دانلود رمان جدید دانلود رمان اقای مغرور خانم لجباز | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان اقای مغرور خانم لجباز

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

دانلود رمان اقای مغرور خانم لجباز

خب ژانر رمان اقای مغرور خانم لجباز چیه ؟
عاشقانه

خب رمان اقای مغرور خانم لجباز چند صفحه داره ؟

ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟
بازم که خشاب خالی کردم…یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟

آهان اینجا بهتره…خدایا عجب شیرتو شیریه ها!
صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه…
نادری:قربان…اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده
صادقی:ای وای…اون دیگه کیه؟دیوونه جلوی تیررس قرار گرفته …
تو حواست به بچه ها باشه…اون احمد لعنتی فرار نکنه ها…من برم ببینم اون دیوونه کیه…
نادری:باشه حواسم هست…شما هم مراقب باش
آرمان:آیـــــــــــــــی… .
صادقی:ساکت شو تکون بخوری یه گلوله تو مغزت خالی می کنم…
صدات دربیاد می کشمت …روانی جلوی گلوله وایستادی…از جونت سیر شدی؟
یا خدا این دیگه کیه؟وای دستش رو محکم گذاشته رو دهنم…
صادقی:چته؟چرا اینقدر دست و پا می زنی؟
خب دیوانه دستش رو هم برنمی داره از رو دهنم…دیگه دارم خفه می شم…
نه اینطوری نمی شه…می ریم واسه یه گاز جانانه آماده شیم بگیر که اومد…
صادقی دستش رو برمی داره وهی تو هوا تکون می ده:اه…لعنتی…مگه سگی گاز می گیری؟
آرمان در حال نفس نفس زدن
-دستت رو گذاشتی رو دهن من نمی گی خفه می شم؟ تو دیکه از کجا پیدات شد؟
دست از پا خطا کنی با تیر…ای وای خدا اسلحه ام کو؟
صادقی با پوزخندگفت:منظورت اینه؟
اسلحه رو تو دستاش تکون میداد تا اومدم بگیرم کشید عقب
صادقی:نه نه خانوم کوچولو این خیلی واست خطرناکه ممکنه خودت رو زخمی کنی…
آرمان:حرف مفت نزن اسلحه ام رو بده به من
وحشی شد.با خشم اومد جلو…چونه ام رو گرفت واز رو زمین بلندم کرد:احمد کجاست؟
آرمان:ولم کن وحشی…احمد؟من باید این سوال رو از تو بپرسم؟احمد لعنتی کجاست؟
نادری:قربان…قربان…کجایید
مچ دستم رو محکم تو دستش گرفت…لعنتی چه هیکلی هم داره نمیتونم دستم رو از تو دستاش دربیارم…
گفت سردار…یعنی ممکنه پلیس باشن؟به این که نمی خوره

…خیلی وحشیه…دستم رو ول کن…آخ جون …الان حسابش رو می رسن…
پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت.
همچنان دستم تو دستاش بود…کنترل خودم رو از دست داده بودم…
سردار:این بنده خدا رو چرا اینطوری گرفتی سرگرد
سرگرد؟اوه اوه چه گندی زدم…چقدر بهش فحش دادم
سرگرد:دستبند نداشتم قربان…مجبورم
هیچی نمی گفتم ساکت با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم.
..وایسا جناب سرگرد الان حالت رو می گیرم…به من می گن عسل آرمان
سرهنگ محمدی:ول کن دست دخترم رو سرگرد این که متهم نیس
سرگرد:متهم نیس؟
سرهنگ طلوعی با صدای آروم زیر لب گفت:ول کن دستش رو اون پلیسه

رمان اقای مغرور خانم لجباز از بهارک مقدم

خلاصه رمان اقای مغرور خانم لجباز

داستان،درباره دوتا مامورموفق اداره آگاهیه که اصلا آبشون باهم تویه جوی نمی ره!

یکیشون سرگرد سورن صادقی و دیگری سروان عسل آرمان.
داستان از جایی شروع می شه که اداره آگاهی واسه دستگیری یه باند بزرگ قاچاق مواد مخدر مجبوره که
دوتا مامور زبده رو بفرسته به عنوان یک زوج داخل این باند.واولین گزینه ها کسی نیستن جز

چند صفحه ای اول رمان : اقای مغرور خانم لجباز با هم بخونیم

ای خداچه خبره اینجا چقدر شلوغه..اه لعنتی الان وقتش بود؟
بازم که خشاب خالی کردم…یه گوشه خلوت پیدانمی شه؟

آهان اینجا بهتره…خدایا عجب شیرتو شیریه ها!
صادقی:مواظب باشید پسرا هیچکدومشون نباید فرارکنن..حواستون به همه باشه…
نادری:قربان…اون دختره اونجا چیکار می کنه داره خودش رو به کشتن می ده
صادقی:ای وای…اون دیگه کیه؟دیوونه جلوی تیررس قرار گرفته …
تو حواست به بچه ها باشه…اون احمد لعنتی فرار نکنه ها…من برم ببینم اون دیوونه کیه…
نادری:باشه حواسم هست…شما هم مراقب باش
آرمان:آیـــــــــــــــی… .
صادقی:ساکت شو تکون بخوری یه گلوله تو مغزت خالی می کنم…
صدات دربیاد می کشمت …روانی جلوی گلوله وایستادی…از جونت سیر شدی؟
یا خدا این دیگه کیه؟وای دستش رو محکم گذاشته رو دهنم…
صادقی:چته؟چرا اینقدر دست و پا می زنی؟
خب دیوانه دستش رو هم برنمی داره از رو دهنم…دیگه دارم خفه می شم…
نه اینطوری نمی شه…می ریم واسه یه گاز جانانه آماده شیم بگیر که اومد…
صادقی دستش رو برمی داره وهی تو هوا تکون می ده:اه…لعنتی…مگه سگی گاز می گیری؟
آرمان در حال نفس نفس زدن
-دستت رو گذاشتی رو دهن من نمی گی خفه می شم؟ تو دیکه از کجا پیدات شد؟
دست از پا خطا کنی با تیر…ای وای خدا اسلحه ام کو؟
صادقی با پوزخندگفت:منظورت اینه؟
اسلحه رو تو دستاش تکون میداد تا اومدم بگیرم کشید عقب
صادقی:نه نه خانوم کوچولو این خیلی واست خطرناکه ممکنه خودت رو زخمی کنی…
آرمان:حرف مفت نزن اسلحه ام رو بده به من
وحشی شد.با خشم اومد جلو…چونه ام رو گرفت واز رو زمین بلندم کرد:احمد کجاست؟
آرمان:ولم کن وحشی…احمد؟من باید این سوال رو از تو بپرسم؟احمد لعنتی کجاست؟
نادری:قربان…قربان…کجایید
مچ دستم رو محکم تو دستش گرفت…لعنتی چه هیکلی هم داره نمیتونم دستم رو از تو دستاش دربیارم…
گفت سردار…یعنی ممکنه پلیس باشن؟به این که نمی خوره

…خیلی وحشیه…دستم رو ول کن…آخ جون …الان حسابش رو می رسن…
پیش سردار کاشانی و سرهنگ محمدی و یه سرهنگ دیگه احترام نظامی گذاشت.
همچنان دستم تو دستاش بود…کنترل خودم رو از دست داده بودم…
سردار:این بنده خدا رو چرا اینطوری گرفتی سرگرد
سرگرد؟اوه اوه چه گندی زدم…چقدر بهش فحش دادم
سرگرد:دستبند نداشتم قربان…مجبورم
هیچی نمی گفتم ساکت با یه لبخند شیطانی صحبت هاشون رو گوش می کردم.
..وایسا جناب سرگرد الان حالت رو می گیرم…به من می گن عسل آرمان
سرهنگ محمدی:ول کن دست دخترم رو سرگرد این که متهم نیس
سرگرد:متهم نیس؟
سرهنگ طلوعی با صدای آروم زیر لب گفت:ول کن دستش رو اون پلیسه

رمان اقای مغرور خانم لجباز از بهارک مقدم

امیدوارم رمان اقای مغرور خانم لجباز خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان اقای مغرور خانم لجباز هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان :  romansara.org

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 147 بار بار دسته بندی : اقای مغرور خانم لجباز تاريخ : ۲۸ دی ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

4 × 3 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،