دانلود رمان جدید دانلود رمان انتقام تا مرگ | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

انتقام تا مرگ

 دانلود رمان انتقام تا مرگ

رمان انتقام تا مرگ از نویسنده محبوب هستی صفاری
رمان انتقام تا مرگ از نویسنده محبوب هستی صفاری

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان انتقام تا مرگ چیه ؟

عاشقانه

خب رمان انتقام تا مرگ چند صفحه داره ؟

!این رمان انلاین هستش

خلاصه رمان انتقام تا مرگ

داستان کینه ای قدیمی که به زندگی افرادی بی گناه صدمه میزند

چند صفحه ای اول رمان : انتقام تا مرگ با هم بخونیم

!این رمان انلاین هستش

اولین بار تو هفده سالگی عاشق شدم ، عاشق دختر نجیب زاده ای که توی مهمونی دیدمش …
منم نجیب زاده بودم … تو اون سالها از زندگیم ، هیچ چیز شیرین تر از دیدن کارن نبود ….
تو اون زمان نجیب زاده ها و اشراف زاده ها پسران و دخترانشون رو برای درس خوندن به لندن میفرستادن ….
درسته ما جز طبقه ی اشراف بودیم و از رعیت جدا بودیم اما تو خود لندن هم زندگی نمیکردیم…
پدر منم مثل بقیه ی افرادی که صاحب زمین و محصول و دام و این جور چیز ها بودن منو به لندن فرستاد تا درس بخونم….
قبل از رفتنم با کارن خداحافظی کردم
کارن من دارم میرم….. ، مثل همه ی نجیب زاده های دیگه باید به لندن برم ….. اما قول میدم زود برگردم
_ایدان …. چند وقت طول میکشه تا برگردی؟
شاید دو سال…..
_ خیلیه ، خیلی…….
مثل برق باد میگذره ، بعدشم من هرزگاهی به دیدنتون میام ..
_ مهم نیست چند سال طول میکشه تا بیای …. مهم اینه که من منتظرت میمونم…
بهش وعده ی یه عروسی شیک و آبرومند رو دادم ….
علاقمو نسبت به کارن به کسی نگفتم ، این عشق رو تو خودم زندانی کردم….
درس خوندن من با یه جنگ داخلی که از زور گشنگی مردم عادی و طبقه ی پایین بود هم زمان شد ….
به رفتنم چند ماهی مونده بود اما ترجیح دادم زود تر موعد برم … رعیت از زور گشنگی و بی پولی به قتل و قارت ارباب ها و بالا دست های خود افتاده بودن، منم رفتم ….
دلم نمیخواست به دست اونا کشته بشم……..
به لندن که رسیدم خبری از جنگ و شلوغ پلوغی نبود ….
طبق همون برنامه ای که بهم دادن رفتم به ساختمون دانشگاه…
اونجا اتاق دانشجو ها رو مشخص میکردن و از قوانین صحبت میکردن…..
منتظر موندم تا اسمم رو صدا کنن…بالاخره کردن
ایدان وارلگان و جرج کوپر…شما با هم ، هم اتاقی هستید
اتاق طبقه ی سوم یه ساختمون قدیمی اون طرف محوطه ی دانشگاه بود….. رفتم تا وسایلمو بذارم و یه دوری تو دانشگاه بزنم….
_ سلام.. شما باید آقای وارلگان باشید من جرجم … مثل این که ما با هم ، هم اتاقی هستیم..
خوش حالم از دیدنت جرج…..
کلاس ها دو هفته ی دیگه شروع میشد …. تو این دو هفته بیشتر به خانوادم و کارن فکر میکردم ، به آرزو هام و روزهای خوشی که در کنار کارن خواهم داشت…..
فکرشم شیرین بود….. چه برسه به این که به حقیقت تبدیل بشه….
برگشتم به اتاقم ….
_ ایدان…. یه سوال ازت دارم ، فامیلیت وارلگانه نه؟
آره
_ مال محله ی وارلگان یکی از روستا های اطراف لندن…
درسته
_ من اونجا رو میشناسم جای خوش آب و هوایی….
تو اهل کجایی ؟
_ من اهل لندنم …..
آها پس مال همینجایی…..
آقای وارلگان یه نامه ی فوری دارید…
از طرف کی؟
نمیدونم ، لطفا اینجا رو امضا کنید …
از طرف کارن بود ……
_ سلام ایدان عزیزم … برات این نامه رو نوشتم تا از وضع و اوضاع اینجا خیالت راحت باشه ، شورش مردم و شلوغ پلوغی اینجا کم تر شده …از اموال ما هم چیزی رو تصرف نکردن…
حال من ، پدر و مادرت و همه ی بستگانت اینجا خوبه ، نگران ما نباش …… درستو تموم کن تا زود تر برگردی پیش خانوادت… پیش من……..
مواظب خودت باش .. کارن
هیچ چیز بیشتر از اون نامه تو اون شرایط نمیتونست حال و هوامو عوض کنه…..
دو هفته بی کاریم تموم شد ، از فردا باید برم سر کلاس ها….
_ ایدان فردا باید بریم سر کلاس ….
آره
_ من استرس دارم…
هههه ، مثل بچه هایی که میخوان برن کلاس اول..
_ نه ، اما خوب ما داریم وارد یه مرحله ی جدید میشیم…
به نظرم دیگه بخواب… این جوری استرست کم تر میشه ، فردا هم راحت تر میتونی بیدار بشی…
روز بعد قبل از اینکه بریم سر کلاس یه رعیت رو به جرم دزدی وسط میدون لندن دار زدن …..
این یعنی دزدی و گشنگی به لندن هم رسیده…. از اون بد تر کم بود ویتامین سی بین مردم و شیوع بیماری طاعون دیگه کفر مردم رو در آورده……
_ به چی نگاه میکنی ایدان؟
چرا مردم بی گناه رو اعدام میکنن؟
_ تو به وحشی هایی که اموال مردم رو قارت میکنن میگی بی گناه؟
تو میدونی چرا اونا دزدی میکنن؟ از گشنگی … توام اگه گشنه و مریض بودی همین کار رو میکردی…
_ من هرگز این کارو نمیکنم حتا اگه از گشنگی بمیرم..
چرا میکنی…
_ بس کن این بحثو …..
از کلاس که برگشتیم اسم کسایی که نامه داشتن رو خوندن…..
من جز اونا نبودم……
چند ماهی میشد که کارن برام نامه ننوشته بود …..
اما بالاخره نوشته ، ای کاش هیچ وقت نمینوشت تا اینکه همچین خبری بده
_ ایدان عزیزم ، متاسفم چند وقتیه که بهت نامه ای ندادم….
میدونم معذرت میخواهم اما درگیر یه مسائلی بودیم … نشد….
متاسفانه باید خبر بدی رو بهت بدم….
وارلگان بزرگ…. پدرت از پیش ما رفت، خیلی دلش میخواست تورو قبل از مرگش یه بار دیگن ببینه اما نشد…..
———-
امیدوارم هرچه زود تر خودتو به ما برسونی …

کارن
به همین سادگی پدرم رفت….

با رفتنش مسئولیت های زیادی رو به عهده ی من گذاشت ….
مراقبت از مادر و خواهرم …
مسئولیت رسیدگی به کارگر هامون و حفظ اون همه پول که بعد پدرم همش به من میرسید….
_ چی شده خبر بدی بهت دادن؟
پدرم….
_ پدرت چی؟
پدرم مرده…. من هرچه سریع تر باید خودمو به وارلگان برسونم
_ متاسفم ایدان … اما این که به وارلگان بری غیر ممکنه….
چرا غیر ممکنه من پدرم مرده… اگه به خاطر درس و دانشگاه میگی اصلا برام مهم نیست …. الان شرایط مادر و خواهرم برام مهم تره…
_ نه منظورم درس و دانشگاه نیست ، مگه خبرا رو نشنیدی؟
چه خبری؟
_ گدا گشنه های وحشی ای که تو بهشون میگی مردم بی گناه ، شهر رو نا امن کردن ، کافی یه اشراف زاده ببین یا یه کسی که سر و وضع خوبی داره…. اون وقت بی چارت میکن، اول جیباتو خالی میکنن بعد انقدر میزننت که بمیری ، اگرم نمردی یه بلایی سرت میارن که آرزوی مرگ کنی…
میدونی جورج ، من ترجیح میدم به جای این که مثل ترسو ها اینجا وایستم برم و پیش خانوادم باشم ، مطمئنم اونا الان به من احتیاج دارن…..
_ باشه خودت میدونی … اگه بخوای منم باهات میام
نه ممنون
( یک روز بعد)
_ آقای کوین ، خبری از ایدان وارلگان نشد ؟
متاسفانه ما نتونستیم تا وارلگان بریم ، اما یکی آوردیم که اگه حرفاش راست باشه ‌، نشون میده ایدان تو دردسر بزرگی افتاده….
_ خب … اون شخص کیه؟
یه رعیت که دیده چه بلایی سر ایدان آوردن
_ بیاریدش….
_ اسمت چیه ؟
جیمز
_ خب جیمز بگو ببینم چی دیدی؟ فقط یادت باشه اگه دروغ بگی خودم میکشمت…
نه آقا دروغ نمیگم ….
_ خب بگو ….
دیروز ، دم غروب داشتم میرفتم که هیزم جمع کنم.. وحشی هایی رو دیدم که داشتن یکی رو با زور میبردن به یه کلبه ی قدیمی…..
طرفم همش داد میزد ، من ارباب شما وارلگانم…..
_ کجا بردنش ؟؟
من راهنماییتون میکنم…
_ آقای کوین لطفا اسب منو آماده کنین…..
(دو ساعت بعد)
چی شد جورج تونستی پیداش کنی یا اون پسر دروغ میگفت؟؟ چی شده چرا انقدر حالت بده؟
_ راست میگفت آقای کوین …. وقتی رفتیم به اون کلبه ایدان رو در حد مرگ زده بودن…. بی هوش بود ، دکترا گفتن ممکنه به هوش نیاد ، اگرم بیاد…..
اگه بیاد چی؟
_ دیگه هیچی رو یادش نمیاد …..
یعنی چی ؟
_ یعنی همین دیگه ، نابود شد
چرا جلو شو نگرفتی که تو اون شلوغی جایی نره؟
_ من بهش گفتم ، تو که میشناسیش …. حالا که پدرش مرده میخواست کنار خانوادش باشه …. کنار کارن
دیگه کارنی وجود نداره… باید خدا رو شکر کنیم که ایدان حافظشو از دست داده…
_ منظورتون چیه ؟
کارن به خاطر اینکه از این شلوغ پلوغی جون سالم به در ببره و پول هاشو از اینی که هست بیشتر کنه با شهردار لندن نامزد کرد …..
حتی منتظر نموند که از مرگ پدر ایدان یه مدت بگذره ، واقعا که آدم مزخرفی بود ….
_ ما اصلا نباید بذاریم ایدان این چیزا رو به خاطر بیاره ………

پایان فصل یک .

فصل دو:
_دکتر …. حال مریض ما چه طوره؟ بعد از چهار ماه بی هوشی امیدی به ….
بله آقا….. آقای وارلگان به هوش میان ، به زودی هم به هوش میان اما…..
_ اما شو خودمون میدونیم …. فقط یه کاری کنید زود تر بهشو بیاد ما هنوز این خبر رو به خانوادش ندادیم….من الان دارم میرم پیش خانوادش نمیخواهم بهشون امید بدم ولی بعد اتفاق دیگه ای بیوفته..
خیالتون راحت باشه…..
_ من دارم میرم به وارلگان اگه تا چند ساعت دیگه خبری ازم نشد بیاید دنبالم ….
منم باهات میام ، تو که نمیدونی کجا باید بری. بهتره یکی همرات باشه….
_ باشه پس وقتی رسیدیم تو بیرون از امارت وارلگان ها منتظر من بمون تو نیا …

_ خانوم وارلگان …. خانوم وارلگان
بله… اگه برای قارت و دزدی اومدید
_ نه خانوم من دزد نیستم … من یه خبر از ایدان براتون دارم ….
چی شده ؟ قرار شده بود بیاد اما الان چهار ماه که خبری ازش نیست ما هم از ترس مردم نمیتونیم پامونو از خونه بیرون بذاریم….
_ میشه بیام تو ؟
البته ، ببخشید فراموش کردم دعوتتون کنم
_ شما مادر ایدان هستید درسته؟
بله آقا
_ من اول باید فوت وارلگان بزرگ رو به شما تسلیت بگم ، بعدم باید یه خبر بد بهتون بدم…. ، ایدان چهار ماه پیش توی اوج شلوغی ها داشت میومد اینجا پیش شما و کارن که یسری وحشی در حد مرگ میزننش …
نکنه ایدان مرده؟
_ نه نمرده ، اما چهار ماه که بی هوشه ، دکتر گفته وقتی بهوش بیاد خیلی از چیزا رو یادش نمیاد،.. شما هم خیلی از چیزا مثل موضوع کارن رو یادش نندازید…
کارن؟!
_ یعنی میخواین بگید شما خبر نداشتید؟
از چی حرف میزنید؟
_ ایدان اونجا با ما درد دل میکرد و از زندگیش میگفت … کارن و ایدان مدتی بود که به هم علاقه داشتن ، اما حالا که کارن با شهردار لندن نامزد کرده…بهتر ایدان دیگه این خاطرات رو به یاد نیاره ، به خاطر خودش میگم این جوری اذیت میشه….
خیلی ممنون آقا شما لطف بزرگی کردید اما من اسمتون ر

و هم نمیدونم…
_ جورج کوپر …
آقای کوپر ما کی میتونیم ایدان رو ببینیم ؟
. سلام آقای کوپر من نا خواسته حرفاتون رو شنیدم .. من خواهر ایدان جولیا هستم … ، اگه میشه ایدان رو به خونه منتقل کنیم ، وقتی به هوش میاد بهتره خونه باشه…
_ باشه خانوم وارلگان من تلاشمو میکنم…. روز به خیر
بالاخره اومدی جرج .. داشتم نگرانت میشدم … تونستی مادر ایدان رو ببینی؟
_ آره ، خواهرشم دیدم.. زن زیبایی بود
نگو که ازش خوشت اومده… ایدان رفتار جالبی نشون نمیده
_ اون هیچی یادش نمیاد .. ما هر جوری گذشته رو براش تعریف کنیم اون همونو باور میکنه…. سوا از این حرفا ، ثروت وارلگان ها الان بین ایدان و خواهرش تقسیم شده ، اگه الان من با جولیا ازدواج کنم از

———-
قبل قدرت مند تر میشم ،
هنوز هیچی معلوم نیست جرج الکی دلتو صابون نزن ، ممکنه ایدان به هوش بیاد و همه چیز یادش باشه…
_ دعا کن این طوری نباشه ، چون اگه نباشه پول و مقام خوبی گیر منو تو میاد … من اگه به جایی برسم نمیذارم وضع تو همین جور باقی بمونه… پس به جای نصیحت کردن من کمک حالم باش… من یه نقشه هایی دارم که اگه موفق بشم دنیام زیر و رو میشه…..
آقای کوپر ، مستر وارلگان چند ساعت پیش به هوش اومدن..
_ چرا اینو زود تر بهم نگفتی؟
آخه پیداتون نکردم…
_ حرفی هم زده؟
نه
_ تو چی حرفی بهش زدی؟!
نه ، قربان ، از موقعی که بیدار شده تا الان گیجه و این ور اون ور رو نگاه میکنه…
_ خوبه، ولی وای به حالت اگر بفهمم اتفاق دیگه ای هم افتاده و تو بهم چیزی نگفتی.

_ ایدان عزیز من ، حالت خوبه ؟ احساس سر درد یا سرگیجه نداری؟
من هیچی یادم نمیاد … حتی اسممو …..
_ نگران نباش یه مرور زمان همه چیز یادت میاد … من جورجم هم اتاقیت تو دانشگاه …
چه اتفاقی برام افتاده؟
_ خب ما الان تو وضع اقتصادی بدی هستیم…
ما یعنی ، من و تو؟
_ نه یعنی شهر و کشور ما .. یعنی اکثریت مردم ولی خوش بختانه من و تو جز اون اکثریت نیستیم .. ما اشراف زاده ایم ایدان …. چیزی از روستات یادت میاد؟ وارلگان
این اسم برام آشناس.. نگفتی من چرا این طوری شدم؟
_ حدود چهار ماه پیش پدرت فوت کرد ، درست تو اوج درگیری های رعیت با طبقه ی اشراف … تو میخواستی سریع خودتو برسونی به مادر و خواهرت تا تنها نباشن …. بهت گفتم الان وقتش نیست.. اما گوش نکردی و رفتی ، دو سه روز بعدش خبر آوردن که یسری از گدا گشنه ها اول پول و دارایی های همراتو دزدیدن ، بعدم که بهشون گفتی اربابشونی انقدر زدنت که به این روز در اومدی…
گفتی حدود چهار ماه پیش؟!! یعنی من چهار ماه که بی هوشم؟
_ درسته ، الان نباید زیاد به خودت فشار بیاری الان دیگه هوا داره تاریک میشه.. استراحت کن ، فردا میریم وارلگان پیش خانوادت….
خیلی ممنون جرج ، تو دوست خوبی برام بودی این طور که پیداس
_ همین طوره ، حالا دیگه بخواب…
( صبح روز بعد)
_ ایدان ، ایدان بیدار شو باید راه بیوفتیم که به موقع برسیم وارلگان
جورج من از دیشب تا الان دارم فکر میکنم… من تو زندگیم کس دیگه ای به جز مادر پدرم نداشتم؟
_ چرا داشتی خواهرت
نه منظورم کس دیگه ای ؟
_ نه کس دیگه ای رو نداشتی ، ایدان تا تو آماده بشی من تا جایی میرم و برمیگردم …
باشه حتما …
_ آقای کوین … شما میدونید من کجا میتونم کارن رو پیدا کنم؟
کارن !! عشق سابق ایدان؟
_ درسته یه چیزایی رو باید بهش بگیم …
باشه من میدونم کجاس … بریم

شد … بالاخره عشق ایدان رو دیدم ، حق داشت زن خوشگلی بود …
_ خانوم کارن میلن؟
بله خودم هستم …
_افتخار بزرگیه دیدنتون.. نامزد شهردار
خیلی ممنون ، من شما رو میشناسم؟
_ نه ولی من شما رو میشناسم
از کجا؟
_ ایدان تعریف شما رو زیاد میکرد….
ایدان!! فکر میکردم مرده…
_ اشتباه فکر میکردید … ایدان زنده است ، اما من اومدم این جا بهتون بگم ایدان از گذشته هیچی یادش نمیاد ، اگه دیدیدش هیچی رو براش یاد آوری نکنید …
چرا نباید یاد آوری کنم؟ من اگه میدونستم ایدان زندس هیچ وقت نامزد نمیکردم… الانم حاضرم به خاطر ایدان این نامزدی رو بهم بزنم
_ این کار رو نکنید … این بار مودبانه بهتون هشدار دادم ، ولی اگه شما رو طرف ایدان ببینم جور دیگه ای باهاتون بر خورد میکنم … جوری که خیلی پشیمون میشید..
چرا این جوری باهاش حرف زدی جورج؟
_ اون یه خطر بزرگ برای ما محسوب میشه ، خیلی بزرگ

———-
من نمیفهمم اون چه خطری داره؟
_ نمیخواهد رو این موضوع تمرکز کنی ، بریم باید ایدان رو ببریم به وارلگان…
_ خانوم وارلگان
سلام آقای کوپر خبر جدیدی شده؟
_ چشمتون روشن ، ایدان برگشته
ایدان…

پیر زن بی چاره انقدر خوش حال شد که نمی دونست از خوش حالی چی کار بکنه…
_ خانوم جولیا حالتون چه طوره؟
آقای کوپر من خوبم ، چه طوری میتونم از لطفی که در حق ما کردین تشکر کنم؟
_ لطف ! کدوم لطف؟
نجات برادرم ، ایدان زندگیشو به شما

مدیونه آقای کوپر
_ شما میتونید من رو جورج صدا کنید …
خیلی ممنون جورج…
.حالت خوبه ایدان؟
آره خوبم ، اما هیچی از گذشته یادم نمیاد ….
. اشکال نداره پسرم … به مرور همه چیز یادت میاد …
_ خانوم وارلگان ، ایدان برای من کاری پیش اومده باید برم
باشه خیلی ممنون جورج ، تو لطف بزرگی در حق من کردی …
_ نه کاری نکردم ایدان .. با اجازه خانوم وارلگان
_ آقای کوین کی با من کار داشت؟
کارن یکی رو فرستاد دنبالت ‌تا بری پیشش، اون میخواهد باهات حرف بزنه…
_ کارن … گفتن میخوای با من حرف بزنی..
درسته ، جورج من نمیخوام با شهردار ازدواج کنم..
_ خب این موضوع به من چه ربطی داره؟
من میخواهم برگردم پیش ایدان..
_ نه ، حتی شوخیشم عصبانیم میکنه..
من بر میگردم به تو هم هیچ ربطی نداره
_ این حرف آخرته؟
این حرف اول و آخرمه…
( صبح روز بعد)
خبر رو روزنامه خوندی؟
_ چه خبری کوین؟
امروز صبح زود همسایه های کارن ، جسدش رو از خونهش پیدا کردن..
_ جسد!!!
آره ، ظاهرا خودکشی کرده ، اما من این طور فکر نمیکنم
_ اگه خودکشی نکرده به نظر تو چه جوری مرده..
اینو دیگه تو باید بگی..
_ من!! به من چه ربطی داره هیچ میفهمی چی داری میگی؟
آره من خوب میفهمم چی دارم میگم ، اصلا بگو ببینم دشمنی تو با خانواده ی وارلگان چیه؟
_ مرگ کارن چه ربطی به خانواده ی وارلگان داره؟
کارن مرد… تنها جرمش ارتباطش با خانواده ی وارلگان بود
_ بس کن کوین … اصلا حوصله ی حرفا ی بی خود تو رو ندارم … من مگه قبلا بهت نگفتم … اگه میخوای بعدا به یه سمت و پول درست و حسابی برسی فقط باید به من کمک کنی..
اما من نمیخواهم آدم های بی گناه رو بکشم
_ من کسی رو نکشتم ، اینو بفهم… من دارم میرم امارات وارلگان ، و این بار نمیخواهم که تو با من بیای

_ ایدان خوشحالم که تو باغ در حال قدم زدن میبینمت…
منم خوش حالم … حس میکنم دارم بهتر میشم …
_ امیدوارم ، مادرت خونس؟
آره بری تو میتونی پیداش کنی
_ ممنون….

او ، آقای کوپر چه قدر خوب شد که اومدید ،‌ خبر های روزنامه رو خوندید ؟
_ آره ، من واقعا بابت کارن متاسفم… درکت نمیکنم چرا این کارو کرد اما من برای موضوع دیگه ای مزاحمتون شدم ….
بله… کارتون رو بفرمایید
_ من برای خواستگاری از دخترتون جولیا اومدم … میدونم خواستگاری رسم و رسومات خودشو داره و باید با پدر و مادرم برسم خدمتون ، اما الان تو این نا امنی ها و شرایطش نبود که اموال و امارت رو خالی بذارن و بیان … سر فرصت حتما اونا هم خدمت میرسن…
آقای کوپر شما منو شکه کردین …
_ خانوم وارلگان ، ما هر دو اشراف زاده هستیم و خوب بلدیم تعارف کنیم … من حرف دلمو زدم … تا چند روز دیگه میام که از شما و خانوم جولیا جواب بگیرم . با اجازتون
میری جورج؟
_ آره ، راستشو بخوای ایدان اومده بودم که از خواهرت جولیا خواستگاری کنم…
از جولیا! چندمین باره که میبینیش؟
_ دوم، شایدم سوم …
میدونی من نمیتونم حرفی بزنم ، جولیا اصل ماجراس .. امیدوارم هر چیزی که براش بهتره همون بشه … برای تو هم این آرزو رو دارم …
_ ممنون بابت لطفت… راستی ایدان فردا بیا خونه ی من یه سری مدارک رو باید بابت شکایت از اونایی که زدنت امضا کنی…
باشه فردا بهت سر میزنم
_ مواظب خودت باش
توام همین طور

_ کوین مدارک بخشش دارایی رو آماده کن …
بخشش دارایی! ؟
_ آره فردا ایدان به راحتی اونا رو امضا میکنه… بعدشم من با جولیا ازدواج میکنم این کل ثروت وارلگان ها مال من میشه… مطمئن باش اگر به من تو نقشه هام کمک کنی بعد ها پول خوبی گیرت میاد ‌، پس به نفع تو که ساکت باشی و کمک کنی
باشه من سکوت میکنم
_ آفرین این شد … حالا مدارک رو آماده کن…

آقای کوپر ببخشید بدون دعوت اومدم
_ جولیا ، انتظار نداشتم اینجا ببینمت ، خوش اومدی
چیزایی شنیدم ….. این که تو از من خواستگاری کردی؟
_ اشکالش چیه؟ من دوستدارم ، از روز اولی که دیدمت عاشقت شدم
رو چه حساب عاشق من شدی؟
_ از روی اخلاقت ، تو زن نجیب و با شخصیتی هستی ، درست همون جور که یه اشراف زاده هست ….
باشه من قانع شدم ….. اما مطمئنم نمیتونی مادر و برادرم رو قانع کنی …
_ اگر کردم؟
اون وقت من با تو ازدواج میکنم. هوا دیگه داره تاریک میشه، وحشی ها همه جای شهر هستن ، من باید برم
_ تا خونه همراهیت میکنم
نه ممنون خودم میرم …..
( روز بعد)
جورج خبر های خوبی برات دارم
———-
وقتی رفته بودی به زمین ها سر برنی ایدان اومد …
_ خب مدارک رو امضا کرد؟
آره ، علاوه بر اون گفت که پس فردا برای خواستگاری از جولیا به امارت وارلگان بری…
_ این عالیه ، همه چیز اون جوری که باید داره پیش میره
……….
ایدان … آقای وارلگان
بله ، کوین تویی …
ایدان من باید باهات حرف برنم … قبل از این که جورج بیاد …
چرا؟ اتفاقی افتاده؟!
جورج اومد… الان نمیتونم بگم… هفته ی دیگه بیا ب

ه کلبه ی من … همون جایی که اولین بار به هوش اومدی،… لطفا در این باره با جورج حرف نزن…
_ سلام ، ایدان …
سلام . حالت چه طوره؟
_ کوین چی میگفت؟
اون چیزی نمیگفت من راجبه شکایتم ازش سوال میکردم…
_ آها پس اون حرفی نمیزد …
نه ، بریم تو ، بقیه منتظرن
( مراسم عروسی جولیا و جورج سه روز بعد برگزار شد… خیلی زود بود اما صلاح این بود که خبرش زیاد تو شهر نپیچه ، چون هنوز مردم ، به دزدی خودشون ادامه میدادن…)
_ کوین … کوین ….
بله جورج من اینجام..
_ کوین باید برام یه سم قوی پیدا کنی ، سمی که چند ساعته یکی رو بکشه…
کی رو میخوای بکشی؟
_ تو سم رو پیدا کن … بقیه کارا رو بسپر به من…
جورج من امروز بعد از ظهر با ایدان قرار ملاقات دارم..
_ ایدان! برای چی ؟
اون روزی که به خواستگاری جولیا رفتی رو یادته؟ اون روز داشتم با ایدان راجبه شکایت دروغی ای که بهش گفتیم حرف میردم ، امروز باید برم و راجبه یسری جزئیات حرف بزنم تا به چیزی شک نکنه…
_ باشه اما قبل از رفتنت سم رو میخوام….
باشه برات میفرستمش…

ایدان ….
چه چیز مهمی رو میخواستی بهم بگی که اون روز نتونستی؟
ایدان درسته تو هیچی یادت نمیاد از گذشته اما من باید یه چیزایی رو بهت بگم… که جورج نگفته ، و نمیخواهد بگه..
نمیخواهد؟!
نه نمیخواهد ….، ایدان یادته تو روزنامه ماه گذشته خبر خودکشی شخصی به اسم کارن رو؟
آره یادمه…. اما این به گذشته ی من چه ربطی داره؟
_ ربط داره…
ایدان: جورج تو اینجا چی کار میکنی؟
_ اومدم اینجا که خیلی از مسائلی که کوین میخواست برات بگه رو بگم ….
کوین: من نمیخواستم خیانت کنم …..
ایدان: این اسلحه چیه جورج میخوای چی کار کنی ؟
کوین: منو نکش ، خواهش میکنم………….
ایدان: جورج… تو کوینو کشتی…..
جورج: آره کشتمش …. علاوه بر اون خیلی ها رو کشتم …. بذار برات تعریف کنم؛ من هیچ وقت یه نجیب زاده مثل تو نبودم…. هیچ وقت
ایدان: اسلحه رو بذار کنار ..
جورج: خفه شو و گوش کن…
من هیچ وقت نجیب زاده نبودم چون حق خانواده ی منو ، پدر تو خورد …… اون زمین های ما رو که الان اموال شما به حساب میاد نخرید …. به زور تصرف کرد..
ایدان: خب اینا الان چه ربطی به من داره؟ چه ربطی به کوین داشت؟
جورج : اینا ربطی به هم ندارن!! شاید از نظر تو این جوری باشه…
فقط اینو بدون همه چیز زیر سر منه…..وحشی هایی که بهت حمله کردن تا بکشنت رو من فرستادم….
کارنی که کوین میخواست راجبش باهات صحبت کنه رو من کشتم..
کارن عشقت بود… همه ی زندگیت بود،…
ایدان: داری دروغ میگی ….
جورج: نه ، اتفاقا الان دارم راست میگم…. الان تو دیگه هیچ چیز نداری …
هیچ …. نه پول ، نه خواهر ، نه مادر ، نه عشق……
ایدان: سر خواهر و مادرم چه بلایی آوردی؟
جورج : زیاد سختی نکشیدن…. با یه چای زهر آلود مردن…. توام میمیری با یه گلوله …. مثل کوین….
ایدان: ازت یه خواهشی دارم…. قبل از اینکه منو بکشی.. منو ببر به جایی که کارن رو دفن کردن….
جورج: حتما ، مطمئنم این کار بیشتر عذابت میده… ‌، کارن رو تو قبرستون بالا ی صخره دفن کردن… تو قبرستون اشراف…..
به قبر کارن که نگاه کردم هیچی یادم نیومد…. خوشحال شدم که هیچی یادم نمیومد، اگر کارن رو یادم بود … با شنیدن اینکه خودکشی نکرده و به خاطر من کشته شده بیشتر از حالا نابود میشدم…..
البته هیچ یک از اعضای خانوادم و کسایی که جورج کشتشون ، به خاطر من نمردن…. من خودم از هیچی خبر نداشتم… فقط به خاطر انتقام جویی جورج…..
قبر کارن بالای صخره بود ….
چه قدر نوازش باد حس قشنگی بود……..
ترجیح دادم خودم به این زندگی نامعلوم ، بدون هدف، بدون عزیزان و بدون پولم خاتمه بدم تا به دست جورج کشته بشم…….
این جوری تا آخر عمرش حسرت گشتن من به دلش میموند……….

پایان

 

 

 امیدوارم رمان انتقام تا مرگ خوشت اومده باشه

اینم رمان انتقام تا مرگ از نویسنده محبوب هستی صفاری براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان :  dlroman.ir

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  انتقام تا مرگ   هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 72 بار بار دسته بندی : انتقام تا مرگ ، هستی صفاری تاريخ : ۲۴ آذر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

ده − 8 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،