دانلود رمان جدید دانلود رمان اقیانوس خورشید اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان اقیانوس خورشید

دانلود رمان اقیانوس خورشید اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب اقیانوس خورشید : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان اقیانوس خورشید اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : اقیانوس خورشید
1.gif نام نویسنده : هستی.ق
1.gifحجم رمان اقیانوس خورشید : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان اقیانوس خورشید :
درخواستی دوستان
دختری تنها و آسیب دیده پس از سالها به خانه خانواده ی پدری اش می رود و به واسطه این نقل مکان ، او وارد زندگی مرموز یک نوازنده می شود .
همه چیز به ظاهر خوب و آرام است تا زمانی که قیم قانونی او به ایران باز می گردد و اسرار مگو فاش می شوند
و زندگی ها در هم گره می خورد…
من و تو ، دو غریبه …
از دو دیار …
از دو دنیای جدا از هم …
با دردی مشترک !
من و تو تنهاترین آدمهای جهانیم !
در این طوفان سیاه ، چشم بگشا پریزاده ی من … چشمان تو اقیانوس خورشید است .

دانلود رمان جدید

رمان جدید از هستی.ق اقیانوس خورشید

من و تو ، دو غریبه … از دو دیار … از دو دنیای جدا از هم … با دردی مشترک !

من و تو تنهاترین آدمهای جهانیم ! در این طوفان سیاه ، چشم بگشا پریزاده ی من … چشمان تو اقیانوس خورشید است . مقدمه : از ماشین پیاده شد و در را با تمام قدرتش به هم کوبید ، زیر شر شر باران درست لبه ی پرتگاه ایستاد . کوبش نا منظم قلبم را درست جایی نزدیک به حلقم احساس می کردم . دست لرزانم دستگیره ی در را فشرد ، پیاده شدم . باران بی امان سر تا پایم را شست . پشت سرش ایستادم ، پشت سر کوهی از صالبت و غرور ، پشت سر کسی که با تمام تنفر … هنوز دلم برای او ضعف می رفت . یک آتشفشان آماده ی فوران بود ، عضالت فکش منقبض می شد و با انگشتان بلند و کشیده ، بازویش را می فشرد . این یعنی آماده ی حمله ! می ترسیدم ، از عصبانیت این تندیس زیبا می ترسیدم ! هنوز دلیل این دزدیده شدن بی رحمانه را نمی دانستم ، می خواست توضیح بدهد ؟! اصال چیزی برای توضیح دادن وجود داشت ؟ باالخره طلسم سکوت را با صدای گرفته اش شکست . _آره درسته ! هر چی که راجع به من شنیدی درسته ! نه خدایا نه ! کاش خواب باشم … خدایا بیدارم کن … خدایا خواهش می کنم نگذار ادامه دهد ، اجازه نده همین کور سوی امید هم نابود شود .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

 *** نفس : پنجره چوبی زهوار در رفته ی اتاقم را باصدای ترق تروق زیادی باز کردم و دستم را زیر باران گرفتم ، خنکای قطرات آب تا اعماق وجودم را غرق لذت کرد . ریه های رنجورم پر شد از بوی خوش خاک خیس ، بعد از آن کابوس تلخ و طاقت فرسا ،یک نفس تازگی حالم را بهتر می کرد . صدای گرفته و پر تحکمش در خانه پیچید، بلند صدایم میزد . آهی کشیدم و پنجره را به روی لذت بارانی ام بستم و پاسخ دادم . _االن میام . موهایم را با دست پیچاندم و با کش بستم و با عجله از اتاق بیرون آمدم ، دوست نداشت زیاد منتظر بماند . روی زمین جلوی تلوزیون قدیمی ، سفره ی کوچکی انداخته بود و صبحانه می خورد . جلو رفتم و رو به رویش چهار زانو نشستم . _صبحتون بخیر ، اجازه می دادید من می اومدم صبحانه درس می کردم . سر باال آورد و با اخم کم رنگی به من چشم دوخت . _دیر بیدار شدی خودم درست کردم ، بازم یادت رفته بود سیب بخری ! دیروز بهت گفتم تموم شده . لب به دندان گزیدم ، انگار آیه نازل شده بود که من خرید سیب را همیشه فراموش کنم . او همیشه برای سالمتی قلبش همراه صبحانه سیب می خورد .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

_ببخشید ! _با ببخشید درست نمیشه ، چاییت رو که خوردی برو از مش اکبر بخر . _چشم ، االن می رم. آهنگ برخواستن کردم که صدایش متوقفم کرد . _االن نه ! گفتم چاییتو بخور ، کارت دارم . یک پیمانه شکر در استکان ریختم و به دهانش خیره شدم ، دستی به سبیل پر پشتش کشید ومشغول لقمه گرفتن شد . _راجع به دانشگاه رفتنت … انگار یک سطل آب سرد روی سرم ریخت ، پس باالخره تصمیمش را گرفته بود ، تصمیمی که می دانستم اگر منفی باشد زمین و آسمان را هم به هم بدوزم نمی توانم تغییرش بدهم . تمام سرنوشتم حاال به یک آری یا نه بستگی داشت . ترس استخوان شکن برگشته بود ترسی که از روز اعالم نتایج کنکور در وجودم جوالن میداد . درست از همان لحظه که به او گفتم . _تهران قبول شدم ! و او با اخم در هم اعالم کرد که باید فکر کند این ترس لعنتی به جانم افتاد . به زور یک جرعه چای داخل گلویم ریختم تا گلوی خشک شده ام را نجات دهم . چشمهایش را از پشت عینک ته استکانی ریز کرد و به من خیره شد ، داشت از عمق نگاهم حال دلم را می دید. استکانش را برداشت و یک جرعه نوشید ، همانطور ماتم زده نگاهش می کردم ، نفسش را با صدا بیرون داد .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

_خب … می تونی بری ! برق از سرم پرید ، کمی طول کشید تا مغزم حرفی را که شنیده تحلیل کند . از جا پریدم و جیغ کوتاهی کشیدم ، اما به محض دیدن نگاهش خودم را جمع کردم و با دست دهان مهر کردم و سر به زیر انداختم . از خوشحالی داشتم منفجر می شدم ، کاش می شد بغلش کنم و کله تاسش را ببوسم ، اما می دانستم کالفه می شود . همان طور اخم کرده نگاهم کرد و زیر لب گفت . _اما … ! یخ زدم ، هر وقت او ” اما ” به میان می آورد باید منتظر سخت ترین شرایط می شدم . همانطور مشوش و در مانده منتظر جمالت بعدی ماندم ، با خونسردی مشغول جویدن لقمه اش شد که اندازه یک سال طول کشید ، طاقت نیاوردم _اما چی آقا جون ؟ لبخند بی جانی زد . _اما اجازه نمیدم بری خوابگاه … یا خونه کرایه کنی . چشمانم از حدقه بیرون زد ، شاید نمی دانست فاصله تهران تا کرمانشاه چقدر است ؟! _آقا جون کلی راهه نمی تونم هی برم و برگردم … با اتوبوس هشت نه ساعت راهه ! ابروهای پر پشتش را باال انداخت . _من گفتم بری و برگردی ؟ کالفه دستی با صورتم کشیدم .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

_پس چیکار کنم ؟ _تهران شهر بزرگیه ، صالح نیست یه دختر تنها باشه . _یعنی همراهم میاید ؟ _چقدر وسط حرفم می پری ؟ من بیام تهران دو روزه سکته می کنم توی اون شلوغی … می خوام بفرستمت کرج ، خونه عمو یوسفت . سرم سوت کشید . _عمو یوسف ؟ اخمهایش در هم رفت صدایم کمی باال رفته بود ، سر پایین انداختم و ببخشیدی گفتم. صدایش را صاف کرد . _عمو یوسفت با خانوادش کرج زندگی می کنن وقتی به عموت زنگ زدم خیلی خوشحال شد . جات اونجا امنه ، منم خیالم راحته . با تقالی بسیار نالیدم . _آقا جون ، من آ خرین باری که عمو یوسف رو دیدم هفت یا هشت سالم بود … به خدا روم نمی شه برم آوار سرشون بشم ! شانه باال انداخت . _پس نمی شه بری دانشگاه . زود از حرفی که زدم پشیمان شدم و در دل به خودم لعنت فرستادم خدا گل بگیرد دهانی را که بیهوده باز شود ! اگر نظرش را تغییر می داد دیگر رنگ دانشگاه تهران را هم نمیدیدم .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

_نه آقا جون غلط کردم ، میرم ، کی از عمو یوسف بهتر ؟ میرم به خدا . تک خنده ای کرد . _ثبت نام دانشگاهت چه روزیه ؟ _سه شنبه ی هفته دیگه . _خیلی خب ، خودتو آماده کن شنبه میفرستمت بری کرج . _چشم آقا جون . لبخندی به رویش زدم و مشغول جمع کردن سفره شدم ، تک سرفه ای کرد . _نمی خواد حاال جمع کنی ، برو اول سیب بخر بعد . از پافشاری اش برای هر روز سیب خوردن لبخند عمیقی بر لبم نشست و بی حرف برخواستم و مانتو و روسری ام را از چوب رختی برداشتم و به سرعت به طرف در رفتم . به محض باز کردن در شدت باران به صورتم تازیانه زد ، خواستم برگردم اما با دیدن چهره ی منتظر آقا جون پشیمان شدم ، از گوشه جا کفشی چترم را برداشتم و بیرون زدم . درحالی که سعی می کردم کتانی کهنه ام داخل چاله های آبگرفته نرود از کوچه گذشتم ، باید قبل از رفتن فکری برای کفش هایم می کردم ، می دانستم کفاشی کریم سیا کفشهای دست دو ، ولی تمیزی می فروشد . باید خرجی دو ماه گذشته را می دادم برای کفش خریدن ، قبال تصمیم داشتم با آن پول برای آقاجون عینک بخرم تا به دانشگاه رفتنم راضی شود ، اما دیگر احتیاجی نبود . حاال کفش هایم توی ذوق می زد .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

 از آقاجون شنیده بودم خانواده پدرم خیلی پولدار هستند ، باید با سر وضع بهتری به خانه عمو یوسف می رفتم . سر و صدای مهران و مهرداد ، من را از فکر لباس و کفش بیرون کشید . سر کوچه بچه های احمد آقا زیر سایبان میوه فروشی آتش کوچکی برپا کرده و با خنده سیب زمینی کباب می کردند . نگاهم روی شعله های رقصان آتش قفل شد ، عرق سردی بر تیره پشتم نشست و دستانم بی اختیار مشت شد ، آنقدر محکم که ناخنم کف دستم را شکافت . راه نفسم گرفت و دهانم خشک شد ، چهار ستون بدنم به لرزه افتاد . چنان لب به دندان گرفتم که قطره ای خون بر چانه ام چکید . آه باز هم همان کابوس لعنتی ! جلوی چشمم سیاه شد و صدای بوووم بلندی در سرم پیچید . چتر را رها کردم دیوانه وار به سوی خانه دویدم ، ریه ام برای ذره ای اکسیژن مچاله شده بود . در را هول دادم وارد ساختمان شدم و همانجا روی زمین افتادم . آقاجون چنان به طرفم دوید که نزدیک بود زمین بخورد ، هراسان دست زیر گردنم انداخت و از زمین جدایم کرد . _چی شد ؟ صورت کبودم و چنگی که از خفگی بر پیراهنش زدم ، گویای همه چیز بود . کیفم را از شانه ام کند و سراسیمه اسپری ام را بیرون کیشد و بر دهانم گذاشت. هوا درون ششهایم دوید ، سرم را در آغوش گرفت و زمزمه کرد .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

 _باز آتیش دیدی ؟ سر در سینه اش فرو بردم و اشکم سرازیر شد . *** _همه مدارکتو برداشتی ؟ _بله آقا جون ! _لباس چی همه چی بردی ؟ _بله آقا جون ! _اسپریت رو توی کیفت گذاشتی ؟ _بله آقاجون ! _کارت بانکی که دیروز دادم رو آوردی ؟ _بله آقاجون ! _وسایل خصوصیت رو چی ؟ ابروهایم باال رفت و با تعجب پرسیدم . _وسایل خصوصی ؟! بعد از کمی مکث پاسخ داد . _برای هر ماهت . پک باره صورتم قرمز شد و با اعتراض گفتم . _وای ! آقاجون ؟! _وای چیه بچه ؟ یه عمره من بزرگت کردم ! میگم که چیزی جا نذاری . با سر پایین انداخته گفتم . _خیالتون راحت ، همه چی بردم .

دانلود رمان اقیانوس خورشید

دستی به سرم کشید . _دیگه سفارش نکنم ، مواظب خودت باشی ها ! _چشم آقا جون . _برو خدا به همراهت . پیشانی ام را بوسید ، مهربان شده بود ، شاید او هم دلتنگ من می شد ، بغلش کردم و آرام گفتم . _ممنون آقا جون ، به خاطر همه چی . بازوانم را گرفت و من را از خود جدا کرد . _خب دیگه ، لوس نشو ، االن اتوبوس راه میوفته … برو دیگه . چمدانم را تحویل راننده داد و رو به من که همان طور ایستاده بودم چرخید . _برو بشین دختر ، رسیدی زنگ بزنی … یادت نره کرج پیاده شی ، عموت میاد دنبالت . _چشم آقاجون ، خدا نگهدار . سوار اتوبوس شدم و روی صندلی تکی نشستم ، چند لحظه بعد اتوبوس با تکانی حرکت کرد . دستم را روی تصویر آقاجون بر شیشه گذاشتم و هر لحظه دورتر شدنش را به تماشا نشستم . این مرد ، سخت گیر بود ، خشک بود ، بد قلق و لجباز بود اما در این دنیای بی رحم تنها پشتیبانم بود . در این ۵۱ سال که وبال گردنش بودم برای من نقش پدر و مادر را بازی می کرد . تمام سهم من از روزگار همین پیرمرد نامالیم بود که بدون او احساس امنیت نمی کردم . سرم را به شیشه تکیه دادم، از همین حاال دلم برای غر غر هایش تنگ شد ! کمی آنطرف تر دختر کوچک و تپلی که در آغوش پدرش شیطنت میکرد نظرم را جلب کرد . مرد_نکن پدر سوخته کندی دکمه یقمو . دخترک_خب تو بگو می خری ؟

دانلود رمان اقیانوس خورشید

مرد_صبر کن برسیم چشم هرچی تو بگی . دخترک_من که می دونم نمی خری ! با قهر سر برگرداند ، پدرش بینی در موهای دخترک فرو برد . _اینقدر واسه من ناز نکن وروجک . دل از این محبت های قلقلک دهنده کندم و سرم را به سمت تلوزیون اتوبوس چرخاندم ، داشت فیلم بخش می کرد . هنرپیشه زن_اصال من هرجا دلم بخواد می رم ، دیگه خسته شدم از امر و نهی شما … مردم بابا دارن ، منم بابا دارم ! هنرپیشه مرد_کدوم گوری می خوای بری ؟ اعتبار دختر به پدر و مادرشه . تلخندی زدم و چشمانم را بستم ، من اعتبار نداشتم ! *** نفهمیدم کی خوابم برد اما با استخوان درد و گرفتگی گردن به همراه صدای خش دار شاگرد راننده بیدار شدم . _مسافرای کرج ! مسافرای کرج ! در نتیجه یک خواب نا آرام گلویم خشک و تلخ شده بود ، با اخم در هم رفته دستی به روسری ام کشیدم و مرتبش کردم ، کیفم را برداشتم و ببخشید گویان پیاده شدم . اتوبوس زیر یک پل توقف کرده بود ، چند نفر دیگر هم همراه من پیاده شدند ، راننده چمدانها را تحویل داد و به سالمتی گفت و رفت

دانلود رمان اقیانوس خورشید

با رفتن اتوبوس به دور و برم نگاهی انداختم ، هوا گرگ و میش بود و خیابان خلوت . حس نا امنی هجوم آورد . _خانوم کجا میری ؟ به راننده تاکسی گرد و قلمبه خیره شدم . _تاکسی نمی خوام . شانه باال انداخت و سوار ماشینش شد ، چند نفری که همراه من بودند سوار تاکسی شدند . در کسری ازثانیه تنها ماندم ، هر چه چشم چرخاندم مردی که قیافه اش به عمو یوسف بخورد ، ندیدم . فکر آزاردهنده ای مغزم را می خورد . شاید فراموش کردند که امروز میایم ! حتی آدرس خانه ی عمو را نداشتم ، حس تلخی بود ، درماندگی ! یک ماشین شاسی بلند سفید که حتی اسمش را هم نمی دانستم چند متر باالتر توقف کرد . چشم ریز کردم ببینم عمو است یا نه ، پسر جوان بلند قامتی پیاده شد و به من چشم دوخت . سریع سرم را پایین انداختم و در خودم جمع شدم ، چه افتضاحی! حتما نگاهم را دیده و فکر کرده دارم دید می زنم . نمی دانستم اگر مزاحم شود چکار کنم ، همیشه در این گونه موارد دستپاچه می شدم و گند می زدم . متوجه شدم او تکیه از سفینه اش برداشته و به طرف من می آید ، دسته کیفم را در دست فشردم و به چمدان چسبیدم ، صدای تاالپ تاالپ قلبم را از دهانم می شنیدم . صدای پا یکی دو قدمی ام متوقف شد ، داشتم مثل بید می لرزیدم . _سالم خانوم !

دانلود رمان اقیانوس خورشید

آب دهانم را به زور قورت دادم و با اصرار مسخره ای به کفشهایی که دیروز ازکفاشی خریده بودم زل زدم . _سالم کردما ! جوابش واجبه ! باید کفشها را واکس می زدم ، اینطوری نو تر به نظر می رسید . _شما رو ویبره ایی ؟ صدا نداری ؟ لب به دندان گزیدم و با صدایی که حتی خودم به سختی می شنیدم گقتم . _مزاحم نشید آقا ! پقی زد زیر خنده . _نفس ؟ درسته ؟ به ناباوری و متحیر سر بلند کردم و به او خیره شدم ، نیشش تا بناگوش باز بود طوری که بیننده را می خنداند ، با تمام صورتش لبخند میزد ! پوست گندمی و صورت کشیده و لبهای درشت و چشمهای دریایی اش همه و همه یک تصویر آشنا را تداعی میکرد ، پدرم ! کمی بلند تر پرسید . _شما نفسی ؟ شاید فکر می کرد مشکل شنوایی دارم . با تکان صدایش به خودم آمدم . _آ … ره ! بلند تر خندید و دستم را محکم گرفت و تکان داد ، تقریبا به جای من با خودش دست داد ! _سالم دختر عمو جان ! من کامدینم .

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب اقیانوس خورشید : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 75 بار بار دسته بندی : اقیانوس خورشید تاريخ : ۱ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

4 × 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،