعلق به زنی بوده که وقتی پاش رو گذاشت توی این خونه ، سایه بدبختی رو روی این خونه انداخت.
-منظورت چیه ؟!
-منظور خاصی نداشتم ! فقط خواستم بدونیکه این خانواده از اول انقدر نسبت به هم کینه نداشتن! یه زن! زنی به ظرافت تو ! چیزی از جنس تو باعث بوجود اومدن خیلی اتفاقات تو این عمارت شد!
باعث شد من از اینجا فراری بشم ، فرشاد به این روزی که میبینی بیوفته ، شهاب مسئول این بشه که تمامه مشکلات این خانواده رو به دوش بکشه ، و فرزاد رو با یه بچه آواره کنه
-(دیگه نمیتونستم بهش نگاه نکنم ، برگشتم طرفش ، الان دقیقا روبروش قرار دارم ، من در مقابل اون یه آدم کاملا قد کوتاه محسوب میشم ، فقط میتونم بالا و پایین شدن سینه اش رو از روی لباس ببینم! تا خواستم سرم رو بالا کنم ، با دستاش دو طرف صورتم رو گرفت و به همون حالت نگه ام داشت )
-جوجو !!! بهتره تو چشمای من نگاه نکنی !
-اون زن کی بود؟! مامان پریناز؟!
-نه! شنیدم در مورد پریناز خیلی پرس و جو کردی! اون خواهر ما نیست ، مطمئن باش
-پس دختره تو هستش ؟!
-نه
-اون بچه بلاخره یه پدر و مادری باید داشته باشه
-اوهوم ، داره
-خب!؟ اونا کی هستن ؟!
-اگه همینجوری زیره بارون بمونی حتما سرمامیخوری
-(دستامو گذاشتم روی دستاش، اونا رو به آرومی از کنار صورتم برداشتم ، چشمام رو از روی سینه پهنش به سمته بالا حرکت دادم … )
-چی میخوای جوجه کوچولو؟!
-(لحن آروم صداش باعث شد سرو رو بالاتر بگیرم تا بتونم ببینمش ! )
شما هر شب اینجا وای میستین و به پنجره اتاق من نگاه میکنین؟!آخه چرا؟!
-…
-(تو چشمام نگاه نمیکرد ، نگاهش روی اجزای صورتم میچرخید اما تو چشمام نگاه نمیکرد )نمیتونین انکار کنین!
-از کجا مطمئنی که من اون آدم هستم ؟!
-آخه … خب !
-من منتظرم
-به خاطره رنگ چشماتون ، آخه اونا توی تاریکی برق میزنن ، عینه چشمای گربه تو تاریکیه شب (یه لبخند بزرگ صورتشو پوشوند )
-اونوقت از کجا میدونیکه اون آدم من هستم ، ما همه چشم های رنگی داریم
-(نمیدونم چرا ، اما از اینکه انقدر راحت در مورد چشم هاش اظهار نظر میکردم یکم خجالت کشیدم ، واسه همین سرم رو انداختم پایین ) اما رنگ چشم های شما فرق داره

 

 

 

 


-چه فرقی ؟!
-نمیدونم ، یه جوریه !
-خب اون یه جوری ! چه جوریه ؟!
-(مثل اینکه حسابی گند زدم ! طرف فکر میکنه من کشته مرده اش هستم ) من دیگه میخوام برگردم ، شما با من میاین ؟!
-نگفتی چشمام چجورین ؟!!!!
-اگه میخواستم بگم که موضوع بحث رو عوض نمیکردم ، این یعنی اینکه نمیخوام جوابتونو بدم
-آهان! اما من میخوام جواب سوالت رو بدم !
بله ، این من هستم که هر شب راس ۱۲ میام اینجا و به پنجره اتاقت ذل میزنم
-(با اینکه خودم حدس میزدم ، و حتی شهاب و فرزاد هم گفته بودن که فرزام ، اون گل ها رو برام تو اتاقم گذاشته اما بازم تعجب کردم ) چرا؟!
-اولین بار که تو چشمات خیلی عمیق نگاه کردم ، تونستم همه زندگیت رو ، البته تا اونجاییش که خودت اجازه دادی ، ببینم ، هر چند خودم یه جورایی وادارت کردم که به همشون خیلی سریع فکر کنی !
-(دوست نداشتم ادامه حرف هاش رو بشنوم ، اون حق نداشت که این کارهارو با من بکنه )
بسته ، دیگه نمیخوام بشنوم
-خودت خواستی تا من بگم ! پس خوب گوش بده !
ذهنت رو دیدم ، پاک پاک بود ! از سیاهیه روزگار هیچ خبری توش نبود ، فقط خوش بینی بود و آرزو ! چیزی که برای من تازه گی داشت ، اونشب فقط تو نبودی که سردرد گرفتی ! من وضعیتم به مراتب از تو بدتر بود ! تو ذهنه پاک و سالمی داری که این دسترسی رو برای من خیلی سخت میکنه !
آدم احساساتی نیستم ، و نمیخوام بگم که تو حسی رو در من بوجود آوردی ! نه ! حرف این چیزا نیست! تو حسی رو در من زنده کردی که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم ! حس لذت بردن ، لذت بردن از در کنار یه بیگناه نفس کشیدن! حس اینکه هنوز هم آدم هایی هستن بدون سیاهیه فکر، بدونه بدذاتی، بدونه دروغ، بدون گناه که دارن تو این دنیا زندگی میکنن!
-(چیزی از حرفاش سر درنمیاوردم ! فقط فهمیدم که از نظرش من آدم خوبی هستم ) این چه ربطی به اون گل ها داشت
-مگه هر سال روز تولدت که میشه ، خودت برای خودت گل نرگس نمیخری ؟!
من اینو دیدم ! تو بعضی صحنه های خاطراتت
-(اون غیر چشمای جادوییش ، صدایی داره که نمیشه ازش دل کند ! اینم از کشفیات جدیدم در مورد فرزام ، من داشتم به اون نگاه میکردم ! اما اون به روبروش خیره بود ، دست راست منو رها کرد . از توی جیبش یه جعبه کوچولو بیرون آورد)
-میتونم ازت خواهش کنم که این انگشتر رو دستت کنی ؟!
-ها ؟!
-این انگشتر رو امشب تو انگشت حلقه ات بکن ! خواهش میکنم ! من از این کارم منظور خاصی ندارم، این انگشتر برای مادرم هستش ، شهاب داد که بدمش به تو !
-(یعنی چی این کارا!!!؟؟ این خانواده واقعا آدم رو میترسونن ) نه! من نمیفهمم این مسخره بازی ها چیه؟! (دستم رو از دستش بیرون کشیدم )
-قبول دارم همه این کارا مسخره بازیه ! اما ازت خواهش میکنم ، اگه الان بریم توی خونه من همه چیرو برات توضیح میدم
-همینجا توضیح بدین لطفا
-مامان و بابای ما با مخالفت خانواده هاشون با هم ازدواج کردن ، البته بیشتر خانواده مادریه ما مخالف این ازدواج بودن ، اونا پدر مارو در حد خانواده خودشون نمیدونستن هم از نظر ثروت هم از نظر قدرت ، اونا به همین اندازه ای که ما عجیب هستیم ، عجیب هستن ، حتی بیشتر از ما ، خب مامان ما هم یکی از عجیب غریب تریناشون بود ،بابا هیچ اطلاعی در مورد توانایی های مامان نداشت ، خب اون وقتی با مامان ازدواج کرد ، اونو یه خانم دکتر زیبا ، که خیلی خوب درکش میکرد و یه دختر از یه خانواده خیلی ثروتمند میدید !
با به دنیا اومدن هر کدوم از بچه هاش ، توانایهاش هم کم شد ، هر کدوم از ماها تونستیم یه مقدار از نیروهاش رو بگیریم !
هیچ کسی نمیدونه ! اما مامان ما دو تا دختر هم به دنیا آورد ! اما اون بچه ها مرده به دنیا اومدن! تازه اونموقع بود که مامان فهمید ، خانواده اش مارو نفرین کردن ، ظاهرا ، واقعا مخالف این ازدواج بودن ، اونا تحت هیچ شرایطی نمیذاشتن دختراشون با کسی غیره خودشون ازدواج کنه ! به خاطره همین مادرم رو نفرین کرده بودن که بچه های دختری که به دنیا میاره ، زنده نمونن ، اینم یه جور انتقام گرفتن هستش ، که درست عمل کرد ! مامان هرچی دختر آورد مردن ! فقط ما ۴ تا پسر براش موندیم
-(تو اون موقعی که اون داشت حرف میزد ، من فقط به این موضوع فکر میکردم که این امکان نداره ! یه همچین چیزایی فقط تو قصه هاست ! ) این امکان نداره ! اینا همش یه قصه است
-فعلا که میبینی امکان داره کوچولو! امشب بیشتر خانواده مادریه ما به بهانه اینکه میخوان فوت پدر رو به ما تسلیت بگن دارن میان اینجا! اما اونا میخوان پریناز روببینن!
اون نوه مادرم! اما هنوزم زنده است ! فرزاد تا به الان نتونسته بفهمه اون توانایی خاصی داره یا نه! اما ما باید جانب احتیاط رو در موردش رعایت کنیم
-من دارم قاطی میکنم ! پس شما قبول دارین اون دختر، بچه یکی از شماهاست! آره ؟!
-اوهوم
-خب؟! ماله کیه ؟!
-چه فرقی میکنه؟!
-یعنی برات مهم نیست که بدونی ماله تو هست یا نه !؟
-اون بچه من نیست ! به این موضوع همونقدر ایمان دارم که به پاک بودن تو ایمان دارم ، چطور میتونه بچه من باشه ! در حالیکه من حتی به مادرش دست هم نزدم !؟
-پس؟!
-بذار خیالت رو راحت کنم ، اون دختر بچه فرشاد هستش
-پس چرا اونشب تو کتابخونه گفتی ، فرشاد هنوزم امیدواره اون بچه مال اون باشه!؟ ( تو چشمام نگاه کرد )
-فرشاد اشتباه کرد و باید به خاطرش تنبیه بشه ، سخترین مجازات ها رو باید ببینه ! اون خیانت کرد، به امانتی که دستش بود خیانت کرد !
الانم بهتره برگردی تو خونه کوچولو ! چیزایی که بهت گفتم رو فراموش نکن ! این انگشتر روهم دستت میکنی، نمیخوام تحت هیچ شرایطی اذیت بشی !
******************
زرین-خانم جان !؟ حاضر شدین؟! آقا شهاب گفتن اگه حاضر شدید ، برید تو کتابخونه !
-خیله خب ! تا پنج دقیقه دیگه اونجام
زرین-باشه خانم جان ، اما زودتر برید ، آخه اولین مهمونشون رسیده ها
-باشه ، باشه زرین
سه تا نفس عمیق بکش سایه ! یک … دو … سه
ای بابا ، بازم داره قلبم تند تند میزنه ، چرا ؟! چرا انقدر سردم شده ؟! ببینم پنجره بازه ؟! (با قدم های بلندم رفتم سمته پنجره اما تو چند قدمیه پنجره خشکم زد !
این دختریکه روبروی من وایستاده بود !؟؟ این کیه ؟!
احساس کردم از درون دارم میلرزم !؟ چشمامو بستمو به آرومی باز کردم !
این کیه ؟!
این من نیستم ! کسی که من دارم توی شیشه میبینم ، هیچ شباهتی به من نداره!
دستمو بلند کردم !
نه این امکان نداره! این نمیتونه …
تصویر توی شیشه هیچ حرکتی نمیکنه ، اون داره به من نگاه میکنه
لرزش درون بدنم ، الان برام قابل لمس بود ، چون قشنگ زانوهام میلرزید )
-من دارم دیوونه میشم ، آره ، دارم دیووووووونه میشم
(بدون هیچ تاملی اتاق رو ترک کردم و رفتم سمته کتابخونه ، بدون در زدن وارد شدم ! )
*******************
شهاب-چه خبرته دختر؟!
-(وقتی وارد اتاق شدم ، تو اولین نگاه فقط فرزاد رو دیدم ، اما وقتیکه صدای شهاب رو شنیدم تازه متوجه شدم ، من الان تو کتابخونه ام ، اینجا چیزی نیست سایه ، هیچی چی)
فرزاد-صبر کن شهاب ، اون از یه چیزی ترسیده !
شهاب-از چی ؟!
فرزاد-نمیتونم بفهمم ، چون خودشم نمیدونه چیه !
-(هنوز داشتم به روبه روم که شهاب بود نگاه میکردم )
فرزاد-خوبی سایه ؟! هر چیکه بود دیگه الان اینجا نیست
-(تازه وقتی شونه هام تکون خورد از فکرو خیال بیرون اومدم و نگاهم رو از جای خالیه شهاب گرفتم ، اون بود که داشت تکونم میداد)
شهاب-تو چت شده بچه ؟!
-مطمئنین که اینجا نیست ؟!
فرزاد-من نمیتونم بفهمم چی تورو ترسونده ! چون خودت هم نمیدونی از چی ترسیدی ! اما هر چی که بود ، دیگه تموم شده !
-مطمئنی ؟!
فرزاد-مطمئنم ، چون اگه غیره ما هر کسی یا هر چیزی تو این خونه بود فرشاد میتونست حسش کنه!
-حس !!! حسش کنه ؟!
فرزاد-اوهوم !
شهاب-اون تواناییه این رو داره که حرکت اشیاء رو حس کنه ، انگار که همه چی براش به صورت حرکت آهسته باشه ! پس هر کسی یا هر چیزی توی این خونه ، یا در واقع جاییکه اون حضور داره ، حرکت بکنه اون میفهمه ! خیالت راحت باشه ، چیزی اینجا نیست
-(داشتم توی ذهنم اون تصویر رو حلاجی میکردم ، که در کتابخونه باز شد )
فرشاد- کسی کمربند منو ندیده ؟!
-(از وضعیتی که توی اتاق حاکم بود تعجب کرد ، هاج و واج وسط اتاق در حالیکه دستش به کمر شلوارش بودو نگاهش به سمته فرزاد وایستاد )
فرشاد-ببینم اینجا چه خبره ؟! کسی نمیخواد به من چیزی بگه ؟!
شهاب-ظاهرا سایه از یه چیزی ترسیده
فرشاد-خب ؟!
-(نگاهش رو از روی شهاب برداشت و به فرزاد خیره شد )
فرزاد-اونجوری منو نگاه نکن ، من نتونستم بفهمم
فرشاد-حتما سوسکی یا جونوری دیگه دیده
-یه زن (صدام برای خودمم هم شبیه به زمزمه بود )
فرشاد-من غیره اون عجوزه پیر که الان اومد ، چیزه
-میگم یه زن بود
فرزاد-یه لحظه صبر کنین ببینم چی داره میگه !!!!
-(حتی فکر کردن بهش هم ضربان قلبم رو بالا میبرد ) جای تصویر خودم توی شیشه اتاقم ، یه زن دیدم
فرشاد-این خیلی طبیعی هستش ! خب تصویر خودش بوده ! حالا کمربند من کجاست ؟!
فرزاد-نمیتونه طبیعی باشه ،حداقل برای اون طبیعی نیست ! همه چی مثل بیهوش شدن های تو که منجر به پرواز اون روح مسخره ات میشه نیست
شهاب-اجازه بدین ببینم چی میگیه ؟! تو چی دیدی ؟!
-(چشمام روی صورت فرزاد ثابت موند ) یه زن ! زنی قد بلند تر از من با هیکلی خوش تراش ! تو یه لباس مشکی بلند ! موهای بلند طلایی رنگی که روی شونه هاش رها شده بودن ! گردنبند یاقوت توی گردنش!
(سکوت بدی حاکم شد )
شهاب-امکان نداره ، نمیتونه حقیقت داشته باشه !
-(با این حرف شهاب ، مسیر نگاهم رو تغییر دادم ! رنگ فرشاد کاملا پریده بود ، فرزاد به سختی روی پاهاش ایستاده بود و شهاب ! اون وضعیتش از همه بدتر بود ، به اولین صندلی که رسید ، خیلی سریع نشست )
-چتونه شماها؟! اتفاق خاصی نیوفتاده !!!! چرا خودتونو باختین ؟!
-(همه سرهامون رو به سمت در برگردوندیم ، فرزام تو چهارچوب در ایستاده بود )
فرزام-ما میدونستیم که اون برمیگرده ! شما انگشتر روبه اون دادین
-(با سر به من اشاره کرد )
فرشاد- اون اومده دنبال من ! اون …
فرزام-انقدر خودتو اذیت نکن داداش کوچولو ، اون وقتی زنده بود نتونست بلایی سرت بیاره
فرشاد-اما اون الان قدرتش بیشتر شده !
فرزام-اون اومده دنبال دخترش !
-(تا اون لحظه ساکت بودم اما تحملم تموم شده ) من چیزی نمیفهمم ! باز چه خبره ؟!
فرزام-فعلا بهتره بریم بیرون ، مهمونا دارن میان ! مطمئن باشین اونا هم خیلی دلشون میخواد این جوجه کوچولو رو ببینن! ناسلامتی اون الان صاحب چیزی هست که روزی برای شراره یا بهتره بگم مادر ما بوده ! انگشتر اون الان تو دست این جوجه کوچولو هستش
خودتونو جمع و جور کنین ! هیچ فکر نمیکردم که پسر های عظیمی خودشونو اینجوری ببازن! پاشین ، یالا! فرزاد ؟!
با توام ! زود داداشتو جمع کن و بیا پایین
-(فرزاد با گیجی سرشو به نشونه موافقت تکون داد ، تا به خودم اومدم دیدم دستم تو دست فرزام هتشو دارم از پله ها پایین میرم )

 

 

 

 

فرزام-سلام دایی جان ، خیلی خوش آمدین
دایی-سلام فرزام خان ! شنیده بودم که ادعای ارث کردی ! آره !؟
-(دایی جان یه پیره مرد قد کوتاه چاق با کله ای کچل بود و چشمایی آبی ، با اینکه من کنار فرزام وایستاده بودم اما اون طوری به فرزام نگاه میکرد که انگار من اونجا وجود ندارم )
فرزام-دایی جان جلوی شما که نمیشه دروغ گفت !!! درست شنیدین! اما نه از ارث پدری ! من ارثیه مادرم رو میخوام
دایی-کار بسیار خوبی میکنی ! باید تکلیف یادگاری هاش معلوم بشه
فرزام-منم نظرم همینه ، راستی دایی جان ، میخوام دختر عموم سایه رو بهتون معرفی کنم!
-(بدونه اینکه حتی به من نگاه کنه ، داشت با فرزام حرف میزد )
دایی-از پله ها که اومدین پایین ، دیدمش ، خیلی شبیه پدرش شده ! راستی انگار یادم رفته بود برای چی اینجاییم! مرگ پدرت رو بهت تسلیت میگم ! هر چند که همه میدونیم اصلا برامون بود و نبودش مهم نبود ، فقط به احترام مادرتون هست که ما الان اینجاییم !
-(با این حرف حس کردم توی سرم خالی شد ، دوباره انگار چند نفر با هم توی سرم حرف میزدن )
آره جون خودت ، خیلی به مامان احترام میذاشتی ! (سرمو چرخوندم تا بتونم صاحب صدارو که فقط میتونست فرزاد باشه پیدا کنم ، اونجاست ! کنار شومینه ، شهاب هم کنارش ایستاده )
فرزاد-این دایی جان ما تخصصش اینه که بفهمه شما دروغ میگی یا نه ! در واقع یه دستگاه دروغ سنجه متحرکه
اون عجوزه که میبینی صاحب یه تیم فوتبال پسر هستش که الان همشون خارج از کشور زندگی میکنن! یه زمانایی با صداش همه رو سحر میکرد ! اما دخترای این خانواده یه خصلتی دارن ، اونم اینکه اگه ازدواج کنن و بچه دار بشن ، کم کم توانایی هاشون رو از دست میدن! این خانم هم که دستش درد نکنه ۱۱ تا بچه آورده!
-(با حرف های فرزاد چشمام روی آدم ها میچرخید ، تقریبا از همشون یه چیزایی فهمیدم ، به قول خودش اینا همشون عجیب غریب هستن تا اینکه چشمم روی یه صورت خشک شد!!! من اینو دیده بودم!
نه ! این امکان نداره! حس کردم توی دلم خالی شد! بی اختیار دست فرزام رو گرفتم ،
از این حرکتم جا خورد اما به روی خودش نیاورد)
فرزاد-اینم که میبینی دختر خاله ی مامان ، ما هستش! الهه زیبایی تو فامیل ! شیرین
-(دیگه چیزی نمیشنیدم! چیزی که میدیدم برام قابل باور نبود ، من داشتم اطراف شیرین چیزهایی رو میدیدم که تا به این لحظه ندیده بودمشون، اطراف شیرین انگارکه یه فضایی جدا از اون سالن وجود داشت ، یه چیزی بود ! یه چیزی که من نمیتونستم توصیفش کنم )
-خوبی سایه؟!
-چی ؟! (با اومدن فرزام جولی چشمام دیگه نتونستم اون دختر رو ببینم ) آره …
فرزام-مطمئنی ؟!
-(با چشماش به دست من که تو دستش بود اشاره کرد ) هان!!؟؟ (دستمو سریع عقب کشیدم ) آره … مطمئنم … چیزی نیست
فرزام-باشه … منم باور کردم
-(لبخندش با لبخنهایی که این چند وقته میزد متفاوت بود ، شایدم من این طوری حس کرده بودم ، از بس که اینجا عجیب غریب بود ، همش فکر میکردم که هر حرکت اینا باید غیر عادی باشه )
فرزام-بیا باهم قدم بزنیم ، از موقعی که اومدیم پایین همین گوشه ایستادیم ، اونا هنوز هم منتظر اومدن پریناز هستن در صورتیکه سورپرایز اصلی همراه من هستش
-متوجه منظورتون نمیشم ؟!
فرزام-بیا !
بیا راه بریم … همه چیرو برات توضیح میدم جوجه کوچولو
-(باهاش هم قدم شدم ، تو این خانواده تنها کسی که خیلی راحت در مورد همه مسائل صحبت میکنه اون هستش ! ) گوش میدم
فرزام-میدونستی که مامان ما موقع به دنیا اومدن تو پیشه مامانت بوده ؟! البته مادر واقعیت که همون زن عموی ما بودش ، راستش رو بخوای اون تورو به دنیا آورده !
میدونم تو هنوز با این موضوع که پدر و مادری داری که خیلی ساله پیش مرده ان ، کنار نیومدی ! هیچ هم ازت توقع ندارم که این موضوع رو درک کنی ، خلاصه بگم ما نمیدونیم که تو موقع به دنیا اومدنت از مامان ما نیرویی رو کسب کردی یا اینکه به صورت خدا دادی این توانایی رو داری که ، آدم هایی رو با توانایی خاص درک کنی
-من نمیفهمم چی میگین !!!؟؟؟
فرزام-اگه میفهمیدی و هوشت بیشتر از این حرف ها بود حتما دانشگاه قبول میشدی
-چی ؟!
فرزام-شوخی کردم !
-(دیگه نزدیک شومینه ، یعنی جاییکه فرزاد و شهاب وایستاده بودن رسیده بودیم که یه دفعه برگشت سمته من )
فرزام-اینکه از کجا این نیرو رو آوردی نمیدونم ، اما فعلا همین برای ما کافی هستش که تو میتونی توانایی دیگران رو شناسایی کنی!
این برای ما خیلی مهمه
-چرا ؟! مهمه؟!
فرزام-چون تمامه افراد این سالن منتظر انتقام هستن ! اونم انتقامی که به احتمال خیلی زیاد به مرگ ما ختم میشه!
-چی ؟!!!!!!! (توی سرم ، صدای دنگ دنگ میشنیدم ! احساس کردم صاعقه بهم خورده یا یه چیزی شبیه به اون ! خشکم زد! تو این چند روزه فهمیده بودم که بین این آدم های عجیب ممکنه هر اتفاقی بیوفته! هر اتفاقی)
فرزام-تا وقتی اینا اینجا هستن نمیشه که همه ماجرارو تعریف کنم ، امشب ساعت ۱۲ میبینمت
-(ساعت ۱۲ ؟! امشب ؟! ) (کجا رفت ؟! عینه آدم های گیج اونجا دوره خودم رو نگاه میکردم )
-سلام ! میتونم بپرسم اسم شما چیه ؟!
-(با شنیدن این صدا برگشتم ! اما !!!!) سلام
(میدونم که دهنم هنوز بازه! روبروی من یه جوون تقریبا ۳۰ ، ۳۲ ساله بود با پوستی فوق العاده سفید، چشمایی آبی، قد بلند و چهاشونه! اما چیزی که برام عجیب بود ، اون ! اون موهای خیلی مسخره اش بودن ! موهایی با فرهای ریز اما بلند ! که شبیه لونه کلاغ بالای کله اش قرار گرفته بودند! موهایی به رنگ هویج ! یه چیزهایی بود که دوره سرش پرواز میکردن ! )
-اسم من ، شایان هستش ، پسر خاله ی این چهار تا خل و چل ام ، و اسم شما ؟!
-سایه
-سایه ؟! خوشحالم که میبینمت ! تو همون دختر عموی مرموزشون هستی که از همه پنهانت کرده بودن!؟
-(من فقط چشمم به اون دوتا پروانه ای که روی موهای سره اون نشسته بودن ، بود ! )
شایان- چیز عجیبی دیدی ؟!
-این دختر عموی ما یکم خجالتیه ! ازش دلگیر نشو
شایان-سلام شهاب ! خوبی ؟! خوشحالم میبینمت !دختر عموی خوشگلت رو وسط این همه گرگ ول کردی رفتی ، نگفتی یکی شکارش بکنه چی میشه ؟!
شهاب-از قدیم گفتن ، بره به چنگ گرگ میوفته! اما یه ماده ببر هیچ وقت شکار چند تا گرگ نمیشه!
-(من هنوزم چشمم به اون پروانه ها بود! یعنی کسی متوجه اونا نمیشد که از روی موهای اون بلند میشدن و دوباره روی موهاش مینشستند !!!؟؟؟ )
شهاب-کجایی سایه ؟!
-(وقتی دستشو انداخت دوره شونه هام تازه به خودم اومدم ) چی ؟! ببخشید !!! اصلا اینجا نبودم
شایان-کجا بودی ؟!
شهاب-حتما فکرش پیشه نامزد عزیزش بوده ؟! مگه نه دختر عمو ؟!
-(این چه حرفی بود که شهاب میزد!؟ نامزد ؟! ) نامزد !؟
شهاب-آخی ! دختر عموی کوچولوی من!!! فکر کردی بابات نگفته که با پسر خاله ات نامزد شدین؟!
-بابای من گفته ؟!
-(با فشاری که روی شونه هام آورد ، یه جورایی گرفتم که داره خالی میبنده ) آره خب …
شایان-پس توام یکی رو برای خودت داری! ای بخشکی شانس که از هرکی تو برخورد اول خوشم میاد ، میبینم که یکی قبلا مخشو زده ! هی روزگار
شهاب-آره دیگه ، ما خودمونم دیر کشفش کردیم وگرنه مطمئن باش ما نمیذاشتیم دسته کسی بهش برسه
-(دوتایی عینه این آدم های جلف با هم حرف میزدنو میخندیدن، انگار که دارن در مورد یه لباس حرف میزدن که قبلا یکی دیگه انتخابش کرده ، آخرشم شایان یه تعظیم بلند بالا به من کرد و روشو برگردوندو رفت! البته پروانه هاش هم پشت سرش رفتند )
شهاب-میشه بگی چرا عینه این آدم های گیج برخورد میکنی!؟ مگه تاحالا آدم ندیدی ؟!
-(این دیگه خیلی زیاده روی میکنه ) آدم دیدم اما یه آدم با دوتا پروانه دوره کله اش ندیده بودم!!!
شهاب-چی ؟!
-گفتم یه آدم با دوتا پروانه دوره کله اش ! البته کله که نه! روی لونه کلاغی که بالای کله اش بود
شهاب-بالای کله شایان لونه کلاغ بود ؟!
چرت نگو دختر!!
-دیگه دارین بیش از اندازه توهین میکنین! هر چی من احترام شماهارو نگه میدارم ! شماها فقط به من توهین میکنین! مشکل من نیست که شماها کور هستشنو نمیتونین موهای اون پسرخاله عزیزتون رو ببینین که عینه لونه کلاغ بالای کله اش بود و دورش دوتا پروانه میچرخیدن!
شهاب-لعنتی! لعنتی ! همین حالا میری اون گوشه سالن دقیقا زیره قاب عکس بچه گی های فرزام میشینی ، از جات هم تکون نمیخوری
-اما!
شهاب-همین حالا ! هر چی هم که دیدی به ذهنت میسپری! هر چی !
-(ترس رو قشنگ میتونستم تو وجود خودم حس کنم ) شما کجا میخواین برید ؟!
(دستاشو گذاشت دوطرف صورتم و به چشمام خیره شد )
شهاب-میرم که پرینازو بیارم! این بازی باید خیلی زود تموم بشه ، نمیتونیم بیشتر از این صبر کنیم ، فرزام بعدا همه چیرو برات تعریف میکنه ، حالا حرف منو گوش میدی ؟!
-(آرامشی که صداش به من دادمجبورم کرد که با حرکت سر فهموندم که باهاش موافقم)
شهاب-آفرین ! فرزاد رفته سراغ پریناز ! نمیدونم فرزام کجاست ، اما فرشاد مراقبت هست ! الانم برو و روی اون مبل که دقیقا زیره عکس هستش بشین !
-باشه (دست هاشو برداشت و خیلی سریع اونجارو ترک کرد، منم با تمام توانی که برام مونده بود رفتم سمته اون مبل زیره عکس ، همین که اونجا نشستم!!!!
یه آرامش وصف ناشدنی بهم دست داد ! طوری که بی اختیار چشمام رو بستم ! و یه نفس عمیق کشیدم !
وای چه بوی خوبی میاد! بوی گل!
چشمامو باز کردم تا ببینم کی نزدیک منه که بوی عطرش انقدر خوبه! اما کسی رو ندیدم
دوباره نفس کشیدم ! بازم همون بو! اما کسی حتی تو دومتریه من هم نبود که بخواد به این شدت بوی عطرش به مشام من برسه!
چشم چرخوندم تا یه چهره آشنا ببینم! اما هیچ کدومشون اینجا نیستن!
این بو از کجا میاد!؟ انگار وسط یه دشت پر از گل وایستاده باشم !
یه دفعه صدای خنده بلند شد! تازه یادم افتاد که مثلا امروز اینجا قرار بود مجلس یادبود پدر این خانواده باشه ! اما کسایی که من میدیدم همه با لباس های رنگارنگی که به نظره من فقط باهاشون عروسی میرن اینجا اومده بودن! درسته که ما خودمون هم لباس های خیلی شیکی تنمون بود اما لباس های ما مشکی بود! اما همون شایان خان یه کت و شلوار سفید رنگ تنش بود!
پسرهای عظیمی همه گی کت و شلوارهای مشکی تنشون بود و من کت و دامن مشکی، موهام رو بالای سرم خیلی ساده جمع کرده بودم ، بدون آرایش و تنها زیور آلاتی که همراه داشتم همون انگشتری بود که اونا به من داده بودن! یه انگشتر زمرد!
-سلام
-(سرمو بلند کردم ! ) سلام
-من شیرین هستم
-سایه ( من به همون حالت نشسته بودم و اون روبروی من ایستاده بود ! دوره اون یه هاله هایی بودن که رنگ های مختلفی داشتن اما الان اون هاله به رنگ قرمز در اومده بود)
شیرین-تو به چی ذل زدی؟!
-ببخشید؟!
شیرین-نگو که هر دفعه منو میبینی واسه تفریح بهم خیره میشی!!!
-من به شما خیره نشدم
شیرین-معلومه!
اون انگشتر مال تو هستش؟!
-(دختره ی پررو! ) بله …
شیرین-اما من شنیده بودم انگشتر زمرد مادر مادربزرگمون باید دست شراره باشه
-شراره؟!
شیرین-نگو که نمیدونی اسم مامان این پسرها ، شراره بوده!؟ و این انگشتری که دسته توه ، قطعه ای از یک سرویس هستش!؟
-(زیبایی این دختر مثال زدنی هستش، چشم های خمار با موژه های مشکیه بلند و برگشته ، ابروهایی مشکی و بلند ، بینی کاملا عروسکی ، لب های تیره و گوشتی و نسبت به صورتش تا یه حدی درشت و رنگ چشم هاش که سبز بود! سبز سبز ! موهایی به رنگ خوشه های گندم که تا کمرش میرسیدن ، با پوست سفید!
اما هاله اطرافش الان سفید بود! )
شیرین-بازم میخوای بگی که به من ذل نزدی؟!
-شیرین جان ، هرکسی این زیبایی رو ببینه ، بهش خیره میمونه!
-(مطمئنم که این آدم کسی نیست غیره فرشاد! این برادرها هر چقدر صورت های شبیه به هم دارن، آهنگ صداشون کاملا متفاوت هستش )
شیرین-تو همیشه این حرف رومیزنی ، اما تا به حال ندیدم شما برادرها به من خیره بشین
فرشاد-خوبی سایه؟!
-(با یه لبخند بهش فهموندم که خوبم ! اون خیلی آروم اومد سمته ما و دقیقا بین من و شیرین قرار گرفت، دستش رو گذاشت روی شونه سمت چپ من و به سمت پله ها چشم دوخت )
شیرین-پس این دختر کوچولویی که همه حرفش رو میزنن کی میاد که ما ببینیمش ؟!
فرشاد-داره میاد !
-(با سرش به سمته پله ها اشاره کرد ! منم به اون طرف چشم دوختم ، شهاب داشت از پله ها پایین میومد و پشت سرش فرزاد درحالیکه پریناز رو بغل گرفته بود ! اون بچه واقعا مثل فرشته ها بود )
فرشاد-اینم پریناز
-(اینو با صدای بلندی گفت و همه توجه هشون به سمته پله ها جلب شد )
-چیزیرو از دست ندادم ؟!
فرشاد-مثل همیشه غیبت زده بود
شیرین-چه عجب من تورو دیدم!؟ چند سال بود که غیب شده بودی ؟!
فرزام-شیرین خانم!؟ شما مثل بقیه اعضای فامیل مشتاق دیدن پریناز ، تنها نوه شراره نیستین؟!
-( همچنان نشسته بودم ، اما اون بو، دوباره فضای اتاق رو پر کرده بود! میدونم چرا اما احساس میکردم که کسی اونجا حضور داره ، و خیلی هم نزدیک منه!)
شیرین-برای من اصلا جذابیت نداره که ببینم این بچه چه شکلی هستش ! بلاخره شبیه یکی از شماها باید باشه! اما کدومتون که معلوم نیست ! شماها هنوز به توافق نرسیدین که کدومتون پدره اون بچه هستین؟! کاره تو نمیتونه باشه فرشاد چون ستاره تورو سگ دره خونه اش هم حساب نمیکرد!؟
-(پوستش دوباره به نظرم داشت قرمز میشد ! اما بدتر از همه اینکه صورت فرشاد واقعا قرمز شده بود )
-دختره عوضی ! چطور جرات میکنی ؟!
-(واقعا خیلی ترسیدم ، اونم به خاطره دادی که فرشاد سره شیرین زد! خود شیرین هم ترسیده بود چون هم رنگ خودش هم رنگ هاله اطرافش عوض شده بود )

 

 

 

 

 

-فرزام-چه خبرته فرشاد؟! خودتو کنترل کن!
شیرین-مگه دورغ گفتم؟! همه میدونن که عاشق ستاره بودی ! حاضر بودی هر کاری بکنی تا اون باهات باشه! اما تورو آدم حساب نمیکرد
فرشاد-کاری نکن تورم بفرستم ور دست اون دختر خاله عوضیت!
شیرین-جراتشو نداری
فرشاد-اونم از این زبون درازیا زیاد داشت!
شیرین-پس کاره خودت بوده! آره ؟! آره ؟!
فرزام-شیرین خواهش میکنم
چرا داد میزنی!؟ فرشاد !!؟؟؟ تو چت شده؟!
-(اطراف شیرین دیگه کاملا سیاه شده بود! خب من نمیدونستم باید چیکار کنم ! دیدنه این صحنه ها برام باور کردنی نبود! گیرم که باور میکردم ! چه کاری از دستم بر میومد!؟ )
شهاب-اینجا چه خبره؟! بچه ها چتون شده؟!
فرزام-یکی این فرشاد رو آروم کنه !
-رنگش سیاه شده؟! این معنیش چیه؟!
فرزام-تو دیگه چی میگی این وسط؟!
-(با دادی که فرزام سرم زد انگار دنیارو روی سرم خراب کردن! یه دفعه سرم درد گرفت !
سر درد! سر درد ! ) سرم درد میکنه
فرزام-همش تقصیره تواه شهاب که اینو برداشتی آوردی اینجا !همیشه تقصیره تواه ! اول اون مریضیه مسخره ات که پای ستاره رو اینجا باز کردی و برامون دردسر درست کردی ! حالا هم این دختره دست و پا چلفتی رو آوردی که خودشم نمیدونه میخواد چه غلطی بکنه ! اون از اول هم لیاقت نداشت بین خانواده ما بزرگ بشه! لیاقتش همون خانواده ای هستن که بزرگش کردن !
-(هیچ کسی حق نداره با خانواده من توهین کنه ! هیچ کسی ! )دهنتو ببند! تو لیاقت نداری اسم خانواده منو به زبون بیاری ! گم شو !
شیرین-اتفاقا اون کاملا به شماها میخوره عینه خودتون آشغاله! انگشتره شراراه دست اون چیکار میکنه ؟!
-دختره ی پررو! به تو هیچ ربطی نداره که من اینجا چیکار میکنم!
شیرین-زودباش اون انگشترو در بیار و بده به من!
فرشاد-همین الان از اینجا برو بیرون شیرین وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
شیرین-تا انگشترو نگیرم ! بیرون نمیرم
-(خیلی سریعتر از اونکه کسی بتونه واکنش نشون بده اومد سراغم! وقتی دستش به دستم خورد! قلبم درد گرفت! سیاهیه دوره اون الان دوره من رو هم گرفته بود! دردی که توی قفسه سینم بود باعث شد ! سردردم رو فراموش کنم! اون به زور میخواست انگشتر رو از دستم در بیاره ) دختره ی عوضییییییییییییییییییییی!! !!!!!!!!
شهاب-سایه ؟!
فرشاد-سایه ؟! چیکار میکنی ؟!
-خفه شین ! همتون برید به درک! ( صدای جیغ توی گوشم پیچیده بود ، اما اون جیغ من نبود! )
ازت ممنونم ! مراقب بچه هام باش سایه
**********************
شهاب-پس کی بیدار میشه؟!
فرزاد-خیلی بهش فشار اومد!
شهاب-چجوری اینکار رو کرد!؟
فرشاد-نمیدونم اما هر چی که بود بدجوری به شیرین صدمه زد
-(این صداهارو میشنیدم! اما نمیتونستم چشمام رو باز کنم ! فقط به یه چیز میتونستم فکر کنم! اونم این جمله بود!
ازت ممنونم! مراقب بچه هام باش سایه ! )
****************
شهاب-سایه ؟! سایه ؟! فرزاد به نظرت مشکل کار از کجاست ؟! چرا بهوش نمیاد ؟!
-(خیلی جالبه که من بهوش بودم اما نمیتونستم تکون بخورم ! این چه وضعیتی بود ؟؟!! ) (الان یه چند ساعتی بود که صدای اینارو میشنیدم)
(چشمام بسته است اما میتونم حس کنم که کسی تو اتاق داره راه میره! اما حرفی نمیزنه! تنها چیزی که منو میترسونه ! اینه که همون بوی گل ها داره اینجا میاد! با هر نفسی که میکشم بوی گل هارو کاملا حس میکنم )
(کسی اینجاست ؟!
خدایا چرا صدام در نمیاد؟! چرا نمیتونم هیچ حرکتی بکنم ؟ ! )
-اینا تاثیرات اون انگشتره
-(همون صدا که گفت مراقب بچه هام باش ! )
-دقیقا ! من شراره ام! مادر این چهارتا ! کسی که تمامه عمرش سعی کرد مثل یه آدم عادی زندگی کنه در صورتیکه عادی نبود
-(من چجوری صداشو میشنیدم ؟! )
-تو الان خوابی! من فقط میتونم اینجوری باهات ارتباط برقرار کنم! این من بودم که نذاشتم بهوش بیای تا بتونم باهات حرف بزنم
-(خدای من یه روح داره با من حرف میزنه )
-بله یه روح ! اما اینو درنظر بگیر که خودت هم در حالت بیهوشی هستی یعنی یه جورایی روحت از بدنت جدا شده ! تو نمیتونی منو ببینی چون تو هنوز نمردی! فقط صدای من هست که قادر به شنیدنشی ! تو تصور میکنی که من توی اتاق خواب تو هستم در صورتیکه همه اینها یه فضای تخیلی برای توه! این شرایط رو من فراهم کردم تا بتونم باهات ارتباط داشته باشم
-(هه! دیگه واقعا داره مسخره میشه! من بیهوشم ! و دارم با یه مرده حرف میزنم )
-عزیزم ! تو خیلی به من لطف کردی! برخورد شیرین و فرشاد ممکن بود منجر به صدمه جدی به فرشاد بشه! همونطوری که چندسال قبل توسط ستاره! روح فرشاد!بدجوری صدمه دید ، طوریکه گاهی اوقات در کنترلش نیست! فکر کنم شنیدی که اون وقتی بیهوش میشه ! روحش از تنش جدا میشه و تقریبا هیچ خاطره ای رو یادش نمیاد ! کاملا سرگردون میشه !
-(من هنوزم نتونستم بفهمم اونیکه توی باغ با من حرف میزد کی بود !؟ یعنی اون فرشاد بوده؟! )
-بله عزیزم! اون فرشاد بوده ! و کسی که بهش صدمه زد همون ستاره مادر پرینازه! یا در واقع مادر بچه خودش بود !
نمیشه تورو زیاد توی این حالت نگه داشت ! این برات اصلا خوب نیست ! میخوام یه سری حرف هارو بهت بزنم و برم ! بلاخره وقتش رسیده که تو هم یه کاری برای من انجام بدی ! من دکتر بودم ! مادرت رو موقع زایمان کمک کردم! اما وقتی که تو به دنیا اومدی ! امیدی به زنده موندنت نداشتم! هیچ کاری نمیشد برات کرد چون تو خیلی زودتر ازموعدی که باید به دنیا اومدی! اما نمیدونم چرا وقتی که تو بغلم گرفتمت ! نتونستم بذارم از بین بری! تو فقط به یکم نیرو احتیاج داشتی
-(با من چیکار کردین ؟! )
-من هیچ کاری نکردم فقط انگشترم رو روی بدنت گذاشتم ! این انگشتر یه نیروی خیلی زیادی داره که از صاحبش محافظت میکنه! و در واقع از اون روز به بعد تو صاحب اصلیه اون شدی! برای دخترهای خودم هیچ فایده ای نداشت ! اما نمیتونستم بذارم یه دختر دیگه ی خانواده عظیمی از بین بره! همیشه میترسیدم که اونا کل دخترها عظیمی رو نفرین کرده باشن!
به کمک اون انگشتر تونستی جلوی شیرین رو بگیری
یه چیزی یادت باشه تا وقتی که زمانش نرسه تو دیگه نمیتونی اونو از انگشتت در بیاری! این انگشتر یه قطعه ای از جواهرات خانواده من هستش گردنبند، دستبند، گوشواره های اون بین بقیه اعضای خاندان من پخش شده و در کنار هم قرار گرفتن اینها مساوی با در اختیار داشتن نیروی زیادی هستش!
-(یعنی باید تا آخر عمرم دستم باشه ؟! )
-نمیدونم! من که ۱۷ سال آخر رو بدون اون سر کردم! چون روز تولد تو ،بعده چندین سال تونستم از انگشتم درش بیارم، و از اون لحظه به بعد مطمئن شدم که تو باید جای من رو تو این خونه بگیری!
-(سر در نمیارم )
-تو فقط گوش بده! بچه های من یه اشتباهی کردن که باید تاوانش رو پس بدن ، فقط ازت میخوام که کنارشون باشی، تو میتونی ازشون محافت کنی، در مورد پریناز هم باید مراقب باشی ، اونو از اینجا دور کن، اون خیلی بچه است! نباید وسط این درگیری ها باشه، اون بچه میتونست در کنار مادر و پدرش زندگی کنه، اما همین نفرین خانواده گی فرشاد رو مجبور کرد که …
-(که چی ؟! )
-بچه های من خیلی زجر کشیدن، خواهش میکنم کمکشون کن، مراقب ستاره باش ، اون دوباره برگشته، اما از قبل قویتر ، فقط تو میتونی جلوشو بگیری !
به پسرهام کمک کن سایه ! خواهش میکنم
-(باشه … باشه … اما چجوری ؟! )
-خودت راهشو پیدا میکنی !
-(من باید دقیقا چیکار کنم ؟! )
(کجا رفتی ؟! جواب منو بده …
باید چیکار کنم ؟! )
******************
شهاب-مطمئنی که حالت خوبه !؟
-اوهوم
فرزاد-من معاینه اش کردم! اون هیچ صدمه ای ندیده ، البته من از نظر جسمی اینو میگم!
-من چند وقت بیهوش بودم ؟!
شهاب-نمیشه گفت چند وقت ! تقریبا یه ۱۵ ساعتی بود که بیهوش بودی ! من خواستم ببرمت بیمارستان اما فرزام نذاشت
-(بعد حرف هایی که بهم زد ، یه حس بدی بهش پیدا کرده بود ) چی شد که من …
شهاب-که تو بیهوش شدی ؟!
خب راستشو بخوای ، بعده مزخرفات فرزام ، تو حالت بد شد و گفتی سرت درد میکنه ، وقتی هم که شیرین دستت رو گرفت ، اولش رنگت پرید، اما بعدش کم کم رنگت تیره شد ، انگار داشتی خفه میشدی ، تا اینکه یه دفعه جیغ شیرین رفت هوا، اون موقع بود که تورو ول کرد ! قبل اینکه بیوفتی فرزام بغلت کرده بود !
-شیرین چی شد؟!
فرزاد-دستش از مچ شکست
-یعنی من مچ دستشو شکستم ؟!
فرزاد-هم مچ دست هم تمامه انگشت های دستشو!
-باورم نمیشه (من چجوری این کارو کرده بودم ، انگشتر …
شراره گفت که همش مربوط به اون هستش )
خانواده مادری شما جادوگر بودن ؟!
شهاب-ببخشید ؟!
فرزاد-چطور این حرف مسخره به ذهنت رسید ؟!
-(هر دوتاشون خیلی برام ترش کردن ) آخه …
شهاب-آخه چی ؟!
فرزاد-شهاب ، منم همین فکر رو میکنم ، باید چیزی وجود داشته باشه ! وگرنه چرا شیرین باید اونجوری صدمه میدید و همه با اون سرعت خونه رو ترک میکردن!
شهاب-نمیدونم! باید ببینیم فرشاد تو اون لحظه ها چی دیده بوده
-فرشاد ؟!
فرزاد-آره! گفته بودیم که اون میتونه حرکت هر چیزی رو هرقدر هم سریع باشه حس کنه
اما الان پیش پریناز هستش!
شهاب-فکر کنم دوباره باید منتظر …
فرزاد-منتظره چی ؟!
-(این چرا یه دفعه قاطی کرد ؟! سره شهاب داد زد!)
شهاب-منتظره اینکه دوباره به خواب بره
فرزاد-این امکان نداره! نمیذاریم اینجوری بشه !
-(رفت سمته شهاب که روی مبل کنار پنجره نشسته بود ، جلوش روی زانوهاش نشست و دستاشو روی پاهای اون گذاشت )
فرزاد-به من نگاه کن!
با توام ؟! میگم به من نگاه کن !
نه فرشاد ، نه هیچکدوم از ماها ! هیچکدوم! هیچ اتفاقی برامون نمیوفته! ما نمیذاریم دیگه کسی بهمون صدمه بزنه
نمیذاریم
باشه؟! ما نمیذاریم
شهاب-باشه

 

زرین-خانم جان؟!
-بله زرین خانم ؟!
زرین-یکی اومده ! میخواد شمارو ببینه
-کی؟!
زرین-اسمش رو به من نگفت!
یعنی جرات نکردم که ازش بپرسم!
-این یعنی چی؟! زرین خانم ! من اینجا کسی رو نمیشناسم که بخواد بیاد سراغم ! اونوقت تو ازش نپرسیدی که کی هستی؟!
زرین-خانم جان! منه پیره زن رو هی سوال پیچ نکنین دیگه !
-بهش بگو الان میام ! از دست تو زرین!
زرین-باشه خانم جان !
-لطفا در اتاق رو پشت سرت ببند !
(رفتم و روبروی آیینه ایستادم! لباسم کاملا برای یه ملاقات اونم از نوع مشکوکش مناسب بود !
یه کت دامن آستین بلند طوسی رنگ که زیرش یه تاپ نوک مدادی پوشیده بودم ! کفش های پاشنه سه سانتی ! موهام رو هم خیلی ساده با یه گله سر طوسی رنگ بالای سرم جمع کرده بودم ! و طبق معمول آرایش هم نداشتم !
لباس هایی که خیاط خانواده ی عظیمی برام دوخته بود همشون دیروز رسیده بودن! اما من توی اتاقم یه کمد دیواری داشتم که انقدرها جا نداشت تا بتونم همه لباس هارو توش بذارم! واسه همین به شهاب گفتم برام سفارش یه کمد خیلی بزرگ بدن!
اگه مامان منو میدید حتما میگفت ! آهااااان به این میگن یه تیپ سنگین
راستی ! کی اومده منو ببینه؟! امروز هیچ کدوم از پسرها خونه نیستن !
از ماجرای اون شب دقیقا دو روز گذشته ! در مورد این چهارتا به این نتیجه رسیدم که مامانشون سره اون دوتای اولی حسابی از نظر شعور سنگ تموم گذاشته بوده!
فرشاد روز بعده اون ماجرا منو دید! خیلی جدی بهم گفت که به تو هیچ ربطی نداشت که خودتو دخالت دادی!
فرزام که اصلا این دو روز خونه نیومد ولی شهاب و فرزاد خیلی هوام رو داشتن! در مورد پریناز هم هنوز نتونستم هیچ حرفی به کسی بزنم! آخه خودم سره اینکه تو بیهوشی با یکی حرف زدم گیج هستم! نمیخوام بقیه هم در موردم فکر بد بکنن! )
زرین خانم؟! زرین ؟!
زرین- بله ؟!
-(از آشپزخونه کفکیر به دست اومد بیرون ) اون آقا کجاست ؟!
زرین-تو سالن منتظر شمان خانم جان!
-خیله خب! راستی خواهش میکنم دیگه تو غذای من سیر نریز ! فشار من میوفته پایین
زرین-واااا!!!! خانم جان ، سیر دوای هر دردیه
-با من بحث نکن! من سیر دوست ندارم!
زرین-اما شهاب خان دوست دارن
-گفتم تو غذای من نریز! اگه برات سخته بگو خودم بیام برا خودم درست کنم
زرین-ای وای ! نه خانم ! خودم درست میکنم
-(از پله ها که اومدم پایین یه راست رفتم سمته سالن ! اما کسی اونجا نبود ) فکر کنم زرین هم توهم زده بدجور
(هوای سالن خیلی سرد شده بود! چشم چرخوندم دیدم که یکی از پرده ها داره تکون میخوره! رفتم که در رو ببندم ! دیدم یه آقایی بیرون روی تراس وایستاده )
سلام !
(از پشت که یه مرد قد بلند با هیکلی رو فرم به نظر میومد! اینو میشد از روی عضله هایی که از زیر لباسش برجسته بودن کاملا تشخیص داد ! )
-سلام!!!!
-(در حالی که میخواست برگرده جواب سلامم رو داد ! از روبرو چهره خیلی مطمبوعی داشت! موهای مشکی مجعد که تقریبا بلند بودند ! پوست گندمی ! لب های خوش فرم که به یه لبخند مرموز باز شده بودند و چشم هایی سبز ! در کل چهره اش خیلی آشنا بود )
-من شایان هستم !
-سایه ! ( دستم رو جلو بردم ! )
-خوش وقتم خانم سایه یزدانی ! درسته ؟! فامیل شما یزدانی هستش؟!
-بله (مثل خودش یه لبخند به لب هام آوردم ! اما ! اما وقتی باهاش دست دادم یه جوری شدم! یه جورایی گرمم شد! این گرما تو این روزهای بارونیه آبان ماه شمال خیلی بعید هستش! جالب اینه که فقط کف دستم نبود که گرم شد! بلکه تمام بدنم اون گرمارو دریافت کرد! اما اون فقط به یه چیز نگاه میکرد!
انگشتره شراره!!!!)
(وقتی دستهامون جدا شد ! با یه لبخند عمیق تر نگاهش کردم! ) خب ؟!
شایان-من برادر شیرین هستم!
-(پس بزرگترشو فرستاده برای دعوا) چه جالب!!! چطور زرین شمارو نشناخت ؟! مگه فامیل این خانواده نیستین؟!
شایان-خیلی سال هستش که ایران زندگی نمیکردم! یه یکسالیه که برگشتم و هیچ علاقه ای نداشتم که اون چهار نفر رو ببینم
-(احتیاط چیزی بود که توی این چند روزی که اینجا بودم یاد گرفته ام رعایتش کنم ! پس باید خیلی آروم تو حرف زدن جلو میرفتم ! تو همین وقت بود که زرین اومد )
زرین-خانم جان ! بیاین این شال رو بیگیرن بندازین رو دوشتون ! هوا بیرون خیلی سرد شده! لباس شماهم که نازکه
-ممنون زرین خانم! ( برگشتم سمته شایان و پرسیدم ) میخواین بریم داخل ؟!
شایان-به نظره من که هوا معرکه است! اگه شما سردتونه میخواید بریم داخل؟!
-(من که عاشق بارونم ! امکان نداره به خاطره سرما برم داخل ) نه! هوا خیلی خوبه
زرین خانم ! لطف کن وسایل پذیرایی رو بیار اینجا
زرین-چشم خانم !
-(با دستم به سمته صندلی های روی تراس اشاره کردم و خودم جلوتر راه افتادم و به اولین صندلی که رسیدم نشستم ! اونم دقیقا روبروی من نشست) خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟!
شایان-تنهایین؟!
-تا تنهایی رو چی تعریف کنین!!!!
(لبخندش پررنگتر شد ! همیشه همه بهم میگفتن که حاضر جوابم )
شایان-خب ! فکر کنم بدونین که من به خاطر چی اینجام ؟!
-به خاطر چی اینجایین؟! ( یکم خیز برداشت سمته من که مثلا به خواد منو بترسونه ! )
شایان-به خاطر بلایی که سره خواهرم آوردین
-آهان (منم مثل خودش ! خودمو کشیدم جلو و ذل زدم تو چشماش ) اونوقت من چه بلایی سرش آوردم؟!
شایان-نگید که دستش خود به خود شکسته ؟!
-شماهم نگید که من با این هیکلم تونستم دست خواهر شمارو بشکنم ؟!
شایان-پس چه اتفاقی این وسط افتاده؟!
-منم نمیدونم ؟! در ضمن ! من به خاطر حمله خواهر شما بیهوش شدم! دیگران بهم گفتن دست شیرین که خواهر شما باشه شکسته!
شایان-باور نمیکنم!!!
-(دوباره به صندلی تکیه دادم ! ) اون دیگه مشکل شماست ! ( مسیر نگاهم رو عوض کردمو چشم دوختم به چراگاهی که منظره روبروی من بود ! اسب های آقای عظیمیه بزرگ همه گی داشتن اونجا چرا میکردن )
شایان-اون انگشتر رو از کجا آوردین ؟!
-(بدونه اینکه نگاهش کنم ! جوابشو دادم ) یه هدیه است
شایان-از طرف ؟!
-لزومی نداره به شما بگم ! ( سرمو چرخوندم سمتش ) داره ؟!
شایان-شاید داشته باشه!
-به چه دلیل ؟!
شایان-به این دلیل
-(دست کرد توی جیب کتی که تنش بود و یه جعبه کوچیک رو در آورد و جلوی چشم من باز کرد ) چقدر قشنگن ( یه جفت گوشواره زمرد بودند که به نظره من زیباترین گوشواره هایی که تا به الان دیده بودم )
شایان-و چقدر شبیه انگشتر شما!
-(با این حرفش ، چشمام رفت سمته انگشتری که دستم بود! راست میگفت ! این خیلی شبیه به هم بودن!
واااای ! شراره گفت هر کدوم از قطعه های این سرویس دسته یه خانواده هستش و هر کسی تعداد بیشتری داشته باشه! قدرت بیشتری خواهد داشت )
شایان-به این دلیل باید بدونم کی اینو به شما داده ؟!
-شما خودتون اینو از کجا آوردین ؟!
شایان-هدیه مادرم به من هستش! قبل از مرگش اینو دست من سپرد
-منم این هدیه رو زمان تولدم گرفتم! (با این حرف من لبخند روی لبهاش خشک شد! )
شایان-امکان نداره
-(گوشواره ها رو دوباره برگردوند توی جیبش ! و از جاش بلند شد! یه دفعه اون آرامش جای خودش رو به بیتابی داد )
شایان- نه ! این امکان نداره
-(واقعا دیگه از کنجکاوی داشتم میمردم ) چی امکان نداره ؟!
شایان-اون انگشتر هدیه تولده شماست؟!
-ظاهرا! من که اینطوری شنیدم!
شایان-نه ! نه !
-(از جام بلند شدم و رفتم کنارش ) میشه بپرسم چی انقدر شمارو بهم ریخت؟! اینکه من این رو موقع تولدم گرفتم ؟! چه فرقی داره ؟! مثلا شما اون رو قبل فوت مادرتون گرفتین! خب منم اون رو قبل فوت شخص دیگه ای گرفتم
شایان-شما نمیتونید درک کنید!!!! من اینو خواب دیدم
-هه! دیگه همینو کم داشتم (دوباره برگشتم سمته صندلیم! ) خواب (تا نشستم ! اون با عجله اومد سمتم )
شایان-باید از اینجا برید! خیلی زود قبل اینکه خیلی دیر بشه باید برید!
-چی میگین شما؟! اومدین توی خونه ی من و بدونه هیچ دلیلی میگید که من باید اینجاور ترک کنم؟!
شایان-ببینید! میدونم که به شما گفتن! ما از این خانواده متنفریم!
-نیستید!؟
شایان-آره! هستیم
اما من نیستم! بلاخره باید یه جایی این مسخره بازیها تموم بشه ! این خانواده به اندازه کافی توانایی هاش رو از دست داده! دیگه باید جلوشون رو بگیرم! وگرنه همه چی تموم میشه
-(خیلی حالت مسخره ای به خودش گرفته بود انگار که بابابزرگ این فامیل هستش ) خب بشه !!!
شایان-چی ؟!
-خب بذارید تموم بشه! (با این حرف من کاملا از کوره در رفت )
شایان-خانم محترم من با شما شوخی ندارم
-مگه من شوخی کردم! مگه منظور شما از اینکه تموم میشه! توانایی های افراد این خانواده نیستش ؟! (بازم مثل همیشه این خروس بی محل زرین ، سر رسید )
زرین-خانم جان اینارو کجا بذارم ؟!
-بذارشون رو میز ! در ضمن آقا برای ناهار میمونن! ( با این حرفم به شایان نگاه کردم ! اونم که انگار یکم آتیشش خوابیده بود ! با حرکت سر قبول کرد )
(زرین معطل مونده بود ! میدونستم که میخواد یه چیزی به من بگه واسه همین … )
زرین خانم ، من الان میام بهت بگم چی درست کنی ! تو برو ! من میام
زرین-باشه خانم!
-خب بریم سره بحث خودمون (در حالیکه داشتم برای شایان چایی میریختم ، باهاش حرف هم میزدم )
شایان-میدونید از بین رفتن توانایی ها برای افراد این خانواده یعنی چی ؟!
-نه
شایان-مرگ
-(یه لحظه فنجون چایی تو دستم سنگینی کرد و بی اختیار روی لباسم ریخت ) آاااااااااخ ،
شایان-چی شد ؟!
-(تا بخوام از جام بلند بشم ، سریع منو با دستش دوباره روی صندلی برگردوند! با دستمالی که روی سینی بود مثلا میخواست چایی رو پاک کنه ، که به قول کیوان بیشتر گند زد به لباسم ! )
خیلی ممنون! نمیخواد
شایان-دارم پاک میکنم
-شما بیشتر دارین پخشش میکنید! باید برم لباسم رو عوض کنم
شایان-بذارید دستمال رو بذارم زیره دامنتون
-چی ؟!(خودشم تازه فهمید که چی گفته )
شایان-منظورم این بود که !!!
-فهمیدم ! باشه ! بدید خودم میذارم ( تا اومدم دستمالو بگیرم دوباره !!!!!!!!!!
گرم شدم! اول حس کردم که فقط منم که گرم میشن ! اما وقتی که … )
شایان-دستای شما
-دستای من چی ؟!
شایان-دستاتون ! یه جوری ! یه جورین!
-(صدام رو آرومتر کردم! ) چه جورین ؟!
شایان-یه حس خنکی به من میدن!
-خنک؟!
شایان-مثل یه نسیم که از سمت دریا به بدن آدم میخوره
-(خداییش تا حالا هیچ کسی ازم اینجوری تعریف نکرده بود! اما وقتی فشار دستش رو روی دستام زیاد کرد چشمام رو چرخوندم روی صورتش! از روبرو به مراتب زیباتر بود ! حتی با اون بینی استخونی عقابی شکل ! یا اون جای زخم گوشه چپ لب پایینش که تا زیر گلوش ادامه پیدا میکرد! یا فک کاملا استخونیش ! با اینکه چهره اش زیبایی خاصی نداشت اما !!!!)
-اینجا چه خبره ؟!
-(همزمان باهمدیگه سرمونو سمته در چرخوندیم! فرزام با یه نگاهی که انگار مچ گرفته داشت مارو نگاه میکرد)
شایان-چیزی نیست
-(خیلی سریع از کنارم بلند شد! )
شایان-خیلی وقته که ندیدمت!؟
فرزام-آره! خیلی تغییر نکردی؟!فقط یکم خوشگل تر شدی
-(هر دوتاشون رفتن سمت همدیگه ! و با هم دست دادن !
خیلی راحت میشد حدس زد که فرزام داره چیکار میکنه ! و جالب این بود که شایان هیچ اعتراضی نکرد! مطمئنم که اون از توانایی فرزام خبر داشت ! )
(اما یه چیز خیلی جالب تر این بود که وقتی از هم جدا شدن! فرزام سریع دستش رو چسبوند به در آهنی که به تراس باز میشد! و یه نفس راحت کشید )
من میرم لباسم رو عوض کنم
شایان-خیلی معذرت میخوام که باعث شدم این اتفاق بیوفته
فرزام-منم باهات میام! یه چیزی برات آوردم که باید حتما ببینی!
-(به شایان یه لبخند زدم و بدونه اینکه به فرزام نگاه کنم رفتم داخل خونه!
هنوز هم از سره اون شب که یه سری مزخرفات بهم گفت از دستش شاکی بودم ! دلم میخواست با همین ناخون هام چشماشو از کاسه در بیارم! نمیدونم چجوری پله هارو بالا رفتم اما موقعی که خواستم برم توی اتاق ، صداشو شنیدم )
فرزام-امیدوارم ازش خوشت بیاد
-(برگشتمو نگاهش کردم ! دمه در کتابخونه وایستاده بود ! بدون حرف زدن رفتم تو !
اما از چیزی که دیدم شک شدم !
دقیقا کنار تختم یه کمد خیلی خیلی بزرگ بود !
یعنی اینو فرزام برام خریده!؟
انقدر وقت نداشتم که بخوام فکر کنم! سریع لباسام رو عوض کردم! این دفعه یه کت تک آبی با شلوار لی مشکی و تاپ آبی پوشیدمو رفتم پایین ! هنوز پام به پله آخر نرسیده بود که !!!! )
-بهتره برش گردونید پیش خانواده اش
فرزام-نمیشه! دیگه دیر شده
شایان-اگه اون اتفاق بیوفته کار همه ی ما ساخته است!
فرزام-دفعه قبل هم بهت گفتم که این اتفاق باید بیوفته! نمیشه جلوشو گرفت! هم تو و هم فرزاد مخالف بودین! نتیجه اش رو که دیدین؟!
شایان-ما فقط میخواستیم مطمئن بشیم که سایه همون آدم هستش!
فرزام-که مطمئن شدید! اون روز روز خاکسپاریه مادرم بود! اون تونست صدای فرزاد رو بشنوه!
شایان-اما فرزام اون هیچی از دنیای ما و خطراتش نمیدونه!
فرزام-اون دیگه وارد ماجرا شده! هیچ کاریشم نمیشه کرد! میدونم که ستاره دختر خاله ی شما بوده! و مرگش هم تقصیره ما! اما نمیشه به هیچ طریقی جلوی اتفاقایی که قرار هست بیوفته رو بگیریم!
شایان-اما اگه !؟
فرزام-ما همه میدونیم که تو این راه ممکنه همه ما از بین بریم اما باید این اتفاق بیوفته
شایان-من نمیخوام به خاطره هیچ چی خانواده ام رو از دست بدم
فرزام-شیرین هیچ چیش نمیشه! بهت قول میدم شایان! خواهرت دوباره خوب میشه
شایان-اگه نشه چی ؟! اگه مثل ستاره بشه!!!!
فرزام-خودت که میدونی اونوقت باید چیکار کنیم؟!
شایان-شیرین هنوز خیلی بچه است !
فرزام-میدونم ! میدونم! ستاره هم خیلی پاک بود ! خودت که میشناختیش !
شایان-تو مطمئنی که هیچ کدوم از اونا حسی به سایه ندارن؟!
-(با این حرف شایان! جا خوردم! )
فرزام-مطمئنم! این دفعه نمیذارم هیچ کسی یا هیچ چیزی مانع کارم بشه!
شایان-میدونی که همیشه کنارت هستم! این دفعه باید تمومش کنیم
فرزام-شیرین رو نجات میدیم ! مطمئن باش !
شایان-فقط شیرین ؟!
فرزام-بهتره دیگه بحث نکینم! هر اتفاقی برای اون خانواده بیوفته برام میم نیست! حتی حاضرم خودم بکشمشون
-(صدای قدمهای یکدومشون که احتمالا هم باید فرزام باشه اومد! برای همین خیلی آروم چند تا پله رو بالا رفتمو بعد دوباره پایین اومدم )
فرزام-از کمدت خوشت اومد؟!
-بله! ممنون ! قشنگ بود(بدون حرف دیگه ای خواستم از کنارش رد بشمو برم سمت سالن پذیرای که شایان اونجا نشسته بود )
فرزام-من میرم بیرون ! اما برای ناهار برمیگردم!
-(بدون حرف راهم رو ادامه دادم ! شایان روبروی پنجره ایستاده بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد)
عذر میخوام که دیر کردم!
(از کنار پنجره اومد جلوتر )
شایان-خواهش میکنم!
-خب ؟! من منتظره ادامه حرف شما هستم! (با این حرف من ! نگاهشو چرخوند سمت شومینه و به شعله های آتیش نگاه کرد ! من هم رفتم روی یه مبل دو نفره نشستم )
شایان-شما میدونین ستاره کی هستش ؟!
-بله ! مامان پریناز
شایان-غیره اون ؟!
-(میدونستم از سوال هاش میخواد به یه جای برسه ! برای همین هم درست جواب میدادم! یه جورایی از مکالمه اش با فرزام فهمیدم که باید آدم خوبی باشه ) یه نسبت خانواده گی هم با عظیمی ها داره
شایان-عظیمی ها؟! شما خودتون رو از اینا نمیدونین؟!
– راستش رو بخواید! نه ! نمیدونم !
شایان-خیلی خوبه!
-(برقی توی چشماش درخشید که منو ترسوند ) منظورتون از این سوال ها چیه ؟! ستاره چه ربطی به من داره؟!
شایان-اون دختر خاله ی من بود! یه دختر خوب و مهربون ! روانپزشکی خونده بود! زندگیه آرومی داشت !
-اونم مثل شماها بود؟!
شایان-مثل ما ؟! آهان منظورت از ما ! توانایی هامونه؟!
آره! مثل ما بود ! وقتی با اون بودی هیچ حس بدی پیدا نمیکردی
خوشحالیه اون به تو هم انتقال پیدا میکرد !
-خب ؟! پس مشکل چی بود ؟؟!!!
شایان-یه نفرین
-چی ؟! (یکم خودم رو توی صندلی جابه جا کردم !)
شایان-یه نفرین که گریبان این خانواده رو گرفته! البته نه خانواده عظیمی بلکه خانواده شراره یا در واقعا خانواده مادریه پسرهای عظیمی رو
-هه ! واقعا مسخره است
(این حرف من باعث شد که شایان سمت من برگرده! چهره اش گرفته شده بود ! دیگه اون لبخند قشنگ روی لبهاش نبود ! چند قدمی رو آروم جلو اومد ، که یه دفعه با دو قدم بلند کنار من روی مبل نشست )
شایان-نمیدونم تو این چند وقتیکه اینجا بودی چقدر این خانواده رو شناختی ! اما میخوام یه چیزایی رو برات تعریف کنم
میتونم باهات راحت باشم؟!
-(خودمم دلم میخواست باهاش راحتتر از این حرف ها باشم ) البته
شایان-چند شال پیش ، میشه گفت تقریبا ۵ سال پیش بود که شهاب مریض شد ، اون هم به دلیل بروز نشونه های تواناییش بود ، همیشه همه فکر میکردن که اون یکی از این جریان ها قصر در رفته اما بدبختانه اون هم ۷ شال پیش نشونه های تواناییش پیدا شد
میدونی اون چه توانایی داره؟!
-قبل اتفاقای بد اونارو حس میکنه!
شایان-پس نمیدونی !
-غیره این هستش ؟!
شایان-اون علاوه بر اینکه اتفاق های بد رو حس میکنه ، یه چیزهایی رو هم میتونه ببینه
-(میدونستم سرد شدن بدنم به خاطر سردیه هوای اتاق نیست بلکه به خاطره ترس از شنیدن چیزهای بعدی هستش ) چی؟!
شایان-مرگ رو ! اون میتونه حضورش رو حس کنه ! هر کسی که تو نزدیکیه اون باشه و مرگ دنبالش ! اون میتونه حس کنه
-(هضم حرفهاش خیلی برام سخت بود ) من اصلا نمیتونم بفهمم! این چیزا امکان نداره
-تو میتونی همین الان اینجارو ترک کنی و بری
-(فرزام دقیقا کنار پنجره ی روبروی من بود! نمیدونم چه جوری بود که متوجه اومدنش نشده بودم)
فرزام-مطمئن باش کسی هم دنبالت نمیاد، شاید یه روزی یکی از ماهارو تو خیابون دیدی و حتی اونوقت هم کسی به روت نمیاره که یه روزی تور میشناخته! اما ببین که خودت میتونی قضایای اینجارو فراموش کنی یا چیرهایی رو که دیدی فراموش کنی؟!
-من واقعا نمیدونم باید چی بگم یا چیکار کنم! حتی نمیدونم چرا اینجا هستم
شایان-تو اینجایی چون فقط تو هستی که میتونی این مشکل رو حل کنی
-چه مشکلی ؟! (نگاهم رو از فرزام گرفتم و به شایان خیره شدم)
شایان-بذار ماجرا رو برات تعریف کنیم!

 

 

 

 

فرزام-من میخواستم همون شب بعد از مراسم بزرگداشت پدرم جریان رو برات تعریف کنم اما با بیهوش شدن تو همه چی بهم ریخت! مجبور شدم که برم دنبال شایان و با کلی دردسر دوباره برش گردونم تو این بازی !
شایان-فرزام به نظر من بهتره از اول ماجرا رو براش تعریف کنیم
اما من الان کار دارم! باید برم شیرین رو از بیمارستان برگردونم خونخ! حالش زیاد خوب نبود برای همین مجبور شدم اونجا بستریش کنم ، اما دکترش گفت که امروز مرخص میشه! ولی شب بر میگردم
-(از کنار من بلند شد ، روبروی فرزام رفت و بدون هیچ حرفی خونه رو ترک کرد ) این چرا اینجوری کرد؟! بدونه اینکه منتظر باشه من بگم خداحافظ رفت!!!
(فرزام برگشت سمت پنجره )
فرزام-به خاطره تو رفت
-من؟! من که چیزی نگفتم
فرزام-از تو میترسه
-نمیفهمم؟! من که کاری نکردم ! شاید به خاطره اینکه دست خواهرش شکسته از من میترسه؟! اما نمیدونم پری شب چی شد که اون جوری شد!
فرزام-نه جوجه کوچولو ، اون از نگاه های تو میترسه
-نگاه من ؟ (ماجرا داره جالب میشه)
فرزام-آره ، کوچولو نمیدونی من تو چشماش چی دیدم
-چی دیدین؟! اون فکر میکنه من خطرناکم؟! من حتی نیروی خاصی هم ندارم که بخواد ترسناک باشه
فرزام-انقدر خنگ نباش ! تو باعث میشی اون احساس خوبی پیدا کنه
-(دیگه حرفی برای گفتن نداشتم )
فرزام-اون همیشه گرمشه! حتی اگه وسط زمستون هم لباس تنش نکنه و بره تو برف باز هم احساس سرما نمیکنه ! همیشه دمای بدنش بالاست اما اون با تو سرمارو احساس کرد
-(چی داشتم که بگم! درکش خیلی سخت بود برای همین تصمیم گرفتم که سکوت کنم )
فرزام-خیلی ساله که سرما براش معنی نداره ، اما امروز من چیزه دیگه ای دیدم، برای اینکه فکر بدی در موردش نکنم گذاشت که ذهنش رو ببینم ، هرچند که میتونست جلوی من رو بگیره، اون از نظر ذهنی خیلی قوی شده ، ماها به خاطره اینکه برادر هستیم نمیتونیم از نیروهامون در برابر هم استفاده کنیم، اما در مقابل دیگران این شرایط حاکم نیست
-شما چی دیدین؟!
فرزام-سایه؟!
-(یه دفعه برگشت ) بله؟!
فرزام-تو چرا انقدر با ما مثل غریبه ها رفتار میکنی ؟!
-غریبه؟!
فرزام-مثلا چرا
چرا ما رو به اسم کوچیک صدا نمیکنی؟!
-(این طرز رفتار یعنی چی ؟! اون میخواد از موضوع بحث دور بشه؟! ) چرا از من میترسه؟!
فرزام-چون …
-(ساکت شد) چون چی ؟!
فرزام-چون اون میتونه بفهمه که تو چه حسی بهش داری
-حس ؟! من هیچ حس خاصی بهش ندارم
فرزام-مطمئنی ؟!
-بله
( از جام بلند شدمو رفتم سمتش ! روبروش که رسیدم مستقیما به چشماش نگاه کردم ) من حاضرم
فرزام-نمیخواد!
-(لباش به خنده باز شد) گفتم من حاضرم
فرزام-گفتم که نمیخواد! میخواستم مطمئن بشم که حسش یه طرفه اس ! که شدم !
-(با همون لبخند از کنارم رد شد و رفت بیرون ) عوضی
***************
-دستت درد نکنه زرین خانم ! غذای پریناز رو دادی !؟
زرین-آره خانم جان ، این سرماخوردگی هم دست از سره این بچه بر نمیداره
-من میخوام برم بیرون یه دوری بزنم
زرین-کجا میرین خانم ؟! شهاب خان گفتن که امروز برمیگردن
-راستی این شهاب خان شما کجا تشریف برده بودن؟! از دیروزه که ندیدمش
زرین-گفتن که دادگاه دارن
-فرزاد کجاست؟!
زرین-نمیدونم
-در هر حال من دارم میرم بیرون!
زرین-اما شهاب خان گفتن …
-(دیگه شاکی شدم ) گفتن که گفتن ! منم دارم میگم میخوام برم بیرون
(از قبل لباس هام رو پوشیده بودم اما این دفعه یه نیم بوت پام کردم که دیگه برای راه رفتن دردسر نداشته باشم)
******************
(همیشه فکر میکردم از تنهایی بترسم اما الان میبینم تو این چند وقته واقعا حتی یک لحظه هم وقت پیدا نکرده بودم تا با خودم تنها باشم !
صدای رودخونه من رو به سمت خودش کشوند ، روی یه تخت سنگ بزرگ نشستم و به جریان آب چشم دوختم!
هنوز هم باور اتفاقا برام سخته اما مجبورم که با خودم کنار بیام ، فرزام حرف درستی زد که من اگه از اینجا برم هم نمیتونم این چند وقت رو تا آخر عمرم فراموش کنم
من بعده چند سال با مامان اینا اومدم شمال! تو ویلایی که خیلی دوستش دارم ! جاییکه همیشه وقتی پام رو توش میذاشتم حس میکردم به جایی که تعلق داشتم برگشته ام !
خب من تونستم تو اون خونه یه صدایی روبشنوم! این خیلی مسخره است اما برای من اتفاق افتاد، اون صدا ازم خواست تا کمکش کنم بفهمه کی هستش، منم کمکش کردم، بعده اون پام به این خونه باز شد !
بابا به زور من رو برگردوند تهران ، اما مثل اینکه من باید برمیگشتم به اینجا چون مرگ عظیمیه بزرگ باعث شد برگردم!
حالا اینجام ! بین ۴ تا آدمه در ظاهر عادی اما واقعا غیر عادی ، فرزام میتونه با تمرکز به ذهن آدم ها نفوذ کنه ! فرشاد تمام حرکت های افراد دورو برش رو میتونه بشنوه و حس کنه ، فرزاد میتونه از طریق ذهن با آدم ها حرف بزنه و شهاب ، اون میتونه حوادث بد رو قبل وقوع حس کنه و همچنین مرگ رو ! اون میتونه سایه مرگ رو تو اطرافش ببینه!
اوه! من این وسط چی میگم!؟ چرا میتونم بفهمم آدم های غیر عادیه اطرافم چه کارهایی میتونن بکنن؟!
یعنی همش به خاطره این انگشتریه که دستمه؟! اما قبله اینکه این انگشتر رو دستم کنم هم میتونستم
شراره گفت این هدیه ی اون به من قبل مرگش بوده ، و من تا زمانیکه وقتش نرسه نمیتونم از دستم درش بیارم
غیره اون ! دختر کوچولوی خانواده عظیمی هستش! پریناز ، شراره خواست که از اینجا دورش کنم !
چرا ؟! اون بچه چرا باید از خانواده اش دور بشه؟
اسم مادر پریناز ستاره بوده که ظاهرا یه بلایی سرش اومده و کسی که این بلا رو سرش آورده فرشاد بوده!
فرزام و فرشاد دوقلو هستن ! فرزاد و شهاب هم دوقلو هستن ، پس چرا اسم همه با حرف ف شروع میشه ولی اسم شهاب با بقیه فرق داره؟!
شیرین دختر خاله ی مادر اوناست پس برادرش هم پسرخاله ی مادر اوناست !
اما تو اون مراسم که برای پدرشون بود یه پسر دیگه هم به اسم شایان بود که دوتاپروانه بالای کله اش بودن ، اون پسر خاله ی این چهار تا بود
این شایان کی بوده که هر کی رسیده اسم پسرش رو گذاشته !؟
چرا شیرین با من اونکار رو کرد؟!
گوشواره های دست شایان چی بود ؟)
ای خدا من جواب اینارو از کجا بیارم؟!
-شاید بتونم کمکت کنم
-( ترسیدم چون کاملا تو حال خودم بودم! برگشتم تا ببینم کی داره با من حرف میزنه)
شما اینجا چیکار میکنین؟(فرزاد بود که پایین تخته سنگ وایستاده بود )
فرزاد-دنبالت میگشتم !
-(در حال بالا اومدن به حرفاش ادامه داد)
فرزاد-خب مجبور شدم یکم بگردم تا پیدات کنم! برای اولین بار تلاشم واسه شنیدنه تفکراته یه نفر به بن بست خورد !
چیکار کردی که من نتونستم بفهمم به چی فکر میکردی؟!
-کاری نکردم ؟ (الان دیگه دقیقا کنارم بود)
فرزاد-حالا جواب چه سوالهایی رو میخواستی بدونی ؟!
-(دیگه باید تکلیفم معلوم بشه ، من باید جواب سوال هام رو پیدا کنم تا بفهمم کجا وایستادم)
واقعا جواب سوال هام رو میدین؟!
فرزاد-اوهوم
-هر سوالی ؟!
فرزاد-آره ، شک نکن
-باشه ! (یه نفس عمیق کشیدمو شروع کردم ) من کی هستم ؟!
فرزاد-چی ؟!
-(داشت منو نگاه میکرد اما من نگاهش نمیکردم ) من کی هستم ؟! این اولین سوالمه؟!
فرزاد-تو سایه عظیمی هستی ! این دیگه چه سوالیه ؟!
-تو این ماجرا من چیکاره ام ؟! کی هستم ؟!
فرزاد-خیله خب ! بذار از اول بگم
دخترای مادره من نفرین شده بودن که زنده نمونن! اما یه چیزه دیگه هم این وسط هست که داره دخترای خانواده مادریه من رو از بین میبره، یه نفرین خیلی قدیمی که الان داره همه چیرو از بین میبره، اولین قربانی ستاره نبود ، و آخریش هم شیرین نخواد بود! معلوم نیست آخره این ماجرا به کجا ختم میشه !
من نمیتونم بذارم که تنها یادگار عشق فرشاد و ستاره از بین بره، دیدن زجر کشیدن ستاره به اندازه کافی برامون سخت بود ، دیگه نمیخوام اون خاطرات و لحظات تکرار بشه
-(در مورد چی حرف میزد! ) میخوام یه چیز رو بدونم !
فرزاد-چی ؟!
-تمامه این اتفاقا از قبل طراحی شده بود ؟!
(من داشتم چیکار میکدم ؟! گیریم که ار قبل طراحی شده باشه ! الان چکار میتونستم بکنم ؟)
فرزاد-این چه حرفیه ؟!
– اینکه من رو به این خونه بکشونین! از قبل برنامه اش رو ریخته بودین؟!
من نمیدونم اون صدای مسخره که با من حرف میزد کدومتون بودین ؟!
که احتمال میدم شما بوده باشید!
فرزاد-واقعا نمیفهمم که منظورت چیه ؟!
-(از جام بلند شدم ) ببینید آقای محترم! این خیلی مسخره است که من بعد چندین سال با خانواده ام بیام اینجا! خیلی اتفاقی یه صدایی با من حرف بزنه ! اتفاقی تر از اون اینکه من با خانواده شما فامیل در بیام! بفهمم پدرو مادرم در واقع دایی و زن داییم هستن که منو بزرگ کردن! منو به عنوان گرو برای آزادیه پدرم بیارید اینجا! بین یه مشت آدم غیر عادی ، و آخره سر هم با یه سردرگمیه بزرگ رها بشم !
(خیلی ریلکس سر جاش نشسته بود )
فرزاد-این سردرگمیه بزرگ تو چی هستش ؟!
-اینکه من چه ربطی به این اتفاقا دارم؟!
فرزاد-خودت میفهمی
-میخوام الان بفهمم!
فرزاد-خیله خب
-(بلند شدو روبروی من قرار گرفت )
فرزاد-باید صبر کنیم تا شهاب برسه ، اونوقت همه چی رو برات میگیم!
-(سرشو انداخت پایین و رفت ! )
(عوضی )
فرزاد-شنیدم چی گفتی !
-به درک ! بلند میگم! همتون عوضی هستین!
*****************
(به ساعتم نگاه میکنم!
دقیقا ۵:۳۰ هستش و هوا دیگه میشه گفت تاریک شده !
نمیدومن چقدر اینجا نشسته بودم که گذر زمان رو متوجه نشدم ، بهتره دیگه برگردم خونه ، حتما شهاب تا الان اومده ، باید تکلیفم رو روشن کنم
حالا از کدوم طرف باید برم ؟!
موقع اومدن از همین روبرو اومدم ،یه مسیر مستقیم ، پس برگشتش هم همون راه رو باید برگردم !)
***************
(خسته شدم ! هوا که تاریکه ! بارونم که میاد ! زمین هم لیز شده !
آخه هیچکی نبود بگه دختره ی خیره سر ، مرض داشتی اومدی هواخوری؟!
نمیتونستی وقتی هوا روشن بود برگردی ؟!
الان میخوای چه غلطی بکنی ؟!
به احتمال خیلی زیاد از زمین های عظیمی خارج نشدم ، اما جک و جونور که این چیزا سرشون نمیشه! اگه یه دفعه یه شغال ببینم چی ؟! یا یه مار !؟ )
حالا چیکار کنم ؟!
(صدای چی بود ؟!
قدم هامو آهسته کردم!
انگار یکی داشت پا به پای من راه میومد! )
کسی اینجاست؟!
من راهم رو گم کردم
میشه کمکم کنین؟!
(مثل اینکه کسی نیست ! فقط صدای آب میاد! )
رودخونه!
(درسته، اگه برم سمت رودخونه حتما به یه جایی میرسم !
بابا همیشه میگفت که مردم تو جنکل ترجیح میدن خون هاشون نزدیک رودخونه باشه تا به آب دسترسیشون راحتتر باشه! پس باید یکی اینجاها باشه !
عزیزه دلم ! بابا جونم
دلم خیلی برات تنگ شده!)
-صبر کن ببینم ، این صدای چیه ؟!
(توی سرم انگار یکی داره یه چیزهایی رو زمزمه میکنه ! )
(شوریه اشک رو گوشه لبم حس کردم ، چقدردلم برای عزیزام تنگ شده بود، کیوان و کیان ، اونا الان دارن چیکار میکنن! )
( بازم یه صدایی شنیدم )
کسی اینجاست ؟!
خواهش میکنم اگه کسی هست جواب بده
(آخه خره! اگه کسی هم اینجا باشه که بخواد بلایی سرت بیار ه ، بهت نمیگه که خانم محترم میشه صبر کنین تا من شمارو بکشم!!! )
-سایه؟!
-(یه معنای واقعی خودمو خیس کردم ) کی اینجاست ؟!
-کمکم کن
-تو کی هستی ؟!
خواهش میکنم، فرزاد خان اذیتم نکنین
-کمکم کن
-(کم کم حس کردم که پاهام داره منو با خودش میکشه ! یا به قولی دارم فرار میکنم )
-کمکم کن
سااااااایه
-(این صدای زمزمه چی هستش که من دارم میشنم ! نه صدایه زنه نه صدای مرد! )
(احساس میکردم که یکی داره منو از پشت میکشه! انگار که میخوان جلوم رو بگیرن! )
ولم کنین!
(دیگه کم کم صدام داشت بالا میرفت )
کی هستی ؟!
-سایه ؟!
-تو کی هستی ؟! (دیگه گریه هام از سر دلتنگی نبود ! از سر ترس بود )
-ساااااااایه؟!
-(زمزمه ها داشتن بیشتر میشدن و منم سرعتم کمتر ، انگار واقعا یکی داشت نیروی منو برای راه رفتن ازم میگرفت ) آییی
(پام گیر کرد به یه چیزی و خوردم زمین ) سنگ لعنتی
آخ !! زانوم درد گرفت ، آاااایییی
(زمزمه ها قطع شده بودن! )
اینجا کجاست ؟!
(این یه
یه
یه
سنگ قبره ! قبر!!!! )
(به زور بلند شدمو کنار سنگ ایستادم ، انقدر هوا روشن بود که بشه روی سنگ قبر رو خوند )
ستاره دادگر
تاریخ تولد ۱۵/۰۴/۱۳۵۵
تاریخ وفات ۱۵/۰۴/۱۳۸۷
(این امکان نداره!
سنگ قبره ستاره!
مادر پریناز
کسی که من فکر میکنم فرشاد کشته باشدش اینجا خاک شده!
انگار آسمون سیاه شب هم میخواست من بتونم تمام جزئیات آرامگاه ستاره رو ببینم ! ماه طوری همه جا رو روشن کرده بود که میشد به همه چی دقت کرد! )
(چشمم هنوز به سنگ قبر سیاه رنگی بود که با خط درشت و سفید روش اسم و فامیل ستاره رو حک کرده بودن بود که یه چیزی چشمم رو زد )
(یه نور ! نوری که به یه چیزی خورده باشه و بازتابش به چشم من )
چی بود ؟!
(دقیقتر که نگاه کردم !
دیدمش )
امکان نداره!
(همون گردنبنده!
همونیکه من تو گردن اون زن دیدم!
همون زن! با موهای طلایی توی شیشه !
اون این گردنبند رو همراهش داشت!
خیلی آروم رفتم سمتش !
اون بین بوته گلی بود که بالای سنگ قبر کاشته بودن!
دستم رو دراز کردم که اونو بردارم
اما یه اتفاق خیلی جالب داشت میوفتاد
من چپ دست هستم ! و کمتر برای برداشتن چیزی از دست راست ام استفاده میکنم، اما الان این دست راست من هستش که جلوتر از دست چپ ام داره میره سمت اون گردنبند!
-تو اینجا چه غلطی میکنی ؟!

 

 

 

 

-(گردنبند توی دستام بود !! )
-سایه با توام؟! اینجا چه غلطی میکنی ؟!
-(خیلی سریع اونو گذاشتم توی جیب لباسم و برگشتم !
فرزام بود که تو چند قدمیه من وایستاده بود )
فرزام-لال شدی ؟!
کدوم گوری بود ؟!
-درست حرف بزنین !
فرزام-درست حرف بزنم؟! الان دقیقا ۲ ساعته که داریم دنبالت میگردیم
-(دست کرد تو جیبشو ، گوشیشو در آورد ! یه شماره گرفت و پشتشو به من کرد ! شروع کرد به حرف زدن)
فرزام-پیداش کردم!
هزار دفعه بیشتر بهتون گفتم که این دختره بچه است ! ما خودمون یه جوری مشکل رو حل میکردیم!
نه
نمیخواد
گفتم خودم میارمش !
-(بدون خداحافظی گوشیرو قطع کرد !
دروغ نگم یکم ازش ترسیدم )
فرزام-راه بیوفت
-کجا؟!
فرزام-تو منو دست انداختی ؟!
-تا جواب من رو ندید از جام تکون نمیخورم (انقدر عصبی بود که با دو قدم خودشو به من رسوندو مچ دستم رو گرفت )
فرزام-تو لیاقت این انگشتر رو نداری !
-دستمو ول کن!
میگم ولم کن
فرزام-میخوام این انگشتر رو از دستت در بیارم تا راهت رو بکشی و بری!
از دستت خسته شدم! از این بچه بازیات
-(فشار دستش روی مچم انقدر زیاد بود که فکر میکردم هر آن ممکنه دستمو بشکونه
ضربان قلبم بالا رفته بود! اما از یه طرف حس میکردم که بدنم مثل یه تیکه سنگ داره بی حس میشه !
دیگه صدای داد زدن های خودم رو هم نمیشنیدم! )
میگم ولم کن عوضی
(اما
اما فرزام دیگه روبروم نبود!
اون
اون پایین پام رو زمین نشسته بود در حالیکه مچ دستشو گرفته بود )
(سرش رو بالا آورد در حالیکه صورتش خیس خیس بود با یه لبخند کم رنگ و برق شادی که تو چشمای خوشگلش بود بود بهم نگاه کرد)
فرزام-حالا فهمیدی تو کی هستی ؟!
-(یه دفعه سردرد بدی گرفتم ! طوریکه منم از درد روی زمین افتادم ! )
با من چیکار کردی ؟!
فرزام-یکم خاطراتتو بررسی کردم!
وگرنه مثل شیرین منم مچ دستم رو از دست میدادم !
-سرم خیلی درد میکنه ! (چشمام تار میدید! نه به خاطره گریه ای که کرده بودم بلکه به خاطره اشک هایی که از درد داشتم میریختم )
سرم
(دست هام رو گذاشتم روی شقیقه هام و فشارشون دادم)
درد میکنه
فرزام-بذار ببینم
-سرم
آی مامان جونم، سرم !
فرزام-میگم بذار ببینم!
-(از جام بلند شده بودم ، درد امانم رو بریده بود ، داشتم برای خودم راه میرفتم درحالیکه ناله هام هر لحظه شدیدتر میشد )
فرزام-مثل اینکه خیلی زیاده روی کردم ، یه لحظه وایستا، خودم برات درستش میکنم
د … وایستا دیگه
-(تا به خودم بیام ، دیدم منو بغل کرده )
فرزام!
سرم درد میکنه، یه کاری بکن
(دیگه توان زاری کردن هم نداشتم ، حس میکردم که الاناست غش کنم )
فرزام-فقط به من نگاه کن ، باشه ؟!
-(منو برگردوند سمت خودش ! )
فرزام-بهم نگاه کن، جوجه کوچولو ! میخوای سردردت خوب بشه ؟!
-آ … ره
فرزام-پس نگاهم کن
-(با تمامه توانم بهش نگاه کردم ، وقتی چشمام به اون دوتا تیله که توی صورتش بود افتاد ، داغ شدم !
این گرما به کل بدنم رسید ، حس خیلی خوبی بود، تمامه استخون هام گرم شده بودند، خیلی دلم میخواد که بخوابم ، انگار که وسط برف گیر کرده باشی و از سرما در حال یخ زدن باشی اونوقت یکی بیاد شمارو بندازه تو یه وان آب گرم ) خیلی خوابم میاد
****************
-دیشب کی منو آورد تو اتاقم؟!
زرین-فرزام خان! بنده خدا شمارو کول کرده بوده !
-(وقتی چشم باز کردم دیدم توی تخته خواب خودم هستم ،اتاق یه بوی خیلی خوبی میداد!
اما یه دفعه اتفاقای شب قبل یادم اومد
اولین کاری که کردم جیب لباسم رو که کنار تختم بود گشتم اما نتونستم گردنبند رو پیدا کنم، به احتمال خیلی خیلی زیاد فرزام اونو برداشته )
زرین-خانم جان ؟! شنیدین چی گفتم؟!
-هان؟! نه !؟
چی گفتی ؟!
زرین-گفتم که دیروز همه نگرانتون بودند! فرزاد خان از همه بیشتر !
-خب ؟!!!! (زرین یه حالتی حرف میزد که انگار میخواد غیر مستقیم یه چیزی به من حالی کنه )
زرین-هیچی ! میگم فرزاد خان خیلی نگرانتون بودن
-به خاطره اینکه دیر کرده بودم؟!
زرین-اون که بله، اما خب
تورو خدا از من نشنیده بگیرین
-(تو تخت نیم خیز شدم ) چی میخوای بگی ؟!
زرین-دیشب بعده اینکه شما رو فرزام خان آورد اینجا،بین فرزام خان و فرزاد خان دعوای سختی شد
-چرا؟!
زرین-ببینین خانم جان! شهاب خان یه جورایی عاشق شیرین خانم هستش ،
-خواهر شایان؟!
زرین-آره خانم، فرشاد خان هم که بنده خدا ، عقل درست و حسابی براش نمونده ، این وسط من فکر کنم که فرزاد خان یه نظری به شما داره
-به من ؟!
زرین-آره ، خانم جان! نگید که خودتون متوجه نشدین!
از طرز نگاه کردنش میشه فهمید
دیشب هم سره همین موضوع بینشون دعوا شد
-میشه برام تعریف کنی ؟! ( دستمو روی تخت تکون دادم که یعنی بیاد پیشم بشینه! اونم از خدا خواسته سریع اومد )
زرین-خب دیشب وقتی شما رسیدین، فرزاد خان اومدن معاینتون کردن ! خدا روشکر چیزیتون نبود ، من پیشتون موندم تا اگه بیدار شدین اونجا باشم که یه دفعه صداشون بلند شد ، تو کتابخونه بودن برای همین من تونستم حرفاشون رو بشنوم
-خب ؟!
زرین-فرزاد خان ، خیلی از دست برادرشون عصبانی بودن که انقدر به شما فشار میارن ، میگفتن که شما خیلی حساس هستین و نباید اذیت بشین
فرزام خان هم میگفتن که شما
که شما ..
-(سکوتش یکم طولانی شده بود ؟! ) که من چی ؟!
زرین-که شما آدم بی احساسی هستین
-چی ؟!
زرین-نمیدونم منظورشون چی بود اما به فرزاد خان گفتن که شما هیچ احساسی به فرزاد خان ندارین برای همین هم نباید به شما دل ببندن
-فرزاد نباید به من دل ببنده ؟!
زرین-آره
من خیلی وقت بود متوجه شده بودم که فرزاد خان یه جوری شمارو نگاه میکنه
-بی خیال زرین (از تخت پایین اومدمو رفتم سمت میز آرایش تا موهام رو شونه کنم )
زرین-خانم جان ، دیشب انقدر بحث بالا گرفته بود که شهاب خان هم رفت واسه میانجی گیری ، خودم شنیدم که به برادرش گفت نباید از نظر احساسی درگیر شما بشه
اگه فرزاد خان به شما نظر نداشت ، خب یک کلمه جلو برادراش حرف میزد
نمیزد؟!
-(سوال آخرش منو به فکر فرو برد ، راست میگفت ! اما !!! نه !!! بیخیال ) ول کن این حرف هارو زرین
(مشغول شونه کردن موهام شدم )
زرین-باشه خانم جان! از ما گفتن بود ، من برم صبحانه فرزام خان رو بدم تا صداش در نیومده
-(فرزام؟! ) مگه اون دیشب اینجا بود؟!
زرین-آره ! تا نزدیک صبح بالا سره شما بود
-بالا سره من؟!
زرین-آره! آخه نمیدونم دیشب چی شده بود که تمامه حیون های این اطراف ناله میکردن !
راستشو بخواین خانم جان من دیشب یه صدایی شنیدم
-(برگشتم سمتش )
چه صدایی ؟!
زرین-من حس کردم یکی میخواد بیاد تو اتاق شما !راستش خوابم برده بود ، یه دفعه حس کردم که صدای خش خش میاد! چشم باز کردم دیدم کسی نیست اما پنجره باز بود
به فرزام خان که گفتم ،منو فرستاد برم بخوابم ، گفت از خستگی خیالاتی شدم
سره صبح بود که اومدم تو اتاقتون دیدم دمه پنجره وایستاده
فکر کنم مریض شده ! آخه قیافش خیلی خسته بود !یه جورایی زرد شده بود!
-الان چطوره؟!
زرین-بهش سر نزدم ! خیلی وقته پیش شمام تا بیدار بشین!
-صبحانه اش ک حاضر شد بیار من ببرم بهش بدم !
زرین-باشه خانم جان ! رفت تو اتاق خودش ! طبقه بالا! درست اتاق بالای این اتاق
-باشه ، بیار خودم میبرم
*****************
-(الان دمه در اتاقی هستم که یه گلدون بزرگ جلوش هست!
یه جورایی یادمه که اون صدا ! از این اتاق میترسید! )
زرین-خانم جان بیاین این سینی رو بگیرین! من برم به کارام برسم
بذارید در رو براتون باز کنم
-(در رو باز کرد )
زرین-بفرمایین! کاری داشتین زنگ بزنیند ، بیام بالا

 

 

 

 

-باشه
(اولین قدم رو گذاشتم داخل اتاق ، زرین در رو پشت سرم بست ! یه تخت خیلی بزرگ روبروی پنجره قرار داشت که اون توش خوابیده بود البته پشت به در ورودی!به غیر از چوب تخت ها و صندلی ها که قهوه ای رنگ بودند ، تمامه وسایل اتاق به رنگ مغز پسته ای بود!
نور آفتاب ، یه اتاق دلباز رو ساخته بود!
چند قدم که جلوتر رفتم ) ( از وقتی بیدار شدم همش صدای فرزام توی گوشمه ، انگار داره با من حرف میزنه ! همش میگه : تو هم یکی مثل بقیه هستی! همتون خائنین، همه زن ها مثل هم هستن ، از همتون متنفرم)
فرزام-زرین ؟! من صبحونه نمیخورم ، بگو فرزاد بیاد اینجا
-(صداش انگار از ته چاه در میومد!
بازم یکم جلوتر رفتم )
فرزام-مگه با تو نیستم ؟!
-(دیگه داشت به حالت عصبانیت حرف میزد )
فرزام-بگو فرزاد بیاد!
-(دلم براش سوخت ، مثل آدم های مریض صداش کش میومد، اون چرا مریض شده ؟! دیروز که حالش خوب بود ؟! )
فرزام-مگه با تو نیستم لعنتی ؟!
-(به سمت در چرخید! )
-(انگار که مچم رو گرفته باشن از ترس فقط یه چیز به ذهنم رسید)سلام
فرزام-تو اینجا چیکار میکنی ؟!
-صبحانه آوردم (به سینی توی دستم اشاره کردمو سریع گذاشتمش روی میز وسط اتاق )
فرزام-بگو فرزاد بیاد
-(یکم دیگه جلوتر رفتم )
فرزام-مگه با تو نبودم؟! حالم خوب نیست
بروووو
-(دیگه تقریبا چند قدم با تختش فاصله داشتم )( چشماشو بسته بود )
چرا مریض شدی ؟!
فرزام-سایه ؟!
-بله ؟!
فرزام-اگه بگم به خاطر تو بود از اینجا میری بیرون ؟!
-به خاطره من؟!
من که کاری نکردم
(چشماشو باز کردو بهم نگاه کرد! اون دوتا چشمای خوشگلش مثل آدم های تب دار شده بودن )
(آروم آروم رفتم کنار تختش )
من کاری نکردم
(یه دفعه زد زیره خنده )
چرا میخندی ؟!
فرزام-توجه کردی که دیگه با افعال جمع با من حرف نمیزنی ؟!
-آره
فرزام-خب اونوقت چرا؟!
-نمیدونم
فرزام-به خاطره اینکه من مجبورت کردم
-چی ؟!
فرزام-آره
-امکان نداره
فرزام-داره! چون من دیشب ازت خواستم
-چرا مریض شدی؟!
فرزام-به خاطره تو
-من؟!
فرزام-دیشب برای اینکه سردرد تو رو خوب کنم مجبور شدم خیلی انرژی مصرف کنم
-من چیکار میتونم برات بکنم؟!
فرزام-میخوای بدونی چرا مجبورت کردم باهام راحت حرف بزنی؟!
-آره
فرزام-چون نمیخوام دوباره یکی دیگه از برادرام زنی رو که بهش اهمیت میدم ازم بگیرن
-(واقعا جا خوردم! ) ( با صدای خنده اش به خودم اومدم )
فرزام-جوجه کوچولو! هوا برت نداره، من هیچ اهمیتی به تو نمیدم! خواستم اذیتت کنم ، ارزونیه خودشون
-این حرف یعنی چی ؟!(انگار آب یخ ریختن روم )
فرزام-خواستم اذیتت کنم ، الانم برو بیرون
-گردنبند من کجاست؟!
فرزام-چی ؟!
-(همونطوری که یه لنگه ابروش رو بالا انداخته بود بهم خیره شد ) گردنبند من رو تو برداشتی ، مطمئنم
فرزام-داری بهم میگی من گردنبند تورو دزدیدم؟!
-(کلافه شده بودم! دستمو بین موهام کردم ، خودمم خجالت کشیدم از این حرفی که زدم ! ) ببخشید
(راهمو کشیدم برم که یه دفعه )
فرزام-آره، اون پیش منه
-(برگشتم سمتش و دیدم اونو تو دستش گرفته ) چرا برش داشتی ؟!
فرزام-به خاطر تو
-بدش به من (دستمو دراز کردم )
فرزام-اونا دیشب اومده بودن سراغت
-(وسط راه خشک شدم! ) کیا؟!
فرزام-اوناییکه دنبال این قطعه های گم شده هستند
سایه تو باید از اینجا بری
-چرا؟! (چرا !؟دلم میخواست یه حرفی از جانبش بشنوم که نشون بده بهم توجه میکنه؟! )
فرزام-به خاطر خانواده ، ما نمیتونیم به تنهایی ازت مراقبت کنیم
-فرزام؟!
فرزام-بله؟!
-چرا از من بدت میاد؟! (خودم میتونستم حدس بزنم توی اون لحظه قیافه ام چه شکلیه )
فرزام-من از تو بدم نمیاد !!!! واسه چی یه همچین فکری کردی؟!
-(لحن صداش یه دفعه خیلی مهربون شد ) پس چرا اذیتم میکنی ؟!
فرزام-من اذیتت نکردم!
– چرا همش صدای تو توی گوشم میپیچه ؟!
فرزام-اون صدا چی میگه؟!
-که تو هم یکی مثل بقیه هستی!
همتون خائنین!
همه زن ها مثل هم هستن ، از همتون متنفرم
فرزام-من اینارو گفتم ؟!
خودم که یادم نمیاد
بیا گردنبندتو بگیر، بیشتر از این نمیتونم پیش خودم نگهش دارم وگرنه دیوونه میشم
-(دستمو دراز کردمو اونو ازش گرفتم )
(به دقت بررسیش میکردم تا ببینم چه شکلی هستش )
فرزام-من از تو بدم نمیاد
باور کن
-(جوابشو ندادم )
فرزام-سایه ؟!
-(سرمو آوردم بالا و بهش نگاه کردم
من چرا در مقابل این نگاه همیشه بی دفاع میشم؟!
اما !!!
اما نمیخوام عینه آدم های احمق به نظر بیام، من تصمیم خودمو گرفتم، به این خانواده کمک میکنم! اما درگیر هیچ کدوم نمیشم ، اجازه نمیدم که هیچ کدومشون بهم بگن بچه)
میگم فرزاد بیاد پیشت ، امیدوارم حالت زودتر خوب بشه
(بدون هیچ کاره دیگه ای از اتاقش زدم بیرون )
******************
(باوردم نمیشه که من این کار رو کرده باشم؟!
نه!
این امکان نداره!
اما!
این خون!
هنوزم میتونم صداش رو بشنوم، صدای پارس کردناش رو!
صدای جیغ های پریناز رو ! )
(موقعی که از اتاق فرزام بیرون اومدم! یادم افتاد که خودم هنوز صبحانه نخوردم،
گردنبند رو انداختم گردنم!
رفتم تو آشپرخونه، میخواستم بعد صبحانه شماره شایان رو گیر بیارم ، باید باهاش حرف میزدم ، اما قبلش باید میفهمیدم کی دیشب اومده بوده سراغ من!
برای خودم یه لیوان آب سیب ریخته بودمو داشتم جلوی پنجره رو به باغ میخوردم و پرینارو که داشت بازی میکرد تماشا میکردم! گردنم سوخت، انگار داشت آتیش میگرفت، دست بردم سمت گردنم که دستم خورد به زنجیر، نمیدونم چرا حس کردم رنگ نگین روی انگشترم و گردنبند تغییر کرده، خیلی تیره تر شده !که یه دفعه صدای جیغ شنیدم !
تا بخوام بفهمم چی شده دیدم پریناز درحال دویدن به سمت خونه افتاد زمین ، به سرعت خودم رو به در رسوندم !
پام به باغ نرسیده بود یه سگ سیاه رو دیدم که به فاصله ۲۰ متری از پریناز وایستاده بود و فقط پارس میکنه ! اون بچه هم همش جیغ میکشید )
(نمیدونم خودمو چجوری بهش رسوندم !
تا کنارش دولا شدم که بغلش کنم ، دیدم سگه بهمون حمله کرد ، نمیدونستم باید چیکار کنم! پریناز رو بغل کردمو دویدم سمت خونه ، در حالیکه اسم هر کسی رو یادم میومد صدا میکردم!
یه دفعه یکی منو کشید ! در حالیکه پریناز بغلم بود خوردم زمین
جیغ بچه بهم فهموند که یه بلایی سرش اومده!
اما از همه بدتر خودم بودم که انگار داشتم کشیده میشدم! تازه فهمیدم که اون سگ شلوار منو به دندون گرفته و داره میکشه ! هر چی تقلا کردم فایده نداشت ! با یه پرش پرید روم! )
(دیگه از اینجا به بعدش رو یادم نمیاد چیکار کردم! اما با صدای شلیک گلوله همه چی آروم شد و جسد اون سگ روی بدن من افتاد! )
******************
-سایه ؟! فرزادم ! خوبی ؟! کمک نمیخوای ؟!
-(تو وان حموم نشستم ! نمیدونم چند دقیقه است!
اصلا هیچی نمیدونم!)
فرزاد-سایه؟!
-بله؟!
فرزاد-حالت خوبه؟!
-آره
(اما خوب نبودم! من توی ماجرایی افتادم که دیگه هیچ راه برگشتی ازش ندارم! باید چیکار کنم؟!
مبارزه؟!
یعنی تنها راه ممکنه برای من اینه که تا آخره خط برم؟!)
فرزاد-چیزی خواستی بگو! من این بیرونم
-باشه
(دیگه بسته سایه! به خودت بیا! چقدر میخوای سردرگم باشی! تو الان درگیر یه ماجرایی شدی که هیچ راه برگشتی ازش نیست! )
****************
(از اتاق پریناز اومدم بیرون، عینه فرشته ها خوابیده بود، لب پایینش کاملا پاره شده و یه دندونش شکسته! سه تا از انگشت های دست چپش هم شکسته، ظاهرا که باباش بهش آرامبخش زده بود تا بخوابه)
(سر و صداشون داشت از طبقه پایین میومد! موهام رو هنوز خشک نکرده بودم! اما دلم میخواست بدونم درمورد چی حرف میزنن ) (به خاطر همین آروم آروم از پله ها رفتم پایین ! پشت ستون قایم شدم که مثلا نتونن منو ببینن)
فرزام-شماها هیچ معلوم هست چه غلطی میکنین؟!
شهاب-فکرشم نمیکردیم این اتفاق بیوفته!
فرزام-داشتین اینارو به کشتن میدادین! اگه به موقع نرسیده بودم چی؟!
فرشاد-همش تقصیره منه!
اگه من اونکارو نمیکردم!
فرزام-بس کن فرشاد دیگه از دستت خسته شدم!
تو هیچ تقصیری نداشتی!
مگه الان شیرین تقصیری داره که این بلا سرش اومده؟!
شهاب-نمیتونم وایستمو از بین رفتنشو ببینم
فرزام-آهان؟!!!!
تازه شدی مثل من! چقدر بهتون گفتم که ستاره داره عوض میشه! بیاید یه فکری براش بکنیم، هیچ کدومتون به حرفام گوش ندادین! شما شهاب خان یک سره فکر پروندهاتون بودینو فرزاد خان هم فکر مریضاشون ! فرشاد هم که معلوم نبود چه جادویی شده بدو که غیر خوبی های اون چیزی نمیدید!
الان میگی که نمیتونی از بین رفتن عشقتو ببینی؟!
پس عشق برادرت کشک؟!!! آره؟!
فرزاد-بس کن دیگه فرزام ، از اذیت کردنه ماها چی گیرت میاد؟!
فرزام-تو هیچ میدونی من امروز چی دیدم؟!
آره؟!
میدونی؟!
منه احمق فکر میکردم که برادرام دارن از خونه ای که دیشب مورد حمله قرار گرفته محافظت میکنن! نگو اونا همه چیرو ول کردنو رفتن سراغ یه انتقام گیریه مسخره!
به چی فکر کردین؟!
میخوام بودنم تویه احمق به چی فکر کردی؟!
-(صدای تند راه رفتن هاشون رو شنیدم)
شهاب-ولش کن فرزام! تقصیر اون نبود، ما همه تقصیر داشتیم
-(چند لحظه سکوت حاکم شد )
فرزام-لعنتیا!
وقتی بهشون رسیدم، دیدم پریناز با صورت خونی روی زمین افتاده و جبغ میزنه، اون سگ لعنتی هم روی سایه افتاده و میخواد اونو گاز بگیره، اون دختر بیچاره فکر میکنه که اون خون ها که روی لباسش ریخته به خاطره شلیک گلوله ی تفنگ من بوده!
اما اون با انرژیه خودش چشمای اون سگ بیچاره رو تو کاسه ترکونده بود! مجبور بودم بکشمش وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش بیاره!
اون نمیدونه که چجوری باید خودشو کنترل کنه، تازه اون گردنبند رو هم بدست آورده
اولش نمیخواستم گردنبند رو بهش بدم، اما دیدم تنها کسی که میتونه بهمون کمک کنه اونه
شهاب-معذرت میخوام، همش تقصیره منه
-(من دیگه چیزی نمیشنیدم! چشم های اون حیون بیچاره رو ترکونده بودم! یه لحظه تو معده ام آشوب شد، حس کردم دهنم پر آب شده
فقط سریع رفتم سمت دستشویی )
*****************
(حالم یکم جا اومده بود !
تصمیمم رو گرفته بودم، به خاطر همین رفتم پیششون! )
من باید با شماها حرف بزنم
فرزام-بهتر بود بیشتر استراحت میکردی!
-(رفت کنار پنجره و پشتش رو به همه کرد، شهاب کنار فرزاد وایستاده بودو فرشاد تنها روی یه مبل نشسته بود ، خیلی آروم رفتم سمت فرزاد )
من میخوام پریناز رو از اینجا دور کنم
فرزام-تو نمیتونی همچین کاری بکنی!
-من این کار رو میکنم
همین امروز باید اونو بفرستیم پیش خانواده ی من!
من به مامانم زنگ میزنم و یه بهونه ای براش میارم تا یه چند وقتی از پریناز نگهداری کنه
فرزام-نمیتونیم اونو از خودمون دور کنیم ، تنها یه جاست که میشه ببریمش
فرشاد-کجا؟!
فرزام-باغ دادگر
-(یه چند لحظه سکوت حاکم شد ) ( اما بازم خودم نتونستم طاقت بیارم ) اونجا کجاست؟!
شهاب-باغ شایان دادگر! کسی که تمامه خانواده اونو به خاطره پسرش طرد کردن
-شایان؟! شما خیلی ب ه این اسم علاقه دارین؟!
فرزاد-اون برای همه ی ما یه اسطوره است، تمامه خاندان ما آرزو داشتن که بچه هاشون مثل اون بشن
-چرا به خاطر پسرش طرد شده؟!
فرزاد-چون پسرش !
مادره خودش رو کشته!

 

 

 

 

فرزام-تو نمیخوای چیزی بگی؟!
(الان یه دوساعتی هست که توی ماشین نشستیم! فرزاد، شهاب، فرشاد به همراه پریناز با ماشین شهاب و من و فرزام با ماشین فرزام راهیه خونه شایان دادگر شدیم! تو این دوساعت هیچ کدوم از مادونفر حتی یک کلمه هم حرف نزده بودیم )
-چی بگم؟
فرزام-نظرت در مورد اینکه من سوال بپرسم و تو جواب بدی چیه؟!
-هر چی میخواین بپرسین!
(چشمم به جاده بود ، یه جورایی برام مهم نبود میخواد چی بپرسه )
فرزام-تو چند سالته؟!
-۲۵
فرزام-کسی تو زندگیت هست؟!
-(به اون چه ربطی داره!)اولش اینکه شما خیلی راحت میتونید بفهمید! دومش اینکه به شما چه ربطی داره؟!
فرزام-اولش اینکه به خاطره یکی دیگه ازت میپرسم! دومش اینکه درست حرف بزن
-به خاطره فرزاد؟!
فرزام-تو از کجا میدونی ؟!
-زرین حرفاتونو شنیده بود
فرزام-نه بابا !!!!!؟؟؟؟؟
-(این چرا انقدر سر خوشه امروز؟! )
فرزام-نه به خاطره شایان
راستی اونجا یه جای خیلی عجیب غریبه! امکان هر اتفاقی توش هست
با خیلی ها آشنا میشی !
-(اصلا دوست نداشتم باهاش حرف بزنم ، از اتفاقای دیروز تا به همین لحظه ، هزار دفعه به خودم گفتم که از اینجا فرار کنم، اما آخرش به این نتیجه رسیدم که کجا میتونم برم؟! )
فرزام-فرزاد میگه که دیگه نمیتونه به این راحتی ها باهات از طریق ذهن حرف بزنه!
چیکار کردی با خودت جوجه کوچولو؟!
-(اون الان چیکار کرد؟!
اوه!
خدای من!
اون لپ منو کشید؟!
این مرد رسما دیوانست !!!! )
فرزام-سایه واقعا نمیخوای باهام حرف بزنی؟!
-حرفی برای گفتن ندارم
فرزام-میدونستی که شهاب و شیرین خیلی همدیگرو دوست دارن؟!
-شنیدم (با این حرفم نگاهشو از جاده به صورت من چرخوند)
فرزام-از کی؟!
-از خودتون! دیشب ، وقتی داشتین با برادراتون حرف میزدید
فرزام-میدونستی که فرشاد عاشق ستاره بود؟!
-آره
فرزام-میدونستی اونا دیروز کجا رفته بودن!؟
-برای انتقام ، اما کجاش رو نمیدونم
فرزام-اونا رفته بودن خونه ی کسی که ما میدونیم تمامه بدبختی هامون از اونجاست
-(قضیه برام جالب شده بود ) خونه ی کی؟!
فرزام-نمیتونم فعلا چیزی بگم، هر کسی که بخواد با اونا روبرو بشه باید اول از طرف شایان بزرگ تایید بشه
-(نمیخواستم زیاد خودمو مشتاق نشون بدم، بعدا سوال هام رو از شهاب میپرسیدم ) باشه
فرزام-چی باشه؟!
-(امروز خیلی خوشحاله ! خوشش میاد اذیت کنه ) هیچی !
*****************
(ای کاش اونجوری باهاش حرف نمیزدم ! لحن حرف زدنم خیلی تهاجمی بود)
چرا ماشین شهاب خان رو نمیبینم؟!
فرزام-چون اونا از یه مسیر دیگه رفتن
-چی؟!
فرزام-اونا دارن جایی دیگه میرن
-کجا؟!
فرزام-بهتره ندونی ، اینجوری دردسرت کمتره
-ما الان داریم کجا میریم؟!
فرزام-ما مسیرمون معلومه ، باغ شایان
-میشه یه سوال بپرسم؟!
فرزام-آره
-چرا هیچکدوم از شماها تا به الان ازدواج نکردین، خب شما الان ۴۰ سالتونه !
فرزام-چون نمیخواستم خودم رو درگیر کسی بکنم!
-شما چیکاره هستین؟!
فرزام-کشاورز! در واقع من مزرعه دار هستم
-آهان
فرزام-خب فوضولیات تموم شد؟!
-خواستم این مسیر برام انقدر کسالت آور نباشه
فرزام-توجه کردی که دوباره داری منو جمع میبندی ، بابا من یه نفرما!!!!
-اینجوری راحتترم!
فرزام-اما من ناراحتم
-اونا با ما نمیان؟!
فرزام-نه! اونا دارن میرن یه جای دیگه! یعنی من ازشون خواستم ! اینجوری امنیت همه بیشتره!
-این شایان کیه؟!
فرزام- یه جورایی همه بهش میگن ، بزرگ! چون در زمینه کاریه خودش واقعا آدم بزرگیه
-اون چیکار میکنه؟!
فرزام-وظیفه اش محافظت کردن هستش
-محافظت از چی؟!
فرزام-از آدم هایی مثل خودش !
-یعنی چه جور آدم هایی ؟! آدم هایی مثل شما؟! خاص؟!
فرزام- دلیله اینکه هیچ وقت دلم نمیخواد ازدواج کنم همینه!
-چه دلیلی؟!
فرزام-اینکه همسرم بهم بگه غیر عادی هستم!
همیشه دلم میخواست یه آدم عادی باشم! اما هیچوقت نمیشه
-اولش فکر میکردم غیر عادی هستین! اما الان نظرم عوض شده، شماها خاص هستین! آدم هایی که درگیریهای خودتون رو دارین، و خیلی تنها
فرزام-حالا چرا تنها؟!
-چون هیچوقت نمیتونین از مشکلاتتون با بقیه حرف بزنین!
آخه من الان یه همچین حسی دارم!
فرزام-میشه برام حست رو توضیح بدی ؟!
-اگه تا یک ماه پیش یکی بهم میگفت من یه آدمی رو دیدم که میتونه از طریق ذهن باهام حرف بزنه، میگفتم طرف رسما تعطیله!
اما الان میبینم که تمامه چیزها امکان داره
(یه چند لحظه سکوت کرد! یه آه کشید و دستشو از دوی فرمون بلند کرد و روی دسته من گذاشت )
فرزام-کاملا درکت میکنم چی میگی! ۲۰ ساله شده بودم که اولین بار فهمیدم میتونم از طریق ذهن به دیگران نفوذ کنم! تو اولین بار برخورد با نیروم، بدترین اتفاق زندگیم برام افتاد!
-چی شد؟! (داشتم به نیمرخش نگاه میکردم )
فرزام-بابارو مجبور کردم که جلوم زانو بزنه
-چی؟!
(یه لحظه توی دلم خالی شد!
حتی تصورش هم خیلی وحشتناکه )
فرزام-اون بدترین اتفاق زندگیم بود! جلوی مامان و فرشاد مجبورش کردم که ازم عذر بخواد و جلوی پام زانو بزنه !
نمیدونی چقدر یاد آوریه اون روز برام دردناکه، و هنوز هم بابت اون کار خودم رو نمیبخشم
-به خاطره چی اینکارو کردین؟!
فرزام-دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم
-(با دستش یکم دست منو فشار داد و دوباره بعده یه آه بلند ساکت شد و دستشو برداشت )
*******************
فرزام-بیدار شو !
سایه!
رسیدیم ! پاشو دیگه
-(به زور چشمام رو باز کردم! واقعا خسته بودم، اولین کارم این بود که ساعتم رو نگاه کنم، تقریبا یه ۱ ساعتی بود که خوابیده بودم! )
ما هنوز تو شمال هستیم؟!
فرزام-اوهوم
-(چقدر خوشحاله؟! فکر کنم قراره اونجا کسی رو ببینه که انقدر خوشحال به نظر میاد) از اون ماشین چه خبر؟! ( یکم توی صندلی جابه جا شدم و لباسام رو مرتب کردم )
فرزام-اونا هنوز به مقصد نرسیدن
آهان! نگاه کن ، این جاده فرعی که میخوام بپیچم توش ، راه رسیدن به خونه ی بزرگ هستش
-(چشم دوختم به جاده! خب جاده کاملا سبز بود مثل تمام جاده های شمال ! یکم که از ورودمون به جاده فرعی گذشت ، یه جوری شدم! یه ترس غریبی توی وجودم نشست )
(نگاه فرزام کردم، اما اون کاملا راحت داشت رانندگی میکرد، ولی من احساس میکردم که پشت درخت ها هزار تا چشم دارن ما رو نگاه میکنن! )
(دوباره به بیرون نگاه کردم! مسیر پوشیده بود از درخت های سر به فلک کشیده ) آدم توی روز هم بین این درخت ها گم میشه ، چه برسه به شب!
فرزام-خب شاید بزرگترین خاصیتشون همین باشه! که باعث بشن بینشون گم بشی!
-هیچکی نمیدونه توی تاریک چی در انتظارشه!
فرزام-میخوام یه سوال بپرسم و امیدوارم که حقیقت رو بهم بگی
-بپرسید! ( شیشه ماشین رو پایین کشیدمو دستم رو بیرون بردم)
فرزام-چه جوری اونشب تونستی قبر ستاره رو پیدا کنی ؟!
شیشه رو بده بالا
-نمیدونم!
فرزام-امکان نداره که همونجوری پیداش کرده باشی!؟
دستتو ، بیار تو سایه!
-من داشتم از ترس میدویدم ، همینجوری اونجارو پیدا کردم!
فرزام-بازم بهتره روی این موضوع فکر کنی
-(یه نفس کشیدم ) چه بوی عطری میاد!
این بو چقدر برام آشناست، کجا این بو به دماغم خورده؟!
فرزام-با توام ! این موضوع خیلی مهمه ، فکر کن ببین ، چه جوری رفتی اونجا
-ļļļļ! چرا داد میزنید
فرزام-برای اینکه باید به این موضوع اهمیت بدی! این برای ما خیلی مهمه
مگه نمیگم دستتو بیار تو!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
-آی
آخ
فرزام-چی شد؟!
-یه چیزی خورد به دستم
اوووخ
(پشت دستم یکم قرمز شده بود ، و خیلی میسوخت انگار که یه چیزی نیشم زده باشه ! )
میسوزه
فرزام-حقته!
نترس نمیمیری، شیشه رو بکش بالا
-خیلی میسوزه (خودش شیشه رو بالا داد ، یکم از دستش حرصم گرفته بود ! اون نباید سره من داد میزد)
فرزام-خواهش میکنم وقتی پاتو اونجا گذاشتی یکم حرف گوش کن تر باش
-(خیلی رو داره ! )
فرزام-اون روبرو رو نگاه کن، رسیدیم
اون دروازه جایی هستش که تورو از دنیای خودت جدا میکنه !
-(سرعت ماشین رو کم کرد و یه گوشه کاملا متوقف شد ، برگشت سمت من )
فرزام-مطمئنی که میخوای با من بیای؟!
-(خودمم واقعانمیدونستم که باید چیکار کنم )
فرزام-هر کاری انجام میدم برای اینکه از این دردسر ها دور باشی
اگه!
اگه نخوای با من بیای مطمئن باش حمایتت میکنم
-میتونین این اتفاقای اخیر رو برام رو از ذهنم پاک کنی ؟!
فرزام-معلومه که نه!!!!
-خب پس هیچ جای تردیدی نمیمونه! من با شما میام، هر کاری هم بکنم نمیتونم خیلی چیزهارو فراموش کنم
(دستمو گرفت )
فرزام-مطمئنی؟!
-آره
(با فشاری که به دستم آورد حس کردم که میخواد بهم قوت قلب بده ، برای همین بهش یه لبخند زدم که خیالش راحتتر بشه)
فرزام-باشه
*******************
-(دوباره استارت زد و راه افتاد اما خیلی آروم تر از قبل
میخواستم سکوت توی ماشین رو از بین ببرم) اینجا خیلی قشنگه
فرزام-… من از اینجا خاطرات خیلی خوبی دارم
-(انگار یاد آوریه این خاطرات براش خیلی خوشحال کننده بود ، چون یه لبخدد قشنگ روی لبهاش نشست ،دوباره به روبرو خیره شدم )
به نظرم مسیر داره یکم شیب پیدا میکنه
فرزام-آره !
-(دوباره سکوت کرد
منم دیگه تلاشی نکردم!
نزدیک دروازه رسیدیم ، خود به خود باز شد ، احتمال دادم که باید از دوربین ورود مارو چک بکنن )
فرزام-دیگه چیزی نمونده ، این جاده رو باید بگیریم ، بریم تا برسیم به خونه ! ولی از همین الان بهت میگم
-چیرو؟!
فرزام-اینکه ورودت به دنیای آدم هایی مثل ما رو ، از طرف همه بهت تبریک میگم
-آهان
(یکم حرف هاش بهم استرس میداد ، پس بهتر دیدم که به بیرون نگاه کنم )
(تقریبا یه ۱۰ دقیقه ای تو راه بودیم ، هر چی میگذشت انبوه درخت ها بیشتر میشد ، تقریبا یه مسیر خیلی باریک برای رد شدن ماشین وجود داشت ! اونم انقدر پیچ در پیچ بود که آدم حالش بد میشد )
فرزام-بلاخره رسیدیم
-(از بین درخت ها ، میشد یه چیزهایی رو دید
هر چی ماشین نزدیکتر میشد ، عظمت ساختمان هم بیشتر معلوم میشد!) چقدر بزرگه!!!
فرزام-آره…
خیله خب ، از اینجا به بعد رو باید پیاده بریم
-چرا؟! ( سرعت ماشین رو م کرد و وسط مسیر نگه داشت ، موقع پیاده شدن خواستم ساک دستیم رو بردارم )
فرزام-نمیخواد ، خودشون بعدا برامون میارن
-خودشون؟! کیا؟!
فرزام-ای بابا! چقدر حرف میزنی بچه!
ببینم کی میتونه زودتر برسه به در ساختمون
-(مثل بچه کوچولوها شروع به دویدن کرد، اما من ترجیح دادم راه برم، میخواستم اطراف رو ببینم ! اینجا به نظرم خیلی عجیب میاد ، البته بایدم اینجوری باشه ، اما انگار تمامه این درخت ها حرفی برای گفتن دارن، انگار همه دارن من رو نگاه میکنن، همیشه عاشق قار قار کردن کلاغ ها بودم ، اما فضای اینجا زیادی ترسناک شده )
فرزام-من رسیدم ، بدو دیگه!
-(با این کارش واقعا خنده ام گرفت ، خودش با خودش مسابقه داد و برنده شد ) واسه این کارت جایزه هم میخوای؟!
-تو کی هستی ؟!
-(تمامه وجودم یخ کرد! این صدا انگار بند بند وجودمو لرزوند ، برگشتم پشتمو نگاه کردم ، اما کسی رو ندیدم )
اما
من وجود یه نفر رو پشتم حس کردم!
(از ترس دویدم سمت فرزام )
******************
فرزام-چته تو؟! مگه سگ دنبالت کرده؟!
-هی … چی … (انقدر که تند دویده بودم نفس نفس میزدم! )
فرزام-بریم داخل ؟!
-نباید در بزنیم؟!
فرزام-آدم واسه اینکه بره تو خونه خودش که در نمیزنه!!!!
-(چه باحال ! خونه خودش) باشه
(دست کرد توی جیبشو یه کلید درآورد و باهاش در رو باز کرد )
فرزام-البته اگه تو میخواستی بری تو باید این زنگ رو میزدی
-(با دستش به زنگ کوچولویی اشاره کرد)
فرزام-اما ، اگه جات توی این خونه باشه، بزرگ یه کلید بهت میده
من فقط کلید ۵ تا از اتق های اینجا رو دارم!
یعنی هنوز شایستگیه این رو ندارم تمام اتاق ها رو ببینم
-(در رو باز کرد و با اشاره سر به من تعارف کرد برم داخل ) مگه اینجا چند تا اتاق داره ؟!
فرزام-نمیدونم
-خوش اومدید
-(با این صدا هر دو به داخل خونه نگاه کردیم ، روبروی ما تو فاصله چندین متری یه پله ی خیلی بزرگ قرار داشت که باید به یه طبقه دیگه منتهی میشد و روی پله ها ، یه پیره مرد ریزه میزه وایستاده بود )
فرزام-اینم سایه!
-(با قدم های بلند به سمت پیره مرد رفت)
فرزام-فکر میکردم تو اتاقتون باشین؟! شنیده بودم مریض احوالید!
-(وقتی رسید به اون مرد برگشت سمته من )
فرزام-ایشون شایان بزرگ هستن
همه بزرگ صداشون میکنن ، کسی که خیلی حق به گردن ماها دارن!
-(وجود اون پیره مرد بهم آرامش میداد ، بی اراده یه لبخند روی لب هام اومد ! به کمک فرزام از پله ها پایین اومد ، منم آروم آروم رفتم سمتش، یه آدم قد کوتاه با یه صورت سفید و چشمای ریز که عینک بهشون زده بود ، یه پلیور خاکستری تنش بود و شلوار مشکی
و یه لبخند مهربودن
دستشو به سمت من گرفت )
بزرگ-خوشحالم میبینمت دخترم
خیلی وقته که آدمی از یه خاندان دیگه پاشو تو این خونه نذاشته بود!
فرزام-من تنهاتون میذارم
-(اینو گفت و از پله ها مثل بچه ها دوید بالا )
چقدر خوشحاله
بزرگ-به خاطره تو خوشحاله! از اینکه در کنارشی!
-من؟! (بهش نگاه کردم، انقدر چهره مطمئنی داشت که مجبور به باور حرفاش شدم )
برزگ-میخوای با هم یه چرخی بزنیم؟!
البته اگه خسته نیستی!!!
-خسته نیستم
یه حسی بهم میگه شما میتونین جواب سوال هام رو بدین
بزرگ-تو برای همین اینجا هستی! برای اینکه بفهمی کی هستی
-(دست منو گرفت و من رو با خودش همگام کرد)
بزرگ-میخوام یه چیزی رو بهت بشون بدم
-(با اشاره سر تایید کردمو دنبالش راه افتادم )
بزرگ-با این کار اولین سوالت جواب داده میشه
-شما از کجا میدونین اولین سوال من چیه؟!
(با لبخند به نیمرخش نگاه کردم، نمیدونم چرا به نظرم یه آدم فوق العاده مهربون میومد)
(منو با خودش برد به پشت پله ها! جاییکه یه دره چوبی با نقش و نگار خیلی قشنگ قرار داشت ) این در چقدر قشنگه
بزرگ-این کاره فرزام هستش
-چی!؟
اون درستش کرده!؟
بزرگ-اوهوم
خب ! بیا ، این مال تو هستش
-(به دستاش نگاه کردم! دوتا کلید تو دستش بود )
این چیه؟!
بزرگ-بزرگه کلید ورود به خونه و دومی کلید ورود به این اتاق
حالا در رو باز کن
… باز کن دیگه دختر جون!
-(کلیدها رو از توی دستش برداشتمو ، در رو باز کردم
یه اتاق بزرگ پر از کتاب و کاغذ و کتابخونه هایی که تا سقف کشیده شده بودند ! یه کره زمین خیلی بزرگ هم درست وسط اتاق بود !
اتاق پر بود از میزهای کوچیک و بزرگ)
بزرگ-به اتاق تولد و مرگ خوش اومدی
-اناق تولد و مرگ ؟! (با این حرف جلوتر از اون وارد اتاق شدم !!! )
بزرگ-اتاق تولد و مرگ جایی هستش که اطلاعات مربوط به هر کدوم از اعضای خاص خانواده هایی که ما میشناسیم از لحظه تولد تا مرگشون رو میتونی توش پیدا کنی!
-(با احتیاط و حیرت تا وسط های اتاق رفتم که چشمم به یه نقاشی افتاد ! تا به خودم اومدم ، دیدم که زیر نقاشی وایستادم
اون نقاشی روی یکی از دیوارهای اتاق با ابعاد خیلی بالا کشیده شده بود!
شکل یه درخت که روی یه دیوار بالا رفته!
پر از شکوفه های ریز که توی هر کدوم یه چیزی نوشته شده بود! ) این نقاشی چیه؟!
بزرگ-اون نقاشی نیست!
اون درخت زندگیه خاندان من هستش !
-خاندان شما؟!
بزرگ-آره! درخت زندگیه افراد خاص در خاندان من!
از پنج نسل قبل تا الان!!!
-(با دقت شروع کردم به نگاه کردن اون درخت!) تعدادشون خیلی کم هستش!
بزرگ-درسته
با دقت نگاهشون کن!
فقط اول اسم نوزده نفر توی این نقاشی اومده!
شاید در آینده باز هم باشن افراد خاص در خاندان من!
-اون حرف “ش ” که تو وسط اون گل نوشته باید اول اسم شما باشه!
درسته؟!
بزرگ-بله
فقط یه گل از کنار گل شما رد شده! باید بچه شما باشه!
آره؟!
بزرگ-آفرین
-اول اسمش با ” ر ” شروع میشه؟!
بزرگ- آره
رادمهر
اسم پسر من رادمهر ه
-(با این حرفش یه آه بلند کشید )
(دوباره چشم چرخوندم سمت نقاشی! )
بزرگ-اسم تو هم اینجاست
-چی؟! (بهش نگاه کردم که با خوشحالی داشت به نقاشی نگاه میکرد! )
بزرگ-آره! ببین! دقیقا اینجا ! بین این چند تا شکوفه تو میتونی مال خودت رو پیدا کنی!
-(دقیقتر نگاه کردم ! ) اما من فقط یه حرف ” س ” میبینم
برزگ-به شماره کنارش دقت کن!
یه شماره کناره تمامه اسم ها نوشته شده !
-شماره ۱۳۱!
بزرگ-میتونی توضیحات مربوط به خودت رو تو اون قفسه پیدا کنی
در مورد شماره ها باید بگم که ، شماره مربوط به شماها خیلی عجیب بود
توی یه شب سه تا بچه به دنیا اومدن که فقط یکیشون زنده موند ! به خاطر همین شماره ی تو ۱۳۱ هستش!
اون قفسه! میتونی اونجا پیداش کنی!
-(رفتم سمت جاییکه اون نشون داد! پشت جلد یه دفترچه شماره ۱۳۱ نوشته شده بود ! خیلی هیجان زده بودم ، بلاخره داشتم میفهمیدم که من چه ربطی به اینا دارم )
(با دستایی که از شدت هیجان میلرزیدن دفتر رو باز کردم ، توی صفحه اول فقط اینا نوشته شده بود ! )
سایه عظیمی
۱۸/۱۰/۱۳۶۵
شب برفی
(ورق زدم ، صفحه دوم )
۱۹/۰۱/۱۳۶۶
فرزند خوانده
علت: فوت پدر و مادر
سرپرست:کوروش – ترانه یزدانی
فرزندان:کیوان – کیان –عسل
فرزند سوم در اثر بیماری از بین رفته و سایه یزدانی جایگزین شده
(صفحه سوم )
۲۵/۰۱/۱۳۶۶
انتقال یافته به خانه یزدانی
(صفحه چهارم )
بزرگ-این تمام چیزی هستش که من در مورد تو ثبت کردم!
تا آخرین روز تو همین خونه بودی
-منظورتون چیه که ثبت کردین؟! مگه چیزه دیگه ای هم هست؟!
بزرگ-البته که هست
-پس من واقعا فرزند خوانده هستم!
بزرگ-درسته ! خب بیا اینجا بشین باید باهم حرف بزنیم
-(شونه های من رو گرفت و با خودش کنار پنجره برد، دوتا مبل اونجا بود ، من رو روی یکی نشوند و خودش هم روبروی من نشست …
من هنوز ذهنم درگیر اون دفترچه بود )
بزرگ-شب تولد تو مادر این چهارتا پسر هم اونجا بود، ظاهرا تو سومین بچه از بچه های فامیل بودی که اون توی اون شب به دنیا آورده بود، و هیچ امیدی هم به زنده بودنت نبوده!
هیچ کسی نفهمید اون به چه طریقی تورو زنده نگه داشت ، اما همه مطمئنیم که تو بعد از اون دیگه یه بچه ی عادی نبودی
تا زمان مرگ شراره که بچه ها به این موضوع پی بردن
ازشون خواستم چیزی بهت نگن
اما عظیمیه بزرگ همه چیرو بهم ریخت، خواست وصیت برادرشو اجرا کنه، اما همه رو تو دردسر انداخت و خودشم مرد
-(من که میدونستم به چه طریقی نجات پیدا کرده بودم اما دلم نمیخواست چیزی به اون بگم، میخواستم برای خودم یه سری راز داشته باشم )

……………………………..

قسمت ششم 

 بزرگ-فکر کنم اولین سوالت جواب داده شد!که تو کی هستی؟!آهان در مورد اینکه کجا به دنیا اومدی باید بگم تو خونه ی مادرت، خونه ای که برای پدرت بوده ، منم اونشب اونجا بودم-من برای چی اینجام؟!بزرگ-بلاخره باید یه روزی میفهمیدی که به چه خانواده ای تعلق داری!من از اول هم موافق نبودم که از ما جدا بشی اما این پیشنهاد شراره بود که تو پیش دایی و زن دایی ات بزرگ بشیخاصیت وجودیه تو این هستش-(با هیجان روی صندلی جابه جا شدم ) چی ؟!بزرگ-یه جورایی باعث میشی که بقیه به آرامش برسن-(آرامش ! این یعنی چی ؟! ) آرامش؟!بزرگ-آره!-(از روی صندلی بلند شد و شروع به راه رفتن کرد )بزرگ-بذار برات یه چیزی رو روشن کنم، تو باعث میشی اونا احساس بهتری داشته باشنمیدونستی ، شهاب چه توانایی داره؟!-میتونه مرگ رو حس کنهبزرگ-درسته ، و همین باعث شده بود خیلی از نظر روحی مشکل پیدا کنه ، اونا از ستاره خواسته بودن که بیاد و اونو درمان کنهخب ، اونم اومد، اما این وسط این دوتا برادر عزیز ، هر دو دل به این خانم بستنظاهرا فرشاد خیلی بیشتر تونسته بود به این خانم نزدیک بشه همین هم باعث شد ، بعد چند وقت فرزام شروع کرد به پشت سره ستاره حرف زدن، میگفت که رفتار ستاره داره تغییر میکنه ، میدونی ستاره میتونست نیروهای منفی رو جذب بکنه !این یه توانایی خاص بود ، اما بعد یه مدت حال شهاب خیلی بدتر شد ، برای همین ازشون خواستم که بیارنش پیش من این بزرگترین اشتباه زندگیم بود ، بعده اینکه اونا اومدن اینجا ، باخبر شدیم که فرشاد و ستاره با هم ازدواج کردندر واقع اگه ما حرف های فرزام رو به پای حسادت نمیذاشتیم الان هیچ کدوم از این مشکلات بوجود نمیومد، ستاره یه آدم فوق العاده باهوش بود ، خیلی زود متوجه شد که چه کارهایی میتونه انجام بده، اکثر کسایی که من میشناسم ، مثل خود من! تو سن های بالا پی به توانایی هاشون بردن ، اما ستاره فرق داشت اون از تقریبا نوجوانیه خودش میدونست که میتونه دیگران رو خوشحال کنه، اما!اماستاره ذاتا یه آدم جاه طلب و قدرت طلب بود!وقتی وارد خانواده عظیمی شد ، متوجه شد که اون افسانه حقیقت داره!تونست یه قطعه دیگه از جواهرات رو پیش شراره ببینه، اگه گردنبند و انگشتر رو با هم داشته باشه میتونه خیلی کارها انجام بدهبه فرشاد گفته بوده که میخواد به کمک اونها تا اونجا که میتونه به دیگران کمک کنه، خب !از شراره خواست که انگشتر رو به اون بده! ولی اون مخالفت کرده و ازش خواسته اونجارو ترک کنه، بعده اون انگار حال شهاب بدتر میشد، بعدها فهمیدیم که اون با این کارش میخواسته اونارو از خونه دور کنه!که نقشه اش هم میگیره و میتونه به وسیله ازدواج تو اون خونه بمونه!همه میدونن که اون نمیخواست هیچ وقت بچه دار بشه ! بچه دار شدنش یه اتفاق بود، تو اون مدت فرزام خونه رو ترک کرده بود و اینجا پیش من بود ، از فرشاد متنفر شده بود، میگفت اون در امانت خیانت کرده، ستاره امانتی بود که باید پس داده میشد و فرشاد با این کارش اونو اونجا ماندگار کرده بود!در هر حال با مرگ شراره که خیلی هم بعد ازدواج اونا نبود، دیگه جای پای ستاره تو اون خونه قرص شد! اما هر کاری که کرد نتونست انگشتر رو پیدا کنهیه چیز خیلی جالب اینکه به طور اتفاقی اون یه قطعه دیگه رو چند سال بعد پیدا میکنه! گوشواره هارو، پیش یه خانواده ی دیگه !که از بد روزگار یه پسر به سن شوهر خودش داشتن-اون شایان بود؟! ( این سوال رو خیلی با احتیاط پرسیدم )بزرگ-اوهوممیدونم که اونو ملاقات کردیخودش بهم گفتآخه الان طبقه بالاست-آهان (دوباره من سکوت کردم و اون شروع کرد )بزرگ-بدترین اتفاق ممکنه افتاد! اینکه ستاره میخواست با شایان رابطه برقرار کنهاینجا بود که دوباره پای فرزام بعده چندسال به خونه پدریش باز شدشایان ازش کمک خواسته بود که باهم دست ستاره رو برای فرشاد رو کنن-اونا چیکارکردن؟!بزرگ-این یه ماجرای شخصی هستش اگه اونا بخوان برات تعریف میکنن در هر صورت بلاخره دستش رو رو کردن اما همون موقع خبر دار شدن که اون باردار شده-چجوری مرد؟!بزرگ-قبل از زایمانش اون واقعا غیر قابل کنترل شده بود، چند دفعه قصد جون فرشاد رو کرده بود ، با داروهای مختلف اونو بیهوش میکرد تا نتونه جلوی ستاره رو بگیرهاون موقع بود که عظیمی از ماجرا خبردار شد ، براش شک بدی بود اما نمیشد هیچ کاره دیگه ای کردبعد زایمان ، بلافاصله پریناز رو به همراه فرزاد فرستادند خارج از کشوراما برای ستاره اصلا مهم نبود که بچه نوزادش رو ازش جدا کردنیه جورایی دیونه شده بودتا اینکه یه شب فرشاد رو دیوونه میکنه و اون ستاره رو با خودش میبره لب پشت بام خونه اشون و بهش میگه که از اینجا پرتش میکنه پایین-پرتش کرد؟!بزرگ-خودش میگفت که آره، اما فرزام میگه که اون اینکارو نکرده ، ستاره خودش ، خودش رو به پایین پرت کردهخب!!!!-(اون صدایی که با من حرف میزد میگفت که همش صدای جیغ های یه زن تو گوششه ! یکی که یه اسم رو صدا میکردهبا صدای دستهاش یه دومتری از جام پریدم! )بزرگ-کجایی دختر جون؟!-همین جابزرگ-خیله خب ، من یکم کار دارم -(یعنی اینکه برو! ) خیلی ممنون که کمکم کردین(در حین حرف زدن بلند شدم)بزرگ-اونو بده به من!-چیرو؟!بزرگ-همون دفتری که دستت هست رواون ماله منهاز این به بعد باید تکمیلش کنم-(سریع دادم دستش) ببخشیدخب!بااجازه!(یواش یواش از اتاق بیرون اومدم )********************(دره اتاق رو بستم و یه نفس راحت کشیدم )-شما اینجا چیکار میکنین؟!-(درست بالای قوس پله ها یکی وایستاده بود )-ļļ … سلام(از در فاصله گرفتم و کم کم به طرفش رفتم)من سایه هستم-پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟!-خب من با اقای عظیمی اومدم-کدومیکیشون ؟!-(دیگه تقریبا نزدیک پله ها شده بودم و میتونستم ببینمش ) فرزام(یه مرد تقریبا ۳۵ ساله با قد متوسط ، هیکل چهارشونه ، پوست گندمی ، موهای بلندی که دورش ریخته بودن و من نمیتونستم جشم و ابروش رو کامل ببینم ، اما فکر کنم مشکی باشه ، آخه یه طرف صورتش کاملا با موهاش پوشیده شده بود )(با یه لبخند روی لب گفتم ) شما باید پسر شایان خان باشید ، رادمهر ، درسته؟!-بله-(به نظر خیلی سرد و مغرور میومد )(اما سعی کردم همون لبخند رو روی لب هام داشته باشم )خیلی خوشحالم که میبینمتون رادمهر- چرا؟!-(واقعا جا خوردم ، میدونم که لبخندم روی لب هام خشک شد ) چی …چرا؟!رادمهر-مگه من رو میشناسی که میگی خوشحالی ؟!-(این دیگه خیلی پررو بود ) من فقط خواستم بهتون احترام بذارم ، اما مثل اینکه شما ظرفیتش رو ندارین(تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که ساختمان رو ترک کنم ، آخه جایی دیگه ای از اون خونه رو بلد نبودم ، ترجیح دادم غرور تحریک شدم رو جای دیگه آروم کنم )(با قدم های بلند رفتم سمت در ورودی )رادمهر-اول یکی رو بشناس و بعد بگو از دیدنش خوشحالی -(برگشتم سمتش و خیلی عصبانی گفتم ) درسته ، از این به بعد باید اول شعور طرف مقابلم رو در نظز بگیرم بعد دهنمو باز کنم ! ( از در خارج شدم )***********************-اینجا چیکار میکنی ؟!-(برگشتم و فرزام رو پشت سرم دیدم ، میدونستم خودش الان داره همه چی رو میبینه ، از روی درد خفیفی که توی سرم بود میتونستم حدس بزنم )فرزام-جوجو چرا خودتو انقدر ناراحت کردی ؟! اونم به خاطر رادمهر!-(دستشو روی گونه ام کشید ، یه دفعه یه حرفی از دهنم پرین )کسی به اسم امید رو میشناسین ؟!(اخم هاش تو هم رفت ، مسیر نگاهش رو عوض کرد )فرزام-آره-اون کیه؟!فرزام-برای چی میخوای بدونی ؟!-برای اینکه جواب سوال هام رو پیدا کنم!فرزام-برادر ستاره!جوابتو گرفتی ؟!-(چقدر تند باهام حرف زد، ازم فاصله گرفت ) من حرف بدی زدم؟! فرزام-نهدر مورد رادمهر هم خودتو ناراحت نکن-شایان اینجاست؟! فرزام-میخوای بهش بگم بیاد پیشت؟! -(بهم نگاه نمیکرد برای همین من نفهمیدم حالت صورتش چطوره، اما از روی صداش فکر کردم که از حرفم ناراحت شد)نه نمیخوام چیزی بگین! میشه اطراف اینجارو بهم نشون بدین؟!فرزام-خسته نیستی ؟! -نه!(با این کار میخواستم بیشتر در مورد امید اطلاعات بدست بیارم، اونم آروم برگشت طرفم )فرزام-نمیخوای لباس گرمتر بپوشی؟!-کلاهم رو بیشتر روی گوش هام کشیدم ) نه! لباسام گرمه -فرزام خیله خببریم-(با سرش به سمت جنگل اشاره کرد و خودش سریع راه افتاد )*******************-(هر چقدر بیشتر به سمت جنگل میرفتیم به نظرم تاریکتر میومد، البته هوا هم یکم گرفته بود ، شاید به خاطر اون بود! فرزام جلوتر از من مثل بچه کوچیکا جست و خیز میکرد ، هر از گاهی برمیگشت و به من یه نگاهی مینداخت)به نظرتون اینجا خیلی تاریک نشده؟!فرزام-نگو ترسیدی که باورم نمیشه-من نترسیدم ، فقط !!! ( همچین راه میرفت که انگار رو هواست ، اونوقت من بدبخت یه سره جلوی پاهام سنگ و چوب و گل و … سبز میشد )اه … خسته شدم دیگه ، میشه برگردیم؟!(همونجا وایستاد و برگشت سمت من )فرزام-سایه؟!-ب… له … از هر چی سنگه بدم میاد !فرزام-تو میدونی چیکار میتونی انجام بدی ؟!؟! -(اینم با این سوالاش ! ) میتونم راه برم، حرف بزنم ….فرزام-منظورم در مقابل آدم های مثل ما هستش !؟-(دیگه کاملا بهم نزدیک شده بودیم ! ) من هیچ چیز خاصی توی خودم در مقابل شماها نمیبینمفرزام-من یه تئوری دارم !البته همه منو مسخره کردن اما ، به حرف هام اعتقاد دارم-(قضیه داشت جالب میشد ) خب!تئوریتون چیه؟!فرزام-اینکه تو یه آینه هستی در مقابل ما-ببخشید؟! آینه؟!(انگار هیجان زده شده باشه ، شروع کرد با تکون دادن دستاش حرف زدن )ببین! من چند بار امتحان کردم ، هر دفعه که میخوام ذهن تورو ببینم ، خودمم دچار سر درد میشم! در مقابل تو اینجوری هستم ، اما بقیه آدم ها هیچ تاثیری روی من ندارنفرزاد هم همین طور هستش ، اصولا دیگران متوجه نمیشن که اون میتونه فکر کردناشونو بشنوه ، اما تو میشیدر مورد شیرین ، تو دست اونو خورد کردی ، بلایی که اون میتونه با بوجود آوردن حس بدبختی و در و غم و … سر دیگران بیارهفرشاد ! هیچ کسی نمیتونه متوجه بشه که روح اون از بدنش جدا شده!اما تو شدی!!! -(حرف هاش یکم گیج کننده بود ) اما بزرگ گفت که!فرزام-اونو ولش کن! حرف های بزرگ همیشه هم درست نیست، ما باید بهش احترام بذاریم ، اما قرار نیست که هر چی اون گفت رو بدون فکر قبول کنیماون دلش میخواد در مورد تو اینطوری فکر کنهمن با یه مورد امتحان دیگه میتونم به تو ثابت کنم حرفی که میزنم درسته-(چشماش رو ریز کرد و به من خیره شد ، راستش یکم ترسیدم ) میخواین چیکار کنین؟!فرزام-رادمهر؟! میشه بیای بیرون ؟!-(با این حرفش ، اول چند ثانیه گیج شدم، اما بعدش مسیر نگاه فرزام رو دنبال کردم و به پشت سر خودم که به یه نقطه تاریک منتهی میشد خیره شدم ،بوته ها یکم تکون خوردنو از بین اون ها یه چیزی بیرون اومد )رادمهر-من اینجام! -(برگشتم به طرف صدا! اون پیش فرزام ایستاده بود )اما! (با دستم به اون سمت اشاره کردم )فرزام-الان میفهمی که اون چه توانایی داره-(صدای رعد و برق منو از جا پروند، فرزام بهم لبخند زد) فرزام-اگه تونستی منو بگیری!-(یه دفعه شروع به دویدن کرد و رفت سمت بوته ها…)کجا رفتی؟!فرزام؟!(آروم آروم شروع کردم مسیری که اون رفته رو دنبال کردن ! اما بارون شروع به باریدن کرد، یه بارون تند و رگباری !هر طرف رو نگاه کردم فرزام رو ندیدم )فرزام؟!را …رادرادمهر؟! (چی شده؟! اونا که الان اینجا بودن )(اون چی بود؟!یه چیزی وسط درخت ها تکون خورد )فرزام؟!فرزام؟!(اومد بیرونامکان نداره!)نه(مسیر حرکتم درست برعکس شد ، پاهام عقب عقب میرفتن !روبروم یه سگ بودهمون سگ سیاهی که به پریناز حمله کرد ! )تو اینجا چیکار میکنی؟!(سگ پارس کرد و یه دفعه بهم حمله کرد و افتاد روی من !برای دفاع از خودم دستم رو جلوی صورتم گرفتم ! اما دستم رو گاز گرفت !از شدت درد جیغ کشیدم فقط جیغ )*****************فرزام-سایه؟!سایه؟! چیزی نیست !سایه؟! -(صدای جیغ خودم هنوز توی سرم میپیچید ! اما ! امامن توی بغل فرزام بودم )اینجا چه خبره؟!فرزام-تموم شد!-(یکم من رو از خودش جدا کرد! )فرزام-الان حالت خوبه؟!-آره … ( به آرومی ار بغلش بیرون اومدم )چی شد!چه اتفاقی افتاد؟!فرزام-همه چیرو برات میگم ، اول بذار تورو ببرم توی خونه و بعدش برم دنبال رادمهر!-(با خستگیه تمام چشم چرخوندمو دیدم درست روبروی دره خونه هستیم ) ما کی اومدیم اینجا؟!فرزام-خیلی تند میدوییدی ! حتی من هم به زور بهت رسیدم -(به کمک فرزام رفتم داخل خونه ، منو از پله ها بالا برد و به اولین اتاق که رسید ، من رو داخل برد )فرزام-خیلی زود برمیگردمحالا استراحت کن جوجه -باشه (با بیحالی وسط اتاق ایستاده بودم ، فرزام به سرعت خارج شد و رفت )اونجا چه خبر شده بود !(چشمم به تخت بزرگ توی اتاق افتاد، خودمو پرت کردم روش )********************* 

  
  
  
  دوباره صدای رعد و برق میاد….بارون همینطور شدید می باره … صدای پارس سگ از دور شنیده میشه … چهره فرزام میاد جلوی چشمم.- تو استراحت کن تا من برم دنبال …بقیه ی جمله اش رو نمی فهمم. نمیدونم که اونجا چیه؟! یه چیزی بین بوته هاست که داره برق میزنه…-ساااایه؟!با هیجان زیاد میرم سمتی که صدام کرد. تنها چیزی که میبینم یه پتو؟!امااما…پتو داره تکون میخوره!!!!! -سایه؟!بازم صدام می کنه ،به پشت سرم نگاه میکنم !رادمهر رو میبینم!!!کت و شلوار کاملا سفید تنش کرده، با یه پاپیون سفید به یقه اش ، حتی کفش هاش هم سفیده! موهاش کوتاه تر و مرتب ترشده.رادمهر: بهش دست نزن.همین طور که خیره اش شدم میبینم که چرا دیگه از این آدم بدم نمیاد؟! یه جورایی دلم میخواد بهش نگاه کنم.اما چی گفت؟! – به چی دست نزنم؟!رادمهر: به همون چیزی که تو رو کشونده اینجا!دوباره نگاه به همون پتو کردم !- اما خیلی پتوی خوشگلیه! ببین چقدرکوچولوه … عینه پتوی بچه های نوزاده! میدونم که تمام این حرف ها رو با لبخندمیگم ! رادمهر آروم آروم میاد نزدیکم.رادمهر- بیا از اینجابریم.با هر قدمی که اون بر میداره ، میتونم بفهمم که ضربان قلبم داره زیاد تر میشه.- رادمهر ببین! اونداره تکون میخوره! انگار یه چیزی زیرش هست!با دستم به پتویی که بین بوته هاست اشاره میکنم . رادمهر-بیا با من بریم سایه!یه صدایی شنیدم ، با مکث رو به رادمهر کردم و گفتم:- توام شنیدی ؟! ببین!انگار یه بچه است!رادمهر-سایه؟! به من نگاه کن!بهش نگاه میکنم،اما .. اما دیگه نمیبینمش ، تمام فکرم پیش اون چیزیه که بین بوته هاست . – اگه بچه باشه تو این هوا سردش میشه! رفتم سمت اون پتو ، خم شدم و روی زانوهام نشستم تا بتونم بهتراونو نگاه کنم.- ببین! انگار روی پتو یه چیزی نوشته!دستمو گذاشتم روی پتو و شروع کردم به دست کشیدن روش ! روش با پولک های ریز و درشت نوشته بودن ” راستین “با این کار من صدای اون چیزی که زیره پتو هست بلندتر شد .- مطمئنم این یه بچه است ! اما چرا زیره این بارون خیس نشده؟!این پتو خشک خشکه!یه دفعه یادم افتاد که رادمهر هم اصلا خیس نشده ! حتی خود من هم خیس نشدم !!! ابروهام با تعجب بالا رفت! رادمهر با لحن آمرانه ای گفت : اینا اصلا مهم نیست ، تو باید همین الان با من بیای.- اما این بچه!رادمهر با خشم گفت: به تو ربطی نداره که بفهمی زیره اون چیه؟!- اما هر چی که باشه ، تو این هوا یخ میزنه!با دستم کنار پتو رو گرفتم و یواش یواش بلندش کردم! یه دفعه دست رادمهرو روی مچ دستم حس کردم !اما توجه ای نکردمو تو یه حرکت پتوروبلند کردم! با صدای بلندی که حتی برای خودمم عجیب بود گفتم :خدای من!!!!!!!!!از ترس عقب پریدم که با این کار توی بغل رادمهر افتادم!حس کردم توی معده ام آشوبی به پا شده!اونجا یه چیزی رو زمین افتاده بود درحالیکه روی اون پر بود از کرم های ریز و درشتی که بالا و پایین میرفتن!وچیزی که اون زیر خوابیده بود،یه بچه بود! – اون یه بچهاست!بچه است! بچه است! ******************-سایه ؟!سایه؟!شایان یه کاری بکن!در حالیکه توی خلسه ام، حس می کنم هنوز اون بچه هست! اما دیگه رادمهر نیست! صدای فرزام میاد!حالا همه جا گرم شده! دیگه سرد نیست!به بوته ها نگاه میکنم!جای اون بچه یه بوته ی گل سرخ قرارگرفته! حالا دیگه گرمه…خیلی گرمم شده…تشنم شده…آب میخوام…با صدای کم جونی گفتم : آبشایان رو به فرزام گفت: بیشتر از این گرمش کنم یه بلایی سرش میاد!فرزام- داره به هوش میاد!صدا هاشون رو میشنیدم.اما خیلی تشنه تر از اون بودم که بتونم به حرفاشون فکر کنم.یه دفعه حس خنک بودن بهم دست داد! همه جام خیس شد ! خیسی آب رو روی پوست دست هام هم احساس میکردم ، قطرات آب روی صورت و موهام میریخت ! دلم میخواست بدونم کجا هستم! فرزام- سایه؟! خوبی ؟!شایان- آروم آروم چشم هات رو بازکن.همون کار و کردم! خیلی آروم چشم باز کردم ! اما قطرات آب مانع باز شدن چشمم میشد ! یه دفعه حس کردم دیگه چیزی روی صورتم نمی ریزه.شایان- حالا چشم هات رو باز کن.وقتی چشم باز کردم ! دیدم روی زمین هستم در حالیکه از کمر به بالام توی بغل فرزام هستش و شایان بالای سر من ایستاده وکتش رو یه جوری اون بالا گرفته که بارون روی من نریزه.- من کجام؟!انگار وسط جنگل بودم! اما !اما من که با فرزام رفته بودم توی خونه !!!!! فرزام-میدونم خیلی سوال برات پیش اومده!خیلی متاسفم که خواستم با این آزمایش به بقیه ثابت کنم که تو میتونی با نیرو های خودمون ما رو از بین ببری!شایان-این بی عقلی فقط از تو و او رادمهر برمیاد!رادمهر!… یادم افتاد اون توی خواب با من بود! – حالا اون کجاست؟!شایان با سر اشاره کرد و گفت: اونجاست! اون روی زمین افتاده بود و مثل کسی که درد میکشه به خودش میپیچید! – این چش شده؟!فرزام-نمیدونم چه بلایی سرش آوردی ! ولی هر چی که بود بدجوری بهمش ریخته.شایان- یه چیزی رو نمیفهمم، اون خیلی وقت بود که دیگه تمرکز نمیکرد رو سایه، اما سایه بازم بیهوش بود!!!! انقدر سر درد داشتم که نمیتونستم روی حرف هاشون تمرکز کنم! فرزام زیره بغلم رو گرفت و من و بلند کرد.فرزام- بهتره اول بریم خونه تا بعدبفهمیم جریان چی بوده! دوباره چشمم به رادمهر افتاد که تقریبا دیگه بی حرکت روی زمین افتاده بود .- پس اون چی ؟!شایان-الان عصبانی هستش!- چرا؟! شایان-نمیدونیمیهو سرم گیجرفت.فرزام- چی شد ؟! میتونی راه بری؟!- حالم اصلا خوب نیست!شایان-بهتره کولش کنی! اینجوری بهتره! فرزام- اما خیس میشه!شایان- با اون همه انرژی که از من گرفته مطمئن باش سرما نمیخوره، فقط لباساش خیس میشن!منم ببینم میتونم اینو بیارمش!!!!فرزام-باشه ! به کمک شایان ، فرزام منو کولم کرد! انقدر خسته بودم که تا خونه هیچ حرفی نزدمو چشمامم بستم.وقتی بیدار شدم دیدم لباس هام تنم نیست ! فقط یه لباس خواب بلند و گشاد به تن داشتم! کم مونده بود سکته کنم ! واسه اینکه معلوم نبود کی لباسم رو عوض کرده!تو همون موقع بود که دره اتاق زده شد و یه دختر ریزه میزه که موهای بلند مشکی داشت اومد تو.-سلام! بیدار شدی؟!من یاس هستم! برادر زاده ی شایان!امروز ظهر رسیدم!انقدر تند تند حرف میزد که نصف حرف هاش رو نفهمیدم.-یاس؟!درسته؟!یاس-آره عزیرم-با لبخند گفتم : پس چرا دمه در وایستادی!؟یاس-وااااااااااااای … تو خیلی دختر راحتی هستی ! نه!؟من همیشه خیلی زیادی با بقیه صمیمی میشم! همیشه هم سر این قضیه ضرر میکنم اما همون لحظه ای که دیدمت ازت خوشم اومد.در حال حرف زدن بهم نزدیک شد! غیر بینیه پهن و گوش های بزرگش ، دیگه هیچ عیبی توی صورتش نبود! چشم هاش قهوه ایه روشن! ابروهای شمشیری مشکی ! موهای بلند مشکی که تا روی کمرش میرسیدن ! لبهای درشت و خوشرنگ! یه خال قشنگ گوشه لبش! یه پلیور قهوه ای بلند با شلوار مشکی و پوتین های پاشنه بلند قهوه ای پوشیده بود.- تو میدونی کی لباس هام رو عوض کرد؟!یاس- من!انگار نفسم بالا اومد! با یه نفس عمیق گفتم : راست میگی؟!یاس- آره! ببین ! اون موقع که تو رو روی کول فرزام دیدم، خیس خیس بودی! آوردمت توی اتاق قدیمیه رادمهر ! از لباس خواب های زن خدابیامورزش یکی روبرداشتم!البته بگم ها! اونیکه تو پوشیدی آخرین لباس خوابش بود! همونیکه شب قبل مرگش پوشیده بود! یه جوری شدم! لباس خواب یه مرده!وااااییی ….. موهای تنم بلند شدن! رومو برگردوندم یه طرف دیگه، با اینکه به یاس توجه نمیکردم ،اما اون یه ریز ور ور میکرد.- ببین میشه منو ببری توی اتاق خودم!؟ میخوام یه دوش بگیرم!یاس- متاسفانه نمیشه!در حالیکه داشتم از روی تخت پایین میومدم با تعجب گفتم :چرا؟! یاس- خب…آخه…کلید این اتاق توی دسته کلیدت بود!یعنی تو میتونی فقط اینجا بمونی!به قول بزرگ! خونه به تو اجازه داده توی این اتاق بمونی!- اما اینجا اتاق یه زن مرده است!یاس-ببین یه چیزی میگم! اما بین خودمون بمونه!من شنیدم که کلید این اتاق رو رادمهر و زنش بعد ازدواج تونستن از بزرگ بگیرن! اما تو الان تونستی بیای توی این اتاق.این اتاق برای مادر بزرگه ، بزرگ بوده!همچین با هیجان و تند تند حرف میزنه که انگار چه اتفاقی رو داره تعریف میکنه! – اه…حالا من باید چیکار کنم؟!یاس- تو از این به بعد اینجا میمونی! منم تو اتاق کناریت هستم!اتاقی که برای بابای خدابیامورزم بوده!-خیله خب خیله خب!دیگه کلافه شده بودم از دستش.- میشه بگی ساک من کجاست؟! میخوام دوش بگیرم!!! یاس- تو برو توی حموم ، من لباسات رو بهت میدم!این دختره خله!؟ چقدر الکی خوشه! – مزاحمت نمیشم!یاس- مزاحم نیستی عزیزم! خودم دلم میخواد کمکت کنم! حالام برو حمومبا دست به یه در اشاره کرد! برای اطمینان بازم گفتم: اونجاست؟!یاس- آره! تا تو برگردی یه چیزی هم میارم تا بخوری!- چقدرم لباسه گشاده!!!؟؟؟ نه؟! یاس-آخه اون حامله بود وقتی که کشته شد! اینم آخرین لباسشه! 
یخ کردم! وسط راه رفتنم وایستادم! یکم که به خودم مسلط شده آروم آروم رفتم سمت حمام. 
  
  
  
  
خوب شد حوله اینجا برام گذاشتن وگرنه باید این دختره خله رو صدا میکردم و دوباره یه سری حرف میزد! خداروشکر که حوله یه وسیله شخصیه و مال یکی دیگرو نمیدن آدم بپوشه! موهام رو خیس خیس دورم ریختم ، عاشق این حرکتم که آب از روی موهام بریزه روی تنم!- خب من چیکار کنم که یکم تعطیلم!با دست جلو دهنمو گرفتم.- !وایییی!!!! دوباره بلند فکر کردم! صدام بیشتر خنده دارشده بود! برای همین یواش زدم زیره خنده! – خدا کنه این دختره اینجا نباشه.از ترسم آروم آروم حرف میزدم که کسی نشنوه!یاس- سایه ؟! چقدرطولش دادی! بیا بیرون دیگه!اااااااااااااااااااااااه.. .گندش بزنن! انقدر از آدم های سیریش بدم میاد! عینه کنه است! برو بیرون دیگه !- دارم میام عزیزم (آره جون خودم!عزیزم !!! )یاس- پس من برم به عمو بگم نیم ساعته دیگه پایین هستیم! باشه!-ای ولیاس- چی گفتی ؟!-باشه ،تو برو منم میام.آهاااااااااااااااان … صدای در اتاق هم اومد! دمت گرم عمو جان! بالاخره به بهانه تو رفت بیرون!خب از حموم اومدم بیرون.- ای خدا چقدر حال میده آدم با خودش بلند حرف بزنه!خیله خب ببینم این دختره برام چی گذاشته؟!لباس هام روی تخت بود ! خیلی سریع لباس هام رو عوض کردم.ایول چه اتاق باحالیه! چه آینه هایی هم داره ..از هر سه وجه آدم رو نشون میده!- آینه…آینـــــه ….بگو کی از همه زیباتره؟!همین طور که از تو آینه به خودم نگاه میکردم یه چیزی یادم افتاد!فرزام به من گفت تو آینه هستی!آینه ی ما !یه جرقه روشن شد تو ذهنم .خب اگه من آینه ی اونها هستم ، یعنی میتونم تصویر خودشون رو نشون بدم! یعنی اینکه، من هم میتونم ذهن فرزام رو ببینم؟! یا مثل فرشاد وقتی بیهوش میشم روحم پرواز کنه!؟کنار تخت نشستمو به منظره بیرون خیره شدم!این اتاق به نظرم یه جورایی کاملا با سلیقه من همخونی داشت! کاغذ دیواری های آبی با گل های خیلی ریزه صورتی ! پرده های بلند که روی زمین کشیده شده بودن و به رنگ بنفش و صورتی بودن ! فقط دو تا صندلی روبروی پنجره قدیه اتاق بود و یه میز تحریر که گوشه اتاق بود!حتی تخت اتاق هم یه نفره بود .- مثل اینکه واقعا این اتاق دیگه برای منه! وگرنه چرا تخت اتاق یه نفره است!صدای در منو به خودم آورد .-با صدای آرومی گفتم : بله؟!-میشه بیام توعزیزم؟!اه ، بازم کنه اومد !- آره عزیزم ، بفرمایین!(چقدر هم با آدم رله حرف میزنه)یاس- اینم یه چیز سبک که با هم بخوریم!سینی رو گذاشت روی تخت. یاس- بیا !خودم درستشون کردم!- خیلی گشنه ام شده! دستت دردنکنه.کفش هام رو در آروردمو روی تخت نشستم.یاس- بذار موقع خوردن به سوال هات جواب بدم!من یاس هستمتنها فرزند پدر و مادرم! اونا خیلی سال هست که فوت شدن.میگم فوت! چون واقعا یه حادثه طبیعی بود! هواپیماشون سقوط کرد! من پیش عمو بزرگ شدم تا ۱۸ سالگیم که رفتم دانشگاه ! بعد از اون از اینجا رفتم! الان هم خیلی وقته که درسم تموم شده اما ترجیح میدادم دور از اینجا باشم، چون وقتی بین مردم عادی باشی مجبور نیستی به واقعیت وجودیه خودت اعتراف کنی یا لااقل من اینجوری هستم!در حالیکه لقمه ی املتم رو میخوردم بهش گوش میدادم! اون خیلی آرومتر شده بود.یاس با تاسف سرشو تکون داد و گفت: باهر آدمی که سره راهم قرار گرفت به بن بست خوردم! چون نمیتونستم ازشون مخفی کنم که چه نیرویی دارم!خب…اونا هم نمیتونستن من رو تحمل کنن!- می تونم بپرسم تو چه نیروی یداری؟!یاس- من میتونم با ارواح ارتباط برقرارکنم!یه جورایی نزدیک بود لقمه توی گلوم گیر کنه! با زور قورتش دادم.ارواح؟!یاس با آرامش گفت: اوهوم! اما خیلی بده!البته من از اولش آمادگی داشتم چون عمو بهم اخطار داده بود ! این یکی از توانایی هایی بود که توی خاندان ما ارثی هستش ، ولی دفعه اول واقعا ترسیدم!به هر کی گفتم میتونم چه کاری انجام بدم فکر کرد که دیوونه ام! دیگه نمیتونستم محیط کارم رو تحمل کنم! اونجا نزدیک یه قبرستون بود و من نمیتونستم اونجابمونم!برای همین تصمیم گرفتم برگردم….!که برگشتنم هم با اومدن شماها یکی شد! تازه رسیده بودم که تورو توی اون حال دیدم!من دیگه غذام تموم شده بود! – میشه یه سوالی ازت بپرسم؟!یاس با لبخند گفت : آره.با صدای آرومی گفتم: توی این اتاق روح هست؟!یاس- نه!چطور مگه ؟!-آخه تو خونه عظیمی ها که بودم ، من روح شراره رو دیدم!یاس- این خیلی طبیعیه که ارواح بعضی وقت ها توی خونه های خودشون پیدا بشن!اما مطمئن باش که هیچ اذیتی ندارن!- میدونم اما من خیلی ترسیدم.یاس با پوزخند گفت: ترسیدن اصلیه ما مونده!بزرگ به تمام کسایی که طرف ما هستن خبر داده که بیان اینجا! به زودی درگیریه بدی بین ماها اتفاق میوفته ..-منظورت از این ما کیه؟! یا کیا هستن؟!همش همه در مورد اون ها حرف میزنن!!!یاس- ببین… توضیح این موضوع خیلی سخته! راستش یه جورایی به من ماموریت دادن که این داستان رو برات تعریف کنم!پس لطفا با دقت به حرف هام گوش بده ! از روی تخت بلند شد و رفت سمت پنجره ! اونو باز کرد، خیلی آروم روی صندلی نشست.یاس پس از کمی سکوت شروع کرد: این موضوع برمی گرده به سال های سال پیش!زمانیکه پدر بزرگ ما با پدر بزرگ اون ها، شریک بود ! در واقعا برادرهایی که شریک تجاریه هم بودن! یکی میتونست تشخیص بده که طرف مقابل دروغ میگه یا نه!و اون یکی قدرت حدس خیلی بالایی داشت!از اون زمان تا به حال از یکی به اسم برادر خوب و از اون یکی به عنوان برادر بد یاد میشهاونا سره مردم رو کلاه میذاشتنو از این راه پول خیلی کلانی نصیبشون شده بود! تا اینکه یه روز یه زنی سره راه اینا قرار میگیره!اون زن میگه که حاضره تمام دارو ندارش رو در اختیار اون ها قرار بده اما اون ها انتقام اون رو از یه مرد دیگه بگیرن!اون مرد، تمام خانواده ی اون زن بیچاره رو از بین برده بوده و چیزی توی این دنیا براش باقی نمونده بود ، فقط یه چیز داشت اونم حس انتقام …برادر خوب یعنی اون بزرگتره که حس دروغ سنجی داشت قبول میکنه.اما اون یکی برادر بد میگه نه!ولی به یک شرط میگه قبول می کنم که اون هم اینکه از زن میخواد که براش مجلس گرم کنه یا در واقع وسایل عیش و نوش مشتری های اون دوتا برادر رو فراهم کنه تا اونا این کار رو براش انجام بدن!اون زن قبول نمیکنه! اما میگه حاضره تنها دارایی باقی مونده از پدرش رو که یه تاج ، دستبند ، گوشواره، گردنبند ، انگشتر و گل سینه هست رو به اونها بده!اما برادر بد زیره بار نمیره، از یه طرف هم طمع بدست آوردن اون جواهرات دست از سرش بر نمیداشت!واسه همین ، شبونه میره و تاج و دستبند و گل سینه رو برمیداره! ولی مابقی رو نمیتونه پیدا کنهزن فرداش به سراغ اونها میاد و میگه شماها این کار رو کردین!چون تنها کسایی که تا به الان این جواهرات رو دیدن شماها هستین.هر دوتا بردار میزنن زیرش.اون زن هر چقدر ناله و گریه میکنه به خرج برادر دزده نمیره!میگه اون ارثیه پدرم هستش تنها چیزی که توی دنیا دارم!اون جواهرات طلسم شده هستن ، اگه در کنار هم نباشن معلوم نیست چه اتفاقاتی برای صاحبشون بیوفته…اما بازم هیچ کدوم قبول نمیکنن !اما اون زن میبینه برادر خوبه خیلی خوش اخلاق تر و مهربون تره،برای همین باهاش کلی حرف میزنه و میگه کسی که اون قطعه هارو برداشته در آینده دچار دردسر میشه ممکنه هر اتفاقی براش بیوفته.اون یکی برادر دلش به رحم میاد از ترس اینکه بلایی سره برادرش نیاد و میره سراغ اون زن و میگه برادرم داره دروغ میگه ، اونا رو اون برداشته!من پولشون رو به تو میدم! خودم هم کمک میکنم تا از اون مرد انتقام بگیری! ولی بدون کمک برادرش نمیتونسته کاری انجام بده ، بلاخره با هر کلکی برادرشو راضی میکنه تا سره اون مرد رو کلاه بذارن و اونو به خاک سیاه بشونن!برادر خوبه بعد گرفتن انتقام به سراغ زن میره!اما میبینه که اون زن توی بستر مرگ افتاده!تو آخرین لحظه های مرگش طبق قولش سه قطعه دیگرو به اون برادر خوب میده و میگه این سه تا قطعه دارای یه طلسم خیلی قوی هستن! طلسمی که به اون مرد و بچه هاش نیروهای خاصی روخواهند بخشید و همینطور اون سه قطعه دیگه که دزدیده شدند دارای طلسم هایی هستن که اونها هم تواناییهای خاصی رو به همراه دارن اما یه نفرین توی تاج هست ! هیچکسی نمیدونه تاج به تنهایی چه نفرینی داره! اونو آینده معلوم میکنه!و هر کسی هم با اون ها هم پیمان بشه به همین سرنوشت دچار میشه! این نفرین در صورتی باطل میشه که تمام قطعات در کنار هم باشن، اما این کنار هم بودن برای کسایی که آدم های بدذاتی باشن خیلی خطرناکه ، میتونن از اون بر علیه دیگران استفاده کنن!حرف هاش تموم شد ، من خودم رو در حالی پیدا کردم که درست روبروش روی صندلی نشستم و دارم به حرف هاش گوش میدم..- خب بعدش چی شد؟!یاس- ظاهرا از اون موقع به بعد بوده که توانایی برادر خوب و بد بیشتر میشه ، اما سال ها بعد در حالیکه هر دو نفرین رو فراموش کرده بودن ، میبینن که بچه هاشون یکم عجیب و غریب شدن ، بچه های برادر خوب بدون مشکل با نیروهاشون زندگی میکنن و بچه های برادر بده همه گی توی سن های کم میمیرن.- بیچاره ها…یاس-آره،برادر خوب تصمیم میگیره که تمام قطعه هایی که دستش هست رو به برادر بد بده تا از مرگ بچه هاش جلوگیری کنه ، اما این کار اون نتیجه خیلی بدی به همراه داشت، برادر بد وقتی دستش به تمام قطعات رسید اولین کاری که کرد این بود که چشم های برادر خوب رو کور کنه! تا دیگه نتونه دروغ گو بودن یا نبودن دیگران رو تشخیص بده!بعده اون افتاد به دنبال بچه های برادر خوب تا اون ها رو هم بکشه!توی این وضعیت تنها کاری که برادر خوب انجام داد ، استخدام چند دزدبود تا بتونن اون سه قطعه رو براش برگردونن ، اما این وسط یه اتفاقی افتاد! دزدها چهار قطعه رو از برادر بد دزدین ، ولی سه قطعه تحویل برادر خوب شد، یعنی یه قطعه گمشد!!!!!-خب ! الان دعوای شماها سره جواهراته؟!یاس-ما با کسی دعوا نداریم! هیچ کدوم از ماها نمیخوایم به کسی آسیبی برسونیم، اون ها هستن که به هر طریقی میخوان که جواهرات رو داشته باشن، و این وسط هر دو خانواده میخوان که اون قطعه گم شده رو زودتر پیدا کنن! -چی گم شد؟!یاس-گل سینه زمرد! نقاشیش توی اتاق عمو هست، از خیلی قدیم اونو نسل به نسل به ما رسوندن تا پیداش کنیمخیلی با احتیاط شروع کردم به پرسیدن: تو تا به حال همه قطعه ها رو دیدی؟!یاس- نه!تا به امروز هیچ کدوم از قطعه ها رو ندیدم، خانواده مادر واقع نقل کننده این داستان برای بچه هایی هستن که با نیروهای خاص به دنیا میان!حرفش برام خیلی جالب بود .- مگه بین شماها کسی هم هست که نیروی خاصی نداشته باشه؟!یاس- آره- واقـــعا؟!یاس-من غیر رادمهر ۳ تا پسر عموی دیگه هم دارم ، اونها هیچ نیرویی ندارن و خیلی راحت دارن زندگی میکنن.- باورم نمیشه!یاس- خیلی از ماها هستیم که هیچ نیرویی نداریم! توی خانواده ما از قدیم هم رسم بوده دختر ها و پس هامون تا قبل ۲۵ سال ازدواج نمیکردن ،چون ممکن بوده تا قبل اون سن نیروهاشون رو بدست بیارن-چرا ۲۵ ؟!یاس-چون اون برادر خوب توی سن ۲۵ سالگی جواهرات رو بدست آورد و نیروی دروغ سنجیش خیلی خیلی قوی شد، اگه تا قبل اون به صورت یه حس یا حدس بود ، بعده اون یه جزء جدا نشدنی از اون شد!و برادر بد هم توی سن ۲۳ سالگی !- به نظرت یکم داستان بچه گانه نیست؟!یاس- تمام اتفاقات بد با یه داستان بچه گانه شروع میشن!اما ما آدم ها اون ها رو تا اونجا که میشه جدی میکنیم!میدونی چند نفر از این دو تا خانواده توی این سال ها کشته شدن؟!چشم هام رو بستم ! یه نفس عمیق کشیدم تا بتونم جمله ای که تو ذهنم هست رو بیان کنم ، توی همون حالت بهش گفتم : اگه این جواهرات در کنار هم باشن چه اتفاقی میوفته؟!یاس- امیدواریم که این ماجراها بالاخره تموم بشه!- امیدوارین؟!یاس-هیچ کسی تا به الان اونارو کنار هم نذاشته، اولین وآخرین بار منجر به کور شدن جد ما شد! چشم هام رو باز کردم و گفتم: پس چرا میخواین کنار هم باشن؟!یاس- ما نمیخوایم!اونا میخوان!اونا میخوان طلسم از روشون برداشته بشه.اون خانواده تا به حال میانسالی رو تجربه نکردن.-خب بهشون بدین!یاس- تو هنوز یه چیزیرو نمیدونی!-چیرو؟!یاس- غیره قطعه اصلی که اون گل سینه هست! تاج هم گمشدهچند سال پیش دو خانواده تصمیم به صلح گرفتن و قرار شد یه جایی جمع بشن تا تصمیم گیری برای پیدا کردن قطعه گمشده انجام بشه! حتی گروه جستجو هم تشکیل شد اما از هر دو طرف بودن کسایی که مخالف پیدا شدن قطعه ها هستن! -چرا؟!یاس-برای اینکه احتمال خیلی زیاد با قرار گرفتن اونهاکنار هم نیروهای ما از بین میره.البته این بهترین آرزوی ماهستش.-چرا اونا مخالفن؟!یاس-خودت یکم صبر کنی متوجه میشی!اما اونا دارن روی ماها تاثیر میذارن ، میخوان که مارو طرف خودشون بکشن.- مگه شماها نمیدونین اونا چه خواسته ای دارن؟!یاس- یکی مثل ستاره با علم به این موضوع درگیر اونا شد !یکی مثل شیرین به خاطر یه ماجرای عاشقانه ! 
  
  
  
  
به اینجا که رسید یه نفس عمیق کشید و نگاهشو به زمین دوخت ، بعد چند دقیقه سکوت با یه آه بلند نگاهش رو به صورت من انداخت.یاس- خیله خب، من تااونجا که باید یه سری چیزهارو برات گفتم.بعد دو تا دستاشو بهم کوبید و گفت: حالا بیا بریم یکم به خودمون برسیم که امشب کلی پسر رنگارنگ اینجاهستن.- ای وااااااای دوباره شروع کرد به تند تند حرف زدن ، در حالیکه داشت از روی صندلی بلند میشد بهش گفتم: یاس؟!یاس- هوم؟!- اونا چه شکلین؟!با یه قیافه ی متعجب بهم نگاه کرد.یاس- کیا؟!- همون … اونا! با این حرفم یه لبخند بزرگ روی لب هاش اومد ، دوباره روبروم نشست.یاس- مثل من و تو عادی هستن! کاملاعادی، ببینم تو از چی میترسی؟!دستام رو توی دستاش گرفت.یاس- به من نگاه کن سایه.من بهت قول میدم ،اونا الان برای ما هیچ خطری ندارن.در حالیکه نگرانی تو صدام موج میزد گفتم: از کجا انقدر مطمئنی! ببین نمیخوام نشون بدم خیلی ترسو هستم ، اما من دنیای شمارو نمیشناسم، یه دختری مثل من که هنوزم فکر میکرد ۱۰ سالشه ، یکی از بزرگترین تفریحاتش دیدن کارتون بود !! یه دفعه وسط یه همچین ماجرایی میوفته!یاس- من همونقدر به این قضیه که اونا برای ما هیچ خطری ندارن ، مطمئن هستم که میتونم قسم بخورم این انگشتری که دسته تو هست، یکی از اون قطعه هاست.با این حرف دستشو به سمت انگشت من برد و انگشتر رو لمس کرد.یاس- ما میتونیم با کمک هم همه چیرو تغییر بدیم.الان خیلی چیزها با گذشته فرق کرده.- مثلا چه فرقی؟!یاس- خودمم نمیدونم کی، اما امشب میخوان گروه هارو تشکیل بدن.- گروه؟!یاس- آره!!!باتعجب نگاهم میکرد …یاس- کسی بهت چیزی نگفته؟!- نه!!!!یاس- خیله خب پاشو با هم بریم توی اتاق من تا برای امشب حاضر بشیم، خیلی ها امشب اینجان.دست من روگرفتو دنبال خودش کشوند طرف در اتاق.- کجا میریم؟!یاس با خنده گفت: اتاق من دیگه! اینجا که هیچی پیدا نمیشه..وقتی که قدم داخل اتاقش گذاشتم داشتم سکته میکردم! – اینجا چقدر بهم ریخته است!!!!!!!!!!!!!!یاس- آره…من خیلی شلخته ام!!!کارش از خیلی گذشته! از درو دیوار اتاق لباس آویزون بود ، تمام کف اتاق پر بود از کاغذ ، و انگار که به جای تشکش روی زمین خوابیده باشه ! هر چی روی تخت بود ، الان روی زمین بود.یاس- بیا بشین اینجا تا یکم موهاتو درست کنم ، هرچند موهات خودش حالت دار هست ، فقط یکم مدل بهشون میدم.دست منو کشید و برد سمت میز آرایشش.تا نشستم مشغول شد به حرف زدن.یاس- امشب خیلی ها اینجا هستن ، قراره دوتا گروه بشیم تا با هم دنبال اون گل سینه بگردیم!عمو میگه احتمالا دو تا گروه ۷ نفره هستیم که مجموعا ۱۴ نفرمیشیم.۷تا از ما ۷ تا ازاونا- چقدر مطمئنی که یکی ازاون ها هستی!! من از توی آینه داشتم به حرکات ماهرانه دستای اون نگاه میکردم ، با این حرف من توی آینه بهم خیره شد ، تونستم برق شادی رو توی چشماش ببینم .یاس- مطمئنم ! چون فقط من هستم که توانایی ارتباط با ارواح رو دارم.- آهان!یاس- راستی… تو چند… سالته؟!- ۲۵ سالمه .یاس- کسی توی زندگیت هست؟!- نه.یاس- پس درست مثل منی. اما من ۳۲ ساله امه.- واقعا؟! اصلا بهت نمیاد.یاس- میدونم. خب بگو ببینم امشب میخوای چی بپوشی؟!میخواستم چی بپوشم! تمام لباس هایی که از خونه عظیمی آورده بودم لباس های گرم و اسپرت بودن .- میشه اسپرت بپوشم؟!یاس- نه!- پس من لباس ندارم.یاس- عیبی نداره برو توی کمد پشت تختت رو نگاه کن احتمالا اونجا برات لباس گذاشتن.امشب ما تنها دخترای این خانواده هستیم ، پس باید حسابی بدرخشیم! البته بگم دخترای اون خانواده هر چی نداشته باشن یه چیزی رو خیلی خوب دارن. – چی؟!از توی آینه زل زد به چشمام و گفت: زیبایی…واقعا زیبا هستن! نفرین هرچی که بوده روی این مورد براشون خوب عمل کرده،اینو گفتم که وقتی دیدیشون خیلی تعجب نکنی. خیله خب کار موهاتم تموم شد! آرایشتو خودت انجام بده ، تا منم حاضر بشم.با این حرف رفت سراغ اتو موی که قبلا به برق زده شده بود و مشغول شد.- باشه ! پس من میرم.یاس- تا یه ربع دیگه حاضر باش ، مهمون ها اومدن.-از کجا فهمیدی؟!یاس- چون صدای ماشین هاشون اومد!!!! اینم دیگه پرسیدن داشت!!!؟؟؟؟ آهان ، یه چیزی یادم رفت لباس من صورتی رنگه ، حواست باشه که صورتی نپوشی.از خنگ بازیه خودم انقدر بدم اومده بود که برای اینکه بیشتر از این اونجا خجالت نکشم سریع زدم بیرون و رفتم توی اتاق خودم.- خب گفت اون کمد پشت تخت.اینم کمد..چقدرم بزرگه ، کل دیوار پشت تخت رو گرفته حتما توش پره لباسه …روبروی کمد قرار گرفتم اما کمد قفل بود ! یه دفعه یاد دسته کلید افتادم ! حس کردم اونو روی میز تحریری که توی اتاق بود دیدم!سریع رفتم سمت میز! درست حدس زده بودم ، اون اینجا بود اما تعداد کلیدهاش خیلی بیشتر شده بودن ، به همون جای قبلی برگشتم! در کمد رو باز کردم.اما تنها چیزی که دیدم یه دست لباس با یه جفت کفش بود!!!!!وقتی که بیرونش آوردمو روی تخت گذاشتمش تازه فهمیدم که چقدر قشنگه.پیراهن سبزی که دامنی کوتاه داشت اما به صورت چند لایه پارچه که روی هم اومده بودن و یه پف خیلی قشنگ بهش داده بودن ، از کنار سینه اش دوتا تور خیلی ناز سبز و نقره ای بودند که توی هم پیچ داده شده بودند و تا پشت گردن کشیده میشدن، از روی سینه تا کمر لباس که خیلی تنگ بود با سنگ های سیاه و نقره ای کار شده بود و پشت لباس هم یه دنباله ی سبز رنگ بلند بودکه روی زمین کشیده میشد و روی اون هم کار شده بود.- خب همینم خیلی خوبه.به سرعت سراغ ساک خودم رفتم که کنار تختم روی زمین قرار گرفته بود، لوازم آرایشم رو پیدا کردمو مشغول شدم ، کارم که تموم شد لباس رو پوشیدمو وقتی خودم رو توی آیینه دیدم، واقعا شک شدم.با لبخند گفتم: خیلی خوشگل شدی سایه!!!تو این همه قشنگی روکجا قایم کرده بودی ! نصف موهام بالای سرم جمع شده بود و مابقیش مثل آبشار روی شونه های لختم ریخته بود ، اون خط چشم مشکی با سایه های سبز و نقره ای و اون رژلب قرمز رنگ کلی قیافه ام رو عوض کرده بودن.یه لحظه یه فکری به سرم افتاد! گردنبند! من باید امشب اون گردنبند زمرد رو بندازم ،با این هدف سراغ کیفم رفتم… 
  
  
  
  
چون زودتر حاضر شده بودم ، خودم رفتم دمه در اتاق یاس.چند ضربه به در زدم.یاس از تو اتاق با صدای بلند گفت: الان میام ، یه دقیقه صبر کن.بعده چند لحظه در رو باز کرد، درحالیکه داشت با کمر لباسش ور میرفت پشتش رو به من کرد و رفت طرف تختش ، کفش هاش رواز روی زمین برداشت و برگشت سمت من که یه دفعه خشکش زد.یاس- باورم نمیشه!!!!!!!!!!!تعجب و تحسین رو میشد توی چشماش دید.یاس- معرکه شدی دختر!عجب سلیقه ای داری! بین اون همه لباس ، چجوری اینو انتخاب کردی؟!از نگاهش خیلی خوشم اومده بود ، امیدوارم بقیه هم مثل اون تعجب کنن!دست من رو گرفت و یکم کشید داخل اتاق و یه چرخی دورم زد!!! منم کلی حال کردم ! – اما وایستا ببینم! تو کمد من فقط همین لباس بود!!!یاس- شوخی میکنی!!!!وقتی خواب بودی یکم فضولی کردم!!! خودم دیدم خیلی لباستوی کمدت آویزون بود!- حتما اشتباه کردی ! چون فقط همین یدونه لباس اونجا بود.اما اون دیگه به حرف های من توجه نمیکرد! چشماش روی یه چیز دیگه قفل شده بود!روی گردنبند من!!!!یاس- این …از ترس نمیتونست حرف بزنه.- این چی؟!شاید یه حس دفاعی بود ، دستم رو گذاشتم روی گردنبندم.یاس- تو دوتا ار قطعه ها رو داری؟!- هیچی نگفتم، یعنی حرفی برای گفتن نداشتم.دستشو به پیشونیش کشید و رفت سمت تختش و خودش رو پرت کرد روی تخت!یاس-امشب باید منتظر اتفاقای عجیب تر از این هم باشم.آروم آروم رفتم سمتش.مگه چه اشکالی داره که من این دوتا قطعه رو دارم؟!!!روی تخت نیم خیز شد و بهم نگاه کرد ! بعده چند لحظه یه دفعه از تخت پرید پایین و کفش هاش رو پوشید.یاس- ولش کن بابا! من زیاد چرت و پرت میگم!بدو بریم تا صداشون در نیومده! همه چی خوبه؟! من مرتبم؟!تازه متوجه ظاهرش شدم یه پیراهن کوتاه که تا بالای زانوش میرسید، لباسش دکلته بود روی کمرش هم یه کمربند سفید ! در کل خیلی بهش میومد! با اون صندل های صورتی رنگش درست شده بود عینه این دختر های ۱۸ ، ۱۹ ساله ، موهاش رو هم صاف صاف کرده بود برای همین خیلی بلندتر از قبل نشون میداد ، آرایش صورتیه خیلی کمرنگی هم داشت.اما یه چیزش خیلی برام جلب توجه کرد، اونم گردنبندش بود!!!آخه توی این دوره زمونه دختر ها کمتر اون مدل زنجیر رو به گردن میندازن!!! اونم یه دختری مثل اون که معلومه خیلی به ظاهرش اهمیت میده!یه زنجیر خیلی زخیم زرد رنگ که یه چیزی بهش آویزون بود ، اگه لباس امشبش رودر نظر نمیگرفتم میگفتم که حتما جای سرمه هستش ، اما هیچ ربطی بین ظاهرش و اون گردنبند نمیتونستم پیدا کنم!!!یاس- بد شدم؟؟؟!!!!- چی ؟! نه نه!!! خیلی خوب شدی!!!یاس- مرسی عزیزم.یه چشمک به من زد و دست منو کشید طرف در.یاس-بریم که امشب خیلی ماجرا در پیش داریم*******************چشمم به آخرین پله بود با هر قدمی که بهش نزدیک میشدم بیشتر دلشوره میگرفتم، صدای موسیقی که به گوش میرسید خبر از شروع قطعیه مهمونی میداد.یاس- چرا سرتو پایین انداختی؟!- چی؟! یاس- میگم سرت رو بالا بگیر، یعنی انقدر سر به زیری؟!- بهتره اذیتش نکنی گل خانم.با این صدا انگار تمام دلشوره ام یه دفعه از بین رفت.هردو روی پله ها ایستادیمو به سمت عقب برگشتیم.فرزام بود، توی یه کت و شلوار مشکی بدون کراوات ، دو تا دکمه پیراهنش رو باز گذاشته بود که یکم ظاهرش رو لاتی کرده بوداما خیلی خوش تیپ شده بود، موهاش رو کوتاه کرده بود که بیشتر چشم های تیله ایش رو معلوم میکرد.یاس- چطوری؟!میدونی که از این حرف خوشم نمیاد! گل خانم!!! اسم من یاس هستش!!! فرزام- چرا خودتو مثل دخترای ۲۰ ساله درست کردی؟!یاس- فرزام به خدا میزنمتا!!!!یاس چند تا پله رو بالا رفت که مثلا اونو بگیره ، ولی مثل اینکه پشیمون شد.یاس- اصلا برو بمیر، با اون چشمات!!!!آدم ۱۰۰۰ سالش هم باشه مهم نیست فقط رنگ چشماش یکی باشه ، نه مثل بعضی ها شنبه یکشنبه!!!یاس- بیا بریم سایه! به این محل نده.پله هایی رو که بالا رفته بود برگشت و دست منو گرفت.یاس- این آدم نیست.پله هارو سریع طی کردیم ! دره ورودی کاملا باز بود روی زمین یه فرش خیلی باریک قهوه ای پهن کرده بودن که از پله های ورودیه ساختمان شروع شده بود و به زیر پله ها کشیده میشد!!- این فرش کجا میره؟!فرزام- سالن اصلی ، به خاطر بارون مجبور شدیم اینو پهن کنیم وگرنه خونه خیلی کثیف میشد! بزرگ، خیلی به تمیزی اهمیت میده.یاس بدونه اینکه به اون نگاه کنه دسته منو بیشتر کشید.یاس- بریم دیگه!!! اینجا چیزی برای دیدن وجود نداره! درو دیوار که دیدن نداره.دستش رو گذاشت دقیقا روی ساعت مچیم و با کشیده شدن دستم ساعتم از دستم کنده شد و افتاد زمین.- یاس!!!؟؟؟ چه خبرته ! ساعتم!!!!(این ساعت رو مامان و بابا پارسال برای تولدم برام خریده بودن)یاس- ببخش…برش داشتم اما ظاهرا در اثر ضربه پشت ساعتم ازش جدا شده بود و کاملا دل و رودشو میتونستم ببینم، با صدای تقریبا بلندی بهش گفتم: ببین چیکار کردی؟!!!!اما دریغ از یه عذر خواهی….سرم رو بلند کردم و دیدم اون دو نفر به یه نقطه خاص خیره شدند.وقتی از پشت سره یاس به نقطه ای که اونا خیره شده بودم نگاه کردم، منظره جالبی رو دیدمسه تا مرد کاملا سیاه پوش به همراه یه دختر بچه که اون هم یک دست لباس سیاه پوشیده بود!خیلی آروم به این سمت میومدن.یه بوی آشنا به مشامم رسید، هرچی نزدیکتر میشدن اون بو هم شدت بیشتری پیدا میکرد! میشه گفت اولین نفر از اونا سینه به سینه یاس شده بود که…فرزام بلند گفت: خوش آمدین.با اونیکه از همه جلوتر بود دست داد و یه جورایی منتظر موندن تا اون دوتا مرد دیگه هم برسن.قیافه هاشون خیلی خاص بود ، همه گی مثل سربازها موهاشون رو از ته زده بودن ، ابروهای کمونیه خیلی بلند و خوش حالتشون جذابیت چشم های مشکیشون رو بیشتر میکرد، ولی هر سه بینی های خیلی بزرگ استخونیه کشیده ای داشتن،صورت های رنگ پریده اشون و لب های قرمزشون کلا منظره جالبی رو به وجود آورده بود.فرزام- معرفی میکنم، یاس برادرزاده شایان بزرگ و سایه دختر عموی من.- به مردی که روبروی خودش ایستاده بود اشاره کرد .فرزام-ایشون ماهان هستن، ماهان دادگر ، و برادرهاشون.فکر نکنم تو اون حالت که محو تماشای قیافه ماهان بودم هیچ حرکتی از خودم نشون داده باشم ، حتی نفهمیدم اسم اون دوتا چیه !!! فقط با لمس دستم به خودم اومدمو دیدم یاس دستم رو گرفته.یاس- ببخشید، ساعتت خراب شد؟!- چی؟!به دستم نگاه کردم و داغ دلم تازه شد.- آره!!!! دره پشتش افتاده ، قبلا هم اینجوری شده بود ، اما الان دیگه درش هم نیست که بذارمش سره جاشفرزام- بعدا پیداش میکنیم ، الان بهتره بریم توی سالن.درسته که برای اونا اهمیت نداره اما وسط این همه آدم عجیب و غریب تنها چیزی که منو امیدوار نگه میداره همین ساعت یادگاری هستش. – نه.میدونم یکم بلند داد زدم اما اصلا مهم نیست.فرزام- این ساعت چه اهمیتی داره!!!؟؟؟ بعدا یکی دیگه برات میگیرم.- قیافه هاشون واقعا متعجب بود، خب شاید یه ساعت برای اون ها مهم نباشه اما برای من مهمه.یاس- من خیلی متاسفم سایه ، اما بیا بریم داخل سالن.-گفتم که نه.یه جورایی شروع کردم به روی زمین رو نگاه کردن تا شاید پیداش کنم.- کمک میخوای؟!فرزام- نه مهم نیست! بعدا پیداش میکنیم.به فرزام و صاحب اون صدا که ماهان بود نگاه کردم.- لطف میکنین.ماهان- اگه اجازه بدین.یه دفعه اون قد دومتری دقیقا کنار پای من دولا شد ، و دنباله ی لباس من رو بلند کرد.ماهان- بفرمایین.هاج و واج … فقط گفتم … ممنونماهان- اجازه هست؟!ساعت رو به دستش دادمو اونم درش رو سره جاش گذاشت و خیلی محکم فشارش داد.ماهان- دیگه باز نمیشه.فرزام- حالا اگه این شی گران بهاتون درست شده بریم !!!!!!!!از لحنش خیلی بدم اومد اما تحمل کردم ، بعدا تلافیه حرفش رو در میاوردم.یه چیزی در مورد ماهان برام عجیب بود! من اونو یه جایی دیده بودم اما کجاش رو یادم نمیاد ، همینطور بویی که میداد رو ! اون بو برام خیلی خیلی آشنا بودساعتم رو دستم کردم و سعی کردم لحنم آروم باشه گفتم بریم.وقتی یاس دستم رو گرفت خیالم راحت شد که یکی مجبورم کرد قدم اول روبردارم.وارد سالن که شدیم سکوت حاکم شد.- چرا همه ساکت شدن؟!یاس- یه جورایی میخوان هم دردیشون رو با دادگرها نشون بدن.منم به تبعیت از یاس آروم حرف زدم! هم دردی؟! برای چی؟!یاس- خواهرشون حدود دو ماهی هست که فوت شده.- به خاطره همینه که سیاه پوشیدن؟!یاس- اوهوم ، بیا بریم اونور سالن ، عمو اونجاست.همراهش شدم در حالیکه همش به اون مرد فکر میکردم، ماهان، اون کی بود؟! من اونو کجا دیده بودم؟!چشمم به آدم های توی سالن افتاد ، تقریبا میشد دو دسته گیرو بینشون دید ، اغلب اونها که جوون بودن در کنار هم قرار داشتن و مابقی به همراه افراد سالخورده تر ! اما همه از نظر پوشش کاملا آراسته بودن.یاس- عمو جان!!!؟؟؟بزرگ- خوشحالم که حالت خوب شده! – اون در کنار یه مرد هم سن و سال خودش ایستاده بود! بزرگ- یاس رو که قبلا دیدی! من و خشایار منتظر ماهان هستیم ، اگه اون بیاد ، دیگه میتونیم کار رو شروع کنیم.- منتظر من بودین؟!بزرگ- سلاااام.انگار که بزرگ خیلی بهش علاقه داره!! اینو میشه از روی برق چشماش قشنگ متوجه شد.بزرگ- زودتر از این ها منتظرت بودم پسرم.ماهان- خیلی دلم میخواست اما جمع کردن همه ، خیلی وقتم رو گرفت.خشایار- درسته!!!! اما یکسال و نیم هم زمان زیادی هستش!یه جورایی من و یاس فقط شنونده حرف هاشون بودیم ، دروغ چرا!!! گوش دادن به اون حرف ها برام جالب بود.ماهان- درسته که کوتاهی از من بود ، اما باید قانعشون میکردم و فقط کسایی که لایق بودن رو جمع میکردم.بزرگ- من بهت حق میدم، دیگه نباید اشتباه قبل تکرار بشه.خشایار- خانواده های زیادی عذاب کشیدن، هنوز هم چهره اونا جلوی چشمام هستش.ماهان- اون ها که الان زیره خروارها خاک هستن، مهم اونایین که زنده ان و زخم خوردن و اصلا نمیشه فراموششون کرد، شایان هنوز هم از اون زخم رنج میبره! رادمهر ! اون هنوزم به خاطره اون حادثه از نظر روحی مشکل داره.بزرگ- براش سخت بود ، زنش رو با دست های خودش دفن کنه.خشایار- راستی رادمهر کجاست؟!ماهان- داشت اسب هارو آماده میکرد.بزرگ- مطمئنین که باید این کار انجام بشه؟!ماهان- ما باید از هر نظر حداقل باهاشون برابری کنیم.خشایار- حق با این بچه است …- بابا؟؟!!!!با این صدا ماهان یکم خودش رو تکون داد تا ما بتونیم ببینیم کی داره حرف میزنه!خشایار- بلاخره سرو کله این دختر ما هم پیدا شد، بیا اینجا پردیس جان !!! یاس رو که میشناسی…اینم ماهان و سایه.یه دختر فوق العاده زیبا روبروی من قرار داشت، چشم های آبیه خمارش رسما من یکی رو خلع صلاح کرده بود، موهای لخت کوتاهش رو کج روی صورتش ریخته بود ، بینیه خوش حالتش و لب قلوه ایش با اون پوست برنز یه ترکیب عالی بودن ، ولی … ولی یه چیزی در مورد این دختر ناخوش آیند بود.پردیس- سلام.چون دستش رو جلو نیاورد من هم فقط به گفتن همون سلام بسنده کردم.یاس- سایه؟! میخوای بریم اونطرف سالن؟!بزرگ- بهتره شماها یکم خوش بگذرونین.خشایار- بزرگ؟؟؟!!! ما برای خوش گذروندن اینجا جمع نشدیم.بزرگ- میدونم … میدونمیاس- با اجازههنوز چند قدمی ازشون دور نشده بودیم که صدای ماهان رو شنیدم.ماهان- اگه اجازه بدین من هم مرخص بشم ، به وقتش بهم خبربدین تا بهتون ملحق بشم.با این حرفش درست کنار من قرارگرفت.- این پردیس به نظرت یه جوری نبود؟!یاس- امیدوارم دیگه در مقابل هم قرار نگیریم.- چرا؟!ماهان- بهتره براش توضیح بدی ظاهرا اون متوجه نشده.با این حرف وایستادم.- من چیرو متوجه نشدم؟!قیافه یاس یکم جدی شد…- چیه خب؟! من نفهمیدم برای چی این حرف رو زدی؟!یاس- تو موهای اون روندیدی؟!- چرا! مگه چه مشکلی داشت؟!یاس- چه مشکلی داشت؟! یعنی تو اون موهای نارنجی رو ندیدی؟!-دیگه این از اون حرف ها بودا!!! نارنجـــــی؟!یاس- آره …ماهان- تا دعواتون نشده من باید یه چیزی رو توضیح بدم.پردیس میتونه یه جورایی دیگران رو دچار مشکل توی بینای بکنه ، یعنی اون قدرت تشخیص رنگ ها رو ازتون میگیره-چی ؟!ماهان- درسته ! من موهاش رو سیاه دیدم، یاس نارنجی.- اما موهاش طلایی هستش.یه لبخند گوشه لبش اومد.ماهان-خب اینم یه جورشه دیگه! این از جمله توانایی هایی هستش که خیلی کم بین اعضای هر دو خانواده وجود داشته.یاس- اووووف…گفتم امشب چیزهای عجیب غریب زیاد میبینیم.ماهان-عجیب تر از شما که با ارواح ارتباط برقرار میکنی؟!-چشم های یاس یه جورایی داشت از حدقه درمیومد،نمیدونستم شماها از همه توانایی های همدیگه خبردارین؟!ماهان رو به من کرد و گفت: میخواید در مورد خیلی چیزها با هم حرف بزنیم؟!تعجب زده گفتم: در چه مورد؟! ماهان- اینکه من و شما کجا همدیگرو دیدیم؟!البته خصوصی…این جمله آخر رو خیلی آروم گفت و حس کردم فقط من شنیدم ، آخه حواس یاس کاملا پرت شده بود این حس کنجکاویه من همیشه منو به دردسر میندازه اما اصلا مهم نیست ، از اول شب میخواستم بفهمم اون کیه.یاس-من میرم یه سروگوشی آب بدم ،ببینم امشب چه کسایی قراره انتخاب بشن.با یه چشمک به من از کنارم ردشد.یه ابروم رو بالا انداختم:جناب رادمهر حرفتون خیلی زشت بود ! خب میشد به یه نحو دیگه از یاس خواهش کرد مارو چند لحظه تنها بذاره.ماهان-مطمئن باش که اون اصلا ناراحت نشده ، حواسش پرت شد و رفت یه جای دیگه.درحالیکه داشت حرف میزد دست من رو گرفت و به اولین میزی که رسیدیم برام یه صندلی بیرون کشید.بعد از اینکه من نشستم خودش هم روبروم نشست.ماهان- خب میپرسی یا من بگم.دست به سینه زدمو ، خیلی مطمئن گفتم : شما شروع کنین.ماهان-من پزشک تو بودم-ببخشید؟! دکتر من؟! اونوقت کجا؟! ماهان-دوسال پیش وقتی تصادف کردی .تصادف رو که یادته؟!الان میشه گفت عینه یه گوله برفی که آفتاب بهش میخوره، وااااااا رفتم- آره …ولی دکتر من یکی دیگه بود!!! یه خانم دکتری که چشم ابروی خیلی خوشگلی داشتماهان- منم نگفتم که وقتی بیدار بودی من دکترت بودم، اون موقع که آوردنت بیمارستان من عملت کردم، بعد از اون هم خواهرم تورو ویزیت میکرد.تا بخوام به خودم بیام صفحه گوشیش جلو چشمم بود! نگاهی به عکس روی صفحه انداختم.- مه رو!!!!!!ماهان-درسته ، مه رو ، خواهر بزرگ من که دو ماه پیش فوت کرد.-اما اون خیلی خوشگل بود ، یادمه که برادرم کیوان همیشه وقتی اون رو میدید ، دره گوش من میخوند الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی.با این حرفم چهره اش غمگین شد.ماهان- اینم از شانس دختر های ما هستش که زیباییشون خیره کننده است.-پس به خاطره همینه چهره اتون آشنا بود ! ماهان-بهتره مه رو ، رو فراموش کنیم،ما امشب اینجا جمع شدیم تا یه گروه تشکیل بدیم برای اینکه بتونیم این حلقه رو کامل کنیم.میبینم که دوتا از قطعه هارو داری؟!-نگاهش روی دستمو قفسه سینه ام چرخید، یواش یواش نگاهش به سمت بالا اومد!ماهان-می دونستی من از دوسال پیش تا حالا زیرنظرگرفته بودمت برای امشب.با تعجب با خودم گفتم منو زیرنظر گرفته بوده؟! – میشه بگید برای چی ؟!ماهان-فقط چند لحظه سکوت ، میتونه خیلی از مسائل رو روشن کنهببین اون تصادف اتفاقی نبود، رادمهر بود که اون تصادف رو ترتیب داد ، میخواستیم اون باهات درگیریه لفظی پیدا کنه و شهاب بیاد جلو !اما رادمهر مثل همیشه تو این کار هم زیاده روی کرد و تصادف خیلی شدید شد، مجبور شد که در بره و شهاب تورو برسونه بیمارستان.میخواستیم به یه بهانه ای تورو به یکی از بچه ها نزدیک کنیم ، بعده عمل ترتیبی دادم که مه رو پزشک تو باشه اما وقتی اون پسرخاله ات رو دیدیم ،و مه رو از مامانت شنید که شماها باهم نامزد هستین، قصه ارتباط عاشقانه تموم شد ، پس مجبور شدیم منتظر بمونیم ، اومدنتون به خونه قدیمیه پدرت باعث شد فرشاد رو مجبور کنیم اون کار رو انجام بده، توام که خودت مایل بودی ، منم تو اون موقع درگیر مراسم مه رو شده بودمو نمیتونستم زیاد کنترلشون کنم، اما در هر حال بچه ها تونستن تورو تا اینجا بکشونن، اما ما هنوز هم نفهمیدیم تو چه جوری اون گردنبند رو بدست آوردی؟!توی کله ام غیره انعکاس صدای خودم رو نمیشنیدم، من سره اون تصادف خیلی زجر کشیدم ، حتی دکترها مجبور شدن دوبار مچ دستم رو عمل کنن، این ساعت هم برای این بود که جای زخمی که روی مچ دستم هست رو بپوشونه، و حالا من میشنوم که همش کاره اینا بوده!!ماهان دوباره گفت: سایه؟! تو چجوری اون گردنبند رو بدست آوردی ؟!-تمام دردی که کشیدم، همش باعث و بانیش رادمهر بوده ، اونیکه من رو رسوند بیمارستان و در رفت، شهاب بوده، اونیکه عملم کرد، این آقا بوده ، اونیکه تمامه مدت بیمارستان پزشکم بود ، خواهر این آقا بوده، اونیکه باهام حرف میزد فرشاد بوده، تمام قضیه مرگ پدرشون بهانه ای بود برای کشوندن من به وسط این ماجرا.ماهان- حالت خوبه؟!دستش رو روی دستم حس کردم! تو اون لحظه ازش متنفر بودم! از همشون متنفر بودم! با خشم گفتم: دستت رو بردار.ماهان- چی؟!-دستت رو بردار لعنتی! تمامه بدبختیه الانم به خاطره شماهاست.ماهان-تو حالت خوب نیست، چرا عرق کردی؟!- خیلی سریع از جام بلند شدم طوریکه صندلی با صدای بلندی زمین افتاد و کسایی که اطرافمون بودن به سمت ما برگشتن، دستاهام رو روی میز قرار دادمو خودم رو یکم به جلو خم کردم ،همیشه وقتی عصبانی بودم به صورت طرف مقابلم زل میزدم تا بتونم یه چیزی ردیف کنمو بهش بگم! اینم یکی از همون موقعیت ها بودتمامه این ماجراها تقصیره تو بود؟! مغز متفکرشون تو بودی؟!به صندلیش تکیه داد و شروع کرد به ور رفتن با گوشیشماهان- بهتره زیاد شلوغش نکنی! اول و آخرش متعلق به اینجا بودی ، ما فقط راهش رو برات آماده کردیم.واقعا خیلی رو داشت.با ناراحتی گفتم: کم مونده بود منو به کشتن بدی.ماهان- خیالت راحت انقدر وضعیتت بحرانی نبود که بمیری! از حرص نفهمیدم دارم چیکار میکنم! موقعی به خودم اومدم که گوشیه اون بدبخت رو وسط سالن داغون دیدم.- سایه؟! خوبی؟!صدای یاس بود ، برگشتم طرفش و دیدم هاج و واج داره به من نگاه میکنه.ماهان- چیزی نشد، فقط یکم خودش رو خالی کردزبونم به زمزمه باز شد:حالم رو بهم میزنی!ماهان- نشنیدم چی گفتیبرگشتم سمتش، چند قدم جلوتر رفتم تا کنار پاش رسیدم، سرم رو پایین آوردمو به اون صورتش که شبیه مرده ها بود نگاه کردم، تک تک اعضای صورتش رو از نظر گذورندم، جالبه که اون هم دقیقا همین کار رو میکرد.در حالیکه تو چشماش خیره بودم گفتم حالم رو به هم میزنی!یه خنده تمسخر آمیز تحویلم داد.ماهان-اولین نفر نیستی! آخریش هم نخواهی بود، بیشتر کسایی که اینجا هستن از منو خاندان من متنفرن.حالا بهتره یکم استراحت کنی تا حالت بهتر بشه…تاریکیه اطراف داره منو میترسونه،بوی خطر رو میتونم حس کنم، ولی همچنان راه میرم، یکی داره منو صدا میکنهصدای یه زن!صورتم از اشکی که ریختم خیس خیس شده..این کیه که من رو صدامیکنه؟!!!!زمین میخورمو میبینمش! داره جلوی چشمام تکون میخورهیه زنجیر خیلی بلند که یه چیزی بهش آویزونهتوی همون حال بازم صدا میگه: سایه؟!زنجیرو توی دستم میگیرمش ، اون بهم آرامش میده، قوت قلب،اعتماد به نفس…-سایه؟! صدای منومیشنوی؟!- میشنوم! دوباره صدای پارس سگ رو میشنوم….-سایه، الان میتونی چشمات رو بازکنی.داره میاد، میتونم صداش رو بشنوم! اما نمیخوام ببینمش،نمیخوام…یاس-واااای ، بلاخره چشمات رو باز کردی، داشتی منومیکشتیباز دوباره داره تند تند حرف میزنه.نور چراغ چشمم رو میزنه، دستم رومیگیرم جلوی چشمام.- چی شد؟!!یاس-تقصیره خودت بود ، با بدترینشون درافتادیتازه داشتم موقعیتم رو درک میکردم،روی کاناپه بودم اونم با چه وضعی!!!خواستم بلند بشم که نتونستم.- میشه کمکم کنی یاس؟؟!!یاس-البته! البته! دستت رو بده به منبا کمکش تونستم بشینم.- اون دقیقا چیکار کرد؟!یاس-من نمیدونم اون دقیقا چه کارهایی میتونه بکنه، اما اون تورو خوابت کردداشتم با دستم پیشونیم رو میمالوندم تا شاید این سردرد لعنتی کمتر بشه : منو خواب کرد؟! مگه من زیبای خفته ام!؟یاس کلافه گفت: ااااااااااااه …-چی شد؟! یاس-نمیدونم! ولی اینجا یه خبرایی هستش-چه خبرایی؟!یاس-از وقتی اومدیم توی این اتاق یه چیزهایی میشنوم ، دارن با همدیگه حرف میزنن.-کیا؟!!!کلا سردرد خودم یادم رفت.یاس-یه صداهایی رو میشنوم!-چی میشنوی؟!از جام بلند شدمو رفتم سمتش ، روبروش ایستادمیاس-در مورد تو حرف میزنن-خب؟!با تعجب نگاهم کرد!یاس-یعنی چی که خب؟! من فقط همین رو شنیدم-یعنی نمیشنوی چی میگن؟!یاس-اولین دفعه است اینجوری میشم، تا حالا نشده بود که حرف های دیگران رو بشنوم-اولین دفعه است؟!صدای تقه به در حواسمون رو پرت کرد!- بله؟!-میشه بیام داخل؟!یاس-صدای رادمهره! -اینجا چی میخواد؟!یاس-چه میدونم!!!!آی آی آی !!! چقدر چشمام درد گرفته-میخوای بشینی؟!یاس-آره، تو حالت بد شد ، خواستم ببرمت تو اتاق خودت که توی طبقه اول دیدم کلید روی در هستشکمکش کردمو روی صندلی نشست.رادمهر-یاس؟! خوبی؟! یاس-آره ! خوبم ، درو باز کردمو آوردیمت اینجا-الان خوبی؟! چیزی میخوای؟!یاس-در رو باز میکنی تا رادمهر بیاد تو؟! باید بهش بگم چی شده!-باشه! سریع خودم رو به در رسوندم ، درو کامل باز نکرده بودم که کوبیده شد توی صورتم! البته بگما، همچینم کوبیده نشد اما اگه خودمو نکشیده بودم کنار الان این دماغ رو باید با کاردک از روی صورتم جمع میکردمرادمهر-خوبی یاس؟!همچین دویید طرفش که انگار اون بوده که حالش بد شده بوده یا خوابش کرده بودن.یاس-رادمهر من میتونم یه چیزهایی بشنوم!!!!رادمهر-چی شنیدی!؟یاس-در مورد سایه حرف میزدن، اما دقیق نفهمیدم چی میگنرادمهر-منم همینطورموضوع داره جالب میشه، هنوز قدم برنداشته بودم که …-شماها اینجایین؟! خب این اتاق به اندازه کافی بزرگ هست که بقیه هم توش جا بشنصدای بزرگ بود ! البته انقدر باهوش نیستم که از روی صدا تشخیص بدم، تا وقتیکه وسط اتاق نیومده بود که نفهمیدم!!!بزرگ-خیله خب ، همه گی بیاین داخل!پشت سرش یه گروه آدم ریختن توی اتاق ، انقدر قاطی پاتی اومدن تو که نفهمیدم کی به کیه.بزرگ- در رو هم پشت سرتون ببندید.البته من زحمتش رو کشیدم، قبل بستن در آخرین نفر که اون فرزام خان بود اومد داخل، برای همین کنار من ایستاد و جلوترنرفت.خشایار-هر کدومتون یه صندلی پیدا کنین و روش بشینین 
  

قسمت هفتم 

…………………………

فرزام دست من رو کشید و کنار خودش روی یه مبل دونفره نشوند
– چیکار میکنی؟!
فرزام-بهتره بشینی تا اگه غش کردی دیگه تابلو نشه
ای بدذات ، میدونم منظورش چیه..
– من قبلا سابقه غش نداشتم اما از وقتی شماها رو دیدم نمیدونم انگار که یه مرض جدید گرفته باشم هی پشت هم غش میکنم
فرزام-حالا به اون موضوع هم میرسیم
صدای تق تق پاشنه کفش ها و جلو عقب کشیدن صندلی ها که تموم شد تازه متوجه اون ماهان عوضی شدم که وسط سالن ایستاده بود.
ماهان-با اجازه شایان و خشایار خان
بزرگ-خواهش میکنم
خشایار-اختیار با تو پسرم
ماهان-خب اول از همه میخوام که همه افراد حاضر در این اتاق گوشی هاشون رو خاموش کنن
شروع کرد به راه رفتن تو اتاق…
یه جورایی همه دست به جیب شدن ، من بیچاره هم که گوشی ندارم تا خاموشش کنم
ماهان-دلم نمیخواد مقدمه چینی بکنم،از بین تمام کسایی که توی این اتاق هستند فقط تعداد ۱۴ نفر میتونن توی این برنامه جستجو شرکت کنن،البته! اون ۱۴ نفر باید دارای شرایط خاصی باشن، ماقراره دوتا گروه داشته باشیم هر کدوم ۷ نفر
یه پسر مو قرمز دستش رو بلندکرد.
ماهان-بله؟!
مو قرمز-چرا ۷ نفر؟!
ماهان-دلیل خاصی نداره!!!!
موقرمز-مطمئنین که بدون دلیل فقط توی هر گروه ۷ نفرهستن؟!
ماهان-خب به ما خبر رسیده که اون ها هم یک گروه ۷ نفره برای این کار درست کردن و ما میخوایم که نیروهامون دقیقا دوبرابر اونها باشن
باز دست کسی دیگه بالا رفت ، اما نمیتونستم قیافش روببینم.
ماهان-میشه سوال هاتون رو بعدا بپرسین؟!
دستش رو پایین آورد.
ماهان-ممنونم! خب داشتم میگفتم که ما باید ۱۴ نفر رو انتخاب کنیم، انتخاب افراد با توجه به سوابق و توانایی هایی هستش که توی این دفتر ثبت کردن.
یه چند لحظه سکوت کرد و به حضار نگاه کرد.
ماهان-اینو قبول دارین که امشب موقع ورود به این عمارت تمام شماها مشخصات کاملتون رو توی این دفتر ثبت کردین؟!
خشایار یه دفتر رو بالا آورد و به بقیه نشون داد.
ماهان- درسته؟!
همه از جمله فرزام به نشونه تایید سرهاشون رو تکون دادن
ماهان-ما اون ۱۴ نفر رو انتخاب کردیم ولی هنوز به دو گروه تقسیمشون نکردیم،این رو بگم که انتخاب اون افراد توسط بزرگ و خشایار انجام شده و من هیچ نقشی توی این کار نداشتم.
فرزام با صدای آروم : هه
با این صداش ، چشم از ماهان گرفتمو بهش نگاه کردم
– چیه؟!
فرزام-میگه نقشی نداشته! در حالیکه خودش اونارو بعده اینکه انتخاب شدند شخصا تایید کرده.
ماهان بدون اینکه به ما نگاه کنه گفت: اگه میخواین صحبت کنین بهتره بیرون از اتاق ادامه اش بدین.
اون الاغ با ما بود! وای که دلم میخواد بزنمش.
همه برگشته بودن عقب و مارو نگاه میکردن! اما انگار فرزام خیلی شاکی بود چون از کناره من بلند شد و بیرون رفت
ماهان-خیله خب ،ما فقط میخواستیم اعلام کنیم که افراد انتخاب شده اند.
لب ماهان به یه لبخند باز شد و گفت: حالا برید و از ادامه مهمونی لذت ببرید، راس ۱۱ میتونید گوشی هاتون رو روشن کنین و اگه از این شماره که الان بهتون میگم پیامی دریافت کردین ، اجازه دارین که اینجا بمونین در غیره اینصورت باید این عمارت رو ترک کنین
شماره رو چند مرتبه تکرار کردو به طرف در اومد ، اونرو باز کردو منتظر شد تا دیگران بلند بشن.
ماهان-بفرمایید!!!
یواش یواش حاضرین شروع کردن به بلند شدن، خب منم به تبعیت از اونها بلند شدم که از در خارج بشم، سرم رو پایین انداختم که مثلا چشمم بهش نیوفته
ماهان-تو اینجا بمون… باهات حرف دارم
بدونه اینکه نگاهش کنم ، مسیری که اومده بودم رو برگشتمو روی همون مبل نشستم، یه چند دقیقه ای طول کشید تا سالن کاملا خالی شد، حتی رادمهر و یاس هم سالن رو ترک کردن.
ماهان-در رو نمیبندم که اگه خواستی فرار کنی ، راه فرارت باز باشه.
-ایش !!! نیشتو ببند، با قدم های آهسته به وسط سالن رسید که یه دفعه برگشت.
ماهان-انقدرها هم که میگن ضد ضربه نیستی!!!
با ابرویی که بالا انداختم بهش فهموندم که منظورشو نفهمیدم!
ماهان-رادمهر و فرزام گفتن تو میتونی از توانایی های دیگران در مقابلشون استفاده کنی!درسته؟!
-اینطوری میگن!!!
خودمم از صدام شک شدم، انگار که دارم به زور حرف میزنم ، یکم لطافت توی صدام نبود
ماهان-خب من امشب یه امتحانی انجامدادم که باعث شد چند نفری که به طور قطع قرار به شرکت توی این جستجو رو داشتن حذف بشن!
-برام جالب نیست که بدونم!
ماهان-چرا؟!
داشت میومد سمتم، همینجوریش در مقابلش عینه جوجه بودم، چه برسه که نشسته هم باشم ، برای همین بلند شدم.
ماهان-چرا برات مهم نیست؟!
سکوت بهترین جواب براشه.
ماهان-ظاهرا برای فرزام خیلی مهمه که تو باشی!!! ببینم؟!چیزی بین شماهاست؟!
با عصبانیت گفتم: از این لحن حرف زدن خیلی بدم میاد ، بهتره دیگه بااعصاب من بازی نکنی! من مثل شماها ، خصوصا تو یکی نیستم و نخواهم بود، هیچ دلیلی هم وجود نداره که توی این جستجو باشم.
ماهان-اگه میشد که انگشتت رو قطع کنم و اون انگشتر رواز دستت در بیارم حتما این کار رو انجام میدادم، اما شنیدم که شراره اون رو به تو بخشیده ، پس اگه دسته تو نباشه هیچ فایده ای نداره!
کاملا روبروم قرار داشت،چشم های درشتش یه جوری شده بودن…
ماهان-والبته هر کدوم از این قطعه ها ما رو به سمت قطعه دیگه هدایت میکنه، انگشتر باعث شد که تو گردنبند رو پبدا کنی…
چیزی که باعث ترسم میشد این بود که توی اتاق فقط من و ماهان بودیم. نفسهای تند ماهان به صورتم میخورد، میتونستم خشم رو از چشماش بخونم، اما دلیلش رو نمیدونستم!!!من کاری نکرده بودم که بخواد باهام اونجوری رفتار کنه.
ماهان-و احتمالا همون ها هم باعث میشن که قطعه های بعدی رو پیدا کنی ! هر چند که من به هیچ کدوم از نظریه های اون فرزام احمق اعتقادی ندارم، اما مجبور شدم رضایت بدم تا تو هم با ما بیای.
یه لحظه ، فقط یه لحظه ترس تمام وجودمو در بر گرفت! من باید با اونا کجا میرفتم؟! اصلا چرا باید میرفتم؟!!!
ماهان- میبینم که ترسیدی؟!
– چرا خوشت میاد اذیتم کنی؟!
این حرف ها مثل زمزمه از دهنم خارج شد!
– من نمیخوام با شماها بیام! اصلا من چرا باید بیام؟!
بی هدف دستم رو روی گردنم کشیدم! من اینجا چیکار میکردم؟ روبروی یه مردی که هر جوری دلش میخواست با من حرف میزد ، وسط آدم هایی که هیچ وابستگی بهشون ندارم، جاییکه آینده ای نامعلوم رو برام رقم زدن..
– لعنتی!
صدام بیشتر به زجه تبدیل شده بود!
ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد ، پس همش به خاطره این لعنتی هاست، ناخودآگاه سریع دستمو به گردنم بردم و گردنبندو درش آوردمو پرتش کردم جلوی پای ماهان…
اما هر کاری میکردم نمیتونستم انگشتر رو از دستم دربیارم.
– لعنتی… این چرا… در … نمیاد!!!؟؟؟…
ازت بدم میاد انگشتره آشغا…
برای لحظه ای زمان برام وایستاد ، اصلا یادم رفت داشتم چیکارمیکردم!!!
نمیتونستم اون چیزیکه دارم میبینم رو باور کنم! اون …اون چش شده بود؟!
ماهان خم شده بود و روی زانوهاش افتاده بود تا به اون لحظه هیچ آدمی رو در اون حال ندیده بودم!
– ماهان؟!
از شوک زیاد صدام توی گلوم خفه شده.
-ماهان؟!چی شده؟!
-ما…ماهان؟!
خودمو بهش رسوندم، انقدر گیچ بودم که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
کنارش زانو زدم! دستم رو روی شونه اش گذاشتم، سرش پایین بود برای همین یکم دولا شدم تا ببینم اون چش شده!
– نه!
با دست دهنمو گرفتم تا بیشتر از اون صدای جیغم بلندنشه، رنگه صورتش به کبودی میزد!
-ماهان یه چیزی بگو؟! چی شده؟! چرا این رنگی شدی؟!
ماهان به سختی گفت: گ …
ناله هاش شدیدتر شد، بیشتر به خودش میپیچید.
– خیله خب ، چیزی نگو!
حالا من چیکار کنم؟!بلند شدم … یه کم دوره خودم چرخیدم!
فریاد زدم :کمک کنید! یکی کمک کنه.
انقدر صدای موزیک بلند بود که مطمئنا کسی فریاد های من رو نمیشنید، دوباره کنارش نشستم.
– صبر کن الان میرم یکی رو میارم
خواستم بلند بشم که پام پیچ خورد،معلومه پام با اون کفش پاشنه بلند بایدم پیچ میخورد!
-ااااااااااااااااااااه … لع … ن … تی ، کفش هام رو در آوردمو بیرون از اتاق رفتم!
دم در اتاق رفتم و بلند فریاد زدم : ماهان حالش بد شده! تورو خدا یکی بیاد کمک کنه …. کمک…
تا اونجا که تونستم جیغ کشیدم
ماهان – س… سا
برگشتمو توی اتاق رو نگاه کردم! یه دستش رو به طرف من دراز کرده بود ! امادستش دوباره روی زانوهاش افتاد.
چشمم به گردنبند افتاد که حالا توی گردن اون بود.حتما موقعی که گردنبندو انداخته بودم روی زمین ماهان برداشته بود و به گردن خودش انداخته بود.
با ترس بهش خیره شدم و گفتم: ماهان چیکار کنم؟!اگه بمیری من چیکارکنم؟!
با دستش دوره گردنش رو چسبیده بود ،توی ذهنم فقط به این فکر میکردم، اگه اون بمیره من چیکار کنم…
جلوی چشمام داره میمیره، رنگش سیاه شده ، اون صورته رنگ پریده اش کبود کبود شده ،میخواست با زور اون رو از گردنش در بیاره اما موفق نمیشد.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بودکه دستم رو روی آویزه اون گره کنم، کشیدمو … پرتش کردم روی زمین!
اونم در حالیکه سرفه میکرد و گردنش رو میمالید روی زمین ولو شد،
سایه یه چیزی بگو دختر! ببین چطوره!؟ دختره ی ترسو! هنوز که نمرده!
-ماهان؟! …………..خوبی؟!………..
لرزش صدام نشون از ترسم میداد، ولی اونم هیچ جوابی نمیدادو فقط سرفه میکرد واسه همین خودم رو روی زمین کشیدم تا تونستم به نزدیکه صورتش برسم، خیس عرق شده بود ، خونی که روی انگشت هاش بود منو ترسوند! دستمو دراز کردمو اون دستش که روی گردنش رو باهاش میمالید گرفتم اولش یکم مقاومت کرد اما مهم نبود ،تا اون لحظه سرفه میکرد و چشماشو بسته بود، اما وقتی با دست آزادم اون قسمت از گردنش رو که زخمی شده بود مالیدم چشماشو بهم فشرد و با یه آخ خیلی یواش بهم فهموند که خیلی درد داره
دستم رو عقب کشیدمو سعی کردم یکم آرومتر بشم ، چشم هام رو بستمو شروع کردم به نفس عمیق کشیدن که مثلا آروم شم.
ماهان-اونو برش دار
-چی؟!
دیدم نشسته و داره به من نگاه میکنه، ولی من اصلا متوجه نشدم کی بلند شد!!!
ماهان- اون گردنبد رو از روی زمین بردار و بنداز گردن خودت
-ماهان؟! خوبی؟!
ماهان-اوهوم، فقط یه دستمال از روی اون میز به من بده وگردنبند رو از زمین بردار.
وایی چقدر عصبانی حرف زد!!!! معلومه نمیخواد بهش زیاد توجه بشه! واسه همینم بیخیال توجه شدم
– باشه.
یه دستمال بهش دادم!
– بهتر نیست بشوریش؟!
ماهان-تاحالا انگشتت نبریده؟!
رفته بودم سراغ گردنبد، طبق دستور آقا اونو گردنم انداختم!
– چرا خیلی اتفاق افتاده .
ماهان-اونوقت اگه بهش آب زدی احساس سوزش نکردی؟!
-تازه گرفتم منظورش چیه!!!بالای سرش ایستاده بودمو اون داشت با دستمال گردنش رو تمیز میکرد، دلم طاقت نیاورد.
– ماهان؟!!!؟؟؟
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد.
ماهان-هوم؟!
چقدر آروم بود! انگار الان من بودم که داشتم جون میدادم !!!
– چرا اینجوری شدی؟!
ماهان- فقط میخواستم یه چیزی رو به خودم ثابت کنم.
انقدر تو این چند لحظه بهم فشار وارد شده بود که تمام بدنم میلرزید چه برسه به صدام…
– چیرو ثابت کنی؟!
از روی زمین بلند شد و روبروم ایستاد، زیر گلوش هم یکم خراشیده شده بود اما اونجارو تمیز نکرده بود
ماهان-ازت میخوام که به کسی چیزی نگی!
-صدای خودش هم نشون از خستگیش میداد … روی پیشونیش دونه های درشت عرق نشسته بود … اینو گفت و یقه اش رو مرتب کرد که بره!هنوز از کنارم رد نشده بود که آستینش رو گرفتم ،یه لحظه صبر کن
چشماش کاملا متعجب بود…
ماهان-میخوای برات توضیح بدم؟!
-نه نه! با اون کاری ندارم،وایستا… سریع یه دستمال آوردم
– گردنت رو بالا بگیر…
مجبور شدم یکم گره کراواتش رو شل کنم تا بتونم دکمه یقه اش رو باز کنم … زیره گلوش رو پاک کردم
ماهان-اینجا هم زخم شده!!!؟؟؟
-اگه دیگران پرسیدن چی میگی؟!
سرش رو پایین آوردو به من نگاه کرد
ماهان-اگه غیره تو هر کسی اینجا بودحتی جرات نمیکرد به من نزدیک بشه
دستم از حرکت ایستاد … راستش از نگاهش ترسیدم … خیلی هم ترسیدم … یکم عقب تر رفتم! توی سرم یه چیزی وز وز میکرد مثل یه مگس که بغل گوش آدم باشه!
به ماهان نگاه کردم … ولی اون ساکت بود … دیگه الان به خودم مسلط شده بودم ،همیشه کیوان و کیان بهم میگفتن که یکم خل و چلم، اما من باورم نمیشد، ولی الان مطمئن شدم که هستم…حتی حاضر نبودم یک ثانیه دیگه اونجا وپیش اون وایستم!انگار که یه عالمه آدم داشتن من رو به سمت بیرون هل میدادن … چرا؟! چرا اینجوری شده ام؟! دوست نداشتم اونجا باشم، دوسه قدم عقب رفتم که پام به یه چیزی خورد!
کفشام!!!
کی اونارو در آورده بودم!!!دولا شدم … برشون داشتمو پوشیدم… وقتی راست ایستادم … اون داشت با یقه اش ور میرفت …
حالا اون شوک عصبی که پیدا کرده بودم داشت عوارضشو نشون می داد، نفسم تنگ شده بود …فقط صدای ضربان قلب خودم رو میشنیدم …
سریع از اتاق بیرون اومدم. همون موقع دیدم همه ی جوونها از سالنی که توش بودند خارج شدند و همگی به سمت چپ رفتن، خب منم بعده خروح از سالن رفتم سمت چپ ،یه راهروی بزرگ و نورانی که در انتها به یه سری پله میرسید ، و صدای موسیقی که هرثانیه برام بلندتر میشد و یقین من بیشتر که مسیر رو درست میرم…
از اون بالا دیدم که یه دختر و پسر دست در دست هم از یه دری خارج شدن، پس درسته!
-سایه؟!
-دوباره نه!!!!!!!!
روی زمین میخ شدم ، فاصله چندانی تا اون سالن نداشتم ، صدای موزیک داشت گوش هام رو کر میکرد
-ساایه؟!
این صدایه کیه؟! مثل همون صدایی هستش که اون شب منو بردبه سمت قبر ستاره!!!!
درسته! این همون صداست
-ساایه؟!
دوباره همون حس بهم دست داد ، انگار که یه سری آدم دارن من رو به زور با خودشون میبرن…
– سایه!!! بیا اینجا …
پاهام در اختیار خودم نبودن … نمیخواستم برم اما داشتم به سمت یه در که احتمالا در خروجی بود میرفتم، اون فضاداشت دوره سرم می چرخید و تنها راه نجات من عبور از اون در بود!
-کجا میری؟!
به طرف صدا برگشتم اما نمیتونستم تشخیص بدم کی داره بامن حرف میزنه!
-با توام؟! داشتی کجا میرفتی؟!
به دره اون اتاق اشاره کردم …
– داشتم میرفتم اونجا
نگاهم به اون در بود و پاهام دوباره داشتن به اون سمت میرفتن، برگشتم سمت کسی که با دستهاش شونه های من رو گرفته بود!
لباس یه دست مشکی … بویی که من عاشقش هستم
کسی نبود جز ماهــــان؟!
ماهان-گفتم کجا میری؟!
-اونجا… بازم با دستم به اون دراشاره کردم …
ماهان-چطوری اینجا رو پیداکردی؟!هااااان؟!
-چرا داد میزنی؟! … مثل اینکه تازه داشتم به خودم میومدم … روبروی ماهان … و اون بی نهایت عصبانی
ماهان-کجا میخواستی بری؟!
-داد نزن…
به زور خودم رو از زیره دستاش آزاد کردم …
-گفتم که میخواستم برم اونجا…
ماهان-کجا؟! بیا بهم نشون بده
دستمو گرفت و محکم کشید…
-آاایی … چیکار میکنی ؟! دستم دردگرفت … منو کشون کشون برد به سمتی که اشاره میکردم
ماهان-میخواستی بری اینجا؟! آره؟!
-ولم کن … دستمو ول کن …
هرچی تقلا کردم فایده نداشت، اون بیخیال بشو نبود…
ماهان-دورو برت رو ببین!!! اینجا هیچ دری وجود نداره
-بعضی وقت ها آدم حس میکنه ، یه صحنه هایی رو قبلا دیده!!! اون لحظه باخوشحالی پیش خودش میگه … من اینو قبلا دیدم!!! اما وضعیت الان من کاملا فرق داره… من چیزی رو دیدم که الان وجود نداره …
ممکن نیست … اونجا یه در بود … دست ماهان شل شد و کنار بدنش افتاد …
ماهان-فکر میکردم روی کسایی که توانایی دارن تاثیر داره!
حرف میزدو من بیشتر به وضعیت خودم پی میبردم، یه تالارآینه که هیچ دری توش وجود نداشت ، حتی صدای موزیک هم دیگه به گوش نمیرسید … به سمت پله ها برگشتم … فقط دو تا پله بود!!!
اما من از بالای پله ها دیدم که دونفر از یه در خارج شدن … صدای خنده و موزیک مطمئنم کرد اینجا میرسه به جاییکه بقیه هستن
ماهان-بهتره از اینجا بریم بیرون … باشه؟!
-دونفر ! یه دختر یه پسر ! از همینجا …
به طرف جاییکه خودم میدونستم رفتم
از همینجا اومدن بیرون …
ماهان-سایه من باید از اینجا ببرمت بیرون
برگشتم سمت ماهان …
– من دارم راستشو میگم …
ولی اون چند قدم بهم نزدیک شد
ماهان-مگه من گفتم داری دروغ میگی؟!
انگشتش روی صورتم حرکت کرد و قطره اشکی که روی صورتم لیز میخورد رو پاک کرد
ماهان-تو فقط خیالاتی شدی …
دستم رو گرفت … نمیدونم از کدوم راه رفتیمو چقدر طول کشید تا سر از سالن رقص درآوردیم اما به اولین میز خالی که رسید من رو نشوند و یه لیوان شربت دستم داد
ماهان-بخور، حالت بهتر میشه
-من خیالاتی نشدم…
خیلی جدی تر از قبل باهام حرف میزد
ماهان-فقط تو نیستی که توهم زدی … بیا !!! نگاه کن!!! نمونه اش اومد
یاس-هیچ معلومه شماها کجایین؟!
ای وای دوباره شروع کرد … ورورور…اما انگار خیلی شنگول بود
یاس-نبودی ببینی این فرزام چجوری میرقصید … البته بگما منم کم نیاوردمو کلی پابه پاش رقصیدم
چشمام چهار تا شد!!!
ماهان-گفتم همه قاطی کردن
یاس-پاشوووو
-چیه؟! چیکار میکنی؟!
بازوم رو کشید
یاس- بلند شو یکم برقصیم
-اما من رقصیدن بلد نیستم
یاس-چی چیرو بلد نیستی؟! پاشو ببینم!!! ببین همه دارن میرقصن… توام باید فقط اینجوری خودتو تکون بدی…
-این چش شده؟!
ماهان صندلیه کنار من رو کشیدو نشست بغل دستم
ماهان-گفتم همه یکم قاطی کردن! خوب شد نذاشتم از این گرده همایی فیلم بگیرن، وگرنه کی میخواست این بی آبرویی رو جمع کنه! یکی از دخترهای دادگر در حال اجرای نمایشی مضحک!!! هه!!!
– همه که مثل شما توانایی کنترل ذهنشون رو ندارن جناب دادگر!!!
صدا صدای فرزام بود که ظاهرا خیلی هم توپش پره!!!
ماهان- بفرما بشین…
با سر به صندلیه خالی اشاره کرد اما اون بدون توجه دست من رو گرفت
فرزام-بیا یکم خوش باش … خسته نشدی از بس نشستی؟!
به قولی توی رودربایسی قرار گرفتم که بلند بشم که یه دفعه
ماهان- قرارمون که یادت نرفته!!!؟؟؟
فرزام- ببخشید؟!
اون حرکت خاص خودمو که ابرو بالا انداختن بود رو تکرار کردم
فرزام-تا الان که هیچ مشکلی بوجود نیومده!!!
ماهان- بفرمایید ذهن دختر عموی عزیزتون رو مطالعه کنین! بد نیست ببینید اون وقتیکه شما مشغول رقصیدن با اون خانم بودین ایشون چه کار میکردن
نگاهم بین این دوتا رد و بدل میشد، نمیدونستم منظورشون چیه؟! وقتی به اون دوتا تیله رنگی که توی صورت فرزام اسمشون چشم هست نگاه کردم، دوباره اون سردرد اومد سراغم… دست فرزام شل شد… شوک شدن رو میشد از توی چشماش خوند
ماهان-خب؟!
باعث شد حواس فرزام پرت بشه و مسیر نگاهش عوض شه.
فرزام-ماهان چرا گردنبند رو گردنت انداختی؟!
صورت ماهان یه لبخند کج رو تحویل فرزام داد
ماهان-این اون چیزی نبود که میخواستم ببینی؟!
ظاهرا دیگه در مورد من حرف نمیزدن، واسه همین دوباره سر جام نشستم، اصولا از رقصیدن میترسیدم، پس فرصت خوبی بود تا بذارم حواس فرزام از این موضوع پرت بشه
فرزام با تعجب رو به ماهان گفت:اما اگه بلایی سرت میومد چی؟!
ماهان-مگه قرار نبود تو مراقب دختر عموت باشی؟!
فرزام-اون با تو بود، در هر حال توی این خونه اتفاق بدی براش نمی افتاد، بهتره بحث رو عوض نکنی، مگه ما در این مورد حرف نزده بودیم، مگه قرار نبود تحت هیچ شرایطی دوباره به اون جواهرات دست نزنی؟!میخواستی مطمئن بشی؟! مگه دفعه قبل توی خونه ما مطمئن نشدی؟!
سعی میکردن آروم حرف بزنن اما واقعا لحن فرزام خیلی بد بود، انگار داشت یه بچه ۱۰ ساله رو بازخواست میکرد
ماهان- لطفا اون قضیه رو فراموش کن.
فرزام با دستش روی میز کوبید، که من دو متر پریدم هوا و گفت: چطور باید فراموش کنم؟!
فرزام-اگه دفعه بعد توی یه شرایط حساس این کار رو انجام بدی و همه رو به خطر بندازی چی؟!
ماهان-بچه نشو ، خودتم میدونی که فقط میخواستم مطمئن بشم، همین…
بعد با دستش به جمعیتی که داشتن میرقصیدن اشاره کرد
ماهان-دیدی که حرف های من بی دلیل نبود!!! خیلی ها هنور آماده نیستن، از جمله همین دختره!
فرزام-دست بردار!!! اونا تو کاره خودشون از بهترین ها هستن، نمیتونی به خاطره یه همچین چیزی، کنارشون بذاری!!!درضمن هنوز کاره من با تو یکی تموم نشده
با حالتی گنگ رو کردم به فرزام و گفتم: میشه بدونم چی شده؟!
فرزام-این آقا امشب بچه هایی رو که توانایی زیادی توی کنترل افکارشون ندارن تو دردسر انداخته، تا بتونه یه گروه به قول خودش عالی رو تشکیل بده!!!
با تعجب به ماهان نگاه کردم، اونم داشت من رو نگاه میکرد ولی هیچ حسی توی نگاهش نبود، خیلی با احتیاط شروع کردم : مگه بزرگ و خشایار بچه ها رو انتخاب نکردن ؟!
ماهان-اینکه من چکار کردم مهم نیست، مهم اینه کسایی که صلاحیت شرکت در این برنامه جستجو رو نداشتن حذف بشن، ببین این دو تا گروه امشب هر کدوم یه سرپرست دارن که از شانس بد هر دوتا سرپرست روبروی تو هستن!
-پس تو هر گروه ۸ نفر هستن؟!
ماهان-اوهوم… و جنابعالی هم یکی از اعضای افتخاریه این گروه ها هستی، البته یکی از گروه ها، توی هر گروه هم ، افراد باید دو به دو ، یه جورایی از همدیگه مراقبت کنن، این جستجو خیلی خیلی خطرناکه!
-اگه خطرناکه! چرا دارید این کار رو انجام میدین؟!
فرزام-برای اینکه این ماجرا ها تموم بشه… سایه هیچ کدوم از ماها دلمون نمیخواد بینه آدم های عادی باشیم اما واقعا زندگیه عادی نداشته باشیم!
ماهان-دیگه دلم نمیخواد لباس سیاه عزیزانی رو تنم کنم ، که هیچ گناهی ندارن، جز اینکه توی این خانواده نفرین شده به دنیا میان
-خیله خب، این درست، اما چکار کردین که بتونید بچه ها رو گلچین کنین؟!
ماهان-من میتونم اون تاثیری رو که میخوام توی دیگران بذارم، یه جورایی میتونم تفکراتشون رو مختل کنم، نذارم درست فکر کنن، البته فقط کسایی که میخوام!
یاد صدای وزوز تو سرم افتادم .
-مثل ایجاد صدای وزوز که آدم نتونه درست فکر کنه؟!
فرزام-چطور؟!
ماهان- بهتره تا جشن تموم نشده یه فیضی ببریم، دیگه معلوم نیست این دوتا خانواده کی دور هم جمع بشن

 

 

 

 

خیلی سریع از پشت میز بلند شدو دست من رو گرفت
ماهان- افتخار میدین؟!
یکم جا خوردم
-اما!!! من رقصیدن بلد نیستم..
ماهان- منم بلد نیستم، بیاااا
اولش یکم مقاومت کردم اما بعدش باهاش هم راه شدم، اون دستش رو انداخت دوره بازوی من و تا وسط جمعیت من رو با خودش برد، وقتی اون وسط رسیدیم، کسایی که دوروبر ما بودن یه جورایی خودشون رو دور کردنو تقریبا نگاه هاشون به سمت ما بود، حس اینکه خیلی توی چشم باشم اذیتم میکرد خصوصا که رقصیدن هم بلد نیستم
– ĺĺĺ !!!دیدین آهنگ تموم شد؟! خب بهتره من برم بشینم
ماهان-آ..آ … صبر میکنیم واسه آهنگ بعدی…
-یکم تشنه ام شده ، برم ببینم چیزی پیدا میشه بخورم .
اما تا اومدم در برم جلومو گرفت…
ماهان- د… نشد دیگه، بذار ببینیم بعدی چیه! اگه خیلی تند بود میشینیم!
یکم اینور ، اونورمو نگاه کردم، درست روبروی من اون طرف سالن فرزام نشسته بود و خیره به ما بود، یکم زیره نگاهش خجالت کشیدم.
ماهان-به زور اینجایی؟!
– چی؟!
ماهان-یعنی از اینکه اینجا، روبروی منی ناراحتی؟!
-نه نه!!! فقط …
ماهان- محیط اینجا و آدم هاش برات غریب هستن
از کجا فهمید میخوام اینو بگم؟!
ماهان- خب بلاخره من هم یه سری توانایی ها دارم که اینا مجبور شدن من رو به عنوان رهبر گروه انتخاب کنن، درست مثل فرزام، اون رو دسته کم نگیر، با چیزی که نشون میده خیلی فرق داره، اون فقط ذهن آدمها رو نمیبینه.
دوباره نگاهم روی فرزام افتاد، هنوز هم داشت ما رونگاه میکرد،اما بذار ببینم، اون مارو نگاه نمیکرد بلکه من فقط توی مسیر نگاهش بودم، به چی انقدر دقیق شده بود؟! هر چی هست همین دورو بره …
وای .. یخ شدم!!!!!!!!!!
ماهان-اینم از آهنگ، این خیلی آرومه، پس نیازی نیست که بریم بشینیم.
دستاش روی کمر من قرار گرفته بود، من زیاد اینجوری رقصیده بودم، ولی همیشه با بابا ، یا برادرام کیوان و کیان
ماهان- بلدی؟!
با گیجی گفتم: ها؟! آره آره.
ماهان-ببینم!!! حواست کجاست؟!
دستهام رو روی شونه های پهنش گذاشتمو اونم محکمتر کمرمرو گرفت! دورو بره ما دختر ها و پسر های زیادی در هال رقص بودن …خب بلاخره من هم دختر هستم با نازو عشوه هایی که مخصوص خودمه، میدونم خنده قشنگی نداره ، اما نگاه دلپذیری دارم که منحصر به خودمه ، از همون نگاه هایی که خودم دوست دارم به چشماش انداختمو فقط گفتم : به هم رقصم
اما دریغ از یه حرکت که نشون بده از حرف من خوشش اومده !!!!!
ای خدا چرا این آدم انقدر جدیه؟! نه به تقاضای رقصش نه به این حرف زدنش
ماهان- همچینم نابلد نیستی؟!
-با بابام زیاد رقصیدم
ماهان- بابات؟!
سرمو بلند کردم … پشت اون نگاه سرد و بی روح چی وجود داشت که باعث میشد من از این آدم نترسم؟!
ماهان- چرا اونجوری نگاهم میکنی؟!
-تو که خیلی چیزها رو میتونی بفهمی ! اینم خودت حدس بزن!!!
همیشه یعده اینکه یکی میزد تو برجکم لحن حرف زدنم بد میشد ، اما اون قیافش چیزی رو نشون نمیداد که ناراحت شده!!
ماهان-نمیترسی که میخوای با ما بیای
تو چشماش زل زدمو با قاطعیت گفتم: نه…
وایی خودمم موندم این کلمه ی نه ی سفت و محکم رو از کجام درآوردم!!سعی کردم از کناره شونه اش به دیگران که در حال رقصیدن بودن نگاه کنم.

ماهان در حالیکه پوزخند میزد گفت: فکر میکردم میترسی..
– خب وقتی من قراره با یه گروه ۷ نفره بیام که هر کسی باید مراقب همراهش باشه، از اونجاییکه من هم هیچ توانایی ندارم که از خودم مراقبت کنم ، نتیجه میگیریم که همه باید مراقب من باشن.
ماهان-آهان ، یه سوال ازت میپرسم دلم میخواد که جوابم رو صادقانه بدی
-اگه سوالی باشه که بشه صادقانه بهش جواب بدم
ماهان-اگه توی گروهی که من سرپرستش باشم بیوفتی چکارمیکنی؟!
خب چیکار کنم؟! سر به بیابون بذارم؟! خودمو بکشم؟! فرار کنم؟! تا آخره دنیا هم برم نمیتونم این چند وقته رو از یاد ببرم ، برای همین ترجیح دادم از افکارم چیزی به زبون نیارم … یه نفس عمیق …
-کاره خاصی باید انجام بدم؟!
ماهان- جوابمودرست بده.
به من نیومده که با این آقا تیریپ شوخی بردارم ، ای خدا سخت ترین کاره دنیا اینه که به قیافه این آدم عبوس نگاه کنم!!
– سوالتون خیلی غیره منطقیه، یه سرپرست پسر عمویه من هستش، یه سرپرست کسی که جون من رو نجات داده،خب منطق من حکم میکنه که به هر دو اطمینان داشته باشم .
ماهان- چرا اطمینان؟!
خواستم حرف هام تاثیر گذار باشه برای همین بهش نگاه کردم و گفتم: دوست داری همه ازت بترسن؟!من نمیترسم، نمیدونم چرا ، اما نمیترسم
دهنش باز شد که حرف بزنه اما آهنگ تموم شد، و همه شروع کردن به دست زدن ، من هم خیلی سریع بدونه اینکه اون بتونه کاری کنه ازش جدا شدمو رفتم یه طرف دیگه ایستادم.
فرزام-مهمان های عزیز ، چیزی تا ساعت ۱۱ نمونده، بهتره گوشی هاتون دمه دست باشه ، تا یادم نرفته، اگه قراره که برید! تا ۱۲ اینجارو ترک کنین ،لطفا
سرم رو چرخوندم تا صاحب صدا رو پیدا کنم، فرزام اونطرف سالن ایستاده بود،اما باز هم نگاهش روی چیزی ثابت شده بود ، من هم همون طرف رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم ،اومدم برم طرفش ، ولی قبل اینکه من بهش برسم بین جمعیت گمش کردم، یه دفعه یه یکی ازپشت من رو گرفت.
-سایه؟!
اولش جا خوردم، آخه کی این وسط میادمنو اینجوری صدا کنه، وقتی که برگشتم … شهاااااااااااااب؟!
انگار که دنیا رو بهم داده باشن، خودمو پرت کردم بغلش
شهاب-چه خبرته دختر؟!
-خیلی خوشحالم که اینجایی…
شهاب-منم خوشحالم ، فرزام کجاست؟! زنگ میزنم گوشیش خاموشه
-امشب قراره که همه تا ساعت ۱۱ گوشیش هاشون خاموش باشه، به خاطره قضیه انتخاب
شهاب-مگه اسامی اعلام نشد؟!
-نه!!!
تازه چشمم به لباساش افتاد..
– چرا اینجوری لباس پوشیدی؟!
شهاب-اینا لباس زرمه دختر عمو جان!
همونطوری که داشت حرف میزد من رو به یه گوشه برد
دوباره یه نگاه از بالا به پایینش کردم: آخه کفش کوه، کوله پشتی ، کیسه خواب!!! لباس رزمه؟!
شهاب- چیه دلت میخواست گرز و شمشیر دستم بود؟!
خندم گرفت :مگه توام انتخاب شدی؟!
شهاب-اوهوم … فرزاد هم انتخاب شده بود اما نمیتونه بیاد، فرشاد اصلا حالش خوب نبود..
حالا این برادر ما کجاست؟!
-نمیدونم، الان اینجا بود ، یعنی تا قبل اینکه ما بریم واسه رقص اونجا بود ، بعدشم که من اومدم اونور بود ، اما یه دفعه غیب شد ، آخرشم که تو اومدی
شهاب-رقص؟! نگقته بودن که مجلس بی ریاست!!! نمیدونی کیا انتخاب شدن؟!
-مثل اینکه ماهان و فرزام سرپرست گروه هان، من هم باید با یکی از گروه ها برم
همش سرش میچرخید اینورو اونور
شهاب-اینو که همه میدونستیم، پس فکر کردی برای چی اینجایی کوچولو، رادمهر کجاست؟!
-نمیدونم
شهاب-پس چی میدونی ؟! اوناهاش ، پیداش کردم، اینارو داشته باش تا من بیام
هنوز هیچی نگفته اقا وسیله هاش رو گذاشت کنار دسته منو در رفت! نمیدونم کجا رفت، چون جمعیت تقریبا زیادی توی سالن در حال حرکت بودن، همه گوشی هاشون دستشون بود، نمیشد حدس زد کی انتخاب شده یا کی نشده! اما خانواده هاییکه خوشحال بودن یه جورایی قصد رفتن کرده بودن، انگار که بچه هاشون انتخاب نشده اند!!!
اوه اوه، یاس یکم دورتر از من ایستاده بودو با کلی هیجان داشت با گوشیش ورمیرفت، منم خودمو زدم به اون راه و پشتمو کردم به جمعیت ، اگه انتخاب بشه که مغزه منو میخوره اگه ام نشه که بازم مغز من پیاده است
-وااااااااااااااااااای، انتخاب شدم،انتخاب شدم، انتخاااااااااب شدم
صداش اومد!!!!! مثل اینکه انتخاب شده … ای خداجون منو نبینه، منو نبینه، منو نبینه
یاس- منم انتخاب شدم سایه
ای گندت بزنن یاس! مجبور شدم برگردم آخه بغل گوشم داشت جیغ جیغ میکرد، برنمیگشتم خیلی تابلو میشد،
– تبریک میگم عزیزم،خوشحالم که انتخاب شدی
یاس-ببین؟!
دستشو گذاشت کنار گونه ی من
یاس-دستام یخ کرده بودن، همش میگفتم اگه نشم باید چیکارکنم
آی … چندشم شد ، دستشو از رو صورتم کنار زدم …
– آخی ، خوشحالم برات … چرا استرس داشتی؟! تو که گفتی تنها کسی با این نیرو بین خاندانه بزرگ تون هستی!
انقدر خوشحال بود که همش دوره خودش میچرخید و حرف میزد که البته بنده نصفی از حرف هاش رو نفهمیدم
– د … آروم بگیر یه لحظه بچه!!!
با دستهام نگهش داشتم که انقدر دورم نچرخه
یاس-وای نمیدونی چقدر خوشحالم که انتخاب شدم
-اما انگار اونایی که دارن میرن خیلی خوشحال ترن ، با سرم به سمت در خورجیه سالن اشاره کردم، هر دو به اون سمت نگاه کردیم که البته فرزام و ماهان و شهاب هر سه در یک طرف و رادمهر و بزرگ و خشایار هم در طرف دیگه ی ایستاده بودن و مهمان ها رو بدرقه میکردن ، یاس سرش رو آورد نزدیک گوش من
یاس-اوناییکه انتخاب نشدن میشه گفت خانواده های ترسویی هستن که فقط برای اینکه آبروشون نره اینجا اومده بودن! راستی اون پسره کیه؟!
-کدوم؟!
یاس-همونیکه کنار ماهان ایستاده!
-شهاب ، پسر عموی منه ،دو قدم جلوتر رفت
یاس-همونیکه عاشق شیرین شده؟!
-منکه نمیدونستم دقیقا ماجراشون چیه فقط گفتم : ظاهرا خودت اینطوری گفتی!!!
بعده چند ثانیه برگشت سمت من،البته یکم قیافه اش گرفته شده بود.
– چی شد؟!
یاس-نه، چیزی نیست
اما من که فکر میکنم یه چیزیش شده،هر چند به من چه، اگه میخواست میگفت
یاس-میخوای بریم یه جایی بشینیم؟! عمو گفت توی همین سالن قراره با کسایی که انتخاب شدن حرف بزنن
-اما وسیله های شهاب پیش منه! گفت مراقبشون باشم
یاس با یه چشم غره بهم نگاه کرد.
-ļ … چرا اینجوری نگاهم میکنه؟!چیه مگه ؟!
یاس-توخجالت نمیکشی؟!
-چرا؟!
یاس-اولا که ما خودمون اینجا هستیم فقط یکم اونطرف ترمیشینیم، بعدشم کی میخاد اینارو برداره و از جلوی چشمای اونا رد کنه؟! بعدشم،این همه آدم اینجا با نیروهای مختلف یعنی نمیفهمن که یه وسیله داره از این سالن خارج میشه!!! خب بگو سرمون رو بذاریم بمیریم دیگه…
-باشه… چرامیزنی؟!
خودم دستشو گرفتمو رفتیم یه جا نشستیم، در حالیکه میخندید :
یاس-تا توباشی به ما توهین نکنی اونم دسته جمعی ، هنوز سالن انقدر خالی نشده که بفهمیم کیا انتخاب شدند
-ولی یه چیزیرو میشه فهمید
یاس- چی؟!
-اون دختره مطمئنا انتخاب شده
یاس-کدوم؟! اینجا دختر زیاده
-خب من دارم به پشت سره تو اشاره میکنم، همونیکه موهای فر کوتاهی داره، یه تاپ و دامن زرشکی پوشیده و تنها نشسته
یاس-واسه اینکه تابلو نشه بعدا میبینم، حالا از کجا میدونی؟!
-آخه اصلا قصد رفتن نداره
یاس-مثل اون پسره که چند تا میز کنارتره ما نشسته و چشمش به اینجاست، همون که کله اش رو تیغ زده
به جاییکه اون گفت نگاه کردمو دیدمش …
یاس-نگاه نکن، خیلی تابلویی.
-مگه چیه؟! خودش زل زده به ما ، اونوقت ما نگاهش نکنیم؟!
یاس-خب بیا ببینیم چند نفر انتخاب شدن و ما فکر میکنیم که اونها رو میشناسیم
-اول بگم ،ماهان و فرزام سرپرست تیم ها هستن، شهاب هم گفت بهش خبر دادن که بیاد
یاس- من و رادمهر
-البته به فرزاد هم گفتن بیاد ولی اون نتونسته
یاس-تواناییش چیه؟!
-اگه تو فکر کنی اون میشنوه
یاس-حتما براش جایگزین پیدا میکنن
-چجوری؟!
یاس-نمیدونم اما نمیذارن این برنامه ی جستجو عقب بیوفته ، به هیچ قیمتی
-خب اون دختره و پسره هم حتما هستن که هیچ تکونی نمیخورن
یاس-اون چندتا خانواده هم حتما هستن که نمیخوان دل بکنن
چند نفر دوره هم جمع شده بودن که چند تا پسر باهاشون بود، با توجه به اینکه سالن تقربا خالی شده بودو اون ها هم هیچ حرکتی نکرده بودن ، درنتیجه ، باید تو جستجو باشن
بزرگ شروع کرده بود به حرف زدن و با صدای رسایی گفت:خب خب خب … همه به من توجه کنن
یاس-من عاشق عمو هستم وقتی جو گیر میشه
بزرگ-دوستان عزیز ، همه گی اسب ها تون رسید، تمام وسایل رو هم خودمون حاضر کردیم، بهتره با بچه هاتون خداحافظی کنین تا ما اونها رو آماده کنیم
ماهان-اوناییکه همراه ندارن دنبال من بیان ،و اونهاییکه باید با خانواده هاشون وداع کنن ، به همراه فرزام بیان … خیله خب ، من منتظرم
یاس-بریم …
-ها؟! کجا؟!
یاس-کجایی تو ؟! ما که همراه نداریم، باید دنبال ماهان بریم
-باشه … قبل اینکه ما خودمون رو به ماهان برسونیم، همون دختر و پسری که در موردشون حرف زدیم دمه در بودن
ماهان- بهتره چند لحظه صبر کنیم ، شاید کسی دیگه هم باشه
-دو تا پسردیگه هم اومدن
شهاب-بدونه من میخواستین برین؟!

 

 

 

 

ماهان-فکرکنم ما میتونیم بریم
انقدر جدی بود که هیچکدوم از ماها جرات نکردیم بپرسیم کجا داریم میریم، عینه بچه های خوب صف کشده دنبالش میرفتیم ، از سالن رقص که بیرون اومدیم من فکر کردم حتما باید بریم طبقه های بالا اما برخلاف تصور من مسیر حرکت اون به سمت دره خروجی بود ، قبل اینکه در رو باز کنه برگشت به طرف ما.
ماهان-توی اون کمد لباس گرم هست ، بردارین و بپوشید ، میخوایم به بیرون از ساختمون بریم
اول از همه شهاب به سمت کمدی که اون اشاره کرده بود رفت و بازش کرد ، بعدش هم اون دوتا پسری که با هم بودن ، من و یاس هم منتظر موندیم تا اونها کنا بیان بعدش ما بریم سراغ لباس
یاس- حالا اگه اندازمون نبود چی؟!
شهاب-بیا سایه این حتما به سایز تو میخوره ، فکر کنم اینم اندازه دوستت بشه
-یه پالتوی سفید رنگ به من دادو یه کرم به یاس
شهاب-معرفی نمیکنی؟!
این مدل رو میشناختم ، کیوان و کیان هم هر وقت میخواستن با دوستای من حرف بزنن از این خودشیرینی ها میکردن ، با فکر به این موضوع یه لبخند روی لب هام اومد.
-جناب آقای شهاب عظیمی ، کوچکترین پسر عموی من ، سرکار خانم یاس دادگر ، دوست بنده
شهاب-خوشحالم از آشنایی
یاس-همینطور
-غلط نکنم، شهاب از یاس خوشش اومده ، اینو از نگاه دقیقی که به سرتا پای یاس انداخت حدس زدم
ماهان- از این طرف …
شهاب-اوه اوه فرمانده دستور حرکت داد ، بریم تا تنبیه نشدیم
خودش جلوتر رفت و من و یاس هم پشت سرش ، یه مسیره کوتاه رو طی کردیم تا به یه خونه کوچیکتر رسیدیم ، وقتی که همه گی روبروی ماهان قرار گرفتیم
ماهان-بعد از اینکه بقیه گروه اومدن جلسه معارفه داریم ، و تشکیل گروه بر اساس توانایی ها ،تمام این کارها انجام بشه فکر کنم یه یک روزی طول بکشه ، از الان به بعد هم بهتره از آقا و خانم استفاده نکنید ، همه همدیگه رو با اسم کوچیک صدا کنن ،اگه همه چی طبق برنامه پیش بره،فردا شب از همینجا حرکت میکنیم ، این خونه سه تا اتاق بیشتر نداره ، یکی برای دختر ها یکی برای پسر ها و یکی برای سرپرست ها ، میتونید برید داخل خونه ، اما توی سالن بمونید تا بقیه برسن
ماهان دره خونه رو باز کرد …
ماهان-بفرمایید
اون لبخند رو تحویل نمیدادی نمیشد!!!؟؟؟ … بچه ها پشت هم وارد شدن … خب منم در کنار یاس وارد اون خونه شدم
سالن خیلی بزرگی بود ، تعداد زیادی کاناپه و صندلی به طور پراکنده اونجا قرار داشت، چند تا گلیم رنگ و رو رفته روی زمین پهن بود و یه میزه بزرگ وسط سالن ،یه چندتایی هم کوزه گلی اینورو اونور ، پنجره های بدونه پرده ، البته به غیر از یه پنجره که از بقیه بزرگتر بود، دیوارهای رنگارنگ ، انگار که هر دیوار رو یکی به دلخواه رنگ کرده باشه، و یه آشپرخانه خیلی بزرگ دقیقا سمت راست در ورودی ، حرف ماهان درست بود ، آخه سه تا در بیشتر اونجا نبود که باید همون سه اتاقی باشه که اون میگفت
یاس-کجایی؟!
به خودم اومدمو دیدم هنوز دمه در ایستادم در حالیکه همه یه جایی برای نشستن پیدا کرده بودن … داشتم موقعیت رو بررسی میکردم … آروم آروم به طرف یکی از صندلی ها رفتم و نشستم … یاس هم صندلیه کناریه من نشست
یاس-قیافه اون پسره که کنار شهاب نشسته چه جالبه
نظرم بهش جلب شد، کت و شلوار سفید ، موهای لخت لخت طلایی ، با یه هیکل خیلی خفن و گنده
یاس-حدس میزنم از اون خانواده باشه
-چطور؟!
یاس-به خاطره موهای لختش، توی خاندان ما کمتر پیش میاد کسی موهاش لخت باشه، اما اون دختره باید از ما باشه
-کدوم؟!
یاس-همونیکه موهاش فرفری بود ، لباس زرشکیه
-آهان ، از کجا میدونی؟!
یاس-آخه چپ دسته
راست میگه،من چپ دست هستم، شهاب و فرزام ، حتی خوده یاس هم چپ دسته … با صدای تقه به در همه نگاه ها به سمت در برگشت ، ماهان در رو باز کرد و به دنبالش فرزام با چند نفر وارد شدن
بچه ها به سمت داخل سالن اومدن و فرزام در کنار ماهان قرار گرفت … چشم های همه داشت تازه واردها رو بررسی میکرد
ماهان-همه به من توجه کنین
آقای خود شیفته دوباره شروع کرد، ماهان خان دوباره میخواستن نطق کنن
ماهان-اول از همه باید به خانواده هاتون به خاطر داشتن چنین فرزندان شجاعی تبریک بگم
بعد شروع کرد به راه رفتن
ماهان- دوم اینکه بهتره همه گی بشینین و با دقت به سوال هایی که ازتون پرسیده میشه جواب بدین
میشه گفت همه نشسته بودن غیره شهاب که دمه پنجره بود و بیرون رو نگاه میکرد
ماهان-خیلی ممنون
-خودش و فرزام هم درست در کنار هم نشستن
فرزام-من از مقدمه چینی بدم میاد ، میرم سره اصل مطلب، بین کساییکه توی این اتاق هستن فقط ۴ نفر هستن که توی برنامه جستجوی چند سال قبل هم بودن، من ، ماهان ، رادمهر و بهمن … ما تشخیص دادیم که توی هر گروه دونفر از ما حضور داشته باشن ، به عنوان سرگروه من و ماهان انتخاب شدیم و میخوایم که اعضای گروه هارو مشخص کنیم ، اینجا هر کدوم از ما یه لیست داریم که اسم شماها رو توش ثبت میکنیم ، میخوام که اسم هر کسی رو میخونم بلند بشه و به سوالات ما جواب بده
میشد فهمید که همه استرس دارن ، ماهان بلند شد و آروم آروم شروع به راه رفتن کرد درحالیکه فرزام قلم به دست منتظر بود
فرزام-آهو
یه دختر خوش قد و بالا که موهای خرماییش رو بالای سرش درست کرده بود ایستاد. به نظر میاید خوشگل میومد هرچند من دقیقا میتونستم چهره اش رو ببینم…اما از همون نیمرخ بینیه بی نقصش توجه ام رو جلب کرد، ماهان به فاصله کمی از اون ایستاد.
ماهان- چندسالته؟!
آهو-۲۲
ماهان-من میدونم که توی چه کاری تخصص داری ولی بهتره بچه ها هم بدونن
آهو-ردیاب هستم،میدونید !!! ļ … یعنی میتونم مسیرها روخیلی خوب پیداکنم،ļ…یعنی هیچوقت گم نمیشم
فرزام-کسی دیگه هم اینجا هست که اینکار تخصص اصلیش باشه؟!
یه دختره دیگه دستش رو بلند کرد-من
ماهان-بلند شو و توضیح بده
-انقدر جدی برخورد میکرد که صدا از هیچکسی در نمیومد ! دختره بلندشد،پوست سفید و موهای براشینگ کرده طلاییش… که البته من فکر کنم رنگ کرده ان!اولین مشخصهاش بود
-ترنم هستم، ۲۸ ساله،ردیاب
فرزام – خیله خب، شماها فقط یه روز وقت دارید تا با هم مسیر رو کاملا هماهنگ بشین،هرچیزی رو هم که احتیاج داشته باشین ، روی اون میز میتونین پیدا کنید،ازنقشه های قدیمی تا وسیله های دیگه
ترنم-فقط یک روز؟!
ماهان-اگه نمیتونید بهتره همین الان بهم بگید!!! تا نیروهای جایگزین رو خبر کنیم؟!
هر دو تا دختر به هم نگاه کردن
ماهان- فقط تا فردا
-نمیدونم چرا؟! اما اونها کاملا فرمان بردار بودن
فرزام- نفر بعدی ، بهمن
-همون آقا گنده که موهای لختی داشت بلند شد، ماهان رفت نزدیکش ، با خم کردن سرش بهش نشون داد چه احترامی براش قائل هست
-بهمن ۳۵
فرزام-بهتره خودت بگردی و ببینی که کی مثل تو اینجا هستش
یاس-میخواد چیکار کنه؟!
-هیس،بذار ببینم
بهمن چشمهاش رو بستو چند تا نفس عمیق کشید،من هر چی چشم چرخوندم نتونستم تغییری توی بقیه ببینم
بهمن-اون
تمامه سرها به سمتی که اون نشون داد برگشت
فرزام-اسمت ماهرخ ،آره؟!
-همون دختره موفرفری بلندشد
ماهرخ-بله
ماهان-تو و بهمن میتونین از یه طریقی که ما نمیتونیم درک کنیم با هم ارتباط برقرار کنین
ماهرخ-اما …توانایی من چیزه دیگه ای هستش
ماهان-درسته ،تو اینجا نوشتی، میتونی ذهن بخونی اما ما این نیروت رو بیشتر احتیاج داریم، ازت خواهش نمیکنم بلکه دستور میدم، همراه بهمن بروتا بیشتر باهم وشرایط ارتباطتون آشنا بشی
ای خداجون، چقدرتیریپ برداشته!!!!دستورمیدم!!! هه…
اون دختره رو بگو که بدون حرفی، کیف کوچولوش رو دستش گرفتو همراه بهمن به سمت دیگه ای ازسالن رفتن
فرزام-خیله خب،این ۴ نفرتکلیفشون معلوم شد،نفربعدی … یاس …
یاس بلندشدوخیلی جدی ایستاد
ماهان- خب؟!!!
شروع کرد به حرکت به دور صندلیه من و یاس
یاس- یاس هستم ، ۳۲ ساله و میتونم یه جورایی با ارواحی که بهم اجازه میدن ارتباط برقرار کنم
فرزام-کسی دیگه ای با این توانایی هست؟! حتی با کمترین درجه اش هم کار ما راه میوفته
-همه سکوت کردن، مثل اینکه کسی این توانایی رو نداره ، به نیمرخ یاس نگاه کردم ، میتونستم چهره باز شده به لبخندش رو ببینم
فرزام-بهتره اینجا باشه تا در مورد اینکه با کی باشی تصمیم بگیریم ، خیله خب نفر بعدی ، شهاب!!!
بلند شد
شهاب-شهاب هستم ، ۳۳ سالمه ، میتونم مرگ رو حس کنم
فرزام-خب ، توام میری توی لیست انتظار، چون مطمئنم کسی مثل تورو نداریم
فرزام- پردیس
خیلی با ناز بلند شد و دستهاش رو توی هم گره کرد انگار که میخواد مثل یه مجریه تلویزیونی برنامه اجرا کنه
پردیس- پردیس هستم، ۲۵ ساله و میتونم شمارو توی تشخیص رنگ ها به دردسر بندازم
ماهان-میدونم این مدل رو نداریم، یه نیروی خاص که فقط توی خانواده شما پیدا میشه رفتی توی لیست انتظار
چه لبخندی تحویلش داد ، خب منم باشم با دیدن اون چشم های آبیه خمار ، لبخند میزنم، اونم یه حرکت خوشگل به اون گردن خوش تراشش داد و نشست
فرزام-روزبه
کنار دست شهاب یه پسری بلند شد، قیافه خاصی نداشت ، فقط هیکل خیلی درشتی داشت
روزبه-روزبه هستم ، ۲۸ ساله ، حس شنوایی خیلی خوبی دارم
فرزام-از همین الان اومدی توی گروه خودم ، ماهان اونطوری نگاه نکن ، تو خودت صدای راه رفتن مورچه روی دیوار رو هم میشنوی ، پس به روزبه احتیاج نداری
ماهان-باشه
فرزام-امید
روبروی من یه پسر با قد متوسط بلند شد
امید-امید هستم، ۳۰ ساله ، حافظه خوبی دارم
فرزام-امید خان توی گروه شما میان ، خیله خب بعدی ، رادمهر
از گوشه سالن بدونه اینکه بلند بشه شروع به صحبت کرد
رادمهر-رادمهر هستم، ۳۴ ساله ، میتونم دچار توهم بکنمتون
ماهان- میشه یکم بیشتر توضیح بدی ؟!
رادمهر- اگه با من تماس پیدا کنید و من دلم بخواد ، میتونم کاری کنم که شماها چیزهایی رو ببینید که واقعیت نداره، یا همون توهم که همه میگن، و در بعضی شرایط خیلی نادر ، کسی که با من ارتباط داشته باشه میتونه قسمتی از آینده ای که اتفاق نیوفتاده رو ببینه!!!
ماهان- من فکر کنم به این نیرو احتیاج ندارم
رادمهر با اندکی اخم گفت: از اول هم به شرط اینکه با تو کاری نداشته باشم توی این جستجو شرکت کردم..
معلوم بود که شمشیر رو برای هم از رو بستند، لحن رادمهر واقعا توهین آمیز بود اما ماهان به یه لبخند بسنده کرد و به سمت فرزام رفت ، تمام کساییکه توی اون سالن بودن به خاطره اون صدای بلند رادمهرسکوت کرده بودن و داشتن اون دو نفر رو نگاه میکردن
فرزام-فقط موند شایان که هنوز نرسیده ، اما خودش رو حتما تا صبح میرسه
ماهان-خیله خب ، بچه ها ، میتونید استراحت کنید ، فردا بهتون اطلاع میدیم هر کسی توی چه گروهی میوفته، در ضمن غذا هم روی میز توی آشپرخونه هست، بهتره یه چیزی بخورین
ماهان از کنار من رد شد و رفت سمت فرزام
یاس-خیله خب تو میخوای بری بخوابی؟!
-آخ که گفتی ، دارم از خستگی میمیرم …
با بلند شدن ما بقیه هم شروع کردن به تکون خوردن
ماهان-اتاق وسط برای دختر هاست
-برگشتم سمتش ، داشت ما رو نگاه میکرد
اگه توهم زدم که بد توهمی بود!!! فکر کردم بهم لبخند زد!!!!!!
نمیدونم کی دره اتاق رو باز کرد و من روی کدوم تخت و چجوری خوابیدم ، فقط وقتی یه تخت دیدم خودمو پرت کردم و سرمو گذاشتم …………….
************************
لعنت به هر چی سرماست!!!!!!!!!!!
ااااااااااااااااااااااه
چقدر سردم شده، به زور لای چشم هام رو باز کردم ، هوا تاریک و روشن بود ،دیدم با همون لباس خوابیدم واقعا حس بدی بود … اگه الان خونه بودم ، مامان نمیداشت اینجوری بخوابم حتما یه چیزی روی من مینداخت ، چیزی توی گلوم گره شد ، بغض این چند وقته که توی خودم ریخته بودم داشت سر باز میکرد، هر چی بیشتر به دورو برم نگاه میکردم بیشتر به تنهاییم پی میبردم! گرمای اشکی که روی صورتم سر میخورد بیشتر باعث سرمای تنم میشد ، تحمل هوای اتاق سخت بود ، برای همین بلند شدمو پتویی که روش خوابیده بودمو برداشتم، توی نوره چراغ خواب خودم رو به در رسوندم ، تا اونجا که میشد آروم در رو باز کردمو از اتاق زدم بیروم.
بیرون از اتاق هم کسی نبود، فقط یه لامپ رو روشن کرده بودن تا توی تاریکی سردرگم نشیم، خودمو به شفاژ رسوندمو روی زمین نشستم ، پتو رو دوره خودم پیچیدمو به شفاژ تکیه دادم ، انگار هر چی گرمتر میشدم بیشتر دلم میخواست گریه کنم ، سرمو گذاشتم روی زانوهامو تا اونجا که دلم میخواست گریه
کردم … دیگه از سره سرما نبودکه اشک میریختم ،تمام دلم پر از غصه بود و انگار قصد خالی شدن نداشت …
-نمیخوای گریه کردن رو بس کنی؟!
رسما یه سکته ناقص زدم،با ترس سرموبلند کردمو دیدم ماهان دقیقا روبروی من روی زانوهاش خم شده، انگار که یه بهونه دیگه داده باشن دستم برای گریه کردن ، دوباره بیصدا اشک هام سرازیر شدن، با پشت دستم شروع کردم به پاک کردن صورتم
ماهان-هی هی هی … نکن … میدونی چقدر وحشتناک شدی؟!
مچ دستم رو گرفت و پایین آورد
ماهان-همه خوابیدن، تو چرا نخوابیدی!؟
روم نمیشد بهش بگم که چرا گریه میگنم! فقط سکوت کردم و به چشمهاش خیره شدم.
ماهان-آخر شب همه اومدن غذا خوردن ،ولی تو نیومدی؟!
نای حرف زدن نداشتم ، برای همین چشمهام رو بستم تا مجبور به تحمل ادامه این گفتگو نباشم
ماهان-اون موقع هم وقتی شب ها میومدم سراغت همینکار رو میکردی!
-شاید اگه شرایط دیگه ای بود برام جالب بود بدونم چی میگه ، ولی الان فقط یه چیزی آرومم میکرد، اینکه مامان پیشم بودو باهام حرف میزد،مثل اغلب شبها برای خواب موهام رو ببافه! و آخرش کلی دعوام کنه که به موهات توجه نمیکنی ، خراب شده ، موخره زده … میخواستم با فکر کردن به خانواده ام دلتنگیام رو کمتر کنم … حس کردم کنار من روی زمین نشست … ولی چشم هام رو بازنکردم تا ببینمش
ماهان-گروه هارو تشکیل دادیم، همون دیشب هم اعلام کردیم، اما تو خواب بودی ، هر چند فرقی برای تو نداشت که توی کدوم گروه باشی …
-خستهام ماهان … راحتم بذار
ماهان-چیه؟!
-به نظره تو من بچهام؟!
ماهان-یکم !!! چطور؟!
-خوبه حداقل توام باور داری که من بچه ام …
ماهان-باور ندارم، ایمان دارم ، حالا چی شده؟! کی بهت گفته بچهای؟!
-کسی چیزی نگفته …
ماهان-خب؟!
-همینکه یکم سردم شد یاد مامانم افتادمو گریه کردم نشون میده که بچه هستم
ماهان-نه!!! تو دلت برای خانوادت تنگ شده ، این چیز بدی نیست ، اصلا هم نشون نمیده که بچهای
-هه …
ماهان-تو بچه نیستی سایه !!!! بزرگتر از خیلی از این آدم بزرگ هایی هستی که توی این خونه دوره هم جمع شدن
-انقدر به حرف هاش اعتماد داشتم که بدونم در این مورد دروغ نمیگه … واسه همین یکم سره حال اومده بودم … چطور؟!
ماهان-امشب وقتی که من داشتم اونجوری جون میدادم هر کدوم از این آدمها بودن از کناره من رد میشدنو میذاشتن توی همون حال بمونم تابمیرم
-… اون چی میگفت ؟! … چرا؟!مگه چیکارشون کردی؟!
ماهان-ترس چیزه بدیه سایه ، واقعا بده … من خطرناکم ، قبول دارم که خیلی خطرناکم اما میخوام که کمک کنم ، کمک کنم تا این ماجرا تموم بشه
-صداش بیشتر شبیه به زمزمه شده بود … تو خطرناکی ؟! برای کی؟!
ماهان-برای تمام آدم هایی که اینجا هستن، من هم یکی از همون ها هستم
-کیا؟!
ماهان-فکر کردی برای چی اون گروه دنبال قطعه گم شده هستن؟!
-نمیدونم ؟! اوه اوه دوباره قضیه هیجانی شده بود
ماهان-اونا همینجوریش هم خیلی قدرت دارن، ببین !!!نمیتونن به مردم عادی هیچ صدمه ای بزنن، این تنها حسن این ماجراست ولی برای ماها که مثل خودشون خاص هستیم خطرناکن ، اونا با داشتن چندتا قطعه ای که دارن هم میتونن خیلی کارها بکنن ، برتریه اونها نسبت به ما این هستش که با داشتن قطعه ها ، میتونن پلیدترین کارهایی رو که فکرش رو بکنی انجام بدن!!!
-یخم آب شده بود ، حالا اون بود که توی عالم خودش رفته، یکم جابه جا شدم تا بتونم نیمرخش رو موقع حرف زدن ببینم
ماهان-یکی از خانواده هایی که از این ماجرا زجر میکشه همین پسرعموهای تو هستن! فرشاد از اولش انقدر بی دست و پا و احمق نبود ! اون یکی از بهترینها در نوع خودش بود ، بهترین … اونا ستاره رو فرستادن سراغشون ، به بهانه مریضیه شهاب ! باهاشون قاطی شد ، از نیروهای خودش استفاده کرد و فرشاد رو جذب خودش کرد،توی برنامه جستجو بهش احتیاج داشتن اما نیومد، شهاب رو آوردن توی این خونه اما فرشاد با ستاره موند، ازدواج کردن ، شراره از دنیا رفت و توی یه اتفاق این انگشتریکه دست تو هستش میوفته دست ستاره و اون هم اونو انگشتش میکنه که دقیقا عینه همین ماجرای که تو امروز شاهدش بودی برای اون هم اتفاق میوفته، طوری که فرشاد مجبور میشه انگشت ستاره رو قطع کنه تا بتونه اونو از اون حالت نجات بده آخه بیچاره فکر میکرده که اون داره میمیره، اما هیچکسی نمیدونست که بعده اون حالت خفه گی ، کسی که این قطعه هارو داره حالش خیلی بهتر از قبلش میشه، اینو حتی خود ستاره هم نمیدونسته ،اماوقتی دوباره با برادرش ارتباط پیدا میکنه میفهمه که اگه انگشتر رو توی انگشتش نگه میداشت مطمئنا نمیمرد ، و میتونست نیروی خیلی زیادی به دست بیاره
-خب این چه ربطی به اتفاقی که برای تو افتاد داره؟! مگه فرشاد به اون کمک نکرد!!!؟؟؟ منم به توکمک کردم
ماهان-همون کمک کردن فرشاد باعث شد که نیروی خیلی زیادی بهش وارد بهشه که یکم از نظر مغزی دچار مشکلش کنه!!! به خاطره همینه که میگم اگه هر کدوم از آدم های این خونه بودنو میدیدن من دارم میمیرم به کمکم نمیومدن
-یکم مسائل رو قاطی نکردی؟! خب منم کمکت کردم اما هیچ اتفاقی برام نیوفتاد!!!
ماهان-به خاطره اینکه تو یکی دیگه از قطعه هارو داری
-شراره هم یکی رو داشته! چطور اون هیچ بلایی سرش نیومده؟!
ماهان-به خاطره اینکه این قطعه ها برای خاندان ما نفرین شده است، اونم یه طلسم خیلی قوی ، ولی اگه بشه ار نظر جسمی زیره فشارش مقاومت کرد قضیه حل میشه
-ĺĺĺĺĺĺ … چقدر پیچیده!!!! بگما اینو بلند نگفتم ، ولی انقدر هیجان زده شده بودم که یادم رفت دارم چیکار میکنم،زانوهام رو روی زمین گذاشتمو خودمو بالاکشیدن تا صورتم کنار صورتش قرار گرفت ، دستمو روی بازوش گذاشتم … ببین فکر نکن من خنگم اما یکم گیج شدم ؟، شراره این انگشتر رو داشته ، وقتی من به دنیا اومدم با کمک همین انگشتر منو نجات داده و اونو به من بخشید، از اون طرف چند سال بعد یکی به اسم ستاره میادو میخواد اونو بگیره ولی ظاهرا انگشتر بهش نساخته و انگشتش رو از دست داده، بعدش دست من افتاد ، خب امروز اینجا تو گردنبند رو گردنت انداختی و داشتی خفه میشدی و میگی که اگه میتونستی اون وضعیت رو تحمل کنی الان یه قدرت خیلی زیاد به دست آورده بودی !!!؟؟؟
ماهان-؟آره
-خب اگه به تو و ستاره نساخته ، چرا به شراره یا پسراش ساخته !!؟!؟
ماهان-به خاطره طلسمی هستش که توی این قطعه هاست
-تو همشون؟!
ماهان-اوناییکه دست ماها بوده اینجوری نبود ،اما مامتاسفانه از دست دادیمشون
-خب یعنی میشه دوتا خاندان رو اینجوری از هم تشخیص داد؟!
ماهان-نمیدونم ، ولی یه روزی یکی بهم گفت که فقط کسایی که بدیه وجودشون بیشتر از خوبیشون هست در مقابل این طلسم اینجوری میشن
-یعنی چی؟! یعنی اینکه هر کی بد باشه اینجوری میشه؟! این همه آدم توی هردوتا خانواده هستن! فقط تو بینشون بد بودی که اینطوری شدی؟!یعنی اگه بقیه بهشون دست بزنن اینجوری نمیشن؟!
ماهان-ببین زمانیکه جستجوی قبلی شروع شد هر دوتاخانواده تصمیم به این کار گرفتن ، اما هر خانواده قطعه ای که بهش ارث رسیده بودرو پیش جستجوگر خودش نگه داشت، انگشتر دست فرزام بود ، گوشواره ها دست شایان ، دستبند پیش من بود و تاج پیش بهمن ، هیچکدوم ار ماها جرات نداشتیم که قطعه ها رو کنارهم قرار بدیم، آخه نمیدونستیم ممکنه چی پیش بیاد
-پس ستاره چجوری اونو دستش کرد اگه اون قطعه دست فرزام بوده؟!
ماهان-قصیه مال بعد از برنامه جستجو هستش ، زمانیکه خیانت یه سری از افراد خاندان ما به همه ثابت شد اما من و بهمن نتونستیم قطعه های خودمون رو نگه داریمو هر دوتاش رو از دست دادیم، بعده اتفاقی که برای ستاره افتاد کسی حاضر نشد این قطعه هارو امتحان کنه غیر از من، من باید بهم ثابت میشد که اگه به اینا دست بزنم دچار مشکل میشم، خونه شراره این کار رو کردم و اگه فرزام نبود معلوم نبود که چه بلایی سرم میومد، امروز هم میخواستم اصل بودن این گردنبند رو امتحان کنم،توی جستجو رادمهر گردنبند رو از دست داد ، اما الان همه ما موندیم که تو چجوری و کجا اونو بدست آوردی ؟!
-ای وای چقدر پیچیده شد!!!!؟؟؟ … دستهام شل شدو دوباره روی زمین نشستم
ماهان؟!
ماهان-چیه؟!
-هم گروهیام کیا هستن؟!؟!
ماهان-دلت میخواد با کی باشی؟! من یا فرزام؟!
اونش برام فرقی نداره … با اینکه آدم شادو شنگولی هستم ولی یه اخلاقی دارم اونکه نمیذارم کسی از احساساتم نسبت به دیگران مخصوصا جنس مخالف سر در بیاره … سریعتر از اونیکه ماهان بخواد فکر کنه از جام بلند شدم … چیزی از شام مونده؟!
ماهان-هر چی هست توی یخچاله …
-پتورو از روی زمین برداشتمو رفتم سمت آشپرخانه،گذاشتمش روی میزی که وسط آشپرخانه بود، دلم برای ماهان سوخت ، برای فرشاد هم همینطور، اون تقصیری نداشته که عاشق زنی شده که میخواسته ازش سوء استفاده بکنه!
توی یخچال یه چیزهایی پیدا کردمو گذاشتم تا گرم بشه ، برگشتم از روی میز یه لیوان بردارم تا آب بخورم
– وااای …
دستمو گذاشتم روی قلبم ..
منو ترسوندی ماهان!!!! کی اومدی اینجا؟! … شیطنت ازچشماش میبارید
ماهان-یکی از خصوصیات من همینه، حواس پرت میکنم ، قبلاکه بهت گفته بودم!
انقدر ترسیده بودم که هنوزم قلبم تند تند میزد! دستمو تو هوا تکون دادم انگار که میخوام مگس بپرونم …چه میدونم بابا!!!
رفتم سراغ کارهای خودم، اونم برای خودش یه مشت کاغذ روی میز ریختو داشت بررسیشون میکرد … غذام که تموم شد: چیکار میکنی؟! سرشو بالا آوردو یه نگاه گرم بهم کرد
ماهان-غذاتو خوردی؟!
-اوهوم ، یه دفعه رنگ نگاهش عوض شد
ماهان-برو بخواب
-مرده شور برده، فقط میخواد منو سره کار بذاره
ماهان-هم گروهیای تو یاس، بهمن، شهاب ، آهو ، امیدهستند
-آهو؟! ردیاب بود؟!
ماهان-اها
-بهمن همون تخیلیه بود؟!
ماهان با این حرف من خنده اش گرفت
ماهان-تخیلیه؟!بهمن بفهمه خفت میکنه ، به شهاب چی میگی؟!
بهش فکر نکردم … از پشت میز بلند شدم، یه این میگن حال گیری از نوع سایه ایش ، ظرف های غذام رو شستمو پتو رو برداشتم و بدونه شب بخیر رفتم ، این دفعه باشکم پر بهتر خوابم میبره
**********************
-سایه نمیخوای بیداربشی؟!
-به زور چشم هام رو باز کردم ، شهاب بالا کله ام وایستاده بود … طبق عادت همیشگی که وقتی یکی بیدارم میکنه میپرسم ساعت چنده ازش پرسیدم:ساعت چنده؟!
شهاب-آبرومونو بردی ، ساعت ۱۱ ، همه از ۷ بیدارن فقط شماخوابیدی
-انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
شهاب-پاشو برو یه دوش بگیر ، دیشب گریه کردی؟!
-ای ماهان فضول… روی تخت نشستم
شهاب-آخه امید صبح اومد بیدارت کنه ،بنده خدا داشت سکته میکرد، قیافتو دیدی؟! تمام صورتت سیاه شده! امید همچین با ترس ماهانو صدا کرد که ما فکر کردیم چی شده، اونم گفت که دیشب گریه کردی و آرایشت ریخته … ببین ، اون دره برای سرویس بهداشتیه،اینجا هم یه حوله تمیز برات گذاشتم…

 

 

قسمت  هشتم

……………………

مام وسایلی هم که نیاز داری و لباس هایی که باید بپوشی رو ماهان برات سفارش داده! وقتی دوش گرفتی بیا بیرون ، فرزام میخواد باهات حرف بزنه
-صبحانه چی؟!
شهاب-پاشو ببینم! یه ساعت دیگه نهاره! اونوقت صبحانه میخواد
-آی … آی … گوشم !!!
آنچنان گوشمو کشید که کلا خواب یادم رفت
شهاب-اینا زیادی لوست کردن، بلند شو ببینم ، نیم ساعت دیگه بیرونی ها …
-خیله خب!!!!
*********************
فکر کنم سرماخوردم! خیلی بدنم درد میکنه، از وقتیم بیدار شدم هی عطسه میکنم !
-خب سایه خانم، حالا ماه شدی !!!
هه آدم سایه باشه بعدش ماه بشه!!!! عمرا! من همون سایه ام !
با این لباسا چقدر باحال شدم! از لباس زیر که بگذریم!!! نه اینکه بگذریما ولی نمیدونم اینا از کجا سایز منو میدونستن! من گذاشتم پای اینکه برای همه لباس گرفته ان …
خب از لباس زیر که بگذریم میرسیم به بلوز مشکیه آستین بلند ، کاملا گرم و جذب بدنم بود ، شلوار جیب دار گشاد و یه جوراب بلند ، با یه کفش کوه خیلی خفن
-خب با این تیپ باید موهام رو دم اسبی کنم!!! آرایشم که حرفشو نزن، فقط میمونه ساعت بابایی!
من که حاضرم ! شما چطور رفیق های غیر عادیه من!!!
با کلی سرخوش بازی از اتاق اومدم بیرون!
خب مثل اینکه کسی نیست! من از نیم ساعت هم زودتر اومدم اما از فرزام خبری نیست! یه صداهایی میاد شاید از بیرون باشه ، برای همین یواش یواش رفتم سمته پنجره، فکر من درست بود، مطمئنم که بچه ها بیرون بودنو داشتن یه کارایی میکردن اما به خاطره پرده ها من درست نمیتونستم ببینم! تو چند قدمیه پنجره بودم …
-خانم سحرخیز!!! چطوری؟!
-برگشتمو فرزامو دیدم که دمه دره اتاق سرگروه ها ایستاده بود! به مراتب لباس هاش مسخره تر از لباس های من به نظر میرسیدن! تازه یه کوله پشتی هم انداخته بود ، نگار الان داره میره کوه!!!
فرزام-بگیر بشین یه چند دقیقه میخوام باهات حرف بزنم
-خودش به سمت یکی از صندلی ها حرکت کرد کوله اش رو روی زمین گذاشتو با دست به صندلیه روبروش اشاره کرد ! خب منم عینه بچه های خوب رفتم همونجایی که نشون داد نشستم
فرزام-متاسفانه نتونستم که ماهان رو قانع کنم
-در چه مورد؟! … چه قیافه ناراحتی به خودش گرفته!!!
فرزام-اینکه توی گروه من باشی! الان وظیفه مراقبت از تو عهده ماهان و هم گروهیات هستش، دلم میخواد یه حرفی رو از من قبول کنی، اونم اینکه، هم ماهان و هم تک تک اون بچه هایی که با تو هستن نمیذارن حتی یه مو از سرت کم بشه ، ما هر کدوم از یه مسیر میریم دنبال اون گل سینه و امیدوارم که زودتر ازاونها پیداشون کنیم، ولی هر گروهی که زودتر اون قطعه رو پیدا کنه باید اونو به این خونه بیاره تا تمام قطعه ها رو در کنار هم قرار بدیم ، هر دو گروه به دنبال این هستن که دو تا قطعه دیگه رو هم از اونا پس بگیرن
-یه سوال!!! اون قطعه دقیقا کجاست؟!
فرزام-تو همین جنگلی که میبینی! خیلی ساله که اجداد ما اینجارو به عنوان زادگاهشون انتخاب کردن تا بچه هاشون بتونن توی این جنگل اون قطعه رو پیدا کنن!منطقه ای که ما باید توش بگردیم از همین پرچین ها به بالا شروع میشه
-خب اومدیمو اون قطعه پیدا شد! بقیه قطعه ها چی؟!
فرزام-توی داستان ها اومده که اگه کسی چهار قطعه رو داشته باشه، میتونه اون دوقطعه دیگه رو هم بدست بیاره
-چجوری؟!
فرزام-میگن که اون اگه چهار تا از شش تا قطعه در کنار هم باشن، اون دوتا قطعه هر جاییکه باشن خودشون رو برای یکی شدن به هم میرسونن
-پس چرا الان نمیرسونن
فرزام-۱ . ما تا چند وقته پیش فقط دو تاشونو داشتیم، انگشتر و گوشواره ها! نمیدونم چه جوری گردنبند دست تو افتاد ام الان شدن ۳ تا
۲٫ من گفتم که ۴ تا در کنار هم !!! اونا دوتا دارن و میدونن که اگه سومی رو پیدا کنن ، میدونن که بدت آوردن بقیه کاری نداره! فقط کافیه که شایان رو تهدید کنن! فکر میکنی که اون در مقابل زندگیه خواهرش از یه گوشواره نمیگذره؟!!!
-مشکل خواهر شایان چیه؟!
فرزام-اون عاشق شده! عشقی که اونو کم کم به جنون میکشونه! عاشق کسی شده که تواناییش از بین بردن حافظه دیگرانه، اون داره با عشقش حافظه شیرین رو پاک میکنه
-من اصلا متوجه نمیشم!!!
فرزام-درک این موضوع سخته، قبول دارم، اما چیزیه که اتفاق افتاده
-یه آه بلند کشیدو دستاشو بین موهاش فرو بردو سرشو پایین آورد … بعده یه چند ثانیه، دوباره جدی نشستو منو نگاه کرد
ما امشب از همینجا حرکت میکنیم ، اینارو برات میگم تا بدونی چون تمام بچه هایی که اینجا هستن از بچه گی داستان این گل سینه رو و جاییکه احتمالا گم شده شنیده اند
-ببینم از اون همه سال پیش تا حالا کسی نتونسته پیداش کنه؟! آخه مگه میشه؟!!!
فرزام-یه سری اسناد و مدارکی وجود داره که نشون میده قبلا هم اون قطعه پیدا شده بوده اما به خاطره درگیری های زیادی که بین خاندان دو برادر بوجود آورده بزرگان هر دو خانواده تصمیم به این میگیرن که اونو گم شده جلوه بدن تا به اون درگیری ها پایان بدن
-پس چرا میخواین پیداش کنین؟!
فرزام-تصمیم هر نسل با نسلی دیگه فرق داره! تا تصمیم آیندگان ما چی باشه
در هر حال ! من به این قضیه اعتراف میکنم که خاندان دادگر به مراتب از ما بهتر هستن، خیلی خیلی بهتر از ما، برای همینه که ما با یه گروهی که تقریبا دوبرابر نیروهای اونا هست داریم دنبالشون میگردیم ، بچه هایی که اینجا جمع شدن در نوع خودشون بهترینن ، اما هیچکدوم از ردیاب های ما اندازه ماهان تو کارشون استاد نیستن، یا اندازه بهمن نمیتونن توی ارتباط ذهنی برقرار کردن استاد باشن!!! اون انقدر در زمینه ذهن تواناست که میتونه تمام خاطرات من رو زیرو رو کنه!
خیلی خوبه که اونها رو داریم، اما از طرفی هیچوقت نمیشه به اونها اعتماد کامل داشت
-یه لحظه یاد حرف ماهان افتادم که میگفت : فقط آدم هایی که بدیشون بیشتر از خوبیشون هست در اثر تماس با این قطعه ها اینجوری میشن! یعنی اون انقدر بده؟؟؟!!!
فرزام-الان هم اگه بخوای میتونی با من بیای ، یا اینکه همینجا بمونی!
-ترجیح میدم بمونم
-باشه
-بلند شدو کیفشو برداشت و خیلی سریع بیرون رفت
-ترجیح میدم که توی خونه باشم تا بین شما عجیب غریبها … اوف …
از جام بلند شدمو یه چرخی توی خونه زدم، همه چی خیلی مرتب بود !
صدای چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
انگار یه چیزی رو پرت کنن توی یه گدال پر از آب ، دویدم سمته پنجره!!!
-اونا دارن چه غلطی میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
از این فاصله فقط میتونستم ببینم که صف کشیدنو دارن یکی یکی توی استخر میپرن ،از همه جلوتر هم فرزام و ماهان ایستادن
… نفهمیدم دارم چکار میکنم، پام به یه صندلی گیر کرد ولی مهم نبود، اون احمق ها میخوان خودشونو بکشن؟! توی این هوای سرد اونم با اونهمه لباس
دره ساختمان رو باز کردمو به سمت پشت خونه دویدم … زمین خشک بود برای همین خیلی سریع رسیدمو از اونچه دیدم داشتم شاخ در میاوردم… با بلندترین صدایی که میشد داد زدم
-فرزاااااااااااااااام؟! دارین چیکار میکنین؟!
فقط فرزام سمت من برگشت
-شما دارین چیکار میکنین؟! تا اونجا که میشد سریعتر دویدم سمتشون ، تا لحظه ای که برسم فقط شهاب و بهمن کناره استخر ایستاده بودن
ماهان-فرزام بهتره این دختره رو ساکت کنی! این دو تا با من، نترس تقلب نمیکنم
-حتی برنگشت به من نگاه کنه!!
شماها دارین تو این سرما میپرید داخل اون آب یخ؟؟؟!!! همتون از سرما میمیرد!!!
همه با هم خندیدن، از این کارشون واقعا حرص خوردم، فرزام سرخوشانه اومد سمت من
فرزام-خیله خب بهتره شلوغش نکنی، هیچکس چیزیش نمیشه ، دارن مسابقه میدن
-مسابقه؟! نفس نفس میزدم برای همین دولا شدم تا یکم نفسم بالا بیاد، تو همون حالت سرمو بلند کردم تا اونا رو ببینم که یه دفعه ماهان بدونه اینکه بهمن حواسش باشه اونو هل داد توی آب داد
ماهان؟!
دیگه نمیشد صبر کرد، دوباره دویدم سمت استخر یه جایی دورتر از اونا اما به خاطره آبی که کنار استخر روی زمین ریخته بودو زمین گلی شده بود پام سر خورد…
از بخت بد واقعا بدجور لیز خودمو افتادم توی استخر … با اون همه لباسی که تنم بود مطمئنا غرق میشدم چون من حتی شنا هم بلد نیستم … دورو اطرافم فقط آب بود ، داشتم پایین تر میرفتم ، یه لحظه بدترین اتفاق زندگیم اومد جلوی چشمام ، زمانیکه ۷ ، ۸ ساله بودم یه دفعه با کیوان دمه استخر خونه قدیمیمون ایستاده بودمو اون منو هل داد توی آب ، هر چقدر دست و پا زدم فایده نداشت، هر کاری کردم نشد، بعد انگار دیگه نتونستم نفس بکشم، چشمهای باز من داشت پایین رفتنم رو میدید، انقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه چشم هام هم بسته شد، نمیدونم چقدر طول کشید اما وقتی بابا منو بیرون آورده بودو بهم نفس داده بود،خیلی آب بالا آورده بودمو میگن بعده بهوش اومدنم شورع کردم به جیغ زدن
هنوزم بدترین کابوس زندگیم توی آب خفه شدنه و الان …
من نمیخوام بمیرم، نمیخوام ، بازم حباب ها از دهنم خارج شدن ، میتونستم حس کنم که نفسم ته کشیده اما باید دست و پا بزنم تا بتونن منو ببین و بیرونم بیارن ، چشم هام داره بسته میشه، نایی برام نمونده که دست و پا بزنم … من نمیخوام بمیرم اونم اینجوری … دیگه توی آب معلق شده ام ، سبک سبک ، تسلیم مرگ شدن انقدر آسونه که من خبر نداشتم …
مامان … دلم برات خیلی تنگ شده …
*****************
سایه خوبی ؟!
پس این پتو چی شد ؟!…
من میبرمش
جلو بیای زنده ات نمیذارم …
-چشمام بسته بود برای همین غیره صدای یاس نمیتونستم تشخیص بدم کی داره حرف میزنه ، میدونم صورتم خیسه اما گرمای اشک هام کاملا برام قابل لمس بودن ، بند بند وجودم میلرزید ،وقتی پتو رو دورم پیچیدن نفهمیدم ، حتی یه ذره هم گرم نشدم … وقتی که پتورو دورم پیچیدن من رو از روی زمین بلند کردن
-هی کوچولو ، چیزی نیست الان همه چیرو درست میکنم
-انقدر ضعف داشتم که نمیتونستم هیچ تلاشی برای آروم کردن خودم و مسلط شدن به اوضاع انجام بدم، ولی چقدر دلم میخواست الان پیش بابا بودم ، اون عاشق فصل پاییزه درسته مثل من ، مثل منم خرمالو خیلی دوست داره، اما بهم میگه زیاد نخور سردیت میکنه، به عوضش وقتی جلوی مامان اسم خرمالو رو بیاری ممکنه دست به کشتنتم بزنه ، آخه خودش میگه سره دوقلوها انقدر خرمالو خورده بوده مسموم شده و ۳ روز بیمارستان بستری بوده ، بعده اوناهم از خرمالو متنفر شده … بارونم خیلی دوست دارم، انقدر خوشم میاد آسمون ابری و دلگیر میشه مخصوصا صدای کلاغ هارو …
-اون درو ببندید ، هیچکسی هم داخل نیاد …
-من توی یه پتو پیچیده شده یه صندلی نشسته ام در حالیکه !!!!یادم نمیاد داشتم به چی فکر میکردم … کسی توی اتاق نبود اما دره حمام …!!!!
کی اونجاست؟!
این منم؟! ولی این صدای یه آدمیه که نفس های آخرشه …
چشمم به دره حمام بود که ببینم کی اونجاست؟! ماهان؟!
اون کسی که بیرون اومد ماهانه درحالیکه خیس آبه …
ماهان-خیله خب …
-اومد جلوی پاهای من که گیج و مات نگاهش میکردم روی زانوهاش خم شد و به صورتم خیره
ماهان-دلم نمیخواد الان به اتفاقای چند دقیقه قبل فکر کنی!میرم بیرونو میگم یکی از دخترها بیاد تا ببردت حمام
-من … افتادم … من افتادم تو استخر؟! هر کاری کردم نتونستم لرزش صدام رو کنترل کنم
ماهان-اون فرزام رو میکشم که نتونست برای چند دقیقه مراقبت باشه … همینجا بشین تا یکی بیاد
-دستهامو که روی پاهام گذاشته بودم تا نلرزه رو گرفت …
ماهان-سایه؟! معذرت میخوام ……
-انقدر تو شک بودم که نمیتونستم درک کنم چی میگه … قفسه سینه ام درد میکرد … واسه همین دستمو بردم سمته قفسه سینه ام
ماهان-درد میکنه؟!
-سرمو همراه با یه لبخند رنگ و رو رفته تکون دادم که یعنی نه
ماهان-بذار ببینم
-وقتی که دستش اومد سمت یقه ام تازه گرفتم قضیه چیه … نه … یه لحظه نگاهش متعجب شد و بعدش یکم خنده تو چشمهاش اومد
ماهان-من دکترم بچه …
-نه … منظورم اینه که چیزی نیست ، فکر کنم سرما خوردم از صبح بدن درد دارم
ماهان-میرم دخترهارو خبر کنم

 

 

 

 

-این جدی شدناش من رو یاد بابا میندازه که همیشه سعی میکرد یه حدوحدودی بین منو خودش ایجاد کنه … با رفتن اون بلافاصله یاس داخل شد … خیلی با عجله خودش رو به من رسوندو سر خیس من رو بغل کرد!
یاس-خدا رو شکر که سالمی … بلند شو بریم باید این لباس هاس خیس رو در بیاری …
-عینه یه بچه حرف گوش کن داشتم فرمانبرداری میکردم ولی جون نداشتم وایستم
یاس-بذار یکی رو صدا کنم تا بیاد کمک
-نه!!! میام …
دستشو انداخت زیره بغلمو به زور بلندم کرد … دلم نمیخواست جلوی اونا انقدر خار و خفیف بشم
یاس-مواظب باش … آها … یواش …
خیله خب … بذار لباس هات رو در بیارم …
یاس-خودتو اذیت نکن فقط توی وان بشین بعدا بقیه لباس هات رو در بیار
-وقتی پام رو توی اون آب داغ گذاشتم لرز بدی وجودمو گرفت … طوریکه دندونام بهم میخورد
یاس-خوب میشی … دستتو بده به من ، آروم بشین … آفرین دختر خوب … بذار من دوش رو باز کنم و بگیرمش رو موهات …
-تمام کارهایی که گفته بود رو انجام داد … یه لحظه رفت بیرونو با دو تا حوله برگشت
یاس-اگه ایرادی نداره خودمم یه دوش بگیرم …
-سرمو به نشونه تایید تکون دادمو اون رفت سمته دوشیکه اون طرف حمام بود پرده اش رو کشیدو مشغول شد … میتونستم صداهایی که از بیرون اتاق میومد رو بشنوم … چند نفر داشتن با هم بحث میکردن و از همه بلندتر صدای شهاب بود … موضوع صحبت من بودم … و عدم مراقبت از من که به اینجا رسید … دلم نمیخواد به حرف هاشون گوش بدم فقط بیشتر بهم ثابت میشه که براشون دردسر درست میکنمو بین اینها دست و پا گیرم …
-ااااااه … لعنت به تو سایه که انقدر بچه ای …
همیشه عادت دارم عصبی که میشم زیاد دست به گردنمو موهام میزنم الان هم دارم همین کار رو میکنم… نه!!!!!!!
یاس-چی شد؟!
-هی هیچ هیچی …
گردنبندم کجاست؟!
دستمو توی آب وان چرخودم… ولی نبود … یه لحظه دلهره گرفتم که نکنه توی استخر افتاده …
یاس-الان میام کمکت که بیای بیرون …
-نه نه… خودم میرم … حالم بهتر شده … تا اونجا که شد خواستم رفتارم طبیعی باشه،حوله رو تنم کردمو زدم بیرون … روی تختی که روش خوابیده بودم برام لباس گذاشته بودن ، پوشیدمشون … دلم مثل سیروسرکه میجوشید … فقط یه چیز به ذهنم میرسید که ماهان برش داشته باشه … غیره اون کی میتونسته؟؟!!! فرزام گفت که نباید به اونا اعتماد صد درصد داشت … گفت که ماهان میتونه خیلی کارا بکنه … من توی بغل اون بودم ، اون میتونه ذهن آدم رو منحرف کنه و هر کاری میخواد انجام بده …عینه گیج و منگ ها وسط اتاق دوره خودم میچرخیدم … حالا چیکار کنم؟! به فرزام بگم … آره باید به اون بگم … یه دفعه به خودم اومدم دیدم که روبروی فرزام قرار گرفتمو تمام افراد حاضر توی خونه دارن منو نگاه میکنن … حتی خوده فرزام هم ماتش برده بود … تا اونجا که میشد سعی کردم به خودم مسلط باشم … –گردنبند نیست …
-چی؟!
-برگشتم تا صاحب صدارو ببینم … پردیس بود
پردیس-یعنی چی که نیست ؟!
-تا قبل افتادنم توی آب گردنم بود اما الان نیست …
دستم کشیده شد به یه سمته دیگه
فرزام-چی میگی سایه؟!
-فرزام به خدا نیست
-یه لحظه ساکت
-اون روزبه بود که با یه داد همه رو ساکت کرد … یکی کمک میخواد …
-با سرعت برق رفت سمته دره ورودی …
بعده چند ثانیه فقط یه چیز به دهنم اومد … ماهان …
آروم آروم شروع کردم به راه رفتن اما بعدش نمیدونم چه سرعتی پیدا کردم … تازه پشت ساختمون بودم که روزبه پرید تو آب … ولی زود بیرون اومد … پاهام خشک شدن … زمان برام متوقف شده بود … یاد ماهان و حرف هاش افتادم که اگه غیره تو هر کسی بود جرات نمیکرد به من نزدیک بشه … ماهان … ماهان … زمزمه های خودم رو میشنیدم … انگار کسی مثل باد از کنارم گذشت و پرید توی استخر، آهسته راه میرفتم دلم نمیخواست از اون جلوتر برم … الان بیشتر بچه ها کنار استخر بودنو داشتن با پریشونی با هم حرف میزدن … که یه دفعه فرزام داد زد …
-آوردش بیرون … بیارش این گوشه تا من بگیرمش …
-انگار خون توی رگهام جریان پیدا کرد، سرعتم بیشتر شد و تا لحظه ای که از آب بیرون بیارنش منم کنار استخر بودم … بدن بیجونش رو روی زمین گذاشتن ،کسی که اونو از آب بیرون آورد رادمهر بودو الان روی زمین ولو شده و میلرزید … تازه اون موقع بود که شایانو دیدم ،کنار رادمهر زانو زدو دستاش روروی قفسه سینه اون گذاشت
-یه کاری بکنین، الان میمیره
-مسیر نگاهم عوض شد رو به بهمن
فرزام-میبینیکه ولش نمیکنه … بهتره ببریمش داخل ، تا از سرما نمرده
-چند دقیقه ای طول کشید تا اونو توی یه پتو گذاشتنو کشون کشون بردنش داخل ، حتی میترسیدن بهش دست بزنن، اتفاقا مثل یه کابوس بود، به خودم اومدمو دیدم کنار پنجره بدونه پرده نشستم، بقیه افراد هم با قیافه های نگران توی اتاق یا در حال حرف یا سکوت رو انتخاب کرده بودن …از وقتیکه بردنش توی اتاق سرگروها به کسی اجازه ورود ندادن، فقط شایان و فرزام داخل بودن
-سایه؟! خوبی؟!
-نگاه گنگم رو از یاس به دره اتاق دوختم …
یاس-نمیدونم دارن چیکار میکنن!!! چقدر طولش دادن
-نمیدونستم ممکنه چه اتفاقی بیوفته، اگه همونجوری گردنبند رو توی دستاش نگه میداشت،معلوم نبود چه اتفاقی براش بیوفته … یه دفعه یه چیزی جلوی چشمام رو سیاه کرد
-میخواستم یه چیزی بگم
یاس-اون حالش خوب نیست بهتره تنهاش بذاری
-سرمو بالا گرفتمو روزبه رو در مقابلم دیدم … چیه؟!
روزبه-نمیدونم درسته که بگم یا نه اما من شنیدم که ماهان اسم شمارو صدا میکرد، وقتیکه از آب بیرونش آوردن از شما کمک میخواست
-اون حتی نمیتونست درست نفس بکشه؟! اونوقت حرف زده؟! هه …
یاس کنارم نشستو دستم رو توی دستاش گرفت
یاس-سایه جان
-صدای آرومش باعث شد از اون در دل بکنمو بهش نگاه کنم
یاس-شاید تو مارو باور نداشته باشی اما به توانایی های خودمون اعتقاد داریم … وقتی روزبه میگه شنیده که از تو کمک خواسته پس حتما خواسته ،به این موضوع همونقدر مطمئنم که به نگرانیه تو مطمئنم …
روزبه-ماهان کسی نیست که از سره درد بخواد کسی کمکش کنه ، تنها کسی که میتونه کمک کنه شما هستین
-قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد … من باید چیکار کنم؟!
روزبه-همراه من بیاین، من بهشون میگم چی شنیدم
-سرمو تکون دادمو با دستام اشکهام رو پاک کردم، باشه
یاس زیره بغلم رو گرفت و منو بلندم کرد ، با کمکش خودم رو به دره اتاق ماهان رسوندم،روزبه در زدو فرزام بعده چند دقیقه در رو باز کرد، نگاهش روی همه ماها چرخید و آخره سر به چشم های روزبه نگاه کرد
فرزام-باشه، بیا توام تلاشت رو بکن
-در رو برامون باز کرد، وقتیکه وارد شدم موج گرما رو حس کردم، شایان بالا سره ماهان بود،احتمالا داشت یه کاری میکرد که انقدر هوا گرم شده بود
فرزام-بچه ها بهتره همه بریم بیرون، از دست ما که کاری بر نیومد، ببینیم سایه چکار میکنه
-همونجوری که ایستاده بودم یکم برگشتمو دیدم یاس و روزبه از در فاصله گرفتن، فرزام هم بیرون رفت
-برگشتمو سینه به سینه شایان شدم
سلام
شایان-سلام… خوشحالم میبینمت، امیدوارم تو بتونی کاری بکنی ولی مواظبش باش
-آب دهنمو قورت دادمو خواستم تیریپ شجاعت بردارم … باشه، خیالت راحت
دستش رو روی شونه ام حس کردم
شایان-هر اتفاقی افتاد نترس ، ما این بیرونیم تا صدا کنی میایم
-لبخند رنگ و رو رفته ای تحویلش دادم :باشه
با بسته شدنه در به خودم اومدم … یه اتاق نسبتا کوچیک که فقط دوتا تخت توش بود و یه دره که احتمالا ماله سرویس بهداشتیه، و بدن بیجون ماهان که به پشت روی تخت خوابیده بود،آروم آروم به تختش نزدیک شدم
-ماهان؟!
هیچ جوابی نشنیدم ، با همون لباس های خیس روی تخت دراز کشیده بود، گره ای عمیق بین ابروهای بلندش افتاده بود که زیباییشون رو بیشتر میکرد، صورت رنگ پریده اش قرمز شده بود،یه دستش کنار بدنش و یه دستش به حالت مشت روی شکمش قرار داشت ، تونستم ادامه زنجیر گردنبند رو روی پتویی که زیرش بود ببینم، پس اون توی دسته مشت شده اشه
کنارش دولا شدم تا بتونم اونو از دستش در بیارم اما با یه لرزش شدید و تکون سرش از ترس عقب پریدم…
-ای بابا آروم باش روح سرگردان
هاها روح سرگردان … خداییشم قیافت شبیه روح هاست،رنگ پریده و کچل …
اوه اوه خوبه که نمیشنوی چی میگم وگرنه یه وردی طلسی چیزی میخوندی تا سوسک بشم…
باید موقعیتم رو ثابت میکردم برای همین روی تخت درست جاییکه قوس کمرش بود نشستم، بدنم با لباس های خیسش تماس پیدا کرد ولی مهم نیست
دستم رو آروم بردم سمت دستش با اولین تماس نوک انگشتهام با پوست دستش یه جریان گرم به بدنم وصل شد …
دیگه کنار ماهان نبودم ، بوی خوبی توی فضا پیچیده بودو من غرق در یه دنیای سفید با حس بی وزنی! تا به حال شده بند بند وجودتون احساس شادی بکنه؟؟!!
ماله من داره میکنه ، از چی انقدر خوشحالم !!!…
-مامان
صدای خنده یه بچه میاد!!!
-مامان
عزیزه دلم چقدرم ناز میخنده!!!! وااااای که من عاشق بچه هام … چشمام میچرخن اما نمیتونم چیزی ببینم ، صداش از کجا میاد که من نمیبینمش؟؟!!!
-راستین جان!!!؟؟؟ مامانم ؟؟؟!!!
به یخ کردن اعتقاد دارین؟!
خب من الان یخ کردم … از یه طرف به خاطره اینکه من این اسم روتوی اون حال عجیب دیده بودم و از طرفی دستمو بردم سمت لبهام !!!! این من نبودم که حرف زدم ولی حاضرم شرط ببندم که طنین صدای خودم رو شنیدم…
-مامان بدو دیگه!!!
این بچه چقدر قشنگ میخنده … با خنده اون دله منم ضعف میرفت
-مامان جان انقدر ندو …
اگه این چیزی که شنیدم صدای منه!!! پس چرا لبهای من تکون نمیخوره؟!!!
-مامان …الان میگیرمت…
یه چیزی خورد به پاهام … سره جام خشک شدم …ولی … ولی انگار یه تیکه از وجود خودم دوباره برگشته سمته من!!! بدونه حرکت فقط سرم رو به سمت راست چرخوندمو یه کله پره مو خودشو از پشت پای من کشید بیرون … یه پسر بچه … یه بچه با چشم های درشته مشکی داشت منو نگاه میکرد یه نگاه شیرین ، قلبم میزد برای اینکه اون ماله من باشه!!!
-بیا
از پشتم بیرون اومدو روبروم قرار گرفت … نتونستم لبخندمو براش دریغ کنم، شیطنت از چشمهاش میبارید
-بگیرش
دستای تپل سفیدشو سمت من بالا آورد …
-ماله تو… من نمیخوامش
دلم میخواست بغلش کنمو اون صورت سفیدو گردشو غرق بوسه کنم، اما نمیتونستم بیشتر از این منتظرش بذارم ، منم دستم رو سمتش دراز کردم
-راستین!؟؟ کجایی مامان؟!!؟؟
دوباره دورو برم رو نگاه کردم اما باز هم کسی رو ندیدم … میخواستم بینم که مادره این بچه کیه؟! به جاییکه اون بچه بود نگاه انداختم ولی کسی اونجا نبود!!! تو دستم … توی دستم گردنبند زمرد بود !!!
-مامان سایه؟؟!!! اومدم …
انگار همین جمله کافی بود که من تمام نیروم رو از دست بدم،روی زانوهام افتادم…حس فشرده شدنه قلبم تمام هوش و حواسم رو گرفت! فضای اطرافم شروع به تغییر رنگ کرد! انگار که منو از یه جریان برق جدا کنن و بعدش محکم خوردم به یه چیزی …
-آااخ … با صورت خوردم به یه جایی … چشممو باز کردم غیره پایه تخت چیزی دیگه رو ندیدم!!! دراز به دراز بین دو تا تخت افتاده بودم اونم روی شکم!!!درسته که اینا عجیبن اما مثل اینکه من ازشون عحیبترم!!!
دستمو بردم سمت جاییکه با زمین برخورد کرده بود
-آخ
گونه ام بدجوری درد میکرد،تو اون حال بودم که متوجه مسیر نگاهم شدم!!!جای خالیه گردنبد توی دستشو میشد دید
دلم خالی شد … به گردنم دست انداختم! تونستم زنجیر زخیمش رو بشناسم!آنچنان نفسی از سره راحتی کشیدم که تا به این لحظه تجربه نکرده بود! ماهان … اصلا اونو یادم رفته بود دولا شدم تا ببینم تو چه وضعیه … با اولین تماس دستهام …
-اون یخ زده!!! یخ زده!!! یخ زده!!! یخ زده!!!یخ زده!!!
***************************
دارم میلرزم، اما مهم نیست روبروی دره ساختمو روی یه سنگ نشسته ام …
بعده اینکه شروع کردم به داد زدن که اون یخ کرده نمیدونم چیکار کردم ، فقط دیدم که یکی منو با دستهاش گرفت و از روی زمین بلند کرد ، منم در حالیکه با مشت هام روی بازوهاش میکوبیدم مثلا میخواستم که مقاومت کنم تا منو از اونجا نبرن! ماهان کاملا یخ زده بود حتی رنگ لبهاش هم کبود کبود بودن، وقتی از اتاق بیرونم آوردن اولین نفری که دیدم یاس بود که دوید سمتم،تازه تونستم اونیکه من رو گرفته بود ببینم آخه از کنارم رد شدو دوید سمت اتاق!!!
رادمهر بود … شایان و فرزام هم بلافاصله وارد اتاق شدن! اما یه دفعه همه به سمت در ورودیه ساختمون رفتن البته من رو هم شهاب بغل کرد و بیرون آورد!!! از اون لحظه تا به الان روی همین سنگ نشستم در حالیکه یه پتو که نمیدونم از کجا اومده روی دوشم هستشو چشمم به در…
در باز شد… همه بچه ها رفتن سمت کسی که از اونجا بیرون اومده من هم همینطور، فرزام با چهره ای خسته در حالیکه بالاتنه اش کاملا لخت بود اومد سمت من
-مرد؟!
لرزش لبهام و گرم شدن صورتم نشون میداد که دارم گریه میکنم! ولی اون هیچی بهم نگفت ،منو ندید گرفتو یاس رو صدا زد
یاس-بله؟!
-وقتی در مقابل هم قرار گرفتن به هم نگاه کردن و بعد چند ثانیه یاس فقط گفت:همین الان درستش میکنمو رفت سمت جنگل
فرزام-زنده است ، اما خطر هنوز رفع نشده! دنبالم بیا! میخواد تورو ببینه
-فکر کنم هیچ تکونی نخوردم حتی دیگه نمیفهمیدم داره چی میگه!
زنده است …
زمزمه های من آرومتر از این بودن که حتی خودم بتونم بشنوم ، وقتی دستمو گرفتو کشید تازه به خودم اومدم
فرزام- به حال تو چه فرقی داره؟! تو که اونو نمیشناسی!اون آدمی نیست که قدر این خوشحالیه تورو بدونه!
-خیلی وقته به این نتیجه رسیدم اونم اینکه در مورد احساساتم به هیچ کسی توضیح ندم، من الان خوشحالم که ماهان زنده است و هیچ چیزی نمیتونه این خوشحالیه منو کم کنه، حتی حرف های الان فرزام، هر چند که من نصفشون رو نشنیدم ، حتی نفهمیدم چقدر طول کشید تا دمه دره اتاق سرگروه ها رسیدم … اینجا بود که دستم رو ول کرد
فرزام-منو نگاه کن
-سرمو بلند کردم … چیه؟!
فرزام-درسته که حالش خوب شده اما هنوزم ضعیفه
-سر درد رو میتونستم حس کنم! یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت!!! داره ذهنمو میبینه، به اولین چیزی که تونستم فکر کردم تا یه جورایی کنترل ذهن خودم رو دستم بگیرم
چشمهای درشت مشکیه یه بچه سفید تپل با موهای فرفریه مشکی، با فکر کردن به اون انگار ته دلم یه جوری شد …
فرزام-برو داخل دیگه
– دیدم که دستش رو گذاشته روی پیشونیشو چشم از من گرفته … باید بهش حالی کنم که من بازیچه اش نیستم
شاید بتونی ذهن دیگران رو شخم بزنی اما مال من رو نمیتونی! یادت رفته!!! من آیینه خوده شماها هستم
دره اتاق رو باز کردمو رفتم داخل … یه نفس عمیق کشیدمو سرمو به عنوان سلام برای شایان تکون دادم
اون کنار تخت ماهان ایستاده بود در حالیکه دستهاش رو به هم قلاب کرده بودو سرش رو یه مقدار خم تا بتونه باهاش راحتتر حرف بزنه، اما وقتی من اومدم داخل سرش رو به همون حالت به سمت من چرخوند و تا من رو دید راست ایستاد!!! ماهان هم روی تخت به حالت تقریبا نشسته بودو خیلی آروم داشت به حرفهای شایان گوش میکرد اونم وقتی من اومدم داخل سرش رو به سمت من چرخوند اما نگاهش هیچ تغییری نکرد! آرومو بی احساس
شایان-تنهاتون میذارم
ماهان-طبق برنامه امشب راه میوفتیم، بگو همه بعد از غذا تویه حیاط جمع بشن
شایان-الان ۱ ظهره، ساعت ۴ همه اونجان ، خیالت راحت باشه
-همزمان شروع کردیم به راه رفتن ، وقتی کنار هم قرار گرفتیم با یه صورت خنده رو مواجه شدم
شایان-خوبه که تو توی گروهی وگرنه ما بهترین عضومون رو از دست میدادیم، خسته نباشی قهرمان
-تو تمام این دقیقه ها کسی از من تعریف نکرده بود یا حتی تشکر! و این اولیش بود فقط یه لبخند تحویلش دادم
اونم دستش رو روی شونه ام گذاشتو بعدش بیرون رفت
ماهان-بیا اینجا ببینم…
-با دستش گوشه تخت رو نشون داد ، به نظرم لحنش یکم مهربانانه بود ، مثل بچه خوب رفتمو اونجا نشستم! سرمو پایین انداخته بودمو داشتم با یه نخی که نمیدونم از کجا پیداش کرده بودم بازی میکردم
ماهان- تا حالا ندیده بودم تمام مریض هام انقدر مشتاق باشن بیان ملاقاتم
-یه دفعه سرمو بلند کردم: من مشتاق نبودم بیام!!! فرزام منو آورد ! یه ابرو برام بالا انداخت
ماهان-باورم شد … چجوری گردنبند رو ازم گرفتی
-آخ که داشتم میمردم تا به یکی بگم ، بابا جان من چجوری اون گردنبند رو ازش گرفتم ، انگاری که منتظر تعارف بودم سریع شروع کردم به تعریف کردن … انقدر به نفس گفتمو گفتم تا نفس کم آوردمو ساکت شدم، قیافش دیدنی بود! کاملا تعجب کرده بود!!! یه چندتا علامت سوال بالا کله اش داشتن رشد میکردن
ماهان-اون بچه به تو گفت مامان ؟!!!!
-به من نگفت به صدایی که صدای من بود گفت مامان!!!
ماهان-سایه؟! میخوام یه خواهشی ازت بکنم،در مورد این اتفاق با هیچ کسی صحبت نکن! باشه؟!!!
-من با کسی حرف نمیزنم اما یکی مثل فرزام احتیاج نداره چیزی بهش بگی! خودش میفهمه!!!یه خنده گنده صورتشو پوشوند
ماهان-نگو که دمه اتاق جلوش رو نگرفتی؟!
-چرا نباید چیزی بگم؟! میخواستم یکی برام تعبیرش کنه! آخه من چرا باید دو دفعه اسم راستین رو بشنوم! اون بچه اسم مامانش سایه است! من صدای خودم رو شنیدم که به اون بچه میگفتم مامان جان!!!!!!!!!
ببین من کلا دارم قاطی میکنم دفعه اول که رادمهر بهم دست زد اینجوری شدم اما وقتی فهمیدم که اون کارش ایجاد توهم و تخیله گفتم حتما به خاطره اینه که قاطی کردم اما امروز چی؟!!!! هان؟؟!!! چرا باید وقتی به تو دست میزنم این اتفاق برام بیوفته؟! من حتی توی زندگیم یکبار هم به اسم راستین فکر نکرده ام! کلا از اون دسته اسم هاست که ازش بدم میاد!!! اونوقتش هی چپ میرم راست میام! این اسم رو میشنوم! تازه اون بچه رو چی میگی؟! یه پسر بچه سفید تپل با موهای فرفری و چشم های مشکیه درشت ! آخ اگه میدیدیش میفهمیدی چقدر نازه! اون گردنبند رو بهم داد!!! بعد یکی صداش کرد اون بهش گفت مامان سایه!!!
به این میگن خفه شدن در حد تیم ملی!!! به خودم اومدمو دیدم وسط اتاق دقیقا رو به دیوار استاده ا م! دوباره جو گیر شده بودمو موقع حرف زدنه جدی شروع کرده بودم به راه رفتن! با احتیاط برگشتم سمته ماهان وفکری که کرده بودمو خیلی با احتیاط در حالیکه صدام خیلی آروم بود به زبون آوردم : به نظرت اون بچه … بچه ی منه؟؟!!! یه چیزه جدیدترو کشف کردم که نزدیک بود من رو به سکته زدن نزدیک کنه!! اونم … شباهت بینه چشمهای اون بچه با ماهان بود!!!
امکان نداره؟؟!!!
ماهان-چی امکان نداره!؟ اینکه مامان اون بچه باشی؟!
-اینکه چشمهای اون خیلی شبیه چشم های تو بودن!!! … خاک عالم بر سرم، این چه حرفی بود که زدم! صورتم داغ شده بود، تابلو شد که قرمز شدم، اما با اینکه صورتش خیلی بی احساس بود ولی چشم های اون یه برق خاصی داشتن که نمیشد نادیده اشون بگیرم
ماهان-چرا قرمز شدی؟! حرف بدی نزدی که!!! فقط گفتی من و اون پسر بچه شبیه هم هستیم!!! خب این چیزا توی علم پزشکی خیلی راحت توضیح داده میشه! ژنتیک عامل اصلیه شباهت بینه افراد خانواده است
-کلا یا هوا گرمه یا من دهنم خشک شده و دارم خفه میشم!!! به من میگه ژنتیک … چرا باید فامیل تو بیاد به خواب من؟؟!!! … معلومه نمیتونه نیششو ببنده! واسه همین نگاهشو از من گرفت و چشمش رو به روبرو دوخت
ماهان-بعضی وقت ها ما خودمون هم نمیدونیم چرا یه سری از اتفاق ها میوفته!
-سریع رفتم روبروش قرار گرفتم تا بتونم موقع حرف زدن چشماش رو ببینم: اونوقت میشه دلیله این چیزهایی که من دیدم رو بگی؟! اون بچه توی رویای من چکار میکرد؟!
ماهان-همون کاری رو که توی رویای من میکنه! اونم به مدت ۵ سال

 

 

 

 

-(یکم دیگه بیشتر چشم هام حالت تعجب به خودشون میگرفتن حتما از جاشون در میومدن!!!)یعنی چی ؟!
ماهان-ببین من از ۵ سال پیش تا به الان اون بچه رو میبینم یعنی دقیقا از روزیکه تورو دیدم
-(کلا عینه ماست وارفتم) منو دیدی؟! (چشمهاش رو بلاخره به من دوخت )
ماهان-میخوام یه چیزی رو بهت بگم اما باید بیای نزدیکم
-(همچین هل شدم که انگار میخواد چی بگه ، سریع رفتم بغلش ایستادم)
ماهان-بهتره بشینی ممکنه حرفهام یکم طول بکشه
-(اووووووف ببین داره جونه منو میگیره تا حرف بزنه) همینجوری راحتترم … میشه بگی جریان چیه؟!
ماهان-تو تولد ۲۰ سالگیت برای اولین بار بود که دیدمت و بعد از اون من هم این پسر بچه رو توی خوابهام میبینم
-هه… مسخره است!!!
ماهان-تو دنیای ما هیچ چیزی مسخره نیست
-(یه دستمو به کمر زدمو یه دستمو بین موهام کردم) یعنی میخوای بگی از روزی که منرو دیدی!!! اون بچه رو هم میبینی؟؟!!! (با تکون سرش حرفم رو تصدیق کرد) ولی من اونو اولین بار وقتی دیدم که با رادمهر تماس پیدا کرده بودم!!! پس اینا به هم هیچ ربطی ندارن (یه نگاه پیروزمندانه از نتیجه گیریم بهش انداختم! اما اون با یه خنده شروع کرد به خاروندن کله اش )
ماهان-و اونوقت شما دیشب گوش ندادی که رادمهر چی گفت؟!!!
اگه با من تماس پیدا کنید و من دلم بخواد ، میتونم کاری کنم که شماها چیزهایی رو ببینید که واقعیت نداره، یا همون توهم که همه میگن، و در بعضی شرایط خیلی نادر ، کسی که با من ارتباط داشته باشه میتونه قسمتی از آینده ای که اتفاق نیوفتاده رو ببینه!!!
-(کلمه به کلمه حرفهای اون رو یادش بود ) نمیتونم بفهمم جریان چیه(با اون آه عمیقی که کشید فهمیدم که کلی از دستم حرص میخوره که نمیفهمم چی میگه )
ماهان-یکم به مغزت فشار بیار! در اثر تماس با اون یه چیزهایی از آینده دیدی! مثلا اسم راستین رو
-(ابروهام بالا رفت ) تو از کجا میدونیکه من چی دیدم!!!!؟؟؟
ماهان-چون خود رادمهر برام گفت …
-اون از کجا میدونه!!!؟؟؟
ماهان-به خاطره اینکه اون میتونه کاری کنه تا طرف مقابلش چیزیکه اون میخواد رو ببینه اما تو اونو مجبور کردی چیزی رو که تو میخوای ببینه و اون هم هرچقدر خواسته تورو از نگاه کردن به زیره اون ملحفه منصرف کنه نتونسته!!!
-(با صدایی که شبیه خرناس بود نفسمو بیرون دادم ، همون موقع یه تقه به در خورد)
-میشه بیام داخل؟!!!
-(صدای آشنا نبود! ماهان با نگاهش بهم فهموند که برم در رو باز کنم ) منم میرم تا استراحت کنی
-نه
-(با تعجب برگشتم سمتش )
ماهان-قبل اینکه بقیه چیزی بهت بگن میخوام که خودم تکلیف یه چیزی رو معلوم کنم، اما فعلا درو باز کنو خودتم بیا رو اون تخت بشین
-(با حرفشنویه تمام کارهایی که گفت رو انجام دادمو روی تخت نسشتم و به کارهای پردیس نگاه کردم) اون چیه؟! (توی دست پردیس یه ظرف بود که انگار یه چیزی توش ریخته بود)
پردیس -یه جور پماد
-برای چیه؟!
پردیس -میشه یه چند لحظه ساکت باشی تا من بتونم کارمو انجام بدم!!!؟؟؟
-(اوه چقدر عصبانی بود !!! به نشونه تسلیم دستام رو بالا بردمو یه طرف دیگه رو نگاه کردم … تا پایان کارش هم یه کلمه هم حرف نزدم! )
پردیس -سایه؟! بیا اینجا
-چیه؟! (لحنم یکم پرخاشگرانه شده بود)
ماهان-بیا اینجا تا بهت یاد بده چجوری روی زخم رو پانسمان کنی
-(لحنش کاملا دستوری بود با اکراه از روی تخت بلند شدمو رفتم بالای سره ماهان )
پردیس -یا درست نگاه کن یا اصلا نمیخواد که یاد بگیری خودم انجامش میدم
-ببینم تو چته؟!!!
پردیس -هیچی !!!!
-(هر دو صدامون رو انداخته بودیم روی سرمون ) معلومه فقط یه سره داری داد میزنی!!!
پردیس -هه خانم تازه میخواد بدونه دلیل این رفتارها چیه؟! … اینکه یه سری آدم رو اینجا به دردسر انداختی!!! اونوقت میپرسه چته!!!؟؟؟
-(یکم که نه!!!باید بگم خیلی جا خوردم!!! اما خودمو نباختم ) بهتره کاری که بهت گفته شده رو انجام بدی و بری!
(اونم کم از این لحن من جا نخورد ولی کاری نمیتونست بکنه!!! ) الانم آموزشت رو بده و برو بیرون!!!
ماهان-شما دخترها نمیبینید یه مریض اینجا خوابیده؟! پردیس جان به خاطره من این دختر دردسر ساز رو ببخشو به کارت برس
(تو اون لحظها اصلا به ماهان نگاه نکردم … پردیس هم خودشو جمع کردو کارشو انجام دادو رفت )
دختره عوضی (یه جورایی این عوی رو تو چشمهای ماهان نگاه کردمو گفتم تا دلم خنک بشه)
ماهان-حالا یاد گرفتی ؟!!؟؟
-نه
ماهان-میدونستم چون اصلا بهش توجه هم نکردی
-(دستهام رو کردم توی جیب پشت شلوارمو روتخت نشستم) چی میخواستی بگی
ماهان-از اونجا که دختر هستی و نمیتونی اون اتفاق رو پیش خودت نگه داری باید بهت بگم که احتمالا!!! اونم فقط احتمالا سرنوشت منو تو یکی هستش
-دهن لق بودن فقط خصلت دخترها نیست در ضمن … چیه؟؟!!! قراره هر دوتامون بمیریم؟؟؟!!! (با این حرفم چهره اش کاملا درهم رفت )
ماهان-شاید … شاید قرار باشه توی آینده باهم باشیم که هردو خواب یه بچه رو دیدم
-(یه منفجر شدن اعتقاد دارین!!!؟؟؟ خب من الان منفجر شدم ) چرا مزخرف میگی!!!؟؟؟ (انقدر شاکی شده بودم که نفهمیدم دارم چیکار میکنم) جمع کن این مسخره بازیارو!!! آقا ۵ سال پیش منو دیده و از اون موقع تا حالا یه بچه رو تو خواب میبینه منم از وقتیکه تورو یا به قول تو آینده ای که تو توش بودی رو دیدم دارم همون بچه رو میبینم!!!!؟؟؟ مگه این چیزا مسخره بازیه؟؟؟!!!
خجالت بکش ، ناسلامتی دکتری برای خودت!!! انقدر درس خوندی که این چرندیات رو تحویل اینو اون بدی؟!از سنت خجالت بکش، جای اینکه به کر این چرندیات باشی یه فکری بکن تا از این مخمصه نجات پیدا کنی شاید نفر بعدی تو خانوادتون نباشی!!!
ماهان-خفه شووووو
-(از صدای دادش در جا خشک شدم ، برگشتمو دیدم پشت من ایستاده )
ماهان-دیگه حق نداری بهم توهین کنی!!! من گفتم شاید!!! فکر کردی خوشم میاد به یه دختر معمولی از یه خانواده معمولی با یه قیافه معمولی فکر کنم که شاید یه روزی همسرم بشه!!!؟؟ آره؟!!!؟ تو چی داری که من بخوام بهش فکر کنم؟! تحصیلات؟! ثروت؟! قیافه؟! توانایی خاص؟! هوش زیاد؟؟!!! چی داری؟! غیره دردسر چی داری؟!
-( تنم میلرزید! )
ماهان-از روزی که به دنیا اومدی همه رو انداختی تو دردسر، از لحظه ای که اومدی توی این خونه حتی نتونستی یه لحظه بدونه اینکه دردسر ایجاد کنی راه بری! لعنتی فقط دو دفعه نزدیک بود من رو به کشتن بدی
-( درسته که خواسته بودم با تکیه به چیزهایی که داره اونو تحقیر کنم ولی اون دقیقا دست گذاشته بود روی چیزهایی که ندارمو با اونا تحقیرم کرد ) خیلی کثیف بازی میکنی !!!؟؟ قصدت تحقیر کردن من بود؟! (دیگه ماهان رو نمیدیدم! پرده اشک چشمام رو تار کرده بود، با هر کلمه یه قدم به عقب برمیداشتم ! انقدر عقب عقب رفتم تا به در خوردمو به سرعت از اتاق خارج شدم)
-چی شد؟!
-(صداشو تشخیص دادم!بدونه حرفی خودمو پرت کردم تو بغلش و های های گریه کردم ) عوضی … اون خیلی عوضیه یاس … خیلی آشغاله
یاس-هیس، آروم… همه میدونن اون عوضیه … بیا بریم بشینیم ، بیا
-(همراهش رفتمو کنار پنجره نشستیم ، دستمو تو دستش گرفت و شروع کرد یه نوازش دستم)
یاس-چی گفتی که اونجوری شروع کرد به داد کشیدن؟!
-هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم
یاس-خیلی جرات کردی که باهاش دهن به دهن بذاری
-(پیش خودش چی فکر کرده؟! که هر چی از اون دهنش در بیاد به من بگه و همینجوری بره؟! مرتیکه عوضی! از سن و سالشم خجالت نکشید! دوبرابر من سن داره! به من میگن سایه یزدانی ، کل فامیل یزدانی از پس من یکی برنیومدن چه برسه به این آقا که حتی نمیتونه یه گردنبند رو از گردنش در بیاره)
یاس-کجا سایه!؟
-(یاس دستم رو گرفته بود که مثلا نذاره من برم ) ولم کن ( با شدت دستم رو از دستش بیرون کشیدم) مرتیکه آشغال
یاس-سایه خواهش میکنم، میترسم بلایی سرت بیاره
-(با قدمهای بلند خودمو به دره اتاق رسوندمو بدونه در زدن رفتم داخل و درو پشت سرم بستم!!! خاک برسرم کنن! تازه فهمیدم چه غلطی کردم!!!! خودشم مات و متعجب همونجوری وایستاده بود !!! با اولین حرکت اون منم به خودم اومدمو چشممو ازش گرفتمو زمینو نگاه کردم ) ب ببخشید
ماهان-میمیری در بزنی؟! مگه اینجا طویله است سرتو انداختی اومدی توش؟! اینجا با خونتون فرق داره
-(آخ که خودش آتیشو روشن کرد، هر چقدر میخوام عفت کلام داشته باشم نمیذاره ) آره
ماهان-چی؟!
-طویله است ، یه الاغم توش بستن که اومدم ادبش کنم
ماهان-چه غلطی کردی؟!
-(با قدم های بلند خودشو به من رسوند، درست روبروم بود ، فقط لباس زیر تنش بودو مابقیه بدنش لخت بود، منم که قدم به مراتب از اون کوتاهتره و تا اون جلوم قرار گرفت چشمم افتاد جاییکه نباید میوفتاد واسه همین سیع سرمو بالا گرفتم و تازه فهمیدم !!! اوه اوه اوه ، چشم آقا قشنگ به خون نشسته )
ماهان-پرسیدم چه غلطی کردی؟!
-غلطو تو کردی با اون مخزرفاتی که گفتی ، تا حرفتو پس نگیری از اینجا بیرون نمیرم ( صدای ساییده شدن دندوناشو میشنیدم )
ماهان-بذار یه چیزیرو توی اون کله خالیت فرو کنم
-(انگشتشو گذاشت روی کله ام، خواستم دستشو کنار بزنم که با یه دستش منو چسبوند به درو شروع کرد به قفسه سینه ام فشار آوردن ) ولم کن
ماهان-چه بخوای چه نخوای من همینم، با این اخلاق ، تا آخره جستجو نمیتونی از کنارم تکون بخوری ، اگه فکر در رفتن به سرت بزنه میام دنبالت، میشم کابوس زندگیت، یه چیزه دیگه رو هم بدون!!! من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم تورو به چشم یه همسر ببینم! تو لیاقت نداری بند کفش منو ببندی چه برسه همراه من توی زندگی باشی
-(درسته که چشم های اون یه خون نشسته بودو از فرط عصبانیت گوشه های دهنش کف کرده بود اما منم کم عصبانی نبودم ) فکر کردی من انقدر بیچاره ام که خودمو درگیر آدمی مثل تو کنم که معلوم نیست چند روزه دیگه زنده استو بچه هایی به دنیا بیارم که از روز تولدشون بدونم اونا به ۴۰ سال نرسیده میمیرن!!! حالا تو یه چیزو تو اون کله پوکت فرو کن، من میرم، از اینجا میرم، نه تو نه هیچ خره دیگه ای هم نمیتونه منو اینجا نگه داره (و اون کاری که کیوان بهم یاد داده بود رو انجام دادم ، یه لگد خوابوندم وسط پاش که قیافش دیدن داشت، انقدر رو این ضربه کار کردم که میدونم حداقل ۵ دقیقه نمیتونه تکون بخوره !!! اما من وقت موندن نداشتم تا قیافه داغونشو ببینم ، وقتی اون دولا شد منم سریع درو باز کردمو زدم بیرون اولش فکر کردم که یاس بیرونه اتاقه اما وقتی دیدم نیست کلی خوشحال شدم،باید یه چیزی گیر میاوردمو میپوشیدم، به اولین کاپشن و کلاهی که رسیدم برشون داشتم، امروز صبح دمه اون عمارت یه ماشین دیدم که مال شهاب بود ، دیدم شب اولی که اومد کلید رو گذاشت توی کشوی میزی که وسط این هال هستش، رفتم سمت کشو و کلیدو برداشتم ) برو به جهنم ماهان

 

 

 

 

(من کدوم گوری دارم میرم؟!پشت فرمون ماشین شهاب نشستمو دارم تویه جاده که نمیشناسم رانندگی میکنم ، فقط همینو میدونم که موقع اومدن سربالایی بود ، پس باید برگشتنش سرپایینی باشه دیگه ! حدود ۱۵ دقیقه ای هست که دارم رانندگی میکنم) لعنتی
(یادم رفته بودکه یه دروازه دیگه هم هست ، پیاده شدمو رفتم سراغ دروازه که بازش کنم ) کی اینو قفل کرده؟!! (یه لگد حواله در کردم که پای خودم تیر کشید ) اه، لعنتی ( از تاریکیه جنگل میترسم اینجا هم که پر از درخته نمیشه که با ماشین برم، از این در رد نمیشه اما خودم که میتونم ازش بالا برمو پیاده خودمو به یه جایی برسونم)
همینکارو میکنم (با بدبختی خودمو به اونور در رسوندم که انگار دنیارو بهم دادن) مگه بمیری ماهان که دستت بهم برسه … آشغال … جستجوتونم بره به درک
**********************
(تقریبا یه نیم ساعتی هست که دارم راه میرم، این جاده رو یادمه اما اونجوری که من فکر میکنم باید یه ۲ تا ۳ ساعتی طول بکشه برسم سره جاده اصلی، همش هم سرپایینیه ، منم که صبحانه نخوردم ، فشاره تعطیل شده ! اونا میخواستن ساعت ۴ همه دوره هم جمع بشن! )
-خب بشن ، به تو چه
(ماهان میگفت ۵ سال پیش منو دیده!!!؟؟؟ اما من که تولدم رو خیلی خصوصی برگزار کردم ، با مامانینا شام رفتیم یه رستوران سنتی و همونجا کیکمو بریدم!!! یعنی منو اونجا دیده؟!
اونو ولش کن ، گیریم که دیده باشه، آخه چه ربطی بین منو اونو اون بچه هست؟! یعنی من مامانشم اونم باباشه بعدش بچه ماله ماست؟! شاید بچه یکی دیگه باشه!! مثلا به فرزندی قبولش کردیم!!!
هه !قبولش کردیم ، چه خودمو چسبوندم بهش!مثلا من ممکنه چی توی این آدم دیده باشم که بخوام ازش بچه داشته باشم؟! )
-ولش کن بابا! همش زاده ذهن مسموم اون مرتیکه پشمالویه
(خاک عالم!!! دستمو گذاشتم دمه دهنم! پشمالو!!! ای خاک برسره چشم چرونت که فقط به لنگ و پاچه پسره نگاه کردی! انگار از خدا خواسته میخواستی اونجوری ببینیش! ولی عجب پاهایی داشتا!!! ) (ببند نیشتو !!! چه خوششم اومده )(خب چیکار کنم!!! خیلی عضله ای بودن )
-اه که خسته شدم (راهی که داشتم میرفتم شیب تقریبا تندی داشت ، خسته تر از اون بودم که بتونم ادامه بدم، همه جا درخت بودو اولین چیزی که پیدا کردم یه تخته سنگ بود که دقیقا لبه شیب بود، اما منظره خیلی جالبی داشت ، یکم قوه تخیل آدم رو قلقلک میداد)
-خب خانم یزدانی به یه چیزی فکر کن که این افکار بدو از ذهنت دور کنه! گشنه گی … نه نه تو به گشنگی فکر نمیکنی، به هر چی فکر میکنی غیره اون (ماهان)
-اه به اونم فکر نکن (پس به چی فکر کنم!!؟؟ به عقل نداشته ام! پول نداشته! قیافه یا تحصیلات نداشته ام؟!) مرتیکه گوساله (سایه زبون به دهن بگیرو یکم استراحت کن، بعدشم راه بیوفت برو ، آخه تو اینجا اگه با خودم حرف نزنم از ترس زهره ترک میشن، صدای دارکوب میاد و گاهی آواز پرنده ها … یه دفعه با یه صدایی برگشتم عقب)
-پیداش کردم، اینجاست
-ساااااایه؟؟؟!!!!
-بخشکی ای شانس که انقدر منو تو دردسر میندازی (صدای یاس رو حتی وقتی تو گور باشم تشخیص میدم از بس که قشنگه!!! ولی خداییش قشنگه ها! مثل این گوینده های رادیو روی تمام کلمه هایی که میگه یه حس خاصی داره ) بله؟! ( از جام بلند شدم آخه روبه روی اون شیب نشسته بودمو نمیتونستم ببینم پشت سرم چه خبره فقط امیدوارم ماهان باهاشون نباشه )
یاس-کجا گذاشتی رفتی؟! داشتم از نگرانی پس میوفتادم ، تا من رفتم دنبال یکی که بیاد جلوی دعوای شما دوتا رو بگیره ، دیدم دره اتاق نیمه بازه و ماهان افتاده زمین
-(با چشمام شروع کردم به نگاه کردن و غیره آهو و یاس کسی رو ندیدم ) اگه از گشنگی نمیمردم حتما میرسیدم خونه بهت زنگ میزدم (دروغگو مگه شمارشو داری؟!) بچه ها میشه بگین شماها اینجا چیکار میکنین؟! مگه اومدن یا نیومدنم دست خودم نیست؟! پس چرا وقتی نمیخوام باشم میاین دنبالم؟!!! (یاس آروم آروم اومد سمتمو یه قیافه خیلی مهربون به خودش گرفته بود )
یاس-عزیزم اینجا خیلی خطرناکه تو اگه بخوای تنهایی برگردی حتما یه بلایی سرت میاد، ما خیلی نگرانت بودیم، همش میترسیدیم که گیره اونا افتاده باشی
-(یه لرز خفیف رو توی تنم حس کردم ، دوباره با چشم هام شروع کردم به نگاه کردن اطراف ) مگه یه برنامه جستجو نیست؟! گیر افتادن یعنی چی؟!
-تو میدونی چجوری میشه پنهون شد؟!
-(نگاهم روی آهو ثابت شد؟! ) ها؟!!! یعنی چی؟!
آهو-خیلی وقته دارم دنبالت میگردم! تا حالا نشده بود کسی اینطوری بتونه از دستم در بره
-(انقدر گیج نگاهش کردم که خودشم خسته شدو رفت سمته یه درختو بهش تکیه داد )
ترنم-هیچی بابا! ولش کن!
یاس-شاید به خاطره اون جواهرات باشه که همراهته، ولی فعلا مهم نیست، آهو میشه خواهش کنم اسب ها رو بیاری؟! بهتره تا دیر نشده سایه رو به یه جایی برسونیم
آهو-باشه، تا ما برسیم بچه هام میان که اونو ببرن تهران
-(با اتمام این مکالمه آهو رفت)
یاس-سایه؟!
-جانم؟!
یاس- من میدونم چه اتفاقی افتاده که تو و ماهان باهم دعوا کردین
-(ای ماهان دهن لق ) خب؟! (این ابرو بالا انداختنام منو کشته)
یاس-ماهان چیزی نگفت، وقتی تو فرار کردی، فرزام خیلی شاکی شد برای اینکه نه ترنم و نه آهو نتونستن از دمه خونه تا جاییکه خط لاستیک ها شروع میشد چیزه دیگه ای ازت پیدا کنن ،بلاخره اونا ردیابن اما تو انگار پرواز کرده بودی جای اینکه راه بری، بعدش فرزام پرید به ماهان که یاس میگه تو باهاش داشتی دعوا میکردی، اگه به خاطره تو رفته باشه میدونم چه بلایی سرت بیارمو از این حرفها که رادمهر پرید وسط ماجرا و گفت که وقتی با تو تماس داشته تو چی دیدی و خود ماهان هم گفت که امروز در اثر تماس با اون چی دیدی و اونم بهت گفته که شاید شماها قراره توی آینده ای که نیومده در کنار هم باشین و همین موضوع اذیتت کرده و دعوا راه انداختی
-(با یه نگاه مشکوک نگاهش کردم ) خب؟! ( یعنی بنال بقیش رو )
یاس-هیچی فرزام آنچنان زد پای چشم ماهان که همه کف کردیم بعدشم نشست رو قفسه سینه اشو زد تو دهنش اما قبل اینکه بیشتر از این کاری بکنه بچه ها بلندش کردن
-(آخ که فدای پسر عمو بشم من) حقش بود کاش بیشتر میزدش
یاس-مطمئنی؟!
-(با چشمهای ریز شده و لبهایی که از خنده داشتن باز میشدن نگاهم میکرد)
یاس-آخه بدجور وقتی مریض بود بیتاب بودی!
-(اومد نزدیکو دستمو گرفت )
یاس-سایه جان ، نمیدونم ماهان بهت چی گفته یا تو توی رویا چی دیدی! اما اگه تو و اون هر دو یه بچه رو دیده باشین که شماها رو یه جورایی پدرو مادرش خطاب کرده ، جای هیچ شکی رو باقی نمیذاره که قراره در آینده باهم باشین
-(دستمو از دستش کشیدم بیرون) امکان نداره! نمیدونم تو دنیای شما چه جوریه اما توی دنیای من یه همچین چیزی امکان نداره اینجوری و با یه خواب اتفاق بیوفته ، من بیشتر از اینکه از ماهان خوشم بیاد از فرزام خوشم میاد و فکر میکنم خیلی برای من خوبه …
یاس-لعنتی … ساکت
-(واسه چی دستشو گذاشت روی دهن من؟! دستشو پس زدم ) چته؟!
یاس-باید همین الان راه بیوفتیم
-(آهو هم رسید) من سواری بلد نیستم
یاس- تو پشت من بشینو فقط منو سفت بغل کن باشه؟! آهو جان کمکش کن سوار بشه
-(اسب ها رو بردن نزدیک سنگی که من روش نشسته بودمو بهم گفتن برم بالاش ، خود یاس اول سوار شد و دستشو به عنوان چیزی که من بتونم بگیرمشو خودمو بالا بکشم نگه داشت، البته من قبلا سوار اسب شده بودم اما همیشه ازش میترسیدم، با کمک آهو و یاس سوار شدمو تا اونجا که میشد یاس رو سفت چسبیدم، تا سوار شدم یاس به سمت پایین شروع کرد به حرکتو آهو به یه سمت دیگه رفت )
یاس-آهو از یه جای دیگه میره تا اگه دنبالمون بودن نتونن پیدامون کنن
-(نمیدونم چقدر رفتیم که یه دفعه یاس اسب رو نگه داشت) چی شد؟!
یاس-میتوم حس کنم که اینجان
-کیا؟!
یاس-به ماهان قول دادم که برت گردونم اما نمیخوام بر خلاف میل تو عمل کنم ! منو سفت بچسب سایه
-(اینو گفتو اسب رو حرکت داد )یواش برو
یاس-نمیشه
-(چشمام رو بستمو سرمو پشت شال گردن یاس پنهان کردم ، خداییش پشت موتور بشنم انقدر نمیترسم که الان دارم پس میوفتم … یه مدتی همینجوری به تاخت رفتیم تا اینکه یه دفعه ای ایستاد )
-بیاین پایین ، با هر دوتونم!
-(آخ که دلم نمیخوست هیچوقت چشمام رو باز کنم، اما آروم بازش کردمو از چیزی که دیدم شک شدم )
یاس-سایه؟! خوبی؟!
-آره
-گفتم بیاید پایین
یاس-حواستون هست که کجایین؟!
-(دور تا دور ما آدمهایی یه دست سفید پوش سوار اسبهای سفیدشون بودنو فقط یکیشون نزدیکتر از بقیه به ما بود)
یاس-اینجا زمینهای ما هستش، شماها نمیتونین همینجوری اینجا بچرخین
-یاس؟! (صدام آروم تر از ناله یه بچه گربه بود )
یاس-چیزی نیست عزیرم!
-(دستشو گذاشت روی دست من که دوره کمرش گره کرده بودم)
یاس-بهتره با ما کاری نداشته باشین! به نفع خودتونه!
-چیزی نمونده که از محدوده خودتون خارج بشین! بهتره برگردین همونجا که بودین
-(اون صدا واقعا ترسناک بود اما اون یه جور کلاه بافتنیه سفید روی صورتش کشیده بودکه من نمیتونستم صورتشو ببینم)
یاس-میخوایم خودمونو به جاده برسونیم
-میدونید که تا با سرگروهاتون نباشین نمیتونین از اینجا خارج بشین! خب سرگروهتون کو؟!
-(لعنتیا! اینا دارو دسته ماهانن که نمیذارن ما رد بشیم)
یاس-من به اجازه سرگروه احتیاج ندارم
-(یه لحظه فکر کردم که انگار دست یاس روی دست من تبدیل به یه تیکه یخ شده ) یاس؟!!! ( ولی هیچ صدایی از در نیومد به عوضش اون مرده که روی اسب بود افتاد زمین ، فقط صدای جیغ یاس تونست من رو از نگاه کردن به بدن اون مرد که در حال سرد شدن بود منصرف کنه) چی شد؟! (حس کردم همون دست یخ الان به یه کوره داغ تبدیل شده) (یکی از دستهام رو ازش جدا کردمو نزدیک صورتم گرفتم)
-دختره عوضی بیا پایین
-یاس؟!(دستهای یکی رو دوره بدنم حس کردم اما هنوز تو شک دیدن دست خونیم بودم! اونا با یاس چیکار کردن ؟! بدون هیچ مقاوتی گذاشتم منو پایین بیارن ، نمیتونستم صاحب های صدا رو تشخیص بدم، هر کسی از یه جایی یه چیزی میگفت و آخره سر یکی سواره اسب یاس شد و طناب رو دستش گرفت )
-من اینو میارم یکی هم اون یکی رو بیاره
-(دیگه از شک بیرون اومده بودم! یاس چش شده بود؟!) یاس؟!
یاس-من خوبم سایه!!!
-بهتر هم میشی کوچولو!
-ولم کن! یاس؟! خوبی؟! این خون برای چیه؟!
-برای اینکه یاد بگیره با محافظا در نیوفته! چیزی نیست فقط یکم صورت خوشگلش زخمی شده که اونم خودش ردیفش میکنه!
-دستتو بکش آشغال
-هی کوچولو من باهات کاری ندارم! درضمن اگه اون دختره اسمش یاس باشه و از بچه های گروه جستجو، میتونه یه راهی برا خوب شدن صورتش پیدا کنه!
-(در حال تقلا بودم که صدای یاس رو شنیدم )
یاس-سایه!؟ اونا باهات کاری ندارن! میخوان مارو برگردونن پیش بچه ها
-(با این حرفش یکم آروم شدم و با تقلای کمتری پشت یکی از اون مردها سوار اسب شدم)

 

 

 

 

-تو خجالت نمیکشی؟!
-(اینو میشه هشت امین داد وحشتناک فرزام دونست ، والبته هنوز نوبت به من نرسیده، واسه اینکه داره یاس و آهو رو دعوا میکنه ! یه نیم ساعتی هست که رسیدیم، توی راه هیچ مشکلی پیش نیومد غیره اینکه اون آقاهه که من داشتم باهاش میومدم یک ریز منو دعوا کردو کلی نصیحت کرد که بهتره به فکر هم نوع های خودم باشم! اولش فکر کردم چقدر مسخره است که منو هم نوع خودشون میدونن اما وقتی یاسو با اون مرده دیدم که یاس یه جورایی یخش کرده بودو دیدم گوشه گونه اش به خاطره من زخم شده بودو خون روی صورتش خشک شده بود، یکم تو دلم به خودم فحش دادم ، بعدش فکر کردم که وقتی اون که به قول خودم یه آدم عجیب غریبه به خاطره من حاضره اینجوری آسیب ببینه ، یعنی من نمیتونم یکم دست از بچه بازیم بردارمو بهشون کمک کنم، اونا حرفشونو ثابت کردن که نمیذارن بلایی سره من بیاد ، خب منم خودمو بهشون ثابت میکنم، اما وقتی دمه ماشین شهاب، فرزام رو دیدم میخواستم از همونجا در برم،هنوز پامونو زمین نذاشته یه سیلی محکم توی گوش یاس زد ! خیلی جالب بود که یاس دم نزد! اگه من بودم که میکشتمش! )
-مگه با تو نیستم؟!!!
-آخیش … بلاخره نوبت من شد؟!!! ( خاک بر سرم که دوباره بلند بلند فکر کردم)
فرزام- واقعا که خیلی پررویی
-ببخشید (سرمو پایین انداختم تا اون چشمهای تیله ای که الان سبز تیره شده بودنو نبینم)
فرزام-باعث شدی که اون دوتا هم برخلاف قوانین عمل کنن
-(اااه … چقدر داد میزنه ، سرم رفت )
فرزام-ماهان حق داشت که گفت نمیشه به این دخترها اعتماد کرد! امتحانتونو خراب کردین خانم ها! خراب کردین!
-(این حرفها رو در حالی میزد که داشت از اتاق بیرون میرفت ) (برگشتم سمت آهو که همچنان با سره پایین گوشه اتاق ایستاده بودو یاس هم روی صندلی به همون حالت عصا قورت داده نشسته بودو چشم از روبرو برنمیداشت ) (خیلی آروم رفتم سمتش) یاس؟!
یاس-چیه؟!
-متاسفم که اینجوری شد
یاس-به خاطره تو نبود! تو حق انتخاب داشتیو انتخاب کردی که بری!ما هم همراهیت کردیم اما دیدی که! نمیشه از این ماجرا به این زودیا بیرون اومد، حتی همون پردیس نفرت انگیز با برادرش تماس گرفت که از دمه جاده بیاد دنبالت
آهو-سایه ما واقعا خواستیم کمکت کنیم که برخلاف میلیت به ما کمک نکنی اما نشد! این جستجو به آدم هایی احتیاج داره که هدفهارو به خطر نندازن!
یاس-اما تو میندازی! تو تمام برنامه ها رو بهم میریزی ما ترجیح دادیم که تو نباشی اما نشد!
-(نمیتونستم چیزهایی که میشنوم رو باور کنم! اونا میخواستن از دست من خلاص بشن ) چ چرا؟!
یاس-تو میخواستی بری ، ماهم میخواستیم که تو بری، دوست نداریم هدفیو که به خاطرش از بچه گی داریم تعلیم میبینیم رو به خاطره تو به خطر بندازیم
-(بلند شدو اومد سمت من )
یاس-ببین عزیرم، دلم نمیخواد از ما متنفر باشی اما ما میخواستیم کمک کنیم، اگه تو نمیخوای باشی هیچ کسی حق نداره جلوی تورو بگیره!
-(تا اونجا که میشد شخصیتم لگدمال شده بود! ) (با نفسهای عمیق سعی میکردم که از ریزش اشک هام جلوگیری کنم ) هه ( اولین چیزی که دیدم دستگیره دره اتاق دخترها بود که زیره دستم حسش میکردم! رفتم داخل اتاق ، کسی توی اتاق نبود ، روی تخت دراز کشیدمو به اتفاق های این چند وقته فکر کردم!!! )
***************************
(چقدر بده که آدم با احساس گشنگی از خواب بیدار بشه! ) (سرو صداشون از بیرون اتاق میاد، صدای خنده دخترها از همه بلندتره، مخصوصا یاس که با اون صدای قشنگش الان مشغول هنرنمایی برای بقیه است و داره براشون آواز میخونه، از وقتیکه ییدار شدمو حواسم اومده سره جاش، همش به یه حرف فکر میکنم! چرا ماهان گفته نمیشه به این دخترها اعتماد کرد؟! !!! ) (دلیله اینکه یاس چایی نخورده با من فامیل شد چیه؟! از اول خیلی صمیمی رفتار کرد،اما بعدش رسما حالمو گرفت!!!از منو ماهان بدش میاد ، اینکه از من بدش میاد رو امروز از توی چشماش خوندم) من چقدر ساده ام که به همه اعتماد میکنم
-دقیقا
-(به خاطره اینکه چهار زانو دقیقا لبه تخت نسشته بودم وقتی این صدارو شنیدم از ترس تعدلم رو از دست دادمو افتادم ) ترسیدم! (قلبم واقعا داشت تند میزد ) آخ … ( خیلی حالت مسخره ای افتاده بودم، همون طوری چهارزانو با صورتم اومدم زمین )
ماهان-تو خیلی ساده تر از اونی هستی که فکرشو میکنی ، دلیله اینکه بین این همه آدم تو انتخاب شدی که حامل این جواهرات باشی همینه! دلیله اینکه شراره بافشاری کرد تا تو پیش دایی و زن داییت بزرگ بشی همینه، که تورو از محیط مسموم این جماعت که من هم یکی از اونها هستم دور نگه داره!
-(صداش خیلی آروم بود! یواش یواش اومد سمتمو ، کمکم کرد بلند بشم، مهربون شده بود! حتی نگاهش هم فرق کرده بود، اون برای اذیت کردن من اینجا نیست ، برای همین دوباره روی تخت نشستم در حالیکه پشتمو بهش کردم)
ماهان-ماهارو از بچه گی با دروغ بزرگ کردن، بهمون یاد دادن برای اینکه بتونیم بین آدم های عادی زندگی کنیم باید تظاهر کنیم، به خوب بودن به عادی بودن به مهربون بودن تا اعتماد امثال شمارو جلب کنیم
-چرا؟!
ماهان-برای اینکه بتونیم راحت بین شماها باشیم، بعد از اینکه بزرگتر میشیمو از مدرسهای شما بیرون میام اوضاع بدتر میشه، اگه شما حافظه دروغگویی خوبی ندارید، ما انقدر حافظه خوبی داریم که هم دورغ هایی که شما میگین رو تو ذهنمون بسپاریم هم دروغهای متنوع بهتون بگیم ! اگه شما میتونین تظاهر به خوب بودن بکنید ، ما طوری رفتار میکنیم که انگار از شکم مادر یه قدیس به دنیا اومدیم ! من امروز میدونستم این دخترها میخوان چیکار کنن، اما گذاشتم که باهاشون بری
-چرا؟! (لبهام میلرزیدن ، میدونستم که همین الانه بزنم زیره گریه ) (با خم شدن تشک فهمیدم که اون هم روی تخت نشست )
ماهان-این کارو کردم تا بفهمی پا تو چه دنیایی گذاشتی ، خیلی پیچیدگی توی این دنیا هست که تو نمیتونی درکش کنی!
-هه … اونوقت منه ساده چجوری باید از پس شما گرگها بر بیام
ماهان-فقط به اونهایی که قلبت بهت میگه اعتماد کن
-قلبم؟!
ماهان-آره … سایه میخوام یه خواهشی ازت بکنم
-چی؟!
ماهان-میشه کف دستت رو باز سوزن یه کوچولو خراش بدم؟!
-چی؟! ( دماغمو کشیدم بالا و برگشتم ببینم کجا نشسته تا بفهمم منظورش چیه؟! ) چیکار کنی؟! مگه خود درگیری دارم بذارم این کارو کنی؟!!!
ماهان-ببین!
-(سوزن تو دستش بود، یه دفعه زدش کف دستش، از جاش خون زد بیرون) دیوونه چیکار کردی؟!
ماهان-ازت خواهش میکنم، باید یه چیزیرو نشونت بدم!
-چیرو؟!
ماهان-اینو فقط میتونم در صورتیکه کف دستت رو بذاری کف دست من بهت نشون بدم
-عمرا این کارو بکنم! مگه دیوانه ام! اومدیمو ایدز داشتی اونوقت من چه غلطی بکنم؟!
(یه لحظه زبونم بند اومده!!! یه جوری نگاهش میکرد که انگار جزئی از خودش روبروش قرار گرفته) داری ذهنمو میخونی؟!
ماهان-مگه سردرد گرفتی؟!
-نه!
ماهان-میخوام یه چیزو بهت ثابت کنم ! سایه منم اونجا بودم منم اون بچه رو دیدم ، منم متوجه شباهت اون بچه با تو شدم، منم وقتی اون بچه از کنارم رد شد دلم میخواست بغلش کنم
-میخوای چیرو ثابت کنی ماهان؟!
ماهان-اینکه تو مارو نجات میدی ، اینکه تو هستی که این نفرین لعنتی رو از روی ما برمیداری، اینکه من بلاخره بعد از ۳۴ سال زندگی میتونم نفس راحت بکش، کابوس اینرو نداشته باشم که بزرگ شدن بچه هام رو نمیبینم، اینکه دیگه مجبور نمیشم سوگوار عزیزانم باشم، اینکه بلاخره میتونم تو آرامش زندگی کنم! اینکه هیچ کدوم از دخترهایی که اون بیرون هستن لیاقت ندارن حتی با تو همکلام بشن، اونا فکر میکنن تو یه انتقال دهنده برای جواهرات هستی ولی هیچکدومشون به اندازه من به این موضوع اطمینان ندارن که تو!!! بنیانگذاره یه خاندان جدید برای ما هستی! تو شروع دوباره مایی سایه
-(نمیدونم لحن آروم صداش بود یا قوت قلبی بود که بهم داد! هر چی که بود باعث شد حسابی تحت تاثیر قرار بگیرم) ممنون که بهم دلگرمی دادی
ماهان-این دلگرمی نیست
-(دستشو آورد سمت دست منو شروع کرد به نوازش دستم )
ماهان-اینا واقعیت ، که تو باید قبولش کنی، خیلی دلم میخواد حرفهای دیگه ای رو هم بهت بزنم، اما ترجیح میدم خودت ببینی
-آخ … (کف دستم سوخت … از شدتت سوختنش چشمهام رو بیتم اما وقتی بازشون کردم ، چند بار محکم پلک زدم تا تونستم اون چیزیرو که میبینم باور کنم … وزرش باد بین موهای باز من! یه پیراهن بلند و گشاد که گلهای ریزو درشت داره پوشیدم با یه جفت دستکش باغبونی و بیلچه تو دستهام
من وسط یه باغ بزرگ ایستادم که دورتا دورش پر از درختهای میوه مختلفه ! این خوده منم اما یه جوری شدم! یه جوری که تا حالا نبودم! دستهای یکی رو دوره کمرم حس میکنم ! اون یه مرده اما من حس خوبی دارم! انگار منتظر بودم تا بیاد پیشم !
چه مرگم شده؟! این منم؟! اما چرا میذارم یه مرد غریبه بهم دست بزنه!!!؟؟؟
گرمای لبهاش رو روی پوستم حس میکنم!انگار که جاییکه اون بوسیده رو داغ کرده باشن ، وقتی لبهاش رو برداشت همینجور میسوخت! منو با دستهاش برمیگردونه به سمت خودش! از یه طرف اون آدمی که من هستم از اینکارش خیلی خوشش اومده از یه طرف دیگه هم حالم داره بد میشه!
اونچیزی رو که میبینم نمیتونم باور کنم!!!!
ماهان درست روبروی من ایستاده! این من نیستم که دارم بهش میخندم! این آدم همون زنی هستش که من رفتم توی جلدش! اما اگه من نیستم چرا قلبم داره از توی دهنم بیرون میاد!
دستمو بلند کردمو گذاشتم کنار صورتش! یه لبخند قشنگ بهم زدو سرشو آروم آورد نزدیک صورتم، گرمای نفسهاش رو روی صورتم حس میکردم، همونجوریکه میتونستم داغیه نفسهای خودم رو حس کنم، انقدر صورتش به صورتم نزدیک بودکه کافی بود یک میلیمتر حرکت کنم تا … )
-سایه؟!
-(هنوزم از اتفاقی که افتاده بود شکه بودم!!!! من اونو بوسیدم! حالا رویا بود یا نبود!من اونو بوسیده بودم! اما انقدر واقعی بود که میتونم قسم بخورم لبهام رو تبدیل به یه کوره آتیش کرده)
-سایه؟!
-(یه آرومی چشم هام رو باز کردم! و متعجب دیدم که ماهان هم دست کمی از من نداره! گونه های رنگ پریده اش به نظر یکم صورتی شده بودن! شایدم من توهم زدم اما بالا پایین رفتن قفسه سینه اشو که دیگه توهم نزدم… انگار همین الان میخواد قلبش بزنه از سینه اش بیرون)
ماهان-میخواستم اینو ببینی
-(یه زور خودمو جمع و جور کردم تا بتونم حرف بزنم، اما تنها چیزی که از دهنم در اومد همین بود ) سوزنو زدی کف دستم؟؟؟!!!
ماهان-بهت گفتم که ۵ سال پیش دیدمت! از اون موقع به بعد بود که راستین رو میدیدم، اولش فکر میکردم که زاده تخیلاتمه، ولی قضیه داشت زیادی ادامه پیدا میکرد ! خیلی بررسی کردمو گشتم تا اخره سر یه دست نوشته قدیمی پیدا کردم! توی اون فقط یه راه برای آزمایش این رویاها نوشته بود!نمیدونستم باید چیکار کنم! بهت گفته بودم ، روزی که بدنه زخمیت رو آوردن بیمارستانو من عملت کردم! رویاهام تو شبهایی که کناره تو توی بیمارستان بودم بیشتر میشد! تا اینکه تصمیم خودمو گرفتمو خواستم بر اساس اون دست نوشته که از اجدادم برام مونده بود عمل کنم، باید به خودم ثابت میکردم !اینکه تو واقعا کسی هستی که در کنار من قرار میگیره! اگه این قضیه ثابت میشد معنیش این بود که نفرین تموم میشه! برای همین یه شب اومدم سراغت و همین کاری رو که الان کردم انجام دادم! یعنی با یه سوزن کف دست خودمو خودت رو زخمی کردمو بهمدیگه چسبوندم و دقیقا همین چیزی رو دیدم که تو الان دیدی! هنوز هم بعده این همه وقت به همون وضوح دفعه اول بود!
-چرا این چیزا رو به من نشون دادی؟!
ماهان-برای اینکه بهت ثابت کنم تو میتونی پایان دهنده همه این چیزها باشی، میتونی همه مارو نجات بدی!میخوام بگم که به خاطر هیچ کدوم از آدم های اون بیرون خودت رو اذیت نکن
-(مات و مبهوت حرف زدنش شده بودم، تا به حال به این موضوع دقت نکرده بودم که چقدر صدای قشنگی داره، خاک تو سرت سایه که با یه صدا خر شدیو کارشو بخشیدی)
ماهان-ببین سایه، من نمیدونم واقعا توی واقعیت هم نسبت به تو کششی دارم یا نه!؟ من یه جوری مریضیه جنسمی دارم که کلا نمیتونم به زنها نزدیک بشم، این نزدیکی خیلی برام دردناکه ، خیلی تلاش کردم تا درمان بشم اما نشد، پس این رویا برای من هم معنای خاصی نداره، فقط فقط میخواستم بدونی که من چرا بهت گفتم که شاید در کنار هم باشیم، ولی اینو بدون من مریضم، طاهرا به یاس هم گفتیکه به فرزام بیشتر کشش داری تا من! توصیه میکنم دست از فرزام بکشی، اون آدمی نیست که بشه بهش اعتماد کرد !
-خدایا!!! شماها یه مشت آدم مریض هستین! ببینم تا حلال توی زدگیتون به کسی هم اعتماد کردین یا فقط بلدین از مردم سوءاستفاده کنید؟!
ماهان-بقیه رو نمیدون اما من فقط به خودم اعتماد دارم ، حالا میخوای باهم بریم تا برات یه چیزی درست کنم بخوری؟!
-نه
ماهان-ولی چشمات میگه داری از گشنگی پس میوفتی ! من دارم میرم بیرون ، درست روبروی خونه آتیش درست کردم، توام سعی کن با این واقعیت کنار بیای که هیچکسی نمیتونه در مقابلت قرار بگیره !به هیچکسی هم غیره خودت اعتماد نکن
-(با چشمام انقدر نگاهش کردم تا در رو بست و رفت ! اون راست میگفت ، من نباید خودمو دسته کم بگیرم ، با عزمی راسخ از اتاق زدم بیرون ، هر اتفاقی هم که میخواد بیوفته رو با آغوش باز قبول میکنم، حتی اگه اون اتفاق واقعا بوسیدن ماهان باشه )

 

 

 

 

(وقتی از اتاق زدم بیرون، همه یه دفعه ساکت شدن، تمام چشمها چرخید سمت من! نگاه نکردم ببینم کی کجا نشسته یا چکار میکنن! مسیر خروجی رو پیش گرفتم )
-دوباره چی بهش گفتن که میخواد در بره؟!
-هیس!!!
-(این جمله منو متوقف کرد! از حرص ناخونهام رو کف دستم فرو کردم که حرفی نزنم! )
-چرا میگی هیس؟! من نمیدونم برای چی مارو به خاطره اون تو دردسر انداختن؟!
-هی اگه این دفعه خواستی در بری بگو خودم کمکت کنم!
-(آب دهنمو به زور قورت دادم، با کلی فشار که به پاهام آوردم ، تونستم خودمو به در برسونم با پایین کشیدنه دستگیره و باز کردن در منظره ای رو دیدم که به عمرم ندیده بودم! اولش ترسیدمو خواستم برگردم داخل اما اگه اون کار رو میکردم حتما مجبور میشدم حرفهای بیشتری رو تحمل کنم ! دره ساختمون رو خیلی آروم بستمو یه نفس عمیق کشیدم تا استرسم کم بشه! آخه تا چشم کار میکرد اسب و سگ دورتادور خونه پراکنده بودن ! )
-هی اینجا چیکار میکنی؟!
-(با شنیدن صدا برگشتم تا صاحب صدارو ببینم ! رادمهر بود که چکمه های بلند قهوه ای پا کرده بودو یه کت ضخیم مشکی هم تنش بودو یه تعلیمی دستش و مثل همیشه موهاش یه وری ریخته بود توی صورتش، وقتی از خونه بیرون اومدم تونستم آتیش رو ببینم یعنی ماها اونجا نشسته بود )
رادمهر-از اسب ها خوشت میاد؟!
-(معلوم بودکه میخواد سره صحبت رو باز کنه، منم از خدا خواسته برای اینکه نشون ندم مثل سگ از اون همه سگی که دیدم ترسیدم شروع کردم به صحبت) آره … (سعی کردم پشت سرش آروم راه برم تا کمتر نزدیک سگ ها باشم!)
رادمهر-پس سواری بلد نیستی؟!
-از کجا فهمیدی؟! هه … خب معلومه حتما توام ذهنم میخونی دیگه( یه دفعه برگشت سمتم! )
رادمهر-نابغه اینو راحت میشه فهمید که سواری بلد نیستی! داری سکته میکنی! رنگت عینه گچ شده
-نه خیرم(حالت دفاعی به خودم گرفتم)من از این سگ ها ترسیدم
رادمهر-سگ؟!
-نه!!! خرس!!!؟؟؟(چشمهامو چپ و چوله کردمو با انگشتم سمته اولین سگ اشاره کردم)تو دنیای من اسمشون سگه!!!!! (دره ساختمون باز شدو بچه ها شادو خندان در حالیکه اکثرا زین های اسبهاشون رو دستشون بودو بیرون میومدن)
رادمهر-تو مطمئنی ؟!
-(این دفعه من باید بهش میگفت که رنگت شده گچ دیوار) نکنه توام میخوای منو دست بندازی؟! کنار هر کدوم از اسبهاتون یه سگ هستش!!!
رادمهر-میشه دستمو بگیری؟!
-(ابروهامو انداختم بالا)ببخشید؟! (چشمم به فرزام افتاد که شونه به شونه یاس از ساختمون بیرون اومدن)
رادمهر-واسه اینکه ببینم تو داری چی میبینی
-(بدون اجازه من یه دفعه دستمو چسبید! حالم خیلی بد شدم، انگار که یکی هی مجبورم کنه به جاهاییکه خارج از کنترلم نگاه میکردم، با سرعت هر چه تمام چشمم به اینورو اونور میچرخید، یه جورایی حالت تهوع گرفتم ) چه غلطی کردی؟! (چشمام رو با دستهام مالیم تا یکم از دردش خوب بشه ! به زور بازشون کردمو دیدم رادمهر خشکش زده، انقدر اعصابمو بهم ریخته بود، اومدم برم بزنمش که یه دفعه داد زد)
رادمهر-حالت دفاعی بگیرید!
-(صدای هم همه بچه ها نشون از تعجبشون میداد ، که یه دفعه صدای جیغ آهو همه رو بهم ریخت! آهو کنار اسبی که فکر کنم برای خودش بود ایستاده بودو !!!! خدااااااای من ) سگه پاشو گاز گرفت؟!
رادمهر-لعنتی! گفتم دفاعی احمق ها! دفاعی! از کنار اسب هاتون بیاین اینور !
بهمن-فقط از چاقوهای دسته سیاهتون استفاده کنین! دسته سیاه ها!
-(رادمهر دکمه های کتش رو باز کرد و از توش یه چاقوی دسته سیاه در آوردو با سرعت تمام رفت سمت آهو و توی یه حرکت یه جوی خون دیگه کنار آهو ایجاد کرد انگار همه سگها منتظر همین بودن تا با این حرکت حمله کنن! تمام سگها شروع کردن یه پارس کردنو دویدن به سمت بچه ها ) مواظب باشین
-فعلا بهتره یکی مراقب خودت باشه …
-(دستهای یکی رو دوره دهنو کمرم حس کردم که منو از جا بلند کردو توی یه حرکت روی یه اسب نشوندو خودش هم پست سره من سوار شد ! من فقط میتونستم بچه ها رو ببینم که دارن برای پیدا کردن محل سگ ها تلاش میکنن،چشم هام خسته بودنو نمیتونستم زیاد باز نگهشون دارم، دست امید زخمی شده بودو یاس روی زمین افتاده بود، فرزامو بهمن و شهاب کارشون تموم شده بودو داشتن میرفتن سراغ بقیه بچه ها، رادمهر کنار پردیس بود ، خسته تر از اونی بودم که بخوام ببینم بقیه کجا هستن)

 

 

 

 

-هی کوچولو بهتره چشمهات رو باز کنی
-(الان خیلی وقته که بهوش اومدم اما از ترسم جرات ندارم چشمهام رو باز کنم، دستهام رو پشتم بستنو به شکم انداختن روی یه تخت ، چون موهام باز شده بودنو روی صورتم ریخته بودن اونا نمیتونستن بفهمن که بهوش اومدم؛ از لحظه ای که چشم باز کردم فقط صدای سه تا مرد رو میشنوم یکیشون باید خیلی از نظر هیکلی گنده باشه چون وقتی راه میره یه صدای خاصی ایجاد میشه، اما یکیشون ریز نقشه، به خاطره اینکه یه تیشرت مردونه درست کنار تخت روی یه صندلی قرار داره که خیلی بزرگ نیستش، نمیتونه بچه بینشون باشه چون صدای هر سه تاشون مثل مردهای بزرگ هستش) آااایی …
-دیدی گفتم بهوش اومده، میخواستی مارو سره کار بذاری؟!
-(با احساس سوزش توی دستم دیگه نمیتونستم وانمود کنم بیهوشم)
-سام بهتره بذاریش روی اون صندلی تا راستین نیومده و گرنه میدونی اگه بفهمه روی تختش گذاشتی بدبختت میکنه!!!!
-(انگار به یه پتک بکوبن به کله ام، دقیقا همون جوری گیجو منگ شدم!!! راستین؟؟!!! درست شنیده بودم؟!؟!!! )
سام-خیله خب بابا! حالا چی میشد جای این دختره یکی دیگه اینجا بود!!!
-(با گرفتنه دستم منو از روی تخت بلند کردو روی همون صندلیه کنار تخت نشوند)
– کوچولو سلام کردن بلد نیستی؟!!
-(اونیکه فکر کنم اسمش سام بود الان روبروی صورتم خم شده و با یه نگاه کاملا مسخره دار نگاهم میکنه و اون یکی هم اونطرف روی یه صندوق چوبی نشسته بود! فقط تونستم توی یه نگاه موقعیت رو بررسی کنم، یه کلبه چوبی تقریبا بزرگ که پنجره های کوچیک و بزرگ زیادی رو دور تا دوره خودش داشتو یه عالمه تفنگ شکار روی دیوارهاش آویزون بود ) آی (سام با کف کفشش درست روی پای چپ من ایستاده بودو اونو فشار میداد)
-ولش کن سام، حوصله دردسر ندارما! کافیه ببینن اذیتش کردیم، پدرمونو در میارن!
-خسرو انقدر نق نزن
-(پس اسمش خسروه ، قیافشو نمیتونستم کامل ببینم آخه موهام روی صورتم ریخته بود اما فکر کنم همون ریزه میزه هست )
خسرو-وقتی که ماهانو دارو دستش پیدات کردنو پدرتو در آوردن بهت میگم
-(ماهان؟! نکنه اینا همون گروه باشن که همه ازشون متنفر بودن!!! )
سام-ببین داداش، تو خودت این پیشنهاد رو دادی! ناسلامتی مغز متفکر ما تویی آقای دکتر
-(خسرو با قدمهای بلند خودشو به سام رسوند، هیچوقت فکرشوم نمیکردم یه آدم با قدو قواره سام از یکی به قد سرو که فکر کنم یه هوا از من بلندتر باشه انقدر بترسه ! سام چند قدم عقب رفتو دستهاشو بالا گرفتو گفت )
سام-غلط کردم بابا! خب تو نگفتی! من گفتم!!!
خسرو-منه احمق از کجا میدونستم تو و اون راستین کله خر میریدو این دختررو از وسط اونا میارین اینجا!!!
-(خسرو یکم عقبتر رفتو سام هم دستهاشو پایین آورد)
خسرو-میترسم از روزیکه ماهان بفهمه چکار کردیمو بیاد سراغمون
سام- اگه فهمید یه کاری میکنیم دیگه!
خسرو یه کاری نه! بگو چه غلطی میکنی؟! هان؟! اون راستین احمق هم معلوم نیست کدوم گوری مونده
سام-داشت سرشونو با کلاغها گرم میکرد!! ببینم! تو از کجا تونستی اون کلاغهارو ببینی؟! هان؟!
خسرو-دست بهش بزنی من میدونمو تو
-(سام توی چندقمیه من ایستاد )
سام-باشه بابا! فقط میخواستم مطالعات زیست محیطیم به یه جایی برسه! تا اونجا که میدونم هیچ کسی از ماها نمیتونه اون سگها رو ببینه اما این خانم دید و رادمهر هم با استفاده از این خانم دیدو برنامه بهم ریخت وگرنه الان نصفشون تعطیل شده بودن
خسرو-مثل بچه خوب برو اون طرف بشینو خفه شو راستی اون تخت رو هم درستش کن
-(سام خیلی آروم رفت سمت تختی که در واقع یه مبل تاشو بودو اونو درستش کردو خیلی آروم روش نشست
خسرو-گفتم اونطرف اتاق هرچی کمتر نزدیک این باشی کمترم شر درست میکنی! ما هنوز نمیدونیم اون چه توانایی های دیگه ای داره!
-با من چیکار دارین؟!
سام-بلاخره غیره آخ و اوخ چیزه دیگه ایم گفت! فکر کردم فقط تو اونجور صداها مهارت داری
خسرو-سااااااااام
سام-خب بابا خفه میشم
خسرو-یه دنیایی رو مورد لطفت قرار میدی اگه این کارو بکنی
-(به نظرم خسرو آدم معقول تری نسبت به سام میومد ولی هنوزم راستین رو ندیدم! راستین کیه؟! این اسم از جونه من چی میخواد؟! )

قسمت نهم

……………….

(با قدمهای آرومی اومد سمت من یه صندلی کشیدو روبروم نشست ! با یه لبخند شورع کرد به حرف زدن )
خسرو-میدونم شورع بدی بود اما هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست!
سلام… خسرو دادگر هستم! ۳۰ ساله !
سام-نگفتی دکتریا!!!!
خسرو-خفه شو سام لطفا! …
-(دوباره بهم نگاه کردو با همون حالت ادامه داد )
خسرو-بله من دکترای اقتصاد دارمو تو دانشگاه درس میدم ! از بچه گی با سام و راستین دوستم
سام-بگو چرا باهم دوست شدیم!!! تازه نگفتی که کجا درس میدی
-(این دفعه خسرو واقعا شاکی شد )
خسرو-سام خفه میشی یا بیام خفت کنم؟؟!!!
سام-خیله خب خیله خب، آخه درست تعریف نمیکنی برا همین منم کمکت میکنم
خسرو-من اینجا زندگی نمیکنم، خارج از کشور هستمو اگه این الاغی که میبینی مجبورم نمیکرد من الان سره کلاسم داشتم برای دانشجوهام حرف میزدم نه یه دختره دستو پا بسته! از ۲۲ سالگی از ایران رفتمو اونجا زندگی کردم
-منو چرا گرفتین؟!
خسرو-مثل اینکه ماجرای زندگیم برات جالب نیست!!! باشه میرسیم به موضوع تو! این یه طرح احمقانه از طرف من بود که با استقبال شدید این دوتا که از خودم احمقتر بودن روبرو شدو اینا آوردنت اینجا! من گفتم حالا که ما یه قطعه رو داریمو تو دوتا قطعه! خب اونارو بذاریم کنارهم تا ببینیم چه اتفاقی میوفته
-شما یه قطعه رو دارین؟!گله سینه؟!
خسرو-نه! تاج
-چی؟! اما اونا که دست …
سام-اینجاست که میگم داستانو درست تعریف کن براش! این آقایی که روبروت نشسته از داداش امیدت تاج رو بلند کرده!
-(چشمهام گرد شد!!! یه استاد دانشگاه دزدی کرده؟! )
سام-انگشتاش یه زمانایی خیلی فرز بودن
خسرو-هنوزم هستن سام
-(و دستشو جلوی چشمای من گرفت !!! باورم نمیشد! اون ساعت منو باز کرده بود در حالیکه من اصلا متوجه نشده بودم!!!!!)چه جوری؟!
سام-دمت گرم! این دفعه منم متوجه نشدم!
خسرو-یه توانایی خیلی بد! دستهام زیادی فرز هستن! توام اگه کتر حرف بزنی متوجه میشدی
-این بیشتر از خیلیه!!!؟؟ شما الان یه قطعه رو دارینو من دوتا ! تازه گوشواره هاهم که دسته شایانه!
خسرو-مشکل اینجاست که گوشواره ها الان نیست
-چی؟!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ (اگه دستام باز بود حتما تو این حالت دستهامو بین موهامو میکردم تا بتونم تعجبم رو نشون بدم!)
خسرو-کاره شیرینه! خواهره شایان! گوشوارهارو برداشته!
سام-قضیه مال دو هفته پیشه! وگرنه مطمئن باش اونا گوشواره رو هم میدادن دست تو ازش مراقبت کنی
-مراقبت؟! من فکر کردم که فقط حمل کننده هستم
سام-یعنی حمالی؟!!! هاها …
-(آخ دلم میخواست الان یه چیزی میزدم توی دهنش ! تا فکشو ببنده ) خود گوییو خود خندی! عجب مرتیکه هنرمندی
خسرو-اونو ولش کن! مگه بهت نگفتن که هر کدوم از این جواهرات در اثر تماس با تو طلسم هاشون فعال میشه و آدمهایی که بدیه وجودشون بیشتر از خوبیشون باشه نمیتونن در مقابلش دوام بیارن؟؟!!!

 

 

 

 

-چرا!!! اما نگفتن که در اثر تماس با من اینجوری میشن!!!
سام-خب حتما به نفعشون نبوده!
-حالا میشه بگید برای چی منو اینجا نگه داشتید؟!
سام-گفتم که میخوایم قطعه هارو بذاریم کنار هم تا ببینیم چی میشه
-اما تا زمانیکه همه شون نباشن، نمیشه هیچ کاری کرد
سام-کی میگه؟!
-(یه اخم بهش کردم ) ماهان
سام-هه … ماهان … اون آشغال حتی دعوتنامه هم برامون نفرستاد
خسرو-حق داشت! اونموقع که بهت احتیاج داشت تو بهش چی گفتی؟!
سام-اون قضیه مال ۱۰ سال پیشه
خسرو-اما هیچکدوم از ماها یادمون نرفته! چه برسه به اون که ضربه اصلی رو خورد
سام-خب من چه میدونستم اونا واقعا باهم درگیر میشن
خسرو-تو نمیدونستی؟! تو حتی یک کلمه هم به ماها نگفتیکه اونا ماهان رو تهدید کردن!!!خیره سرت دوستش بودی!
-(قیافه خسرو خیلی ناراحت شده بود)شماها دوست ماهانین؟!
خسرو-یه زمانی آره
سام-فکر کنم راستین اومد
-(با این حرفش ضربان قلب به من بالا رفت، استرس اینکه ببینم راستین کیه و چه شکلیه باعث این اتفاق شده بود) راستین کیه؟!
خسرو-یه زمانایی دوست صمیمیه ماهان و الان بدترین دشمنش
-(اینو گفتو بلند شدو از خونه بیرون زد ! با فکر به اینکه اگه اون دشمن ماهانه چه بلایی سرم میاره دلم درد گرفت )
-سرتو بلند کن ببینم
-(این صدای هیچ کدوم از اون دوتا نبود، با ترس سرمو بلند کردم اما چقدر زود اومده بود تو! من که هیچ صدایی نشنیدم!!! روبروم یه مرده یک چشم رو دیدم، چشم چپش رو با چشم بند پوشونده بودو یه زخم عمیق روی گونه سمت راستش بود بینیش فکر کنم شکسته بود، آخه خیلی کج و کوله بودو لبهای کلفتی که خیلی تیره رنگ بودن ، از بینیش خون اومده بودو خشک شده بود، اون چشم سالمش قرمز بود، روی گردنش یه زخم بود که همچنان ازش خون میومد، گوش راستش کاملا خونی بود )
-برات یه ملاقاتی آوردم!
-(از جلوی چشمام که کنار رفت فقط یه چیز سیاه رنگ روی زمین دیدم که خیلی شباهت به… ) ماهان؟!!! (راستین با قدمهای بلند رفت سراغ ماهانو با پا کوبید توی شکمش اما اون حتی یه ناله هم نکرد! ) ما ماهان؟! ماهان؟! (با التماس نگاهشون میکردم) اون مرده؟!آره؟! مرده؟! (اولش که دیدمش انگار که ناجیه خودمو دیده باشم خوشحال شدم اما الان اگه مرده باشه من با این سه تا … )
راستین-سگ جون تر از ایناست که بمیره! ولی نمیدونستم انقدر براشون مهمی کوچولو! مخصوصا برای این عوضی
-(دوباره با پاش چند مرتبه زد توی سرو صورت ماهان ولی اون بازم حرکت نکرد! اشک تمام صورتمو خیس کرده بودن)
راستین-ببریدش بالا ، یادتون باشه در رو هم روش قفل کنین
-(سام و خسرو اطاعت کردنو ماهان رو کشون کشون بردن، اما وقتی رد خونی رو که بعد از کشوندن ماهان روی زمین دیدم دلم یه جوری شد،چشمام سیاهی رفت )
راستین-تو چندتا قطعه رو داری؟!
-(با صدای نعره راستین به خودم اومدم) دوتا (لرزش صدام یه لبخند روی لبهاش آورد )
راستین-کسی امتحانشون کرده؟!
-منظورتو نمیفهمم
راستین-یعنی اون آشغال(با سرش به طبقه بالا اشاره کرد)امتحانشون کرده؟!
-آره
راستین-من درست ندیدم که کیا توی این جستجو هستن! اسمهاشون رو بگو ببینم
-(با اینکه حالم زیاد خوب نبود، اما شروع کردم به گفتن اسم بچه ها! اونم خیلی متفکرانه شروع کرد به قدم زدن دوره اتاق ! حرفهام که تموم شد سام و خسرو هم اومده بودن پایین )
سام-ببینم اسبت کو؟!
راستین-اون آشغال کشتش! مجبور شدم تا اینجا با اسب اون بیام! بیچارم کرد تا اینجا رسیدم
خسرو-چه بلایی سرت اومده؟! درگیر شدین؟!
-(راستین خیلی ریلکس روی زمین نشستو یه سیگار روشن کرد)
راستین-آره! غیره اون کی جرات داره که نزدیک من بشه؟!
خسرو-شما دو نفر نمیخواین این ماجرارو تموم کنین؟! اگه انقدر به هم پیله نمیکردین تا به الان اون گل سینه رو پیدا میکردین
راستین-برام مهم نیست که اون گله سینه پیدا میشه یا نه
-(صداش از اون حالت داد خارج شده بودو یکم آرومتر شده بود! ولی من اصلا حال خوبی نداشتم ! چشمام خیلی سنگین شده بودنو دنیا دوره سرم میچرخید)
-بچه ها فکر کنم دختره حالش خوب نیست

 

 

 

-ببریدش بندازینش کناره همون آشغال! …
اینا آخرین کلماتی بودن که شنیدم
********************
-اینجوری بهتره! ببینم چند وقته چیزی نخوردی؟!
-(سام بالای کله ام ایستاده بودو به زور یه آب میوه به خوردم میداد! از وقتی بهوش اومدم اونم همینجا بوده و بعده اینکه فشارمو گرفت و به قول خودش تشخیص داد که الاناست بمیرم! شروع کرد بهم مواد قندی دادن! یه تخت یه نفره توی اون اتاف تنها وسیله موجود بود، که اونا من رو روش گذاشته بودن! )
سام-ببین اینجا چندتا آبمیوه دیگه ام هست، درسته که ما یکم با هم اختلاف داریم اما هیچ مشکلی با تو نداریم، از راستین هم نترس، اونو ماهان یه خورده حساب قدیمی دارن،من دارم میرم پایین مجبورم دره اتاق رو ببیندم ! شاید هوای در رفتن به سرت بزنه! اما اگه کاری داشتی صدام کن ! راستی اون در یه سرویس بهداشتیه! لامپ اتاق سوخته ،مجبوری چراغ اون دستشویی رو روشن بذاری تا یکم اتاق روشن بشه!میخوای الان خودم روشنش کنم؟!
-(من فقط نگاه میکردم، آخه حرفی برای گفتن نداشتم که بگم ، بعده اینکه چندتا دونه آبمیوه رو گذاشت روی زمین کنار تختو چراغ دستشویی رو روشن کرد ، از اتاق بیرون رفت و در رو قفل کرد! اتاق خیلی بزرگی بود که همون یه تخت رو داشتو یه پنجره بزرگ!تخت رو وسط اتاق گذاشته بودن! نوره کمی از شومینه ای که روشن بود داشت اتاق رو روشنتر میکرد )
-آ…
-(با این صدا یه متر پریدم هوا! با ترس دورو بره اتاق رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم !تخت وسط اتاق بود برای همین نمیتونستم ببینم پشت تخت چه خبره،سعی کردم از جام بلند بشم ولی سرم گیج رفتو دوباره نزدیک بود بیوفتم ! ) کسی اینجاست؟! (شاید کسی غیره من رو هم گرفتن!!! )
-سا . . . یه
-(خدای من!!! ) ماهان!!!؟؟؟ (با اینکه چشم هام سیاهی میرفت اما به زور خودمو از تخت بلند کردمو! رسوندم پشت تخت! یه گوشه اتاق بدنه ماهان بیرمق روی زمین افتاده بود ) ماهان؟!
-آی
-(نمیدونستم چیکار میکنه اما حتما داره خودشو تکون میده که از سره درد ناله میکنه! خودمو بهش رسوندم )ماهان؟!
-بهت دست که ن نزدن؟!
-نه من چیزیم نیست! خوبم! چه بلایی سرت آوردن؟! (تا دستمو گذاشتم روی دستش یه ناله اساسی کرد ) وای ببخشید! ببخشید! چیکار کنم؟! درد داره؟!
-چیزی نیست!کمکم میکنی بلند بشم؟!
-آره … بیا بریم روی اون تخت بشین! اینجا فقط همین یه تخته! (با بدبختی کمکش کردم تا به تخت رسید !) دراز بکش !
-همین یه تخت توی اتاقه؟!
-آره
-لعنتی! راه در رو نداره
-از کجا میدونی؟! اینجا یه پنجره است! شاید بشه از اینجا فرار کرد
-منو راستین باهم این خونه رو ساختیم! نمیشه از این خراب شده فرار کرد!
-چرا مارو آوردن اینجا؟!
-اون یه احمق به تمام معناست … قفسه سینه ام خیلی درد میکنه …
-(با احتیاط ازش دور شدم تا نوره چراغ دستشویی یکم فضای اطراف رو روشن کنه! ) میخوای ببینی؟!
-چیرو؟!
-زخمهات رو
-آره … باید ببینم چه بلایی سرم آورده! وقتی اسبشو کشتم خیلی قاطی کرد!مثل یه سگ وحشی افتاد به جونم
-(شروع کرد به باز کردن همون دو سه تا دکمه ای که روی پیراهنش براش مونده بود اما هنوز اولی رو باز نکرده یه ناله کردو دستشو انداخت ) چی شد؟!
-هیچی بعدا میبینم چی شده! الان خیلی درد دارم!
-(با چرخیدن کلید نگاه هردومون به سمت در رفت ! سام با یه سینی توی دستش وارد اتاق شد)
سام-هه … میبینم که این دفعه حسابی کتک خوردی
ماهان-خفه شو سام … لطفا
سام-باشه بابا! بیا سایه ، برات غذا آوردم! اینا چیزی بهت ندادن بخوری که اینجوری فشارت افتاده بود پایین
-ممنون(سینی رو ازش گرفتمو گذاشتم روی زمین)
ماهان-منو ببرین یه جایی دیگه، بذارین این راحت باشه
سام-من نمیدونم دوتا دکتر چه به ساختمون سازی! این خونه ایه که شما دوتا ساختینو فقط یه اتاق براش درست کردین!تو یکی از این اتاق تکون نمیخوری چون ممکنه در بری
ماهان-اینو از پیش من ببرین! سام! خواهش میکنم ازت
سام-اون میخواد زجرت بده برای همین اینو فرستاد اینجا وگرنه پایین جای خواب براش بود! بذار یه لامپ براتون بیارم تا این اتاقو روشن کنه
ماهان-نمیخواد، اینجوری بهتره
سام-نه اتفاقا اونجوری کیفش بیشتره
-(نمیدونم چرا لحن سام انقدر شوخ بودو لحن ماهان انقدر ملتمسانه! وقتی سام بیرون رفت )
ماهان-احمق عوضی !
-اگه مشکلت منم که نزدیکت نمیام! میرم بغله شومینه میخوابم! تو استراحت کن! (همچین کشته مرده اش نبودم که بخواد برای اینکه ازم دور باشه به کسی التماس کنه! سینیه غذا رو برداشتمو رفتم سمته شومینه که طرف دیگه اتاق بود ! سکوتش این حس رو بهم میداد که موافق کاره منه ! مشغول خوردن شدم! دیگه آخرهای غذا بود که باز سام اومد داخلو یه صندلی تقریبا راحت رو با خودش آورد)
سام-بذارین این لامپ رو عوض کنم … (بعده چند دقیقه که کلید برق رو زد من هنوزم روی زمین نشسته بودمو تا چشمش به من خورد) سایه؟! چرا اونجا نشستی؟! (رو کرد به ماهان) هیچوقت نمیتونی مثل آدم برخورد کنی؟! چرا اونو رو زمین نشوندی
ماهان-خودش خواست
سام-توام که خودتو کشتی انقدر تعارف کردی بهش! بذار برم برات یه چیزی بیارم، اینجا شبا سرده! ببینم میتونی توی کیسه خواب بخوابی؟!
-آره

 

 

 

 

سام-پس یکی برات میارم اما باید برم توی انباری پیداش کنم! یدونه استفاده نشده داشتیم! راستین خیلی شاکیه! چرا زدی اسبشو کشتی؟! نیاد سروقتت شانس آوردی
ماهان-خفه شو سام
-(شام شونه هاش رو بالا انداختو از اتاق زد بیرون ! )
*********************
-(سکوت بینمون خیلی طولانی شده! از اونموقع تا به الان هیچی نگفته! من هم مزاحمش نشدم که بخوام باهاش حرف بزنم! انقدر توی سکوت غرق شده بودم که حتی متوجه نشدم سام داخل اتاق شد )
سام-بیا اینم کیسه خواب! با بدبختی پیداش کردم! هی ماهان بیا ببین اونجا چی پیدا کردم! اون تابستون که رفتیم پیش داییت یادته؟! عکسهاشو پیدا کردم! الان خسرو داره نگاهشون میکنه! میخوای برات بیارمشون
-(سکوتش نشون میداد که نمیخواد ببینه ! )
سام-هوی مگه با دیوار حرف میزنم؟!! چرا جواب نمیدی؟!
-(رفت سمته ماهان )
سام-باتوام الاغ برقی!!!؟؟؟ ماهان؟! لعنتی …. خسرو
-(چنان اسم خسرو رو با داد گفت که چهارستون بدنم لرزید ! به ثانیه نکشید که خسرو پیداش شد! )
سام-بیهوش شده! راستین واقعا این دفعه گند زده
خسرو-چی شده؟!
سام-از درد بیهوش شده! برو بگو بیاد ببینه چه بلایی سرش آورده
-چه خبره؟!
-(این صدای راستین بود که پشت خسرو وایستاده بود)
راستین-تازه شدیم ۱ به ۴ ! این به اوندفعه ای که منو زد در!!!
-(خسرو رو کنار زدو رفت سمت ماهان! دلم نمیخواست برم جلو تا ببینم دارن چیکار میکنن! )
راستین-یکیتون اون کیف منو بیاره! یه آمپول حالشو جا میاره
-(با صدایی که اومد حتی خسرو هم دمه در وایستاد! )
سام-چیکار کردی؟!
راستین-بدونه دارو بهوشش آوردم! یه در گوشیه حسابی احتیاج داشت، به وقتش اگه تربیتش میکردن الان آدم بود!!!
خسرو-فکر کنم جواب داد!
سام-برای تربیت کردنش هم ما باید وقت بذاریم! حیف اون فامیلی که تو به ارثش بردی! ننگی برای ما کچل
-(اینا در اوج اینکه خیلی جدی بودن ! خیلی هم بامزه حرف میزدن! نمیفهمم اینا واقعا باهم دشمنن با دارن فیلم میان! اون یه ماهان گفت کچل در حالیکه موهای ماهان کوتاه بود انگار که با ماشین زدن ولی موهای خود سام کاملا ریخته بودو فقط دوره کله اش یکم مو داشت که قیافشو مخصوصا با اون دماغ کوتاه و لبهای قلوه ای خیلی مسخره میکرد! یه جورایی چهرهاش شبیه دخترها بود البته اگه اونجوری موهاش نریخته بود!یه شیکم گنده داشتو یه زخم خیلی بدشکل روی گردنش! انگار که سوخته باشه ! ولی خسرو خیلی فرق داشت، با اون قدو هیکل ریزه اش واقعا خواستنی بود، چشمهاش طوسی بودن، پوست گندمی، موهای کوتاه و کاملا مرتب، یه ریش پرفسوری ، ریزه بود اما معلوم بود که هیکله باحالی داره)
سام-میخوای ببریمش پایین؟!
راستین-نه! همینجا باشه
سام-میخوای دختررو ببریم؟! (با سرش به ماهان اشاره کرد اما راستین بدونه حرف زدن رفت بیرون)
سام-هی رفیق! هر دوتاییتون اندازه هم احمقین! و من واقعا حال میکنم که رفیقایی به این احمقی دارم
خسرو-سام، اذیتش نکن، بیا بریم ببینم میتونم چیزی براش پیدا کنم ، قیافش خیلی داغونه
سام-نه بابا خوبه، منو یاد قدیما میندازه! بذار همینجوری باشه
خسرو-قدیما بود که ماهارو به اینجا کشوند
-(دست سام رو گرفتو کشون کشون بردش بیرون در حالیکه اون هنوزم خیلی جدی داشت در مورد قدیما حرف میزد)(تا همون لحظه من از جام تکون نخورده بودم اما همینکه اونا بیرون رفتن، آروم رفتم سمته تخت! )واای
(این حرف من فقط یه لبخند روی لبهای پاره ماهان آورد! لب بالا و پایینش کاملا زخمی بود، روی صورتش جای زخمهای پراکنده زیاد بود اما وضعیت دستهاش بدتر از بقیه جاها بود، پشت دستش کاملا داغون بودن، پیراهن آبی رنگی که تنش بود الان تیکه پاره بودو میشد خون رو روی همه جاش دید! روی رون پاش یه زخم عمیق بود که معلوم بود خونی که روی ملحفه ریخته برای اونه ) (دوباره چشمهاش رو بست، اون به خاطره قضیه صبح خیلی ضعیف شده بود، بعده این همه کتک خوردن هم دیگه نمیشد انتظاری داشت که بیهوش نشه، بکم خم شدم تا دکمه های پیراهنش رو باز کنم، یه دفعه مچ دستمو گرفت ) چته؟!
ماهان-دست نزن
-(دستمو با فشار از دستش بیرون کشیدم) شاید تو دلت بخواد بمیری اما من دلم نمیخواد توی یه اتاق با یه مرده زندانی باشم، الانم هیچ کاری باهات ندارم، فقط میخوام ببینم چقدر داغونی! (اون قیافه جدی که من داشتمو صدایی که من بالا کله انداخته بودم مجبورش کرد آروم بگیره ، منم با احتیاط شروع کرم به باز کردن همون چندتا دکمه ) اونقدرهام که فکر میکردم بد نیست! پس چرا غش کردی؟! (یه اخم خوشگل روی صورتش نشست ) زخمهات باید تمیز بشه وگرنه چرک میکنه
-اگه میتونی تو انجامش بده
-(با این صدا پریدم هوا! راستین پشت سرم بود اما هیچ صدایی نشنیده بودم حتی باز کردن در رو ، یه کیسه دستش بود که پرت کرد جلوی پای من )
راستین-تو بهش برسی براش بهتره!
-عوضی
-(ماهان با تمام توانش اینو داد زد )
راستین-عوضی باشی بهتره از اینه که یه آشغال باشی ، دختر جون میدونستی به زن ها آلرژی داره ؟!
-آره
راستین-اون یه دروغگوی بیشرمه! اینم میدونستی؟!
-نه!!!
راستین-پس الان فهمیدی، این حرف من یادت باشه، اون یه دورغگوی بیشرمه!

 

 

 

 

-(لنگان لنگانو بیصدا رفت، حتی در رو هم بیصدا بست ! برگشتم سمت ماهان)برام مهم نیست که چجور آدمی هستی در شرایط موجود فقط تو میتونی منو از اینجا بیرون ببری، پس باید خوب بشی (روی زمین نشستم تاببینم چی توی پلاستیک هست، چندتا بسته قرص بود که روش نحوه مصرفش رو نوشته بود، یدونه آمپول بودو چندتا چسب زخمو بتادینو پمبه ، پدهای پانسمان و چندتا چیزه دیگه) خیله خب چون خودت گفتی به زخم آب بزنن میسوزه، واسه همین فقط بتادین میزنم (هیچی نمیگفت واسه همین رفتم سراغ دستهاش چون به نظرم از همه بدتر بودن ، بدونه اینکه بهش دست بزنم شروع کردم به تمیز کردن زخمهاش ولی هرچی بیشتر تمیز میکردم بیشتر متعجب میشدم! ) توکه دستت زخم نشده؟!
-اما صورت اون عوضی شده
-نمیدونم شما مردها چرا انقدر علاقه دارین مثل خروس جنگی بیوفتین جونه هم! دوباره صدای کلید در اومدو پشتش سام اومد داخل
-حرف اضافه نزنو کارتو بکن
-(با این حرفش انگار آتیشم زدن، کلی شاکی شدم ، پنبه رو پرت کردم تو صورتش ) مگه من کلفتتم که اینجوری باهام حرف میزنی؟! (این سکوتش از همه بدتر بود، حتی داد زدن من هم به حرفش نیاورد ،به خاطر همین رفتم سمته کیسه خوابو خواستم بازش کنم که ! دوباره صدای کلید در اومدو پشتش سام اومد داخل)
سام-سایه؟! راستین میخواد باهات حرف بزنه
-(دست از کارم کشیدمو پشت سرش راه افتادم ، بدونه نگاه به ماهان از اتاق خارج شدم، روبروی اتاق پله بود که به طبقه پایین میخورد! البته به صورت مارپیچ )
سام-ببخشید که یکم باهات بد برخورد کردم، آخه نمیشه به راستین دروغ گفت ، باید یکم خشانت به خرج میدادم تا بعدا زیاد بهم سخت نگیره
-متوجه نمشم چی میگی؟! (اون جلوتر از من داشت میرفت )
سام-اون دروغ سنجه، اگه ازم میپرسیدو میدید که باهات خشن رفتار نکردم از دستم عصبانی میشد، منم مجبور شدم یکم باهات بدرفتاری کنم ، اما الان مهم نیست، آخه فکر نمیکردیم ماهانو بیاره اینجا، حالا که آوردتش همینکه تو توی اتاقش باشی اونو زجر میده، همینم راستین رو خیلی خوشحال میکنه، واسه همین دیگه باهات کاری نداره ، ببینم بلدی غذا درست کنی؟!
-چی؟!
سام-غذا؟! بلدی درست کنی؟!
-(این دیونه است؟! چی میگه؟! ) یکم
سام-بلدی هویج پلو درست کنی؟!اگه بلدی فردا برام درست میکنی؟!
-(آخرین پله رو هم اومدم پایین، به نظرم این سام واقعا شیرین عقله!!! وسط این ماجرا هویچ پلو میخواد )
خسرو-اون اینجا نیست که برای تو هویچ پلو درست کنه
-(خسرو روی یه مبل نشسته بودو داشت کتاب میخوند، راستین هم روی زمین در حالیکه پاهاش رو دراز کرده بودو سیگار میکشید نشسته بود )
سام-چی میشه مگه؟!
راستین-بیا اینجا ببینم!
-(آروم آروم رفتم سمتش که یه دفعه یه چیزی رو انداخت جلوی پاهام )
راستین-اینو بذار روی سرت …
-(دولا شدمو برش داشتم، یه نیم تاج خیلی خوشگل با نگینهای ریزو درشت سبز رنگ بود ولی وسط تمام اونها یه نگین درشت سبز بود که از همه بیشتر برق میزد)
راستین-بذارش روی سرت
-(با اطاعت تمام اون رو گذاشتم روی سرم )
راستین-خیله خب ! بذارش روی اون میز و برگرد تو اتاقت
-(گذاشتمش روی میزی که بهش اشاره کرد)
سام-اما من غذا درست کردم! اول شام بخوره بعدا بره
راستین-ااااااه … هر غلطی میخواین بکنین
-(بلند شدو از خونه زد بیرون )
خسرو-حالا چی درست کردی؟!
سام-سوپ
خسرو-اه من از سوپ متنفرم
سام-ولی برای ماهان خوبه
خسرو-با این اخلاقت باید زن میشدی نه مرد
سام-وای اونوقت مامانم باید ۱۳ سالگی شوهرم میداد! واااایی
-(با اون حرکتی که به کله کچل و شکم گنده اش داد ، یه دفعه زدم زیره خنده! هر دوتاشون بگشتن سمتم ) ببخشید (سریع نیشمو جمع کردم )
خسرو-عیبی نداره ، خیلی وقت بود توی این خونه صدای خنده یه زن رو نشنیده بودیم! بیا اینجا بشین تا دستپخت این خانم خانما رو بخوریم ببینیم ایندفعه چیکار کرده
-(یکم خجالت کشیده بودم ، موهام رو پشت گوشم دادمو خیلی آروم پشت صندلیه اپن آشپرخونه نشستم )
خسرو-نمیدونم چی تو فکرشه! ولی هر چی که هست تنهایی از پسش برنمیاد
سام-اون به ماهان نیاز داره
خسرو-اگه جای احتمالیه اون گل سینه رو شناسایی کرده باشه تنهایی نمیتونه بره سراغش
سام-کی میخواد این کینه قدیمی تموم بشه؟! ببینم تو میدونی ماهان به زنها آلرژی داره؟!
-اگه منظورتون کهیر زدن یا نفس تنگی گرفته ! من همچین چیزی ازش ندیدم، موقعی که باهام میرقصید هیچ مشکلی نداشت، مثل همه مردها بود (قاشق غذارو بردم تو دهنم )
سام-وقتیکه بخواد به یکی نزدیک بشه مشکل پیدا میکنه! منظورم وقتیه که تحریک میشه
-(گیر کرد! چشمام پره اشک شد! خوبه که سوپه وگرنه الان خفه شده بودم!!!! با مشت کوبیدم به قفسه سینه ام)
خسرو-بیا آب بخور! این مزخرفات چیه سره غذا میگی؟!
سام-این موضوعات هم خیلی مهم هستن
خسرو-خوبه که از دانشگاه اخراج شدی وگرنه همه رو به انحراف میکشوندی اینجا جای این حرفها نیست
-(نفسم بالا اومد! این چی بود که سام گفت)
سام-معذرت میخوام!
-مهم نیست(خب چی بگم! بگم غلط کردی؟! یا بگم خوشم اومد!!! )
سام-یعنی ادامه بدم؟!
-نه نه!!! (با این حرفم هر دو زدن زیره خنده! خیلی باحال بود سام وقتی میخندید شکم گنده اش بالا پایین میرفت) من دیگه سیر شدم
سام-انقدر بدمزه بود؟! هنوز هیچی نخوردی
خسرو-یکم نمکش زیاد بود! اگه دهنتو میبستی اینم غذاشو میخورد
-میشه برم بالا؟!
سام-برو، منم یکم غذابرای اون عتیقه میارم!
-اون خیلی ضعیف شده! تابه حال اینجوری ندیده بودمش!
سام-یعنی داره میمیره؟!
-(با صدای راستین همه خودمونو جمع کردیم! بهتر دیدم ماجرا رو براشون تعریف کنم) به خاطره گردنبنده
راستین-کدوم؟!
-(قضیه اینکه دوبار گردنبند رو گردنش انداخته و حالش بد شده رو براشون تعریف کردم! )

 

 

 

راستین-همیشه دلش میخواد خطر کنه!
سام-ببینم هر دوبار تو نجاتش دادی؟!
-نجات که نه! فقط گردنبند رو ازش گرفتم
سام-راستین ببین چی صید کردم! طرف یه پا دکتره برا خودش
-(راستین بدجور بهم زل زده بود! تحمل نگاهشو نداشتم! یکم معذب شده بودم )میشه برم؟!
خسرو-البته
سام-بیا اینو بگیر ببر بهش بده بخوره، نه داغه بذار خودم بیارمش
*********************
-(وقتی وارد اتاق شدم ، سام پشت سرم در روقفل کرد )
-خیلی خوش گذشت؟!
-(جوابشو ندادم، فقط رفتم سمتشو بشقاب رو روی زمین گذاشتم و برگشتم سمته کیسه خواب! )
-مجلس گرم کن خوبی هستی
-(تا سال دیگه ام حرف بزنی من جوابتو نمیدم) (وقتی دید جوابشو نمیدم خفه خون گرفت! به من میگن تحریکش نکنم!!! آخه مگه من کرم دارم بخوام تحریکش کنم؟!اونم اینو! که نه از قیافش خوشم میاد نه از اون هیکلش! تازه اگرم خوشم بیاد که دلیل نمیشه تحریکش کنم، من کلی از پسرخاله ام خوشم میومد هم هیکلش خیلی توپ بود هم قیافش ولی اخلاقش صفر! ماهانم دسته کمی ازش نداره! تازه من چرا باید آدمیرو که اصلا نمیشناسم تحریک کنم؟؟!!! )(انقدر به این موضوع فکر کردم که خوابم برد)
********************
-(یه چند دقیقه ای هست که بیدار شدم!اونم به خاطره صدای صحبتی که میومد! تشخیص صدای سام راحت بود!)
(اتاق کاملا روشن بود، مطمئنم صبح شده بود، توی این چندوقته که از خونه دور بودم این اولین شبی بود که بدونه استرس خوابیدم یه جورایی با اینکه چند تا مرد غریبه دورو برم بودن اصلا نمیترسیدم! از اینا بگذریم! ماهان و سام داشتن باهم حرف میزدن)
سام-آخرش که چی؟! نباید بهش حقیقتو بگیم؟! نباید بهش بگیم وقتی توی اون حال دیدش ترسیدو گذاشت رفت؟!
ماهان-بذار تا آخره عمرش فکر کنه من فریبش دادم اما اگه بفهمه که با دیدنه چهره واقعیه اون رفت حتما داغون میشه
سام-ماهان؟! باید یه چیزیرو بهت بگم
ماهان-چی ؟!
سام-باران وقتی رفت حامله بود
ماهان-میدونم
سام-حدس میزدم! ناسلامتی دکتری
ماهان-نه! خودش بهم گفت، هر چی نباشه اونم دکتر بود
سام-بود؟! یعنی ؟!
ماهان-اوهوم ، سره زایمان
سام-نمیدونستم که توام خبردار شدی!!!
ماهان-بهم خبرداد که حالش بده، نمیدونست چرا انقدر اذیت میشه، به نظرت بارداریش طبیعی نمیومد، وقتیکه رسیدم بالا سرش زایمان زودتر از موعد به سراغش اومده بود
سام-اماموندم چطوری حامله شد!!! راستین که همیشه پیشگیری میکرد
ماهان-حتما اون یه بار از دستش در رفته بوده!!! زمانیکه باران داشت اینجارو ترک میکرد بهش گفتم که بچه رو از بین ببر اما گوش نکرد، اون نمیتونست بچه یه آدمی مثل راستین رو به دنیا بیاره
سام-خیلی یکدنده بود! هنوزم تکه کلامش توی گوشم صدا میده : باران بر همه چیز میبارد !!! و واقعا هم از وقتی که رفت زندگیه راستین تبدیل به یه بیابون بی آب و علف شد
ماهان-آره
سام-اما فکر کنم بشه یه کارایی کرد
ماهان-چیکار؟!
سام-یه فکرایی دارم برای اینکه بهش حالی کنم تقصیره تو نبود که باران گذاشتو رفت
ماهان-نمیخوام چیزی بهش بگی!
سام-دیوونه اون داشت تورو میکشت
-(سکوت ماهان باعث شد منم اجازه پیدا کنم به چیزهایی که شنیدم فکر کنم! پس راستین برای این از ماهان متنفره که فکر میکنه اون یه کاری کرده زنش ولش کنه؟؟!!! مگه راستین چه جوریه ؟! آخه زنش تا اونجوری دیدتش ولش کرده! چرا؟! )
سام-بیا این لباس هارو برات آوردم! برو یه دوش بگیر بوی گند میدی، این ملحفه هارم عوضشون کن، این بچه هم بیدار شد بفرستش پایین صبحانه بخوره، دیگه لزومی به بستن در نیست،دیشب گروهت به سرگروهیه فرزام رفتن برای جستجو !راستین مرضش این بود که تو با گروه نری که نرفتی
راستی من نمیدونم این دختره دیگه از کجا پیداش شد؟! واقعا همونیه که میگن؟! یعنی الان طلسم تاج فعال شده؟!
ماهان-شراره توی خاطراتش نوشته بوده که وقتی اون به دنیا اومده یه حال عجیبی رو با خودش به اتاق زایمان مادرش انتقال داده! یه جور شادی، باورت میشه؟؟؟!!! بچه ای که وقتی به دنیا میاد داشته میمرده با جون دادنش به دیگران حس شادی بدی؟!؟؟ شراره گفته نیرویی که دوره اون بچه بوده باعث شده دستش خود به خود بره سمت اون بچه !
سام-همون دستش که انگشتر داشته؟!
ماهان-آره! وقتی که بدنه بچه با انگشتر تماس پیدا کرده اون بچه دوباره جون گرفته! ولی شراره دیگه از اون لحظه به بعد انگشتر رو دستش نکرده !!! در مورد تاج هم باید امتحانش کنم ، ببینم تو چرا زودتر خبر ندادی که گوشواره ها گم شدن؟!
سام-فکرشم نمیکردم که شایان اونو انقدر بچه گانه قایم کرده باشه که شیرین بتونه بدستش بیاره
ماهان-نمیدونم اون دختره بهش دست زده یا نه!!!
سام-امیدوارم که نزده باشه چون در اینصورت نفرین فعال میشه و اونا میتونن از قدرتش استفاده کنن
-(ولی من بهش دست نزدم! مطمئنم! شایان فقط اونو بهم نشون دادو بعدش گذاشت توی جیبش)
سام-برو حموم! وانو آب داغ ریختم الان دیگه ولرم شده! ببینم برای این بچه لباس پیدا میکنم؟!
ماهان-باورت میشه که دیروز توی استخر آب یخ افتاد اما چیزیش نشد؟!
سام-واقعا؟!
ماهان-اوهوم
سام-ماهان اذیتش نکن
ماهان-من کاریش ندارم!
سام-اگه نمیخوایش خودم برم تو کارش!!! هان؟!
-(خنده توی صداش موج میزد ، منم از این حرفش ناراحت نشدم که هیچ ، یه لبخنده گنده هم روی لبام نشست)
ماهان-گم شو بیرون سام ! من نمیخوام ارزونیه خودت
-(برو گم شو الاغ! خودم میرم تو کاره سام با اون خنده های نمکیش! شکم گنده ی من )
سام-میرم، یه نیم ساعت دیگه بیدارش کن بیاد پایین

قسمت دهم

…………………….

 -(چند دقیقه بعده رفتن سام اونهم رفت توی حمام! گذاشتم یکم که گذشت بلند شدمو رفتم پایین! آخه دره اتاق رو باز گذاشته بودن)

-سلام به روی ماه نشسته ات! نیمرو یا املت؟!
-(آخ که دلم میخواد همون چندتا دونه مویی که داره رو هم من بکنم شکم گنده خان ، با یه لبخند گنده بهش سلام کردم)سلام ، اگه بشه کره پنیر با چایی شیرین (اون توی آشپرخونه بودو خسرو هم روی زمین جلوی شومینه نشسته بودو داشت برای خودش یه چیزایی مینوشت ) سلام
خسرو-صبحت بخیر ، خوب خوابیدی دیشب؟! سرد نشد؟!
-سرمو گذاشتم تا خوده صبح نفهمیدم چی شد!
خسرو-اما ما نخوابیدیم ، انقدر که این دوتا آه و ناله کردن!
-ولی من اصلا متوجه نشدم!!!
سام-بهتر که نشدی! هر چی به اون ماهان سگ محلی کنی بهتره! مرتیکه الاغ ، آدم نیست که
-(کلا وقتی حرف میزد من نیشم باز میشد، یه تیشرت جذب سبز تنش کرده بود که شیکمشو بیشتر توی چشم میاورد )
سام-قل دادی که برام هویج پلو بذاریا!!!
-باشه
خسرو-نیمروی من چی شد؟!
سام-هر چی این دختره کم دردسره تو فقط نازو اطوار داری!!! بیا بابا نیمروت حاضره!
-(خسرو هم بلند شدو اومد پیش ما نشست ) راستین نمیخوره؟!
سام-اون … اون
خسرو-صبح زود خوردو رفت بیرون
-(حرف زدنشون یکم مشکوک بود اما من به روی خودم نیاوردم) نمیدونم چرا انقدر اشتهام باز شده!؟
خسرو-به خاطره…
سام-به خاطره دست پخت منه! از بس که دست پنجولم طلاست
-(سوالی که برام خیلی مهم بود رو پرسیدم ) سام؟!
سام-هوم؟!
-توانایی تو چیه؟!
سام-هیچی
-چی؟!
خسرو-اون هیچ توانایی نداره! در واقع اون خوشبخت ترین آدم بین ماهاست
سام-آره! ظاهرا اینجوریه
خسرو-چرا ازش نمیپرسی کارش چیه؟!
-کارت چیه؟!
سام-نمیخوام در موردش حرف بزنم
خسرو-اون یه خونه داره پر از بچه
-بچه؟!!؟؟؟
خسرو-آره ، تمام آدمهای خاندان دادگر وقتی نزدیک مرگشون بشه، بچه هاشون رو دست سام میسپارن، البته از نظر تعلیمو تربیت، آخه یه زمانایی این آقا دکتری ریاضی محض داشت
-واقعا؟! یعنی الان نداره؟!
سام-موهام به خاطره استفاده از مغزم ریخت ، گفتم بذار این چندتا دونه رو نگه دارم واسه همین بیخیال درس شدم
-(یادم اومد که یاس گفت بعضی از اینها هیچ نیرویی ندارنو دارن عادی زندگی میکنن)
خسرو-البته این کار تو خانواده اینا موروثیه! باباش هم همین شغل رو داشت
سام-زمان آشنایی ما هم برمیگرده به همون دوران که بابام مدرسه شبانه روزی داشت! همه تقریبا هم سنو سال بودیم!
خسرو-وهمه هم از پدرو مادر یتیم
سام-بیخیال!!! من که بابا داشتم چی شد؟! سره ۵۵ سلگی سکته کرد! خب مال شماها یه ۱۵ سال جلوتر رفتن!!!
-میتونم یه سوال بپرسم؟!
سام-آره …
-شماها همش میگین که عمر خاندان شما زیاد نیست
سام-آره
-و هر کسی هم که باهاتون وصلت کنه زیاد زنده نمیمونه
سام-آره
-خب چه جوریه که بابای عظیمی ها یعنی همون عموی واقعیه من وقتی که پیر شد سکته کردو مرد؟!!؟؟
سام-دیدی گفتم بچه ی تیزیه!!! خسرو ، به مرگ تو از همون موقع که سگهارو دید فهمیدم باهوشه
خسرو-بذار یه چیزیرو بهت بگم! این سام با اینکه میگه هیچ توانایی نداره اما همه ما میدونیم که از مامانش یه چیزیرو به ارث برده! اونم حس امنیت و آرامشیه که توی طرف مقابل ایجاد میکنه!امکان نداره توی خونه ای که سام هست باشی و ناراحت باشی یا دلت شور بزنه یا چمیدونم حال بدی داشته باشی
سام-این به خاطره شخصیت خودمه نه ارث و این چیزا! من خودم خوبم! حالا بریم سره سوال شما که پرسیدی عموی واقعیت سکته کردو مرد! خب اون آقا عموی واقعیه شما بود اما بابای پسر عموهات نبود!
-(چشم هام رو باریک کردم) یعنی چی؟!
سام-بابای پسرعموهات وقتی مامانشون سره شهاب و فرزاد حامله بود مرد
-امکان نداره
سام-داره ! از خودم که در نیاوردم!!! ناسلامتی بابای من سرپرست فرزام و فرشاد بود!
خسرو-اونا از ما بزرگتر بودن یعنی هم دوره ایه ما نبودن! ولی بابای سام یه دفتر داشت که اطلاعات همه رو توش مینوشت!
سام-منم اون اطلاعاتو بعدا ریختم توی کامپیوترم اگه بخوای میتونی بذارم نگاه کنی! ولی اون کسی که تو دیدی عموی بزرگ تو بود که سرپرستیه اونها رو قبول کرد، اون حتی به تمام توانایی اونها آگاهی داشت، یعنی مجبور شدن بهش اعتماد کنن و بگن ، ولی براشون هیچی چیزی کم نذاشت درست مثل پدر بود براشون
-(چقدر جالب !!! اینکه اون عموم بوده یا نه برام اصلا مهم نیست، مهم اینه که جواب یکی از سوال هام روگرفتم )
*********************

 

 

 

 

سام-ببینم ماهان که دیشب اذیتت نکرد؟!
-نه
سام-خسرو ببینم لباس داری بهش بدی ؟!
خسرو-چی؟!
-(بدبخت یکم تعجب کرد)
سام-فکر کنم لباسهای تو بهش بخوره! شاید بخواد بره حموم
خسرو-(خسرو یه نگاه از روی سوال به هیکل من انداخت )شاید بتونم یه چیزایی پیدا کنم
-میشه برم بیرون؟! میخوام ببینم اینجا چه شکلیه!!! (انقدر قیافمو مظلوم کردم که نگو )
خسرو-مسئله ای نیست
-(با خوشحالی از روی صندلی پریدم پایین )
خسرو-میرم بالا صبحانه ماهانو بدم ، بعدش پالتوت رو هم برات میارم
سام-پس نهار من چی!؟ هویج پلو؟؟!!!
خسرو-سام الان ساعت ۷ صبحه!!!! کو تا ناهار
-(اینو گفتو یه سینی برای ماهان حاضر کردو رفت طبقه بالا)
سام-ماهان میگفت پسر عموت بهت گیره!!! آره؟!
-چی؟!(این چرا اینجوریه؟! عینه زنا فضوله)
سام-فقط میخواستم بدونم، همین!!
خسرو-بیا بگیر بپوشش! فقط خیلی دور نشو! اما نمیخواد از گم شدن بترسی، اینجا ماله این دوتا دیونه است، دورتادور زمینهاشون رو حصار کشیدن، پس گم نمیشی، فقط شاید چون راه رو بلد نیستی طول بکشه تا اینجارو پیدا کنی
-باشه
سام-بیا
-(یه چیزی پرت کرد طرفم) این چیه؟!
سام-شال و کلاه! خودم بافتمش ، سردت میشه بیرون
-ممنون (وقتی که پام رو از خونه بیرون گذاشتم موج هوای سرد تنمو لرزوند اما بهتر از توی خونه موندن بود! دورتادور خونه درخت های بلند و زرد وجود داشت ولی جالب بود که همشون مرتب بودن، یعنی همه توی یه ردیفهای مشخصی قرار داشتن ، خب فصل پاییز بودو نم نم بارون ، یکم قدم زدم، خش خش برگها رو زیره پاهام حس کردمو لذت بردم، نفسهای عمیق کشیدمو شروع کردم به آواز خودن، البته نه خیلی بلند اما انقدری بود که بشه بهش گفت آواز، روی زمین پر بود از برگهای مختلف ، از بچه گی عادت داشتم پاییز که میشد برگ خشک میکردم اما امسال نتونسته بودم، واسه همین دولا شدم تا بتونم چندتا برگ جمع کنم )
-این بیرون چیکار میکنی؟!
-(سرمو بلند کردمو راستین رو دیدم) برگ جمع میکنم
راستین-چرا؟!
-(دوباره سرمو پایین انداختم )تا برای پاییز بعد آتیششون بزنم
راستین-چی؟!
-این یه جور امیدواری دادن به خودمه یعنی با نگاه کردن به برگهای خشک در طول سال ، به این امید دارم که پاییز سال بعد رو میبینم، و با اولین شعله آتیشی که بابا توی حیاط روشن کنه تا برگهایی که توی باغ ریختن رو بسوزونه من هم برگهای سال قبل رو میسوزونم!
راستین-چقدر مسخره
-دقیقا مثل کار الان من که مسخره است
راستین-همین برگ جمع کردنات؟!
-نه! اینکه دارم برای تو توضیح میدم!(با این حرف من، عصبانی شد و با پا زد زیره دست من )آاای … چه خبرته وحشی؟!
راستین-گمشو تو خونه
-(بازومو چسبیدو کشید ) ولم کن … دستمو داغون کردی (ولی اون اصلا براش مهم نبود که من چی میگم، کشون کشون من رو برد توی خونه و جلوتر از خودش هل داد داخل)
سام-چی شده؟!
راستین-کی دره اتاق اینو باز گذاشته؟!
سام-من
راستین-تو غلط کردی مرتیکه
خسرو-چه خبرتونه شماها؟!
سام-راستین دهنتو ببند (با قدمهای بلند خودشو به من رسوندو دستمو گرفتو کشید سمت خود ) با این چیکار داری؟! ما قرارمون این نبود که اینو اذیت کنیم!!!
خسرو-سایه بیا بریم بالا!
-(وقتی که خسرو دسمو گرفت نفسم رفت، انگشتم در حد مرگ درد میکرد و لی فقط لبمو گاز گرفتم تا گریه ام در نیاد پله ها رو با بدبختی بالا رفتمو وقتی توی اتاق رسیدمو در پشت سرم بسته شد ، پشت در نشستمو به اشکهام اجازه دادم که بیان )

 

 

 

(دلم اندازه یه آسمون بارونی تو پاییز گرفته بود ، اشک ریختنام تمومی نداشت، حتی متوجه نشدم ماهان کی روبروم نشست )
-چی بهت گفتن که دوباره قاطی کردی؟! چی شده؟!
-(با تماس انگشتش با پوست صورتم انگار که افسار پاره کرده باشم یه دفعه دستشو با شدت پس زدم عقب)به من دست نزن
-چته؟!
-(ول کن نبود، مچ دستمو چسبیده بودو داشت به انگشتام نگاه میکرد )
-کاره راستینه؟! آره؟! فقط کفشهای اون میتونه این بلا رو سرت آورده باشه
-نه… چیزی نیست
-خیله خب … حتما چیزی نیست !!!(دستمو با حرص ول کرد) حوصله گریه کردنات رو ندارم پس بیصدا گریه کن بچه ننه
-(چقدر این آدم میتونه عوضی باشه، با این کاراش میخواد عصبیم کنه؟! خب موفق شد ) (از جلوم بلند شدو رفت سمته تختش ، نمیدونم این انرژی رو از کجا آوردم که یه دفعه مثل یه گربه از جام جستم تا بپرم روش اما قبل اینکه بخوام کاری بکنم اون برگشت که باعث شد با صورت برم تو شکمش )(بلافاصله دستهاش رو انداخت دوره شونه هامو سفت نگهم داشت) ولم کن (میدونم صدام خیلی مسخره شده آخه دهنم چسبیده بود به قفسه سینه اشو نمیتونستم درست حرف بزنم )
-چیه؟! سام بهت چی داده که سگ شدی؟!
-به من میگی سگ؟! ( تو همون حالت تا اونجا که میشد دهنمو باز کردمو گازش گرفتم، گازی که باعث شد دادش هوا بره و منو پرت کنه )
-دختره روانی
-(با دستم دهنمو پاک کرد) گفتم گازت بگیرم تا بفهمی وقتی بهم میگی سگ باید منتظره نتیجه اش باشی اگه من سگم بهتره از اینه که یه خر باشم! یه خری که داغ گذاشتنش اونم داغ بی معرفتی و نارو زدن در حق دوستش
-خفه شو
-مثلا تو توی این سالها خفه شدی کجای دنیارو گرفتی؟! جز اینکه الان مثل یه سگ کتکت زدنو انداختنت یه گوشه!!! (یه دفعه حمله کرد طرفم ، جا خالی دادم اما از پشت موهام رو کشیدو منو کوبید به دیوار ) چیه؟! ناراحت شدی؟!
(دیگه حرف نمیزد فقط تند تند نفس میکشید و آروم میومد سمتم )عیب نداره یه چند سال دیگه اینم یادت میره، مثل خیلی چیزهای دیگه! فکر نکن که صبح خواب بودم! تمام حرفهاتو با سام شنیدم، من هر چیم که باشم به اسم رفاقت در حق دوستم خیانت نمیکنم (انگشتهای سردش رو روی گردنم حس کردم! اولش باورم نشد که میخواد چیکار کنه اما وقتی فشارشونو حس کردم تازه فهمیدم دنیا دسته کیه ) (هر چقدر فشار دستهای اون بیشتر میشد یه چیزی توی من قویتر میشد یه چیزی مثل نترسیدن، یه چیزی مثل اینکه مطمئن باشم این ، اونه که باید الان نگران خودش باشه ، به گلوی من فشار میاورد اما زیاد چیزی رو متوجه نمیشدم )
*****************
(یعنی کلا متوجه نشدم چی شد! فقط وقتی دره اتاق باز شدو سام و راستین با عجله دویدن سمته من و با کلی تلاش نتونستن ماهان رو از من جدا کنن ، تازه به خودم اومدم ، اما اون موقع هم نمیتونستم کاری انجام بدم، ولی توی یه لحظه فقط یه لحظه ! یه نگاه به صورت راستین ! نه نه … به صورتش نه … به چشم راستین باعث شد به خودم بیام! )
*****************
راستین-دختره دیوانه چیکارش داشتی میکردی؟!
-داشتم کارتو راحت میکردم! مگه نمیخواستی بکشش؟! من داشتم همون کار رو برات میکردم
راستین-اینو ببر خسرو تا خودم نکشتمش
-هه … بکشی؟! … دیدی با این چیکار کردم!!!؟؟؟ با توام همینکار رو میکنم
راستین-آخه دختره احمق این دیروز داشت به خاطره تو خودشو به کشتن میداد!
-به خاطره من نبود! به خاطره اون جواهرات بود!
سام-سایه بس کن…
-بس کنم؟! هنوزم صورتم به خاطره سیلی که اون(به راستین اشاره کردم) بهم زد داره میسوزه! اونوقت میگی بس کنم؟! مگه تقصیره منه که وقتی به اوج عصبانیت میرسم اینجوری میشم؟! مگه تقصیره منه که وقتی به اون جواهرات دست میزنم نفرینشون فعال میشه؟! مگه تقصیر منه که توی دنیای شما هر کی بهم رسید از من بدش اومد؟!!!؟؟؟ تقصیره منه که همتون میخواین ازم سوء استفاده کنین؟! تقصیره منه که خودتونم نمیدونین دارین چه غلطی میکنین؟! تقصیره منه که من یه دختره لوسی بودم که حتی یه شب شکم گشنه رو زمین نذاشته بودم اما از وقتی درگیر این قضیه شدم یه شب آروم نداشتم؟! اولین جاییکه بعده این مدت احساس آرامش کردم این خونه بود ! (فکر کنم صحبتهام خیلی تاثیر گذار بود، آخه یه لحظه همه گی خفه شدن )
خسرو-فعلا که به ماهان دارو تزریق کردیم من میگم یه صندلی بیاریم بذاریم اینجا تا به نوبت ازش پرستاری کنیم، سایه رو هم میبریم پایین، اینجا نباشه بهتر
راستین-نه!!! سایه ازش مراقبت میکنه!
-(اینو گفتو از اتاق خارج شدو منو به همون وضعیت ول کرد ) (آخه وقتی که دست ماهان از دوره گردنم آزاد شد ، تازه گرفتم که چیکار کردم، از تمام زخمهای ماهان خون زده بود بیرون ، جلوی پاهام افتاد زمین ، اما راستین بلافاصله یه چاقو از دستش در آوردو تمام انگشتهاش رو خراش داد، وقتی ازشون خون زد بیرون شروع کرد به دست کشیدن روی زخم های ماهان، و اونها بلافاصله بسته شدن )

 

 

 

سام-مجبور نیستی اینجا بمونی، میتونی با من بیای بریم پایین
-نه … ترجیح میدم همینجا باشم
خسرو-ما میریم صندلیرو میاریم
-(دونفری رفتن در حالیکه در اتاق رو باز گذاشته بودن! دوسه قدم رفتم سمت تخت ماهان ، ولی مسیرم عوض شدو سر از کنار پنجره در آوردم )(یه چند دقیقه ای طول کشید تا اونا اومدن)
سام-راستین بهش مسکن زده ، فکر نکنم تا یه چند ساعت بیدار بشه، میخوای بیای پیش ما؟!
-نه ، دلم میخواد یکم استراحت کنم (یا تکون دادنه سرش بیرون رفت ، نگاه خسرو پر از حرف بود اما بدونه اینکه چیزی بگه رفت بیرونو در رو بست! یکم دیگه کنار پنجره ایستادم ، اما وقتی خسته شدم رفتم روی همون صندلی نشستم و به چهره ماهان خیره شدم)
چی از جون من میخوای؟! چرا اذیتم میکنی؟! مگه چیکارت کردم که انقدر باهام بد تا میکنی؟! به خدا من هیچ هیچ کاریت ندارم، با هیچ مردی کاری ندارم، میخوام زندگی کنم بدونه اینکه مجبور باشم زیره سایه کسی باشم، میخوام خودم باشم، سایه یزدانی، میدونی چرا دانشگاه نرفتم؟!!!
چون از اینکه بخوام مثل بقیه باشم بدم میومد، دلم نمیخواست فقط واسه خاطره یه مدرک خودمو عذاب بدم! بعوضش چیزایی یاد گرفتم که هیچوقت تو زندگی لنگم نمیذاره، خیاطی ، آرایشگری ، شیرینی پزی، انواع و اقسام سازها ، دوتا زبان رو فول یاد گرفتم ، عکاسی به صورت حرفه ای ،دوره های کامپیوترو حسابداری رفتم… من زندگی کردن رو یاد گرفتم ، به عکس خیلی از دخترها من واقعا زندگی کردم، شاید یه روزی به این نتیجه برسم که باید درسم رو ادامه بدم، خب به وقتش اون رو هم پیگیری میکنم!با همینها زندگیم رو میگذرونم ، با درآمد همین کارها کلی سرمایه برای خودم به دست آوردم ، اما الان هیچ علاقه ای ندارم که به هیچ مردی فکر کنم! میخوام بهت کمک کنم اما تو چایی نخورده کت و شلوار دامادی به تن کردی! که چی بشه؟!
(تازه چشمم به چیزی که توی گردنش بود افتاد ! چون دکمه های لباسش باز بود تونستم برق یه زنجیر رو ببینم، یه زنجیر زرد رنگ ، دستم رو جلو بردمو اونو گرفتم! با دست زدن بهش حس کردم یه جایی دیدمش، من این گردنبند رو دیده بودم )
-بهتره دستت رو برداری
-با تکون خوردنش مثل برق گرفته ها از جا پریدم! سام گفت که… که
-اگه نطق کردنت تموم شد ، برو اونطرفتر بشین، چی خیال کردی بچه؟! من کشت مردت شدم که بگیرمت؟! یه بار دیگه هم بهت گفته بودم، تو لیاقت نداری بند کفش من رو ببندی چه برسه همسره من باشی! حالا هم دستت رو بکش کنار… در ضمن سام از بچه گی هم خنگ بود …
-(حقته سایه! راستین گفت که اون یه دروغگوی عوضیه ، بازم خودتو ضایع کردی )(ولی خودمو نباختمو سریع به خودم مسلط شدم) معلومه حالت خوبه، پس احتیاج به مراقبت نداری ، خیله خب، منم میرم ببینم خسرو لباس داره که من برم حمام (چشماشو باریک کرده بودو منو نگاه میکرد ولی برام مهم نبود ، سریع از اتاق زدم بیرونو درو پشت سرم بستم، یه نفس راحت کشیدم! ) من که انقدر ضایع شدم این هم روش !!! بمیر ماهان (یه دفعه تمام هیکلم شد یه گوش گنده!!!! اونا اون پایین داشتن در مورد من حرف میزدن! ارتفاع پله ها انقدر زیاد نبود که نشه فهمید چی میگن! ولی امکان نداشت انقدر واضح بتونم این صدا رو بشنوم!!! دوباره شدم مثل موقعی که توی وان تو خونه با بچه های گروه بودم! اون موقع هم همینطور میتونستم بحث کردنشونو بشنوم، الانم همینطور شده )
راستین-این امکان نداره
سام-فعلا که شده
راستین-هیچوقت فکرشم نمیکردم که اون برگرده
خسرو-این چرت و پرت ها چیه؟! کی برگشته؟! چه کشکی ؟! چه دوغی؟!
سام-من که با راستین موافقم، توی این چند صد ساله هیچکسی نتونست این نفرین ها رو فعال کنه الا این نیم وجبی
خسرو-خب چرا به عنوان یه نشونه خوب نمیگیرین؟! اون به دنیا اومده تا مشکل مارو حل کنه
راستین-اون اومده تا ماهارو نابود کنه
سام-دیگه مزخرف نگو راستین!!!
راستین-ندیدی با ماهان چیکار کرد؟! اگه فقط یک ربع همونجوری خون ریزی میکرد الان تو باید گورشو میکندی!!!!
خسرو-ازتون خواهش میکنم مسائل رو قاطی نکنین، امکان نداره از یه پدرو مادر عادی متولد بشه! این توی دست نوشته ها بوده!!!
سام-اما اگه پدرو مادرش عادی نبوده باشن چی؟!
خسرو-پدرش که عموی دوقلوهای عظیمی بوده
سام-در این شکی نیست
خسرو-و مادرش هم از یه خانواده کاملا عادی بوده
راستین-از کجا میدونین عادی بودن؟!
سام-من سابقه دو نسل قبلشو در آوردم ، هیچ گونه مورد خاصی توشون نبوده! تو این یه کار که قبولم داری؟!
راستین-یعنی هیچ چی؟!
سام-پاک پاک! به جز یه مورد که هنوز چک نکردم
خسرو –چی؟!
سام-یه نشونه، یه چیزی که معلوم نباشه، یه چیزیکه مربوط به خودش باشه، چیزیکه تو ظاهر نمیشه دید، یا چیزیکه به صورت ارث بهشون رسیده باشه
-مثل یه خال؟! (هر سه از جا پریدن!!! نمیدونم چجوری از پله ها اومدم پایین ولی الان اونجا بودم ) میشه یه چیزی مثل خال باشه؟!(سام زودتر از بقیه خودشو جمع و جور کرد

قسمت یازدهم

…………………………..

سام-مثلا چه جور خالی؟!
-(درحالیکه نزدیکشون میشدم موهام رو از روی گردنم کنار زدم تا اون خال معروف خاندان یزدانی رو بهشون نشون بدم! گردنم رو کج کردمو بیشتر موهامو به عقب دادم ) ببینین (خسرو از جا بلند شدو اومد پشت من قرار گرفتو با احتیاط موهای من رو کنار زد )(یه چند دقیقه ای سکوت کرد تا سام به حرف اومد)
سام-چی شد؟!
خسرو-نمیدونم اما به نظرم این خال طبیعی نیست
سام-یعنی چی که طبیعی نیست
-(بلند شد اومد سمت من) مگه چجوریه؟!
خسرو-این خال قرمزه، مثل یه تیکه گوشت که داغش گذاشته باشن
-(این دفعه نوبت راستین بود که بلند بشه و بیاد سمت من، گردنم رو آنچنان کشید که آخم بلند شد اما بعده چند لحظه من رو رها کردو دوباره برگشت سره جاش ولی چهره اش کاملا تغییر کرده بود )
سام-چی فکر میکنی؟!
-(دیگه نتونستم طاقت بیارم ) من این خال رو از بچه گی دارم، البته داداشام هم دارنش، یعنی بیشتر خانواده یزدانی این خال معروف رو دارن، همیشه پیش خودم میگفتم اگه قیافم شبیه مامان و بابا نیست ، اما به عوضش این خال معروف خانوادگی رو دارم پس من نمیتونم سره راهی باشم
سام-سره راهی؟!
-آره … آخه وقتی بچه بودم !کیان و کیوان اذیتم میکردن که تورو از توی جوب آب پیدا کردیم ، ولی این خال نشون میداد من از اونهام ، اما تازگیا فهمیدم که من واقعا خواهر اونها نبودم
راستین-همونه!بلاخره یه دلیلی پیداکردیم برای اینکه ببینیم این چرا انتخاب شده! سام باید بگردی توی تمام یادادشتها ببینی خاندان یزدانی چه ربطی به اون زن داره
-(آروم رفتم سمته جاییکه راستین نشسته بود ) کدوم زن؟!
راستین-کسی که باعث شد این مصیبت ها شروع بشه
سام-ما کلی دردسر کشیدیم تا تونستم این دفترچه رو پیدا کنیم وکلی دردسر کشیدیم تا تونستیم بفهمیم توش چی نوشته
-(با دستش به یه دفترچه که فکر کنم از پوست حیوون بود اشاره کرد)
خسرو-برادر بد به اون زن دست درازی کرده بود
-چیکار کرد؟!
سام-راحت بگو تجاوز!!!! برادر بد این کار رو انجام داد، دلیل مرگ اون زن هم همین بوده،اون یه زن عادی نبوده، خاص بود، خاصترین در نوع خودش
-اون چی بوده؟!
سام-در این مورد هیچ چیزی نتونستیم پیدا کنیم ولی به نظر من یه پری بوده! چون غیره اون نمیتونه چیزی باشه
-خب … (نمیدونستم حرفم رو بزنم یا نه !!! ) خب … شاید …
خسرو-شاید شیطان بوده؟!
-نه … یعنی …
خسرو-امکان نداره
-چطور امکان نداره؟!
خسرو-توی نوشته ها اومده که اون وقتی از روح خودش به جسم بچه ای که به دنیا آورده دمیده ، تا مدتها اون بچه بویی ماوراء طبیعی میداده ، منظورم اینه که بویی رویایی، فوق العاده، خوش بو تر از بهترین گل ها ! همچنین اون بچه تمام دوران نوزادی از خودش نور ساطع میکرده
سام-انگار زیره پوستش لامپ مهتابی روشن کرده بوده باشن
-(وسط این بحث جدی پارازیت نمیداد ، نمیشد، آخه شد نیشم باز بشه که قیافه جدی خسرو نیشمو بست )
خسرو-ساااااااااام
سام-ای بابا بچه فکر میکنه از نسل یه فرشته است اونوقت هوا برش میداره مارو سوسک کنه،من نمیدونم دیگران در موردش چی میدونن اما اون چیزی که ما در مورد اون زن میدونیم اینه که اون از نسل آدمیان نبوده
-(انقدر گیج شده بودم که به تبعیت از خسرو روی پوست گوسفندی که نزدیک شومینه روی زمین انداخته بودن نشستم) خب؟!
سام-وقتی برادر بد اون بلارو سرش آورده
-اما یاس گفت که اون زن ، شوهر و بچه اش رو از دست داده بود!!!
سام-قرار نیست که تمام اطلاعات در اختیار دیگران قرار بگیره، از وقتیکه اجداد من یادشون میاد وظیفشون حفظ این داستان بوده ، اینکه یکی از نوادگان همون پریزاد ، یه روزی میاد تا اون قطعه ها رو در کنار هم قرار بده و این طلسم ها رو تموم کنه یکی که دیگه تمام وجودش انسان هست، انسانی که میاد تا انتقام اون زن رو بگیره
-یعنی یاس بهم دروغ گفت؟!
راستین-داره بهت میگه به غیره افراد کمی، کسی دیگه از این داستانها خبر نداره
-(همچین صداشو بالا برد انگار حرف بدی زدم)
خسرو-راستین تو یه عمری با این داستانها زندگی کردی! اون هیچ چیزی در این مورد نمیدونه
راستین-خیله خب باید اون خال رو امتحان کنیم
خسرو-اگه خطر داشته باشه چی؟!
راستین-امتحانش ضرر نداره
-(یه لحظه ترس تمام وجودمو گرفت )
سام-همین که تا حالا وقتی خیلی بهش فشار اومده اونجوری واکنش داده یعنی که خودشه! وگرنه کی میتونه توانایی ماهان رو به خودش برگردونه؟! اون دقیقا مثل ماهان کاری کرد از تمام زخم های اون خون بیاد!!! اون توی آبی افتاده که اونا دو روز بوده توش یخ میریختن تا بچه هارو برای جستجو امتحان کن! اونوقت اونو وقتی از آب گرفتن تنش داغ داغ بوده، باعث شده شایان احساس سرما بکنه! همه میدونیم که اون الان چندین ساله سرما رو حس نکرده!!! نفرین ها رو فعال کرده! دوتا از جواهرات رو خود ماهان امتحان کرده
راستین-اما باید امتحان کنیم، بذارین تاج رو بدم دست ماهان! اگه نفرین فعال شده باشه باید دوباره اذیتش کنه

 

 

 

 

-(اگه ماهان بازم به اونا دست بزنه معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد!!! )خب خال منو چجوری میخواین امتحان کنین؟! (چشم های راستین برقی زد که منو ترسوند )
راستین-به راحتی! من فقط یه خراش کوچولو روی اون خال وارد میکنم! بعد اگه نتونستم با خون خودم اون زخم رو ببندم میتونیم ادعا کنیم که تو همون آدمی
سام-این بچه بازیا چیه؟!
راستین-اولا اون چیزی که شماها میگین خال ، الان یه زخمه ، یه تیکه گوشت سرخ که روی گردن این دختره! در ضمن اگه آدم عادی باشه خون من اون زخم رو میبنده، اگه هم عادی نباشه و اون چیزی که من فکر میکنم باشه!هیچ اتفاقی براش نمیوفته
خسرو-منم با حرف راستین موافقم! باید امتحانش کنیم، نمیتونیم همینجوری این دختره بیچاره رو از خانواده اش دور نگه داریم، من اصلا با این کار عظیمی ها موافق نبودم که به بهانه زندان انداختن پدرش اونو تو این ماجرا بکشونن
-شما این قضیه رو از کجا میدونین؟!
خسرو-ماهان خودش نقشه این کار رو کشیده بود
سام-و حقی که عظیمی ها در گول زدن دخترها واقعا توانا هستن
-(تو این فاصله که ما داشتیم حرف میزدیم راستین از توی صندوق چوبی که کنار اتاق بود یه چیزی بیرون آورد)
سام-اگه نخوای میتونیم تاج رو امتحان کنیم!
-نه! میخوام مطمئن بشم که کی هستم
راستین-یکم گردنت رو کج کن!
-(ترسیدم اما اطاعت کردم، گردنم رو کج کردم ، رقص شعله های آتیش شومینه رو روی صورتم حس میکردم ، موهام رو با دستهام جمع کردم ، با برخورد سردیه چاقو با گردنم میخواستم با تمام وجود داد بزنم که پشیمون شدم اما فایده نداشت، اون چاقو رو روی خالم زد ،داغیه خون روی گردنم اصلا خبر خوبی به نظر نمیرسید، مخصوصا اینکه وقتی راستین انگشت خونیش رو روش گذاشت خونریزی شدیدتر هم شد ) چرا بند نیومد؟!
سام-این ثابت میکنه که تو یه آدم معمولی بدونه توانایی نیستی
خسرو-راستین؟!
-(با گردن کج شده برگشتم تا قیافش رو ببینم)
خسرو-به نظرم یکم خونریزیش غیر عادیه! زخمش بسته نشد!!!!
راستین-زمان میبره تا ترمیم بشه
-(سام یه دستمال بهم داد تا بذارم روی محل خونریزی اما در عرض چند ثانیه غرق خون شد) این طبیعیه؟!
سام-فکر نکنم ، راستین؟! یه کاری بکن!
راستین-یکم تحمل کنین … خوب میشه
-(دیگه میشه گفت تمام لباسی که تنم بود خونی شده بود، توی جاهای مختلف بدنم احساس بی حسی میکردم)
سام-رنگش خیلی پریده! بهتره بخیه بزنیش
راستین-به نظرت وقتی خون من نبستش، بخیه میتونه جلوش رو بگیره
-بچه ها من حالم خوب نیست
خسرو-میرم ماهان رو خبر بدم
-(یعنی ماهان تا حالا نتونسته صداهای این پایین رو بشنوه؟! اگه براش مهم بود زودتر از اینها میومد پایین)
راستین-نمیخواد
سام-دهنتو ببند راستین، دختره رنگ تو صورتش نیست
-(بلند شدنو از پله ها بالا رفتن خسرو رو متوجه شدم اما بعدش خواب به همه چی غلبه کرد )

 

 

 

 

-هی کوچولو میدونی چقدر منو ترسوندی؟!
-(این صدای سام بود اما نمیتونستم خودش رو ببینم، دنیا برام سیاه بود، اقدر حس ضعف داشتم که نمیتونستم چشم هام رو باز کنم )
-نمیخواد زیاد به خودت فشار بیاری ، همه چی درسته، دیگه خونریزیت قطع شده اما باید استراحت کنی! خودم برات میگم چی شد
ببین خسرو یه توانایی دیگه هم داره، اونم اینکه میتونه یه دیوار درست کنه تا دیگران نتونن صدایی رو بشنون، مثل ماهان که نتونسته بود صدای حرفهای ما رو بشنوه ، اما وقتی خسرو رفت دنبالش و اونو آورد پایین تو دیگه غش کرده بودی ، تمام بدنت خونی بود، ماهان تنها کاری که کرد این بود که گردنبندش رو در آوردو انداخت توی آتیش، وقتی که داغ شد ، اونو گذاشتیم جای زخم، بلافاصله بسته شد، آخه اون گردنبند هم خیلی قدیمیه، مال صدها سال پیش که میگن فقط کسی رو که بخواد نجات میده! تو خوش شانس بودی چون اون گردنبند هیچ وقت برای ماهان کار نکرده بود!
-هه (خیلی تلاش کردم تا یه چیزی بگم اما فقط همین از دهنم خارج شد )
-استراحت کن ، من میرم بیرون
-(انگشتهام رو تکون دادم، من روی تخت خوابیده بودم!) (نمیدونم چقدر به همون حال بودم اما وقتی پیشونیم داغ شد فهمیدم یکی دستش رو گذاشته روی پیشونیم)
-حالت بهتره؟!
-(ماهانه؟! )
-من نفهمیدم داری چه غلطی میکنی وگرنه خودم میکشتمت تا انقدر دردسر درست نکنی!
-(به زور لبهام رو از هم باز کردم که یه چیزی بگم ، ولی … مزه ای یه چیزی توی دهنم پیچید، قبلا هم این مزه رو چشیده بودم!!!! اون حالت به خاطره طعم لبهای ماهان بود!!!! اون لعنتی داشت منو میبوسید ،چون دهنم باز بود زبونشو کرده بود توی حلقم!!! با تمام نیرویی که داشتم سرمو تکون دادم ) (لبهاش از من جدا شدن اما هنوزم نفس هاش به صورتم میخورد پس باید صورتش نزدیک صورتم باشه) (اگه نزدیک شدن به زنها اذیتش میکنه، پس چرا الان اذیت نشد؟! مرتیکه هرزه دروغگو )
-دیگه هیچوقت دست به خودکشی نزن، بذار خودم با دستهای خودم بکشمت تا بیشتر لذت ببرم
-(باز هم لبهاش رو گذاشت روی لبهام … اما این دفعه با دستهاش صورتمو گرفت تا نتونم تکون بخورم، من بیچاره انقدر بیحال بودم که نمیتونستم هیچ حرکتی بکنمو عینه یه مرده روی تخت افتاده بودم)(بعده چند ثانیه ازم جدا شد) (قطره اشکی که از گوشه چشمم سر خورد رو با انگشتش پاک کرد)
-مجبور بودم این کار روبکنم، چون نمیخوام دست هیچکی بهت برسه، وقتی این ماجرا تموم شد تو آزادی هر جا میخوای بری ولی تا وقتی با ما هستی بقیه باید فکر کنن که تو مال منی وگرنه ممکنه کاری باهات بکنن که دیگه نشه درستش کرد ، تو میتونی به بچه های این خونه اعتماد کنی اما توصیه میکنم به هیچکس دیگه اعتماد نکن
-(انقدر خسته بودم که نمیتونستم به حرفهاش فکر کنم )
**********************
چی شد که اعضای گروهت نیومدن دنبالت؟! (الان دوروزه که حالم زیاد خوش نیست، ضعف بدی توی بدنم هست، ولی این سکوتی که با در کنار ماهان بودن داره دیوونه ام میکنه از همه بدتره)
-یه دفعه این سوال از کجا به ذهنت رسید؟!
-خیلی وقته تو ذهنمه (اون روی زمین نزدیک شومینه نشسته بود البته یه جای خیلی توپ برای خودش درست کرده ، زیرش پر بود از پوست های گوسفند و روش یه پتو انداخته بود و دور تا دورش برای خودش بالشت گذاشته بود)
-بیشترشون به خاطره کاری که راستین کرد حذف شدن، اون سگها بد گاز میگیرن و زخمشون حالا حالا ها خوب نمیشه ، بقیه هم که باید میرفتن دنبال اون قطعه
-یعنی اونا هیچ خبری ازت نمیگیرن؟!
-چیه ؟؟!! نکنه دلت برای پسر عموت تنگ شده؟! فرزام اگه سرش بره تحت هیچ شرایطی این دورو بر پیداش نمیشه
-چرا؟!
-چون راستین تهدیدش کرد که اگه این طرفا ببیندش یه بلایی سرت میاره! و مطمئن باش اگه اونو اینجا ببینه حتما یه بلایی سرت میاره
-(ولی امکان نداره ماهان بدونه اینکه خبری ازشون داشته باشه اینجوری ریلکس بشینه، تا دیروز عینه کک هی اینورو اونور میپرید اما از دیشب تا به الان خیلی آروم شده ) ماهان؟! اگه این قطعه پیدا نشه چی میشه؟!
-اونقدری زنده نمیمونم که بخوام ببینم بعدش چی میشه
-چرا؟! تو هنوز تا ۴۰ سال خیلی وقت داری
-وقت دارم اما کاری کردم که پسر عموی عزیزت نمیذاره من زنده بمونم
-چیکار؟!
-هیچی !!! فقط گفتم که …
-(تا اومد حرفشو بگه سام عینه قاشق نشسته اومد توی اتاق )
سام-یه خبر عالی دارم!
ماهان-چیه؟! سگت رو پیدا کردی؟!
سام-… البته تورو قبلا پیدا کرده بودم
-(از این حرفش خنده ام گرفت )چی پیدا کردی؟!
سام-بلاخره اون بچه رو پیدا کردم! همین امروز بهم خبر دادن
-خبر؟! شما که اینجا تلفن ندارین؟!
سام-عزیزم همیشه نمیشه همه جا با تکنولوژی همراه بود؟!!! سیستم انتفال اطلاعات به صورت قدیمیش همیشه جواب میده! کبور عزیزم! کبوتر
-کبوتر؟!(سرخوشانه اومد سمت تخت من)
سام -درسته توانایی خاص ندارم اما یه سری کارها رو باید به مرور زمان یاد گرفت!
ماهان-تو روزی ده تا از این بچه هارو پیدا میکنی ، اما هیچکدوم اون نبودن
سام-اما این یکی فرق داره
ماهان-چه فرقی ؟! این یکی حتما شاخ داره؟!!!؟؟؟
سام-نه خیر ، این یکی میتونه جای هر چیزی رو پیدا کنه
ماهان-اینو هر کسی که دقت داشته باشه میتونه
-(سام داشت عصبانی میشد)الاغ برقی من دارم میگم که اون میتونه هر چیزی رو پیدا کنه ! بردنش مدرسه و امتحانش کردن
-(انگار قضیه برای ماهان هم جدی شد )
ماهان-مطمئنی؟!
سام-کیانوش ازش امتحان گرفته! پس مطمئن باش اون پسر راستینه
-اون بچه ی کیه؟!بچه راستین ؟! مگه اون نمرده؟!(وایی ، دهنمو زود گرفتم )
سام-تو از کجا میدونی؟! ببینم شبا میشینی براش داستان تعریف میکنی؟!
ماهان-ساااااااااام
-اون دفعه که حرف میزدین من شنیدم!
ماهان-باید بگی بیارنش اینجا
سام-قبلا به کیانوش گفتم! سایه کیانوش داداشمه، البته به خوش تیپیه کم نیست اما بدک نیست! تقریبا هم سن خودته ، ببینم چند سالت بود؟! ۲۸؟!
-(مشکوک حرف میزد ! ) نه!!! ۲۵ سال!
سام-خیلی دلم میخواد ببینیش، مطمئنم شماها خیلی بهم میاین
ماهان-لطفا وسط این همه دردسر پای کیانوش رو وسط نکش!
-(بی تفاوت ترین قیافه رو به خودش گرفته بود ) (منم فضولیم گل کرده بدجور) کیانوش چیکارست؟!
ماهان-بی کار
سام-در شغل شریف نگهداری از کودکان بی سرپرست به بنده کمک میکنه
ماهان-من باید با راستین حرف بزنم، میترسم اونو ببینه و یه آشوب دیگه به پا کنه

 

 

 

 

سام-نگران نباش، تا فردا برنمیگرده
-کجا رفته ؟! (منو ماهان یه دفعه همزمان این جمله رو گفتیم )
سام-پس خونه راستین اثر کرده؟! شماها میتونین در یه زمان به یه چیز فکر کنین، هر چند حال سایه زودتر خوب میشه، اگه چند دفعه پریود بشه اون خون از بدنش خارج میشه
-(با شنیدن کلمه پریود تا بناگوش سرخ شدم، و چشمم رو از سام گرفتم )
سام-کیانوش احتمالا تا شب میرسه
-(اینو گفتو از اتاق زد بیرون )
ماهان-ببینم کی پریود شدی؟!
-هان؟! (بیشعور چرا یه دفعه از آدم سوال های ناموسی میپرسه؟! )
ماهان-عادت ماهیانه؟! کی شدی؟!
(همچین نگاهم کرد که اگار یه احمق جلوش نشسته ، واسه همین یکم خودمو جمع کردم )پنجم
ماهان-این ماه باید کی بشی؟!
-زمانش معلوم نیست!!! ولی بیشتر اوقات چند روز جلوتر میشم
ماهان-موقع پریودت درد داری؟!
-آره … (دیگه از سرخ هم گذشته بودم ، الان کبود شدم )
ماهان-این دفعه مطمئنا خیلی دردت بیشتر میشه ، برای اینکه خون راستین از بدنت خارج میشه که خیلی درد داره
-چرا؟!!!
ماهان-میدونی وقتی انگشتش رو میبره تا خونشو به جای زخم کسی بزنه چقدر براش درد آوره؟!
-خب چرا اینکارو میکنه؟!(یه صدایی از خودش در آورد انگار که حوصله نداره جوابمو بده )
ماهان-همیشه این کار رو نمیکنه! هر قطره خونش که از بدنش خارج میشه ، خیلی انرژی ازش میگیره
-یه دفعه میگه روی کسایی که توانایی دارن اثر داره ، یه دفعه میگه اثر نداره … کلا معلوم نیست چی میگه!!!
ماهان-خون اون همیشه اثر نداره! روی بعضی اثر داره روی بعضی نداره! به خاطره همین ترجیح میده این نقص خودش رو یه جوری توجیه کنه، راستین توانایی های خیلی زیادی داره ، اما هیچ کدوم از اونها کامل نیستن، مثل همین خاصیت خونش که روی بعضی جواب میده روی بعضی جواب نمیده
-(حس میکردم اصلا حوصله ام رو نداره برای همین بلند شدم )
ماهان-کجا؟!
-میرم پایین
ماهان-خوبه! بعده دو روز بلاخره بلند شدی! گفتم همینجوری پیش بری زخم بستر میگیری
-(یه ژاکت روی صندلی بود ،همینطوری که داشتم میپوشیدمش گفتم ) شرمنده که این دوروز سره جای تو خوابیدم (پتورو گذاشتم روی صندلی و شروع کردم به در آوردن ملحفه ها )
ماهان-چیکار میکنی؟!
-دارم اینارو میبرم بشورم، توام بیا روی تخت خودت بخواب (ملحفه ها رو بغل گرفتمو بدونه حرفی دیگه از اتاق بیرون زدم )
**********************
سام-سایه؟!
-بله؟!
سام-به نظرت کیانوش چجور آدمیه؟!
-(از این حرفش خنده ام گرفت) سام!!! این دفعه صدم هستش که در مورد برادرت از من سوال میپرسیا!!!
سام-آخه اون خیلی از تو خوشش اومده …
-از نگاههای تابلوی داداشت معلومه … در ضمن برادر شما چجوری توی یه لحظه از من خوشش اومد؟!
سام-یه لحظه نبود که … (ما دونفر توی آشپزخونه بودیمو بقیه توی هال، البته با سرو صدایی که بچه راستین به راه انداخته بود صدا به صدا نمیرسید ولی خب اون صداشو تا اونجا که میشد آروم کرد ) کیانوش قبلا خواب تورو دیده بود …. یعنی خیلی خیلی وقت پیش … شاید حدود یکسال پیش !!! اون تمام جزئیات صورت تورو میدونست … از وقتی اون خواب تورو به این وضوح دید ما میدونستیم که قراره قطعه گمشده پیدا بشه …
-خواب؟!
سام-اونم توانایی خاصی نداره … خواب میبینه … نمیشه اسمشو توانایی گذاشت … اما بیشتر اوقات خوابهاش درست از آب در میاد … توی همون خوابها هم از قیافه تو خوشش اومده بود … خیلی دلش میخواست از نزدیک ببیندت …
-من اصلا سر از کارهای شما در نمیارم با خواب دیدن از من خوشش اومده!!! خیلی باحالین شماها
سام-باحال تر هم میشیم ، فعلا من اینو ببرم
-باشه ، منم یکم اینجا میشینم تا شماها حرفهای خصوصیتون رو بزنین (یه چشمک چاشنیه حرفهام کردمو خودمو با شیرینی های روی میز مشغول کردم تا بهم گیر نده ، اونم خندیدو رفت پیش بقیه … )
(وقتی از طبقه بالا اومدم پایین، هیچکس نبود!!! اول از همه برای خودم یه چایی دم کردم آخه توی این دو روز بهم چایی نمیدادن تا هم فشارم پایین نیوفته هم کم خونیم شدیدتر نشه، وقتی چایی ریختمو روی صندلیه ا̓پن رو به هال نشستم ، چشمم به چیزی افتاد که باعث شد فضولیم گل کنه، اونم دوتا صندوقچه ی بود که اغلب بچه ها به عنوان صندلی ازشون استفاده میکردن! دلم میخواست ببینم توشون چیه!!!
چشم بهم زدم دیدم که دره صندوقچه اول که کنار شومینه بود رو باز کردم، توش پر بود از خرت و پرت مثل یه قوری که دستش شکسته بود، یه عصا که کله اش نقش یه باز بود، چند تا چاقو کوتاه و بلند ، یه عالمه پارچه ها ی رنگارنگو شمع های بلند و کوتاه ، چندتا کاغذ قدیمی که من اصلا نمیتونستم متنشون رو بخونم چون همش لغات عجیب غریب توش بود، و چند تا کتاب … اولین کتاب رو برداشتم و ورق زدم …
ولی اون کتاب نیست!!! اولین صفحه ای که توش چیزی نوشته بود رو خوندم!
-امروز دیدمش، درست روبروم ایستاده بود اما بهم نگاه نمیکرد، تمام هوش و حواسش پیشه اون بود؟؟؟!!!
یه دفترچه خاطراته ، اما دفتر خاطرات کی؟!!!؟؟؟ بستمشو دفتر دیگه رو برداشتم ، اونم با همون خط بود،دومین دفتر رو هم برداشتم ، دره صندوق رو بستمو سریع رفتم طبقه بالا ، از سوراخ کلید نگاه کردمو ماهان رو توی اتاق ندیدم، یواش رفتم تو ، مثل اینکه کسی اینجا نبود، صدای شر شر آب از حموم خیالمو راحت کرد که حالا حالا ها بیرون نمیاد،دفترچه ها رو پشت یکی از بالشت هایی که ماهان پشتش میذاشت، قرار دادم، از امشب خودم اینجا میخوابیدم پس اون نمیتونست بهم گیر بده ، تازه میتونستم یه کتاب از خسرو بگیرمو به بهونه کتاب خوندن این دفترچه ها رو بخونم… بعده جاسازی رفتم طبقه پایین ، سام تازه اومده بودو تو آشپزخانه مشغول بود
سام-حرفهای من و ماهان رو شنیدی؟!
-آره
سام-پس میدونی راستین یه بچه داره؟!
-آره
سام-وقتی زنش ترکش کرد، اون خیلی عذاب کشید، همه رو مقصر میدونست در صورتیکه هیچ کسی تقصیر نداشت، مخصوصا ماهان، اون تا اونجا میتونست کمک کرد تا باران نره اما نشد
-اگه بگم برام مهم نیست چیزی بدونم ناراحت میشی؟!
سام-نه! پس بیا در مورد تو حرف بزنیم … از کی فهمیدی که تو میتونی این طلسم ها رو باطل کنی؟!
-(انقدر جیگر حرف میزد که نمیتونستم بدونه خنده جوابشو بدم ) از وقتی بدنیا اومدم میدونستم که قراره یه جادوگر بزرگ بشم ، توی این راه مامان و بابام هم خیلی بهم کمک کردنو همیشه پشتیبانم بودن
سام-سایه؟؟!!! (گردنشو کج کردو شیکمشو بیشتر جلو داد ) داشتیم ؟؟؟!!!!
-خب آخه میگی از کی؟! من هنوزشم باورم نمیشه که بتونم کاری انجام بدم اونوقت تو میگی از کی؟!(یه آه کشیدو اومد کنارم وایستادو دستهام رو گرفت )
سام-عزیزم تمام کسایی که توی این خونه هستن تا اونجا که شد خواستن بدونه درگیر کردن تو اون قطعه رو پیدا کردن، از روزی که به دنیا اومدی و شراره دیگه نتونست اون انگشترو دستش کنه همه میدونستن که تو قراره به این کابوس پایان بدی اما از من بشنو، هیچ چیزی قطعی نیست ، یعنی معلوم نیست که این ماجراها با پیدا شدن قطعه ها هم تموم بشه
-سام؟! چرا بچه ها دنبال ما نیومدن؟! مگه ماهان عضو گروهشون نیست؟! (دستهامو رها کردو رفت سراغ سبزیهایی که با خودش از بیرون آورده بود )
سام-اونا به ماهان خبر کارهاشون رو میدن، تا امروز که چیزی پیدا نشده ، فرزام داره خوب گروه رو میچرخونه
-چجوری خبر دادن؟!
سام-با کبوتر …
-آهان… یادم رفته بود تکنولوژی اینجا جواب نمیده! (اینا رو با خنده گفتم )
سام-چرا نمیپرسی خسرو کجاست؟!
-گفتم شاید به من ربطی نداشته باشه!!!
سام-تو حق داری در مورد هر چی که میخوای از من سوال بپرسی ، منم جواب میدم، خسرو رفته سراغ امید

قسمت دوازدهم 

……………………..

-امید؟! برادر ستاره؟!همونیکه عضو اون گروهه؟!
سام-آره !!! در مورد اون چی بهت گفتن؟!
-(دستهاشو شستو دو تا هویج یکی برای خودشو یکی برای من آوردو دستم رو گرفتو کنار شومینه نشوند )هیچی ! فقط میدونم که برادره ستاره بوده، آدم خوبی نیست و عضو اون گروهه که آدم های خوبی نیستن (قیافه متعجبی به خودش گرفت )
سام-کی گفته اونا خوب نیستن؟!
-همه!!! مگه غیره اینه؟!
سام-میدونستی دختری که عضو گروه جستجوی اونا هستش ، یه پرستاره اونم توی یه مرکز نگهداریه بچه های عقب مونده ذهنی !!! تازه اونم بدون پول داره کار میکنه!!!! و همین امید خانی که شما میگی آدمه بدیه توی یه مرکز نگهداری از سالمندان به عنوان پزشک رایگان کار میکنه؟!!!
اونا آدم های بدی نیستن بلکه به کاری که میکنن اعتقاد دارن! اونها نیروهاشون رو میخوان، دوستش دارن، براشون مهم نیست که بیست سال زنده باشن یا هفتاد سال!!!فقط میخوان که خودشون باشن، چیزی که باهاش به دنیا آمدن رو حفظ کنن
-(چقدر جدی حرف میزد! تو این چند وقته اصلا جدی ندیده بودمش!!!! )
سام-شاید فکر کنی چون هیچ توانایی ندارم این حرف هارو میزنم، اما من واقعا دارم منطقی به این قضیه نگاه میکنم، اونا دلشون نمیخواد نیروهاشون رو از دست بدن ، اینها هم دلشون نمیخواد زود بمیرن!!! خب هر دو طرف حق دارن ، اگرم میبینی که من الان با این گروه هستم فقط به این دلیله که من با اینها دوستم، و همیشه هم حمایتشون میکنم
-سام؟! خسرو چرا رفته پیش امید؟!
سام-برای اینکه امشب قراره امید بیاد اینجا، چون میخواد بچه راستین رو ببینه
-بچه راستین؟!
سام-اوهوم ، اون برادره راستینه
-چی؟!!!!!!!! برادره راستینه ؟! یعنی راستین برادره ستاره است؟!
سام-هومم ( یه گاز به هویجش زد ) ولی نه از یه مادر! باباشون در یه زمان دوتا زن داشته! عجب پدر سوخته ای بود این باباشون ، دوتا زن ( یه خنده ی نمکی کرد و یه آه کشید ) ما تو یکیش هم موندیم ! ای خدا!!!!!
-سام؟!
سام-بله؟!(دوباره به خودش اومد) ببین امید آدم بدی نیست فقط به کارش اعتقاد داره! من نمیدونم چرا اینا همش میخوان بگن که اونا آدم های بدی هستن؟!!! بابا جان ، اولین بار هم همین دارو دسته یه بلایی سره اون بدبختها آوردن
-من نفهمیدم !!! کی سره کی بلا آورد؟!
سام-همین هایی که میگی خوب هستن! اینا یه بلایی سره اونها که بد هستن آوردن، باعث شدن یه بچه کوچیک از اونها بمیره، همین هم آتیش درگیریه بینشون رو روشن کرد
-(با احتیاط پرسیدم ) مگه چیکار کردن؟!
سام-موضوع مال چندین سال قبله
-(اخمهاش بهم اینجوری حالی کرد که نمیخواد در باره این موضوع حرف بزنه )اما یاس بهم گفت که قضیه ماله الانه!!!!یعنی تازه این درگیری تبدیل به دوگروه شده، یکی که هم نوادگان برادر خوب هستنو هم برادر بد و اونیکی گروه فقط نوادگان برادر بد هستن
سام-یاس غلط کرد با اون پسر عموی الاغش
-(انقدر با حرص این حرف رو زد که دلم غش رفت براش، نیشم باز شد ) چرا؟!
سام-مرتیکه الاغ به من گفت تو لیاقت نداری بند کفش دختر عموی منو ببندی چه برسه که بخوای بگیریش
-(آاااااااااا … کف کردم ) تو میخواستی یاس رو بگیری؟!
سام-آره .. منه خاک برسر … فکر کردم دختره آدمه ، نمیدونستم که یه الاغیه عنه اون پسر عموش
-(دیگه رسما غش کرده بودم از خنده ) به نظر من تو خیلی از یاس بهتری ، خیلی دلشم بخواد (انقدر تو این چند وقته باهام راحت حرف زده که میدونم اگه باهاش راحت حرف بزنم به خودش نمیگیره )
سام-جان من؟!
-(وای که مثل بچه کوچیکا میمونه ، چه ذوغی کرد ) آاااخ (همچین با مشت کوبید به بازوم که نفسم رفت ) ساااااام؟؟؟!!!! چه خبرته؟!
سام-ببخشید تورو خدا (یه دفعه منو بغل کرد ) دردت گرفت؟!
-نه!!! خوشم اومد!!!؟؟؟؟ … واااایی … چقدر محکم زدی؟؟!!! …
سام-ببخشید … بیا تو بزن … ( بازوشو جلو آورد ) بزن دیگه
-(انقدر محکم فشارم میداد که انگار استخونهام داشت میشکست ) اه … ولم کن سام … دردم گرفت (اما دلم نمیخواست از بغلش در بیام ، نه اینکه احساس خاصی بهش داشته باشما!!! فقط دلم میخواست یکی بهم توجه کنه )
سام-جان سام بیا بزن … بزن دیگه … به جون خودم ناراحت میشما!!!
-(مثل اینکه ول کن نبود) خیله خب … من که زورم نمیرسه بزنمت … بذار یه کاره دیگه بکنیم!!! (دستهاشو شل کرد )
سام-چیکار؟!
-(با اون لبخند شیطانیه من ، یه دفعه ترس تو صورتش دوید ) میخوام برات سیبیل آتشی بکشم
سام-آتشی یا آتشین؟!
-نمیدونم!!! ولی میخوام اونو بکشم !!!
سام-باشه ، فقط یکم یواش ، آخه من پوستم خیلی حساسه ها
-(خودمو از تو بغلش کشیدم بیرون ! روی زانوهام نسشتم که کاملا روی صورتش تسلط داشته باشم ، دستهامو گذاشتم دو طرف صورتش ، انگشتهای شستم بالای لبشو … )
سام-آاااااااااااااااای …
-(باباشو در آوردم ) ای ول به خودم ( از خوشحالی شروع کردم به دست زدن برای خودم ) سایه دوست دارم … سایه دوست داریم … ( یه دفعه دیدم منو خوابوند روی زمین و دستهامو از دو طرف باز کردو بالای سرم برد ) میخوای چیکار کنی ؟؟!!!
سام-یه کار باحال !!!
-نه … خواهش میکنم نکن … ( میدونستم میخواد چه غلطی بکنه ، آب دهنشو داشت جمع میکرد تا از همون بالا بریزه توی دهنم ، انقدر کیوان و کیان باهام از این شوخیهای پشت وانتی کرده بودن، میدونستم میخواد چیاکر کنه ) تورو خدا سام … ( نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، سرمو یه چپ و راست میچرخودنم اما وقتی چشمم به پشت لب قرمز میوفتاد دوباره خنده ام بیشتر میشد )
سام-بگو غلط کردم … زود تند سریع
-غلط کردی …
سام-چی؟!!!
-غلط کردی …
سام-پس داشته باش سقوط آزاد رو …
-جیغ میزنما!!! به خدا جیغ میزنم …
-داری چه غلطی میکنی سااااام؟!
-(صدای داد ماهان توی ساختمون چنان پیچید که سام مثل برق از روی من بلند شد )

 

 

 

سام-اااااااه … گندت بزنن ماهان ! چنان داد زدی که یه لحظه یاد بابا خدا بیامورزم افتادم که واسه اولین بار مچمو گرفت !!!
-(وای که این بشر چقدر جیگره ! با کلی فحش به ماهان از روی من کنار رفت)
ماهان-نمیخوای بلند شی؟!
-(اه … چرا داد میزنه؟! مگه ما چکار کردیم ؟! ) نه راحتم
ماهان-منو مسخره میکنی؟!
-(از بالای پله ها مثل گوله اومد طرفم ، مچ دستمو گرفتو کشید ) آآآی چه خبرته؟!
سام-ولش کن بچه رو …
-(مچ دست ماهان رو چسبید ) (حالا منم وسط زمینو آسمون ، دستمم داشت از درد میترکید)
سام-میگم ولش کن
-(سفت شدن عضلات فک ماهان نشون از دردی که توی دستش بود میداد)
سام-میدونیکه میتونه دستت رو بکشونه، پس دستشو ول کن
-(منظورش به من بود؟! من میتونم دستش رو بشکونم؟! درسته که وقتی عصبانی میشم یه کارهایی انجام میدم اما الان بیشتر ترسیدم تا عصبانی!!!)(یه دفعه پرتم کرد روی زمین )
ماهان-میخوام برم … اینم پیش خودتون نگه دارین تا بیان دنبالش ، به باباش زنگ زدم (یه نفس عمیق کشدو دستشو بین موهاش فرو برد )فردا صبح راه میوفتن، تا ظهر اینجان
-(رنگ سام مثل گچ سفید شد)
سام-چی شده ماهان؟! اتفاقی افتاده؟!
ماهان-به توافق نرسیدن! شرایط اصلا خوب نیست، باید خودمو بهشون برسونم
-(سام مثل فنر از جاش بلند شد )
سام-میرم اسبت رو بیارم
-(تازه داشتم معنیه حرفش رو درک میکردم!!! ) من باید برگردم؟! (یه خوشحالیه وصف ناشدنی توی وجودم پیچید)واقعا فردا بابا میاد دنبالم؟! (توی نگاهش چی بود که قلبمو به درد آورد ؟! )
ماهان-آره ، فعلا جات پیش خانوادت از هر جای دیگه ای امن تره، نمیتونم ریسک کنمو بذارم اینجا باشی، تعداد افرادی که دارن اینجا رفت و آمد میکنن هر روز داره بیشتر میشه و این اصلا به نفع نیست
-یعنی هنوزم ماجرا تموم نشده؟! (ناامیدی توی صدام موج میزد )(یه لبخند زدو دستشو طرفم دراز کرد )
ماهان-نه! کارها یکم پیچیده شده! بچه هایی که رفته بودن تو دردسر افتادن، تو باید تاج و انگشترو گردنبند رو با خودت ببری ، نمیتونم اجازه بدم دست کسی بهشون برسه
-(دیگه واقعا ترسیده بودم ) ماهان؟! اگه من با، بابام برمو اونا بیان سراغم چی ؟! اونوقت باید چیکار کنم؟! ( الان سینه به سینه اش ایستادم ) به اینجا که خودتم کنارمی میگی ناامن، چه برسه به جاییکه هیچ کدوم از شماها نباشین! ( دستهاشو روی صورتم گذاشت)
ماهان-به من اطمینان داری؟!
-آره (من چم شده؟! تا حالا صد دفعه به چشمهاش نگاه کردم اما هیچوقت تا به الان توی سیاهی اونا غرق نشده بودم! میتونم حس کنم که ضربان قلبم داره از حالت طبیعی خارج میشه )
ماهان-کاری نمیکنم که به ضررت باشه … رفتنت بهترین کاره ممکنه است، راستین توی دردسر افتاده، گروه جستجو هم همینطور
-(با شنیدم اسم گروه جستجو یاد شهاب افتادم ) بچه ها چیزیشون شده؟! شهاب؟! ( توی چشمهاش خوشحالی موج میزد)
ماهان-اگه میگفتی فرزام واقعا ازت ناامید میشدم، نه شهاب چیزیش نشده، خیالت راحت
-(دستهاشو برداشت ، یکم دیگه به صورتم نگاه کرد، این کاراش داشت قلبمو به آتیش میکشید
سایه؟! احمق چرا اینجوری شدی؟! برای اینکه به خودم مسلط بشم نگاهم رو به زومین دوختم)
ماهان-خیله خب من دارم میرم
-همین الان ؟! (گند زدی رفت سایه! با نگاه متعجبی بهم لبخند زد )
ماهان-آره
-(نگاهشو رو برگردوند سمت پنجره ) یعنی گل سینه رو پیدا کردن؟! واسه همین تو دردسر افتادن؟
ماهان-بهتره بیشتر از این چیزی ندونی ! در هر حال جای تو پیش خانوادت امنه! اگه گل سینه رو بدست بیارم حتما دوباره میام سراغت، باید اینارو کنار هم قرار بدیم تا بفهمیم چی میشه
-(نیمرخش رو نگاه میکردم،تراش چهره اش انقدر سفت و سخت بود که نمیشد بهش بگی نیم رخ دوست داشتنی، سری که بالا نگه داشته بود، نشون از غرور وحشتناکشه )(همه اینا توی این لحظه فوق العاده بودن ) (لعنت … حتما چیز خورم کردن که اینجوری شدم!!! چرا انقدر رمانتیک شدم؟! )
ماهان-کاری با من نداری؟!
-(بدونه اینکه نگاهم کنه داشت باهام حرف میزد … ) نه
ماهان-خیله خب … دختره خوبی باش … دردسر درست نکن
-(حتی برنگشت نگاهم کنه!!! خیلی خودخواهی … خیلی بدجنسی ماهان … )(بغضی که توی گلوم بود رو به زور قورت دادم … نمیدونم چرا انقدر احساساتی شدم … ) الاغ برقی …

 

 

 

 

*************************
-هی سایه؟! کجایی؟!
-(از فکرو خیال بیرون اومدم! ماهان امروز صبح رفته و من الان توی آشپرخونه ایستادم ! یه نفش عمیق کشیدمو با یه لبخند مصنوعی برگشتم ) جانم؟!
خسرو-بیا اینجا پیش ما!!! واسه چی اونجا تنها وایستادی؟!
-الان … ( سعی کردم لبخند مصنوعیم رو بیشتر کش بدم ) ( با قدمهای آهسته به سمتشون رفتم ، خسرو، سام ، کیانوش به همراه یه پسر بچه که نمیشد از روی چهره اش فهمید چی توی سرش میگذره، اصلا از لحظه ای که دیدمش یه جوری شدم! این بچه هیچ شباهتی به بچه هایی که قبلا دیدم نداره! اینا میگن ۹ سالشه ، ولی مثل یه مرد ۹۰ ساله آرومو باوقاره ، بیموقع نمیخنده، به وقتش حرف میزنه، چنان مادبانه سوال میپرسه که من کف کرده بود )
خسرو-بیا اینجا …
-(کنارش دقیقا روبروی کیانوش برام یه جا باز کرد … درسته که سام میگه اون منو توی خواب دیده، ولی به نظرم یکم دلیل این زل زدنهاش مسخره است، اینم بگم که هیچ حس بدی نسبت بهش ندارم)
سام-وسایلتو آماده کردی؟!
-نه… چیزی نمیخوام با خودم ببرم
خسرو-فردا صبح مامان سام میاد اینجا تا اگه پدرت اومد دنبالت نگه وسط این جنگل تنها چیکار میکنی؟!خیالت راحت باشه! ردیف کردن قضیه ها با ما، فردا صبح زود میریم تا مارو اینجا نبینن
سام-تمام قضیه ها ردیف شده است مطمئن باش کسی در مورد این چند وقته ازت سوال نمیپرسه
-(یکم مشکوک حرف میزد) چجوری؟!
کیانوش-قبلا یکی از بچه هارو فرستادیم پیششون ،یکم ذهنشون رو مرتب کردیم
-ذهن خانواده ام رو پاک کردین؟! (خنده هاشون منو به خودم آورد ) چرا میخندین؟!
کیانوش-چی در مورد ما فکر کردی؟! ذهن پاک کردن؟! ما چکاره ایم که بتونیم دهن کسی رو پاک کنیم!!!؟؟؟
-خب پس چی؟!
کیانوش-فقط به این قضیه که تو توی این چند وقته چیکار کردی فکر نمیکنن
-خب اینم همون ذهن پاک کردنه دیگه!!!
کیانوش-نه خیر از روز اولی که شهاب تورو با خودش آورد این کار انجام شد، یعنی اونا به چیزی فکر نکردن که الان بخواد پاک بشه
-آهان … (لیوان چاییم رو گرفتمو مثلا خودمو مشغول خوردنش نشون دادم ، دوباره بحثشون رفت دورو بره جستجو و گل سینه که اصلا برای من جذابیت نداشت ، قیافه کیانوش شبیه سام بود اما چشم هاش به مراتب قشنگتر بودن و در ضمن کلی مو روی کله اش بود ، هیکلش خیلی عضلانی بودو موقع خنده دندونهاش خیلی قشنگ معلوم میشدن ، از اون تیپ هایی بود که اگه دفعه اول میدیدی نمیتونستی چشم ازش برداری ، مخصوصا از شونه های پهنش )
خسرو-هیچ معلوم هست چته؟! امشب اصلا تو باغ نیستی؟!
-(دوباره منو از عالم فکرو خیال بیرون کشیدن ) آره … نمیدونم چرا امشب هر کاری میکنم نمیتونم توی باغ شما باشم (نیشمو باز کردم تا یکم جو عوض بشه )
خسرو-فردا بهتر میشی وقتی بابات رو ببینی
-(سوالی رو که توی ذهنم بود باید ازشون بپرسم) چرا ماهان رفت!؟ آخه مگه چی شده که یه دفعه همه چی بهم خورد؟! اون رفت ، تو با اون قیافه داغون برگشتی، راستین نتونست با امید برگرده(با آوردم اسم راستین ، آرمین که همون پسر راستین هستش یه تکون خفیفی خورد )
سام-تا همین لحظه هیچ خبر دقیقی ازشون نداریم، ماهان رفت ، چون گروهش توی دردسر افتاده بودن
-چرا؟! چه دردسری؟!
سام-فرزام به گروه خیانت کرد
خسرو-بسته دیگه سام
-(انتظار شنیدن یه همچین چیزی رو نداشتم )
سام-اون بچه هارو به بیراهه کشونده
خسرو-خب به این نمیگن خیانت، ناسلامتی یه ردیاب باهاش بوده (سام دستهاشو به کمرش زد )
سام-بهش میگن خیانت
کیانوش-داداش ، چقدر تو این حالت منو یاد مامان میندازی
-(آخ جانه دلم که اینم مثل داداشش تیکه است )
سام-خفه شو کیا …
خسرو-ماهان رفت سراغ بچه ها، راستین خواست با امید برگرده اما نشد ، یعنی دوباره مریضیه امید برگشته و نمیشه که بیان
-مریضی؟!
سام-آره … یعضی وقتها نفس کم میاره، که امیدوارم همیشه نفسش قطع بشه
-(سام که با اونا بد نبود … پس چرا پشت امید حرف میزنه ؟! ) بچه ها؟! بوی چوب سوخته نمیاد؟!

 

 

 

خسرو-خب کناره شومینه نشستی ، معلومه که بوی چوب سوخته میاد!!!!
-(اما من قانع نشده بودم، بوی چوب سوخته تمام مغزم رو پر کرده بود، نمیدونم چرا یه دفعه نگاه سنگین کسی رو ، روی خودم حس کردم، تا چشمهام رو چرخوندم نگاهم روی صورت آرمین ثابت موند) ( فکر کنم نفس کشیدنو فراموش کرده بودم،چشمهای اون بچه مثل دوتا گلوله آتیش شده بودن! فکر کنم آتیش چشمهاش به جون من هم افتاد! چون حس میکردم دارم میسوزم ! انگار که توی زبانه های آتیش گیر کرده باشم ، میتونستم آسمون آبیه بالای سرم روببینمو … یه چیزهایی بشنوم )
-نمیتونم
-چرا نمیتونی؟!
-برای اینکه اون خیلی حساسه
-باید باور کنه بهش علاقه داری
-نمیخوام اذیت بشه
-ببینم نکنه تو واقعا ازش خوشت میاد؟!
-مسخره بازی در نیار!
-میدونم همون حرفهای همیشگی … تو با زنها مشکل داری … اما من میدونم که تو چجور جونوری هستی! اما ما به کمکت احتیاج داریم، گوشواره ها دسته رها هستش … باید اونارو گیر بیاری
-اون دختره حساسیه
-منم برای اینکه قبلا باهاش بودیو میشناسیش میگم که تو باید بری سراغش
-نمیشه! دیگه بهم اعتماد نمیکنه
-ازخاطرات شبهای کشیکتون مایع بذار براش، ناسلامتی یه زمانی اسم شما دوتا همیشه کنار هم میومد ، میخواستین ازدواج کنین؟!
-آخه …
-آخه نداره ماهان …من ازت نمیخوام، بلکه بهت دستور میدم
(دیگه نمیشنیدم چی میگن، انگار یه نیرویی داشت منو با خودش برمیگردوند به جاییکه بودم، حالا دوباره چشمهای آرمین رو میدیم، ولی دیگه قرمز نبودن! اونم داشت من رو نگا میکرد ، با همون چهره سرد و بیروحش ) خسرو؟!
خسرو-جانم؟!
-میشه یه دقیقه بیای؟! کارت دارم (با این حرف بلند شدمو از خونه زدم بیرون )
خسرو-چیه؟!
-ببینم شماها میگین که وقتی به سن تقریبا ۲۰ میرسین نیروهاتون رو پیدا میکنین!
خسرو-خب؟!
-(وای که چقدر خونسرده این آدم ) ولی من الان یه مثال نقض پیدا کردم
خسرو-چی؟!
-ببین من وقتی گفتم بوی چوب سوخته میاد شماها بهم خندیدین! اما بعدش به چشمهای آرمین نگاه کردیمو یه دفعه رفتم یه جای دیگه
خسرو-کجا؟!
-نمیدونم یه جایی وسط آتیش بود، انگار من وسط آتیش بودمو دو نفر بیرون، داشتن باهم حرف میزدم
خسرو-چی میگفتن؟!
-تو با اونش چیکار داری! فقط این که من تو چشم های اون دوتا گلوله آتیش دیدم
خسرو-مطمئنی؟!
-اگه مطمئن نبودم ، چرا تورو کشیدم از خونه بیرون؟! (خیلی بهم بر خورد که اینجوری باهام حرف میزد)
خسرو-یه سوال خصوصی ازت میکنم
-بپرس (نم نم بارون ، این موقع شب، یعنی چی میخواد بپرسه ؟! )
خسرو-ماهان تورو بوسیده؟!
-(آب دهنم پرید توی گلوم … ای خاک برسره بی جنبه ات بکنن سایه )
خسرو-هی … چت شد؟! …
-(بعده کلی سرفه کردن تونستم یه نفسی بکشم )
خسرو-اگه ده دفعه دیگه ام آب دهنت بپره توی گلوت من سوالمو میپرسم ، ماهان تورو بوسیده!؟
-(منم که باحیا … سرخ و سفید شدمو کله ام رو انداختم پایین )
خسرو-آره یا نه!!!
-(ای خنگ خدا، الان اگه سام بود رو هوا میزد، اگه نبوسیده بود که میپریدم پاچه ات رو میگرفتم ) آره
خسرو-پس قضیه حل شد

 

 

 

 

-ها؟! چی شد؟!
خسرو-اون تورو بوسیده، این یه جور نشونه گذاری توی خانواده اونهاست ، از این طریق میتونه از حال تو خبردار بشه، یا بعضی وقتها که خیلی تحت فشاره به یه طریقی باهات ارتباط برقرار کنه، ببین از بین ماها هر کسی بخواد بهت نزدیک بشه ، مثلا بخواد ببوستت،یا هر چیزی، یه نیرویی جلوش رو میگیره، یه جورایی باعث شده حس دافعه خیلی قوی رو از خودت نشون بدی
-متوجه نمیشم!!! این یعنی چی؟! (دستهاش رو دو طرف بازوهام گذاشت )
خسرو-نیازی نیست زیاد خودتو اذیت کنی تا بفهمی، این امکان نداره که بچه راستین قبل ۲۰ سالگی نیروش رو کشف کنه
-اما یاس گفت که ستاره از وقتی بچه بود میدونست که چه توانایی داره (با این حرفم اخمهاش توهم رفت )
خسرو-یاس غلط کرده با اوناییکه این حرف هارو میزنن ، ستاره خواهره راستین بود ، پس ما بهتر از هر کسی میدونیم اون کی و کجا فهمید که چه نیرویی داره ، دارم بهت میگم امکان نداره که اون توی این سن نیرویی داشته باشه
-(ولی من خودم تونستم توی چشمهاش آتیش ببینم ) اما!!!!
خسرو-خواهش میکنم سایه، ماهان توی اون شرایط حتما داشته به تو فکر میکرده ، انقدر این تفکرات عمیق و لطیف بودن که تو به اون حالت دیدیشون ! ببین توی خاندان اونها یه بوسه میتونه شروع خیلی پیوندها باشه، پیوندهایی عمیق و غیر قابل وصف ، تو الان تونستی اونو ببینی، حالا به یه طریقی، مثلا چشم های آرمین ، اون بچه فقط تونسته یه پل ارتباطی بوده باشه بین تو و ماهان، دارم بهت میگم، این بوسه میتونه شروع خیلی چیزها باشه ، میتونه شروع یک سری از خوابها و رویاها باشه که ممکنه نشونه پیوند تو با ماهان باشه، اما لزوما همیشه این رویاها درست نیستن
-(هه … شروع؟!!! من قبل اینکه اون منو به اون حالت مسخره ببوسه خواب راستین رو دیده بودم!!! )

 

 

 

خسرو-کجایی؟!
-همینجا
خسرو-بهتره یکم استراحت کنی ، زیاد به کیانوش هم فکر نکن
-کیانوش؟! من اصلا به اون فکر نکردم
خسرو-ولی اون به تو فکر میکنه، الان نزدیک یکساله که میخواد تورو ببینه ، و با این نگاههایی که بهت میکنه معلومه که ازت خوشش اومده
-(خداییش اینا همه احمق هستن، من که نه قیافه دارم نه تیپ و هیکل ، از چیه من خوشش اومده ) اونم یه تخته اش کمه
خسرو-اون یه مرده ( یه دفعه لپ منو کشید ) و تو هیچوقت نمیتونی برای یه مرد تعیین تکلیف کنی که از کی باید خوشش بیاد ، اونم خر شده که از تو خوشش اومده ( یه چشمک هم چاشنیه حرفش کردو رفت داخل خونه )
-شماها همتون خل هستین (یعنی ماهان داشته به من فکر میکرده ؟! اون داشت با کسی درمورد یه دختر به اسم رها حرف میزد، اون قبلا با رها دوست بوده ؟؟!!!
خب بوده که بوده! به من چه!!! چی به من میرسه ! حتما داشته فکر میکرده من دردسر درست کردم یا نه! ) دلم میخواد دردسر درست کنم ، به اونم هیچ ربطی نداره
-به کی ربط نداره؟!
-(یه چند متری که به هوا پریدمو بعدش برگشتم زمین، تازه حالم جا اومد تا برگردم ببینم کی پشتمه ) منو ترسوندین
کیانوش-ببخشید! نمیخواستم بترسونمت
-(بابا صداااااااا … این صداش عینه گوینده های رادیو هستش ) خواهش میکنم …
کیانوش-هوا این بیرون سرده ، براتون یه ژاکت آوردم که سرما نخورین
-(اصلا توی این هوا مزه نمیدی!!!یخ در بهشت!!!! پسره ی بیمزه!!! ) ممنون (اوه اوه اوه، چه بوی عطری هم میده ، فکر کنم عطرشو توی این لباس خالی کرده )
کیانوش-خواهش میکنم، مشکلی پیش اومد که از اتاق اونجوری زدین بیرون؟!
-(به تو چه! ) نه ! چطور؟!
کیانوش-هیچی ، میتونم سایه صداتون کنم! شماهم منو کیا!!!؟؟؟
-البته(یه لبخند زورکی زدم بهش! انقدر ذهنم درگیر بود که حوصله اونو نداشتم )
کیا-من معلم هستم ، فوق لیسانس شیمی گرفتم ، بعد سام مجبورم کرد که برم درس بدم
-(آروم آروم رفتم سمته نرده های چوبیه جلوی بالکن و به تیرک چوبی تکیه دادم )
کیا-سایه میتونم راحت باشم؟!
-(الان کنارم وایستاده ) اوهوم … راحت باش
کیا-من تورو دیده بودم! توی خواب ! چند دفعه، آخرین بار کاملا تونستم چهره ات رو ببینم ، بعد اون بود که به سام گفتم ، جزء به جزء چهرات رو برای ماهان گفتمو اون کشید ، وقتیکه امروز از در اومدم تو! و دیدمت یه چیزی توی دلم فروریخت
-چرا؟! چون که قیافه ام رو دیده بودی؟!
کیا-هم آره ، هم نه!!!
-(کاملا میتونستم لرزش دستهاشو ببینم ، اون داشت میلرزید ! اما چرا؟! ) سردته؟! چرا میلرزی ؟! (دستهاش رو توی دستهام گرفتم ) کیا؟! بدجور داری میلرزی
کیا-سایه ، من جرات نکردم به بقیه بگم که آخرین باری که چهره تورو دیدم توی چه وضعیتی بودی
-(منم داشت ترس برم میداشت ) تو چه وضعی بودن مگه؟! ( سعس کردم بخندم تا شاید اونم آروم بشه)
کیا-تو … (دستهاش رو عقب کشید ) لعنتی … تو بالای سره یه بچه نشسته بودی، یه پسر بچه سفید با موهای فر مشکی
-(حس کردم راه نفسم داره گرفته میشه ) خب ؟!
کیا-اون بچه … اون پسر بچه غرق خون بود … نمیدونم چی شده بود! اما تو بالای سرش بودیو گریه میکردی … گریه که نه! زجه میزدی …
-راستین؟! ( زمزمه کردم … این اسم رو بارهای بار توی ذهنم زمزمه کردم )
کیا-میدونم که نباید میگفتم! اما از لحظه ای که دیدمت ، صدای ناله هات دوباره توی گوشم پیچیده 

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب بازگشت : PDF|APK|EPUB

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

2
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. Z گفت:

    سلام امکانش هست فایل این رمان و به جیمیلم بفرستید. ممنون میشم?

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم