پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

دانلود رمان بختک - غزل پور نسائی

رمان بختک غزل پور نسائی

دانلود رمان به خاطر پدر - پریا افزا

رمان به خاطر پدرپریا افزا

دانلود رمان افسونگری از جنس غم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

دانلود رمان افسونگری از جنس غم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب افسونگری از جنس غم : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان افسونگری از جنس غم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : افسونگری از جنس غم
1.gif نام نویسنده : رعنا خزاعی
1.gifحجم رمان افسونگری از جنس غم : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان افسونگری از جنس غم :
طناز دختریه که سطح اجتماعی و زندگی متوسطی داره.عاشق پسر همسایه (فرزاد)میشه و با هم عقد میکنن و خیلی هم از بودن با هم راضی بودن ولی به دلایلی و به درخواست فرزاد از هم جدا میشن و ..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از رعنا خزاعی افسونگری از جنس غم

ساعت پنج بود که رسیدم خونه. امین و پریناز خونه ما بودن و همه شیک و پیک کرده بودن.با تعجب پرسیدم: -مهمونی دعوتیم؟ داداش امین که قیافه پکری داشت بی حوصله جواب داد:نه ولی چندتا مهمون مزاحم داریم! من- مامان کیه مهمونمون که داداش انقد شاکیه از دستش؟!  مامانم یه ذره من و من کرد و بعد گفت:برو لباساتو عوض کن یه دستی به سر و صورتت بکش امشب امیرحسین و عمه میان اینجا برای امر خیر! تا اسم امیرحسین اومد تمام تنم یخ کرد!هیچوقت دل خوشی ازش نداشتم.آدم عصبی بود و برای اینکه حرفشو به کرسی بنشونه زمین و زمانو بهم میریخت. یادمه بچه که بودیم یه دفعه داشتیم باهم تو حیاط خونه عمه بازی میکردیم؛ پسر همسایشونم با ما بود که اسمش مرتضی بود.مرتضی از سر بچگی با من مهربون بود و زود با من صمیمی شد.یادمه وقتی یه پروانه گرفت و با کلی ذوق و شوق اومد بهم نشونش داد امیرحسین با یه آجر چنان تو سرش زد که بنده خدا سرش شکست و با کلی داد و فریاد بردنش بیمارستان.از همون موقع بود که از امیرحسین بدم اومد و یه ترسی ازش تو دلم نشست. بعد از اون قضیه من از ترس اینکه با آجر سر منم بشکنه هیچوقت باهاش بازی نکردم و وقتی هم که بزرگتر شدیم زیاد باهم صمیمی نبودیم.نمیدونم حاال چرا میخواست بیاد خاستگاری من؟من که هیچوقت روی خوش بهش نشون نمیدادم.شاید امیرحسین از بچگی به من عالقه داشته؛حاال که فکر میکنم میبینم شاید برای همینم سر مرتضی رو با آجر شکسته!درهرصورت دیوونست!مهاله زنش بشم. بابام که تا حاال ساکت نشسته بود گفت:آره بابا؛برو حاضر شو االن دیگه میرسن. من با اعتراض گفتم:کی اجازه داده بیان؟من که مخالفم.شمام خودتون جوابشونو بدید.من بیرون نمیام. داداش امین که حسابی خوشحال شده بود خواست یه چیزی بگه که بابا بالفاصله گفت: -مخالفت تو دلیلی نداره؛ امیرحسین پسر خواهرمه خوب میشناسیمش؛آدم زرنگیه؛ تو دبی یه شرکت تبلیغاتی داره وضع مالیش خوبه؛ ظاهرشم که ایرادی نداره.هر دختری آرزو داره همچین شوهری داشته باشه. من-از کی تا حاال دخترا آرزوی شوهر دیوونه میکنن؟! امین بلند خندید که بابام چپ چپ نگاش کرد و گفت:یعنی چی بهش میگی دیوونه؟!اون فقط یه کم ؛ کم طاقته.همین. من-بله؛ یادمه جلو چشم خودم سر یکی رو بیخود شکوند!اگه دیوونه نیست پس چیه؟یادتون رفته شوهرعمه بدبختو چقد سر دبی رفتنش حرص داد؟آخرشم سکته کرد و مرد.من زن اون دیوونه ی زورگو نمیشم. رفتم تو اتاقم و چند دقیقه بعد متوجه شدم که مهمونا اومدن.اصال حوصله بحث کردن با امیرحسینو نداشتم.تصمیم گرفتم از اتاقم بیرون نرم ولی وقتی عمه دید از من خبری نیست پرسید:پس این دختره کجاست؟ عمه هیچوقت دل خوشی از من نداشت چون همیشه جواب نیش و کنایه هاشو میدادم.برای همینم همیشه به من میگفت ” این دختره؛ چشم سفید” یا همچین چیزایی. با این حساب یکی از دالیل مخالفتم عمه بود که سایه منو با تیر میزد و مطمئن بودم از اینکه من مخالفت کنم خوشحال میشه.بابا چند بار صدام کرد ولی من جوابی

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

ندادم.حاال دیگه همه متوجه شده بودن که دلیل حضور نداشتن من مبنی بر مخالفتمه.صدایی از کسی در نمیومد که یهو امیرحسین در اتاقمو باز کرد و اومد تو!سر جام وایستادم و با لحن عصبی گفتم:مگه ادب نداری که همینجوری سرتو میندازی پایین و میای تو؟کی بهت اجازه داد… نذاشت حرفم تموم شه با حرص نگام کرد و گفت:برای چی نمیای بیرون؟مگه نمیدونی که قراره زن من بشی؟! با تعجب ابرومو باال انداختم و گفتم:زرشک!کی گفته ما همچین قراری گذاشتیم؟تا جایی که من یادمه من و شما همیشه باهم دعوا داشتیم و قرار بر این بوده که ازهم دوری کنیم تا مشکلی پیش نیاد! امیرحسین نیشخندی زد و گفت:تا حاال چیزی نبوده که من دست روش بذارم و بهش نرسم.تو هم مثل همه اون چیزای دیگه؛ حاال که دست روت گذاشتم مطمئن باش بدستت میارم. اعتماد به نفسش عصبیم میکرد؛گفتم:به قیمت جونمم که شده این آرزورو به دلت میذارم.برو بیرون. درحالی که بسمت در میرفت گفت:حاال میبنیم.یا زن من میشی یا … داشت میرفت بیرون که دوباره برگشت و بین چهارچوب در ایستاد.چند لحظه به من خیره شد و گفت: -فقط دوماه وقت داری.من میرم دبی و کارامو جمع و جور میکنم.دوماه دیگه برمیگردم.یادت باشه دو ماه وقت داری که با من بعنوان همسرت کنار بیای؛چون من نمیام که نه بشنوم. با صدای بلند گفتم:برو بیرون. زورگوی … بابام اومد جلو در اتاقم و نذاشت حرفمو بزنم.گفت:طناز زشته.آروم باش. صدامو پایین آوردم و گفتم:بهتره خودتو گول نزنی امیرحسین. چون دو ماه یا دوسال دیگه هیچ فرقی نمیکنه.نظر من همینه.من حتی یک ثانیه نمیتونم تورو بعنوان همسرم تصور کنم. امیرحسین با حالت عصبی از جلو در اتاقم دور شد و با صدای بلند گفت:فقط دوماه؛فهمیدی؟فقط دوماه. از خونمون رفت بیرون و به دنبالش عمه غرغرکنان از جاش بلند شد و رفت. از ترس اینکه امیرحسین با جنگ و دعوا بخواد مجبورم کنم باهاش ازدواج کنم گریم گرفته بود.بابا که حال منو دید و متوجه شد دلم اصال راضی نیست برای اینکه آرومم کنه گفت: -باشه؛به یه شرط میتونی باهاش ازدواج نکنی.اگر تو این دو ماهی که امیرحسین نیست خاستگار بهتر از امیرحسین اومد باید ازدواج کنی.خودت که امیرحسینو میشناسی؛شهرو به آتیش میکشه ولی به چیزی که میخواد میرسه.فقط وقتی زورمون بهش میرسه که ازدواج کرده باشی. با اینکه بعید بنظر میرسید من تو دوماه بتونم ازدواج کنم ولی بازم امید دهنده بود.پس موافقت کردم و خودمو به تقدیر سپردم.اگر خدا میخواست که با امیرحسین ازدواج کنم پس چاره ای نبود.ولی آرزو کردم تو این دوماه

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

کسی وارد زندگیم بشه که بتونم دوسش داشته باشم.با این فکر ذهنمو از امیرحسین خالی کردم و به خدا توکل کردم. امروزم مثل هر روز آماده شدم و از خونه اومدم بیرون.باید سریع برم که از سرویس کارخونه جا نمونم.از در آپارتمان اومدم بیرون.بازم این ماشین مرموز با این عطر مرموز که حتی فضای بیرون ماشین رو هم پرکرده جلوی در همسایه با موتور روشن منتظر ایستاده!منتظره کی؟! نمیدونم!تا حاال موفق نشدم چهره ی صاحب ماشینو ببینم چون شیشه های ماشین دودیه. خونه کنار خونه ما یه ویالی دو هزار متریه که حدود هزار و پونصد متر باغ و بقیه یه ساختمون خیلی شیک و قشنگه.البته من تا حاال تو این باغ نرفتم ولی چندباری که درش باز بوده توی باغ رو دیدم.تا جایی که یادمه بابا با صاحبش آشناس.ولی من چیز زیادی دربارشون نمیدونم. چند هفته ای هست که هر روز صبح این ماشین رو میبینم.وهمیشه صدای این ترانه از توی ماشین بگوش میرسه: تو چشم من تویی که آسمونی تو خواب من تویی که مهربونی تویی که واژه واژه دلنشینی هنوز عزیز؛ هنوز عزیزترینی… آهنگ قشنگی بود. نمیدونم چرا احساس میکنم صاحب اون ماشین حتما عاشقه که هر ورز صبح این آهنگو گوش میکنه و حتما از این آهنگ خاطره ای داره که براش عزیزه!اصال هر چی!به من چه؟! صدای بوق ماشین منو به خودم میاره.سرویسمون اومده . سوار شدم بعد از نیم ساعت به کارخونه رسیدم.من توی یه کارخونه تولید رنگ کار میکنم.از ساعت هشت تا چهارونیم عصر.از کارم راضیم.محیط خوبی داره.آرومه و اگر کارت رو درست انجام بدی کسی کاری به کارت نداره.البته بماند که آقای خسروی بعضی روزا از دنده چپ بیدار میشه و به زمین و زمان ایراد میگیره. همه چیز تو زندگی من آرومه.پدرم بازنشسته شده . بیشتر وقتش با گوش دادن به ترانه های سنتی میگذره و البته دستی هم تو هنر داره و میتونه بعضی از سازها رو بسازه.مثل تار که خودش واقعا عاشق این سازه.مادرم اسمش تهمینه است.یه زن مهربون و فداکار و زحمتکش.خواهر بزرگم پریناز ۷۲ سالشه و حدودا یک سالی هست که ازدواج کرده.امین دامادمون پسر خوب و دوست داشتنیه.پریناز و امین با عشق باهم ازدواج کردن.راستش باورم نمیشه کسی بتونه کسی رو انقد دوست داشته باشه!بعضی وقتا فکر میکنم دیگه دارن بلوف میزنن که انقدر عاشق همن!ولی پریناز میگه وقتی عاشق بشی خودت میفهمی که این قربون صدقه رفتنا حتی یک درصد از احساس واقعیتو نمیتونه بیان کنه! هوای اول پاییز و بارون واقعا عالیه.دارم از کارخونه برمیگردم که یهو میزنه به سرم پیاده برم خونه.پس وسط راه به راننده گفتم نگهداره.از اونجایی که من پیاده شدم تا خونه ما حدودا ده تا کوچه فاصله بود شروع کردم به آروم قدم زدن زیر بارون.خیلی لذتبخشه.از دیدن مردمی که دارن میدون تا خیس نشن خندم میگیره.آخه یکی نیست به اینا بگه “چترها را باید بست؛ زیر باران باید رفت”.رسیدم به خونه مثل موش آبکشیده شده بودم.زنگ رو زدم مامانم جواب داد:

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

د -طناز؛ مامانی باز این اف اف کار نمیکنه یه ذره صبر کن. من-باشه مامان داشتم تو آینه ی در پارکینگ به خودم نگاه میکردم.موهام از پشت روسریم بیرون بود. هروقت آب به موهام میخورد فر میشد.خوشگل شده بود. خوشم اومد.کسی تو خیابون نبود.فقط همون پرشیا جلو پل پارکینگ ما پارک کرده بود.یه چرخ زدم که گردش موهامو تو هوا ببینم از بچگی این کارو دوست داشتم. یهو خشکم زد!همزمان با چرخش من؛ در پرشیا باز شد و یه پسر از توش اومد بیرون و دقیقا با فاصله چند سانت از من وایساد که اگر یه ذره دیر میجنبیدم میفتادم تو بغلش!چند لحظه هر دو بدون حرکت ایستادیم. داشتم از پایین به باال براندازش میکردم. قدش یه سر و گردن از من بلند تر بود یه کتونی سورمه ای با یه شلوار جین یخی؛یه تی شرت آستین بلند جذب پوشیده بود که عضله های ورزیدشو بیشتر به رخ میکشید .نگاهم به گردنش خیره مونده بود.خیلی دلم میخواست بدونم صاحب این ماشین مرموز کیه.سرمو کمی بلند کردم.پوست سفید مهتابی؛ لبهای خوش فرم و کوچیک؛ بینی خوش تراش و میزون و چشماش!با دیدن چشماش قلبم شروع کرد به تند زدن؛نمیتونستم از چشماش چشم بردارم.چشمای درشت مشکی و خمارش داشت قلبمو از تو سینه درمیاورد.احساس میکردم صدای قلبم تو کل کوچه پیچیده.نمیدونم چقدر تو اون حالت ایستادیم که صدای مامانم منو به خودم آورد. -طناز بیا تو درو باز کردم. یه قدم به عقب برداشتم و تقریبا با حالت فرار داخل ساختمون دوییدم. روی یه پله نشستم.حالم خوب نبود ولی نمیدونم چرا.قلبم داشت از جاش درمیومد.حتما از خجالته که منو تو اون حالت دیده.حاال از فردا صبح که منو ببینه حتما تو دلش بهم میخنده. رفتم تو خونه که مامان شروع کرد به غر زدن که چرا انقد خیس شدی فردا سرما میخوری باید بخوابی تو خونه و این حرفا.که از غرغرای مامان به حموم پناه بردم و دوش آب داغ اعصابمو آروم کرد.ولی یه دفعه باز یاد اون چشما افتادم.قلبم باز شروع کرد به تند زدن و این کالفم میکرد. فردا صبح که از خونه اومدم بیرون بازم هوا بارونی بود.اونروز پنج شنبه بود سخت تاکسی گیر میومد و حاال که بارونی بود دیگه شرایط بدتر میشد!بخاطر همین زودتر از خونه بیرون اومدم که هم به سرویس برسم و هم اینکه اون پسره منو نبینه.خداروشکر هنوز بیرون نیومده بود و من با خیال راحت رفتم سر کوچه که سوار تاکسی شم.ده دقیقه ای بود که منتظر بودم و بازم داشتم خیس میشدم که از تو کوچه همون پرشیا از کنارم رد شد و مقابلم نگه داشت.شیشه ماشین رو پایین کشید و با صدای بم و مردونه ای گفت: تو این هوا از اینجا تاکسی رد نمیشه.اجازه بدید برسونمتون. جرات اینکه خم بشم و دوباره تو چشماش نگاه کنمو نداشتم.فقط گفتم : نه ؛ ممنونم.

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

اگر امروزم خیس بشید مطمئنا مریض میشید؛ خواهش میکنم بفرمائید. دیگه مقاومت نکردم.یعنی راستش دلم میخواست بازم ببینمش پس در عقب رو باز کردم و نشستم. از تو آینه نگام میکرد.حتی نگاههای غیرمستقیمش هم قلبو به تپش مینداخت.همون آهنگ همیشگی رو گذاشته بود.گاهی دزدکی بهش نگاه میکردم نیمرخ صورتش هم جذاب بود.دلم میخواست ساعتها فقط بهش نگاه کنم.تو عالم خودم بودم که گفت: -اسم من” فرزاد” . وشما… ؟ طناز یعنی ” افسونگر” درسته؟! من-)سکوت( -اسم برازنده ای دارید! با تعجب بهش نگاه کردم.البته میدونستم که چون دیروز مامان صدام کرده اسمم رو فهمیده ولی اینکه معنی اسمم رو هم میدونه عجیب بود.یعنی براش مهم بودم؟! ولی خیلی جدی بدون اینکه جوابشو بدم تشکر کردم و گفتم پیاده میشم.چون به ایستگاه سرویسم رسیده بودم. اونروز بیشتر از همیشه ذهنم درگیرش شده بود.منظورش از اینکه اسم برازنده ای دارم چی بود؟!اصال چرا سوار ماشینش شدم.اون همسایه ما بود و اگر کسی مارو میدید برای من خیلی بد میشد.ولی هربار که به این قضیه فکر میکردم آخرش به این نتیجه میرسیدم که اگر برمیگشتیم به امروز صبح من بازم سوار ماشینش میشدم!و از این فکر خودم خندم میگرفت.نگاهم به آقای خسروی افتاد که داشت بهم نگاه میکرد و من اصال متوجه نشده بودم کی وارد شده.با اون لهجه آذری بامزش گفت: همیشه همینجوری بوده! اولش همه میرن تو خودشون؛ یه لحظه اخم میکنن انجار دنیا رو سرشون خراب شده ولی همون موقع جوری میخندن که انجار سر سفره عگد بله رو دادن!حاال شیرینیشو کی میدی خانم یگانه؟! من که از حرفاش هم تعجب کرده بودم و هم خندم گرفته بود با لبخند گفتم :شیرینیه چی آقای خسروی؟! یعنا تو عاشگ نشدی که اینجوری رفتی تو الک خودت هی اخم میکنی هی میخندی؟ها؟ من-نه آقای خسروی اشتباه میکنید. حاال چند وگته دیجه که خودت شیرینی آوردی میفهمی کی اشتباه میکنه. تو دلم آرزو میکردم که حرف آقای خسروی درست باشه ! ولی نه ؛ این امکان نداشت.ما که شناختی از هم نداشتیم. حدود یک هفته ای گذشت و فرزاد هر روز صبح جلو در بود.البته شک داشتم که بخاطر دیدن من باشه ولی بخاطر هرچی که بود خوشحال بودم که میدیدمش. رمان افسونگری از جنس غم | رعنا خزاعی کاربر انجمن نودهشتیا ۷ com.negahdl.www برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید صبح که از خونه بیرون رفتم دیدم فرزاد با یه دختری جلو درخونشون ایستاده و باهم صحبت میکنن و در طی صحبتشون دختره با ناز و ادا اسم فرزادو میاره و براش عشوه میریزه! از حسادت داشتم خفه میشدم. احساس کردم قلبم از جاش کنده میشه.مخصوصا اینکه فرزاد با دیدن من هیچ عکس العملی نشون نداد و انگار که منو ندیده. تو دلم آشوب بود ولی ظاهرمو حفظ کردم و خیلی خونسرد راهمو رفتم.با خودم میگفتم حتما من زیادی برای خودم رویا بافتم که فکر کردم فرزاد به من عالقه داره.ولی اگر بهم عالقه نداشت چرا هر روز منتظر میشه تا منو ببینه؟نمیدونم.هر چی که هست با این کارش نشون داد که من اهمیتی براش ندارم.منم میدونم چجوری پامو از این قضیه بکشم بیرون که بیشتر از این خودمو پیشش سبک نکنم. رسیدم به کارخونه.اونروز انقد اعصابم خورد بود که حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم.حتی آقای خسروی هم میترسید باهام شوخی کنه و سر به سرم بذاره.خودمو با کار سرگرم میکنم که دیگه به فرزاد فکر نکنم ولی حتی یه ثانیه هم ذهنم از چیزی که دیدم غافل نمیشه. وقتی رسیدم خونه مامان گفت: – امیرحسین زنگ زده بود باهات کار داشت. حتی از شنیدن اسمش کفرم درمیومد.با حرص گفتم:بره به درک! مامان دوتا چایی ریخت و اومد تو اتاقم و با لحنی که سعی میکرد آرومم کنه گفت: -طناز؛ میخوای چیکار کنی؟ من درحالی که بزور سعی میکردم آروم صحبت کنم گفتم:مامان؛حتی اگر بمیرم نمیتونم امیرحسینو کنار خودم تحمل کنم.من زنش نمیشم.چه االن؛چه دو ماه دیگه. مامان سرشو تکون داد و گفت:پس چجوری میخوای راضیش کنی که از خیر تو بگذره؟اونکه حرف حالیش نمیشه. از اینکه مامانم جوری حرف میزد که انگار هرچی امیرحسین بگه باید همون بشه حرصم دراومد.صدام کمی باال رفت و گفتم:یعنی چی؟اختیار من دست اون نیست.اصال تقصیر شماست که ازش میترسید.برای چی اونشب سرشو انداخت پایین و اومد تو اتاقم؟مگه من بزرگتر ندارم که به خودش اجازه میده بیاد تو اتاقم و منو تهدید کنه؟ انقد گرم صحبت بودیم که نفهمیدیم بابا کی اومد خونه.وقتی دید داریم باهم بحث میکنیم اومد تو اتاقم و گفت: -طناز؛ صداتو بیار پایین.امیرحسین پسر بدی نیست.توئم باید باهاش ازدواج کنی.چون من ایرادی تو امیرحسین نمیبینم.ضمن اینکه انقد دوستت داره که حاضره بخاطرت هرکاری بکنه.

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

من با همون لحن عصبی گفتم:من عشق جنون آمیز امیرحسینو نمیخوام که هر روز بخاطر دیوونه بازیاش صد بار بمیرم و زنده شم.جواب من منفیه.بهتره به اونم بگید که برای خودش رویا نبافه. پدرم که حاال کمی عصبی شده بود گفت:قرار ما این بود که اگر تا دوماه دیگه ازدواج نکنی باید به عقد امیرحسین دربیای.دیگه هم نمیخوام دراین مورد بحث کنم.روشنه؟ بدون اینکه منتظر جواب من باشه از اتاق بیرون رفت و همزمان تلفن بصدا در اومد.مامانم رفت تلفنو جواب داد و بعد از سالم و احوالپرسی به من گفت تلفنو از تو اتاقم جواب بدم. گوشی برداشتم و گفتم:بله؟ صدای امیرحسین تو گوشی پیچید. -سالم.چه عجب!جواب دادی. درحالی که سعی میکردم آروم صحبت کنم گفتم: -برای چی زنگ میزنی؟من که جوابتو دادم.من… نذاشت حرفم تموم شه.گفت:طناز؛من خوشبختت میکنم.چرا انقد از من بیزاری؟ من-برای اینکه از آدمای زورگو خوشم نمیاد.توئم زورگویی. طبق معمول خیلی زود از کوره در رفت و با لحن عصبی گفت: -آره من زورگوئم.پس تا مجبورت نکردم خودت با این قضیه کنار بیا.چون نمیتونم فراموشت کنم.ختم کالم اینکه یا زن من میشی یا زندت نمیذارم. امیرحسین آدمی نبود که با داد و بیداد دست از سرم برداره.پس لحنمو آروم کردم و گفتم: -امیرحسین بخدا من نمیتونم تورو بعنوان همسرم ببینم.من احساسی به تو ندارم. تو میتونی با کسی ازدواج کنی که دوستت داشته باشه و بتونه خوشبختت کنه.چرا میخوای زندگی هردومونو خراب کنی؟ امیرحسین نفس عمیقی کشید و گفت:وقتی تو کنارم نفس بکشی من خوشبختم.حتی اگر منو نخوای. من-پس من مهم نیستم؟احساس من مهم نیست؟اگر منو دوست داری باید به نظرم احترام بذاری. امیرحسین کمی مکث کرد و گفت:من عاشقتم ولی خودخواهم هستم!نمیتونم بذارم بری.اینو بفهم. وقتی دیدم با لحن آرومم نمیتونم از سرم بازش کنم تموم حرصمو تو صدام ریختم و گفتم: -منم ازت متنفرم.اینو بفهم.

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

 امیرحسین با همون لحن آروم گفت:برام مهم نیست. باید زنم بشی. بدون اینکه منتظر جواب من بشه تلفنو قطع کرد.اگر تا دیروز امیدوار بودم که شاید فرزاد برای ازدواج پاپیش بذاره حاال با چیزی که صبح دیده بودم اون امیدمم از دست داده بودم و با حرفای امیرحسین مطمئن بودم که نمیتونم از دستش فرار کنم.لبه تختم نشستم. زانوهامو بغل کردم و سرمو رو زانوم گذاشتم. باید تسلیم تقدیر میشدم.حتما امیرحسین قسمت منه که اینجوری همه چیز به نفع اون پیش میره.باید تا وقت دارم خودمو راضی کنم که باهاش ازدواج کنم.اینجوری کمتر عذاب میکشم. تصمیم گرفتم که فرزادو نبینم.باید از سرم میافتاد و فراموشش میکردم.هر روز صبح بیست دقیقه زودتر از خونه بیرون میومدم.برای من که هر روزم با دیدن فرزاد شروع میشد خیلی سخت بود که نبینمش.بهش عادت کرده بودم.چند روزی گذشت.صبح به حساب اینکه فرزاد تو این ساعت بیرون نمیاد بی هوا وارد کوچه شدم.درو بستم و خواستم حرکت کنم که با فرزاد روبرو شدم.سینه به سینه من ایستاده بود و با حرص نگام میکرد. تو چشماش خیره شدم.تحمل گرمای نفساشو نداشتم.خواستم از کنارش رد شم که دوباره مقابلم ایستاد و گفت: -چرا از من فرار میکنی؟ درصورتی که تمام سعیمو میکردم که عادی بنظر برسم بدون اینکه نگاش کنم خیلی آروم گفتم:متوجه منظورتون نمیشم!لطفا مزاحم نشید. بازم خواستم از کنارش رد شم که گوشه آستینمو گرفت و بالحن عصبی گفت:طناز؛چی شده؟ بدون اینکه مراعات چیزی رو بکنم با صدای بلند گفتم:به شما ربطی نداره.چند روز پیش جوری وانمود کردید که انگار هیچوقت منو ندیدید حاال چطور به خودتون جرات میدید که اسممو صدا کنید؟ ! فرزاد که از عصبانیت من جا خورده بود گفت:طناز اشتباه میکنی اون… نذاشتم حرفشو بزنه خیلی خونسرد گفتم: فکر کنم پدرم برای عروسیم همسایه های قدیمی رو دعوت کنه!خوشحال میشم تشریف بیارید! فرزاد که از حرف من شوکه شده بود نگاهش به زمین خیره شد و آستینمو ول کرد. با قدمهای بلند ازش دور شدم.حاال دیگه فرزاد موقعیت منو میدونست . اگر براش مهم بودم باید یه حرکتی میکرد.اگر نه که من زن امیرحسین میشدم و اونم راه خودشو میرفت.هر چی که بود از این بالتکلیفی بهتر بود. با افکار پریشونی که دارم تو کارخونه موندن برام سخت شده؛همش حواسم پرت بود و نمیتونستم رو کارم متمرکز بشم.انگار اون هشت ساعت کاری قصد تموم شدن نداشت! صبح که از خونه اومدم بیرون فرزاد جلو درشون بود.بدون توجه راه خودمو رفتم.ولی هنوز چند قدمی نرفته بودم که ماشین امیرحسین جلو پام ترمز کرد.از ماشین پیاده شد و گفت:سالم؛صبح بخیر.سوار شو میرسونمت.

دانلود رمان افسونگری از جنس غم

درحالی که بسختی عصبانیتمو کنترل میکردم گفتم:خودم میتونم برم. عینک دودیشو از چشمش برداشت و گفت:حاال که تا اینجا اومدم.سوار شو میخوام باهات حرف بزنم. نگاهم به ماشین فرزاد افتاد که حرکات مارو زیر نظر داشت.برای تالفی کارش تصمیم گرفتم سوار شم. امیرحسین حرکت کرد و گفت:خوبه که خیلی ساده میری سرکار.دوست ندارم همه بهت زل بزنن.البته اگه مقنعه سرت کنی خیلی بهتره. من دوست ندارم کار کنی.بعد از ازدواجمون دیگه سرکار نرو. نیشخندی زدم و گفتم:مثل اینکه تو اصال نمیفهمی من چی میگم!من میگم با تو ازدواج نمیکنم اونوقت تو میگی سرکار نرو من دوست ندارم؟!نظر تو برام مهم نیست.بهتره بیخود وقتتو تلف نکنی و برگردی دبی به کار و زندگیت برسی. امیرحسین خیلی خونسرد گفت:تا آخر عمرتم که بگی من برات مهم نیستم و دوسم نداری برام مهم نیست.چون من اندازه هردومون دوستت دارم.این حرفام بی فایدس چون خودت خوب میدونی به چیزی که میخوام میرسم. با صدای بلند گفتم:پس بهتره بدونی منم به چیزی که بخوام میرسم و در حال حاضر میخوام به توی زورگو بفهمونم که دنیا رو خواسته های تو نمیچرخه. بزن کنار من پیاده میشم. لبخند کمرنگی زد و گفت:وقتی عصبانی میشی خوشگلتر میشی!ببینم چیکار میکنی خانم کوچولو! پیاده شدم و درماشینو محکم بستم.از اینکه انقد با اطمینان حرف میزد حرصم درمیومد.امکان نداشت زنش بشم.نه؛حتی به قیمت جونم. تا چند روز بعد من فرزادو ندیدم.فکر کردم کنار کشیده و منتظره عروسیم دعوتش کنم. ازاینکه انقد براش بی ارزش بودم ناراحت شدم.ضمن اینکه فرصت دو ماه ی امیرحسین داشت از دست میرفت.حسابی کالفه بودم و نمیدونستم چی در انتظارمه.هرکی باهام حرف میزد زود عصبانی میشدم و سرش داد میزدم.شاید حاال زوج مناسبی برای امیرحسین بودم…! مامانم که حال و روز منو میدید فکر میکرد بخاطر ازدواج با امیرحسین به این روز افتادم ولی نمیدونست که دخترش دل بسته کسی شده.کسی که با یک نگاهش حاضر بودم بمیرم! صبح از خونه رفتم بیرون.بازم ماشین فرزاد نبود. پس اون همه چیزو فراموش کرده. نا امیدتر از همیشه قدم به خیابون گذاشتم که صدای ترمز ماشینی جلو پام منو از افکارم بیرون کشید.با خشم به راننده نگاه کردم ولی تو یک لحظه تمام خشمم تبدیل به محبت شد!فرزاد بود. بعد از چند روزبیخبری حاال چهره دلنشین فرزاد تنها چیزی بود که بهم آرامش میداد.ولی با یادآوری چیزهایی که اتفاق افتاده بود بازهم اخمم تو هم رفت.بهش پشت کردم و ازش دور شدم. فرزاد از ماشین پیاده شد و دنبالم اومد.با لحن ملتمسانه ای گفت:

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب افسونگری از جنس غم : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

1
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم