دانلود رمان جدید دانلود رمان اشراف زاده های شیطون اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب اشراف زاده های شیطون : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
1.gif نام کتاب رمان : اشراف زاده های شیطون
1.gif نام نویسنده : meli770
1.gifحجم رمان اشراف زاده های شیطون : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان اشراف زاده های شیطون :
یه خاندان فوق اشرافی (یعنی اینکه یه جورایی به خندان سلطنتی میرسن)توی این خاندان رسمه که
وقتی بچه ها به سن قانونی میرسن یعنی ۱۸ باید مستقل باشن یعنی باید خودشون مسبقل زندگی کنن ولی بدون اینکه خودشون متوجه باشن کارهاشون به بزرگترای خاندانشون گزارش میشه .

دانلود رمان جدید

رمان جدید از meli770 اشراف زاده های شیطون

معرفی:

((بسمه تعالی))

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز

سهراب سپهری

شخصیت های اصلی:

آتروان:صورت دیگری ازاترایان,نگهبان آتش,پیشوای دین زرتشتی

آترون: صورت دیگری ازاترایان,نگهبان آتش,پیشوای دین زرتشتی

راتین:رادترین,بسیارجوانمرد,هم چنین اسم یکی ازسرداران اردشیر دوم پادشاه ساسانی

آزرم:شرم وحیا,ملایمت,مهربانی,رها وارسته,ازشخصیت های شاهنامه ,نام دختر خسروپرویزپادشاه ساسانی

درفشان:درخشان وروشن

شب آرا:آراینده شب

فصل اول:

آتروان:۱۸ ساله ,ازخانواده اشرافی , به موقش شرو شیطون,پدرم بزرگ ترین فرزند خانواده ,یک خواهر دارم ۸ ساله

آترون:۱۸ ساله,بردادر اتروان برعکس اتروان مثلا خخخ

راتین:۱۸ ساله ازخانواده اشرافی,مادرم فرزند سومه چشم به اتران(حمع اتروان اترون ) نیوفته ارومم ,ودو تا خواهردارم یکی ازخودم بزرگتر ۲۸ ساله یکی دیگه ۱۵ ساله

ازرم:۱۸ ساله ازخانواده اشرافی:پدرم فرزند دوم خانواده,یک بردادردارم ایران نیست ازخودم بزرگتره ۲۹ سالشه

درفشان:۱۸ ساله ازخانواده اشرافی ,شیطونم خخخخ یه برادر برزگ ترازخودم دارم که درحال حاضرایران تشرف ندارن پدرم فرزند چهارم

شب ارا: ۱۸ ساله ازخانواده اشرافی,میشه گفت ارومم یه خواهر ازخودم بزرگتر دارم ۲۰ ساله ,مادرم فرزند اخر یعنی پنجمین فرزند .

فصل دوم:

اتروان:

ســــــــــــــاکــــــــــــت چند بار باید یه حرفی رووبزنم؟؟

چندبارباید یه حرف روبه شما ۶ تا زد ؟؟؟؟مثلا ۱۸ سالتونه کی میخوایین بزرگ شین؟؟تا یک هفته دیگه باید مستقل باشین

اینطوری میخوایین مستقل زندگی کنید؟

مثلا شماها ازخانواده اشراف هستین اونم نه هر خاندانی , خاندانی که بی ربط به خاندان سلتنطی نیست

چند بارباید قوانین رو به شماها یاد داد؟؟

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

قانون اول:هیچ کدوم ازشماها حق رانندگی ندارین چون درشعن یک اشراف زاده اصیل نیست

قانون دوم:اگرم میخواستین رانندگی کنین باسرعت مجاز ,نه باسرعت غیرمجاز نه باصدای موزیک بلند

قانون سوم:این طرز لباس پوشیدن نیست

وایییییی خداا مخم ترکید چقدر این زر زد(حرف زد)ببخشیدااا ,ولی واقعا برامون مخ نذاشت حالا یه بار ه*و*س*کردیم بریم

دوردور با صدای موزیک بلند بعدم مگه لباس پوشیدنامون چشه؟؟حالاخوبه میگن تا یک هفته دیگه باید مستقل زندگی کینم

انقدر گیرمیدن.

اتروان,

این صدای یکی ازمعلم های اموزش مابود که داشت من رو مخاطبش قرارمیداد البته بعدازیه قرن قانون قانون کردن هوففف

اتروان:بله اقای شاملو

شاملو:قانون پنجم,این طرز ایستادن نیست

اتروان:مگه چطور ایستادم؟

شاملو:اترووووواااااان

واقعا مخم داشت میپوکید قبل ازاین که بره کل عمارت رو خبرکنه مثل بچه ادم ایستادم

شب ارا:ببخشید اقای شاملو؟

شاملو:بله چیزی شده؟

شب ارا:بله شده !میشه یه سوال بپرسم؟

شاملو:صدرصد

شب ارا:میشه بگین بعد عدد سه چند میشه؟؟

شاملو:این چه سوالی که میپرسی شب ارا معلوم چهار ،

شب ارا:اها اخه شما به اتروان گفتین قانون پنجم درحالی که قانون چهارم رو نگقتین

یعنی با این حرفش همچین قه قه میزدیم که هرکی ندونه فکرمیکنه چی گفته اخه خیلی قیافه شاملو باحاال بود منو اترون

ارتین ولو بودیم کف ساالن بازوضع دخترا بهتربود شاملو واقعا قیاافش خنده دار بود

بعدازکلی خندیدن بدون اینکه توجی به شاملو داشته باشیم رفتیم سمت اتاقاهامون هرچی نباشه اشراف زادییم ویه غرور به

خصوص داریم.

درفشان:

بعدازضایع کردن اقای شاملو حسابی سرکیف امده بودم واقعا که شب ارا اجی خودمه خخخ

روی تختم درازکشیده بودم داشتم اهنگ گوش میکردم خیلی باحال بود داشتم بااهنگ هم خونی میکردم ,نمی دونم احساس

کردم یکی توی اتاقمه بخی بابا توهم زدم خخخ ,به خاطرهمین بلندتر شروع کردم بااهنگ هم خونی کردن همینطورکه

بااهنگ هم خونی میکردم دنبال یه چیزمیگشتم که به عنوان میکروفون دستم بگیرم باچشای بسته داشتم میگشتم ,یه چیز نرم

باحال پیداکردم ,داشتم باجیغ داد بااهنگ همراهی میکردم که ازتخت افتادم پایین همچین جیغی کشیدم که خودم ترسیدم

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

فقط نمی دونم چرا بازم احساس میکردم کسی توی اتاق هست ,فقط نمی دونم چرا بعضی اوقات حسم خیلی درست کارمیکنه

چون باصدای عربده ای که امد ه هزار متر پریدم هوا ,واین صدای کسی نبود جز صدای پدرگرامی

اینم بگم که بابای من توی بچه های پدرجون ونوه های اقابزرگ یه جوری خاصی نصبت به قوانین اهمیت میده ومیشه گفت

یه جورایی همه همون جلوی بابا دست ازپا خطا نمی کنیم خخخ .

کوروش(بابا):چشم روشن,این چه وضعشه درفشاان؟

یعنی رسما ازداد با پریدم ازجام

درفشان:عع..چی….چیزه……غلط کردم

بابا:صدرصدغلط کردی,ببینم شماها توی این کلاسا دقیقا چه غلطی میکنید هان؟

درفشان:بابایی غلط کردم

بابا:تا یک هفته ازلب تاب خبری نیس

یعنی میخواسم خودمو بزنم بعدانوقت توقع داشتن ماها مستقل زندیگی کنیم تا امدم حرف بزنم بابانذاشت

بابا:ساکت حرف نباشه تانیم ساعت دیگه پایین سرمیز شامی

درفشان:چشم

بعدازرفتن بابا و البته تحویل دادن لب تاب عزیزم رفتم سمت کمدلباسام ,من عاشق اینطور لباسا بودم فقط ازقوانین این خونه

خوشم نمیاد ,

ازبین لباسام یه لباس پرنسسی ابی برداشتم ,لباسم روی شونش دوتا بند میخورد ازروی کمر تنگ بود وبا اکلیل کارشده بود

ازکمر به پایین هم دامن پف دارش بود واقعا خوشمل بود موهامم ساده ریختم دورم حوصله نداشتم موهامو بگم بیاد درست

کنه یه ارایش ملایم ابی هم کردم ,امدم ازپله ها برم پایین که دیدم حسش نیست ازپله برم پایین چقدر دیگه خانومانه رفتارکنم خخخ وقتی خوب دوربرمو نگاه

کردم نرده با اون لباس لیزخوردم امدم پایین فقط وقتی رسیدم خداروشکرکردم که کسی نبود خخخخ

شب ارا:

سرمیزشام بودیم مثل همیشه درفشان دیرکرده بود ,دایی کوروش ایندفه کوتاه بیا نبود مطمئن بودم,

دایی کوروش بیشترازبقیه به اداب وروسم اهمیت میداد ومیشه گفت سخت گیرترین بود توی بچه های پدرجون ونوه های

اقابزرگ البته بعدازدایی کوروش دایی همایون پدراتروان واترون بود بعدازاون دایی کیارش پدرازرم بود. خاله هاله

ومامان کتایونم متوسط بودن یعنی نه خیلی سخت گیر نه خیلی بیخال بودن ولی دریه حالت خاله ومامان سخترگیرترین بودن

اونم توی طرز حرف زدن.

دقیقا پنج دقیقه ازشام میگذشت که درفشان وارد سالن غذاخوری شد,وهمه سرها به طرف درفشان رفت ,واقعا دلم براش

سوخت چون دایی کوروش اخم فحشتناکی داشت

منو ازرم اب دهنامون روقورت دادیم بعدازمادوتا ارتین واترون اتروان,بدترازهمه سکوت پدرجون بود وحالت درفشان که

معتطل دم درایستاده بود مادرجونم اروم نشسته بودن ,نمی دونستیم چه تصمیمی میگرن چون دفعه اولمون نبود دفعه

اخرمون هم نبود یادمه یه بار بدون شام رفتیم توی رخت خواب و واقعا خیلی بد بود چون صبحم به صبحون نرسیدیم

بلاخره مامان این سکوت وهم اورو شکوند

مامان کتایون:بابابذارین این دفعه روهم بیاد سرمیز

پدرجون علاقه خاصی به مامان داشت چون بچه اخر بود همینطور دایی هام یه جوری خاصی روی ماما تعصب داشتن

چون بچه اخربود.اینم بگم هااااا روخاله هاله هم تعصب خاصی داشتن دایی اینا روی دوتا خواهراشون

پدرجون:همین یه دفعه به خاطرتوکتایون میگذرم ولی اگه یه دفعه دیگه تکرار شه خودش میدونه

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

ایندفعه خاله هم خودشون رودخالت داد

خاله هاله:اصلا این دفعه باخودم اگه دیرکرد

قیافه دایی کوروش ,دایی کیارش,دایی همایون خیلی عالی بود , عمو علیی هم که اصلا هیچی (عمو علی شوهر خاله هاله),

پدرجون:این دفعه روهم به خاطر هاله و کتایون بخشیدم,میتونی بشینی سرمیز

الهی بگردم بچهمو مثل دخترای مظلوم امد نشست سرجاش اخه اصلا بهش نمیخوره مظلوم باشه,الهی بگردم رنگ روشم

زرد بود ,سرشم پایین اصلا به هیچ وج بهش نمیاد انقدر مظلوم شه خخخخخ

داشتم برای خودم سالاد میرختم ,که چشم خورد به درفشان مثل قحطی زده ها داشت میخورد فقط خداروشکر کسی حواسش

نبود ,بعدازخوردن شام ,مثل همیشه رفتیم سمت پذرایی برای صرف قهوه ونسکافه که من میمیرم برای جفتش خخخ

شکموهم خودتونید .

ازرم:

همه نشسته بودیم توی پذرایی,داشتم نسکافهم رو مزه میکردم,داشتم به این فکرمیکردم یک هفته دیگه دقیقا باید چیکارکنیم

,یعنی چطوری میشه مستقل بود وقتی بهش فکرمیکردم بنظرم هم خیلی سخت بود هم خیلی باحال بود,توی فکربودم که

باصدای پدرجون به خودم امدم,

پدرجون:همونطور که میدونید طبق رسما چندین و چندسال این خاندان یعنی خاندان تهرانی بزرگ

(بچه ها درمورد فامیلی ها من بین چندتا فامیلی مونده بودم یکیش برقعی ,یکیش تهرانی,یکیش روحانی,که من تهرانی رو

انتخاب کردم )

بچه ها باید ازسن ۱۸ سالگی خودشون مستقل باشن,اینو خودتون بهترمیدونید ,وحالا مستقل بودن شماها به چه منظوره یعنی

اینکه ازالان میتونید به فکرخونه باشید برای خودتون وقتی میگم مستقل کاملا مستقل ,فقطماهیانه پول توجیبیتون هست

ونیازبه کارکردنتون نیست,

ارتین:ببخشین پدرجون ,یعنی اینکه شرکتم نیاییم؟یاسربه کارخونه نزنیم؟

پدرجون:صبرکنی به اونجاهاشم میرسم,خب داشتم میگفتم,منظورم من ازاینکه نیازی به کارکردن ندارین این بودکه نرین

جایی دنبال کاربرگردین,مثل این چندوقته میایین شرکت و کارتون رومیکنید,پس شماها چطوری میخوایین پول مایحتاج

خودتون روخورد خوراکتون دربیارین نکنه میخوایین مثل قبل بیایین پول بگیرین؟

پدرجون:وقتی میگم مستقل یعنی ازهرجهتی باید مستقل باشین ,نه فقط ازنظر خونه ,فقط اینو بهتون بگم بفهمم یابه بگوشم

بخوره که هفته ای دوبار نیومدین خونه سربزنید هرچی دیدین ازچشم خودتون دیدین,یا اگه توی مجالس شرکت نکردین

خودتون میدونید,درست شد؟

۶ تامون مثل بچه ادم سرمون روبه نشونه بله تکون دادیم ,

واییییییییییییی خداااااااااااااجووووووووووننننننننننننن یعنی کلا قانون مانون پرررررررررررهورااااااااااااااااااااااااا هیجان

ماداریم میایم.

فصل سوم:

اترون:

توی اتاقم روی تختم درازکشیده بودم تنهاصدایی که باعث میشد سکوت اتاق شکسته بشه صدای تیک تیک ساعت بود تنها

نوری هم که میومد نورراه روبود حوصله روشنایی نداشتم ,داشتم به حرفایی پدرجون گوش میکردم واقعا هیجان انگیزبود

برای ماکه ۱۸ سال توی عمارت زندگی کردیم که هرچیزیش روی قوانین واصول خودش بود,طبق رسم ورسومات خودش

شاید اگه کسایی دیگه به جای ماهابودن براشون راحت بود,ولی برای ماها که شیطنت ازسر ورومون میبارید نه,برای

ماهایی که از۱۵ ,سالگی به بعد دنبال هیجان بودیم ودردسر درست میکردیم نه ,حتی یادمه یه بار پدرجون که مهمون داشتن

ماهاهم حوصلمون سر رفته بود ,داشتن برای پدرجون سینی میوه اب میوه ازاین جور چیزا میبردن ,که ماهام کرممون

گرفته بود ( منظورم ازماها منو داداشم اترون ,ارتین ,ازرم,شب ارا,درفشان,)تصمیم گرفتیم اون شخصی که داره سینی

رومیبره وسینی رو چپ کنیم وخدابه داداون شخصی برسه که ما۶ تامیخواییم اذیتش کنیم خخخخخ,قبل ازاینکه ردبشه محل

روبانخایی نامرئی که فقط توی شب دیدداشت بین مبلا وسطون ها طوری رد کردیمو بستیم که هرکی حواسش نبود ,قشنگ

یه نگاه میرفتواون ورمیومد خخخخ ,اون بنده خداهم بی خبر داشت رد میشد به غیرازاینکه اون نخاروهم بستیم با روغن

همه جارو لیزوچرب کردیم چشتون روز بدنبینه تاامد,ردشه همچین رفت هوا که گفتیم بابرف سال دیگه میادپایین ,وقتی

سینی خورد زمین یه صدایی محیبی ایجادکر غیرازسینی همه ظرفاهاهم یکی میوفتاد زمین وصدای بدی ایجاد میکرد

همه امدن پایین ببیین چی شده ما۶تاهم داشتیم ریسه میرفتیم ازخنده ,واقعا خیلی لحظه بدی بود عموکیارش وعمو

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

شروین(عموشروین شوهرعمه کتایون)امدن ردبشن ازهمون محل که روغن کاری شده بود,فقط ما۶تا جیغ میکشیدم که

ردنشن ولی دیرشده بود خیلی دیر چون به شدت خوردن زمین اون خدمتکاربدبختم کمرش اسیب دید ,عموکیارش

وعموشروین یه ۶,۷ماهی خوابییدن ,به غیرازعمو اینا ماهم یه ۱۰ ماهی سرجامون نشستیم به طوری که کلا محو بودیم

نبودیم چون پدرجون کلا پول توجیبی وهمه چی روقطع کرد هروسیله الکتریکی که به ذهنتون میرسه گرفت به مدت دوماه

حق نداشتیم پامون ازاتاق بذاریم بیرون طوری بودکه حتی فکرپیجوندنم به سرمون نمی زد وتایک سال حق شرکت توی

هیچ مهمونی رونداشتیم خلاصه بگم فقط حق نفس کشیدن داشتیم خخخخخخخ,

داشتم باخودم میخندیدم که یکهو یه چیزی باصورتم به شدت برخورد کرد وقتی برگشتم دیدم ارتین بیشعور بانیش بازداره

نگام میکنه همچین گذاشتم دنبالش که هرکی سرراهمون بود باانورم یه دالی میکرد .

وقتی رفتیم پایین چون پذرایی روبه رمون بود رفتیم تو,داشتیم دنبال هم میکردیم ,کوسون بهم پرت میکردیم که بایه صدایی خیلی اشنا وملایم سرجامون میخ کوب شدیم.

عمو کوروش:میشه ببینم شمادوتا این وقت شب اینجا چه غلطی میکنید؟

جفتمون خفه شده بودیم خدابه دادبرسه عموکوروش یعنی خودم نوکرش بودم دربس

راتین:دایییییییییی جونممممممممممممممممممممممممممممم غلط کردیم

یعنی غلط کردیو یه جوری باحالی گفت که الهی دور عمم برگردم خندش گرفت

عمه هاله:اخه این وضعشه خاله,یه وقت یه جاتون اسیب میبینه عزیزای من

زن عمو باران(خانوم عموکوروش)در ادامه حرف عمه

زن عمو:راس میگه هاله ,این وقت شب شمامگه نبایدخواب باشین

ارتروان:اخه خب زن عمو خوابمون نمیبره

بابا:کاملا واضح چرا!چون ازصب فقط یامیخورین یااذیت میکنید یامیخوابین

ارتین:عععع این چهه حرفیه دایی,اذیت چیه؟میدونید چقدربرای اذیت کردن باید بشینیم فکرکنیم؟میدونید چقدرکالری میسوزنه؟

دایی کوروش:لازم نیس بفرمایید چقدرکالری میسوزونه ,انقدرم زبون نریزین برین بگیرین بخوابین ببینم

عمه کتایون:ععع داداش

عمو کیارش:بسه دیگه برین ببینم سریع ,شب بخیر

ماهم بدون هیچ حرفی رفتیم بالا یعنی انقدر بچه های خوبی بودیم ,وقتی رفتیم بالا رفتیم اتاق خودم نشستیم تا ۱ نصفه شب

پِس بازی کردیم خخخ بعدازاونم رفتیم خوابیدیم چون واقعا داشتم بیهوش میشدم.

اترون:

صبح دقیقا ساعت ۶ ازخواب پاشدم یعنی حکومت نظامی بودااااااااااااااااا اهههه جرات نداشتیم اعتراض کینم والا

بعدازاینکه ازخواب پاشدم رفتم یه دوش گرفتم که هم خواب ازسرم پرید هم حالم جا امد بعدم رفتم لباسام پوشیدم مثل همیشه

رسمی ,یه کت شلوار کرم قهوه ای انتخاب کردمو پوشیدم وقتی رفتم پایین دیدم شب ارا درفشان دارن میودن سمت سالن

غذاخوری حالا خوبه دیشب پدرجون این ورجکو به خاطر عمه بخشید خخخخ,هرطوری بود خودمون روسریع رسوندیم

سرمیز دقیقا دودیقه بعدازماسه تا پدرجون امدن ,واقعا خدابه خیرکرد,

بعدازصبحون تا ظهرهم اتفاق خاصی نیوفتاد فقط عصر یه اتفاقی افتاد که مستقل شدن ماها به جای یک هفته بعد شد دورز

دیگه,
بعدازناهار بودکه پدرجون روبه هممون گفت همه تادوساعت دیگه توی باغ جمع بشن ,جون کار خیلی مهمی باهامون دارن مخصوصا ما۶ نفر

و واقعا خدابه خیر بگذرونه ,چون خیلی عصبی بودن ,

دقیقا سرساعت۳ همه توی باغ منتظرپدرجون بودن که بیان به همراه مادرجون,بعدازنیم ساعت تاخیرامدن

پدرجون:باید بهتون بگم که مستق شدن شما۶ تا میوفته جلو یعنی تادوروزدیگه باید مستقل زندگی کنید وازامروز میتونید به همراه پدراتون برین دنبال خونه برای

خودتون بگردین .

درفشان:پدرجون ,میشه یه سوال بپرسم؟

پدرجون:صدرصد

درفشان:برای چی افتاد جلو اخه ماهنوز هیج کاری نکردیم

پدرجون:اول درمورد کاراتون ,عیب نداره باکمک خدمه وندیمیه هاتون اماده میشین,واما دلیل جلوافتادن مستقل زندگی کردنتون

وقتی شنیدم کی قراربرگرده واقعا ترسیدم چون بیش ازاین حرفا ابهت داشت ,ابهت عمو کوروش باابهت ایشون هیچ فرقی نداشت

ارتین:

همه هنگ بودیم ,اخه قرارنبود انقدر زود بخوان برگردن اقابزرگ,قراربود دوماه یگه بیان ,ولی بااین حساب قرارسه روز
دیگه بیان ,پس به این حساب باید ازامروز شروع کنیم.
چقدرم کارداشتیم ,بلاخره مستقل زندگی کردن سخته مخصوصا خرید اولش ,وقتی یادش میوفتم که باید بادخترا بریم خرید
گریم میگیره البته امروز فکرکنم ماپسراهم باید دست به خریدشیم ,خدابه داد برسه ,

بعدازحرفای پدرجون بابا اینا رفتن دنبال خونه برای ما۶ تا ,ماهم میخواستیم بریم که نذاشتین

ارتروان:بابابذارین باهاتون بیاییم

دایی همایون:لازم نکرده کلی کاردارید به غیرازخونه شماها فعلا برین دنبال خریدایی خودتنون تا عصرباید تموم شه

خریداتون ,خریدن وسایل خونه روهم اگه خودتون میخوایین بگیرن وگرنه که بسپارم به کسی دیگه.

شب ارا:نه داییی خودمون میخواییم بخریم

درفشان:راس میگه اجی ,خودمون بریم بهتره معلوم نیست اونا چی میگیرن

عموعلی:خیلی خب مشکلی نداره فقط مطمئنید به همش میرسید؟

ازرم:اره مطمئنیم ,خب پسراهم هستن کار راحتر میشه

یعنی میخواستم بزنمش ازرمو تااونجایی که میخوره ,یعنی چی پسرام هستن راحت تره ,من میخوام بخوام ,

اتروان:ازرم,برای خودت میبری میدوزیاااااااااااا

درفشان:وا راس میگه خب اجی,چیه نکنه میخواین برین بخوابین؟

شب ارا:راس میگی اجی مگه کاردیگم دارن این ۳ تا ایش

یعنی قشنگ بادیوار یکیمون کرد تموم شد

بابا:میشه بفرمایید پس دقیقا چه غلطی میخوایین بکنید شما۳ تا؟؟دقیقا سه روز دیگه اقابزرگ برمیگردن ,یعنی فقط بفهمم

شماسه تا پیچوندین خودتون میدونید.

دایی کوروش:چراحرص میخوری شروین جان,مگه قرارکسی بپیچونه؟اینم بگم اگه کسی احیانا به ذهنش رسیدکه بپیچون

ازهمین الان اعلام کنه ,منم به بابابگم الکی سهم نذاره براش ازکارخونه,طرف شمال

یعنی خفه شدم ,منظوردایی فقط سهم کارخونه نبود یعنی کلا ارث مرث شدافظ ,هه میگم دایی خشنخ مییگین نه,یعنی اصلا

نفهمیدیم چطوری رفتیم بالا ۶ تامون سر پنج دیقه حاضرو اماده سوارماشین بودیم ,
پیش به سوی خرید .

درفشان:

دقیقا ساعت ۸ رفتیم برای خرید تا ساعت ۳ بعدازظهریعنی ۷ ساعت ,دیگه داشتیم غش میکردیم ازگشنگی رفتیم رستوان

,غذاش خوب بود ,بعدازاینکه قشنگ ناهارخوردیم ,جون به بابااینا گفته بودیم خودمون وسایل خونه رومیگریم ,

اتروان:خب اول کجابریم؟فقط بچه هابگم وقتی خرید کردیم باید روی پای خودتون بذارید چون سه تا ماشین پره

خب ترتیب نشستن توی ماشین وچرا سه تاماشین اول دوتا ماشین بودیم ولی وقتی دیدم خرید زیاده گفتیم یه ماشین دیگهم

فرستادم,ماشین سوم نسبتا خالی بود پس خوب بود,حالا ترتیب نشستنمون منو شب ارا اترون توی یه ماشین رانندم خوده

اترون ,اون یکی ماشین ارتین ازرم اتروان,که رانندش ارتین بود ,

ازرم:میگم اول سراغ پرده وسایل خونه اشپزخونه ,بعد وسایل برقی,بعد تخت ومبل,

اتروان:بعدهرچی موند دیگه خوبه قشنگ تایک سراغ خریدیم

شب ارا:اره دیگه فرداهم سرچیدنش

همون موقع گوشی اتروان زنگ خورد ,که بعدش متوجه شدیم عمو کیارش

اتروان:سلام

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

…….

باش باش

………

فقط عمو ادرساروبرام بفرستین به بچه ها بگم

……………………..

جدی؟ایول

……………………..

بله ,چشم

……………….

باشه حتما یه سریم میزنیم اون طرف

…………..

خدانگهدار

درفشان:خب کی بود؟

اتروان:عمو بود گفت خونه روگرفتن,

شب ارا:اخ جوووووووووونننننننننن

ارتین:عععععع شب ارا چته؟زشته توخیابون برین توماشین ببینم

یعنی قشنگ داشت میزدمون ,پسره بی ادب

درفشان:ععع خب ارتین

ارتین:ارتین وکوفت,چه خبرتونه

شب ارا:خب ببشید دیه اعصبانی نباش

ما۶تا ازبچگی باهم بودیم یعنی ارتین اتروان اترون برام عین داداش نداشتم بودن

ارتین:دفعه اخر ه ها؟

ارتین:دفعه اخر ه ها؟

شب ارا:باچ قول

اتروان:اخه این چه وضعه حرف زدن

اترون:طرز حرف زدن اینا درست بشوونیس بگو عمو چی گفت داداش

اتروان:عمو گفت که خونه هامون نزدیک همه یعنی ۶ تاخونه توی یک منطقه ,درفشان ,ارتین باهم توی یک ساختمون

هستن,منو شب ارا توی یک ساختمون,اترون ازرم هم باهم توی یک ساختمان .

ازرم:یعنی ساختمونامون جداس؟بعدم چرا بابااینا توی اپارتمان گرفتن

اترون:ببخشید میگم ویلابگیرن

ازرم:باش میسی

اتروان :اگه بذارین اونم میگم,دقیقا توی یک خیابونیم ولی فقط ساختمونامون فرق داره ,سه تا ساختمون که کلا سه طبقس

,توی هرطبقه یک واحد ,اینم میدونید که بابااینا همیشه بهترینارو برامون گرفتن .

اترون:میگم نمی دونی چرا دوبه دومون کردن؟

ارتین:خب کاملا واضحه ,به خاطراینکه دخترانه باید تنهاباشن,اگرم بخواییم ۶ تامون یه جاباشیم اون جا روی سرمونه

ازرم:راس میگه ارتین,

درفشان:بچه ها تادیرنشده بریم

اترون:راس میگه بریم

بعدم همگی راه افتادیم سمت ماشینا ,وراه افتادیم سمت خرید برای خونه

زندگی مستقل ماداریم میاییم

فصل چهارم:

پس فردا:

شب ارا:

صبح ساعت ۱۰ ازخواب پاشدم واقعا خیلی حس خوبی بود که کسی نیاد بیدارت کنه ومثل علم بالاسرت نباشه ,

بعدازنیم ساعت کش وقوس امدن ازجام پاشدم,

اخ جووووووووووووونننننننننننننننننننننننننننننننننن اولین روز مستقل زندگی کردم ,اخیش خیلی هیجان داشتم ,اول رفتم

دستشویی بعدم رفتم پایین سرمیزصبحونه فقط یه خوبی داشت این بودکه یه خانومی میومد کارامون رومیکرد واقعا خیلی

خوب بود ,خستم نمی شدم بعدازخوردن یه صبحوون مفصل اونم بدون هیچ قوانینی ,وایییییییییییییییی خدااااشکرت

,بعدازخوردن صبحونه رفتم بالا سرکمد لباسام دلم ه*و*س*دور دورکرده بود ,گوشیمو برداشتمو اول زنگ زدم

به اتروان بهش گفتم بریم دوردور اونم قبول کرد گفت تانیم ساعت دیگه میاد پیمچم اخ ژون ,بعدم زنگیدم به بقیه بچه ها ,

حالا سرخونه خونمون خیلی نازخوجمل بود وقتی ازدرمیومدی یه راه رومیخورد ,که اگه راه روو مستقیم بری یه درهست

که میره سمت سالن ورزش ,استخر,ویه حیاط خیلی کوچمل کوچولو ,طرف راست راه رو یه در بزرگ میخوره ,وقتی

بیایی تو سمت راست یه ست مبل کرم خوشمل که برای مهمونه ,طرف چپم یه ست مبل سفید کرم که جلوش تلوزیون هست

دقیقا وقتی بری جلوتر یه ستون هست که پشت اون ستون یه اشپزخونه اپن هست ,که تلوزیون معلومه,

حالا بالا چطوریه,وقتی بیایی بالا سمت راستش میخوره به اتاق خوابم که تخت وکمد میز اریشم هست

مستقیم که بری سمت راست دیوار میز تحریرمه وسمت چپش روی دیوار پر عروسک,یه بالکن خیلی خوشمل دارم ورالبته

بزرگ که نمای شهر خیلی قشنگ پیداس ,همه لبه های بالکنم رو گلدون گذاشتم اخه من عاشق گلم یه صندلی ن نویی هم

گذاشتم گوشه بالکنم به یه میزوصندلی سفید خوشمل ,خب اینم ازخونم .

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

داشتم خودمو توی اینه نگاه میکردم یه مانتو تاسرزانو نه تنگ نه گشاد اخه ازمانتوی تنگ بدم اه چیه ,رنگ مانتوم ابی بود

یه شلوارجین ابی تیره پوشیدم ویه شال ابی پرنگ که تضاد خیلی قشنگی بین مانتو شالم درست کرده بود کیف سفید ابیموو

برداشتم ,همون موقع اتروان زنگ گفت که برم پایین بریم بیرون,یعنی انقدر این بشر گ*ش*ا*د*ه*که نمیاد بالا واقعاکه

وقتی رفتم پایین دیدمش دهنم وامونده بود پسره پرو این چه وضعه تیپ زدنه ,شلوار چین مشکی با یه تیشرت جذب سفید یه

کت تک سیفدم پوشیده بود اخه خیلی اتروان سفید میاد نمی دونم چراهاااااااااا پسره بی ادب

اتروان:چیه نخوریم

شب ارا:کوفته ایشش

اتروان:باش بابا بیا بریم که درفشان خفه کرد منو انقدر زنگ زد

شب ارا:حقته,بعدم خودم میخوام رانندگی کنم

یعنی قشنگ سه فازپروند خدابه خیرکنه

اتروان:یه باردیگه جرات داری بگو

نمی دونماا اخم میکرد واقعا جذبش بیشترمیشد بچم

شب ارا:اتروان جونمممم خواهش

اتروان:به یه شرط

شب ارا:چی هرچی بگی قبول.

اتروان:چون میشناسمت میگم شب ارا نه باکسی کل میندازی نه کورس میذاری

شب ارا:اخه اتروان خودتون که هستید خواهش دیگه سه تایی باهم

اتروان:اخه من ازدست تو چیکارکنم

شب ارا:قبول کن,

اتروان:باش فقط خودم جلو پیشت میشنماا

شب ارا:قبول بریم

خندش گرفته بود ,

اترون:

بعدازاینکه شب ارا زنگ زد گفت بریم بیرون ,منم زنگ زدم به ازرم که اماده باشم میرم دنبالش ,منو ازرم یک طبقه باهم

فرق داریم ,میشه گفت خونه هامونم هم مثل همه فقط دکورش فرق داره,وقتی ازدرواردمیشی اول یه پاگرد کوچیک میخوره

بعد هاله که میشه گفت بزرگه بعد هال یه اشپزخونه اپن جم وجور دقیقا بغل اشپزخونه یه درهست بعدش یه راه رو که سه تا

در داره یکی ازدرها پذرایی یکی دیگش سالن ورزش واستخرو یه حیاط خوشگل داره که من عاشقش شدم هنوز نیومده

,درسوم هم اتاق مطالعه ام هست.خب واما طبقه دوم خونم که میشه اتاق من ویه بالکن ,راه پله ای که میخوره به طبقه بالا

دقیقا اینطوری که وقتی ازدر میایی تو سمت راست یه راه پله هست که میخوره طبقه بالا ,خب اینم ازخونم ,

بعدازتموم شدن کارهام یه نگا به خودم کردم عالیی مثل همیشه,یه بولیز طوسی,بایه شلوارجین سفید موهامم مثل همیشه دادم

بالا یه ذره ازموهام امد روی پیشونیم واییی خداچقدر من ج*ی*گ*ر*م*خخخخخخ ,

وقتی کارام تموم شدبه ازرم یه زنگ زدم که بیادبریم ,که گفت پشت دره,منم دیگه معطل نکردم سریع رفتم پیشش وقنی چشم

افتاد بهش دهنم واموند دخترپرو ولی خیلی جالب شده بودباهم ست کرده بودیم خخخ اخه اونم طوسی یفید تیپ زده بود ,

وقتی رفتیم پیش بچه ها همه بودن طبق معمول درفشان ارتین دیرکرده بودن که بعدازچند دیقیقه امدن,فقط چیزی که ادمو

نگران میکرد قیافه ای درفشان وارتین بود,نمی دونم چی شده بود.

ولی بعدازفهمیدن خبربخیال دور دورشدیمو سریع به سمت خونه پدرجون به راه افتادیمو دور دور موند برای شب

,اصلادور دور مخصوص شبه بعله خخخخخخ
_________

ارتین:

با درفشان توی اسانسور بودیم که گوشی درفشان زنگ خورد ازخونه پدرجون بود ,وقتی تماس و قطع کرد رنگ به

رونداشت,واقعا ترسیدم فکرکردم اتفاقی بدی افتاده خدانکرده ,

ارتین:درفشان چی شده؟چی گفتن؟

درفشان:بابابود ,گفت سریع بیایین خونه پدرجون,

ارتین:اخه برای چی؟

درفشان:اقابزرگ برگشتن.

هنگ کردم ,واقعا ازاقابزرگ حساب میبردیم هممون ,تا دراسانسور بازشد سریع رفتیم پیش بچه ها,دور دورگذاشتیم برای شب.

فقط نمی دونم چرا انقدر اقابزرگ زودامدن ایران ,اصلا اولش قراربودکه دومادیگه بیان,بعدقرارشد فردا,ولی امروز امدن

هیی خدابه خیرکنه .

باسرعت نور حرکت میکردیم طرف خونه پدرجون, دختراهم پشت فرمون نشسته بودن,مگه میشد جلوشون روبگیریم فقط

راضی شدن شب پشت فرمون نشینن ,هرجور بود رسیدیم خونه پدرجون ,انقدر تندمیرفتیم که ازسرخیابون دستمون روی

بوق بود ,وقتی رسیدیم خونه پدرجون مستقیم رفتیم تو,فقط اگه یه ثانیه دیرتر ترمز میگرفت درفشان, معلون نبود چی میشه.

وقت نداشتیم ماشین رو پارک کنیم ,همونجوری گذاشتیم اونجا فقط سویچ رودادیم که ماشین رو ببرن توی پارکینگ,

خودمونم سریع رفتیم تو اول رفتیم بالا لباسامون روعوض کردیم ,سر نیم ساعت پایین بودیم.

دقیقا ۶ تامون به ترتیب روبه روی اقابزرگ ,کاملا رسمی وسنگین ورنگین دقیقا جوری که درشان یه اشراف زاده هست اقابزرگ هم مثل همیشه باغرورخاص

خودشون روی صندلی مخصوص خودشون نشسته بودن ,بااخمای توی هم.

ازرم:

اقابزرگ مثل همیشه روی صندلی مخصوص خودشون نشسته بودن,باغرورخاص خودشون,اقابزرگ یه جذبه خاصی داشت

نمی دونم چرا,ولی هرکی میددشون این جذب روحس میکرد,اقابزرگ خیلی رسمی بودن,اصلا اهل شوخی وخنده

نبودن,نمی دونم چرا ولی همیشه یه اخم بین ابروهاشون هست ,ولی هرچی باشه یه دل مهربون داشتن اونم فقط ما۶ تادیدیم

چون ازهمون اول اقابزرگ خیلی دوسمون داشت,خیلی هم رومون حساس بود,به خاطرهمین حساس بودنشون بودکه بیش

ازاین حرفا بهمون سخت میگرفتن توی همه چی ,هرچیزی که فکرشو بکنید,ازکوچیک ترین چیزی که ممکنه ,تا بزرگ

ترین چیزی که فکرمیکنید,واقعا سخت بود خیلی سخت بود برای بچه هایی مثل ما که انقدر شیطونیم ,یعنی الان میتونم به

جرات بگم به زور اقابزرگ سرجام ایستادم یعنی ۶ تامون به اجبار اقابزرگ اینجام ایستادیم وگرنه که یه دیقه روی پابند

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
نمیشیم باید یه کاری بکنیم به قول عمه خانوم ,(خواهر کوچیکه پدرجون)ما۶ تا انرژیامون تمومی نداره خخخخ.

اینم بگم که عمو کوروش خیلی شباهت به اقابزرگ داشتن هم ازنظر اخلاق هم قیافه ,هیییی.

اقابزرگ:چرا انقدر دیرکردین؟

ههمون هنگ بودیم چه دیرکردنی عععع اهااا اینم یادم نره بگم براشون سروفت بودن خیلی مهم بود

اقابزرگ:پنج دقیقه دیرکردین.

اتروان:ببخشین

اقابزرگ:دیگه تکرارنشه,

اترون:چشم

اقابزرگ:میتونید بشنید

مثل بچه ادم رفتیم نشستیم,

درجون:بهتربدونید سه روز دیگه یه مهمونی بزرگ گرفتیم ,به افتخار برگشتن اقابزرگ

اقابزرگ:والبته,به خاطر شما ۶ تا

درفشان:به خاطر ماهاا؟

اقابزرگ:ببینم بزرگ ترازتو اینجا کسی نیس؟

اینم بگم اقابزرگ روی اینم خیلی حساسن وقتی پسراهستن دخترنباید حرف بزنه ,نمی دونم چرااااهاااا ایشششششش

درفشان کلا خفه شد ,مخصوصا با اون نگاه عمو خخخ,البته بیشتر گریه داره گگگگگ خداشفام بده آمین خخخخ

عموکوروش:به بزرگی خودتون ببخشینش,دیگه تکرارنمیشه

همچین باتحکم این جمله روگفت که منم که ساکت بودم کلا خفه خون گرفتم.

ارنین:پدرجون میشه بگین چرا برای ما۶ تا؟

پدرجون:به مناسب ۱۸ سالگیتون ,ومستقل شدنتون

اقابزرگ:والبته خیلی چیزاهایی دیگه,مثلا اعلام کردن شما۶ تا به عنوان وارثهای این خاندان,واینم میدونید که وارثهای این

خاندان نه باید زیاد مجرد بمونن.

قشنگ با این حرف اقابزرگ تنم لرزید .
اتروان:

واقعا ازاین حرف اقابزرگ هنگ بودیم,بدجورم هنگ بودیم ,اخه نمی فهمم وارث بودن چه ربطی به ازدواج داره؟,اینابه

کنار کی جرات داره روی حرف اقابزرگ حرف بزنه,والابه خد,یه خاندان جرات نمی کنه روی حرف اقابزرگ حرف بیاره.انوقت ما ۶ تا حرف بیاریم .

عمو کوروش:اقابزرگ ببخشین ولی اینا هنوز دهنشون بوشیرمیده,کلشونم بوقرمه سبزی,اخه ازدواجشون چیه دیگه؟

یعنی واقعا ازعموی عزیزم ممنون کلا بادیورا یکیمون کرد,من یکی محو بودم ,

بابا:دادش راس میگه اقابزرگ

اقابزرگ:اول گوش کنید چی میگم بعدحرف بزنید,کی خواست الان ازدواج کنن,اصلاکی به این سه تا زن میده,کی میگه من دخترام شوهرمیدم توی این سن؟

رسما الان تو افق بودم ,

عمو کیارش:پس منظورتون چی بود ازاین گفتین نه باید مجرد بمونن.؟

اقابزرگ:اگه دودیقه صبرمیکردین میگفتم,کوروش ازبچگیت همین طور عجول بوی ,عوضم نشدی,دودیقه ساکت شین بهتون میگم.

عموکوروش:بله هرچی شمابگین

اقابزرگ:میذارین بگم یانه؟

بابا:این چه حرفیه اقابزرگ

اقابزرگ:منظورم ازاینکه نه باید مجرد بمون این نبودکه توی سن ۱۸ سالگی بخوام ازدواج کنن,منظورم این بودتا قبل از اینکه دیربشه باید ازدواج کنن ,که بحث کاملا جداس ,

پدرجون:حرف اقابزرگ کاملا درسته,الانم دیگه نمی خواد حرفی درموردش بزنید تا موقعش برسه

فقط خداروشکر بخیر گذشت اخییییی ,یعنی قشنگ نفسای هممون(۶تامون) درمورد یه نفس راحت کشیدیم,

ولی جای شکرش باقی بودکه اقابزرگ ۱۸ سالگی رو سن ازدواج نمی دونستن ,چون حسابی ترسیده بودیم

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
جون من یکی تا عاشق نشم ازدواج نمی کنم خخخخخخخخخخخ,والا.

بعدازتموم شدن حرفای اقابزرگ ,اجازه گرفتیم و رفتیم توی باغ یه ذره مخمون هوابخوره,حالا چرا بااجازه پاشیدیم رفتیم ,خب بلاخره اقابزرگ بزرگ هممونن به

غیرازاون نمیشه که جلوی بزرگترا سرمون رو مثل بز بندازیم بیاییم بیرون والا مثلا اشراف زاده ایم
ازرم:من یکی که تاعاشق نشم ازدواج نمیکنم
درفشان:حالا کی میاد عاشق توشه با اون چشای عسلیت خخخخ
ازرم:دلتم بخواد مگه چشام چشه؟
درفشان:هیچی فداتشم ,فقط من یکی توروبه این زودی شوور نمیدم
ارتین:ععع بس کنید دیگه شمادوتا,یعنی چی خجالت بکشین
اترون:ولی به غیرازاین حرفا ,منم تاعاشق نشم زن نمی گیرم
یعنی این درفشان رو باید زد
درفشان:حرص نخور داداش من ,کی میاد عاشق توشه اخه.
اترون:همون که میاد عاشق توشه
درفشان:اون که باید ازخداشم باشه ,ولی خجالت بکش برودنبال زن خودت به اقای من شیکارداری؟؟؟
دختره پرو یعنی کتک میخواس
اتروان:بس کن درفشان این حرفا یعنی چی؟توهم بس کن اترون
شب ارا:خب راس میگه اتروان دیگه بس کنید
درفشان:چی میخوایین درمورد زن وشوور اینده شمادوتا بحرفیم عچقم
یعنی میگم کتک میخواد بگین نه
اتروان:توجرات داری یه بار دیگه بود ببین چیکارت میکنم
درفشان باپرویی تمام زل زد توی چشام ,درفشان:چیکارم میکنی؟
منم پروترازخودش:پرتت میکنم توی استخرر
درفشان:قبول ولی اگه تونستی منو بگیری نتونستی چی؟
اتروان :باشه قبول اگه نتونستم
درفشان:باید بذاری باموترت هرچندتا دور خواسم برم قبول؟
هنگ بودم ولی قبول کردم
اتروان:قبول
باقبول کردن من داد ارتین درمورد

ارتین:

باحرفی که اتروان زد هنگ کردم یعنی چی میذاره موتور سواری کنه

ارتین:اتروان داداش مطمئنی؟

نمی دونم چرا ولی اتروان ازیه چیزی خیلی مطمئن بود ,

اتروان:اره چرا نباشم .

اترون:هرجور خودت میدونی

درفشان:چیه میترسین موترشو بترکونم؟

اترون:نه میترسم خودت بترکی

درفشان:توفعلا برو عاشق شو نمیخواد نگران این چیزاباشی

اترون:تونگران من نباش

درفشان:اخه چیکارکنم نمیشه ,نه که عقلت اندازه نخوده میترسم کاربدی دستت خودت,بعدجواب عمو روچی بدم

اترون:خیلی حرف میزنی درفشان

درفشان:دلم میخواد به توچه

اتروان:بس کنید دیگه,بذارید به کارمون برسیم

درفشان:راس میگه دیگه

اتروان:جدی؟

درفشان :صدرصد کوچولو,بابد کسی شرط بندی کردی

اتروان:جدی؟

بایه نیش خند خیلی باحال ,همونطورکه حرف میزدن هرچی اتروان نزدیک درفشان میرفت درفشان عقب عقب میرفت تا

اینکه شروع کردن به دویدن ,

این دوتا کل زیاد مینداختن ,یادم یه بار توی مهمونی عموجون(برادر پدرجون)این دوتا سر اینکه کدومشون گیتاربهترمیزنه کل انداختن

اخه توی مهمونی های خودمونی بچه ها گیتاری ,پیانوی چیزی میزنن,اون روزهم درفشان اتروان سراینکه کدوم بهترمیزنه

کل مهمونی رو یه جورایی بهم ریختن ,پدرجونم قشنگ درستشون کرد ,دفعه اول بود میددیم بابا دستشون روی ماهابلند میکنه حالانه اینکه توگوشی بزنه یاچیزدیگه ها یه پس گردنی جانانه به اتروان زد,بعدازاونم گرفتن گوشی وتبلتش بود

عموکوروش هم گوشی وتبلت درفشان روگرفت وتادوهفته هم حق نداشت ازاتاقش بیادبیرون یاحتی دوستاش برن پیشش

اخه برای درفشان خیلی سخته ,یک جابشینه نه اینکه برای بقیه مون راحت باشه هااا نه برای هممون سخته ولی بیشترازهمه برای درفشان سخت بود که یک جا بشینه ,

صدای اتروان ودرفشان توی کل باغ پیچده بود ,ما ۴ تاهم به پیشنهاد اترون رفتیم سمت استخر ببینم اخرش چی میشه,انگارفیلم سینمایی بود البته کمترازیه فیلم طنز سینمایی نبود,

دقیقا بعدازنیم ساعت رسیدن دم استخر,خیلی باحال بود درهین دویدن دنبال هم کردن, کوری هم میخندن ماهاکه ریسه رفته بودیم ازخنده ,یعنی دلم داشت میترکید ازخنده,وبلاخره لحظه حساس ,درفشان حواسش نبود داشت حرف میزد که یهو جیغش رفت هوا,چون لبه استخر ایستاده بود,اتروان حولش داد توی اب وشالااااپ درفشان خیس خالی توی اب داشت دستو پامیزد وماهم میخندیدم یک لحظه یک فکرشیطانی امد توی ذهنم ویک لبخند خبیثانه ,اتروان حواسش نبود داشت میخندید منم ازفرصت استفاده کردمو هولش دادم توی اب ,یعنی خیلی صحنه خنده دارو باحالی بود,عین اینایی شدکه بهشون برق صدفاز وصل کرده باشن ,بعدشم که من داشتم میخندیدم اتروان نامردی نکردو توی یه حرکت دستمو گرفت کشید توی اب,اینم بگم استخر خیلی بزرگ بود طوری بودکه منو اتروان سراستخر بودیم ,درفشان وسط استخر,

داشیتم میخندیدم که یهو باصدای داد وجیغ ساکت شدیم,

رسما داشتیم سکته میکردیم چون صدای دادنبود عربده بود,تاحالا دایی کیارش روموقع عصبانیت ندیده بودم میشه گفت جزه اون دسته ادمایی هستش که دیرعصبانی میشن ,و وقتی عصبانی میشن باید دنبال سوراخ موش بگردی ,چون هممون خفه خون گرفتیم حتی اون پرنده ای که داشت میخوند خفه شد,با عربده های دایی کیارش ودعواهای دایی همایون,ازاب امدیم بیرون به همراه دعواهای مامان وخاله,خدمه همچین باحوله دودین طرفمون انگار چی شده,ولی من که میدونم ازترس دایی کیارش,چون خودمون هم سریع جیم زدیم رفتیم بالا

دایی کیارش:این چه وضعشه؟؟مگه شماها بچه این؟سریع گمشین بالاببینم,

وماهم گم شدیم بالا خیلی شیک

 دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
فصل پنجم:

شب ارا:

داشتم باکوشیم بازی میکردم که خدمتکارامد گفت برم پایین برای شب,یه چندساعتی ازاب بازی درفشان اتروان ارتین

میگذره,به خاطراینکارشون اقابزرگ نذاشت برای ناهاربیان پایین ,ولی غذاهاشون روبردن بالا,توی این خونه حتی اگه روبه به قبله باشی دورازجونت حق نداری ازشیکمت بگذری میتونم به جرات بگم تنها قانونی که دوسش دارم خخخ

وقتی رفتم پایین سه تاشون مثل بچه ها خوب سرمیز بودن خیلی اروم ساکت ,ولی قیافه هاشون نشون ازاین بودکه یه سرمای حسابی خوردن ,

بعدازشام بود همه توی پذرایی بودیم که با عطسه درفشان نگران شدیم اخه خیلی بد سرمامیخورد ,

عسل:درفشان چون سرماخوردی؟

عسل خواهر کوچیکه اتروان واترون یک جیگری بودکه نگوووو,عاشقش بودم,

دقیقا بعداز درفشان ,صدای عطسه اتروان بودکه همه رونگران کرد مخصوصا عسل روکه خیلی وابسته بود به اتروان

عسل:عع داداشی چی شدی؟

اتراوان :هیچی گل داداشی ,

عسل:سماخوردی؟

اتروان:فکرکنم

عاشق داییم بود یعنی خخخخ اعصاب نداره

دایی همایون:فکرکنی؟چرا انقدر شماها پرواین؟

درفشان:عموووو اخه کجا پروایم؟

اصلا پرونیست فقط سنگ پا ازرو میره این دختر نه

قیافه دایی عالی بود

عمو شروین:بهتر تا بدترازاین نشدن بگین دکتربیاد,عسل چان شماهم ازپیش داداشی بیا انور خدای نکرده سرمامیخوری

باگفتن این جمله همیچن اتروان نگاه کرد,که سرماخوردی گفت ببخشین اشتباه شد,

اقابزرگ:سریع زنگ بزنید دکتر بیاد,قبل ازاینکه عسل و امیرعلی سرمابخورن ,

امیرعلی پسر اتوسا ,اتوساخواهر بزرگ ارتین

ولی خدایی خیلی اقا بزرگ دوسمون داره ,یعنی مااهامهم نیستیم که مریض شیم گگگگگگگگگگگگ

دقیقا میشه گفت یه یک ساعت بعد دکترامد ,بدبخت دکی دلم براش نسوختااااااولی خب گ*ن*ا*ه داشت

عمو علی:چرا انقدر دیرکردین؟

دکتر مولایی:ببخشین ترافیک بود

دکترمولایی,دکتر خانوادگیمونه

بعدازرفتن دکتر,ساعت ۱۰ بود,دکتربراشون دارو تجویزکرد چقدرم که سه تاشون میخورن داروهاشون خخخخ,اقابزرگ گفتن فردا براشون پرستارمیفرسته که مواظبشون باشه,چون شناخت کامل نصبت به ۶ تامون داشتن

پدرجون:بهترتا دیرترازاین نشده برین بچه ها

ماهاهم مثل بچه های خوب خداحافظی کردیمو راه افتادیم ما امدیم دور دور هوووراااا,

تا ازخونه اقابزرگ امدیم بیرون صدای اهنگ روخیلی شیک بردیم بالا تا ساعت ۱ نصفه شب داشتیم میگشتیم ,دقیقا وقتی رسیدیم خونه ,میخواستم بخوابم ساعت۲:۳۰ نصفه شب بود,کی به کیه ,کسی متوجه نمیشه که خخخ

همایون :

دقیقا یک ساعت ازرفتن بچه هامیگذشت,همه توی باغ بودیم ,

اقابزرگ:ببینم برای بچه ها که محافظ گذاشتید؟

کوروش:بله اقابزرگ خیالتون راحت

همایون:همونطورکه گفتید برای هرکدومشون یک نفر رو گذاشتیم,تا امروز کاری نکرده بودن

اقابزرگ:امروز چی؟

شروین:امروز وقتی داشتن میومدن دخترا پشت فرمون نشستن

اقابزرگ مات مبهوت داشت نگاهمون میکرد,خودمون هم اولش خیلی اعصبانی شدیم,یعنی اگه نیوشا جلومو نگرفته بود سلامتیشون روتضمین نمی کردم.

اقابزرگ:خب پس هنوز هیچی نشده شروع کردن,خلافه قوانین عمل کردن

علی:میگین چیکارکنیم؟

اقابزرگ:فعلا هیچ کاری نکنید,فقط ببینید چیکارمیکنن

هاله:اخه چرا اقابزرگ؟

اقابزرگ:میخوام ببینم چیکارمیکنن ,به کجامیخوان برسن

واقعا دیگه مخم داشت میترکید دیگه,داشتم کلافه میشدم هرچی به این پسرا زنگ میزنم جواب نمیدن(محافظای بچه ها)

مادرجون:همایون چی شده مادر چرا انقدر کلافه ای؟

همایون:چیزی نیست مامانم ,

کوروش:خب بگو دیگه زیر لفظی میخواد.

یعنی کوروش ساکت میشد کسی نمی گفت لاله هاااااااااااااااااااااااا

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

همایون:هرچی زنگ میزنم به محافظا جواب نمی دن

همون موقع گوشیم زنگ خورد,خود محافظا بودن با یه ببخشید امدم اینطرف یعنی فقط داشتم سربدبخت دادمیزدم که چرا جوابمو نداد

محافظ:بب………ببخشیدقربان,متوجه نشدم

همایون:کجایین مگه؟

محافظه نمی دونم چرا بامن من حرف میزد

محافظ:خب….چیزه…..اممم…..

با اون دادی که من سرش زدم مثل بلبل داشت حرف میزد

همایون:میگی چی شده یانه؟

محافظ:ببخشید قربان ولی وقتی که ازخونه حرکت کردن ,اولین کاری که کردن صدای موزیک روبردن بالا,تا اونجایی هم که میتونن دارن تند رانندگی میکنن الان هم جلوی یه بستنی فروشی توی خیابون(…)بستنی فروشی(…)دارن بستنی واب میوه میخورن.

مخم داشتم منفجر میشد,تا حالا ازاین غلطا نکردن انگار خیلی داره بهشون خوش میگذره مستقل زندگی کردن مچ گیری باشه برای بعد

همایون:خیلی خب,برین خودتونم یه چیزی بخورین بدون اینکه متوجه بشن,وقتی هم که حرکت کردن بهم میگی همینطور وقتی که رسیدن,

محافظ:چشم قربان

همایون:فعلا

محافظ:فعلا

بعدازحرف زدن بامحافظ با اعصاب درحال انفجار رفتم پیش بقیه

پدرجون:این چه قیافه ای همایون

اول یه لیوان اب رو سرکشیدم چون داشتم منفجر میشدم نمی تونستم اروم حرف بزنم,وقتی یه ذره اروم شدم

هرچیزی که محافظ گفت رو برای بقیه هم تعریف کردن

پدرجون:نه اینطوری نمیشه,حسابی چشم همه رودور دیدن

اقابزرگ:صبرکنید الان هیچ کاری نمی کنید,میخوام ببینم چیکارامیکنن,الانم برین استراحت کنید,

بعدازنیم ساعت کل خونه توی سکوت رفت,وفقط صدای تیک تیک ساعت بود که سکوت خونه رومیشکوندولی من خوابم نمیبرد,دفعه اولشون بودتااین موقع شب بیرون بودن,سرم داشت منفجر میشد دقیقا یک ساعت پیش یکی ازمحافظاشون بهم زنگ زدو گفت رفتن خونه,من اینطوری بچه بزرگ نکردم,یعنی هیچ کدوممون بچه اینطوری بزرگ نکردیم که بخوان تا این وقت شب بیرون باشن.

توی فکربودم که باصدای نیوشا به خودم امدم,

نیوشا:همایون چرانمیخوابی؟

همایون:خوابم نمیبرده نیوشا ,مخم داره منفجر میشه

نیوشا:به خاطرهمین یه پاکت سیگارو تموم کردی؟اخه قربونت بره نیوشا چرا انقدر خودتو اذیت میکنی؟چراهمایون انقدر خودخوری میکنی؟پس من چیکارم اینجا؟

نمی خواستم نیوشام ناراحت شه,اگه یه قطره اشک خدای نکرده میومد به چشمای دریایش دنیام زیرو رومیشد,

اروم ب*غ*ل*ش*کردم,روی موهای ل*خ*ت*مشکیش ب*و*س*اروم زدم

همایون:نیوشای من ,نبینم ناراحتیت روزندگی همایون,نباشی که من الان اینجانبودم,

نیوشا:پس کجابودی؟

همایون:بدترازهمونی میشدم که اولش بودم

نیوشا یه اخم غلیظ کرد الهی فدای خانومیم اخم بهش نمی یومد

نیوشا:توبیخود میکنی

همایون:چشم خانومی

نیوشا:حالا چرااانقدر توهمی؟

همایون:میترسم

نیوشا:ترسم داره ۶تاشون زلزلین برای خودشون,ولی الان نمیشه کاری کرد بریم بخوابیم تافردا

باهاش موافق بودم ,رفتیم تو واقعا هواسرد بود ,دقیقا دوساعت توی بالکن نشستم .

ولی من میدونمو این ۶تا

 دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
اترون:

به زور ازخواب نازم دست کشیدم,فقط دلم میخواست ببینم کیه پشت خط,که باعث شد من ازخواب نازم بزنم,بدون اینکه صفحه گوشی روببینم ,تماس رومتصل کردم:

من:هان چی میگی؟خواب بودم اههه

پشت خط:ببخشید که ازخواب بیدارتون کردم

نمی دونم یه جوری جمله ش روگفت,انگارمیخواست بیاد بزنتم,وقتی یه ذره دقیق ترشدم به صداش فهمیدم که چه گندی زدم

فردپشت خط:ببخشین ساعت ۲ظهر ازخواب بیدارتون کردم,اصلا که نه باید به شرکت امروز سرمیزدین؟

یعنی رسما گاوم دوقلو زاییده بود,رسما داشتم به گ*و*ه*خوردن میرسیدم

اترون:عموووووووووووووووووووووو,غلط کردددددددددددد مممممم

کیارش:جدی؟میشه بگی چراتا الان خوابیده بودی؟بعدم این چه طرزحرف زدنه؟

رسما داشت دارم میزد فقط خوب شد دم دستش نبودم گگگگ

اترون:عمووو غلط کردم,ببخشید,جونی کردم زیاد خوابیدم

کیارش:بسه کم نمک بریز اترون

اترون:من غلط بکنم بخوام نمک بریزم عمو اصلا من کی ام که بخوام نمک اضافی بریزم

کیارش:دفعه اخرته اترونه,این دفعه رو میگذرم چیزی به اقابزرگ نمی گم ولی اگه,یه دفعه دیگه تکرار شه خودت میدونی

اترون:من خودم نوکرتم,دفعه اولو اخرم بود

کیارش:این چه طرز حرف زدن اترون؟یادم نمیاد خان داداشم اینطوری حرف زدنو یادت داده باشه,عسل که ۸ ساالشه ازتوبهترحرف میزنه,بعد ادا دارین که اشراف زاده این,نه باید کلاهامون بندازیم بالاتر

یعنی رسما گ*و*ه*خورم

اترون:عموو من غلط کردم,ببخشین,دفعه اولو اخرمه

کیارش:جدی؟یعنی میخواستی بازم تکرار کنی؟

اترون:من غلط بکنم

میخواستم فقط برم محووووووووووووشممممممممممممممممممممم

کیارش:این دفعه روگذشتم,درضمن اقابزرگ گفتن شب تشریف بیارین خونه پدرجون اگه بدخواب نمیشین

ای خداااااااااااااا غلط کردم

اترون:چشم شب ۶تامون اونجاییم عمو غلط کردم

کیارش:بس دیگه,خداحافظ

اترون:خداحافظ

یعنی رسما خوابم کوفتم شدگگگگگگگگگگگگگ

فقط خدابه دادم رسید دمت گرم خداجون

بلاخره ازجام پاشدم اول رفتم یه دوش مشت گرفتم که حسابی سرحالم اورد,

داشتم موهامو خشک میکردم هم زمان هم داشتم با بچه ها توی گروه تلگراممون حرف میزدم کل ماجرارو براشون تعریف کردم وگقتم که شب باید بریم خونه پدرجون.

دیگه دلم داشت سوراخ میشد ازگشنگی حالم داشت بهم میخورد رفتم پایین که دیدم میز چیده شده واییییییییی خداااا

یعنی تا نشستم ,شروع کردم به خوردن فقط داشتم میخوردم دقیقا یک ساعت بعد دست ازخوردن برداشتم رفتم برای خودم یه چای ریختم رفتم روی کاناپه

شیر رنگم لم دادم تلوزیونم روشن کردم وای چه حالی میداد ,دیگه نمیخواست بالباسای که خفت میکنه ازبس رسمیه ,بشینی پای تی وی ,زدم شبکه سه

فوتبال داشت ,صداشم تا اونجایی که دلم میخواست بردم بالا وواییی چه حالی میده,دیگه کسی نیسست بگه باید مطین رفتارکنی,بزرگ شدی ازاین حرفا ولمون کن بابا,

درفشان:

لم داده بودم روی مبل داشتم ادامس برای خودم میترکوندم,تی وی هم روشن بود صداش معمولی,گوشیمم داشت اهنگ پخش میکرد ,لوازم ارایشمم جلوم ولو بود ,نمی دونم چرا بدجور دلم ه*و*س*یه دورهمی دخترونه کرده بود بدجور,واقعا دلم میخواست ,خیلی وقت بود دورهم جمع نشده بودیم,اگرم دورهم جمع میشدیم خیلی خانومانه باید رفتارمیکردیم,تا یه ذره صدای خندمون میرفت بالا باید به هزارنفررررر جواب پس میدادیم,وگوش دادن به حرفاو نصحیت های هروزه دیگه نگفته همش رو ازبربودم,نه که فقط به مادخترا گیربدناااااااا نههه به پسرای بدبختم گیرمیدادن,فقط پسرا مجبور نبودن لباس ده هزارکیلویی تحمل کنن,فقط خوبیش این بود که ماها عاشق اینجور لباسا بودیم ,فقط چندتا ازقوانین عمارت رو دوس داشتم,یکیش همین پوشیدن لباسای اشرافی بود,یکیشم این بودکه درهر صورتی نه باید ازغذات بزنی,یکی دیگه اینکه وقتی میخوای بری خرید اگه حال نداشته باشی میوردن خونه,واییی خیلی خوب بود خخخخ,یکی دیگش این بودهرکاری که میخواستیم میکردیم البته دورازچشم بزرگترا هیچ کسی نمی تونست حرفی بهمون بزنه خیلی خوب بود این چیزاش
دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
ولی ازخیلی قوانین عمارت خوشم نمیومد یعنی با مجازم سازگارنبود,یکیش این بودکه باید هرچیزی به موقعش باشه,حتی خوابیدن وبیدارشدنت,غذاخوردنت همه چیییی,یکی دیگه هم معلم سرخونه بود,دقیقا فقط دوتا انتخاب داشتی برای تحصیل یا معلم سرخونه,یا مدرسه ای که خودشون درنظر میگرن ,که اونم بامدرسه های دیگه فرق داشت خیلی باحال بود,چون توی مدرسه هم اتیش زیاد سوزوندیم که نتوستن بهمون حرف بزنن خخخخ یادش بخیر چقدر کیف میداد یادمه یه بار روی صندلی معلم چسب چوب ریختیم وقتی که نشست,دیگه نمی تونست بلندشه وقتی هم که میخواس بلند شه صندلی هم باهاش بلندشد واییی چقدرخندیدم ,یعنی اصلا دل درد گرفته بودیم,جمعیت کلاسامون هم خیلی زیاد نبود یعنی توی یک کلاس ۱۰ نفربودیم خخخخخ ,خیلی زیادبودیم خخخخخ,به خاطر همین بجه ها بیشتر باهم متحدبودن هیچ کسی کسی دیگه رو لو نمیداد یاحداقل کلاس مااینطوری بود,تا اونجایی که یادمه همیشه بدترین کلاس بودیم,یعنی هفته ای نبودکه بابا اینا نیان مدرسه,ازبس بچه های ارومی بودیم,همیشه هم قول میدادیم دیگه تکرارنکنیم ,ماهم یه کار دیگه میکردیم ,ببینن چقدر به قولمون عمل میکنیم خخخ

ولی واقعا خونم رودوشش داشتم خیلی خوچمل بودش,خونم اینطوری بودکه وقتی ازدرمیومدی تو اول یه پاگرد بود ,بعدازاون پاگرد طرف چپ پله میخورد میرفت بالا که میشد اتاق خوابم وبالکن,مستقیم میشد حال و اشپرخونه اپن بغل اشپزخونه بالکنم بود ,طرف راستت یه در میخورد که میشد پذرایی ؛دقیقا اخر پذرایی یه درمیخورد که میشد اتاق مطالعه و استخر ویه حیاط خوچمل کوشولو.

شب ارا:

داشتم برای خودم ارایش میکردم ,نیم ساعت پیش درفشان زنگ گفت میخواد یه دورهمی دخترونه بگیره,یعنی واقعا نمی دونم این چیزی به نام عقل داره؟؟؟حالا خوبه اترون گفته بودکه دایی گفت شب بیاین خونه پدرجوناااااااااااااا,به پیشنهادهوش مندانه خودم مهمونیمون افتاد فردا وایییی اخ جوننننننننن,بعدازاینکه باازرم مهمونی روهماهنگ کردیم,به بقیه بچه ها هم زنگ زدیم برای فردا ناهارقرارگذاشتیم خونه درفشان خخخخ,همینی که هست خودش پیشنهادداد به منچه خخخخخ

حوصله سر رفت ازبس نشستم پای لب تاب رمان خوندم,به خاطرهمین رفتم پایین جلوی تی وی یاخودم لوزم ارایشم بردم

قشنگ تا اونجایی که دلم میخواست تی وی رو زیاد کردم ,بعدم خیلی شیک نسشتم سرارایشم درست بعد ازیک ساعت کارم تموم شد مثل ماه شدم واییی خداااااا یادم باشه برای خودم اسفند دود کنم,نه که حالا خیلی بلدم باشه عیب نداره میگم فرداکه خانومه امد برام دود کنه خخخخخخخ,بعدم پاشدم رفتم بالا هرچی لباس توی کمد بود ریختم بیرون ازبینش یه پیرهن کوتاه مشکی قرمز خوشمل انتخاب کردم با کفشای مشکی قرمز واییی خداااا چقدرناز شدم,یه گل سرخوشمل برای خودم زدم,بعدم رفتم پایین برای خودم قهوه درست کردمو نشستم پای فیلم.

اخرای فیلم بودکه اتروان زنگ وگفت تایک ساعت دیگه اماده باشم بریم خونه پدرجون.

دقیقا سریک ساعت ونیم اماده بودم چیه مگه ,همش نیم ساعت داره مگس میکشه(معطله خخخ)

اتروان:به به مادمازال چه عجب تشریف اوردین,حالا خوبه بهت زنگ زدم,بهت زنگ نمیزدم معلوم نبود تاکی میخوای میخوای منو معطل خودت کنی

شب ارا:عععع ببین چقدرغر زدی,زن بگیری چیکارمیکنی؟,حالا خوبه همش نیم ساعت معطل شدااا

اتروان:من معذرت میخوام که انقدر غرزدم ,بفرمایید مادمازل

شب ارا:دارم میام دیگه ایش چقدر غرزد

بلاخره بعد ازپنچ دیقهرفتیم سواراسناسور شدیم ,رفتیم سمت پارکنیگ ,راه افتادیم سمت خونه پدرجون,دقیقا سه تا ماشین مشکی دنبال هم,یکی ازماشینا ماشین اتروان بود,یکی اترون,یکی هم ارتین,که باسرعت نور داشتن حرکت میکردن ,شیشه ها پایین ,ماشلله ۶ تامون عشق صدای بلند موزیک,سه تاماشین تاخونه پدرجون باهم کورس گذاشتن

کی به کی .

کوروش:

توی ایون نشسته بودیم خانوماهام که طبق معمول پیش هم داشتن غیبت میکردن ,من نمی دونم اینا انقدر غیبت میکنن خسته نمیشن؟

شروین:میگم بچه ها دیرنکردن ساعت ۵

علی:راس میگه شروین دارم نگران میشم

کیارش:جفتتون خلین,خوبه خودت میگی ۵ ,این ۶تا زلزله اگه الانم راه افتادباشن خیلیه

کوروش:باکیارش موافقم

همایون:ولی به غیرازاین حرفا,این ۶تا نمیخوان بیشنن درس بخونن؟

کوروش:درس؟

همایون:یعنی من موندم توچطور تخصصت روگرفتی داداش من

کوروش:همونطورکه توگرفتی

علی:بس دیگه,منظور همایون این بودکه نمیخوان بشیینن برای کنکوربخونن

یعنی قشنگ چای جس گلوم کوفتم شد

کوروش:یه ذره باهماهنگی بگو جملت رو,بعدم لازم نکرده بشین برای کنکور بخونن,هرچی درس خوندن بسشونه

کیارش:چرا ؟

کوروش:چرانداره,۱۱,۱۲ ساله ازدست اینا یه روز ارامش نداشتم,حالام برن دانشگاه ,به جای هرهفته باید هروز دانشگاه ایناباشیم

علی:ولی فکرنکنم دانشگاه محیطش فرق داره

شروین:ولی باکوروش موافقم,

همایون:یعنی میفرمایین ,درس و کلا بخیال شن؟

علی:اینم که نمیشه

کیارش:باحرف خان داداش موافقم نمیشه نخونن

کوروش:پس میفرمایین این ۶ تا درس بخونن

اصلا حواسم به اطرافم نبود

بابا:گزینه ای دیگه ای ندارن,مگراینکه شما حرف دیگه داشتی باشی کوروش خان

هنگ بودم

کوروش:سلام بابا,این چه حرفیه

بابا:علیک سلام,پس چی؟

علی:شمامیگین چیکارکنیم باباجون
دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
بابا:چاره ای ندارن باید درس بخونن ,

نشست بابا مساوی شد بازنگ خوردن تلفن من,وقتی صفحه گوشیم رودیدم یکی ازمحافظاس

کوروش:محافظان

بابا:همینجا جواب بده

کوروش:چشم

بعدم تماس رو ,وصل کردم ,صداش یه جوری بود

محافظ:سلام قربان

کوروش:سلام چیزی شده

محافظ :بله,همین الان راه افتادن دارن میان سمت عمارت,ولی فکرکنم یک ساعت دیگه برسن

کوروش:برای چی؟

محافظ:به خاطرسرعتشون میگم,توی بزرگ راه(…)سه تاشون باهم کورس گذاشتن ,همه شیشه هاهم پایین

داش مخم صوت میکشید ازدس اینا,انوقت اینا میشینن درس میخونن؟؟

کوروش:حواستون بهشون باشه ,یه لحظه هم چشم ازشون برنمیدارین ,مواظب باشین متوجهتون نشن

محافظ:چشم ,خدانگهدار

کوروش:خداحافظ

همه ساکت بودن ,ومشتاقانه منتظر این ۶تا زلزله

فصل ششم:

ازرم:

دقیقا ازوقتی ازخواب پاشدم,صبحونه نخورده افتادم به جون لباسم هرچی لباس داشتم کشیدم بیرون,برای امروز مهمونی درفشان,یاهمون دورهمی دخترونه واییی اخ جووننن چقدر دلم هوای یه دورهمی کرده بود,بلاخره یه لباس بعدکلی گشتن چشمو گرفت,واقعا دوجج داجتم خخخخ(دوسش داشتم),یه پیرهن صورتی ک*و*ت*ا*ه*دخترونه خوشمل یه گل خوشگلم بغل لباس میخورد کوتاهی لباس دقیقا تا روی زانوهام بود,دوتا بندم روی ش*و*ن*ه*ا*م*میخورد,خیلی نازبود لباسم دامنش طبقه طبقه بود چیین میخورد ,یه صندل صورتی خوشمل پوشیدم که پاشنش شیشه ای بود,موهامم سشوارکشیدم ارایشم گذاشتم خونه درفشان چون اگه الان ارایش میکردم اترون رسما کلمو میکند میزد سردر شهر, درس عبرت شه برای بقیه والا,ماشلا دوتام که نبودن سه تان,

بعدازنیم ساعت که کارام تموم شد یه زنگ زدم به اترون که بیاد باهم بریم اخه میترسم تنهایی بااسانسور برم خخخ خب چیه مگه؟

تا اترون بیاد یه نگاه کلی به خودم انداختم عالی شده بودم یه شلوار جین مشکی پوشیدم با یه مانتو صورتی هم رنگ لباسم ,

شال صورتیمم سرم کردم باکیف صورتیم کل لوازم ارایشم چپوندم توش خخ,امروز همونطور که قرارمادخترا دورهم جمع شیم پسراهم قراردور هم جمع بشن,رفتم پایین تادرو بازکردم اترون ازاسانسور خارج شد,پسره پروبااین تبپاش ایششش,

اترون:چه عجب,افتاب ازکدوم طرف درامده که ازرم خانوم زود حاضرشدن؟

ازرم:خیلی خب حالا بی جنبه ,بعدم سلامت کو؟

اترون:هیی ببخشید دخترعموی گلم سلام

ازرم:سلام,بریم دیرشد,الان همه شکلاتارو این دوتا میخورن به من هیچی نمی دن

اترون:خخخ بریم شیطون

ازرم:بریم

باهم رفتیم سواراسانسورشدیم ازاونجایی که همیشه حق باخانوماس خودم دکمه اسناسورزدم اصلا فکرنکید که خیلی دوس دارم من دکمه اسانسورروبزنماا اصلا اینطورنیس,

دقیقا بعدازدودیقه توی پارکنیگ خونه درفشان ارتین بودیم,باهم رفتیم سواراسناسور اول من پیاده شدم بعدم خودش رفت طبقه ارتین.

وقتی رفتم تودهنم وامونده بود,واقعا درفشان عروسک شده بود لباسش باچشماش یه هارمونی خیلی نازی رو ایجاد کرده بود,

چون چشای درفشان یه حالت عسلی طلایی ,دقیق نمی تونی بگی بین این دوتا میمونی خیلی چشای بچم خاصه ,چشای درفشان به خاله باران رفته بود(خاله باران مامان درفشان)لباس درفشانم طلایی بود ,

تا رفتم بالا لباسامو روعوض کنم توی این مدت شب اراهم رسید ,شب اراکلا تیپش ابی اسمونی بود,سه تامون جلوی اینه داشتیم ارایش میکردیم,

درفشان:بچه ها بنظرتون موهامو چیکارکنم؟

شب ارا:بیا اینجا من برات بوافم

درفشان:باچه اخ ژون صبرکن برم کش بیارم

شب ارا:باچ بلو

منم دلم خواست موهامو بوافه اخه خیلی نازمیبافت نی دونم چلا هااا

شب ارا:ازرم چراقیافتو اینطوری میکنی؟هان مگه صدبارنگفتم اینطوری ادمو نگانکن بااون چشات؟

ازرم:خب چرامیزنی؟منم دلم خواست خو

شب ارا:خیلی خب کش بیاربرات موهات رو بوافم

ازرم:باچ اخ ژون

بعدازاینکه موهای مارو بافت منم نشستم موهای اون بافتم

دقیقا دوساعت بعد بچه هاامدن,

اترون:

داشتم موهامو سشوار میکشیدم ,که ازرم زنگ زد

ازرم:سلام اترخودم

اترون:علیک سلام ,توادم نمیی شی ازی

ازرم:ازی وکوفت,بی ادب

اترون:عع خودت اول شروع کردیا

ازرم:خیلی خب حالا,میگم اترونننننن جووننننننن

اترون:بله بگو خرشدم

ازرم:عع دورازجونت ,میگم یه نیم ساعت دیگه میایی دنبالم بریم ؟

اترون:چشم میام,فقط شمام زوداماده شود,

ازرم:باچ

اترون:درضمن شیطون خانوم ارایشم بکنی خودت میدونیااا خونه درفشان هرکاری میخوای بکنی خب؟

ازرم:چشم

اترون:افرین ,فعلا

ازرم:فعلا

وای خدا ازدست این سه تا ,ماسه تا کچل نشیم خیلیه خخخخ چی گفتم

نگاه اخرو به خودم توی اینه کردم عالی ,سرتاپا سفید,خیلی ازتیپای تیره خوشم نمیاد سویچ وگوشیمو برداشتم ,ازدرزدم بیرون رفتم سمت اسانسور ,تا ازدر اسانسورامدم بیرون همزمان شد بابیرون امدن ازرم,وااااوووو چه تیپی سریع سواراسانسورشدیم ورفتیم پارکنیگ,خونه درفشان وارتین دقیقا دودیقه باماشین راه بود پیداهم یه چنددیقه بیشتر
دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
اول ازرم رفت پیش دخترا بعد خودم رفتم پیش پسرا,اخه میترسید تنهایی توی اسانسورباشه خودمم خوشم نمیومد والا

وقتی رفتم خونه ارتین فقط خودمون سه نفربودیم ,میخواستم اتروان و بزنم پسره پرو چه تیپی هم زده,اتروان برعکس من بود بعضی وقتا تیپای تیره میزد,این دفعه هم کلا طوسی بود,من کلا سفید بودم ارتین کرم شکلاتی خخخ

ارتین:بچه ها میگم بریم یه دست فوتیال بزنیم تا بقیه برسن؟

اتروان:پیشنهادخوبیه

اترون:نه بابافوتبال چیه,بیایین یه ذره کرم بریزیم

ارتین:جرات درای بدون دخترا کرم بریز

اینو دیگه حواسم نبود

اترون:اوه اوه حواسم نبود,پس بیایین بشینم فوتبال نگاه کنیم حال فعالیت نیس

اتروان:ازبچگیت تنبل بودی

اترون:خوش به حال توکه زرنگ بودی

ارتین:بس دیگه

داشتیم کل کل میکردیم که بچه ها عین گله گوسفند خخ ریختن تو خخخخ انگار طویلس

بعدازسلام واحوال پرسی نشستیم به خوردن

پارسا:بچه هامیگم خسته شدیم ازبس خوردیم

لار:راس میگه بیایین یه کاردیگه

ارین:مثلا چه کاری؟

ارتین:اوممم بیایین لیگی فوتبال بازی کنیم

شهروز:هستم پاشین

وبه این ترتیب شدکه رفتیم سراغ بازی بعداز دوساعت خوردن,بلاخره فعالیت خوبه اونم بااون اولتی ماتویم که اقابزرگ دیروزدادن هییی, ماودرس؟اصلا نمیشاسیم هم دیگرو خخخ اصلا درس چی هست؟
فعلا بیخیال این چیزاشدم رفتم سراغ بازیم بلاخره هرچی باشه که ازبازی مهمترنیست والاخخخ

شب ارا:

بادخترا دورهم نشسته بودیم داشتیم درمورد شخصیت رمانهای که خیلی دوسشون داشتیم حرف میزدیم,ومیخوردیم خخ

دلناز:میگم دختراااااااااااااااااااااااااااا

رویا:جوونم چی ؟

دلناز:میگم بسته دیگه زیاد حرف زدیم

درفشان:خب دل جون چیکارکنیم؟یاباید بخوریم ,که من دارم میترکم ازبس خوردم ,یابید حرف بزنیم

دریا:نه خیرم کی میگه؟

دریا کلا بچه خرخون بودخخخ

ازرم:خب چیکارکنیم اقیانوسم

دریا:اولا دردو اقیانوس,دوما شماها نمی خوایین کنکوربدین؟

درفشان:اهههههههه دریا گندت بزنن ,

دریا:واچرا درخشان ؟

درفشان:اولا درخشان وکوفت,بعدم کی حال درس خوندن داره

یعنی درفشانو میخواستیم خفه کنیم,نمی دونم چرانمی فهمه نه باید جلوی طلا,مریم,طوبی حرف اضافه بزنه کی یادمیگره

مریم:وااااااااااااااپس میخوایین چیکارکنید درفشان جون؟مثلا وارثای خاندان تهرانی هستین

ولی عاشق اجی درفشانمم واییی خدااا

درفشان:اولا مریم جون شماحرص خودتوبخور,بعدم ببخشیدا به توچه ربطی داره,سوما من نگفتم کلا گفتم الان حالش نیست پس نمیشه نتیجه گرفت که فرداهم حسش نباشه,بعدم شما حرص خودتو بخور که هنوز ازدوسال قبل امتحان پاس نکرده داری نمیخواد حرص خاندان اشرافی روبخوری

بعدم خیلی شیک درحالی که اون پاش روی پای دیگش مینداخت ,ازسیب قرمزی که توی دستش بود یه گاز زد

ولی حقش بود جیگرم حال امد دختر پرو

طلا:درفشان جون میشه بگی این چه طرز حرف زدنه؟

دریا واقعا ایول داشت

دریا:وامگه جطوری حرف زد؟مریمم بد حرف زد,نه باید با درفشان اینطوری حرف میزد میدونی که اگه توی عمارت بودیم چی میشد پس ساکت دیگه

دریا کلا شوخی نداشت ,باهیچ کسی ,واما درمورد حرفی که دریا زد ,اگه توی عمارت به ماها یعنی اشراف زاده ها توهینی بشه صدرصد تبیهی هم داره,وهمینطور اگه ماهم به مهمان توهین کنیم ,واگه ماتوی عمارت بودیم هم مریم وهم درفشان تبیه میشدن

طوبی میخواست حرف بزنه که باصدای خدمتکار ساکت شد

خدمتکار:ناهار امادس
دانلود رمان اشراف زاده های شیطون
ازرم:خیلی خب الان میایم

همه بلندشدیم که بریم ,ولی درفشان خیلی شیک وغرور خاص نسبت به خودش ازروی مبل بلند شد,یعنی قشنگ زده بود اون فاز,حالاخوبه منو ازرم توی اون فازبودیم ,ولی درفشان بیشتر به خاطر حرف مریم بود مطمئن بودم,اینم مطمئن بودم که بعدازناهار این سه تا موجود میرن وما نفس راحت میکشیم خخخخخ

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

این  رمان  در حال  تایپ میباشد

اگه  از رمان خوشتون  اومد  بگین تا ادامشو  براتون  بذارم

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/84622/page-2

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان اشراف زاده های شیطون اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
4.5 از 2 رای
بازدید : 428 بار بار دسته بندی : اشراف زاده های شیطون تاريخ : ۱۸ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

2 × 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،