دانلود رمان جدید دانلود رمان ایلیا جلداول باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان ایلیا جلداول

دانلود رمان ایلیا جلداول باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب ایلیا جلداول : PDF|APK|EPUB

photo_2016-09-02_12-55-04

نام کتاب رمان : ایلیا جلداول
نام نویسنده : قلب پاییز
حجم رمان ایلیا جلداول : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان ایلیا جلداول :
ژانر رمان :عاشقانه, اجتماعی ,غمگین, ازدواج اجباری
مقدمه:
خوشبختی ملاقات دوباره ی چشمان توست حتی اگردر نگاه تو تصویری از باهم بودنمان نباشد….

ممنون از نفیس جان بخاطر این جلد زیبا.‌‌
خلاصه ی رمان:طی یک حادثه ای احمد سلطان ابادی یکی از کارگرهای
ساده ی کارخانه ی رنگ سازی به دست یکی دیگر از کارگرها به قتل
میرسد و پسرش ایلیا میخواهد قاتل پدرش رابه سزای عملش برساند.
نفس دختر قاتل احمد می آید که رضایت پسر های احمد رابگیرد..اما با
برخورد شدید پسر کوچک تر احمد مواجه میشود و.
.‌ فصل اول: چشمان خسته اش را به در دوخت..بغض گلویش را گرفته بودو
نمی گذاشت به راحتی نفس بکشد… دستی به چشمان ملتهب و خسته
اش کشید‌‌‌… چرا کابوس ها رهایش نمی کردند؟ دوست داشت به خوابی ابدی فرو رود… خوابی که درآن خبری از مشکلات نباشد.. خوابی سراسرآرامش… دستی به موهای آشفته و ریش های بلندش کشید‌..و از جا برخواست… تحمل این خانه برایش دشوار شده بود‌… به جای جای آن که می نگریست خاطرات قد علم میکردند و مانند خوره تمام وجوداش را می خوردند… آن قدر حواس اش در پی مشکلات اخیرشان بود که متوجه آمدن برادرش` احسان` نشد…. احسان نگران او بود… دیگر نمی دانست چکار کند تا اورا از این حال و هوا در بیاورد… دستش را روی شانه ی مردانه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از قلب پاییز ایلیا جلداول

نام رمان: ایلیا نام نویسنده: قلب پاییز ژانر رمان :عاشقانه, اجتماعی ,غمگین, ازدواج اجباری مقدمه: خوشبختی مالقات دوباره ی چشمان توست حتی اگردر نگاه تو تصویری از باهم بودنمان نباشد…. به نام خد…ا .. فصل اول: چشمان خسته اش را به در دوخت..بغض گلویش را گرفته بودو نمی گذاشت به راحتی نفس بکشد… دستی به چشمان ملتهب و خسته اش کشید… چرا کابوس ها رهایش نمی کردند؟ دوست داشت به خوابی ابدی فرو رود… خوابی که درآن خبری از مشکالت نباشد.. خوابی سراسرآرامش… دستی به موهای آشفته و ریش های بلندش کشید..و از جا برخواست… تحمل این خانه برایش دشوار شده بود… به جای جای آن که می نگریست خاطرات قد علم میکردند و مانند خوره تمام وجوداش را می خوردند… آن قدر حواس اش در پی مشکالت

دانلود رمان ایلیا جلداول

 اخیرشان بود که متوجه آمدن برادرش` احسان` نشد…. احسان نگران او بود… دیگر نمی دانست چکار کند تا اورا از این حال و هوا در بیاورد… دستش را روی شانه ی مردانه ی او گذاشت و به آرامی فشرد… _چرا تموم نمیکنی این عذاب رو؟ به طرف احسان برگشت و پوزخندی تلخ تر از زهرزد. . +چطوری تموم کنم؟اصال چی رو تموم کنم؟ احسان از پوسته ی مهربانی اش خارج شد…دیگر نمی توانست اورا این گونه ببیند. .. فریادکشید:بس کن بس کن. می فهمی؟تحملت برای همه ی ما سخت شده.. دیگه نمیتونیم تحملت کنیم… ایلیا چشمان اشکی اش را به چشمان سرخ از خشم برادربزرگترش دوخت… چیزی نگفت انگار که لبانش را به هم دوخته بودند… دست احسان را از روی شانه اش برداشت… +خسته شدید؟من هم خسته شدم… نترس برادر من راحتتون میکنم…. گفت و با شتاب به طرف اتاق اش پرواز کرد… احسان نیز با نگرانی به دنبال او روان شد… قصد او این نبود که ایلیا را این گونه آشفته کند… دست اش را بر روی در نیمه باز اتاق او گذاشت و با نگرانی به کارهای او چشم دوخت…اما ایلیا در این دنیا نبود…با جدیت مشغول جمع کردن وسایلش بود..

دانلود رمان ایلیا جلداول

. احسان دیگر نمی توانست لب از لب باز نکند…و فقط با بی تفاوتی نظاره گر باشد… _داری چیکار میکنی ایلیا؟ جز این سوال چیزی به ذهنش خطور نکرد تا بپرسد….. ایلیا جدی گفت:نمی بینی؟دارم ترکتون میکنم…. احسان تک خنده ی عصبی زد… _شوخی خیلی مسخره ای ایلیا… دست از کار کشید و با جدیت به احسان خیره شد… +من کامال جدی هستم احسان… بلند شد و رو به روی برادرش ایستاد…. خیلی وقت پیش باید این کار را میکرد… باید از همان اول از این خانه می رفت… ولی با شنیدن حرف های احسان تازه به خودش آمده بود… اری احسان خوب تلنگری به او زده بود… نمایشی دست روی پیراهن احسان کشید… و یقه ی لباسش را مرتب کرد… +زودتر از این ها باید اینکار رو میکردم… خیلی زودتر…. دوباره برگشت و به کار قبلی اش مشغول شد… احسان کالفه به او خیره شده بود… نمی دانست چطور جلوی اورا بگیرد… اما شاید چند روز تنهایی به ایلیا این امکان را میداد تا به خودش بازگردد…تا از این اتفاق ها به راحتی کنار بیاید… راحت نبود اما… دندان قروچه ای کرد و جلوی خودش را گرفت تا چیزی نگوید که باعث ناراحتی برادر ش که برای او عزیزترین بود شود…. از اتاق ایلیا بیرون زد… دوست نداشت موقعی که ایلیا آن ها را ترک میکند شاهد باشد…. پلک های خسته اش رو روی هم فشرد و قطره اشکی که از چشمهایش جاری شده بود رابا سرانگشتان مردانه اش گرفت… خود را به اتاق مادرش رساند… و به او که رنجور و مریض روی تخت افتاده بود چشم دوخت… تا االن چطور توانسته بود دوام بیاورد خودش هم درعجب بود… صدای در خبر از رفتن ایلیا می داد… او هم رفت و تنهایشان گذاشت؛اما امیدوار بود که او باز هم برمیگردد… اری اورا می شناخت… برادرش این طور نبود….

دانلود رمان ایلیا جلداول

 در کوچه و خیابان سرگردان شده بود… نمی دانست کجا رود؟اما مطمئن بود کار خوبی کرده.. و اصال پشیمان نبود… آنقدر راه رفت که از نفس افتاد… ساک کوچکش را به آن یکی دستش داد و خیره به مردمی که با خیالی اسوده در خیابان تردد میکردند چشم دوخت… حسرت خورد… چرا نباید زندگی او هم اینگونه باشد؟ روی جدول نشست و زانوی دردناکش را به ارامی فشرد… مردمی که از روبه روی او رد می شدند با تعجب به چهره اش خیره می شدند… نمی دانست چهره اش آنقدر تاسف بار شده که آن ها اینگونه با ترحم به او می نگریستند… آنقدر نگاه ها ملموس بود که نزدیک بود از کوره در برود… اما به سختی جلوی خود را گرفت آن ها که گناهی نداشتند آن ها که مسئول مشکالت آن ها نبودند؛بودند؟؟ بعد از این که کمی به پاهای خسته اش استراحت داد از جا بر خواست… تلفن همراهش را برداشت و روی اسم نزدیک ترین دوستش نگه داشت… تردید داشت.. ولی چاره ی دیگری هم برایش باقی نمانده بود… تردید را کنار گذاشت و شماره اش را گرفت… بعد از هشت بوق دیگر داشت از جواب دادنش مأیوس میشد که او جواب داد… _به به ایلیا جان سالم خوبی؟چه عجب یادی از ما کردی بی معرفت… ایلیا کالفه با انگشت اشاره اش چشم خود را مالش داد… +سالم یاسرخوبی خودت؟من هم خوبم ممنون… __اخ اخ خوب از جواب دادن به سوالم در رفتی ها ولی اشکال نداره همین که تلفن کردی کلی برام ارزش داره…. اگر حالش مساعد بود حتما او هم گله می کرد و می گفت تو چه را حالی از من نپرسیدی؟درآن روزهای سخت که من در باتالق مشکالت دست و پا میزدم کجا بودی؟ اما لب فرو بست و هیچ کدام از گالیه هایش را بر لب جاری نکرد…

دانلود رمان ایلیا جلداول

 این همه حرف در دلش اهی جانسوز بود که از اعماق قلبش کشید… _کجایی پسر خوابیدی؟ با صدای یاسر به خود اش آمد… +نه٬نه یک لحظه حواسم پرت شد… _اووو حاال به کی پرت شد؟؟ عصبی شده بود درآن شرایط دیگر ظرفیت شوخی ها بی پایه و اساس یاسر را نداشت… +یاسر برای دوستت جایی داری؟ با این حرف لحن یاسر جدی شد _چی شده مگه؟ درحالی ارام ارام قدم میزد گفت +داری یا نه جواب سوالم رو بده… _بیا اینجا ببینم چه مرگته بعد رو در رو بهت میگم… ایلیا باشه ای گفت و بی حواس بدون اینکه به او فرصت خداحافظی دهد تلفن را قطع کرد… ۰ ۰ ۰

سرش را روی شیشه ماشین تکیه داده بود و با حسرت به بیرون خیره شده بود…. چهل روز از مرگ پدرش گذشته بود اما این داغ مانند روز اول برایش تلخ بود…. باید اندکی تسکین میافت اما هیچ اتفاقی نیوفتاده بود…. _اقا اقا؟ گیج سرش را به طرف راننده ی تاکسی برگرداند و به او خیره شد… _رسیدیم اقا… با این حرف تازه متوجه شد که ماشین متوقف شده است… سری تکان داد و بعد از حساب کردن کرایه از ماشین خارج شد… چشمش به سوپر مارکت روبه رویش افتاد… یاسر آن قبل تر ها می گفت سیگار به او آرامش میدهد٬او هم امتحان می کرد شاید لحظه ای به آرامش می رسید البته به ارامش رسیدن برای او خوابی محال بود…. به مغازه رفت٬٬و بدون اینکه سالمی دهد از صاحب مغازه بسته ای سیگار طلب کرد..

دانلود رمان ایلیا جلداول

_چه مارکی باشه؟ سری تکان داد مگر فرقی هم میکرد؟ با لحنی که از سرمای زمستان هم سرد تر بود پاسخ داد… +فرقی نمیکنه.. . فروشنده هم گران ترین سیگار را از قفسه ی سیگار ها انتخاب کرد و روی پیشخوان گذاشت… فندکی ساده هم خرید و پس از حساب کردن اجناس خریداری شده از مغازه بیرون زد… مقابل در مغازه ایستاد و ساک اش را روی زمین گذاشت… پاکت سیگار را گشود وسیگاری آتش زد… سیگار را روی لب هایش گذاشت و پک محکمی به آن زد.. اما وقتی که خواست حجم دود را خارج کند به شدت به سرفه افتاد…. گلویش به شدت به سوزش افتاده بود… دستی روی سیبک گلویش کشید و به رو به رویش خیره شد… باز امتحان کرد و بعد از اتمام چهارمین نخ دیگر آماتور نبود…. پاکت سیگار را درون ساکش پرت کرد…و با بی حوصله گی زیپ ساکش را بست… با صدای sms از فکر های درهم و برهمش بیرون آمد و دست در جیب کرد و تلفنش را برداشت… اسم احسان به او دهن کجی کرد…. اما در مرامش نبود تنها کسانی که برایش مانده بودند را اذیت کند….. Smsرا گشود و با خواندن متن چهره اش لحظه به لحظه درهم تر می شد… مضمون پیام برادرش چنین بود:ایلیا بیا بیمارستان…زود باش از بستگان قاتل بابا اومدن و خونه باعث شدند مامان سکته کنه خودت رو برسون…..هرچه زودتر… دست اش شروع به لرزیدن کرد… نه او دیگر نمی توانست داغ دیگری را هم تحمل کند…. دستپاچه به طرف خیابان رفت و بعد از پنج دقیقه ی پر از اضطراب ماشینی دربستی گرفت…. خود را درون ماشین پرت کرد و به راننده غرید +زودتر لطفا…. و راننده هم خونسرد نگاهی به چهره ی برافروخته او کرد و بعد از گفتن چشمی سرعت را زیادتر کرد….

دانلود رمان ایلیا جلداول

 ************************** با چه مکافاتی خود را به بیمارستان مورد نظر رسانده بود… آنقدر اضطراب داشت که نزدیک بود قلب اش از کار بیوفتد… بعد ازدادن مشخصات مادرش به مسئول آن جا و پرسیدن شماره ی اتاق دوان دوان خود را به اتاق کذا رساند… دلش در هم پیچید… نگاهش در نگاه دختری آشفته حال گره خورد اما رویش رو را بی تقاوت برگرفت و با سرعت زیاد خود را داخل اتاق انداخت… قلبش محکم در سینه می کوبید… احسان با دیدن او با آن حال بد به هول و وال افتاد…. با شتاب به طرفش رفت… _حالت خوبه ایلیا؟ لب های خشک اش را با زبان تر کرد… و فقط توانست بگوید:مامان؟ حالش چطوره؟ چشمان احسان غمگین شد… _خدارو شکر هیچی نشده فشارش رفته بود باال االن هم که خواب رفته… ایلیا دستش را به سرش بند کرد… آن ها چه از جان اشان می خواستند؟ پدرشان را گرفتند و آن ها را یتیم کردند بس نبود و حاال نوبت مادر بیچاره اشان رسیده بود؟؟؟ +تو که گفتی سکته کرده؟ چشمان احسان رنگ شرمندگی به خود گرفت… سرش راپایین انداخت _انقدر هول شده بودم که نمیدو نستم چی به چیه… به برادرش حق میداد… خود او هم هول شده بود… دستش را مشت کرد… +کی اومده بود خونه کی باعث حال بد مامان شد…؟ چهره ی احسان متعجب شد _االن کسی پشت در نبود یا همین اطراف…؟ ذهن ایلیا فلش بک زد.. اری نگاهش در نگاه دختری آشفته حال گره خورده بود…. به سرعت اخمی به چهره نشاند.. +اره دیدم یه دختره بود اونه؟ __اره دخترشه… بعد از شنیدن این حرف با شتاب از جایش بلند شد.. _چی شد؟ جوابی به سوال احسان نداد و از اتاق خارج شد… با چهره ای خشمگین دنبال آن دختر میگشت… دختر قاتل پدرش… و بعد از این اینکه خارج شد هم اورا یافت… با قدم های محکم به سمت او رفت… نفس بعد از دیدن آن مرد با آن هیبت وحشتناکش که به سمت او می امد با ترس بلند شد و نگران به او خیره شد…. حدس آن که او یکی از ولی دم باشد چندان مشکل هم نبود…. مرد با آن ریش های بلند و هیکلی چهارشانه ترسناک مینمود…. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما با خوردن سیلی محکم به سمت چپ صورتش حرف در دهانش ماسید…. دستش

دانلود رمان ایلیا جلداول

را روی صورتش گذاشت… بغض کرده بود… چرا زندگی اشان به یکباره از این رو به آن رو شده بود؟؟ صدای داد مرد ترسناک مقابلش اورا از جا پراند… +اون بابای بی همه چیزت سبب مرگ پدرم شد و تو دختر اون کثافت داشتی باعث شدی مادرم بمیره اره؟؟ نفس بی قرار شد… به پدر عزیز تر از جانش می گفت کثافث!!؟؟؟ چطور به خودش حق میداد با این لحن سخن بگوید.. نه او نمی گذاشت هیچ کس به پدرش توهین کند… هیچکس دستش را بلند کرد و خواست جواب این بی حرمتی را بدهد که ایلیا دستش را خوانده و به سرعت چهار انگشت مردانه اش را دور مچ دست ظریف نفس حلقه کرد و چشم غره ی وحشنتاکی به او رفت… +تو دختره ی پاپتی میخوای توی صورت من بزنی اره؟ نشونت میدم،،وقتی اون بابای از لجن بدترت رفت باالی دار اون وقت که می فهمید یک من ماست چقدر کره میده… بعد دست نفس را با شتاب رها کرد و با انگشت اشاره اش به رو به اشاره کرد… +حاال هم هری….

دانلود رمان ایلیا جلداول

نفس آب دهانش را قورت داد و با چشمانی معصوم به چشمان ایلیای افسارگسیخته نگریست… نمی توانست با این بی مالحضه گی هایش جان پدرش را بیش از این در خطر بیندازد…. سعی کرد لحنش به اندازه ی کافی ترحم انگیز باشد… _اقای سلطان آبادی بهتون التماس می کنم رحم کنید… اخه با قصاص شدن پدر من او بنده ی خدا که بر نمیگرده… +خفه خون بگیر… ایلیا حتی نمیخواست به خزعبالت آن دختر گوش دهد… حالش دیگر داشت بهم میخورد… از همه چیز… از خودش از آن دختر؛از زندگی… +نشنیدی چی گفتم گورت رو گم کن… _یک لحظه به من گوش بدید… ایلیا قدمی به سمت نفس برداشت و سینه به سینه اش ایستاد… و نفس درآن گیر دار به این فکر میکرد که چطور پرستار یا کسی با آن همه سر و صدایی که آن ها کردند به آن جا نیامده بودند… ایلیا از بین دندان های بهم چفت شده اش غرید +نشنیدی چی گفتم گفتم هری… این حرف را زد و دست بزرگش را پشت کمر نفس گذاشته و به جلو هلش داد… دیگر بی حرمتی را به اخرین درجه ی خود رسانده بود… _چی کار میکنی ایلیا؟ هر دو ی آن ها با شنیدن صدای احسان به طرفش برگشتند… +بهش بگو گورش رو گم کنه من خیلی عصبی ام و در این شرایط زن و مرد حالیم نیست… چشمهای نفس گرد شد… احسان به طرف نفس نیم نگاهی انداخت _خانم دنبال شر می گردین؟ برین خواهشا.

دانلود رمان ایلیا جلداول

.. نفس حس میکرد این مرد بهتر از مرد قبلی است… شاید اورا می توانست نرم کند… _اقا تورو خدا مگه بابای من بره باالی دار پدر شما برمی گرده… ایلیا عصبی خواست به سمت نفس بپرد که احسان جلویش را گرفت… _اروم بگیر ایلیا…. +بگو بره وگرنه تضمین نمی کنم که سالم از این بیمارستان خارج بشه… _باشه،باشه میره تو اروم باش…. _خانم برو دیگه… نفس مأیوسانه به دو برادر نگاهی انداخت… چرا انقدر سنگدل بودند… چرا التماس چشمهایش را نمی دیدند…. شانه هایش به طرف پایین کشیده شد… نگاهش در نگاه ناراحت احسان گره خورد… _من بازم بر میگردم االن حال شما مساعد نیست… احسان ارام سری تکان داد با این که راضی به آمدن او نبود اما هیچ نگفت… اما ایلیا.. .. +تو غلط می کنی پاتو تو کوچه ی ما بذاری فهمیدی… فقط باد به گوشم برسونه که اومدی دمار از روزگارت در میارم… خواست ادامه ی حرفش را بگیرد اما با نگاهی که احسان به او انداخت بقیه تهدید هایش را خورد…

دانلود رمان ایلیا جلداول

نفس همان طور با شانه های خمیده راه خروجی را در پیش گرفت… تهدید های اورا جدی نگرفته بود… می دانست درحال و هوای خوبی به سر نمی برند به آن ها حق میداد اما او هم آدم کنار کشیدن و زود مایوس شدن نبود…. آن قدر پا پی ان ها می شد تا دلشان نرم شود… از سنگ که نبودند آن ها هم دل داشتند…. بعد از رفتن نفس احسان چشم غره ی وحشتناکی به ایلیا رفت… از رفتار او هیچ خوشش نیامده بود… کی این طور شده بود و او خبر دار نشده بود؟ —اون دختر چه گناهی کرده بود که دق و دلیت رو سرش خالی کردی هان؟ چهره ی ایلیا بی حوصله می نمود.. . +تو برادر کی هستی من یا دختر قاتل بابات؟ —چه ربطی داره؟داری برای فرار کردن از جواب دادن به سوال صورت مسئله رو پاک کنی؟ +احسان من دیگه توان یکی بدو کردن با تورو ندارم دست از سر کچل من بردار… گفت و ساک به دست از تیررس نگاه احسان خارج شد… احسان با تاسف سری تکان داد.. می پنداشت بعد از این اتفاق ایلیا از خر شیطان پیاده شده و به خانه بر خواهد گشت..اما چه خیال خامی او رفته بود گویا که انگار هیچ وقت نبوده است. ایلیا کالفه دستی به موهایش کشید و با شنیدن زنگ تلفن همراهش از جا پرید… گیج دنبال تلفن خود می گشت.. و در آخر هم نزدیک قطع شدن تلفن، آن را یافت..

دانلود رمان ایلیا جلداول

+الو سالم یاسر تازه میگی الو سالم کجایی تو پس؟ __ یادش آمد با یاسر قرار دارد. دستش را به پیشانی بلندش کشید. +یک جا گیر کرده بودم االن میرسم… __باشه پس منتظرم. +باشه خداحافظ __خداحافظ یک لحظه پنداشت که اشتباه کرده که از یاسر کمک خواسته… اما درآن شرایط این راه بهترین و تنها ترین راه ممکن برای وی بود… زیرا کس دیگری را نداشت تا به او پناه ببرد… خود را به ایستگاه اتوبوس رانی رساند و سوار آن شده و بعد از نیم ساعت به خانه ی یاسر رسید زنگ خانه ی ویالیی یاسر را زده و منتظر ماند… بعد از چند ثانیه در بدون هیچ حرفی باز شد… پا به حیاط خانه ی او گذاشت خش خش برگ های پاییزی سکوت وهم آور حیاط را می شکست… یک زمانی عاشق همین خش خش بود اما اکنون؟با مُرده ها هیچ تفاوتی نداشت… اما چرا او حرکت میکرد و مُرده ها نه… او به شدت به پدرش وابسته بود بعد از مرگ وی احساس پوچی همانند پیچکی رونده در درونش را ه پیدا کرده بود. اگر اهل خودکشی بود خیلی زودتر از این ها خود رااز این زندگی راحت میکرد…. اما حیف. خواست با دست به درب ورودی خانه بکوبد که دستش در هوا خشک شده و چهره ای خندان یاسر را مقابل خود یافت… __به سالم ایلیا جان بیا داخل بیا داداش. گفت و از مقابل راه کنار رفت… ایلیا نیز سالمی داد و داخل خانه شد…

دانلود رمان ایلیا جلداول

دست یاسر را روی شانه اش حس کرد… این بار یاسر با چهره ای جدی و اخم های درهم به او می نگریست…. اورا به سمت مبل های گوشه ی سالن هدایت کرد… __بشین رو مبل تا من برم چای بریزم و بیارم توی این هوای پاییزی بدجورمی چسبه +نه نه یاسر جان زحمت نکش نمیخواد بیا بشین… یاسر به شوخی چشم غره ای به او رفت… __مگه دست خود ته بیجا میکنی نمیخوای من میارم و تو هم مثل یه پسر خوب میخوری اوکی… ایلیا تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد… یاسر نیز آخرین نگاهش را به ایلیا انداخت و راه آشپزخانه را در پیش گرفت.. ایلیا نگاهش را دور تا دور خانه نقلی و کوچک یاسر به گردش درآورد.. یادش میآمد که برای گرفتن خانه ای مستقل با دوستانش چطور پا پیچ پدرش شده از خود .متنفر میشد.. به راستی که انسان ها بعد از آن که چیزهای با ارزش خود را از دست می دهندتازه متوجه میشوند که چه ضرری را متحمل شده اند… دست در جیب کتش کرده و جعبه ی سیگارش را که همان روز خریده و رو به اتمام بود را برداشت.. بغل پاکت کوباند و سیگاری بیرون کشید… بعد هم با فندک آن را آتش زد سیگار را با انگشت شصت و اشاره اش بر لب گذاشت و کام گرفت… از آرامش کاذب و تلقینی که به وجودش تزریق شده بود پلک های خسته اش بر روی هم افتاد…. . __سیگاری میکشی؟ با شنیدن صدای یاسر چشمان خودرا گشود وبه او خیره شد…

دانلود رمان ایلیا جلداول

+این طور فکر میکنم… یاسر هنوز هم باور نمی کرد… زیرا از ایلیا یی که سفت و سخت مخالف سیگار کشیدن بود این کار عجیب می نمود…. ولو اینکه معلوم بود بار اولش هم نیست و او آنقدر در سیگار کشیدن تبهر داشت که یک سیگار کش حرفه ای را از آماتور آن تشخیص دهد…. خودرا روی مبل کناری ایلیا انداخت و با همان لحن قبلی اش به حرف آمد:چقدرعوض شدی ایلیا. پس اون ایلیا یی که سفت و سخت مخالف سیگار کشیدن بود کجا رفته؟؟چندوقت رفتم شهرمون و برگشتم ها کال از این رو به اون رو شدی تو…. چشم از او گرفت پس به دود سیگارش خیره شد…. چهره اش درهم شده بود… خودش هم دوست داشت آدم قبل باشد اما همه چیز عوض شده بود… بی ربط گفت:مگه نمی گفتی سیگار کشیدن بهت آرامش میده خب منم میخواستم امتحان کنم… نگاه یاسر چشمان ایلیا را نشانه رفت… دوست داشت هرچه زودتردلیل این همه آشفتگی و تغییر اخالق اورا بداند و نمیخواست به این بهانه های بی پایه و اساس گوش دهد… __جریان چیه ایلیا ؟ اتفاقی افتاده ؟ همچین سرحال نیستی؟گفتی جا میخوای مگه عمو احمد)پدرایلیا(مخالف نبود که تو مستقل زندگی کنی؟.. +آره آره مخالف بود…. یاسر خودرا جلوتر کشید و دقیق به چشمان ایلیا که به سرعت سرخ شده بود نگریست…. __خب ؟ +خب اینکه پدرم دیگه نیست مُرد واسه همیشه رفت…. گفت و به شدت به گریه افتاد …. برایش مهم نبود اشکهایش را کسی ببیند دیگر بعد از مرگ پدرش هیچ چیز برایش مهم نبود….. شانه های مردانه اش که تکان میخورد دل هر بیننده ای را خون میکرد چه برسد به یا سری که دوست چندین و چندین ساله ی ایلیا بود…

دانلود رمان ایلیا جلداول

 با ناراحتی در حالی اشک در چشمان درشت عسلی اش جمع شده بود خود را به طرف ایلیا خم کرد و دست دور شانه ی اویی که مانند برادرش میماند انداخت… خواست بگوید ایلیا پسر گریه نکن… اما انگار که دهانش بسته شده بود و هیچ حرفی از دهانش خارج نمی شد…. البته این طور بهتر بود زیرا ایلیا خود را خالی میکرد و کم تر درد می کشید…. ایلیا بعد از این که خوب خود را خالی کرد با انگشت اشک خود را گرفت و ساکت و صامت به رو به رویش خیره شد… یاسر به حرف آمد: میگم چطوری ؟ لحن ایلیا خصمانه بود… +چطوری بابای بیچارم و کشتن…. وای وای دوست دارم قاتلش رو با دست های خودم خفه کنم… دوست دارم آنقدر گلوش رو فشار بدم تا بمیره…. یاسر:آروم باش پسر االن سکته میکنی… حقیقتا هم همین بود صورت ایلیا از عصبانیت سرخ شده بود…و چند قدم اندک با سکته کردن فاصله نداشت… باز هم اشک درون چشمان ایلیا جمع شد… +بخدا قلبم داره میترکه یاسر نمیدونی توی قلب من چی میگذره…. یاسر:اره من نمیتونم در کت کنم اما باالخره دوستتم نمیتونم که به درد تو بی تفاوت باشم و اینم میدونی که من عمو احمد و مثل پدرم دوست داشتم و از مرگش خیلی متاسف شدم…. ایلیا سری تکان داد و حرف های یاسر را تصدیق کرد… یاسر:االن که مادرت بهت احتیاج داره چرا دنبال یه خونه ای جایی میگردی که بری؟ +دیگه نمیتونم اون خونه رو بدون بابا تحمل کنم. … __این بهونت اصال قابل قبول نیست…یعنی چی این حرفت مادر بیچاره ات چی؟؟ +اون احسان رو داره بدون منم میتونه دوام بیاره…. __یعنی چی پسر؟ خودت که میدونی مادرت عالقه ی خاصی به تو داره بدون تو دق میکنه بعد تو مثال میخوای تنها باشی که خاطرات اذیتت نکنن؟ این چه حرفیه میزنی اخه ؟

دانلود رمان ایلیا جلداول

ایلیا سکوت کرد از عالقه ی مادرش به خود خبر داشت… و آن موقع که از خانه بیرون زده بود مادرش مطلع نشده بود…. ولی میدانست او طاقت بدون او بودن را ندارد … فرزند آخر بود برای مادرش ارزش خاصی داشت…. در تصمیم قطعی اش تردید کرد… چه کار میکرد ؟ دیگر گیج شده بود… ولی ته ته قلبش راضی به شکستن قلب مادرش نبود دوست نداشت بعد ها شکستن تر از این شود…. یاسر وقت را غنیمت شمرد… __ببین مادرت گ*ن*ا*ه داره دیگه نباید تنها به فکر راحتی خودت باشی تو اگه پدرت و از دست دادی، مادرت رفیق این همه سال و از دست داده نذار با دوری از تو هم یه داغ دیگه ای به دلش بمونه… ایلیا علی رغم میل باطنی اش گفت:اگه برات مشکلی که برای جایی رو پیدا کنی نمیخوام این همه بهانه های بنی اسرائیلی برام بیاری خودم یک کاریش میکنم… اخم های یاسر به سرعت درهم شد… لحن اش دلخور بود:من و اینجور شناختی؟ دستت درد نکنه…یعنی دارم بهانه میارم دیگه؟ چه بهانه ای؟؟ من واست تو جیک ثانیه جا جور میکنم…. تمام… نگاه ایلیا رنگ شرمندگی به خود گرفت… +معذرت میخوام داداش قدم ناراحت کرد نت نبود ولی بخدا دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم نبودی ببینی نزدی بود دختر قاتل بابا رو یه فصل کتک بزنم خدایی شانسی بود که احسان هم اونجا بود… یاسر:میگم کامل یک آدم دیگه شدی ها پس اون ایلیا ساکت کجا رفته… اون ایلیا یی که وقتی دختری تو جمع بود حتی سرش رو هم بلند نمی کرد تا نگاهی بهش بندازه… خودش هم خوب میدانست ولی دیگر از ایلیا سابق چیزی باقی نمانده بود…. ابروان کمانی اش را درهم کشید…. لبخند ش تلخ می نمود…

دانلود رمان ایلیا جلداول

 +اون ایلیا دیگه رفته البته بهتر بگم مُرده اره بعد از مرگ بابا اون هم مُرد… یاسر:تو رو خدا اینجور حرف نزن… ایلیا قیام کرد آنقدر کالفه و عصبی بود که یک جا نشستن برایش همانند مرگ بود… +چطوری حرف نزنم هان؟ ؟ تو بگو؟ ولی تو نمی تونی بگی میدونی چرا ؟ چون تو بیرون گود ایستادی تو که پدرت و از دست ندادی،اسطوره ات رو از دست ندادی…. یاسر هم قیام کرد و تا جایی که میتوانست سعی کرد لحن اش دلسوزانه باشد… یاسر:میدونم، میدونم… اگه بگم درک میکنم دروغ گفتم… درسته پدرت و از دست دادی و اونقدر هم باهات بودم که بدونم چقدر پدرت و.دوست داشتی ولی اینم میدونم که پدرت هم تو رو دوست داشت و االن از اینکه تو آنقدر آشفته ای داره عذاب میکشه…. به فکر خودت نیستی به فکر اون باش… نذار روحش در عذاب باشه… ایلیا چهره اش درهم شد:خواهش میکنم شعار نده، آنقدر این حرف ها رو از احسان شنیدم که دیگه خسته شدم… یاسر:خیلی غیر منطقی شدی… نمیتونم بفهمم توی اون کله ی پوکت چی میگذره… پوزخند ش دل یاسر را لرزاند… +چیزای خوب خوب… یاسر:چی تو فکر ته ایلیا این لبخند؟؟؟ پشتش را به او کرد و با حالی لذت بخش زمزمه کرد:اره چرا که نه…. یاسر:چی داری میگی یعنی چی؟ اما ایلیا چیزی نمی شنید در افکار خود غوطه ور شده بود… یاسر:با تو هم… با صدای بلند یاسر از جا پرید و با چشمانی تهی خیره به یاسر نگریست…. یاسر دیگر داشت میترسید حال ایلیا اصال خوشایند نبود…..

دانلود رمان ایلیا جلداول

تغییر ناگهانی او عجیب می نمود… عجیب و در حین حال ترسناک… ایلیا نمی خواست یاسر از تصمیمش آگاه شود… االن زود بود تا کس دیگری هم از نقشه اش با خبر شود… به سرعت تغییر رویه داد… سعی کرد لحن اش به اندازه ی کافی مقبول باشد… +هیچی نیست یک لحظه یاد گذشته ها افتادم چند دفعه ام اینجوری شده بودم… چهره ی یاسر نشان دهنده ی این بود که حرف های او را باور نکرده اما چیزی بر زبان جاری نساخت… یکی از ابروان خوش حالت اش را باال انداخت و خیره به ایلیا نگریست…. +چیه؟ چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ یاسر:هیچی خب از این بگذریم چی کار میکنی؟ جوابش را خوب میدانست اما جواب دادن سریع نیز شک برانگیز میشد… ادای فکر کردن درآورد.. + نمیدونم چیکار کنم دو دل شدم… صورت مامان که جلوی چشمم میاد غم توی دلم تلنبار میشه… سعی کرد اورا ترغیب به قبول کردن حرفش بکند:اره داداش به مادرت هم فکر کن گ*ن*ا*ه داره بخدا… ایلیا لبش را گزید و متفکر به یاسر چشم دوخت… +آره راست میگی باید به فکر مامان هم باشم… سرش را تکان داد و دنباله ی حرفش را گرفت:میدونی تصمیمم خیلی عجوالنه و بچه گانه بود االن که دارم فکر میکنم می بینم بابا احمد هم راضی به خونه گرفتن من نبود… یاسر لبخند کجی زد:آفرین ایلیا این درسته… یاسر:خوب حاال که حرف گوش کن شدی یک شیرینی مهمونی منی بریم بیرون یه شامی چیزی بزنیم بر بدن؟ +نه نه باید برم…

دانلود رمان ایلیا جلداول

یاسر:به این زودی؟ چه خبر بابا… +نه دیگه فکر کنم مامان تا االن دیگه مرخص شده باشه میخوام برم خونه پیشش باشم… لحن یاسر نگران شد:چه اتفاقی افتاده مگه تو که امروز من و با این خبرات سکته دادی؟ +نگفتم بهت؟ واال مردم خیلی وقیح شدن پدرِ باعث مرگ بابای بیچارم شد دخترش هم اومده بود مثال مامان و راضی کنه که باعث شد حال مامان بد بشه… یاسر:اآلن حال مادرت خوبه…؟ +آره خدا رو شکر چیزِ جدی نبود.. یاسر:خدا رو شکر…. +خوب دیگه برم دستت درد نکنه یاسر جان باهات درد و دل کردم انگار که یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد یاسر:این چه حرفیه؟ من که کاری نکردم تو مثل برادرم میمونی اگه بگم از رایان)برادر یاسر(هم برام عزیزتری دروغ نگفتم… +میدونم تو هم برام مثل احسان میمونی… جلوتر رفت و یاسر را مردانه در آغوش کشید… یاسر در گوشش نجوا کرد:غصه نخوری ها هر وقت احتیاج به هم صحبت داشتی من هستم… ایلیا در تایید سخنان او روی شانه یاسر کوباند:ممنون ازت…. از یک دیگر جدا شدند و به طرف درب خروجی راه افتادند… * * * احسان با شنیدن زنگ آیفون خانه از جا پرید… تازه توانسته بود چشم روی هم بگذارد… انتظار آمدن کسی را نداشت… خدا خدا کرد آن دخترِ سمج)نفس( نباشد زیرا دیگر نمی خواست مادرش را از دست دهد….

دانلود رمان ایلیا جلداول

سالنه سالنه به طرف آیفون رفت… احسان:کیه ؟ +منم ایلیا احسان خشکش زد انتظار نداشت ایلیا به این زودی بازگردد…. در دلش آشوبی به پا بود آشوبی که تَن تنومند اورا می لرزاند… چه شده بود که ایلیا یی که همین آن روز آن جا را با آن تندی ترک کرده بود بازگشته بود… +زیر پام علف سبز شد در و باز کن دیگه… احسان گیج و بدون هیچ حرف اضافه ای درب را زد… از راهرو ی خانه ی سَبک قدیمی شان رد شد و دری که در راهرو قرار داشت را گشود… ایلیا خسته و درمانده و ساک به دست به او خیره ماند… +نمیخوای برای کنار؟ احسان:چرا چرا… بیا تو… گفت و کنار کشید… ایلیا نیز کفش های خود را از پا بیرون آورده خود رادرون هال انداخت…. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید… انگار که سالهای سال است که از خانه دور بوده است… با حس کردن دست احسان روی شانه اش چشمانش را گشود… و منتظر به او چشم دوخت… حرفی در گلوی احسان گیر کرده بود… چندین بار لب هایش برای بازگو کردن آن سخن باز و بسته شد اما تردید مانند سدی جلوی حروفی که میخواستند از دهانش خارج شوند را گرفته بود… +اون چیزی که تو گفتنش تردید داری رو بگو.. میشنوم… با این سخن سد شکسته شده و احسان به حرف آمد:میگم چیزی شده برگشتی؟ اخه… ایلیا به تندی حرف او را قطع کرد:اگه ناراحتی برگردم همون جایی که بودم….

دانلود رمان ایلیا جلداول

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب ایلیا جلداول : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان ایلیا جلداول برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان ایلیا جلداول برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان ایلیا جلداول برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان ایلیا جلداول برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان ایلیا جلداول پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید 

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان ایلیا جلداول باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
5 از 1 رای
 
بازدید : 124 بار بار دسته بندی : پاییز ایلیا جلداول تاريخ : ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

14 − 5 =

مینا
پنج شنبه , ۱ مهر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

ببخشید جلد دوم این رمان رو از کجا باید دانلود کنیم (ایلیا)

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،