پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان باران
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان باران

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای باران از mell770
دانلود رمان باران از mell770

رمان باران


: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان بارانچیه ؟

عاشقانه . اجتماعی . هیجانی . پلیسی . مافیایی

خب رمان بارانچند صفحه داره ؟

۲۷۹

خلاصه رمان باران

یه دختر حدود ۱۷ هیجده ساله لوسو کنجکاو که میخواد از هر چیزی سر در بیاره و مخ هک پیش عمو و برادرش زنذگی میکنه

چند صفحه ای اول رمان : باران با هم بخونیم

به نام خدای باران مقدمه: جور دیگر باید دید … چتر ها را باید بست … زیر باران باید رفت … فکر، خاطره را … زیر باران باید برد … با همه مردم شهر … زیر باران باید رفت … دوست را زیر باران باید دید … عشق را زیر باران باید جست … هر کجا هستم باشم … آسمان مال من است … حنجره فکر هوا عشق زمین “مال من است … هر کجا هستم باشم … آسمان مال من است … حنجره فکر هوا عشق زمین “مال من است…. معرفی: ر

رمان باران

باران کیانفر۱۸, ۱۹ ساله ,خراب کار,به قول خودش کنجکاو,عاشق هک وبرنامه نویسی,و تنها نوه ای دختر ی ازطرف پدرش,پدربزرگش یکی از بزرگترین تاجر فرش تهران .دوتا داداش داره که جفتشون ازش بزرگتر باران: باصدای دادش ترسیدم ولی به روی خودم نیوردم …مگه چیکارکردم؟؟بابام اینطوری سرم دادنمیزنه که این یارو دادمیزنه.. سرگرد:اسم..فامیل..سن؟ باران:به نام خدا…ای ام دختر شاه پریون…۵۰ ساله خب تقصیرخودشه واال سرگرد:منومسخره میکنی؟ باران:نه باورکنید…اوم ببخشین..میشه یه سوال بپرسم؟ سرگرد:خیـــــر من فثط سوال میپرسم باران:اخی چرا خب حرص میخوری؟…خب پ عیب نداره بگم سروان؟ یهو نمی دونم چراجوش اورداااا الکی بیخود…منم هی ادامسم بادمیکردم میترکوندم خخخخخ خیلی حال میداد )اینم بگم که سرگرد مقامش باالتره ازسروان( سرگرد:این چه طرز حرف زدنه؟مگه به توادب یاد ندادن؟ باران:خب شماهی دادمیزنی؟….بعدتوقع داره باهاش درستم بحرفم ایـش اوه واقعا جای عمو خالی بود خخخخخ سرگرد:سرباز احمدی بعدش دربازشد….یه پسرامدتو احترام نظامی گذاشت…ولی چرابه من احترام نذاشت؟یادم باشه به عموجون بگم عموجون)عموی بزرگ بابایم سرلشکربود( سرباز:بله قربان سرگرد:زنگ زدین به والدین این دخترخانوم؟ هنوز حرفش خشک نشده …صدای بهبود و اترین امد…بهبود داداشم بود…اترین عموم ر

رمان باران

هنوز تو نیودمده صداش میومد خخخخ .،همیشه صداش جلوترازخودش ،داشتم ادامسمو بادمیکردم تا امد بترکونم صدای درامد وبعدازاون ،عمو اترین وارد شد حخخخخ سرگرد:خوش امدین بفرمایید. عمو بد نگام کرد…یعنی قشنگ خودمو جمع وجور کردم خیلی شیک..ادامسمم توی دهنم خشکید…مطئن بودم پام برسه خونه کلمو کنده ،یاخدا خودت کمک کن گگگ غلط کردم. اترین:ممنون ،میشه بگین برای چی گرفتینشون؟ عادتش بود سرریع میرفت سراصل مطلب،حاال چرا جمع بست؟چون دقیقا سه نفربودیم منو رزیتاوانیتا که اون تا به همراه پدارشون رفتن فقط من موندم سرگرد:به خاطر سرعت باال،باال بودن صدای موزیک،حرکات موزن باماشین)ببخشین نمی دونم درست نوشتم یانه(الی کشیدن،وکورس گذاشتن دربزرگاه )..( دیدین این کارتونارو که وقتی یکی عصبانی میشه ازسرش دود میزنه بیرون؟؟االن عمو عین همونا شده بود..فقط نمی تونست دادبزنه..دستاش همیجین مشت کرده بود از زور عصبانیت که دلم برای دستاش سوخت،بهبودم بیرون ایستاده بود. ولی سرگردم زیادی شلوغش کرده هاااا نه؟ اترین:پس بااین حساب ماشین رو میخوابونید؟ یه جوری گفت میخوابونید که خود ماشین خوابید سرگرد:صدرصد..فقط.. اترین:فقط چی؟ سرگرد:همونطور که میدونید فقط خوابندن ماشین نیست…جریمه هم شدن…به مبلغ)..( سرم سوووووت کشید ….کی میره این همه راهو؟ اترین:خیلی خب مشکلی نست…میتونیم بریم؟ سرگرد:البته ..فقط باید این عهد نامه رو امضاء کنن. بعدازامضاء..مستقیم رفتیم خونه ..فقط کولمو ازم گرفت خودش رفت منم دنبال بهبود واترین عین جوجه خدا خونه رو بخیرکنه….ولی واقعا خوب شد که بابا ایران نیست

رمان باران

وقتی رسیدیم خونه ساعت ۱۱ بود …تا امدم ازراه پله برم سریع جیم بزنم برم …صدای دادش میخکوبم aiwan_light_dash2::aiwan_light_girl_cray2::خدااااا..کرد اترین:ببینم تو چش کیو دور دیدی؟هااان؟که همیچین غلطای میکنی؟ من:________ سکوت کردم،هرچی نباشه بزرگتره اترین:دیگه قرارپام به کجاها بازبشه؟بگو بدونم اترین:مگه باتو نیستم؟ بهبود:عمو …خواهش میکنم هیمن یه دفعه روببخشش اترین اتیش گرفت ازاین حرف بهبود:ببخشم؟؟؟چی رودقیقا ببخشم؟زبون درازیشو؟یاسرعت زیادو اهنگ و…؟ بهبود:به نظرمنم هیچ کدومو..چون قابل بخشش نیست به داداش مارو باش اترین:گوشی لب تاب سریع مثل دخترای خب گوشی ودادم بهش چون لب تاب توی اتاق بود رفتم ازتوی اتاقم اوردم اترین:تایک هفته…تایک هفته باران حق نداری پاتو ازتوی اتاقت بزار بیرون افتاااااااااااد؟ باران:ولی..ولی دانشگام چی؟ اترین:اون دانشگاه خراب شده بخورتو سرمن، واقعا ترسیده بودم،ممکن به الیی سرخودش بیاره باران:عمو… اترین:ببرصداتووو.فقط برو باال اشکم درامد..تا حاال اینطوری باهم حرف نزده بود باران:باش میرم باال…فقط دادنزن بعدم سریع رفتم توی اتاق درو بستم ،رفتم روی تختم فقط داشتم گریه میکردم..خب چیه؟تا حاال اینطوری باهم حرف نزده بود

رمان باران

 اترین: اعصاب خورد بود،بدترشد..تاحاال با باران اینطوری حرف نزده بودم..ولی کاری که امشب کردن واقعا الزمش بود واقعا کاره خطرناکی کردن…اونم سه تا دختر تنها توی خیابون بخوان کورس بزارن؟ اهل سخت گیری نبودم..ولی این کارش واقعا بدبود امشب خیلی بد خواب شده بود،تا دیروقت بیداروبودم،فرداشم کلی کارسرم ریخته بود. بالخره هرجوری بود ساعت سه خوابم برد موقع صبحونه نمی تونستم غذابخورم ،به همین خاطر رفتم پیش باران اترین:باران،بارانم خواب بود..خواب خواب اترین:باران عموو…شیطوون خانمووخرابکارعموو بالخره چشاشو بازکرد ..ولی خیلی داداش لوسش کرده ..تادوتا دادسرش میزنی اشکش درمیاد اه باران:شیه؟ اترین:پاشو ببینم …لوس خانوم باران:نوموخوام بلو اترین:نمی شه که…باید پاشی صبحونه بخوری بعد پاشد نشست روی تختش عین این دختر بچه های ۴،۳ ساله عروسک بغلش کرده بود خوابیده بود باران:خودت گفتی ازاتاقم بیرون نیام؟! اترین:بله گفتم…ولی منظورم موقع صبحونه ونهار شام نبود باران:پس چی؟ باران : بعدازرفتن عمو ،نیم ساعت بعدش بهبود باعجله ازدر زد بیرون نمی دونم چرا تازگیا انقدر این بهبود مشکوک میزنه؟ نمی دونم چرا به سرم زد به تکون اساسی به خونه بدم چون دقیقا تاشب تنها بودم

رمان باران

خونه عمو یه خونه ویالیی بود،باوجود خدوحشم من خیلی راحت بودم باران:ایران خانوم..ایران خانوم ایران خانوم خیلی وقته توی ویالی عمو هست خخ خیلی ازاسمش خوشم میاد ایران خخخخخ ایران خانوم:بله خانوم؟کاری داشتید؟ باران:اره خیلی هم باهمتون کاردارم…اول به اقا رحمت بگو که غذا ازبیرون بگیره ایران خانوم:هییییی نگین خانوم…اقابفهمن پوسته هممون رومیکنه باران:امروز اقا تاشبی نمیاد خونه..بعدم شمانگران این چیزانباش.. ایارن خانوم:چشم هرچی شمابگین باران:بقیه خدمه رو هم خبرکن کارشون دارم دقیقا پنج دیقه دیگه همه جلوم به صف بودن باران:اول اینکه امروز باید کل ویالرو زیرو رو کنیم بعدم همه وظایفشون روبهشون گفتم..بعدازاونم زنگ زدم به باباجون چون اجازشون رو احتیجا داشتم..به خاطراینکه یه ذره وسایل ویال تکرای شده بود..میدونم داداترین میره هوا ولی مهم حس خودم بود. سریع خونه باباجون گرفتم که بادومین بوق جوا ب دادن من نمی دونم این کارو زندگی نداره همش پالس خونه باباجونم سبحان:به عموی اترین چه عجب باران:اوال اینکه هنوز بلدنیستی سالم کنی؟اگه االن اترین بودکلتو کنده بود..دوما مگه تو کارو زندگی نداری؟ سبحان:اوه تنفس دخترعمو..بعدم اینو باهات هستم اگه اترین بود االن کلم کنده بود خخخخ باران:خب حاال..خودت خوبی؟عموم خوبه؟باباجونم خوبه؟مامان جونم خوبه؟ سبحان:اوههههه بچه تواین همه نفس ازکجا میاری؟اره همه خوبن…میگم باران بهبود هست؟ باران:نه یه یک ساعت پیش رفت بیرون باعجله،کاریش داری به گویشی بزنگ نمی دون چرا کالفه شد

رمان باران

 سبحان:هوف میمرد به من زنگ میزد؟ باران:وابه منچه زنگ بزن به خودش بگو…بعدم گوشیو بده باباجونم سبحان:باباجون االن کاردارن باران:عع گوشی بده باباجون سبحان:میفهمی میگم کاردارن یانه؟ باران:منم میگم برو تلفن روبده به باباجون سبحان:وقتی باباجون دعوات کردن میفهمی نه باید االن زنگ بزنی بعدم رفت پیش باباجونم که توی اتاق مطالعشون بودن تلفن رو داد بهشون سبحان:ببخشیین باباجون مزاحمتون شدم،باران پشت خطه باباجون:خیلی خب میتونی بری بعدم تلفن رودادو رفت باباجون:سالم دختر گلم! باران:سالممم برباباجون خودم!خوبین؟ باباجون:ممنون دختر گلم!خودت خوبی؟ باران:ممنون باباجونم..باباجون! باباجون:جان دلم دخترگلم باران:میگم وسایل خونه عمو یه ذره قدیمی نشده؟ خود باباجون تا ته حرفمو رفتن باباجون:خیل خب شیطون خانوم…عباسی رومیفرستم بیاد واما اقای عباسی کیه؟اقای عباسی میشه گفت همه کاره باباجون هستن باران:نه باباجون راضی به زحمت نیستمااااااااا باباجون:کم زبون بریز دختر…راستی باران جان این ازاون باران جانا بود،مطمئنم میخوان قضیه دیشیو بدونن

رمان باران

 باران:جانم!..باباجون اگکه اجازه بدین شب بیام توضیح بدم باباجون:همینو میخواستم بگم ..شب با اترین وبهبود بیایین اینجا باران:چشم حتما باباجون باباجون:اترین بهبود خونن؟ باران:نه خیلی وقته رفتن بیرون باباجون:خیلی خب االن به عباسی میگم بیاد،هرکاری داشتی بهشو بگو،چون مطمئنم تاشب میخوای همه چی رو درست کنی برات کمک کارم میفرستم باران:نمیخواد باباجون،خدمخه که هست باباجون:یه جیزی میدونم که بهت میگم،بگوچشم..توکی میخوای این زبونتو کوتاه کنی دختر؟ باران:هرچی باباجونی خودم بگن باباجون:خیلی خب شیطون خانوم کاری نداری؟ باران:نه باباجون ،خدانگهدار باباجون:خداپشتو پناهت دخترم وبه این ترتیب رفتم سراغ بقیه کارا که دقیقا سرنیم ساعت اقای عباسی امدن دقیقا کل خونه وسایل عوض شد خخخ کی جواب اترینو بده خدا؟بیاد خونه کلمو میکنه خخخخخ دقیقا ساعت هشت شب تموم شد،کل وسایل ویال تعویض شد همه مبال ،پرده ها وغیره …..همه جا برق میزد فقط ازچیزی که میترسیدم ازدادو بیداد بهبود،بدجور روی اتاقش حساس بود حاالخوبه خونه ای خودمون نبودیم ،وگرنه که سرمو میبرید میذاشت سردر خونه درس عبرتی بشه برای بقیه خخخخ )چقدرم به اخالق بهبود میاد همچین کاری داداشم زورش به مورچم نمی رسیدچه برسه بخواد سرمنوببره خخ(ولی خدایی خیلی خل،چرا الکی روی اتاقش حساسه؟حاالخوبه چیزی خواسیم توی اتاقش نیستاااااا وقتی ازهمه چی خیالم راحت شد،همه روهم مرخص کردم برن استراحت خودم رفتم باال تایه دوش بگیرم ،ولی خیلی خوب شد که باباجون کمک کارفرستادن کارامون زودتر تموم شد بعدازیه دوش نیم ساعته حالم حسابی جاامده بود،داشتم موهامو خشک میکردم که یکی عین بز امد توی اتاقم

رمان باران

 فقط خوب ش قبال ازاینکه فکرمو بیارم به زبونم برگشتم اترینو دیدم،فقط نمی دونم چرا اخماش تو هم بود؟پسره لوس اترین:بازچه غلطی کردی؟مگه بهت نگفتم توی اتاق من حق نداری بری؟ بیا این اترینم ازبهبود یادگرفته دیگه باران:ععع این چه طرز حرف زدنه؟مگه سالم بلدنیستی؟تازشم این جای دستت دردنکنس؟جای خسته نباشید؟ اترین:باران جان عمو این چه کاری گلم؟مگه نگفتم میخوای کاری بکنی ازمن اجازه بگیر؟ باران:ازباباجون که اجازه گرفتم اترین:چه دلیل قانع کننده ای واقعا!به باباجون گفتم خیلی بد ادا درمیورد باران:اصال بلد نیستی ادا دربیاری عمو چشاش گرد شد اترین:جـااااااااااانممممممممممممم؟ نمی دونم این بهبود ازکجا یهو پیداش شد بهبود:توچیکاربه اتاق من داشتی؟مگه بهت نگفتم حق نداری پاتو طرف اتاقم بذاری؟مگه من باتو نیستـــــــم؟ اترین:صداتو بیارپایین ببینم…این چه طرز حرف زدن باخواهرته؟به گوش بابابرسه همه دودمانت هواس که بهبود:به جهنم برسه به گوش باباجون!ولی من اینو ادم میکنم واقعا ازداد اترین ترسیدم،ولی ازیه طرفم میدونستم این دادو بیدادیا بهبود دودیقه دیگه ازبین میره ،به فکر تالفی کردن میوفته به هرحال داداشی خودمه اترین:توجرات داری یه بار دیگه با باران اینطوری حرف بزن بهبود بهبود:ععع خب عمو یعنی چی؟هی بهش رومیدی؟من میدونم این باران اترین:بهبود؟ بهبود:هوم؟خب اجیمه نمی تونم سرش دادبزنم؟ععع عجبا بعدم خیلی شیک امد ب*غ*ل*م کرد دیدین گفتم؟دادوبیدادش برای دودیقس بفرما

رمان باران

 بهبود:اخه ورجک مگه بهت نگفتم نرو توی اتاق من؟اصال وایسا ببینم..چرا موهات خیسه؟ بعدم دستمو گرفت کشوند روی صندلی و شروع کرد موهامو خیلی اروم باسشوار خشک کردن ،بعدازنیم ساعت کارخشک کردن موهام تموم شد بعد ازنیم ساعت راه افتادیم سمت خونه باباجون،فقط نم دونستم باید چطوری برای باباون توضیح بدم؟اخه فقط باباجون که نبودن.عمواردشیرم بود اه خیلی سخت بود بازاگه فقط باباجون میشد یه کاریش کرد،ازطرفی هم باباجون گفتن اگه اتفاقی بیوفته من باید برم پیش خودشون گگگ خیلی سختم بود،ای خدابگم چیکارت کنه انیتا که هرچی میکشم ازتو،اخه دختره کم عقل من بهت گفتم باشوبریم یه جای دیگه کوروس بزار نه توی بزرگ راه بهش گفتم پلیس دنبالمون در نرو،ولی خدایی خیلی کیف کردیم،خیلی باحال بود خخخخ بالخره بعدازقرنی رسیدیم خونه باباجون،خداجون خودت کمک کن ازپسش بربیام اترین:باران،نمیخوایی پیاده شی؟ باران:صبرکن امدم بالخره ازماشین پیاده شدم،اخه داشتم دنبال لنگه کفشم میگشتم یه اخالقی که دارم اینکه وقتی توی ماشین میشنم کفشامو درمیارم خخخخ بهبود:چه عجب مادمازل تشریف اوردن باران:خب حاال انگار چقدر معطل شده بهبود:االن این به جای معذرت خواهی دیگه؟ باران:خب ببخشید اترین:بریم تو االن باباکلمو میکنه باران:اخیی میخوای وساطت کنم)درست نوشم؟( اترین همچین باسراشاره گفت برو تو که همون گمشو تورومیگفت سنگین تربود وقتی رفتیم تو مستقیم رفتم لباسامو عوض کردم بعدم ازنرده بودسرخوردم امدم پایین اصال حواسم به اطراف نبود

رمان باران

 عمه ماهرخ:ععع این چه کاریه بچه؟میوفتی یه جات میکشنه باران:واییی فدای عمه خوشملم،سالم خوبین؟ عمه ماهرخ:ازدست زبون تو،علیک سالم،بااین کارای که تومیکینی خوب باشم؟ باران:هییی نگو ماهرخم..مگه چیکارکردم؟ عمو محمد:میخواستی چیکارکنی دیگه؟ باران:سالم عمو:علیک بداعصبانی نمی دونم چرا؟ باران:عمووو….چیزی شده؟ عمو:یعنی چی چیزی شده؟دختره.. یعنی میخواست بیاد بزنه هااااا ولی نمیتونست من موندم دانشجوهاش چی میکشن ,عمو محمد قبل ازعمو اترینه یعنی یکی مونده به اخری که زنم نداره خخخخ به خاطرهمین خیلی نمیشه سربه سرش کذاشت…ولی من هنوز رابطه زن گرفتنو اخالق نمی دونم!اخه چه ربطی به هم دارن؟ باران:ععع خب چرا حرص میخوری…کاری نکردم که عمو:کاری نکردی؟ عمه:عع محمد بس کن دیگه!…حاال یه کاری کرده بجم عمو محمد:همینه دیگه خواهر من..بهش رودادین انقدر پروشده من کجام پروهه؟ عمو اردشیر:چه خبرته محمد؟همه جارو گذاشتی روسرت منکه تا اون موقع روی پله اخر ایستاده بودم،چون به خاطر فریادی که عمه زد نتونستم تا اخرشو برم حیف باران:سالاااممم عموی خودم عمو اردشیر:علیک سالم!چه خبره اینجا؟ کال استایل عمو این بودکه دستاش توی جیبش باشه خخخ

رمان باران

باران:نمی دونم چرا عمو محمد الکی دادمیزنه؟ چشای عمو اردشیرگرد شد عمو:باران؟ باران:جانم عمو عمواردشیر:برو عموو.بروباباجون کارت دارن…درضمن باران:چشم االن میرم،جانم عمو اردشیر:زبونتم کوتاه کن عمو محمد:این زبونشون کوتاه کنه ..کی زبون درازباشه؟ عمواردشیر:محمد.؟! عمو محمد:بدمیگم بگو بدمیگی… باران:من برم بای بای بعدم جیم زدم رفتم پیش باباجونوم توی پذرایی،پسراهم که طبق معمول داشتن حرف میزدن،من همش تنها بودم گگگگگگگ چون تنهانوه ای دختربودم همه پسر داشتن ایشششششش،همشون قداشون دراز اه اه وقتی رفتم پیش باباجون اولین کاری که کردم رفتم بخل باباجونم ماهان:باباجون دارین زیادی لوس میکنیدااااا؟ازمن گفتن بود باران:ععع بی ادب من کجام لوسه؟ سبحان:خیلی خب حاال گریه نکن باران:خودت گریه میکنی پرو امیرعلی:اره همه پرو ان به غیرازتو بهبود:اصال خواهرم نمی دونه روچیه؟ سامان:اره خدایی به سنگ پا گفته برو من جات هستم

رمان باران

 باران:شماها خسته نمیشید ازصبح بیکارید؟یادارن حرف میزننن.یافوتبال میبینن یابازی میکنن فوتبال….یادارن خالی میبندن زن عمو مهیار:باران جان خودتو اذیت نکن اینا همینن سامان:ععع ماماننننن باباجون:بس دیگه..سامان این چه طرز حرف زدن بامادرته؟ سامان:غلط کردم عمو اترین:زودتر باباجون:دفعه اخرتونم هست به نوه ی من حرف زدید وگرنه همتون بیرون یعنیییی اگه بگم داشتم ازذوق میمیردم دروغ نگفتممممم وایییییییییییییییی خداااا همشون ساکت شدم همینه که هستتت امیرعلی:باباجون…غلط کردیم باباجون:من نه..باران امیرمهدی:باران جان،باران خانوم ماهارو عفوبفرمایید باران:ازاونجایی که خیلی مهربونم میبخشموت به یه شرط سبحان:بفرمایید امر کنید باران:باشه حتما یه دفتر وخودکار همراهتون باشه جهت اوامرم خخخخ..داشتم میگفتم شرطمو..به شرط اینکه منو ببریدخرید..بعدم شهربازی همشون یهو صاف نشستن اترین:ولی این هفته فکرنکنم بشه،هفته بعد باباجون منظور عمورو متوجه شدن به خاطرهمین چیزی نگفتن خودمم گرفت منظور عموچیه. عمو اردشیر بالحنی جدی :خب باران میشنویم..دیشب دقیقا چی شد که پای اترین به کالنتری باز شد همینطوری پای خودت؟

رمان باران

 واقعا میترسیدم تعریف کنم ،ازعکس العمل باباجون بیشترازهمه میترسدم…..ولی..هرطوری بودهمه رو بدون جا انداخت یک واو تعریف کردم…..توی مدتی که داشتم تعریف میکردم..سرم پایین بود..بعدازتعریف کردن قضیه ای دیشب فضارو یک سکوت وحشتناکی پرکرده بود..فقط صدای نفس های عصبانی باباجون وعمو اردشیره به گوش میخورد…باباجون همه چی رو توی یک کلمه خالصه کرد..تموم: باباجون:ازاین به بعد میری پیش اردشیر…اترین نمی تونه ازدست تو بربیاد…چطور جرات کردی یه همیچن کاری بکنی؟ابروی من به جهنم…باجون خودتون بازی کردین بچه…کی میخوایین بزرگ شین؟تاکی باید دل نگرون کارات باشم باران؟هوم؟میدونی چقدر دیشب نگرانت بودم؟ازدست تو…نمی دونم به کی رفتی عمواردشیر:تعجب نداره بابا…شده عین اردالن..فقط اردالن پسربود اردالن بابایی خودمه…عشــــــــــــــــــق منننننننننننننههههههه..معلومه که به بابام رفتم ایش عمه ماهرخ:من موندم این ترانه چطوری بااردالن کنارمیاد؟ ترانه مامان خوشملم وایی خدا چقدردلم براشون تنگ شده..مامان برعکس باباارومه خخخ بهبودم به مامان رفته بچه مامانجون:الهی بگردم برای ترانه بایداین دوتاروتحمل کنه جاااننن چشام چارتا شد…تاحاالدید مادرشوهروو عروس ..اینطوری؟واقعاااااااکه مادرشوهرم مادرشوهرای قدیم عمواترین:بابا..میشه باران بمونه؟واقعا نمی تونم ببینم نیس الهیییی بچم عادت کرده اخیییی دوس دخترات فدات شن به منچه؟ باباجون:نه..باید بره پیش اردشیر یاخدا..من یکی خونه عمو اردشیر برو نیستم..کال روی ساعتا…عمواردشیرم وحشتناک گیرمیده..یعنی یه چیز میگم یه چیز میشنویداااااا اترین:خب من چیکارکنم؟باورکنید عادت کردم بیام خونه بایه سورپرایز مواجه شم حاال میخواد هرچی باشه بابا:ازدست تو اترین…که من اگه ازدست باران برمیام ازدست تویکی نه؟ عمو بهادر:بعدمیگین باران به کی رفته؟یکیش همین اترین مگه تونستم زبونشو کوتاه کنم؟ اترین:عع این چه حرفیه مانوکر داداشمونم هستیم…بعدم مگه چشه زبونم؟ باران:هیچی..فقط موندم چرا به من میگی زبون دراز؟ اترین:توساکت..حق نداری حرف بزنی..فهمیدی؟

رمان باران

۶ همه روداشت به شوخی ولی جدی میگفتت، گفته بودم اینم خله یانه؟ عمو محمد:اترین؟ عمو بانیش باز:جانم داداش خرخون خودم عمومحمد:پامیشم اترینااا اترین:دمت گرم یه لیوان ابم بیار..خیلی تشنمه… باران:راس میگه…منم تشنمه… بنده خدا فقط داشت گیج نگامون میکرد که زدیم زیرخنده بهبود:یعنی االن درک کردین حال منو؟ عمه ماهرخ:تویکی بس..ازاین دوتا بدتری باران:واییی عمه نبودی ببینی چطوری داشت دادمیزد…نمی دونم جراهاااا همیش الکی حساس چرامیرم تواتاقش امیرمهدی:وای باران جدی؟ سامان:تویه همیچین کاری میکینی؟؟؟؟ باران:وا اره..مگه چیه؟ سبحان:یعنی توی اتاق بردیام میری؟ زبونم بندامد..پسره خل اخه کی جرات میکنه بره توی اتاق بردیا؟ بردیا داداش بزرگم ..فردی کامال جدی، خشک و مغرور، پدرامدمو درمیاره ،بسیاررر غیرتی وتعصبی،یعنی این تعصبو غیرتش پدرمو دراورده..یعنی وقتی که ایران بود نمی تونستم از۷شب دیگه برم بیرون..اگرم بیرون بودم سرساعت ۷یا۸ باید خونه باشم..معموالهم خودش میومد دنبالم..به غیرازاین حرفا واقعا ازش حساب میبردم..شاید ازیایابیشتر…ولی اینم بگم واقعا مهربونه…ازاینم نمی گذرم که بدهوامو داره بدجورم پشتمه….نه که بهبود پشتم نباشه ها..بردیا یه جور دیگه بود باران:جرات داری جلوی خودش بگو. سبحان:خب حاااال تووام باران:چیه؟داداشم لولو خورخور که نیست؟بی تلبیت سامان:بازاین لوس شد

رمان باران

باران:چرات داری جلو داداشم بگو عمو اترین:بس دیگه هی داداشم داداشم میکنه..ععع باران:چیه حسودیت میشه؟ بعدم رفتم پیش عمم نشستم..چون برام میوه پوس گرفته بود عمه ماهرخ:بس دیگه..هی هیچی نمیگیم ..اصال دلش خواست بره توی اتاق داداش..داداشه اترین: بالخره بعدازنیم ساعت بابا تصمیم گرفت که دقیقا چیکارکنن، با باران خانوم شیطون،ولی واقعا نمی تونستم نبودشو تحمل کنم باید باشه..اصال نمیشه…هم به داداش قول دادم که پیش خودم باشه..چون میتونم به جرات بگم که ازتک تک کاراش خبردارم…حتی کوچیک ترین کارش ولی هرچی بود هممون میدونستیم بابانمی تونن باران رو تنبیه کنن حاال هرچی باشه…حتی شده نیم ساعت…دلشون نمیاد تنها نوه ای دخترشون رو که عزیزکرده خودشونه تنبیه کنن ….حاال نه اونطور تنبیه هااااااا مثال فردا حق نداره بادوستاش بره بیرون تنهاباید با راننده بره یعنی این اخرش بود خودمم قبل ازاینکه بیاییم خونه بابا گوشیش روگذاشتم توی اتاقش بابا:فقط همین یه دفعه رومیبخشم..دفعه ای دیگه ای درکارنیست باران:چشم باباجووووننممم بفرما…نگفتم؟فقط نمی دونم من این وسط چه کارمممممممم؟ بابا:اترین همچین باباگفت اترین به گ*ن*ا*ه نکرده اعتراف کردم اترین:جانم بابا..چیزی شده؟کاری کردم؟ بابا:همین فردا ماشین باران رو عوض میکنی..نمیکنی خودم همین امشب عوض کنم؟ اترین:ماشینش که خوبه بابا:دوسال بچم ماشینشو عوض نکرد… \

رمان باران

 یعنی فقط داشتم نگاه میکردم…یعنی ازبس که بابا این دخترو لوس کرده اه حالم بهم خورد …وایی..یه ادم چقدر میتونه لوس باشه؟ مامان:نمی خواد..خودتون عوض کنید بهتره اترین:چرا مادرمن؟خب فردا میریم نمایشگاه خودش هرچی خواست انتخاب کنه باران:من فقط ماشین صورتی میخوام باباجون:باش دختر گلم….مهین خانوم..اون تلفن بیارببینم با اوردن تلفن ..بابازنگ زد به یکی ازبهترین دوستاش که بزرگترین نمایشگاه ماشین رو توی نه تنها ایران بلکه چند کشور دیگم داشت زنگ زد دقیقا یک ساعته ماشین صورتی خانوم درست شد..اونم لکسوز سال…فکرکنید..لکسوززززززصوووررررررررتییییییییییییییییییییی؟وای خدااااا دیواررررررررررررررررررررررر باران:اخ جووون فردا بابهبود بریم عروسک برای ماشینم بخریم بهبود:چشم خواهری لوس خودم فردامیرم چشم باران:اخ جوووننن میهن خانوم:ببخشید اقا میز شام امادس بابا:امدیم بعدازشام،رفتم توی بالکن…نمی دونم امشب چه مرگم بود؟!دلم گرفته بود…عین اسمون امشب که بدجور هوای باریدن داشت حالم ازاین حالی که داشتم بهم میخورد…سیگارو ازتوی جیبم دراوردم…اولی روکشیدم اروم نشدم هیچ بدترم شدم سیگار سومی بودم که محمد امدتوی بالکن محمد:چی شد داش اترین؟افتادی به سیگار کشیدن؟ اترین:هیچی…چیزی نیست کامال معلوم بود دارم دری وری بهم میبافم محمد یه پوزخند زد:جدی؟پس چرا حالو روزت اینه؟

رمان باران

اترین:محمد میخوای شروع کنی …برو بیرون..خب؟ قیافش توهم رفت ..نمی دونم دلم بدترگرفت محمد:نترس…چیزی رونمی خوام شروع کنم اترین:محمد؟! محمد:هوم… اترین:چته؟ محمد:هیچی ..حال دور دور داری؟ اترین:اره پایه ای؟ محمد:اره …فقط خودمون دوتا اترین:یعنی بدون بارانم؟ محمد خندش گرفت:توام لوس کردی اینو هااا..برو صداش کن باشه ای گفتمو رفتم پیش باران که نشسته بود پیش بابا اترین:باران..پاشو بریم دور دور باران:بدون داداشی؟ اترین:اره پاشو…بامحمد میریم بهبود:دستتون دردنکنه اترین:پرو نشو بابا:پاشو باران جان ..امروزم ازخونه نرفتی بیرون باران:چشم بعدم سریع رفت باال کاراشو کرد امد پایین تا بریم دور دور اترین: با محمد و باران رفتیم سمت شهربازی، اترین:خب رسیدیم ..پایین

رمان باران

محمد:یه ذره شعور داشته باش اترین:توداری بس وقتی رفتیم توی شهربازی ..باران شروع کرد: باران:اول بریم کشتی اژدر،بعدبریم سورتمه،بعدبریم رنجر،بعدبریم… محمد:بـــــــــاران؟! باران:بله؟! محمد:همش رو سوارمیشم..خب؟ باران:باش اترین:خب اول بریم اژدر؟ باران:اوهم اوهم بلیم باموافقت بارانو محمد رفتم بیلط گرفتم،که دقیقامنو باران محمدو به غلط کردن انداختیم ،دقیقا رفتیم نشست سر کشتی انقدر که باران بغل گوشم جیغ کشید گوشم کر شد،وقتی پیاده شدیم میخواستم کلشو بکنم: اترین:چته؟گوشمو کر کردی؟میترسیدی غلط کردی سوار شدی باران:چرا میزنی؟خب دلم میخواست جیغ بکشم اترین:یه دلم میخواستی من به تونشون بدم..باش باران:ععع اترین توکه انقدر بی جنبه نبودی؟ محمد:بسه فعال بریم چرخو فلک باران:اره ولی اولش بریم پشمک بگیرم اترین:بریم بعدازخریدن پشمک وبیلط رفتیم سمت چرخو فلک،داشتم بامحمد حرف میزدم برگشتم ببینم باران کجاست؟که یه لحظه امپرم رفت روی هزار دختر احمق بهش گفته بودم تنها حق نداره پاشو ازخونه بذاره بیرون،انقدر عصبانی بودم اصال هواسم به باران نبود،داشتم میرفتم سراغش که محمد مانع شد:

رمان باران

 محمد:هوی اترین کجایی؟نوبتمونه بعدم همراه محمد کشیده شدم سمت چرخ و فلک ،دقیقا بعدازما نوبت اون دختر احمق بود،اگه من دستم به ابراهیم نرسه،خودم خفش میکنم اترین: دیگه واقعا مخم داشت سوت میکشید،دقیقا از روی اجبار هرچی بازی بود رو سوارشدیم ..دیگه واقعا طاقت نداشتم…اخه دختره….نمی دونستم ابراهیم کجامونده بود؟ هرچی گوشی خراب شدش رومیگرم جواب نمیداد…واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم …به محمد گفتم یه ماشین بگیرن خودشون برن منم خودم میرم خونه بعدازاینکه محمد باران رفتن…منم رفتم پیش ستاره …دختره احمممممققق وقتی رفتم توی شهربازی بعدازپنج دیقه گشتن پیداش کردم جلوی تاب ایستاده بود داشت بایه دختره دیگه حرف میزد…اصال برام مهم نبودکه داره باکی حرف میزنه فقط این مهم بودکه ببرمش ازاینجا….تاقبل ازاینکه ادمای مجد سروکلشون پیداشه …داشت حرف میزد منم بند کولشو گرفتم کشیدیمش دقیقا تا دم ماشین داشت جیغ جیغ میکرد بدون توجه به صداهای که ازخودش درمیاره درماشینو بازکردم همچین پرتش کردم تو ماشین خودم یه لحظه ترسیدم نکنه چیزیش بشه … خودمم سریع درجلورو بارکردم ونشستم توی ماشین …تانشستم توی ماشین تا اونجایی که تونستم داد زدم: اترین:اخه دختره خیرسر….دختره احمق این چه کاریه؟ اترین:اخه اون ابراهیم کدوم گوریه؟ اترین:چرا هرچی گوشی خراب شده تو اون ابراهیمو میگرم جواب نمیدین؟ اترین:ستــــــااااااااااارررررررهههه؟! ستاره:ب……بع….بله اترین:بله وکوفت..بله ودرد ستاره:بزار …توضیح..میدم؟! همچین برگشتم سمت صندلی بغل که صدای گردن بیچارم درامد اترین:توضیح بدی؟چی رو توضیح بدی؟

رمان باران

اشکش درامده…هوف..اینم که همیشه اشکش دم مشکش،یه ذره ارومترشدم اترین:خیلی خب…بسه …بیا این دستمالو بگیر ستاره:نمی خوامم…چرا نمیذاری برات توضیح بدم؟ اترین:خب بفرما تووضیح بده..میشنوم ستاره:خب توویال حوصلم سر رفته بود..گفتم بیام شهربازی اترین:اخه…اخه من به توچی بگم ستاره…چرا باابراهیم نیومدی؟ ستاره:خب..اونم رفته بود بیرون..هرچی گوشیش رومیگرفتم جواب نمیداد اترین:پس باکی امدی؟ ستاره:با رانندت قرارشد دوساعت دیگه بیاد دنبالم اترین:خب به خود منم زنگ میزدی اترین:ستاره…توپیش من امانتی ..خب..خواهش میکنم….نمی خوام جونمو ازدست بدم ستاره:باش قبول…توهم بیخودی سرمن دادزدی؟! اترین:بیخودی؟….خب دخترحسابی اگه ادمای مجد میفهمیدن تو اینجایی که همه دودمانمون به هوا بود؟!بعدمیشه بگین من چطوری بایدجواب پدرشمامیدادم؟ ستاره:خب حاال…انگار بابام لولوخور خورست!؟ اترین:نه خیر لولو خورخور نیستن..ولی سربندرو ازگوش تاگوش میبرن ستاره:خب حاال…ببخشید حق باتو…حاالمیشه بریم بگردیم؟ اترین:اوم…نمی دونم ستاره:یعنی چی؟ اترین:باران…منظورم به اونه نمی تونم خونه تنهاش بذارم…بهبود بارانو گذاشته خونه خودش باپسرا رفته بیرون همچین دستاشو بهم کوبید فکرکردم چه چیزی مهمی به ذهنش رسیده ستاره:خب عیب نداره که..میریم اونم میاریم منم ازاین تنهایی نجات پیدامیکنم اترین:اره فقط مونده شمادوتارو باهم دوست کنم انوقت سقف خونم رسما میاد پایین

رمان باران

از امیدوارم رمان بارانخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

دانلود نسخه رمان PDF باران به صورت کاملDownload PDF Version

دانلود نسخه رمان ePub باران برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

دانلود نسخه آندروید رمان باران با فرمت ApkDownload APK Version

دانلود نسخه جاوا رمان باران با فرمت JarDownload Java Version

اینم رمان باران از نویسنده محبوب mell770 براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : dlroman.ir

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  باران  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم