پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان آندیا باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان آندیا باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آندیا : PDF|APK|EPUB

۱۵۲۴

1.gif نام کتاب رمان : آندیا
1.gif نام نویسنده : Marya 1381 ماریا
1.gifحجم رمان آندیا : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان آندیا :
یه پسر شیطون…یه دختر فوق شیطون…هردو جراح قلب هستن…این آقا پسر ما قراره از آمریکا بیاد و توی بیمارستانی که دخترمون اونجا کار میکنه مشغول کار بشه…ولی این دختر ما یکم حسوده دلش نمیخواد کسی بهتر از اون باشه.
مقدمه
هوا بارانیست
شیشه!
چرا بخار نمیگیری؟!
نترس رفت
دیگر اسمش را رویت نمی نویسم!
_ای خدا مرگت بده…چرا خفه نمیشی؟
حرفا میزنما!گوششی رو که خدا مرگ نمیده!
گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و خفش کردم.
اوووووووووف.حالا کی حال داره بره بیمارستان؟
با این شغلی که انتخاب کردم!کله سحر باید پاشی بری سر کار.
با بی حالی بلند شدم و رفتم دست به آب…بعد از انجام کارای لازم بیرون اومدم.
موهاموشونه کردم و از اتاق رفتم بیرون…خواستم از پله برم پایین که گفتم چه کاریه؟؟
وقتی نرده هست چرا پله؟الکی از پاهای نازنینم کار بکشم!نشستم رو نرده و سر خوردم.
دستامو بالا گرفتم:یـــــــــوهـــــــو
رسیدم پایین پله ها…اُه اُه قیافه رو.سیم سیم جون داشت با اخم نگاهم میکرد.
_سلام سیم سیم جونم…چطوری؟
سیمین خدمتکار خونمون بود…تپل مپل و خیلی با نمک بود…هر وقت از نرده سر میخوردم خیلی حرص میخورد.
انقده دوستش دارم.
سیم سیم جون_آخه برای چی از نرده سر میخوری؟نمیگی میوفتی دست و پات میشکنه؟چقدر از دست تو من حرص بخورم؟
خندیدم:حرص نخور فدات شم…آخه عادته دیگه…نمیشه ترکش کرد…مگه نشنیدی که میگن ترک

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Marya 1381 ماریا آندیا

مقدمه هوا بارانیست شیشه! چرا بخار نمیگیری؟! نترس رفت دیگر اسمش را رویت نمی نویسم! _ای خدا مرگت بده…چرا خفه نمیشی؟

دانلود رمان آندیا

حرفا میزنما!گوششی رو که خدا مرگ نمیده! گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و خفش کردم. اوووووووووف.حاال کی حال داره بره بیمارستان؟ با این شغلی که انتخاب کردم!کله سحر باید پاشی بری سر کار. با بی حالی بلند شدم و رفتم دست به آب…بعد از انجام کارای الزم بیرون اومدم. موهاموشونه کردم و از اتاق رفتم بیرون…خواستم از پله برم پایین که گفتم چه کاریه؟؟ وقتی نرده هست چرا پله؟الکی از پاهای نازنینم کار بکشم!نشستم رو نرده و سر خوردم. دستامو باال گرفتم:یـــــــــوهـــــــو رسیدم پایین پله ها…اُه اُه قیافه رو.سیم سیم جون داشت با اخم نگاهم میکرد. _سالم سیم سیم جونم…چطوری؟ سیمین خدمتکار خونمون بود…تپل مپل و خیلی با نمک بود…هر وقت از نرده سر میخوردم خیلی حرص میخورد. انقده دوستش دارم. سیم سیم جون_آخه برای چی از نرده سر میخوری؟نمیگی میوفتی دست و پات میشکنه؟چقدر از دست تو من حرص بخورم؟ خندیدم:حرص نخور فدات شم…آخه عادته دیگه…نمیشه ترکش کرد…مگه نشنیدی که میگن ترک عادت موجب مرض است؟ جوابمو نداد و رفت.رفتم تو آشپزخونه..مامان داشت ظرفای دیشب رو میشست…آخه دیشب مهمون داشتیم. از پشت بغلش کردم که با ناز گفت:نکن علیرضا…االن آندیا میاد. داشتم غش میکردم از خنده ولی خودمو کنترل کردم که نخندم.هه هه فکر کرده من بابام…الهی بمیرم برای بابام اینطوری که مامان ناز میکنه منم باشم دست و پام میلرزه چه برسه به بابا!!! _سالم پری جون…ای شیطون فکر کردی باباست؟

دانلود رمان آندیا

سریع منو از خودش جدا کرد و گفت:درد…دختره بی حیا…چرا بی خبر میای تو؟ _ببخشید از این به بعد میکروفون روزه خون محله رو میگیرم و میگم آآآآآآآآآی اهل خانه به گوش باشید…آندیا داره میاد. مامان_بسه انقدر زبون نریز بشین صبحونه تو بخور باید بری بیمارستان…من نمیدونم چطوری مریضات از دستت فرار نمیکنن. همه مامان دارن…ماهم مامان داریم…اصال از زندگی سیر شدم…صبحونمو خوردم و رفتم تو اتاقم. خب حاال میریم سراغ معرفی بنده.

دانلود رمان آندیا

به نام خدا آندیا محبی هستم۲۵ساله از تهران…جراح قلب هستم…چند سال جهشی خوندم واسه همین مدرکمو زودتر گرفتم…یه مامان بابای خیلی خوب دارم…وضع مالیمون هم خیلی خوبه…مامانم خونه داره و بابام دوتا شرکتو اداره میکنه…خودمم که توی یه بیمارستان معروف خصوصی کار میکنم. بریم سراغ قیافه…موهای قرمز که تا کمرم میرسید…آخ که من چقدر از دست موهام حرص میخورم…نمیدونم به کی رفتم که موهام قرمز شده…البته خیلی بهم میاد…پوست سفید…چشمای مشکی…ابرو های هشتی…مژه های بلند و فر…بینی کوچیک و لبای غنچه ای برجسته…انقده ناز بود لبام…هیکلمم که عالی. یه شلوار لی تنگ یخی با یه مانتو لی یخی پوشیدم. روی مانتوم طرح گل های مشکی بود…مقنعه مشکیمو سرم کردم. به کیف که عالقه ای ندارم..کفشمم مشکی و طبق معمول پاشنه بلند. یه دسته از موهامو از مقنعه بیرون آوردم و چپ زدم…یه خط چشم مشکی،ریمل مشکی و رژلب نارنجی زدم. سوییچ پورشه مشکیمو برداشتم و از اتاق خارج شدم…از مامان و سیم سیم جون خداحافظی کردم و رفتم تو پارکینگ. سوار ماشین شدم و از خونه بیرون اومدم…پخش ماشینو روشن و صداشو زیاد کردم…شیشه هام پایین دادم: هدف من توی گهواره مرد رو ورق جوهری و اشکای خشک نقاشیام اشکالی گنگ و افکارم شده خربار فحش بحث این نیست که انسان کمه بحث سر اینه چقدر سوگند خره چون با هرکی نشسته یک ماه بعدش طوری ازش خورده که چشماش تره اینا تازه نیست عادت کردم خط به خط توی کاغذ غرقم و شب به شب توی عالمی پرتم که جوونیم حروم شد ساعت برگرد

دانلود رمان آندیا

توی اتاق تاریک و تار چشام بارید و نگام که تاریخ شادیو به یاد نداره و سالی یه بار منتظر شادیم تو ثانیه ها تقویم روی میخ دیوار نیست فقط یه نور کوچولو ته زیر سیگاری داره میسوزونه میفهمونه شب سیاه نیست ما پای هم تا صبح بیداریم ساعت برگرد ساعت برگرد ساعت برگرد او ساعت برگرد )ساعت برگرد_سوگند( رسیدم به چراغ قرمز…یکم صدای پخشو کم کردم. بعد۸۰ثانیه چراغ سبز شد…رسیدم بیمارستان. ماشینو تو پارکینگ بیمارستان پارک کردم و رفتم تو. توی راهرو هرکی بهم میرسید سالم میکرد…کف کرد دهنم بس که جواب سالمشون رو دادم. رفتم تو اتاقم و سوییچ ماشینو پرت کردم رو میزم…مانتومو در آوردم و روپوش سفیدمو پوشیدم…خودمو تو آینه قدی که تو اتاقم بود نگاه کردم. موهام خیلی تو چشم میزد…وللش…از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت پذیرش. _سالم الی الی_سالمو…استغفراهلل…آخ که من مردم و نتونستم به تو بفهمونم که اسم من الیناست نه الی!! _حرص نخور فدام شی پرونده اتاق۳۴۰روبده. با حرص گفت:صبرکن پیداش کنم.

دانلود رمان آندیا

تو دلم به حرص خوردنش خندیدم…الینا دوستم بود. ولی در حد یه دوستی معمولی…نه این که مثال باهم بریم بیرون و اینا. دختر خوبی بود…فوق العاده از این که اسمشو مخفف کنم بدش میاد. خب چه کنم؟ من اسم همه رو مخفف میکنم…حال ندارم اسمشونو کامل بگم. الی_بیا _مرسی عشقم الی_ایش خندیدم و رفتم تو اتاق۳۴۰٫٫٫مریضم یه دختر۶ساله بود. خیلی دوستش داشتم و دلم براش ضعف میرفت. اسمشم آنوشاست…انقده ملوسه. موهای خرمایی…چشمای طوسی…لبای کوچولو و پوست سفید. خواب بود! پرونده رو روی مبلی که اونجا بود گذاشتم…نشستم روی تخت. موهاشو ناز کردم و صداش زدم:آنو؟…گل دختر؟…نمیخوای بیدارشی؟! دستاشو مشت کرد و چشماشو مالید ولی بازشون نکرد. داشت خودشو لوس میکرد…بال! _بلندشو دیگه…خاله دلش برات تنگ شده. دستاشو باال آورد به معنی این که بلندش کنم. دستاشو گرفتم و نشوندمش رو تخت. چشماشو باز کرد. _سالم خاله ابراز احساست زیاد:سالم عزیزم حالت خوبه؟ آنو_مرسی خاله خوبم

دانلود رمان آندیا

بغلش کردم و رفتم طرف دستشویی…صورتشو شستم و از دستشویی بیرون اومدم. نشوندمش رو تخت. _خب حاال کی صبحونه میخواد؟ دستاشو به هم کوبید و با ذوق گفت:من من _باشه…ولی اول بذار موهاتو شونه کنم یه میز کوچولو خودم کنار تختش گذاشته بودم که یه دونه کشو داشت و توشو با انواع و اقسام گل سر و تل پر کرده بودم. موهاشو شونه کردم و بافتم. یه گل سر پاپیونی صورتی هم زدم به موهاش.آینه رو دادم به دستش و گفتم:چطوره؟خوشت میاد؟ خوش حال گفت :وای خاله مرسی…خیلی دوست دارم _ منم دوست دارم موش موشی من صدای در اومد و خانوم رحیمی اومد داخل. برای آنوشا صبحونه آورده بود. خانوم رحیمی از خدمه های بیمارستان بود…زن مهربونی بود. با خوش رویی گفت:سالم خانوم دکتر _ سالم خانوم رحیمی خسته نباشین خانوم رحیمی_درمونده نباشی دخترم رو کرد به آنوشا و گفت:سالم خوشگل خانوم…حتما گشنته آره؟ آنوشا دستاشو از هم باز کرد و گفت:انقدر گشنمه…راستی سالم دستی به سرش کشیدم و گفتم:پس تا آنو صبحونه شو بخوره منم برم به کارام برسم آنو_خاله زود بیا…خب؟ _ باشه عزیزم رفتم از اتاق بیرون که با دکتر سلیمی رو به رو شدم. ایییییییش انقدر ازش بدم میاااااااااد.

دانلود رمان آندیا

عین چسب به آدم میچسبه. سلیمی_سالم خانوم محبی با بی حوصله گی گفتم:سالم وقبل این که بخواد حرف دیگه ای بزنه ازش دور شدم. به چندتا از مریضای دیگم سر زدم. خب…حاال که وقت آزاده بریم سر وقت ساناز. ساناز دوست صمیمیم بود که از بچه گی باهم بودیم و بزرگ شدیم. مثل دوتا خواهر بودیم. رفتم سمت اتاقش و بدون این که در بزنم رفتم تو. _سالم سانی سانی_سالم آندیا خوبی؟ _خوبم مرسی…چه خبرا؟ سانی_خبر این که…امشب خونه عموم دعوتیم نشستم روی مبل. با یه ذوقی گفت که نگوووووووووو آخه این سانی خانوم عاشق و دلباخته پسر عموشون هستن. اسمشم پرهامه. خیلی دوستش داره ولی اون پسره خدا بگم چیکارش نکنه اصال توجهی به سانی نداره. خیلیم دلش بخواد. ساناز یه دختر با چشمای عسلی…موهای عسلی…بینی کوچیک و لبای برجسته بود. دیگه چی میخواد؟ خیلیم از دخترای فامیلشون سرتره. لبخندی زدم:ای شیطون پس بگو چرا انقدر خوش حالی میخوای بری دیدن یار سرخ شد و سرشو انداخت پایین!!

دانلود رمان آندیا

 چشمام گرد شد. سانی و خجالت؟! سانی_یه چیز بگم؟ _نه دو چیز بگو سانی_میشه دو دقیقه جدی باشی؟ _خیلی خب…بگو گوش میدم سرشو انداخت پایین و با انگشتای دستش بازی کرد. ای بابا اینم انگار نمیخواد بحرفه. پارچ روی میز رو برداشتم و یه لیوان آب برا خودم ریختم. یکمشو خوردم. هنوز قورتش نداده بودم که تند و سریع گفت:پرهام اعتراف کرد که دوستم داره هرچی آب تو دهنم بود پاشید بیرون. _چی؟! سانی_چرا داد میزنی؟ با صدای خیلی آرومی گفت:گفت که عاشقمه با دهن باز نگاهش کردم. _نه!!!! سانی_آره _آخه اون که اصال… ساکت شدم…هنگیده بودم. سانی_تازه ازم خاستگاری هم کرد دهنم باز تر از این نمیشد. سانی_ببند دهنتو مگس توش رفت دهنمو بستم.

دانلود رمان آندیا _تعریف کن ببینم چی شد؟ سانی_یه روز که از بیمارستان برمیگشتم گوشیم زنگ خورد…پرهام بود…تعجب کردم!!آخه خیلی کم پیش میومد بهم زنگ بزنه…گفت که اگه بشه اون روز ببینمش…گفتم چرا؟…گفت وقتی دیدم بهم میگه…تو کافی شاپ قرار گذاشتیم…وقتی رفتم گفت ساناز من عاشق یه دختری شدم نمیدونم چطوری بهش بگم میشه کمکم کنی؟…اینو که گفت یخ کردم همه بدنم بی حس شده بود…خیلی جلوی خودمو گرفتم که همونجا نزنم زیر گریه…گفتم به سالمتی…گفت خب حاال من چجوری بهش بگم؟…با خودم گفتم من مهم نیستم مهم پرهامه که یه نفر دیگه رو دوست داره و با اون خوشحاله پس منم اینطوری خوشحالم برای عشقم…گفتم اگه دوستش داری یه لحظه هم صبر نکن رک بهش بگو…گفت مطمئنی؟…گفتم آره دیگه برو بهش بگو…حاال کی هست؟اسمش چیه؟…گفت اسمش سانازه االنم رو به روم نشسته…رفتم تو شوک…باورم نمیشد آندیا…گفت عشق زندگیم عاشقانه دوست دارم ادای عق زدن درآوردم:ای…حالم به هم خورد سانی_مرض…خودتم میبینیم _خب حاال بقیه اش رو بگو سانی_گفت چون نمیخواسته من بفهمم عاشقمه بهم بی توجهی میکرده…ولی اون روز دیگه طاقتش تموم شده بوده…وای نمیدونم چطوری باهاش روبه رو بشم؟ _چیش سانی_کوفت…راستی درباره ی این دکتره که میخواد از آمریکا بیاد شنیدی؟ با کنجکاوی گفتم:دکتر چیه؟ سانی_جراح قلبه _ا!!نمیخوام سانی_حسود _نیستم سانی_هستی _نیستم سانی_خیلی خب نیستی…شنیدم یه دکتر خیلی معروفه…بیمارستان های زیادی براش دعوت نامه فرستادن ولی اون اینجارو انتخاب کرده…تا سه روز دیگه هم میرسه _حاال اسمش چیه این دکتر به قول شما معروف؟ معروفو با تمسخر بیان کردم.

دانلود رمان آندیا

سانی_میگم حسودی نگو نه _نه خیرم هیچم حسود نیستم سانی_باشه تو راست میگی…اسمش آوید…آوید رادفر _اسمش تو حلقم سانی_خب دیگه پاشو برو بس که حرف زدی سرم درد گرفت _چه پررو…خوبه تو سه ساعت مخ منو به کار گرفتی و داری از رسیدن به عشقت حرف میزنی رفتم از اتاقش بیرون و وارد اتاق خودم شدم. *************** ساعت۸شب بود که دیگه کارم تموم شد. مانتومو پوشیدم و رفتم تو پارکینگ. سوار ماشین شدم و پیش به سوی خونه و یه خواب عالی. رسیدم. وارد خونه شدم و یه راست رفتم تو اتاقم. مقنعه ام رو درآوردم و بدون اینکه لباسمو عوض کنم خوابیدم رو تخت که صدای مامانو شنیدم. مامان_آندیا…آندیا مامان بیا شام بخور پتو رو،رو سرم کشیدم و گفتم:مامان خوابم میاد…شام نمیخوام مامان_خیلی خب بخواب منم دیگه راحت خوابیدم. *************** با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.اه…حاال کوش؟ یادم اومد دیشب که با مانتو خوابیدم از تو جیب مانتوم درش نیاوردم. به هزار زحمت گوشیمو از جیب مانتوم درآوردم و نوار سبز رنگو به طرف راست کشیدم. باصدای گرفته گفتم:بله؟ مگه آزار داری اول صبح مزاحم میشی؟ببین تو رو خدا نمیذارن آدم یه ذره بخوابه صدای مردونه ای گفت:ببخشید همراه آقای راد؟

دانلود رمان آندیا  گوشی رو از گوشم فاصله دادم و به شماره نگاه کردم. از ایران نبود. دوباره گذاشتمش در گوشم و گفتم:نخیر وگوشی رو قطع کردم. حاال یه روز خواستیم بیشتر بخوابیما. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم. امروز نمیرفتم بیمارستان. رفتم تو آشپز خونه و یه صبحونه مشتی زدم تو رگ. چون دیشب هم شام نخورده بودم خیلی گشنم بود. بعد صبحونه یکم تلویزیون دیدم و رفتم تو اتاقم. تا ساعت دوازده تو اتاقم بودم و رمان میخوندم. رفتم پایین. مامانو بابا اومده بودن. بلند گفتم:سالم بابا نگاهم کرد و گفت:سالم دخی خودم…بیا بغلم ببینم رو مبل کنارش نشستم و خودمو تو بغلش جا کردم. _خوبی بابایی؟ بابا_ممنون…چه خبر از بیمارستان؟ _هیچی…شما چه خبر؟ بابا_سالمتی مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:انقدر لوسش نکن…اون وقت کسی نمیاد بگیرتش میمونه رو دستمون _دست شما درد نکنه واقعا…دختر به این خوبی و گلی از سرشونم زیادم مامان_آره حتما…شرط میبندم یه روز نشده برت میگردونن ور دل خودم آهی کشیدم…خدایا…فدای تو بشم آخه اینم مامانه ما داریم؟

دانلود رمان آندیا

اصال انرژی مثبته که به آدم انتقال میده این مامان ما با حرفاش. بابا_ا!…پری این حرفا چیه؟ خیلیم دلشون بخواد…درضمن لپمو کشید و گفت:من گل دخترمو به هرکسی نمیدم لبخندی زدم. سیم سیم جون اومد و برای نهار صدامون زد. بعد نهار رفتم تو حیاط. خونمون دوبلکس بود. پذیرایی به این صورت بود: پارکت سفید…یه فرش۶متری به رنگ آبی با طرح های سفید…که وسط سالن قرار داشت…دو دست مبل به رنگ های آبی و سفید…پرده های سفید با طرح دریا. حیاطمون هم پر بود از درخت ها و گل های مختلف. یه میز و چندتا صندلی هم تو حیات گذاشته بودیم. نشستم رو صندلی و به آسمون نگاه کردم. نسیم خنکی که به صورتم میخورد حس خوبی بهم میداد. یکم دیگه نشستم و رفتم تو اتاقم. صدای زنگ گوشیم بلند شد. ساناز بود. جواب دادم:هان؟ سانی_هان چیه بی ادب!سالم _بنال بابا سانی_یعنی من برم بمیرم با این دوست انتخاب کردنم _خب حاال…چیکار داری؟ سانی_من و سحر میخوایم بریم بیرون…میای؟ _کجا؟

دانلود رمان آندیا

سانی_یه جایی میریم حاال…میای یا نه؟ _میام…ساعت چند؟ سانی_۸بیا دنبالمون…حال ندارم ماشین بیارم _روتو برم…باشه بای سانی_بای گوشی رو قطع کردم. سحر خواهر سانی بود و خیلی دختر مهربون و آرومی بود. با یه پسره دوست شده بود به اسم کیان. خیلی همو دوست داشتن. ولی نمیدونم چی شد که از هم جدا شدن. از وقتی جدا شدن سحر خیلی افسرده شده و من و سانی سعی میکنیم حالشو دوباره خوب کنیم. رو تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن رمان جدیدی که تازه دانلود کرده بودم. اسم رمان بگذار ستایشت کنم بود. شخصیت های اصلیشم ستایش و ارسالن بودن. آخی الهی بمیرم برای ستایش چقدر رنج کشیده بود. دلم میخواد برم دونه دونه موهای این ارسالن خانو بکنم. یه نفر دیگه پارسا رو مسموم کرده…به این ستایش بدبخت میزنه. انقدر گریه کردم به خاطر بیچارگی ستایش که چشمام دیگه میسوخت. انقدر تو رمان فرو رفته بودم که نفهمیدم ساعت۶شده. سریع بلند شدم. یه شلوار چسبون مشکی با یه مانتو کوتاه زرد پوشیدم. آستیم مانتوم سه ربع بود و روش طرح های ریز مشکی کار شده بود. یه شال مشکی سرم کردم. موهامو فرق باز کردم و دورم ریختم.

دانلود رمان آندیا

یه خط چشم کلفت مشکی کشیدم. رژگونه طالیی و رژ طالیی هم زدم. کفش پاشنه ده سانتی زردمو پام کردم. چون میخواستیم بریم رستوران کیف مشکیمو برداشتم و کیف پول و گوشی و یه سری خرت و پرت دیگه ریختم توش. نگاه آخرو تو آینه به خودم انداختم و رفتم پایین. مامانم داشت سریال مورد عالقه اش رو میدید. _مامان من میرم بیرون مامان_کجا؟ _با سانی و سحر میریم رستوران مامان_باشه برو…دیر نکنی _باشه…بای رفتم تو پارکینگ. سوار ماشینم شدم و پیش به سوی عشق و حال. پخشو روشن کردم و طبق معمول صداشو تا آخر باال بردم: وقتی پیشم هستی تو بغلم مستی گرمای دستاتو حس میکنم وقتی دستی دستی تو دلم نشستی هرچی رو میگی باور میکنم ما به هم قول دادیم ما به هم دست دادیم گفتیم تا هست دنیا هستیم باهم تو فالم افتادی ما به هم دل دادیم دیگه دست ما نیست

دانلود رمان آندیا

 هستیم باهم بیا بیا دارم دیوونه میشم اگه نباشی من ویرونه میشم بیا بیا بگیر دستامو ار تو نگام بگیر حسامو بیا بیا ول نکن دستامو نگیر از من اون دوتا چشمات رو بیا بیا ول نکن دستامو نگیر از من همه ی دنیامو )دیوونه میشم_کوروش مقیمی( جلوی رستوران همیشگی نگه داشتم. _بروبچ بریزین پایین که شکمم چسبید به ستون فقراتم پیاده شدیم. ماشینو قفل کردم و رفتیم تو و یه گوشه نشستیم. دیزاین این رستوران فوق العاده بود. همه چیز قهوه ای و مشکی بود و نور مالیمی فضا رو روشن کرده بود. گارسون اومد و سفارشامونو گرفت. به چهره سحر نگاه کردم که چقدر شکسته شده بود. موهای مشکی… چشمای عسلی که حاال زیرش گود افتاده بود…بینی کوچیک و لبای معمولی. باید یه کاری براش میکردم. طاقت ندارم اینطوری ببینمش. بعد از چند دقیقه غذامونو آوردن و مشغول خوردن شدیم.

دانلود رمان آندیا

سانی_فردا دکتر رادفر میاد دست از غذا خوردن کشیدم…ایش به درک _به من چه؟ سانی_دختر حسود غذامونو که خوردیم رفتم تا حساب کنم. پول رو که دادم خواستیم از رستوران خارج بشیم که کیان و یه دختر وارد شدن. با نگرانی به سحر نگاه کردم. باهم چشم تو چشم شدن. سحر زد زیر گریه و سریع از رستوران خارج شد. کیان رفت دنبالش. به دختره نگاه کردم که چهره معصومی داشت. چندلحظه بعد کیان اومد. از چهرش غم میبارید. خواستیم بریم که با صداش متوقف شدیم:ساناز خانوم میشه ما باهاتون صحبت کنیم؟ سانی با عصبانیت برگشت سمتش و گفت:دیگه چی میخوای بگی؟دل خواهرمو شکستی…چی داری که بگی؟ کیان_لطفا…قضیه اونطور که شما فکر میکنید نیست…میشه صحبت کنیم؟ سانی نگاهی بهم کرد. چشمامو به معنی این که قبول کنه باز و بسته کردم. سانی_باشه رفتیم و سر یه میز نشستیم. دختره کنار کیان نشست. کیان_ببینین من و نگار دخترعمو پسرعمو هستیم و به اجبار خانواده هامون باید باهم ازدواج کنیم…نه من نه نگار به این ازدواج راضی نیستیم…نگار خودش یه نفر دیگه رو دوست داره نگار_بله درسته… االنم اومدیم که فکرامونو روهم بریزیم ببینیم چیکار میشه کرد

دانلود رمان آندیا

_خب حاال میخواید چیکار کنید؟ کیان_نمیدونیم…من واقعا عاشق سحرم…نمیخوام از دستش بدم صداش بغض داشت. نفس عمیقی کشیدم. _خب شما اصال به خانواده هاتون گفتید که همو نمیخواین؟ دوتاشون سری به معنای نه تکون دادن. _خب برید حرف بزنید و بگید که به هم عالقه ای ندارید…اونا درکتون میکنن…هیچ پدر و مادری راضی به بدبخت شدن بچش نمیشه کیان_امیدوارم جواب بده سانی که حاال قانع شده بود گفت:چرا به سحر نگفتی؟میدونی هر شب چقدر گریه میکنه؟ کیان_نمیتونستم بگم سانی_امیدوارم همه چیز درست بشه به نگار نگاه کرد و گفت:امیدوارم تو هم به عشقت برسی و نگار هم با لبخندی جوابشو داد. _خب دیگه سانی بپاش بریم…دیره ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون. سانی رو دم خونه شون پیاده کردم و راه خونه رو درپیش گرفتم. خیابونا خیلی شلوغ بودن. خواستم بپیچم تو یه کوچه که یه فراری قرمز با سرعت از کوچه خارج شد.

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب آندیا : PDF|APK|EPUB

 دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم