دانلود رمان جدید دانلود رمان آوای بی کسی ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان آوای بی کسی ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آوای بی کسی ها : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان آوای بی کسی ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : آوای بی کسی ها
1.gif نام نویسنده : judy abote جودی ابویت
1.gifحجم رمان آوای بی کسی ها : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان آوای بی کسی ها :
روایتگر داستان زوجی است که عاشقانه هم را می پرستند و تازه ازدواج کرده اند. در این بین که مادر پسر راضی به ازدواج آن دو نبوده میخواهد بین این زوج عاشق و جوان فاصله بیندازد. غافل از اینکه عشق واژه کوچکی نیست..

دانلود رمان جدید

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

دانلود رمان جدید

 

چند صفحه اول رمان

در رو با کليد وا کردم و وارد خونه شدم . صداي جيغ آوا لبخندي رو لبهام اورد . چقدر دلم براش تو همين چند ساعت تنگ شده بود . تا در رو وا کردم پريد تو بغلم . پيشونيشو با عشق بوسيدم و گفتم:” حال خانومم چطوره؟” اونم با عشق گونه هام رو بوسيد و گفت:” خوبم برديا جونم . تو خوبي؟” لبخند زدم و گفتم:” مگه ميشه حال خانومم خوب باشه و من نه؟” يک بار ديگه گونه هام رو بوسيد و من رو به دنبال خودش به سمت اتاقمون کشوند و خودش روي تخت دراز کشيد و گفت:” زود تند سريع لباساتو عوض کن . بدو!” لباسام رو عوض کردم و دستشو کشيدم و به سمت آشپزخونه کشوندم و گفتم:” خب حاال ببينم چي پخته عشق من؟ اوممممم چه بوي زرشک پلو با مرغي مياد !” آوا غذا رو کشيد و روي ميز گذاشت . به پام اشاره کردم . خودش منظورمو فهميد و در کسري از ثانيه روي پاهام نشست . غذا رو مث بچه کوچولوها ميگذاشتم دهنش و اونم با عشق ميخورد و من بوسه روي پيشوني خوشگلش ميگذاشتم . *** اه ! چه روز مضخرفيه امروز . سرماخوردگيم يه طرف . اين کاراي اضافه شرکتم يه طرف . بدنم داغ داغ بود . سرماي بدي خورده بودم . کليدو گذاشتم توي در و در رو وا کردم . آوا بازم مثل هميشه پريد بغلم . ولي بعدش يهو وحشت زده از بغلم اومد بيرون و گفت:” واي برديا چرا انقد داغي؟” و به دنباله اين حرف دستاي سرد و کوچولوشو روي پيشوني داغم گذاشت و با بغض گفت:” برديا تب داري.” لبخند کم جوني زدم و بهش گفتم:” نه بابا تب کجا بود؟ يه سرماخوردگي سادس ديگه.” رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

بعدش يهو زد زير گريه . تعجب کردم . گريه هاش قلبمو آتيش ميزد . اشکاش جيگرمو خون ميکرد . گفتم:” آواي من! خانومم! چرا اينجوري ميکني ؟ من که چيزيم نيس بابا . گريه نکن زندگي من . گريه نکن.” با چشماي اشکيش رو بهم گفت:” چرا مواظب خودت نيستي هان؟ ميخواي منم بکشي؟” _:” آخه چرا اينجوري ميکني؟ گريه نکن نفس من.” اون روز آوا با چشماي اشکيش منو به زور برد دکتر و بعدشم خودش پاشويم کرد و همچنان اشک ميريخت . از خودم متنفر شدم که مريض شدم و اشکش رو در اوردم . من عاشق آوامم . *** چشمامو روي هم گذاشتم تا سوزش چشمام ناشي از سرماخوردگي رو کم کنم . آوا کنارم دراز کشيده بود . هميشه بغلش ميکردمو ميخوابيدم.اما امشب ترسيدم اونم سرما بخوره . طاقت مريضي تنها دليل زندگيمو نداشتم . انقدر خوابيده بودم که ديگه خوابم نميبرد . ذهنم کشيده شد به گذشته . اوا همه خونوادشو از دست داده بود و جز دوستش عسل کسيو نداشت و کنار اون که از خواهر بهش نزديکتر بود زندگي ميکرد .توي شرکت گرافيکي من مشغول به کار شد . از اين ادماي خيلي خشک و مغرور هستم ولي وقتي در کنار اوا هستم نه . ميشم يه ادم ديگه . اون موقع ها هم که هنوز عاشق اوا نشده بودم خيلي خشک ومغرور بودم . بعد چندوقت که اتفاقاتي پيش اومد که فهميدم عاشق اوام و از تو نگاه اونم عشقو ميخوندم . رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

از اونجايي که کال با زور کاري رو انجام ميدم و حرف ، حرف خودمه ، يه روز خيلي ناگهاني به اتاق اوا رفتم و بهش گفتم اخر هفته قرار محضر گذاشتم و اين زماني بود که من حتي ازش خواستگاريم نکرده بودم . قيافش اون روز ديدني بود.هنوز هم با ياد اوري حالت صورت اون روزش لبخند ميزنم. اما اون زمان، من بيست و شش سالم بود و اونم بيست. حاال همچين ميگم اون موقع که انگار سيصد سال گذشته. نه . من و اوا تازه دوماهه باهم ازدواج کرديم و در نتيجه هنوزم همين سن رو داريم . اوووووف … چه کشف بزرگي واقعا کردم من ! شمام سوالي چيزي داشتيد در خدمتيم . اما اون موقع ها من مستقل زندگي ميکردم و هر کاريم که دلم ميخواست انجام ميدادم و به مامان و بابامم و خواهرمم باران هيچ ربطي نداشت . چون مستقل بودم و انقدر هم مورد اعتماد مامان و بابام بودم که مستقل شدم . مادرم سخت با ازدواج من و اوا مخالف بود . چون ما خونوادمون خيلي به قول مامانم محترم و شيک بود و از اون خونواده هاي خيلي خيلي پولدار بوديم و براي همين مامانم اوا رو در حد ازدواج با من نميدونست و دوست نداشت من و اوا باهم ازدواج کنيم . اما بابام خيلي اوا رو دوست داشت . چون از اون دسته دخترايي بود که خيلي متين و نجيب بودن و همينم نظرمو جلب کرد . من حتي بلد نبودم چطور نماز بخونم و حتي بلد نبودم يه صلوات ساده هم بفرستم ولي اوا من رو نمازخون کرد و من بيشتر ديوونش شدم . مامانمم هنوز که هنوزه خونه من نيومده ولي گاهي مياد شرکتم ولي من مثل همه باهاش سرد و خشک رفتار ميکنم . اصال ازش خوشم نمياد . حيف اسم مامان که روش گذاشتن . آبروي هرچي مامانه برده *** اوا: اووووووف ! امروز بار سوميه که دارم باال ميارم.تا ميخوام برم اشپز خونه يهو … . رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

صداي چرخش کليد اومد و من با تمام بي حاليم بازم به سمت در دويدم که برديا داخل شد و تا منو ديد دستاشو برام باز کرد و من رفتم تو اغوش کسي که نفسمه . با استشمام بوي عطرش براي چهارمين بار دويدم سمت دستشويي و برديا مدام صدام ميزد . ديگه اسيد باال مياوردم . برديا که مونده بود چيکار کنه کمرمو با دستاي قدرتمندش ماساژ ميداد . بعد چند ثانيه صداي نگرانش منو خطاب قرار داد که گفت:” چت شده آوا ؟ اصن رنگتم پريده . چي شده ؟ چي خوردي ؟” با خونسردي گفتم:” هيچي بابا.پيش مياد ديگه.” _:” يني چي پيش مياد؟ پاشو بريم دکتر !” گفتم:” اووووو بابا . بيخيال .” يهو داد زد:” ازت نظر نخواستم . فقط گفتم حاضر شو!” *** وايييييي خدايا چاکر پاکريم . نوکر پوکريم . امروز بهترين خبر ممکنو شنيدم . دکتره گفت:” پسره !” منم خودمم حدس ميزدم . اسمشو چي بذاريم ؟ چجوري به برديا خبر بدم ؟ *** برديا: :” يني … يني … يني االن من بابا دارم ميشم ؟” _:” پ ن پ . من دارم بابا ميشم . تو هم ميشي مامان پسرمون.فک کن حامله اي . ويار ميکني . سر زايمان جيغ ميکشي .خخخخخخخ” بي توجه به پ ن پ بيمزش يهو گرفتمش تو بغلم و گفتم:”واي خدايا شکرت . اوا عاشقتم . ديوونتم . هالکتم . خرابتم .” تو هوا تابش ميدادم و اون ميخنديد و جيغ ميکشيد . من موندم تو کف بچه اي که بايد به اوا بگه مامان . آوا خودشم بچه س . رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

اسمشو ميذاريم آروين . *** دو ماه از بارداري اوا ميگذشت و اون چهار ماهه آروين عزيزمو باردار بود . *** آوا: با صداي زنگ ايفون به سمت ايفون رفتم . ساعت ده صبح بود . برديا خونه نبود . يني کيه ؟ با ديدن تصوير روي صفحه فکم چسبيد زمين . مامان برديا بود . کسي که برديا ازش متنفر بود . اينجا چيکار ميکرد ؟ درو باز کردمو اونم اومد تو . بي هيچ سالم و عليکي شروع کرد به حرف زدن: خب. ببين من واسم اصال مهم نيس که تو با برديا ازدواج کردي . من يه کيس مناسب واسه برديا انتخاب کردم . جانننننم؟ با من بود ؟ گفتم:” با منيد شما؟” _:” اره .پس با کيم ؟” گفتم :” اما من ازدواج کردم با برديا و عاشقشم هستم .”_:” واسم مهس نيس” _:” خانوم حواستون هس چي ميگين؟ من و برديا دو ماهه ازدواج کرديم . اونوقت شما ميگين يه کيس مناسب واسه برديا سراغ دارين؟ شما فک ميکنين … ” _:”پاتو از زندگيش بکش بيرون وگرنه بد ميبيني.”_:” ببخشيد اما من عاشق شوهرمم .” پوزخندي زد و گفت:” منتظر بدبختيات باش اوا خانوم!” *** تلفنم زنگ خورد . از شماره ناشناس بود . برداشتم:”الو؟” _:” سالم اوا . بابا منم مهسا-” لبخند زورکي زدم و گفتم:” بله خوبي مهسا جان؟ “_:” مرسي عزيزم . ببيا سر کوچتون کارت دارم .”_:” کارم داري ؟ چيکار ؟ ” _:”حاال شما بيا . بابا نترس نميخورمت .سر کوچه بيا .” و قطع کرد. جا خوردم.من و مهسا دو سالي بود که سراغ همو نميگرفتيم اما حاال… .

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

ادرس خونمونو از کجا داشت؟ تلفن من؟ بعد از کلي خود درگيري موبايلمو برداشتمو رفتم پايين. صداي بوق ماشين اومد.مهسا بود.درو باز کردمو سوار شدم.تا خواستم سالم کنم، دستمال سفيدي جلوي بينيم قرار گرفت و من بيهوش شدم. *** چشمامو که وا کردم احساس درد بدي توي بدنم پيچيد. اينجا کجاست؟ دست و پاهام چرا بستن؟ دهنم چرا بستس؟ واي برديا کجاس؟ سعي کردم يادم بيارم چي شده. تلفن مهسا.. خروج من از خونه.. بوق ماشين مهسا.. نشستن تو ماشين مهسا.. دستمال سفيد .. خب يني االن منو دزديدن؟ واي برديا… در وا شد و يه پسر خوش قيافه حدود سي ساله وارد شد.هيکلي بود.خيلي هيکلي . روبروي من نشست.گفتم االن يه ياروئه که چشاش هيزه و … . ولي اصال اين پسره اينطور نبود.خيليم خشک بود. شروع کرد به حرف زدن:” خب آوا خانوم اسم بچتو چي ميخواي بذاري؟ ” جانممممم.اين خوشگله از کجا ميدونست که من حامله ام؟ با يه پوزخند گفت:” زياد به مخت فشار نيار کوچولو.مامان برديا رو که ميشناسي؟ مث اينکه به اخطارش توجه نکردي!” بازم دهنم مث کروکوديل باز موند.اين کي بود؟ خواستم حرف بزنم که يه چاقو از جيبش در اورد و روبه من گفت:” خب ! حاال خانوم کوچولو نگفتي اسم بچتو ميخواي چي بذاري.” ترسيدم.گفتم با ترس:” آروين.” اما چون دهنم بسته بود صداهاي نامفهومي از دهنم خارج شد. رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

با نيشخند روي لبش دستمالو از دهنم فاصله داد و گفت:” چي ؟” با بغض و وحشت گفتم:” اروين.” با لحني که ميخواست مسخرم کنه گفت:” اوخخخخي.اروين کوچولو خبر نداره که تا دقايق ديگه قراره بره پيش خونواده مامان آواش!” اولش که منظورشو نفهميدم اما باز هم گفتم:” نه!” اما به جاش صداي نامفهومي مث دفعه قبل از دهنم خارج شد. گفت:” اما من دلم برات ميسوزه.نميخوام بچتو بکشم ولي به جاش بايد يه کاري واسم کني!” از ترس زبونم بند اومده بود.بچم.اروينم.واي خدا.کمکم کن.ماماني.بابايي.داداشي کمکم کنيد.به دادم برسيد. گفت:” نميپرسي چيکار؟ خب خودم ميگم.االن من به برديا جونت زنگ ميزنم و تو ميگي که با من رابطه داشتي.به همين راحتي.” خداي من.چه ادم کثيفي بود اين.عمرا اگه اين کارو ميکردم. ديد که سکوت کردم.چاقو رو گذاشت رو شکمم.وحشتم صدبرابر شد.گفت:” نه.مث اينکه اروينتو دوس نداريا.” قلبم ايستاد.اروينم.ميخواست اروينمو بکشه. دستمالو از دهنم فاصله داد و گفت:” قبول؟” با گريه گفتم:” توروخدا ولم کن.مگه من چکارت کردم؟ تورو جون عزيزت ولم کن.توروخدا.التماست ميکنم.” گفت:” اوال که تو براي من هيچ کار بدي نکردي و من دارم حرف مادر شوهر عزيزتونو اجرا ميکنم.دوما که عزيزي ندارم.سوما که من هروقت بخوام کاري کنم هيچکيم جلو دارم نيس. حاال قبول؟ ببين من که باهات کاري ندارم.فقط تو حرفشو ميزني.حاال چي ؟ قبول؟” خدايا اگه برديا حرفمو باور ميکرد چي؟ با هق هق کفتم:” قبول!” ***

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

** برديا: در خونه رو باز کردم و وارد شدم اما اين بار برخالف هميشه نه بوي غذا مي اومد و نه صدايي و نه حتي اوا هم نبود. همه جاي خونه رو گشتم و اوا رو صدا ميزدم: اوا…..خانومم…اوا کجايي؟… نفسي کجاي؟… تعجب کردم.سابقه نداشت که اين وقت روز بره بيرون.هروقتم ميخواس بره به من زنگ ميزد اما اين بار… . گوشيمو در اوردم که بهش زنگ بزنم که گوشيم زنگ خورد و اسم” عزيرترينم” روي صفحه افتاد.گفتم:” سالم بر بانوي زيباي من.نفس من کجاست؟” صداي مردي اومد که گفت:” نفس تو االن با من روي تخته.” جانممممم.اين با من بود االن؟ گفتم:” ببخشيد گوشي خانوم من دست شما چيکار ميکنه؟” گفت:” گوشي خانومت که چه عرض کنم تمام تن و بدن زنت داره با من کار ميکنه!” چي داشت ميگفت اين ؟ فرياد زدم:” چي واسه خودت زر ميزني عوضي؟ گوشي رو بده اوا ببينم”. گفت:” چشم.االن ميدم آوا جونت تا حقيقتو بهت بگه.” لحظاتي بعد صداي آوا اومد که گفت … *** آوا: ناله ميکردم.گريه ميکردم.همه رو صدا ميزدم. برديا حرفمو باور کرده بود.اون مردک عوضي که اسمش سينا بود منو مجبور کرد.مجبور بودم .بچمو ميکشت.البته کثافت اشغال بچمم کشت. وقتي که تماس تلفني منو برديا قطع شد اونا منو سپردن دست يه زنه که بچه ها رو سقط ميکرد. بچه منم سقط کرد.اروين منم سقط کرد. پسر منو سقط کرد. سينا باهام کاري نداشت و همه اون حرفايي که به برديا زده بودو دروغ گفته بود. رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

امروز بدترين روز عمرم بود.همه اتفاقاي بد توي چند ساعت اتفاق افتاد. جون تو بدنم نبود.فقط اسم برديا و خدارو صدا ميزدم. مامانش چطور تونست؟ خدا… در واشد و سينا اومد تو .ازش متنفر بودم .بچمو کشت.اروين مامانو کشت.گفت:” خب ديگه کارمون باهات تموم شد.ميتوني بري پيش برديا جونت.” چقد عوضي بود.چقد… با اون حرفايي که سينا به برديا زده بود برديا سر منو نميبريد جاي تعجب داشت.غيرتي بود خفن.من از ترسش حتي موهامم بيرون نمييدادم. بردياي من کجايي؟ ناهار خوردي آوا به فدات؟ غصه نخور فدات شم. *** سينا از ماشين شوتم کرد پايين و گاز داد رفت. رفت.قاتل بچم رفت.از مامان برديا متنفر بودم. حاال منو بي هيچ سرپناهي، بي هيچ پولي از ماشين شوتم کردن بيرون. از روز مرگ اروينم حتي کلمه اي حرف نزده بودم. نترسيده بودم.وحشتم نکرده بودم.من گرخيده بودم.گرخيده بودم. بايد به برديا زنگ بزنم.نه…برديا ديگه اسمم نمياره.بايد برم پيش عسل. *** يه ماه از روزي گذشته که… از روزي گذشته که منو اوردن بيمارستان رواني.تيمارستان.پيش ديوونه ها.حقيقت تلخه .اما منم ديوونه شدم. تنها خوراکم قرصه.قرص…هيچ کاري نميکنم.حتي حرفم نميزنم.ميگن افسرده شدم.خيلي افسرده شدم خيلي… . من اين حرفا سرم نميشه منو قانع کن ميموني از تو دست بر نميدارم خودت خوب اينو ميدوني هي کلنجار نرو بسه روي سيم آخرم من رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

حرف ديوونگي باشه از تو ديوونه ترم من.. چي نصيبت ميشه از اين دل بريدن دل شکستن که ميخواي با اين جدايي بگيري منو از من منصرف شو از گذشتو از منو شعله کشيدن من به آتيش ميکشونم همه دنيارو بري بي من همه دنيارو بري بي من… من که پاي تو نشستم کوهِ دردتو شکستم پا نذار رو قسمي که پيش چشمات با بستم حرف من اينه بفهمي رفتنت عينه تگرگه زندگي وقتي نباشي زندگي نيست خوده مرگه.. چي نصيبت ميشه از اين دل بريدن دل شکستن که ميخواي با اين جدايي رمان آواي بي کسي ها …

.

.

رمان جدید از judy abote جودی ابویت آوای بی کسی ها

.

.

بگيري منو از من منصرف شو از گذشتو از منو شعله کشيدن من به آتيش ميکشونم همه دنيارو بري بي من همه دنيارو بري بي من… *** برديا: يه ماه گذشته.يه ماهه که از آوا خبري نيس.هنوز باورم نميشه.ميدونم که اينا واقعيت نيس. آواي من خيانت نميکنه.آواي من هيچوقت خيانت نميکنه.هيچوقت.مطمئنم. بيشتر از اين آرامشو از روزگار من نگير تو بهترين آرزومي تو آرزوي من نمير.. پُر ميشه از نبود تو پيمونه ي چشاي من نباشي بي تو ميشکنم ويرون ميشه دنياي من تو شعله داره عشقمي تو شام بي چراغ من شعلتو بردارو بيا تو بي کسي سراغ من تو اين بهارِ بودنت چه خوبه که شتاب کني منو با قرض دوريات دوباره بي حساب کني.. روزاي اين ديوونه رو همرهنگ تاريکي نکن مسير قصه هاتو با راه دلم يکي نکن دل پي هر بهونه اي براي بي تو مردنه

دوستان این یک داستان کوتاه است
خلاصه ادبی:

ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ …!!!
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ …ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮفته بود.ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!
ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ …!!!
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ …گل بود،،،،،
ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ …
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ …
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود!!!!!!
آنکه تو را میخواهد!!!!
به هر بهانه ای میماند!!!!!!

************
مقدمه:

دلتنگیات برای من
خودم غمت رو میخورم
تنها نمیذارم تو رو
من از تو دل نمیبرم
سر روی شونه هام بذار
درداتو هدیه کن به من
سنگ صبور تو منم
بیا و تکیه کن به من
من تکیه گاهتم یار و همراهتم
درمونه آه تم من عاشقتم
تا وقتی که داری منو
غصه ی هیچ چیزو نخور
من مثله کوه پشت توام
از آرزوهات دل نبر
تا وقتی هستم میتونی
به هر چی میخوای برسی
هر چی دارم فدای تو
برام تو مثله نفسی
نفس که میکشم
تو رو حس میکنم تویه تنم
کنار تو حس میکنم
عاشقه عاشق شدنم
من تکیه گاهتم یار و همراهتم
درمونه آه تم من عاشقتم
من تکیه گاهتم یار و همراهتم
درمونه آه تم من عاشقتم

1.gif

فرمت کتاب آوای بی کسی ها : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 174 بار بار دسته بندی : آوای بی کسی ها تاريخ : ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

4 + 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،