دانلود رمان جدید دانلود رمان بادیگارد اجباری باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان بادیگارد اجباری باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب بادیگارد اجباری : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان بادیگارد اجباری

1.gif نام کتاب رمان : بادیگارد اجباری
1.gif نام نویسنده : فائزه بهشتی راد
1.gifحجم رمان بادیگارد اجباری : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان بادیگارد اجباری :
رمان من درمورد یه آقای پلیس مغرور و یه خانم نویسنده شیطونه
که این آقای پلیس ما بنا به دلایلی مجبور میشه بادیگارد این خانم نویسنده بشه

و این خانم نویسنده ناخواسته این آقای پلیسو مجبور به کارایی میکنه که واسه آقای پلیس تصورشم وحشتناکه…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فائزه بهشتی راد بادیگارد اجباری

ه لعنتی دلم نمی خواد این ماموریت و برم، آخه خیر سرم سرگردم حاال برم بشم محافظ شخصی یه جوجه نویسنده جون کاراش خیلی خوبه و شهرت جهانی پیدا کرده اه نمیخوام! صدای در بلند شد! – بفرمایید! سروان رضوی اومد تو اتاق و احترام گذاشت! با سر بهش اشاره کردم که چکار داری؟ سروان رضوی – جناب سرگرد جناب سرهنگ تو اتاق شون منتظرتون هستن! عصبی نگاش کردم که ترسید و دستپاچه گفت: – اجازه ی مرخصی میدید قربان؟ حرصی گفتم: ۳ – مرخصی! رضوی احترام گذاشت و رفت منم از اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاق جناب سرهنگ و در زدم! سرهنگ سمیعی – بیاتو! درو باز کردم و رفتم تو اتاق و احترام نظامی گذاشتم. سرهنگ سمیعی – رستاخیز چرا اینجوری اومدی؟ مگه قرار نبود امروز واسه محافظت از خانم بزرگمهر بری؟ – جناب سرهنگ تو سه تا ویال اون همه بازیگر خواننده هست واسه همه شون ده تا محافظ گذاشتید اونوقت این جوجه نویسنده باید محافظ شخصی داشته باشه! آخه چرا؟ سرهنگ سمیعی اخم وحشتناکی کرد و عصبی گفت: سرهنگ سمیعی – یعنی تو نمیدونی چرا باید ازش محافظت کنی؟ چون اون بیشتر از بقیه در خطره چون هم معروف تره هم محبوب تر، زود برو خونه و وسایل تو جمع کن و بیا، یک ماه تا برنامه مونده به اندازه ی یک ماه لباس بردار! دارم میرم خونه ی خودم دیگه چرا لباس بردارم؟

دانلود رمان بادیگارد اجباری

 بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت: سرهنگ سمیعی – االن ساعت هشته ده اینجا باش! – ولی جناب سرهنگ… سرهنگ سمیعی نزاشت بقیه حرف مو بزنم و عصبی بهم توپید: سرهنگ سمیعی – رستاخیز مگه نشنیدی چی گفتم؟ زود برو وسایل تو جمع کن و بیا! با لحن ناراحتی گفتم: – وسایلم تو اتاقمه! سرهنگ سمیعی لبخند زد و گفت: سرهنگ سمیعی – خوبه پس خودت با راننده ون میری دنبال خانم بزرگمهر. خواستم چیزی بگم که ادامه داد: ۵ سرهنگ سمیعی – دم در ون منتظرته همون ون میبرتت فرودگاه و وقتی هواپیما خانم بزرگمهر فرود اومد ماموریتت شروع میشه و کارت و شروع می کنی، تاکید میکنم چیزی به خانم بزرگمهر نمیگی که باعث رنجشش بشه، تو االن فقط بادیگارد ایشونی نه یه سرگرد نیرو انتظامی مفهوم شد؟ یه آشی واسش بپزم روش یه وجب روغن باشه. – بله قربان! سرهنگ سمیعی – مرخصی! احترام گذاشتم و از اتاق جناب سرهنگ اومدم بیرون، خیلی عصبی ام، این همه ماموریت چرا باید برم محافظ شخصی یه جوجه نویسنده ی بیست ساله بشم؟ اه… رفتم تو اتاقم و ساک مو برداشتم و از آگاهی خارج شدم یه ون مشکی حدود بیست متر اونور تر پارک شده بود رفتم سوار شدم و رو یه صندلی نشستم! – حرکت کن! بی حرف راه افتاد.

دانلود رمان بادیگارد اجباری

بعد از نیم ساعت رسیدیم فرودگاه، از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل و تو سالن انتظار منتظر موندم، بعد از نیم ساعت هواپیمای جوجه خانم فرود اومد، آخه دختره ی… الاله الی اهلل چرا عکس تو پخش نکردی؟ من االن بین این همه آدم از کجا بفهمم تو کدوم یکی هستی؟ همینطور داشتم به مسافرا نگاه میکردم که ببینم میتونم تشخیص بدم این جوجه کدوم یکیه یا نه؟)خخخ به یه نویسنده ی معروف اونم با شهرت جهانی میگه جوجه( + آقای رستاخیز؟ برگشتم ببینم کیه که یه دختر بچه هفده هجده ساله با پوست سفید و چشمای قهوه ای و دماغ متناسب و لبای قلوه ای صورتی بود، اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – بله خودم هستم امرتون؟ دختره لبخندی زد و گفت: دختره – من بزرگمهر هستم! با تعجب نگاش کردم فکر میکردم با یه دختر با یه پوشش افتضاح مواجه بشم ولی این پوشش بد نیست…. صدای گوشیم رشته افکارمو پاره کرد بدون نگاه جواب دادم: ۷ سرهنگ سمیعی – رستاخیز پس چرا همینطوری موندی داری بر و بر به خانم بزرگمهر نگاه می کنی؟ خطرناکه راهنماییش کن سمت ون! تو صورتم احساس گرمای زیادی می کردم خداروشکر پوسته م سبزه ست وگرنه سرخ میشدم و این امیر دستم مینداخت که مثل دخترا خجالت کشیدی! – چشم! بوق بوق بوق با دوربینای فرودگاه چک مون می کردن؟!! گوشی رو گذاشتم تو جیبم و پراخم رو به بزرگمهر گفتم: – دنبالم بیا! و راه افتادم چند قدمی رفتم که بزرگمهر صدام زد: بزرگمهر – آقای رستاخیز! برگشتم دیدم همونجا وایساده، راه اومده رو برگشتم و عصبی گفتم:

دانلود رمان بادیگارد اجباری

– پس چرا نمیاید؟ بزرگمهر با لحن لوسی گفت: بز گمهر – پس چمدونم و کی بیاره؟ داغ کردم و عصبی گفتم: – خب معلومه خودت! بزرگمهر رفت نشست رو صندلی و گفت: بزرگمهر – به من چه، تو پول میگیری مراقب من باشی حاال هم چمدون مو بردار و واسم بیار اگه چمدون مو نمیاری منم همینجا نشستم واز جام تکون نمیخورم! بعدم روشو برگردوند حرصی گفتم: – باشه! ۹ و رفتم چمدون شو برداشتم و راه افتادم سمت خروجی فرودگاه اونم جلوتر از من راه میرفت وقتی نزدیکای ون بودیم اشاره کردم که بره اونجا! بزرگمهر – چی؟ اه جوجه ی خنگول! – برو سوار اون ون شو! بزرگمهر – باشه! چمدونو گذاشتم تو ماشین و خودمم سوار شدم! – حرکت کن! و راه افتادیم، یه ده دقیقه گذشت که بزرگمهر گفت: بزرگمهر – ببخشید می تونم یه سوال بپرسم؟

دانلود رمان بادیگارد اجباری

بی تفاوت گفتم: – نه! بزرگمهر متعجب نگام کرد و گفت: بزرگمهر – چرا؟ پراخم نگاش کردم و حرصی گفتم: – چون چ چسبیده به را! بزرگمهر پشت چشمی نازک کرد و گفت: بزرگمهر – درجه شما چیه؟ به توچه آخه! چیزی نگفتم. ۱۱ بزرگمهر – من چرا باید تحت حفاظت پلیس باشم؟ خودمم جواب این سوال و نمیدونم پس چیزی نگفتم! بزرگمهر حرصی گفت: بزرگمهر – جناب سروان میشه جواب سواالمو بدی؟ دوست ندارم جواب سواالتو بدم، بازم هیچی نگفتم، بزرگمهر ساکت شد. بعد از چند دقیقه… بزرگمهر با صدای جیغ جیغویی گفت: بزرگمهر – نگهدار! نگهدار شما میخواید منو ببرید زندان، آخه مگه من چیکار کردم؟ من فقط چند تا رمان نوشتم! خدایا! خدایا من با این جوجه چیکار کنم؟ اخمامو کشیدم توهم و گفتم

دانلود رمان بادیگارد اجباری

– کی گفته می خوایم ببریمت زندان؟ بزرگمهر سرشو اورد باال و نگام کرد چشماش پر اشک بود، با صدای گرفته ای گفت: – خب معلومه میخواید منو ببرید زندان، آخه کدوم محافظی با اونی که ازش محافظت می کنه، اینجوری رفتار میکنه؟ شما می خوای منو ببرید زندان، بگو این ماشین و نگه داره من میخوام پیاده شم! – مگه من چطوری رفتار کردم؟ بزرگمهر با صدای بغضدار و گرفته ای گفت: – طوری رفتار می کنی که آدم احساس می کنه قاتله! و اشکاش رو گونه ش جاری شد، با ناراحتی نگاش کردم آخه چرا من تو رفتارم حد تعادل ندارم؟ واقعا خیلی بد باهاش رفتار کردم، باید ازش معذرت خواهی کنم؟ نه الزم نیست، بی تفاوت گفتم: – زندان نمیبریمت، میبریمت جایی که امنیت جانی داشته باشی! ۱۳ بزرگمهر با صدای لرزونی گفت: بزرگمهر – واقعا؟ بی تفاوت تر از دفعه ی قبل گفتم: – اوهوم! بزرگمهر اشکاشو پاک کرد و لبخندی زد و گفت: بزرگمهر – جناب سروان کاغذ قلم خدمت تون هست؟ – نه! بزرگمهر دست کرد تو کیفش و یه دفتر و خودکار در آورد وشروع کرد به نوشتن بچه پررو! حرصی رومو برگردوندم سمت پنجره و بیرون و نگاه کردم که بعد از بیست دقیقه گفت: بزرگمهر – جناب سروان اینو ببین!

دانلود رمان بادیگارد اجباری

و دفترشو بهم داد و خودشم ریز خندید، دفترو گرفتم که با دیدن چیزی که تو کاغذ بود عصبی شدم، این جوجه نویسنده به چه حقی کاریکاتور منو کشیده و بعدم باالی صفحه نوشته جناب سروان بداخالق! بزرگمهر – خیلی شبیه تونه نه؟ پرغیض نگاش کروم که با صدای بلند خندید و گفت: بزرگمهر – دیگه باید با این موضوع کنار بیاید من هرکسی که بداخالق باشه رو خیلی اذیت می کنم! بعدم یه لبخند ژکوند تحویلم داد و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت: بزرگمهر – ببخشید! و ریز خندید! حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم، جوجه یه درجه آوردتم پایین، کاریکاتورمم می کشه! خیلی پرروئه به خدا! بعد از ده دقیقه رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم چمدون جوجه کوچولو و آوردم و پشت سرش راه افتادم و بهش گفتم: – برو سمت اون در کرمی! اونم رفت، کلیدو از تو جیبم درآوردم و درو باز کردم و جوجه تشریف برد تو ویال منم پشت سرش رفتم! ۱۵ بزرگمهر – چقد قشنگه اینجا! لبخندی زدم ویالی خودمه بایدم قشنگ باشه! بزرگمهر – چه عجب ما لبخند شمارو هم دیدیم خخخخ! سریع اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – جز شما چهارتا خانم بازیگر هم تو این خونه هستن، هر چیزی الزم داشتید به من بگید براتون بیارم، هرجا هم برید من همراه تون میام، حتی اگه بخواید از توی ویال بیاید تو حیاط من باید همراه تون بیام! بزرگمهر متعجب نگام کرد و گفت: بزرگمهر – هر جایی که من برم شما هم میاید؟ – بله! بزرگمهر پرترس گفت: بزرگمهر – حتی دستشویی؟

دانلود رمان بادیگارد اجباری

هجوم آوردن خون به صورت مو احساس کردم آخه دخترم اینقد… بی خیال، چیزی نگفتم! بزرگمهر – نه نمیشه که شما بیای، بی خیال من می خوام برم خونه مون! و راه افتاد سمت در که رفتم جلوشو گرفتم و گفتم: – برید داخل، وقتی… چطور بگم؟ وقتی میخواید برید دستشویی من دم در منتظر می مونم! نفس مو نامحسوس فوت کردم، چقد گفتنش سخت بود! بزرگمهر – آهان، خو زودتر میگفتی! و راه افتاد و رفت تو ویال منم پشت سرش رفتم، وقتی خانم سمیعی و رستمی و علی نژاد و سهیلی رو دید، پر ذوق بهشون نگاه کرد و با لحن پرذوقی گفت: بزرگمهر – سالم! ۱۷ هر چهار تاشون به زور جواب بزرگمهرو دادن به وضوح دیدم که لبخند رو لب بزرگمهر ماسید، واسش ناراحت شدم، آخه میمردین عین آدم جواب شو بدین؟ آروم گفتم: – خانم بزرگمهر بیاید تا اتاق تونو بهتون نشون بدم! بزرگمهر – بهار! – چی؟ بزرگمهر – اسمم بهاره! – می دونم خانم بزرگمهر! بزرگمهر – آی کیو منظورم اینکه بهم بگو بهار، بزرگمهرو دوست ندارم! خب دوست ندارم اه! گفتم: – باشه بهارخانم!

دانلود رمان بادیگارد اجباری

بهار بدجنس نگام کرد و گفت: بهار – اونوقت اسم شما چیه؟ اخم کردم و گفتم: – رستاخیز! بهار ریز خندید و گفت: بهار – منظورم اسم کوچیک تون بود واقعا آی کیویی! حرصم گرفت همینم مونده یه بچه واسم لقب بزاره، حرصی گفتم: – اسمم علیه، توهم خیلی جوجه ای! بهار شیطون خندید و گفت: ۱۹ بهار – جوجه خوبه دوسش دارم ترجیح میدم جوجه باشم تا… بعد به من اشاره کرد و گفت: بهار – یه آدم بداخالق! فکم منقبض شد حیف که دختری و دختر زدن نداره وگرنه فکتو میاوردم پایین، دستام مشت شد و حرصی گفتم: – نمیخوای بری اتاق تو ببینی؟ بهار لبخند پهنی زد و گفت: بهار – حاال حرص نخور پوستت چروک میشه! بعدم با صدای بلند خندید و گفت: بهار – اتاق من کجاست؟

دانلود رمان بادیگارد اجباری

 عصبی نگاش کردم و گفتم: – دنبالم بیا! و راه افتادم سمت پله ها و از پله ها باال رفتم و در اتاق عزیزمو باز کردم و حرصی گفتم: – این اتاقته! بهار رفت تو اتاق و مثل پسرا سوتی زد و گفت: بهار – چه اتاق شیکی! لبخندی زدم، اینم از حسن سلیقه ی صاحب اتاقه که منم! بهار – علی! متعجب نگاش کردم و گفتم: ۲۱ – بله! بهار- چرا وقتی من از این ویال تعریف میکنم تو لبخند ژکوند میزنی؟ اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: – فضولیاش به تو نیومده! بهار لبخندی زد و گفت: بهار – بی تربیت! کاری نکن این بی تربیت ادبت کنه جوجه! گفتم: – من بیرون اتاق منتظرتم! بهار – واسه چی نمیمونی تو اتاق مگه بادیگاردم نیستی؟

دانلود رمان بادیگارد اجباری

آی حرصم میگیره، حرصم میگیره وقتی با این دختره حرف میزنم تا قبل که با محافظ شخصی گفتنش رو مخم راه میرفت االنم که ترفیع درجه بهم داده میگه بادیگارد!

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب بادیگارد اجباری : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان بادیگارد اجباری باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
1 از 1 رای
بازدید : 554 بار بار دسته بندی : بادیگارد اجباری تاريخ : ۲۳ مرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

چهار × یک =

فاطمه
سه شنبه , ۱۶ شهریور ۱۳۹۵
پاسخ دهید

رمان بادیگارد اجباری به نظر من اصلا خوب نبود !! آخه مگه پلیس زن نداریم که یک پسر جوان باید محافظ شخصی این دختر جوان نویسنده بشه؟ تا جایی که حتی در اتاق خواب اون دختر بخوابه!!! حتی دلیل اینکه نیروی انتظامی جمهوری اسلامی بخواهد از این دختر به این شکل محافظت کند هم مسخره بود!!در ضمن این ۳۲۴ صفحه رمان در ۱۰۰ صفحه هم جا میشد!! بیشتر تخیلات بچه گانه بود

Yasiii
پنج شنبه , ۲۲ مهر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

فوق العاده آبکی و چرت و پرت بود.

دو تا رمان خوندم که فائزه بهشتی راد نویسندش بود. نمیدونم فقط همین دو تا رمان رو نوشتن یا رمان های دیگه ایم دارن و من نخوندم به هر حال…

رمان با این حست عذابم میدی خوب نبود ولی بدم نبود…یه رمان معمولی.

ولی این رمانش فوق العاده چرت بود.

خواهشا اگه میخواین رمان بنویسین چند تا رمان از نویسنده هایی که قلمشون خیلی خوبه مثل خانوم هما پور اصفهانی یا خانوم فرشته تات شهدوست یا ….. بخونین و از نوشته هاشون ایده بگیرین.

در ضمن وقتی میخواین رمان پلیسی بنویسین بی زحمت درجه ها رو خوب یاد بگیرین ما سرگرد دوم نداریم اصلا….

ولی خوب با اینهمه یه نکات مثبتی هم داشت که در مقابل عیب هاش خیلی کمه

امیدوارم رمان های بعدیتون بهتر باشه…

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،