دانلود رمان جدید دانلود رمان در ازای مرگ پدرم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب در ازای مرگ پدرم : PDF|APK|EPUB

1.gif نام کتاب رمان : در ازای مرگ پدرم
1.gif نام نویسنده : نازنین آقایی و فاطمه زایری
1.gifحجم رمان در ازای مرگ پدرم : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان در ازای مرگ پدرم :
یه پشتیبان ….یه تکیه گاه ….یه مامن امن ……از دست میره…از دستای دختری میره که سهمش از خانواده فقط یه پدر بود ….پدری که براش پدر بود،مادر بود وقوم و خویش…وبه نوعی تمام دنیاش!
بعد از مرگ پدرش زندگیش دستخوش تغییراتی میشه….یه پدر جدید وارد زندگیش میشه ….پدری که اومده تا جبران کنه…..تا ادای دین کنه….این پدر اون رو وارد زندگی جدیدی میکنه دختر چادری ما با اعتقادات مذهبیش تو این زندگی جدید،دل از مردی میبره که به اندازه ی ستاره های هفت آسمون خدا دوست دختر داره …دل از مردی میبره که عمق گناهاش بیشتر از عمق خلیج فارسه ..تو این رمان شاهد عاشق شدن یه مرد ناپاک میشیم که اسمش پاکانه و دختری که نشانه پاکی میشه برای این مرد ناپاک …دختری که اسمش آیه ست
پایان خوش !

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نازنین آقایی و فاطمه زایری در ازای مرگ پدرم

مقدمه : خدا… درم ای قشنگ ترین واژه ی دنیا که هیچ مترادفی قادر به توصیف تو نیست نام من را آیه گذاشتی تا نشانه باشم برای هرکس که کمک نیاز داشت لیکن مرگ تو ارزش نشانه شدن برای مردی که از پاکی و پاکدامنی فقط نامش را دارد و در منجالب گناه فرو رفته را نداشت به بزرگی خدایم که نداشت پدرم وظیفه ای که بر دوشم گذاشتی بسیار سخت است نشانه بودن آن هم در جاده ی تاریک و پر وهم و خیال عشق با مردی که به همراه بودنش شک دارم،سخت است لیکن نشانه میشوم و راه میگشایم برای مردی که دوستش دارم با تمام پاکدامنی های ناپاکش دوستش دارم و دوستم دارد من خوشبختم اما خوشبختی را در کنار مرد زندگی و پدرم میخواهم مرد زندگیم سعی در پر کردن جایت دارد اما پدر خوبم تا ابد جایت در کنار خوشبختی ما خالی است به نام خدا. یکی همیشه هست که عاشق منه… نگام که میکنه پلک نمیزنه… تنهاست خودش ولی تنهام نمیذاره… دریاکه چیزی نیست عجب دلی داره…

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

 دوباره ارامش گرفتم دوباره رفتم توآسمونا… من بودم وخدا کسی که تنهاکسم بودتمام چیزی که ازدنیاسهم داشتم خدایی بودکه همیشه هواموداشت …درسته منم مثل همه سختی کشیدم واالن هم توسخت ترین راهیم که توزندگیم داشتم ودارم ذره ذره تومرداب فقرفرومیرم امامطمئنم که درلحظه اخرزمانی که هیچ امیدی نیست هیچ دستی نیست تانجاتم بده زمانی که همه ادمای دنیابهم پشت کردن زمانی که حتی کوهای پشت سرم پشتموخالی کردن دستی نجاتم میده که دیدنی نیست امابابندبندوجودم حسش میکنم اون دست حس کردنی رومیگیرم ونجات پیدامیکنم ازمرداب… باصدای تقه ای که به درخوردازخلسه شیرینی که تمام شیرینیش بخاطرخدابودبیرون اومدم چادرموروسرم کشیدم .صاف نشستم:بفرمایین دربازشدوفرهودیااهلل ی گفت واومد داخل به احترامش بلندشدم که گفت :بفرمایین لطفا بافاصله ای ازهم نشستیم روتخت.میدونستم ادم راحتیه وتوقیدوبند دین نیست بخاطرهمین ازش یه دنیاممنون بودم که بخاطرمن رعایت میکنه لب بازکرد:شنیدم قراره ازاینجابرین …اونم بخاطرمن… لبخندی زدم:باالخره قراربودبرم بااومدن شماهم دیگه نمیتونم اینجابمونم چون هم شمادربرابرمن معذبین هم اینکه خدانکرده نمیخوام حرفی پشت سرخانواده تون زده بشه -امااگه اینطوری برین من عذاب وجدان میگیرم اونم بااین وضعیتی که دارین -شمامقصرنیستین من اینجامهمون بودم وخب هرمهمونیم یه روزی رفع زحمت میکنه دیگه -اختیاردارین به هرحال اگرمیتونین اینجابمونیدقول میدم که برام مثل خواهرباشین مثل فرنوش لبخندم عریض شدخیلی شیرین بودلذت برادرداشتن همیشه ارزوم بودامانه قسمت بودنه حکمت خدابراین بودومن هم راضی بودم به رضای خدا بعدازفرهود فرنوش باهام صحبت کرد گریه کردوخواست بمونم اما نمیتونستم تا االن هم حس سرباربودنموبه سختی تحمل کردم تواین یه ماه معذب بودم وتواین شبانه روزی که برادرفرنوش ازتبریزبرگشته بودبیشترازقبل معذب بودم …فرنوش دوست صمیمیم بودهم کالسی دانشگاهم که بعدازمرگ بابابهش پناه بردم واونم باخانواده اش پناهم دادن …خیلی دوست داشتم پیششون بمونم امابعضی اوقات توزندگی چیزهایی هست که نمیشه باب میل ماباشه وطبق خواسته ماپیش

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

بره گاهی بایدروخواسته های دلت پابذاری چون صالح کارت به نادیده گرفتن خواسته هاته منم مجبوربودم چون بایدرفع زحمت میکردم تاکی میخواستم سربارخانواده فرنوش باشم بایدتکونی میخوردم وافسارزندگی سرکشموبه دست میگرفتم ومهارش میکردم باید مبارزه میکردم ویک قدم به جلوبرمیداشتم تاخداهم برام قدم برداره من بایدحرکت کنم وبرکتشوبسپرم دست خودش که مأمن تمام دردامه…بعدازصرف صبحونه به مادرفرنوش خاله راضیه کمک کردم تامیزوجمع کنه بااینکه میدونست هرکاری کنه تاظرفارونشورم اروم نمیگیرم اماکمی اعتراض کرداماطبق معمول تسلیم شد سریع ظرفاروشستم اماازاونجایی که کمی بی دست وپابودم یه بشقاب ازدست کفیم سرخورد و روی سرامیک اشپزخونه افتادهمه به سمتم نگاه کردن شرمگین گفتم:ببخشیدازدستم سرخورد… نمیدونستم اون بشقاب چندمین ظرفی بودکه تواین یک ماه موندنم توخونه خانواده فرنوش شکسته بودم…ازوقتی که اطرافیانمو شناختم و واژه زندگی رولمس کردم ازتمام خصلت هاوخصوصیاتم راضی بودم وهیچ گله ای نداشتم جز بی دست وپابودنم …خصلتی که همیشه بابتش مسخره ام کردن وهمینطورسرزنش …بعدازمعذرت خواهی بابت خرابکاریم واتمام شست وشوی ظرف هاسریع مقنعه وچادرمشکیم روپوشیدم وازخونه زدم بیرون باید قبل ازهرچیزی کارپیدامیکردم یک ماه خوردن وخوابیدن تنبلم کرده بود باید دیگه یه دستی به سرو وضع زندگی آشفتم میکشیدم …اونقدربه شماره های مختلف اگهی های توروزنامه زنگ زده بودم که کالفه رونیمکت پارک ولوشده بودم بازهم جای شکرش باقی بودپارک خلوت بودوآبروم درامان بود…داشت اشکم درمیومداشکی که همیشه دنبال یه بهانه کوچیک بودتا ابرازوجودکنه یدفعه حرف همیشه باباروبخاطراوردم)توکلت به خداباشه خدابزرگترازاونیه که من وتوفکرمیکنیم(همین یادآوری جمله باباکافی بودبرای قوی شدنم برای اینکه با انرژی دنبال کاربگردم بدون اینکه خودمو ببازم دیگه آفتاب نبودکه میتابید امیدبود واقعا چقدرشگفت انگیزبودخدایی که من ناامیدوکه به دنبال یه کورسوی امید میگشتم درکسری ازثانیه تبدیل به منی کرد که حتی اگه یه دنیا مقابلش بایستن و بر ضدش باشن بازهم قوی ومحکم می ایسته ومبارزه میکنه.نفس عمیقی کشیدم:خدایا به امیدتو…اما تا خواستم دوباره نگاهموبه خط های ریزاگهی بدوزم صدای مردانه ای منوخطاب قرارداد:خانوم خداداد؟

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

 سرموبلندکردم وبه مردی همسن بابا،کت وشلوارپوشیده وکروات زده وکامالمرتب نگاه کردم طبق عادتی که داشتم بادیدن بزرگترازجابرخاستم :سالم خودمم بفرمایین لبخندی زد:سالم دخترم من پاکزادم نادرپاکزاد دوست قدیمی پدرت من هم متقابال لبخند زدم:سالم خوشحالم ازدیدنتون امامن همه دوستای بابارومیشناختم اماشمارو… -گفتم که دوست قدیمی -که اینطور -دخترم دنبال کارمیگردی؟درسته؟ -بعله اماشما ازکجا… -خب من مدتی هست که دنبالت میگردم پدرت قبل مرگ توروبه من سپردمنم دین بزرگی به پدرت دارم اومدم که دینمو اداکنم متعجب نگاهش کردم که گفت:من به منشی نیازدارم وکی بهترازتوکه هم تحصیل کرده ای هم دختراون خدابیامرز -ممنون امادلم نمیخوادجایگاهی روداشته باشم که باپارتی بدست اومده باشه نگاه عمیقی بهم انداخت :تودخترخیلی خوبی هستی وهمینطورمنطقی وعاقل امادخترم این پارتی نیست این کمکه وفکرکنم توهم به این کمک نیازداشته باشی کمی فکر کردم این مرد درست میگفت من واقعا به این کمک نیاز داشتم تا کی میخواستم سربار زندگی و خانواده ی فرنوش باشم هرچقدر هم آدمهای مهمون نواز و خوبی هم که باشن ولی خب باز من مهمون بودم و از همه بدتر یه غریبه شاید اگر از اقوامشون بودم خیالم از اینکه اونا باهام رودروایسی ندارن راحت بود اما من فقط دوست فرنوش بودم و بس! تا کی تو خونه ی اونا بخورم و بخوابم ؟هر چی باشه اونا یه خانواده ان و وجود یه غریبه ممکنه خیلی از کاراشون رو مخطل کرده باشه من به این کمک نیاز داشتم چون بابا به من تنبلی و خوردن و خوابیدن یاد نداده بود من دختر همون پلیسی ام که یه لحظه هم آرامش نداشت و شبانه روز در حال کار کردن بود و آخر سر جونشو در راه کارش داد و اونوقت دخترش یه ماهه که خونه ی دوستش مونده ،خورده و خوابیده و

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

هیچ کار مفیدی نکرده من نیاز به کمک این مرد داشتم چون عالوه بر کار کردن و مشغول کردن خودم و دور کردن ذهن سرکشم از خاطرات خوب پدرم نیاز به پولی داشتم که باهاش خونه ای بخرم و توش زندگی کنم …. همچنان داشتم به مشکالت و نیازم به این کمک فکر میکردم که تردیدی در مغزم زمزمه کرد )تو که این مرد رو نمیشناسی یعنی هرکس که اومد و گفت دوست قدیمی پدرته تو باید قبول کنی و هر پیشنهادی که داد با آغوش باز پذیرا باشی ؟( ….اما خب اون اسم منو میدونست و منو میشناخت در ضمن گفت بابا قبل از مرگ منو به اون سپرده …. )سرهنگ خداداد بزرگ با اون همه دالوری و شجاعتش رو همه میشناسن در ضمن اصال از کجا معلوم محیط کاریی که بهت معرفی میکنه محیط سالمی باشه از کجا معلوم که قصد سویی نداشته باشه ؟( اره راست میگفت سرهنگ خداداد رو خیلی ها میشناختن ولی همون خیلی ها االن کجان ؟چرا سراغی از تنها یادگار سرهنگ نمیگیرن چرا اونوقت که بعد از مرگ بابا با حیله گری خونه و زندگیمون به باد رفت کسی نبود که دستمو بگیره و کمکم کنه ؟من شناختی رو این مرد نداشتم و نمیدونستم محیط کاریش چجوریه اما خب یکم تحقیق و فکر کردن ضرری نداره، داره ؟ با سوءظن به آقای پاکزاد نگاه کردم و گفتم :من باید راجب پیشنهادتون فکر بکنم آقای پاکزاد هم با لبخند مهربونی جواب داد :باشه دخترم کار درستی میکنی کارتی جلوم گرفت و ادامه داد:این شماره تماس منه و آدرس شرکت هم پایین کارت نوشته شده همینکه خواستم کارت رو از دستش بگیرم دستش رو عقب کشید و گفت :یه هفته وقت داری که نتیجه رو اعالم کنی شرکت من متقاضی زیاد داره دیر بجنبی یکی دیگه شغلتو ازت میگیره با تشکری کارت رو از دستش گرفتم و قول دادم که نتیجه رو خیلی زود بهش اعالم کنم با انرژی مضاعف به سمت خونه ی فرنوش اینا راه افتادم و همینکه وارد خونه شدم با شادی گفتم :سالم به همگی عمو با لبخند گفت :سالم آیه خانوم چی شده عمو ؟خیلی خوشحالی !

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

فرنوش که هنوز سر تصمیم من برای رفتن دلگیر بود با اخم گفت :بله دیگه داره از پیشمون میره خوشحاله ! خاله به فرنوش تشر زد :ببینم میتونی با این حرفات همه رو ناراحت کنی یا نه ؟ فرهود به ادامه یافتن بحث بین مادرش و فرنوش خاتمه داد و گفت :خوب آیه خانوم نگفتین چه اتفاقی افتاده ؟ با شادی خندیدم و گفتم:کار پیدا کردم عمو اخمی کرد و گفت :از کجا ؟چطوری ؟ روی مبل کنار فرنوش نشستم و بغلش کردم که سعی کرد خودش رو جدا کنه ولی مگه من میذاشتم دوستی که توی تمام این مدت پناهم بوده ازم دلگیر بشه ؟ همچنان که سعی در نگه داشتن فرنوش تو آغوشم داشتم جواب عمو رو با لبخند دادم :یکی از دوستای قدیمی پدرم منو دید و گفت بابا قبل از مرگش منو به اون سپرده و اونم یه دینی به پدرم داره که میخواد جبرانش کنه گفت شرکتش منشی نداره و میتونم براش کار کنم فرهود :این دوست پدرتون چرا االن پیداش شده ؟ -نمیدونم راستش خودمم نمی شناسمش من همه ی دوستای بابا رو میشناختم ولی نمیدونم این آقا که خودش رو دوست قدیمی بابا معرفی کرده دقیقا کیه و چی دینی به بابا داره . خاله با ترس گفت :وااا خدا مرگم بده تو ام همینطوری قبول کردی دختر ؟ -نه خاله جون هنوز جوابی ندادم و گفتم باید فکر کنم فرهود :نیازی به فکر کردن نیست ما نسبت به شما مسئولیم آیه خانوم نمیتونیم اجازه بدیم شما به خاطر اینکه زودتر از شر ما خالص بشین به آدمای تو خیابون اعتماد کنید و خدایی نکرده بالیی سرتون بیاد ! عمو :درسته دخترم صبر کن با کمک هم برات دنبال یه کار بهتر میگردیم عجله ای هم که نیست -آخه عمو میتونیم با یه تحقیق راجب محل کارش تصمیم بگیریم فرهود :خوب شاید کار بهتری هم نسبت به منشی بودن پیدا بشه هوووم؟؟؟؟؟؟؟

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

خاله :آره عزیزم فرهود درست میگه رو به فرنوش گفتم :حاال تو چرا اینقدر ساکتی ؟ فرنوش :من با تو هیچ حرفی ندارم مگه اصال حرف من برات مهمه ؟؟؟؟؟؟؟؟ -فرنوش آخه حرفت عقالنی نیست مهمون یه روز دو روز من که میتونم تا ابد مزاحم شما باشم خودت میفهمی داری از من چی میخوای ؟تا حاال این حس بهت دست داده که مزاحم و سربار باشی ؟ خاله پرید وسط حرفم و گفت :آیه جان خدا شاهده که تو از فرنوش برام کمتر نیستی اگه هم انتخاب رو گذاشتیم به عهده ی خودت به خاطر اینه که دختر بزرگ و عاقلی هستی و نمیخوایم این حس بهت دست بده که داریم بهت دستور میدیم وگرنه ما از خدامونه که تو همیشه اینجا باشی عمو :آره دخترم تو مزاحم بدون نقطه ی خونه ی مایی خندیدم و گفتم :ممنون عمو ولی باالخره منم باید رو پای خودم وایسم فرهود :نمیتونی از همکارای پدرت کمک بگیری یا اصال بری همون آگاهی کار کنی ؟ -خودمم وقتی بچه بودم روش فکر کردم اما بابا همیشه مخالف بود میگفت پلیس بودن یعنی کلی مشکل و دردسر کل زندگیت رو باید بذاری سرش و همیشه هم جونت در خطره منم که دست و پاچلفتی! بابام همیشه میگفت دو روزه سرمو به باد میدم با یاد آوری خاطرات شیرین بابا که به شوخی میگفت :آیه همیشه فکر میکردم اگه بچه ای داشته باشم اونم مثل خودم پلیس میشه ولی االن پشیمون شدم هرکاره ای که میشی بشو فقط پلیس نشو پامو به زمین کوبیدم و گفتم :عهه بابا برای چی ؟ بلند خندید و گفت :از بس دست و پاچلفتی هستی دختر جیغ زدم :بـــــــــــــــــــابــــــــــــــا و داشتم با عجله به سمت خونه میرفتم که نمیدونم چی شد که با کله افتادم زمین

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

قهقهه ی بابا بلند شد خودمم خنده ام گرفت که بابا برگشت و گفت :اینا …اینا بعد خانوم میخواد پلیس هم بشه برا من، بپا شصت پات نره تو چشت دخترم با حرص گفتم :خیلی بدی بابا ب*وسه ای رو موهام نشوند و گفت :به جاش تو خوبی بغلش کردم که دوباره گفت :حاال که اینقدر خوبی برو برای بابا یه چایی بیار خستگی اش در بیاد باصدای عمو از خاطراتم بیرون اومدم . عمو :من هنوز سر حرفم هستم آیه جان وقتی کسی رو نمیشناسی نباید بهش اعتماد کنی -منم اعتماد نکردم عمو جون فقط میخوام راجب شرکت و محیط کارش و حتی خود اون آقا یه ذره تحقیق کنم فرهود :دیگه چی ؟تا وقتی من اینجام شما بری تحقیق کنی ؟ خاله :آره دخترم آدرسی شماره ای از اون آقا بده فرهود بره دنبال تحقیق -آخه نمیخوام زحمت بشه فرنوش محکم کوبید تو پهلوم و گفت :یه کلمه دیگه حرف بزنی جوری میزنمت که دیگه نتونی یه کلمه هم حرف بزنی عمو بلند خندید و گفت :چه کردی آیه خانوم که دختر من اینقدر از دستت شکاره ؟! هرچقدر خواستم اون روز به خاله توی ناهار پختن کمک کنم قبول نکرد فکر کنم میترسید ظرفاش ناقص تر از اینی که شده بود بشه . دو سه روزی از اون ماجرا میگذشت که فرهود باالخره نتیجه رو اعالم کرد اینقدر از امکانات شرکت و خوبی و آقایی آقای پاکزاد گفت که همه مشتاق شده بودن زودتر اونجا کار بگیرم تنها چیزی که یه ذره عمو رو دودل کرده بود این بود که فرهود گفت آقای پاکزاد یه پسری داره که پسر ناخلفیه و اصال به پدرش نرفته اما از اونجایی که تو اون شرکت کار نمیکرد مشکلی نبود فردای اون روز با وسواس آماده شدم و به سمت شرکت راه افتادم .

دانلود رمان در ازای مرگ پدرم

از نگهبانی پرسیدم شرکت پاکان کجاست و اون هم در جواب فقط گفت :طبقه ی دوازدهم وقتی وارد شرکت شدم از دیزاین فوق العاده اش نزدیک بود غش کنم پارکت های شکالتی و میز و صندلی های کرمی و عکس های فوق العاده باشکوه از ساختمون ها و برج هایی که کار شرکت پاکزاد بود به سمت منشی رفتم که به سمتم برگشت اوخی حامله بود! پس بگو چرا به منشی نیاز داشتن منشی با مهربونی گفت :سالم عزیزم چیزی میخوای ؟ هول کردم و گفتم :اوم ..اوم راستی …اوم آها آقای پاکزاد گفته بودن که بیام برای مصاحبه ی کاری لبخند دلنشینی زد و بعد از هماهنگ کردن با آقای پاکزاد منو فرستاد داخل اتاق اتاق پاکزاد خیلی قشنگ تر بود با دیزاین نسکافه ای و سه چهارتا گل و گیاه چهار گوشه ی اتاقش و یه میز کنفرانس بیضی شکل بزرگ سیاه رنگ وسط اتاق ،سمت چپ اتاق هم یه فضای کوچیک با مبل های کرمی رنگ و یه میز وسطشون گذاشته شده بود سالم کردم که اون هم مشتاقانه و با مهربانی جوابمو داد :سالم دخترم بفرما بشین بعد از صحبت هایی در مورد کار و امضای قرار داد قرار شد فردا کارمو شروع کنم و اون خانوم مهربون هم وظایفمو بهم توضیح بده عمو و خاله برای استخدامم یه کیک خریدن و یه جشن کوچیک با خانواده ی مهربونشون گرفتیم واقعا جای بابام خالی که همچین روزی رو با اون جشن بگیرم و اون با شوخیاش و اذیت کردناش حرصمو در بیاره!! فردا صبح رأس ساعت ۸ توی شرکت بودم بعد از آشنایی با تمام پرسنل شرکت، مریم منشی شرکت شروع به توضیح کارام کرد، داشت با کامپیوتر بهم توضیح میداد که فایل قرار دادها و نقشه ها کجاست که یه پوشه ی ستاره مانند رو بهم نشون داد و گفت :این پوشه مهم ترین پوشه است نقشه ها و کارهای مهم و قرار داد های پر پول شرکت همشون تو همین پوشه ان همینطور که حواسم به حرفاش بود و داشتم به مانیتور نگاه میکردم دستمو گذاشتم رو میز که یهو جیغ مریم بلند شد و گفت :خاک به سرم شد پاکش کردی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب در ازای مرگ پدرم : PDF|APK|EPUB

به درخواست  نویسنده حذف  شد !

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 116 بار بار دسته بندی : در ازای مرگ پدرم تاريخ : ۲۴ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

هفده + 12 =

صبا
پنج شنبه , ۲۴ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

با سلام . خسته نباشید
ممنون از سایت خوبی که دارید در خواست یه رمان داشتم به نام کتیٰ البته می دونم باید در قسمت درخواست این موضوع رو عنوان می کردم اما قسمت درخواست فیلتره
کاش رمانها طبقه بندی می شدن یا نمی دونم نظرات دوستان زیر هر رمان می یومد یا امتیاز دهی می شدن تا ارزش هر رمان مشخص باشه و الکی وقت گذاشته نشه برای رمانهای سطح پایین
ممنون

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،