دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / بهترین رمان ها / آپارتمان شماره ۲۵ / دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ اختصاصی دی ال رمان قسمت ۱۰ اضافه شد

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ اختصاصی دی ال رمان قسمت ۱۰ اضافه شد

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ ا

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آپارتمان شماره ۲۵ : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ ا
1.gif نام کتاب رمان : آپارتمان شماره ۲۵
1.gif نام نویسنده : مونا زارع روزنامه شهروند
1.gifحجم رمان آپارتمان شماره ۲۵ : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان آپارتمان شماره ۲۵ :
من نیکی توفیق، ۳۲ساله، نویسنده پرفروش‌ترین کتاب سال، همسر سینا شاکری، نویسنده ۷ جلد کتاب چاپ نشده و ۴۳ طرح فیلمنامه مرجوع شده، بعد از این‌که کش‌های احمقانه دور پاچه‌های شلوار سینا را شکافتم و چای دارچینی‌ام را روی میز گذاشتم، حدود سا‌عت ۳ بعدازظهر، توی راهروی آپارتمان شماره ۲۵ مُردم.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مونا زارع روزنامه شهروند آپارتمان شماره ۲۵

قسمت اول

من نیکی توفیق، ۳۲ساله، نویسنده پرفروش‌ترین کتاب سال، همسر سینا شاکری، نویسنده ۷ جلد کتاب چاپ نشده و ۴۳ طرح فیلمنامه مرجوع شده، بعد از این‌که کش‌های احمقانه دور پاچه‌های شلوار سینا را شکافتم و چای دارچینی‌ام را روی میز گذاشتم، حدود سا‌عت ۳ بعدازظهر، توی راهروی آپارتمان شماره ۲۵ مُردم.
فکر می‌کردم قضیه مرگ باید خیلی پیچیده باشد اما از این خبرها نیست. یعنی مواجهه با درس زیست و این‌که یک بچه چطور به دنیا می‌آید خیلی بیشتر کمرم را شکاند تا مواجهه با مرگ است. حداقل برای من مرگ اتفاق عجیبی نبود. هم برای من و هم برای بقیه. یعنی فکر می‌کردم با این شکل مرگ نیمه وحشتناک وسط راهروی آپارتمان، همسایه‌ها به سینا زنگ می‌زنند بیاید جسد زنش را جمع کند و سینا هم حتما تا خانه اشک می‌ریزد و توی تونل رسالت سرش را از پنجره بیرون می‌کند و نعره می‌زند: «خدایا چرا من؟!» اما خب مردها اینطور فکر نمی‌کنند. سینا درحالی‌ که وسط بازار دنبال یک کیسه جارو برقی که به جاروی خانه‌مان بخورد می‌گشت و تا کمر خیس عرق شده بوده، تلفنش زنگ خورد و یکی از همسایه‌ها خبر مرگ من را برایش گفت. سینا هم تلفن را قطع کرد و کیسه جاروبرقی در دستش را پس داد و گفت: «دیگه به درد نمی‌خوره! جاش دو تا بسته باتری قلمی بدید. مرسی» نه این‌که سینا من را دوست نداشته باشد، نه. اتفاقا همان صبحش که آخرین دعوا را کردیم، گفت: «کثافت من دوستت دارم سر جدت یکم ساکت باش این‌قدر با صدات نرو رو مخ من!» به هرحال جمله‌های عاشقانه متفاوت‌اند و من هم خوشبینم. حتی با وجود این‌که می‌دانم آن باتری قلمی‌ها را برای دسته کنسول بازی‌اش می‌خواهد و توی راه دارد به این فکر می‌کند که می‌تواند بعد از دو‌سال بساطش را از انبار بیرون بیاورد و دیگر کسی نیست سرش غر بزند، اما باز به عشقمان خوشبینم. سینا فقط درونگرا بود. این را شیده که روانشناس بود، می‌گفت. تا قبل از این‌که شیده این را بگوید، توی خانه یُبس بزرگ صدایش می‌کردم اما بعدش فهمیدم نام علمی یبس همان درونگراست و قضیه عمیق‌تر از این حرف‌هاست که با خاکشیر بشورد ببرد پایین. ولی من باز هم خوشبینم و چه مرده احمقی هستم که با وجود این‌که جسدم روی پله‌ها افتاده و دهانم تا بناگوش باز مانده و چشم‌هایم رو به در خانه طبقه دوم دوخته شده، باز هم دارم به میزان عشق شوهر پاچه کش دارم به خودم فکر می‌کنم. این پاچه‌های کش‌دارش بعد از مرگ هم از مخ من بیرون نمی‌رود. دیشب یکهو از جایش بلند شد، شلوار‌هایش را ریخت وسط خانه و به پاچه‌هایشان کش دوخت.‌ می‌گفت آوانگارد است. گفتم آوانگارد یعنی چه. گفت نویسنده پرفروش‌ترین کتاب‌ سال وقتی نمی‌داند آوانگارد یعنی چه خاک برسر ادبیات این کشور. این جمله را وقت‌هایی که معنی «اضمحلال» و «عنان گسیختگی» و «اقتضائات» و «مذبذب» را هم نمی‌دانستم،

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

می‌گفت. به موهای بلوندم که روی پله‌های پخش‌شده نگاه می‌کنم. خوب شد حداقل لباس خوب جلوی چهار نفر در و همسایه و پلیس و پزشکی قانونی تنم بود. خودم بالای سر خودم ایستاده بودم که مهزاد دختر شیده، در خانه‌شان را باز کرد. هندزفری توی گوشش بود و زیر لب یک آهنگ رپ می‌خواند که انگار می‌گفت خارخاسک یا همچین چیزی. مردن آدم را کر نمی‌کند اما یک سنگینی می‌اندازد توی گوش که مثلا فضا سنگین‌تر شود و فکر کنی خیلی اتفاق عجیب و ترسناکی افتاده. مهزاد کتونی‌هایش را پوشید و هنوز متوجه حضور جسد من روی پله‌ها نشده بود. موهایش را بنفش کرده بود و از جیبش یک نخ سیگار درآورد و گذاشت بالای گوشش. کوله‌اش‌ را انداخت روی دوشش و راه افتاد که پایش گیر کرد به دستم. اصلا انگار نه انگار این بشر دختر است. بلندبلند که می‌گوید خارخاسک، سیگارش هم می‌گذارد بالای گوشش و از همه بدتر این‌که از جسد هم نمی‌ترسد. خنده‌اش گرفت. کلا شانس نداشتم. شوهرم که حتما داشت چیپس و ماست موسیر می‌خرید، این آدم چِت کله‌رنگی هم به جسد به این ترسناکی می‌خندید. دستش را زیر سرم کشید و انگشتش خونی شد. از این شخصیت بی‌ریای غیرقابل پیش‌بینی بعید نبود انگشتش را بکند توی دهانش و خونم را بچشد. کله‌اش را خاراند و با پایش کوباند توی پهلویم و گفت: «نیکی‌جون؟» جواب دادم «مردم، نزن» صدایم را نمی‌شنید. به صورتم نزدیک شد و با کف کفشش دماغم را تکان داد و گفت: «نیکی؟» لعنت بر مادرش که این را اینطور تربیتش کرده بود. لعنت بر سیستم آموزشی که درسی با عنوان برخورد با جسد نداریم. لعنت بر پدرش که مادرش را ول کرد رفت. خوبی مردن این است که دیگر وقتی عصبانی می‌شوی نگران افتادن پوستت نیستی اما بدی مردن من این بود که درست یادم نمی‌آمد چه کسی آن بعدازظهر از پشت سر صدایم کرد، اما مطمئنم که آن روز بعدازظهر، در آپارتمان شماره ۲۵، به قتل رسیدم و قاتلم همان نزدیکی یا شاید یکی از ساکنین آپارتمان بود…
ادامه دارد

«قسمت دوم»
نمیدانم گاز را خاموش کردم و بعد مُردم یا نه اما برای سینا کلم‌پلو درست کرده بودم و می‌دانستم بدبوترین و لزج‌ترین غذا از نظر سینا کلم‌پلو است. می‌گفت بوی آقا بزرگش را می‌دهد. نه اینکه قصد آزارش را داشته باشم اما دیشب وسط‌ حرف‌هایش به من گفت بی عاطفه! من هم صبح کلم‌پلو دم کردم تا برایش یاد آن مرحوم را زنده کنم و بداند عواطفم بالاست. الان هم نیم ساعت است کنار جسدم روی پا ایستادم و خب یکی از آپشن‌های مرگ این است که همه جایت آنقدر خواب رفته که دیگر خواب رفتن پا معنایی ندارد. مهزاد هنوز بالای سرم ایستاده بود. صدای کوبیده شدن جسم سنگینی به زمین از خانه شیده آمد. در واقع شیده عادت کرده بود مهزاد را ببندد به تخت تا مطمئن شود معتاد نیست و هر روز صبح مهزاد گره‌های طناب را جابه جا می‌کرد و شیده وقتی از خواب بیدار می‌شد، خودش را دست بسته به تختش می‌دید. شیده داد زد«گرگ بیابون بشی مادر نشی. مهزاااد کجا رفتی؟» همان لحظه صدای ترمز ماشین سینا رسید. از ورودش خوشم آمد. خوب ادای شوهرهایی را در آورد که همیشه به زنشان می‌گویند«تو نباشی می‌خوام دنیا نباشه» چنان ترمزی کرد که یعنی دنیا و متعلقاتش دیگر به کتفش نیست. مهزاد کوله‌اش را انداخت کنار جسدم و از پله‌ها پایین رفت. صدای شیده دوباره آمد«مهزاد پاتو از آپارتمان بیرون بذاری دیگه خونه بی خونه. کره خر با توام!» تهدیدش تقریبا آرزوی مهزاد حساب می‌شد. شیده در خانه را باز کرد و با پیراهن گشادی دوید بیرون از خانه. می‌خواستم بگویم مراقب باش که پایش گیر کرد به کوله مهزاد و افتاد روی جسدم و صورتش چسبید به صورتم. سرش را بالا آورد و به صورتم نگاه کرد و گفت: «نیکی؟ با سینا دعوات شده؟» نمی‌دانم کجای دنیا وقتی یک آدم با شوهرش دعوا میکند می‌آید وسط راه پله می‌خوابد و دهانش را باز می‌گذارد تا از رویش رد شوند که شیده با آن تحصیلات روانشناختی‌اش این فکر را کرد. شیده کوباند توی صورتم و گفت:«نیکی؟» خانوادگی وحشی بودند. سینا و پشت سرش مهزاد به پاگرد رسیدند. آخ این پاچه‌های کش دارش من را یک روز زنده می‌کند. سینا جلوی دهانش را گرفت و مهزاد به نرده تکیه داد و گفت:«مامان پاشو از روش، مُرده» شیده در حالیکه تمام هیکلش روی جسدم افتاده بود و صورتش روبروی صورتم بود گفت:«نه بابا مگه الکیه؟» دهانش را چسباند تا تنفس مصنوعی بدهد که سینا داد زد و گفت:«خانم نکن! من اینجاما» شیده دوباره کوباند توی صورتم و گفت:«رو دل کرده شاید، دیشب چی خورده؟» نه، انصافا سیستم آموزشی، خوب مغز شیده را شستشو داده بود. مهزاد با کتونی‌اش کوباند توی صورتم و خون زیر سرم معلوم شد و گفت: «رودل چیه؟! رسما مرده» شیده چند لحظه‌ای خیره ماند و جیغ ممتدی کشید و دوباره افتاد روی من. تا جایی که یادم است توی فیلم‌ها وقتی یکی‌ می‌مرد با یک لطافت خاصی، شیشه‌ای، آینه‌ای چیزی می‌گذاشتند جلوی دهانش تا ببینند بخار می‌کند یا نه، اما با ضربه‌هایی که این‌ها به من وارد کردند آن یک درصدی که احتمال داشت نجات داده شوم کنسل شد. سینا شیده را از روی من بلند کرد و کنارم زانو زد. طبیعتا باید گریه می‌کرد. به قیافه‌ام خیره شد و صورتش در هم رفت. داشت به یک چیزی فکر می‌کرد که با دماغش بو کشید. می‌دانستم دلش برای عطرم تنگ می‌شود که داد زد: «نیکی گازو خاموش نکردی؟» سینا دوید به سمت خانه و صدایش توی راه پله می‌پیچید که داد می‌زد« این زن یکبار نشد هر کاری رو به موقع انجام بده. غذارو گذاشته رو گاز گرفته مُرده، نویسنده به اصطلاح پرفروش‌ترین کتاب سال تا حالا یک غذای نسوخته نداشته» مهزاد سیگار بالای گوشش را روشن کرد و گفت: «خدا لعنتت کنه سینا شاکری، زنت مرده! سیروس کو؟مامان بلند شو توام. این اداها چیه؟» همه می‌گفتند این حالت بی‌رگ مهزاد بخاطر اعتیاد است اما خودش و دکترش می‌گفتند ویتامین D بدنش کم است. باید آفتاب بخورد. چند باری بستیمش توی حیاط آفتاب بخورد، اما چند روز بعدش درحالیکه از داغ کردن یکی از علف‌های باغچه با آفتاب، یک بخار جدید تولید می‌کرد و بو می‌کشید و گیج می‌زد پیدایش کردیم. حالا چند وقتی‌ است می‌گوید کم خونی گرفته‌است و دکترش گفته زبان زدن به آهن خوبش می‌کند. دنبال سینا از پله‌ها بالا رفتم. خانه‌مان را دود گرفته بود. داشت غر میزد و توی دود دنبال قابلمه می‌گشت که کوبیده شد به شکم یک نفر و هر دو جیغ زدند و مرد زد زیر گریه و گفت «آخ آخ دیدی نیکی رو؟!» سیروس

«قسمت سوم»«قسمت سوم»همیشه دوست داشتم بعد از مرگم آب خوش از گلوی کسی پایین نرود اما بی معرفت‌ها به مردم باقالی پلو با گوشت و نوشابه  دادند. از آن لوسهای روشن فکر هم نبودم که بخواهم سفید بپوشند و گریه نکنند. دلم میخواست وقتی خبر مرگم را می شنوند از این جو‌ها راه بیفتد که طرفدارهای کتاب بیایند سر خاکم و تشنج کنند و کف و خون بالا بیاورند و بگویند این مرحوم با کتابش زندگی ما را عوض کرد و بعدش از حال بروند. اما خب همیشه آن چیزی که آدم فکر می‌کند نمی‌شود. تنها کسی که از دنیای ادبیات آمده بود، مستخدم کتابخانه محل بود که آن هم آمده بود وسط تشیع جنازه به سینا بگوید دو کتاب دست مرحوم مانده که دیرکردش می‌کند به عبارتی روزی ۲۰۰ تومان. مادر سینا هم که قبل از مراسمم یک دور بالا آورد و گفت دلش هم میزند یادش می‌افتد چطور مرده‌ام. نمی‌دانم مشکل از کجاست که این زن انسان خوبی است اما بلد نیست چطور استفاده‌اش کند. خوبی‌هایش را گذاشته توی کابینت و درش را سه قفله کرده برای مبادا. مهمان‌ها دور خانه نشسته بودند. دنبال سینا می‌گشتم. از صبح تشیع جنازه شکمش راه افتاده بود و یک جا بند نمی‌شد. می‌دانستم دارد توی خودش می‌ریزد. درونگرا همین چیزهایش بد است. سیروس با قاب عکسم از کنارم رد شد. احمق صورتی پوشیده بود. دنبالش رفتم. قاب عکس را گذاشت کنار حلواها که سینا از پشت سرش آمد و کوباند توی کمرش و گفت:«اون روز تو خونه ما چیکار میکردی تپل؟» سیروس عکس را به دیوار تیکه داد و گفت:«یه چشمش کوچیکتر از اون یکی نیست؟» سینا به عکس خیره شد و گفت:«مرحوم کلا یه طرف بدنش بالانس نبود» سیروس خندید و داد زد«برای شادی روح مرحوم تازه گذشته صلوات» سینا بازوی سیروس را گرفت و گفت:«جان من چیکار میکردی تو خونه ما؟» سیروس تکه ای حلوا از روی میز برداشت و با دهان پر گفت:«عزیزم خونتون داشت آتیش می‌گرفت اومدم بالا. عکس دیگه نداشتید؟» سینا شکمش را گرفت و گفت:«نه قشنگه که. ولی جدی یه چشمش انگار کوچیکتره‌» سیروس از جیبش فندک در آورد تا شمع‌ها را روشن کند. کنار سیروس ایستادم تا عکسم را نگاه کنم. یک عکس دسته جمعی از فارغ التحصیلی‌ام را قاب کرده بودند که بین ۱۲۰ نفر، توی ردیف سوم ایستاده‌ام و کلاه نفر جلویی جلوی دهانم را گرفته. سیروس را نگاه کردم. از روزی که شناختیمش و آمد ساکن طبقه اول شد،

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

با خانه مجردی‌اش رفت روی مخ همه‌مان. صدای گریه یک نفر بلند شد. دمش گرم که بعد از دو بشقاب باقالی پلو هنوز آنقدر سنگین نشده بود که نتواند بغض کند. برگشتم نگاهش کردم. شیده بود که داشت گریه می‌کرد. می‌دانستم الکی گریه می‌کند. از قبل به هم قول داده بودیم هرکدام زودتر مردیم آن یکی بعد از ناهار قش کند تا فضا سریع عادی نشود. از روی صندلی بلند شد. خودش را گرفت به صندلی و ناله کرد. سینا از توالت بیرون آمد و در حالیکه کمربندش را می بست به سیروس نزدیک شد و گفت:«الان خودشو میگیره به ستون بعدش قش میکنه» سیروس سینا را پس زد تا دورتر شود و گفت:«از کجا میدونی؟» سینا به میز حلوا تکیه داد و گفت:«دو تا احمق! تمرین می‌کردن تو هر موقعیتی چیکار کنن. این الان کنار ستون غش می‌کنه، بعدشم اینقدر میکوبونه به زانوهاش تا بیان دستاشو بگیرن. دیوانه‌ان!» سینا همیشه عادت داشت ما را مسخره کند چون به نظرش غش کردن برای مرده کار احمقانه ای است اما کش زدن دور پاچه شلوار مردانه آوانگارد است.  هردو به شیده خیره شدند. غش کرد. خوب افتاد. خوشم آمد. سیروس وا رفت و گفت:«جدی افتاد! ایول قشنگه» سینا به سیروس نگاه کرد و گفت:«قشنگه؟!دوتا احمقن» سیروس یک تکه دیگر حلوا برداشت و از خانه بیرون آمد. دنبالش دویدم. نمی‌دانم چرا وقتی مردم یادم نمی‌آید سیروس از کنارم رد شده باشد. هرچه حساب می‌کردم سیروس اگر از طبقه اول تا طبقه سوم آمده، پس چرا ندیدیمش! از پله‌ها پایین رفت و در خانه‌اش باز بود. وارد خانه شدیم. مهزاد لبه کابینت آشپزخانه نشسته بود. از آن‌هایی است که فکر می‌کند اگر به جای صندلی روی میز و کابینت و توی کمد بنشیند و سیگار بکشد همه می‌فهمند پدرش ولشان کرده و روحش زخمی است. سیروس جا نخورد چون توی این آپارتمان در واحدها همیشه باز است و ممکن است مهزاد را روی کابینت سیروس، سیروس را توی آشپزخانه ما و سینا را توی توالت خانه شیده ببینیم. مهزاد سیگارش را روی کابینت له کرد و سیروس نگاهش کرد و گفت:«۱۶ سالت بود دیگه؟» مهزاد از روی کابینت پایین پرید و گفت:«بیست. تو توی خونه نیکی چیکار می‌کردی؟» سیروس سرجایش ایستاد و گفت:« ای بابا! غذا داشت می‌سوخت» صدای پاهای سینا آمد. در خانه را باز کرد. همچنان کمربندش را داشت می‌بست که گفت:«آقا اینا شام نمونن» مهزاد گفت:«این تو خونه شما چیکار می‌کرده؟» سیروس روی صندلی نشست و گفت:«دقت کردید نیکی یه چشمش کوچیکتر بود؟»  صدای پاشنه‌های کفش روی پله‌ها آمد.مهزاد ته سیگارش را شوت کرد گوشه خانه وسیروس از جایش بلند شد که شیده در را باز کرد. صورتش خیس اشک بود. با روسری‌اش دماغش را گرفت و گفت:«خدا رحمتش کنه. همه رفتن. بریم بستنی بخوریم بشوره ببره؟»
ادامه دارد

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

«قسمت چهارم»
جلوی آینه اتاقم ایستاده بودم. این چرت و پرت‌ها که می‌گویند روح شیشه‌ای است و از توی آینه معلوم نیست حرف الکی است. موهای پف کرده طلایی‌ام دورم ریخته بود و تکه‌ای از سمت چپ موهایم خونی بود. خوشم‌ می‌آمد در هیچ شرایطی پف موهایم نمی‌خوابد. صدای چرخیدن کلید توی قفل در آمد. سینا در را باز کرد و در حالیکه توی دستش بستنی قیفی بود و توی دست دیگرش یک جعبه خالی، در را با پایش بست. روی مبل افتاد و تکه آخر نان بستنی‌اش را توی دهانش چپاند. کنارش نشستم و دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم تا نگاهش کنم. شکمش را خاراند و باد گلو زد. دستش را روی مبل کشید و تار موی طلایی رنگی را که روی مبل افتاده بود بلند کرد. دو هفته پیش که موهایم را طلایی کردم و آمدم خانه، جیغ زد و دوید توی اتاقش و لیوان چایش را پرت کرد توی دیوار. از زن خوشگل وحشت داشت. می‌ترسید گول قیافه‌اش را بخورد و اسیرش شود. در واقع سینا از روز اول ازدواجمان این قرار را گذاشته بود. می‌گفت با هم زندگی کنیم اما لوس بازی در نیاوریم و اسیر هم نشویم چون کارهای مهم‌تری توی زندگی دارد مثل نوشتن ۴۷ طرح مرجوع شده و عادت به خام گیاه خواری! تار مویم را انداخت زمین و ازجایش بلند شد. جعبه را برداشت و به طرف قفسه‌ کتاب‌هایم رفت. کتاب‌هایم را یکجا بلند کرد و انداخت ته جعبه. در خانه باز شد و شیده آمد تو و به محض ورودش سینا داد زد:«خونه زنگ نداره؟» شیده برگشت بیرون و در را بست و زنگ زد. سینا جوابی نداد و شیده دوباره در را باز کرد و به طرف آشپزخانه رفت و گفت:«یخ داری؟» سینا در جعبه را بست و گفت:«یخم تو خونتون ندارید؟ آب یخ زده چیه دیگه؟» شیده کلاه رنگ روی سرش بود. بیشعور نگذاشته بود دو روز بخاطر من ریشه‌ موهایش در بیاید چهارنفر فکر کنند مثلا زندگی برایش زهرمار است. در یخچال را باز کرد و گفت:«سینا جان شما عصبانی هستی، چاکراهات گرفته، داری انرژیتو به منم منتقل میکنی.» قالب یخ را از توی فریزر برداشت و ادامه داد:«کتاباشو واسه چی جمع می‌کنی حسود درمونده؟» سینا جعبه را هُل داد گوشه خانه و گفت: «یخا آب شد که» شیده نچ نچی کرد و یخ را گذاشت روی میز و نشست روی زمین. سینا بدبخت شده بود چون شیده مدیتیشنش گرفته بود. گفت:«سرجدت بیخیال من خوابم میاد» شیده با انگشت اشاره کرد که سینا روبرویش بشیند و گفت:«می‌دونم درد همسر سخته.بشین رهات کنم» روبروی هم نشسته بودند و سینا ناله کنان گفت:«به مرگ مادرم من رهام. از صبح شکمم کار کرده اصلا جون ندارم سفت بگیرم چیزیو» شیده اشاره کرد ساکت شود.

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

چشم‌هایش را بست و صدایی شبیه پنکه در‌ ‌آورد. همین کارها را می‌کند که همه ولش می‌کنند. هرچیزی می‌شود می‌نشیند وسط زمین و چاکراهایشان را باز می‌کند. یکبار هم که احساس کرده بود چاکراه‌های‌ مفاصل پشت زانویش بسته است و انرژی مثبت کمی با تعلل و تاخیر از کاسه زانو‌هایش رد می‌شود، هجده ساعت مداوم را رو به دیوار خوابید و پاهایش را توی هوا نگه داشت و صدای پنکه در آورد تا بازشان کند. وقتی چشمش را باز کرد شوهرش ترکش کرده بود. یعنی شوهرش دو سه ساعتی توی پاگرد نشسته بوده تا شیده دنبالش بگردد اما خب وقتی دیده چاکراه‌های زنش اینقدر بسته است حوصله‌اش تمام شده و رفته. سینا چشم‌هایش را باز کرد و به شیده نگاه کرد که در خانه باز شد و سینا داد زد: «زنگ داره خونه، زنگ» مهزاد دوید توی خانه و گفت:«نیکی تو حیاطه» سینا چند لحظه به مهزاد خیره شد و گفت:«اون بالشتو از رو مبل بده. مامانتم بلند کن ببر» مهزاد بالشت را انداخت جلوی سینا و شیده لای چشم‌هایش را باز کرد و گفت:« نیکی؟!»‌ مهزاد کوبید توی پیشانی‌اش و گفت:«نه چیزو میگم، سیروس» سینا سرش را گذاشت روی بالشت و گفت:« ایندفعه چی و با چی قاطی کردی بخور دادی دیدی فاز می‌ده؟» مهزاد که گیج بود گفت:«چیزو، این زردآلورو دیدی باز می‌کنی وسطش یه تخمه؟» سینا دستش را زیر سرش گذاشت و گفت:«هسته منظورته. خب؟» مهزاد ادامه داد:«خود هسته که چوبیه، هیچ، بازش میکنی توش یه بادومه اونم هیچ، اون بالاش یه بیلبیلک سبز داره. اونو فندک بزن عجیبه اصلا!» مهزاد به طرف پنجره دوید و گفت:«ایناهاش. تو باغچه‌اس» شیده با چشم‌های بسته‌اش گفت« لابد باز چاه توالتش خرابه» سینا از روی زمین بلند شد و رفت طرف پنجره. از پنجره نگاه کرد و گفت:«کسی اینجا نیست، شیده اینو ببر ببند به تخت» مهزاد را از لبه پنجره کنار کشید و شیده چشم‌هایش را باز کرد و داد زد«ای خدا منو گاو کن. بیلبلک سبز زردآلو رو چیجوری پیدا کردی که بخورش میدی احمق؟» مهزاد چند بار پلک زد و عرق روی صورتش را پاک کرد. شیده دستش را گرفت و یخ‌های آب شده را برداشت و از خانه بیرون رفتند.

سینا بی معطلی برگشت سمت پنجره و نگاه کرد.دستی توی موهایش کشید و از پله های ساختمان پایین رفت. به سمت پنجره رفتم و سرم را از شیشه هایش رد کردم و پایین را نگاه کردم. سیروس توی باغچه بود. داشت چیزی را چال می‌کرد که سینا از پشت سرش کوباند به شانه اش…

قسمت پنجم
آخر شب بود و سیروس داشت توی باغچه حیاط بیل می‌زد. از پنجره دیدم که سینا از پشت سرش وارد حیاط شد و دستش را زد روی شانه سیروس. کار جدیدی که یاد گرفته بودم این بود که از پاهایم برای این‌ور و آن‌ور رفتن استفاده نکنم و انرژی الکی نسوزانم. چشم‌هایم را به نیت حیاط بستم و وقتی باز کردم توی آشپزخانه شیده بودم. داشت کله‌اش را زیر شیر آب می‌شست. چشم‌هایم را دوباره بستم و باز کردم. توی پاگرد طبقه اول بودم. مثل این‌که اولِ مردن تا لِم کار دستت بیاید کمی طول می‌کشد. پله‌ها را پایین رفتم و وارد حیاط شدم. سینا روبه‌روی سیروس ایستاده بود و نزدیک خاک دولا شده بود؛ کنار سینا ایستادم و منم دولا شدم. خوشم می‌آمد از آن زن‌هایی بودم که بعد از مرگ هم مرید شوهرشان هستند. هرکسی بود تا الان حداقل چندبار رفته بود به عشق‌های قبلی‌اش یک سری زده بود و توی آینه ترسانده بودشان. سیروس روبرویمان ایستاده بود و سنگینی‌اش را انداخته بود روی بیل در دستش و گفت: «بذرشو به بدبختی گیر آوردم جون تو» سینا انگشتش را فرو کرد توی خاک و گفت: «از کجا می‌دونی خودشه؟» سیروس دست سینا را از خاک کنار زد و گفت: «حالا مثلا انگشتتو فرو می‌کنی تو خاک می‌فهمی این ماری‌جوآناست یا نه پاچه قشنگ؟» مرسی سیروس. چه خوب که حداقل این‌قدر شعور برایت مانده که پاچه‌هایش را مسخره کنی. سینا انگشت خاکی‌اش را بو کرد و گفت: «مهزاد روت تأثیر گذاشته؟ جرمه این» سیروس بیل را انداخت گوشه باغچه و گفت: «داداش تو این خونه وقتی یه آدم مرده، دیگه کاشت ماری‌جوآنا لوس بازیه. خوب می‌فروشه» طبقه دوم که یک معتاد داشتیم، طبقه سوم هم یک جلف

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

پاچه‌کش دار و حالا هم از طبقه اول یک ساقی و تولید‌کننده مواد دارد خودش را عرضه می‌کند و از همه بدتر این‌که یکی از آنها احتمالا قاتل هم هست، آن وقت همه‌مان می‌نشستیم توی جلسات ساختمان و شیده برایمان از ۱۵ قدم رسیدن به انسانیت حرف می‌زد و آخرش تصمیم می‌گرفتیم، چرم نخریم تا از حیوانات حمایت کنیم! سینا لبه پله حیاط نشست و از جیبش یک نخ سیگار درآورد و گفت: «مهزاد بفهمه کل باغچه رو یجا می‌خوره، اوردوز می‌کنه، سرهممونو می‌ذاره لب جوب» سیروس گفت: «جو نده. من واسه درمان رماتیسم کاشت کردم. مصرف مالیدنی یعنی» سینا دود سیگارش را بیرون داد و گفت: «موضعی یعنی. من نمی‌فهمم چرا هیچکی تو این ساختمون حرف زدن بلد نیست» سیروس در حالی‌که کمرش را می‌خاراند به طرف خانه‌اش رفت و گفت: «آقای غلامحسین نجفی، یکی داره زنگ خونتونو می‌زنه» سینا سیگارش را انداخت توی باغچه و به طرف در ساختمان دوید. دنبال سینا نرفتم. سیروس مهم‌تر بود. این تپل جوگیر، آن روز خانه ما بود و من یادم نمی‌آمد آخرین بار قبل از مرگم کی دیدمش. در خانه‌اش توی حیاط باز می‌شد. وارد خانه شد و جلوی آینه بزرگ خانه‌اش شکمش را نگاه کرد. چند ماهی می‌شد یکی از دیوار‌های خانه‌اش را آینه زده بود و می‌گفت می‌خواهد ورزش کند اما دروغ می‌گفت. از تنهایی می‌ترسید و با اخلاق‌های روی مخش تنها کسی که می‌توانست تحملش کند و دوستش بماند، انعکاس خودش بود. خودش را تکانی داد و با انگشت به خودش توی آینه اشاره کرد و عقب عقب وارد توالت پشت سرش شد و در را نبست. بدی خانه مجردی همین است. طرف مراعات این را نمی‌کند که شاید به غیر از خودش روح کسی توی خانه‌اش باشد و این‌قدر ولنگ و واز زندگی نکند. پشتم را کردم به توالت و از پنجره سایه‌ای روی دیوار حیاط معلوم شد. اصلا انگار نه انگار من روح این خانه‌ام. هر چهارتایشان ترسناک‌تر از من بودند. به طرف پنجره سُر خوردم. شیده بود. حوله‌ای روی موهای خیسش پیچانده بود و کفش‌هایش توی دستش بود. به باغچه نزدیک شد و انگشتش را فرو کرد توی خاک و کمی خاک را کنار زد که صدای سیروس از پشت سرم آمد«جدی این قضیه انگشت چیه فرو می‌کنید تو خاک؟» شیده از جایش پرید و سیروس را نگاه کرد و داد زد: «اون روز خونه نیکی چیکار می‌کردی؟» سیروس کوباند توی پیشانی‌اش و گفت: «چته خب؟! آروم باش. میزان آی‌کیو جز شرایط خرید این ساختمان نبوده؟» غذاش داشت می‌سوخت. شیده دوباره جیغ زد: «بر پدر هرچی آدم دروغگو» سینا دوید توی حیاط و گفت: «بدبخت شدیم سحر اومده. آقا من نیستم. من خونه نیستم» سیروس سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: «سحر کیه؟ من خونه‌ام. بگو بیاد پایین» شیده به سیروس نگاهی کرد و به سینا گفت: «درو باز نکردی؟» سینا دستش را فرو برد بین موهای فرفری‌اش و گفت: «باز کردم، اومدم ببندم مچ پاشو گذاشت لای در» سیروس خندید و در حالی‌که پنجره خانه‌اش را می‌بست گفت: «مگه متروئه؟! یکی از یکی احمق‌تر!» می‌دانستم بعد از مرگم سر و کله‌اش پیدا می‌شود. سینا دوید به سمت خانه سیروس و قبل از این‌که سیروس پنجره را ببندد، خودش را انداخت توی خانه سیروس و پرده را کشید. شیده دوباره دستش را فرو برد توی خاک و کنارشان زد که صدای افتادن چمدان سحر روی زمین از پشت سرش آمد. باورم نمی‌شد. سحر با لباس مشکی، دماغش را بالا می‌کشید و از گریه زیاد سکسکه‌اش گرفته بود. شیده دست‌های خاکی‌اش را پشتش پنهان کرد و چیزی میان خاک به چشمم خورد. انگار که کاغذ پاره‌ای زیر ماری‌جوآناها خاک بود….

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

قسمت ششم
سحر روی صندلی‌های آلاچیق حیاط نشسته بود و هنوز داشت دماغش را بالا می‌کشید و شیده و مهزاد و سینا و سیروس روبه‌رویش نشسته بودند. آن‌قدر کولی‌بازی درآورده بود و گریه کرده بود که همه را کشانده بود توی حیاط. به صورتش نزدیک‌تر شدم. دماغش را عمل کرده بود و گوشه‌های چشمش زیادی بالا رفته بود. تنش از سرما لرزید و خودش را گرفت و گفت: «الهی بمیرم حالم ازش بهم می‌خورد ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر زود و چندش بمیره. سرده چقدر نه؟» مهزاد که هنوز دست‌هایش با طناب به هم بسته بود و تلاش می‌کرد، بازشان کند، گفت: «میگن وقتی یه روح از بغلت رد میشه، تنت این‌طوری سردش میشه بعدشم مو به تنت سیخ میشه» سحر از جایش پرید و شیده داد زد: «مهزاد ببند» سحر هم نیمکتی دوران دبیرستانم بود که آخرین‌بار توی جشن امضای چاپ دهم کتابم دیدمش. کفشش را پرت کرد توی ویترین کتابفروشی و آمد داخل و یکی از قفسه‌ها را آورد پایین و نعره زد ازم شکایت می‌کند که از شخصیتش توی داستانم نوشته‌ام. یعنی تا وقتی داستان را نخوانده بود، نمی‌دانست آن‌قدر آدم حال به هم‌زنی است و خب خیلی تلاش کردم که از دلش دربیاورم و وقتی گفتم من فقط توصیفش کردم و به خودم اجازه ندادم دستی توی شخصیتش ببرم، یک قفسه دیگر را هم پایین آورد. حالا ۲‌سال بود که ندیده بودمش. موهای نارنجی‌اش را از روی صورتش کنار زد و گفت: «کشتنش یعنی؟» سیروس به سختی پایش را روی آن یکی انداخت و گفت: «نه حالا به اون شدت!» سینا سیروس را نگاه کرد و گفت: «به کدوم شدت؟» سیروس آب نبات زیر دندانش را خرد کرد و گفت: «آخه یجوری گفت. کلا عرض می‌کنم» سحر از سر جایش بلند شد و به باغچه نگاه کرد و گفت: «چرا این‌جا چالش نکردید؟» شیده خیز برداشت که احتمالا بکوبد توی دهان سحر که مهزاد بازویش را گرفت و سینا پیشانی‌اش را خاراند و گفت: «خانم مگه گربه مرده‌اس! چال چیه؟» می‌دانستم سینا دوستم دارد. همین کارها را می‌کند که بعد از مرگ هم به عشقمان خوشبینم. سحر به طرف سینا برگشت و نگاهش کرد. کمی طولانی داشت نگاه می‌کرد. سرفه کردم اما باز هم نگاهش کرد. دستم را کوباندم به کمرش تا به خودش بیاید که از توی هیکلش رد شد و سیروس سرفه کرد و سحر بی‌مقدمه گفت: «شما شلوارتون چه جذابه» سیروس زد زیر خنده و سحر گوشه دماغش را بالا داد. صورتش تیک داشت. وقتی می‌خواست سروته یک زندگی را یکی کند، یک طرف دماغش بالا می‌رفت و پره‌هایش می‌لرزید. مهزاد با چشم‌های سرخش به سحر نگاه کرد و گفت: «میگن وقتی یه روح دستشو بکنه توی تنت پره‌های دماغت می‌لرزه» سینا به سحر اشاره کرد جدی نگیرد و بی صدا گفت: «ساقه زردآلو کشیده» سحر چمدانش را برداشت و هر چهارتایشان از سر جایشان بلند شدند و جلوتر از سحر به طرف درخروجی دویدند و سینا گفت: «آژانس بگیرم یا وسیله داری؟» پره‌های بینی سحر دوباره بالا رفت و گفت: «نیکی رو کجا کشتید؟» هرچهارتا سرجایشان ایستادند و به طرف سحر برگشتند. مهزاد چشمش را مالید و گفت: «میگن وقتی یه روح پشت سرت باشه حرف چرت..» سینا و شیده و سیروس همزمان گفتند: «ببند» سیروس دستی رو سر کچلش کشید و گفت: «چیزه..ببین، من اول از خونه کشیدمش بیرون، بعد سینا چاقو رو فرو کرد تو کمرش، داد دست شیده، شیده چاقو رو می‌چرخوند همین‌طوری تو تنش که قشنگ خون فواره بزنه بیرون. بعدش..» سینا زیر لب گفت: «خفه شو. این قاطیه قفسه میاره پایین» سیروس ادامه داد: «بعدش صورت شیده فکر کن پرخون از این فواره‌ها، سینا گفت: بندازینش زمین از روش رد شیم. مطمئن شیم کامل مرده. حالا شما تصور کن جسد باد کرده چون سه روز مثل پادری از روش رد می‌شدیم، معده‌اش هم املا امشاش ریخته بیرون،» سینا گفت: «امعا و احشا منظورته!» سیروس ادامه داد: «همون. املان و احشمامش زده بود بیرون، حالا این وسط سینا غیرتی که درونیات زن منو چرا ریخته بیرون..» سینا زد زیر خنده و شیده کوباند توی کمر سیروس و سحر با چمدانش از بینشان رد شد و صدایش از توی پله‌ها به گوش می‌رسید که می‌گفت: «امشب تو اتاق نیکی می‌خوابم» سینا کوباند توی پیشانی‌اش و با سیروس و شیده دنبالش از پله‌ها بالا رفتند. مهزاد کنار نرده‌های باغچه دراز کشید و خودش دستش را بست به نرده‌ها و خوابید. تقریبا به یک بلوغ خود ترک کنی رسیده بود اما به قول خودش بدنش نمی‌کشید. تکه کاغذ تو باغچه یادم بود اما سحر واجب‌تر بود. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. توی اتاقم ایستاده بود و عکسم توی دستش بود و داشت گریه می‌کرد. شیده و سینا و سیروس پشت سرش ایستاده بودند که سحرخودش را به دیوار گرفت و افتاد و روی زمین. شیده جیغ زد: «هووی این ادای منو داره میاره!» سحر گوشه چمشش را باز کرد و گفت: «نه من و نیکی قرار گذاشته بودیم من غش کنم بعد مرگش» شیده گفت: «یعنی چی! امکان نداره. بلند شو بابا. اون منم» سینا به سیروس نزدیک‌تر شد و گفت: «بیا! شدن ۳ تا احمق!» سیروس به سحر نگاه

کرد و گفت: «قشنگه که برای هم مایه میذارن» سینا به نیمرخ سیروس خیره شد و گفت: «۴ تا احمق پس» سحر درحالی ‌که روی زمین دراز کشیده بود، عکسم را توی بغلش فشار داد و سینا گفت: «پس امشب من میرم خونه سیروس راحت باشی.» سحر زیر چشمی نگاهشان کرد و دوباره چشم‌هایش را بست و گفت: «برنامه اینجوریه که تا قاتل نیکی پیدا نشه من اینجام آدم‌کشا».

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

قسمت هفتم
تقریبا ۱۰روز است که از مرگ من می‌گذرد. خوبی مرگ من این بود که همه می‌دانستند من به قتل رسیده‌ام، به غیر از پلیس و پزشکی قانونی که وقتی آمدند، گفتند از زاویه افتادنش معلوم است به خاطر پاشنه بلند کفش روی پله‌ها سُر خورده‌ام و ضربه مغزی شده‌ام. روبه‌روی جاکفشی جلوی در ایستاده بودم و به در بسته‌اش خیره شده بودم. ما روح‌ها نمی‌توانیم دستمان را بگیریم به در کمد و بازش کنیم اما می‌توانیم باد تولید کنیم و در‌ها را باز کنیم و اگر خیلی خلاق و شیرین هم باشیم، صدای زوزه هم دربیاوریم. در جاکفشی باز شد. کفش‌هایم نبود. هیچ کدامشان نبود. تنها چیزی که خوب یادم است، این بود که من فقط یک کفش پاشنه بلند داشتم که آن هم هیچ وقت نتوانستم بپوشم چون از سینا بلندتر می‌شدم و اوضاع روح و روانش بهم می‌ریخت. ولی آن روز همان کفش توی پاهایم بود و یک لنگه‌اش روی پله‌ها افتاده بود. به طرف آشپزخانه رفتم. صدای سوت کتری روی گاز آمد و با صدای خندیدن سحر قاطی شد و درخانه باز شد. یک هفته‌ای بود که خودش را انداخته این‌جا و هرشب برای سینا و سیروس غذا درست می‌کند و می‌برد پایین. می‌گوید، می‌خواهد قاتل من را پیدا کند اما از روزی که آمده تنها کاری که می‌کند، این است که روزها ماساژور برقی‌ سرم را دور شکمش می‌بندد و دور خانه راه می‌رود تا چربی‌هایش را بلرزاند و آبش کند. سینا در خانه را باز کرد و با دستش اشاره کرد، سحر وارد خانه شود. سحر کفشش را درآورد و شوتش کرد گوشه خانه و گفت: «چرا در جاکفشی بازه؟» سینا به طرف کتری دوید و گفت: «گند زدی که سحرجان. کتری سوخت» سحرجان!! به آن گودزیلا که وقتی می‌خندید تیزی دندان نیشش از پشت لب‌های درشتش برق می‌زد، گفت: سحرجان! سحر کیفش را انداخت روی مبل و گفت: «گفتی چی زدم؟!» سینا سرجایش ایستاد و به سحر نگاه کرد و گفت: «میگم ناهار خوردی؟» سحر به سینا نزدیک‌تر شد و گوشه دماغش بالا رفت؛ مهزاد درحالی‌ که یک مشت کتاب توی دستش بود، از اتاق سینا بیرون آمد و گفت: «سینا شاکری کتاب طب سنتی داری؟» سحر جیغ زد و سینا از سحر فاصله گرفت و داد زد: «این‌جا طبقه سوم نیست مگه؟» مهزاد کتاب‌ها را پایین گرفت و گفت: «چرا دیگه خونه خودتونه، سلام» سحر دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و نفس عمیقی کشید. مهزاد کتاب‌ها را ریخت وسط خانه و گفت: «من از دیشب اینجام هی میخوام از اتاق بیام بیرون به سحر بگم که من اینجام هی یادم میره» سحر به طرف اتاق رفت و مهزاد پشت سرش راه افتاد و از جیبش سیگاری درآورد و گفت: «یه چیزی با ماست قاطی کردم، کشیدم. ناجور فاز داد ولی عوارضش اینه که تلفظ اَ رو خراب می‌کنه لامصب» سحر توی اتاق ایستاد به مهزاد نگاه کرد و گفت: «ماستو میکشن؟» مهزاد سیگارش را گوشه دهانش گذاشت و گفت: «من بلدم، ولی تو مثل این‌که بلد نیستی پیغامگیر پاک کنی» سحر چندبار پشت سر هم پلک زد. یادم است روزی که مهزاد کله‌اش را بنفش جیغ کرد توی ساختمان جلسه اضطراری گذاشتیم و شمع روشن کردیم و برایش آرزوی سلامتی روح و روان کردیم و سیروس مدام با بغض می‌گفت: «مگه لخت خرمایی چشه که رفته بنفش کرده» اما حالا می‌فهمم چیزی سرش می‌شود. سحر کمد را باز کرد و دنبال ماساژورم گشت و گفت: «کدوم پیغامگیر؟» مهزاد دکمه تلفن توی اتاق را زد و بعد از چندتا پیغام مادرشوهرم که توی همه‌شان داشت با شوهرش حرف می‌زد که کدام دکمه را بزند تا قطع شود، پیغامی صدای سحر آمد؛ «نیکی فردا ساعت ۳ اومدم درو باز نکنی خودمو به برق ماشین وصل می‌کنم جلوی در.شنیدی چی گفتم؟» سحر در اتاق را بست و به تلفن نگاه کرد. پیغام‌هایش یادم نمی‌آمد. مهزاد سیگارش را روشن کرد و زد پیغام بعدی. «نیکی من وحشی‌ام. برقو میندازم تو جوب تا ته خیابون ولیعصر خشک بشن. فهمیدی؟ منو جدی می‌گیری؟ درو باز می‌کنی» پیغام بعدی «نیکی دارم سیم می‌خرم، چیزی تو راه نمیخوای بگیرم؟» چشم‌های سحر سرخ شد و به مهزاد نزدیک‌تر شد. خودم یادش داده بودم چه شکلی سرخشان کند. مهزاد خندید و گفت: «با برق ماشین آخه اژدها؟» سحر دستش را دور گلوی مهزاد گره زد و گفت: «من این‌جا نیمدم بچه» مهزاد همرنگ کله‌اش شد و دود توی دهانش را فوت کرد توی صورت سحر. باد مرموز تولید کردم و در اتاق را بهم کوبیدم و درهای کمد را پشت سر هم باز و بسته کردم تا سحر ولش کند. سحر و مهزاد به درها خیره شدند و هردو با هم جیغ زدند. سحر مهزاد را ول کرد تا بیرون برود که در را رویش بستم و کوبیده شد به در. از اتاق بیرون آمدم تا سینا را پیدا کنم که روحم دو شقه شد. سینا دور آشپزخانه با پالتوی سحر که توی دستش گرفته بود، داشت تانگو می‌رقصید. خز پالتوی سحر را ناز کرد و صدای سیروس از راه پله می‌آمد که داد می‌زد: «باز یه چیزی داره می‌سوزه پس فردا نگید من اونجا چه کار می‌کردم. من نگران تغذیه تونم. به خدا غذای سوخته کربن داره سرطان‌زاست. کمی تحقیق بد نیست، کمی سواد..»

سیروس درخانه را باز کرد و سینا را وسط آشپزخانه دید و داد زد: «وحشی ولش کن بندازش اینور!»
ادامه دارد…

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

قسمت هشتم
روز عروسیمان سینا خواب ماند. شب قبلش تا صبح داشت فیفا بازی می‌کرد و از رابطه‌های قبلی‌اش به شکل محکم و سفتی بیرون می‌آمد. بعدش هم در اتاق را روی خودش قفل کرده بود و خوابیده بود. روز عروسی هم از وقتی بیدار شد، حالت تهوع داشت و بین راه ۵بار کنار جاده بالا آورد تا تب کرد. آخرش هم مجبور شدیم تور سرم را خیس کنیم و بگذاریم روی شکمش تا تبش پایین بیاید. بعد از عقد هم یک هفته توی بیمارستان خوابید و دکتر گفت به‌خاطر افسردگی بدنش حالت‌های رمانتیک را پس می‌زند و زیاد بهش گیر ندهم. حالا امروز بعد از ۸‌سال دارد با یک پالتو تانگو می‌رقصد. من اما خوشبینم. بدنش دارد دفع سموم می‌کند و مثل همیشه من را دوست دارد و فقط دم نمی‌زند. سیروس جلوی در خانه رسید و داد زد: «وحشی ولش کن! بندازش این‌ور.» سینا سرجایش ایستاد و به سیروس اشاره کرد جلو نیاید. سیروس چند لحظه متوقف شد و زیر لب گفت: «ششش، آروم، آرووم باش.»‌ سینا پالتو را انداخت روی کابینت و گفت: «چته؟ گاوم مگه؟» همیشه احساس کرده بودم سیروس سینا را می‌پزد تا زندگی ما گرم بماند و عشقش حفظ شود. مرسی سیروس. مرسی که کائنات هستی‌ات را در کنار ما گذاشته. این جمله را همیشه شیده می‌گوید و اوایل فکر می‌کردیم دارد به مردها نخ می‌دهد اما بعدش فهمیدیم حالت جمله عرفانی است. سینا به سمت اجاق گاز رفت و سیروس با آن هیکلش دوید سمت آشپزخانه و پالتو را قاپید. سینا کتری آب جوش را از روی گاز برداشت و به طرف سیروس گرفت و گفت: «بندازش اونور، بدو.» سیروس با پالتو چرخی زد و گفت: «تو غلط کردی. من اول همون شب که روی مبل خردلیه دراز کشیده بودم گفتم میخوامش. نگفتم؟» سینا با کتری یک قدم جلو آمد و گفت: «نگاهتم نمی‌کنه. روی مبل خردلیه گفتی؟» سیروس با سرش تأیید کرد و سینا کتری را روی گاز گذاشت و گفت: «برو بابا. رو مبل خردلیه که قبول نیست.» سینا پالتو را از دست سیروس کشید و سیروس کوباند توی پیشانی سینا و تکه‌ای از خز پالتو را کند که در اتاق باز شد و مهزاد از اتاق دوید بیرون. صورتش سفید شده بود و موهای پسرانه‌اش توی هوا پریده بود. سینا و سیروس سر جایشان ایستادند و مهزاد را نگاه کردند. مهزاد چند کتاب از کتاب‌هایی که وسط خانه بود برداشت و به سینا و سیروس نگاه کرد و گفت: «چیه؟! چتونه؟» سحر هم از اتاق بیرون آمد

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵

و سینا پالتو را پرت کرد روی کابینت و مهزاد از خانه بیرون دوید. سحر سیروس را نگاه کرد و یک لیوان از کابینت بیرون آورد و روی لب‌هایش گذاشت تا بادکششان کند. این کار را هم من یادش داده بودم با این تفاوت که من با این کار صداهای عجیب درمی‌آوردم تا بخندیم و سحر لب‌هایش را بزرگ می‌کرد. توجهی به سینا و سیروس نکرد و دوباره به اتاق رفت. انگار نه انگار که نیم‌ساعت پیش دستش پیش مهزاد رو شده بود. نمی‌دانم آن چند دقیقه که نبودم چه گفته اما واقعا باگ بزرگی است که بعد از مرگ نمی‌توانی همزمان چندجا باشی. سینا برای خودش چای ریخت و رفت توی بالکن. سیروس خزه‌های تو مشتش را به لپ‌هایش مالید. سینا سرش را آورد داخل و گفت: «سیروس شیده اومد تو حیاط.» سیروس خز را گذاشت توی جیبش و گفت: «داره از آفتاب الهام و انرژی می‌گیره. من یه‌وقتایی پشت سرش صدا درمیارم از پنجره فکر می‌کنه صدای خورشیده طفلک.» سینا دوید داخل و لیوان را گذاشت روی میز و گفت: «بدو بریم پایین. این بفهمه ماری‌جوآناس بیچاره‌ای.» سیروس پشت سر سینا دوید و من هم پشت سرشان لیز خوردم. شیده زیر درخت نشسته بود و چشمانش را بسته بود. سینا و سیروس کنار باغچه زانو زدند و سیروس برگی از گیاهش کند و گذاشت کف دست سینا و آرام گفت: «حال کردی؟» سینا گیاه را بو کرد و با صدایی که سخت شنیده می‌شد، گفت: «این ماری‌جوآناست؟ برگاش چرا اینجوریه؟» سیروس گیاه را از کف دست سینا برداشت و گفت: «هیس! آمریکاییه چون.» سینا برگ دیگری کند و گفت: «تپل این پونه‌اس! بدبخت این پونه‌اس. الاغ این پونه‌اس.» سیروس از لبه باغچه بلند شد و گفت: «ساکت بابا. خودم دیشب امتحانشون کردم. بوش می‌کنی مغزت سوت می‌کشه.» شیده دستانش را به هم کوبید و داد زد: «لعنت به شماها، انرژی پرید! چی می‌گید؟» سیروس یکی از برگ‌های پونه را جلوی شیده گرفت و گفت: «خانم دکتر این چیه؟» شیده دماغش را نزدیک برد و گفت: «پونه وحشی» سیروس پونه را توی جیبش گذاشت و داد زد: «بابا شماها خیلی نفهمین دیگه.» کنار سینا، لبه باغچه زانو زدم و به خاک خیره شدم. تکه کاغذ سفید توی خاک نبود. هیچ لکه سفیدی توی خاک برق نمی‌زد. چندباری آمده بودم و بهش سر زده بودم تا بفهمم چیست اما این‌بار نبود. می‌توانستم حدس بزنم کار کیست. شیده دوباره چشمانش را بست و دست‌هایش را لبه زانوهایش گذاشت. کنارش نشستم و به دست‌هایش نگاه کردم. زیر ناخن‌های لاک‌ زده‌اش خاک نشسته بود. حالا می‌توانم باور کنم که شاید آدم‌های این آپارتمان بیشتر از چند دوست ساده‌لوح شکست‌خورده توی زندگی‌شان هستند…

آپارتمان شماره ۲۵
مونا زارع /روزنامه #شهروند

قسمت نهم
پشت سر شیده، توی اتاقش ایستاده بودم. ریملش را از کشو درآورد و به آینه نزدیک‌تر شد. دهانش را باز کرد و ریمل را به مژه‌هایش کشید. عادتمان بود هر سه‌شنبه با هم برویم کوه و شیده هر هفته داستان زندگی‌اش و رفتن شوهرش را از اول برایم بگوید و من هم صدای هندزفری‌ام را بلند‌تر کنم. سوهان ناخن را از روی میزش برداشت و فرو کرد زیر ناخنش و خاک‌های زیرش را بیرون کشید. خودش را توی آینه نگاه کرد و زیر لب چیزی به خودش گفت. از روی صندلی جلوی ‌آینه‌اش بلند شد و پایش به لباسی که کف زمین افتاده بود، گیر کرد. خانه شیده شلخته‌ترین خانه‌ای است که بشر به عمر خودش دیده. کف زمینش هر چیزی را می‌توانستی پیدا کنی، از لباس مجلسی دوران نامزدی‌اش تا سفره غذای یک هفته پیش که هنوز وقت نکرده و کائنات همراهی‌اش نکرده‌اند تا جمعش کند. پوسته‌های تخمه را که به لباس چسبیده بود، تکاند و لباس را تنش کرد و گفت: «مهزاد خودتو می‌بندی به تخت مامان؟ من امروز سرم شلوغه» صدای خفه مهزاد از اتاقش آمد که یعنی بسته است. شیده لای در اتاق مهزاد را باز کرد. مهزاد دهانش را چسب زده بود و دست‌هایش به میله تخت بسته شده بود. قبل از مرگم بالای تختش یک آویز درست کرده بودم که کتاب به آن آویزان کند تا موقع ترکش بتواند کتاب بخواند. هرچند که مهزاد معمولا مجله ماشین آویزان می‌کرد و آن‌قدر به عکسش خیره می‌شد که روانی‌اش می‌کرد و وقتی می‌فهمید کلا نمی‌توانند ماشین بخرند دوباره معتاد می‌شد. شیده رفت بالای سر مهزاد و گفت: «دهنتو چرا می‌بندی حالا؟ چه ربطی داره؟» چسب را از روی دهان مهزاد کند و مهزاد جیغ زد: « نکن من دهنم لقه ساختمونو می‌ریزم بهم. ببند دهن منو» شیده چسب را چپاند توی دهان مهزاد و از اتاق بیرون رفت و گفت: «زده به مغزت» دنبال شیده رفتم. کنار تختخوابش دولا شد و روی زمین زانو زد. تشکش را بالا زد. عرق‌گیر شوهرش فرهاد هنوز زیر تشک مانده بود. با نوک انگشتانش عرق‌گیر را برداشت و چند برگ کاغذ از زیرش توی هوا چرخید. یکی از کاغذها جلوی پایم افتادم. دست خطش آشنا بود. خیلی آشنا. همان‌قدر که خودم را می‌شناسم، این دست خط را هم می‌شناسم. نمی‌دانم این را چه کسی مد کرده که بعد از مرگ همه چیز مرموز باشد. ما مرده‌ها علاوه بر این‌که یک زوزه بی‌خود توی گوشمان می‌پیچد و صداها برایمان اکو دارد، همه چیز را پر از‌هاله و ایهام می‌بینیم که یعنی مثلا خیلی مرموز و خاصیم جز جو دادن به خودمان فایده دیگری هم نداریم. خواندن دست خط برایم سخت بود. چشم‌هایم را ریز کردم. خط اول نوشته بود؛ «خانه بوی دارچین می‌داد، درخانه باز شد..» شیده کاغذ را برداشت. خودش را دوباره توی آینه نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت. مهزاد از تختش بازشده بود و سرش توی یخچال بود. شیده کفش‌هایش را پوشید و گفت: «سرتو بکش بیرون. زردآلو نداریم» مهزاد لباسش را بالا زد کمرش را خاراند و درحالی ‌که هنوز سرش توی یخچال بود، گفت: «زردآلو نمی‌خوام که گیر دادی» شیده سر جایش ایستاد و گفت: «پس چی؟» مهزاد سرش را از یخچال بیرون آورد و با صدای خسته‌اش گفت: «چوبش مادر من» شیده درخانه را باز کرد و دنبالش دویدم که سیروس جلوی در بود. شیده سیروس را کنار زد و گفت: «سیروس جان الان وقت ندارم. بکش اونور» سیروس جلوی شیده را گرفت و اشاره کرد بروند داخل خانه. خنده‌ام گرفت. وقتی سیروس اینطوری ساکت می‌شود و چشم‌هایش را باریک می‌کند، فقط و فقط احمق‌تر به نظر می‌رسد. بیشتر دخترهایی که ولش کردند، به خاطر همین بوده که سیروس پشت تلفن آدم بامزه‌ای است اما وقتی می‌رود سر قرار آن‌قدر چشم‌هایش را باریک می‌کند و با سکوت نگاهشان می‌کند تا مرموز به نظر برسد که دخترها به خاطر هیزی ممتد و مکرر ولش می‌کنند. مهزاد یک خربزه درسته را از توی یخچال بیرون آورد و کوباند به گوشه میز تا بشکند. سیروس هم با همان قیافه‌اش گفت: «به باغچه من دست زده بودی؟» شیده کفش‌هایش را دوباره در آورد و گفت: «چرا باز قیافت شبیه احمقا شده؟» مهزاد تکه‌ای خربزه توی دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: «سیروس بیا خربزه با عسل بخوریم. فهمیدی الکی جو میدن می‌کُشه؟ میگن یه چیز دیگه‌اس اصلا قضیه‌اش، این‌جوری میگن دست زیاد نشه» سیروس به طرف مهزاد رفت و تکه‌ای خربزه برداشت و گفت: «تو دم باغچه بودی. جای چنگول روی خاک‌هاس. ناخنتو ببینم» شیده کلافه به نظر می‌رسید. ناخنش را جلوی سیروس گرفت. سیروس خربزه‌اش را قورت داد و به ناخن‌های شیده نزدیک شد و گفت: «خونتونم مثل زیر ناخونات تمیز بود، شوهرت نمی‌رفت. اوکی پس سوءتفاهم شده» سیروس نیمه تکه شده خربزه را برداشت و به طرف در رفت. بی مغزتر از این تپل وجود ندارد که به وجود مواد شوینده و پاک‌کننده هنوز توی زندگی‌اش پی نبرده و سینا هم می‌گفت که سیروس به نظافت خشک معتقد است و حتما برای خودش پیش نیامده دست‌هایش را بشوید که شکش به شیده برطرف شد. سیروس

از خانه بیرون رفت و توی راه پله ایستاد. شیده دوباره کفش‌هایش را پوشید و در خانه را باز کرد. سایه سیروس روی پله‌ها افتاده افتاده بود. شیده در خانه را بست و دوباره کفش‌هایش را درآورد…

آپارتمان شماره ۲۵
مونا زارع/ روزنامه #شهروند
قسمت دهم
لبه پشت‌بام نشسته‌ام. قبل از مرگم از ارتفاع می‌ترسیدم، اما وقتی می‌میری معمولا جنس ترسیدن عوض می‌شود؛ مثلا ما مرده‌ها از صدای شلنگ پرفشار خیلی می‌ترسیم یا حتی خیار. از وقتی مرده‌ام هربار خیار می‌بینم زانوهایم می‌لرزد و زبانم بند می‌آید. مانده‌ام چطور این گودزیلای وحشتناک را با عنوان سالاد شیرازی با یک چیز وحشتناک‌تر به نام پیاز می‌خوردم. از بالا، پایین را نگاه می‌کنم. سینا زیر ماشینش خوابیده و پاهایش بیرون است. شیده هم درِ خانه‌اش را سه‌قفله کرده تا سیروس بی‌خیال شود و از راه‌پله‌ها برود. من هم یکی، دو ساعتی کنار سیروس منتظر ایستادم تا از خانه بیرون بیاید اما حوصله سیروس سر رفت. دنبالش آمدم پشت بام. حالا هم دارد موبایلش را با طناب آویزان می‌کند پایین و یکی، دو ساعتی است تابش می‌دهد تا از پنجره بیفتد توی اتاق خواب شیده. داشتم فکر می‌کردم اگر الان سیروس هم پرت می‌شد پایین بد نبود و حداقل من از تنهایی درمی‌آمدم که مهزاد سرش را از پنجره خانه‌شان بیرون آورد و بالا را نگاه کرد و گفت: «سیروس یه توضیح مختصر میدی دقیقا چه برنامه‌ای داری؟» سیروس کمی دولا شد و گفت: «برو اونور، دوربین هواییه.» طنابش را یک دور دیگر تاب داد تا نشانه بگیرد توی پنجره شیده که موبایلش پرت شد روی سقف ماشین سینا. مهزاد سوت زد و پنجره را بست. سیروس کوباند توی سرش و از پله‌ها پایین دوید. نمی‌دانم چه اصراری داشت که سر از کارهای بی‌آخر و عاقبت شیده دربیاورد. دنبالش رفتم. پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌رفت و توی سرش می‌زد که سینا با گوشی خُرد شده در دستش روبه‌روی سیروس سبز شد. سیروس رو پله‌ها نشست و گوشی‌اش را نگاه کرد. بغض کرده بود. سینا با دست‌های سیاهش صورتش را خاراند و گفت: «نیکی همین‌جا مرد.» سیروس صورتش را مالید به گوشی شکسته‌اش و گفت: «آره یادمه.» شیده در خانه‌اش را باز کرد و بی‌مقدمه با حرکات اسلوموشن از خانه بیرون دوید و خودش را انداخت روی زمین و گفت: «منم این‌طوری افتادم روش.» سیروس اشکش را پاک کرد و گفت: «الان دارید بازسازی می‌کنید؟» شیده همان‌طور که روی زمین بود گفت: «نه می‌خوایم پیدا کنیم تو اون‌موقع کجا بودی؟» سیروس از جایش بلند شد و گفت: «جمع کنید بابا گیر دادید.» نیم‌نگاهی به شیده انداخت که روی جسد فرضی من ولو شده و چند قدم جلو رفت و پرید توی خانه شیده و در را قفل کرد. شیده جیغ طولانی زد و از جایش پرید و به در خانه‌اش لگد زد. سینا این‌جور موقع‌ها هیچ واکنشی ندارد. معمولا دهانش به اندازه یک آلو باز می‌ماند و به یک نقطه‌ای که هیچ ربطی به واقعه ندارد خیره می‌ماند. زمان‌هایی هم که دروغ می‌گوید و خیانت می‌کند و حسودی‌اش می‌شود و تنش عرق‌سوز می‌شود هم باز همین حالت را پیدا می‌کند و همین یکدستی‌اش تشخیصم را بین این‌که در زندگی به من خیانت می‌کرده یا کشاله‌های رانش عرق‌سوز می‌شده همیشه سخت ‌کرده. شیده لگد می‌زد به در خانه‌اش و سیروس را تهدید می‌کرد اگر به وسایلش دست بزند، زنگ می‌زند پلیس. صدای سیروس هم از پشت در می‌آمد که می‌گفت: «زنگ بزن، من راضی‌ام.» شیده به طرف سینا برگشت و گفت: «پیچ‌گوشتی داری؟» سینا هنوز به نرده راهرو خیره بود. شیده بدون معطلی از پله‌ها بالا دوید و من نگاهی به قیافه قفل‌شده سینا کردم و از در خانه شیده رد شدم و دنبال سیروس گشتم. سر و صدای مهزاد نمی‌آمد. حدس می‌زدم سیروس کله‌اش را کرده توی کمد شیده و وسایلش را ریخته بیرون. اما کسی توی اتاق نبود. اتاق مهزاد را نگاه کردم. به سقف طناب بسته بود و از پاهایش خودش را آویزان کرده بود و درحالی‌که زبانش بیرون بود داشت از خودش عکس می‌گرفت. صدای فندک گاز آمد. به طرف آشپزخانه رفتم و قبل از ورود گارد گرفتم تا خیاری آن دور و اطراف نباشد. سیروس جلوی گاز ایستاده بود و داشت چایی دم می‌کرد. گاهی اوقات وقتی کارهایش را می‌بینم با خودم می‌گویم حتما خیلی سخت است که از میان آن همه دمبه و چربی، خون راه خودش را پیدا کند به مغزش برسد اما دیگر بحث از این شوخی‌ها گذشته بود. سیروس شکل کاملی از دنیابریدگی بود. فقط می‌خواهد آدم‌ها را به خودش مشکوک کند چون آخرین دختری که رهایش کرد به او گفته بود جذاب‌ها مرموزند و تو از پوست کف پای نوزاد شفاف‌تری و دل آدم را هم می‌زنی. سیروس برای خودش چای ریخت و به عکس‌های چسبانده شده روی یخچال نگاه کرد و یکی، دوتایشان را جابه‌جا کرد که درِ خانه زده شد. سیروس چایش را هورت کشید و خندید و گفت: «مامانت سکته کرد، می‌گم اینا این‌قدر مدیتیشن می‌کنن از دیوار نمیتونن رد شن؟» در دوباره زده شد و سیروس درحالی‌که داشت شلوارش را بالا می‌کشید و چایش در دستش بود به طرف در رفت و بازش کرد. شیده نبود. مرد لاغراندامی با پالتوی بلند خاکستری و شلوار پارچه‌ای و عینک گردش پشت در ایستاده بود. کسی که چند سالی بود ندیده بودمش. فرهاد به سیروس نگاه کرد و گفت: «همیشه تپل دوست داشت.»

 قسمت ۱۰ اضافه  شد

 ادامه  دارد  صرفت جهت  اطلاع اگه از رمان خوشتون  اومد حتما  بهم  خبر بدین  از طریق لینک  زیر ادامه مطلبشو  بذارم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب آپارتمان شماره ۲۵ : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ اختصاصی دی ال رمان قسمت ۱۰ اضافه شد
4 از 2 رای


برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک