دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / آرام / دانلود رمان آرام باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان آرام باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان آرام

دانلود رمان آرام باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آرام : PDF|APK|EPUB

t4n2ged7g95azes8u21j

1.gif نام کتاب رمان : آرام
1.gif نام نویسنده : راضیه درویش زاده
1.gifحجم رمان آرام : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان آرام :
رمان در مورد دختری به اسمِ آرامِ..که تو سن ۲۲سالگی ازدواج کردِ
یه پسر دارِ شاخِ شمشاد و یه شوهر که بی گ*ن*ا*ه باید تاوان
بده..میپرسید تاوان چی!؟ نه خو خیلی ضایع اس الان بگم خودتون بعدا
میفهمید..فقط میگم که من میخوام همراه شما ۴مرحله از زندگیِ آرام رو
بگذرونم..یه مرحله جوونیش که زیاد در موردش حرف نمیزنم ولی وقتی به
مرحله بعدیش میرسه یعنی مرحله ۳۴سالگیش به عقب برمیگردِ و اتفاقات
افتاده رو مرور میکنه یه مرحله میان سالیش که بیشتر در مورد پسرش
صحبت میکنه و موضوع جدید و هیجانی که واردِ رمان میشه و یه مرحله
پیریش که مرحله میان سالیشو تو مرحله پیری توضیح میدم یعنی یدفعه از
۳۴ سالگیش میره به ۷۴سالگی ولی تو این زمان داره تمام اتفاقات این چند سالِ اخیر رو واسه نوهاش میگه ..میخوام از مشکلات خودشو شوهرشو بچه اشو دوست بچشو دخترشو نوه هاش و الی آخر براتون بگم..ولی قول میدم که خیلی کشش ندم که اذیت نشید..پایانشم صد در هزار خوشِ نگران نباشید..صدای داد خانجون اومد:آرااااااااااااام
خودمو از روی دیوار تراس به پایین خم کردم:بله خانجون
خانجون با دیدنم زد تو صورتش:ذلیل مرده درست وایسا نیوفتی بدبختمون کنی
از لحنش خندام گرف با دیدن خندام گُر گرف و جیغ زد:یلداااااااا بیا این چش سفیدو ببر اونور حالا میوفته
یه جوو حرف میز

دانلود رمان جدید

رمان جدید از راضیه درویش زاده آرام

صدای داد خانجون اومد:آرااااااااااااام خودمو از روی دیوار تراس به پایین خم کردم:بله خانجون خانجون با دیدنم زد تو صورتش:ذلیل مرده درست وایسا نیوفتی بدبختمون کنی از لحنش خندام گرف با دیدن خندام گُر گرف و جیغ زد:یلداااااااا بیا این چش سفیدو ببر اونور حاال میوفته یه جوو حرف میزد انگار بچه ام با خنده سرجام وایستادم:بیا خانجون انقد جیغ نزن هنجر خوش صدات میگیره مامان با نگرانی از خونه زد بیرون:چی شدت خانجون!! خانجون عصبی گف:به این ذلیل مرده بگو هزار بار بهش گفتم اینجوری خودتو وا نده رو دیوار تراس مامان با اخم گف:تو دوباره آتیش سوزندی مظلوم گفتم:بخدا الکی داد میزنه کاری نکردم خانجون متعجب گف:تو کاری نکردی!!؟؟ با خنده گفتم:نه شما الکی جیغ زدید وگرنه بچه که نیستم بیوفتم

دانلود رمان آرام

 خانجون چشم غره ی بهم رفت و با غیض رفت سمته خونه خاله مامان هم با اخم نگام کرد و رفت تو خونه آروم خندیدم آخرم نگفت چرا صدام کرد…در تراسو بستم با قدمای آرووم از خونه زدم بیرون از ۶تا پله پایین رفتم به دور ور نگاه کردم من عاشق این باغ بودم به سمت چپ رفتم یکم که رفتم رسیدم به خونه خاله یا همون عموم به راهم ادامه دادم که رسیدم به خونه دایی بهزاد همه ی خونه های این باغ جلوشون ۶تا پله میخورد تا برسی به حیاط یکم جلوتر رفتم اینم خونه عمو امین کال تو این باغ یکی ما و ۲تاخاله هام و ۲تا از عموهامو ۲تا دایم زندگی میکنیم ~آرام به سمته صدا برگشتم با دیدنه آرشان شوکه شدم آروم گفتم:آرشان لبخند تلخی زد بدون توجه به لبخندش گفتم:ایلیاد!! آرشان:پیش مامانشِ اخمی کردم و از کنارش گذاشتم صداش اومد:مامان کجاست!! سرد گفتم:خونه پا تند کردم و رفتم سمته خونه بی توجه به خاله که روی پله ها نشسته بود داشتم رد میشدم که خاله:آرام برگشتم سمتش:جانم خاله خاله:جانت بی بال چی شده انگار ناراحتی؟؟ پوزخندی زدم:گل پسرتون اومدِ خانجون که تازه اومده بودبا نگرانی پرسید:آرام چی شده!!اتفاقی افتادِ تا خواستم حرفی بزنم صداش اومد آرشان:سالم آرشان:سالم مامان سالم خانجون خانجون اخمی کرد و پشتشو کرد و با قدمای آرووم ولی محکم دور شد

دانلود رمان آرام

خاله نگاهی به خانجون انداخت ولی سریع برگشت سمته آرشان لبخندی زد بابغض گف:باالخره اومدی آرشان باالخره دلت تنگ شد آرشانم باالخره آیدا اجازه داد بیای دیدنِ مادر پدرت و بلند بلند گریه کرد آرشان محکم خاله رو بغل کرد..خاله مثل بچه ی تو بغله آرشان گریه میکرد و کمرشو نوازش میکرد:آروم مامان آروم من اومدم دیگه هیچوقت هم نمیرم قول میدم بخدا دیگه تنهاتون نمیذارم خاله با چشمای اشکی با عجز گف:قول میدی آرشان امیر لبخندی زد اشکای خاله رو پاک کردونشو آروم بوسید:قول میدم قولِ قول خاله لبخندی زد:بیا بریم داخل بیا که کلی حرف دارم واست آرشان:بریم خاله یدفعه گف:پس ایلیاد کجاس!! آرشان:فردا میرم میارمش خاله متعجب گف:کجاس مگه؟؟ آرشان:پیش مادرش خاله چشم غره ی به آرشان رف و با ابروه اشاره به من کرد آرشان بی توجه به چشم غره خاله ساکشو از رو زمین برداشت:منو آیدا طالق گرفتیم اگه این ۴ماه هم نیومدم اینجا بخاطر همین بود نمیخواستم تا قبل از طالق قطعی چیزی بفهمید نگاهی به منو خاله انداخت و رفت داخل خاله پشت سرش رف:وایسا ببینم چی میگی تو!؟ شونه ای باال انداختم و رفتم سمته خونه تا وارد شدم مامان پرسید:چته آرام بدی من همین بود تا ناراحت میشدم عالمو آدم میفهمیدن..سیبی از تو جا میوه ی برداشتم:آرشان اومد مامان با تعجب برگشت سمتم:کی اومد؟؟ آروم گفتم:تازه مامان عصبی گف:میخوام نیاد پسر…. پریدم وسطِ حرفش:از آیدا طالق گرف

دانلود رمان آرام

با صدای بلند گف:چــــی با یه پرتاب آشغالِ سیبو انداختم تو سطل آشغال و در همون حین گفتم:طالق گرفته از روی مبل شدم:مامان ساعت ۱کالس دارم غذا آماداس مامان همونطور که معلوم بود بدجور تو فکرِ گف:آره رفتم تو اتاق..رفتم سمته پنجره که وسط دیوار اتاقم بود و به اتاق باران چسبیده بود پنجره رو باز کردم سرمو بردم داخل:باران!! بیشتر داد زدم:بارااااان در حمام باز شد با دیدنِ آرشان که فقط یه حوله کوتاه دور خودش بسته بود جیغی زدم خواستم سرمو ببرم تو اتاق خودم که سرم خورد به پنجره:آخ باز چشم خورد بهش اینبار جیغ بلندی کشیدم و سریع سرمو بردم تو اتاق در پنجره رو تند بستم و تکیه دادم به دیوار نفس راحتی کشیدم دوباره اون صحنه یادم اومد سرمو تند تند تکون دادم و زدم تو سر خودم که احساس کردم درد میکنه چشه!!کجا خورد؟؟ یاد اون لحظه که آرشانو دیدم افتادم آخ سرم خورد به پنجره دستمو آروم کشیدم رو سرم ولی با یاداوری اون صحنه ناخوداگاه باز زدم تو سرم که آخَم درد اومد اه خدا لعنتت کنه آرشان همه ی حمام تو عِند باید بیای تو اتاق باران تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و باران خودشو انداخت تو اتاق و هی میخندید فک کنم فهمید چه گندی زدم که داره اینجوره میخنده نشسته بود رو زمین و قهقه میزد رفتم سمته زدم تو پاش:زهرمار بیشور چرا میخندی باران:وا…وای…آر…آرا…آرام خودمم خندام گرف رفتم سمته تخته خودمو رو تخت پرت کردم به پنجره که درست باالی تخت بود نگاه کردم باران هنوز داشت میخندید نشستم رو تخت:زهرمار دیگه باران..آرشان چرا اومده بود تو اتاق تو عاقل اندرسفیه نگام کرد -ها چیه؟؟ باران:انگار یادت رف اون اتاقِ خود آرشانِ و من بعد از ازدواجِ آرشانِ رفتم تو اتاقش وا رفتم راست میگف -حاال این پنجره رو چکار کنم

دانلود رمان آرام

باران همونجور که با پروویی در لب تاپو باز کرده بود و داشت باهاش کار میکرد گف:هیچی ولش کن حرصی نگاش کردم:زهرمار تقصیره تو این پنجره گذاشتن ایده تو دلقک بود باران:عمه ای نداشتم بود که سرتیر قبول کرد!! محکم زدم به پاش باران حرصی گف:مرض بیشور رفتم سمته کمد باید آماده میشدم دانشگاه داشتم باران:آرشان طالق گرف مانتومو از تو کمد در اوردم:نگف چرا!! باران:چرا..میگه دلش میخواست همیشه حرف حرفه خودش باشه تا میفهمید آرشان میخواد بیاد اینجا شروع میکرد اونوقت خودش دم به ساعته خونه پدرش بود متعجب گف:وا مگه مریضه!! باران محکم درِ لب تابو بست:حتما وگرنه آدمه سالم که اینکارو نمیکنه همونجور شاکی داشتم نگاش میکردم که گف:چته!! شاکی گفتم:لب تاب عمت نیست اینجور میبندیش از جاش بلند شد:مالِ عمه ام نچ نیست رفت سمته در و با شیطنت گف:مالِ دختر خالم که هست و سریع رفت بیرون آروم خندیدام دیوونه سریع مانتومو پوشیدم یه مانتو ساده آبی که خیلی شیک بود خریده بودمش فقط واسه دانشگاه البته همیشه نمیپوشیدمش..شلوار لی چسبونه آبیمو پام کردم نشستم رو به رو آیینه یه آرایش مالیم کردم مغنمو سر کردم و عطر زدم به ساعت نگاه کردم فعال زوده بزار یکم از چیدمان اتاقم بگم..دیوارش که ترکیبی از کاغذ دیواریِ سفیدو صورتیه یه کمد دیوار نسبتا بزرگ که از کنار در اتاق شروع میشد تا انتهای دیوار اتاق )فقط همون سمته در( تختمم درست وسط اتاق چسبیده به دیوار که باالی تخت همون پنجره بود اندازه ۳قدم اونور تره تخت میز کامپیوترم بود و رو به روی تخت هم میز و کمد آرایش و کنار میز آرایشم یه کاناپه ی سفیدِ براق …. آها راستی اونورتره کمد هم دستشویی و حمام بود به دیوار هم که پر از عکسهای خودم بود

دانلود رمان آرام

 به ساعت نگاه کردم ۱۲بود کفشای پاشنه ۵سانتیِ مشکیمو برداشتم و اومدم پایین مامان:آرام بیا غذا آماداس از همونجا که بودم کفشا رو پرت کردم سمته جا کفشی و پریدم تو آشپزخونه صندلی رو کشیدم عقب و نشستم:حاال چی هس غذا مامان:خورشت سبزی جوونی گفتم مامان ظرف غذا رو جلوم گذاشت آروم شروع به غذا خوردن کردم مامان:تا ساعت چند کالس داری؟؟ سرمو باال آوردم:چطور!! مامان:هیچی همینجور مشکوک گفتم:مطمئن مامان از جاش بلند شد:آره خب -تا ۴کالس دارم مامان آهانی گف و از آشپزخونه رف بیرون منم سریع غذامو خوردم ظرف غذا رو تو سینک شستم خواستم برم که دلم نیومد و ظرفمو شستم از آشپزخونه اومدم بیرون مامان تو حال بود رفتم سمتش گونشو ب*و*س کردم:من رفتم مامان مامان:برو حواست بخودت باشه دست علی )حضرت علی(همرات )حرفی که همیشه مامانم میزنه…( کوله امو رو دوشم انداختم و با سرخوشی دویدم بیرون از پله ی آخر پریدم پایین )سرم پایین بود( که یه نفر جلوم ایستاد از دمپای های که پاش بود گرفتم و کم کم اومدم باال با دیدنِ آرشان که لبخند شیطونی رو لبش بود خجالت زده سریع سرمو پایین انداختم:سالم و تند تند ادامه دادم:دانشگاه دارم فعال و سریع از کنارش رد شدم داغ شده بودم دستمو رو صورتم گذاشتم که داغ داغ بود لب گزیدم سرمو تکون دادم تا شاید از فکرم بره…….. از دور بهار و گیسو برام دست تکون دادم لبخندی زدم بند کوله امو که داشت میوفتاد رو گذاشتم رو شونم پا تند کردم که یدفعه خالقی جلوم سبز شد:سالم

دانلود رمان آرام

پوفی کردم بی حوصله گفتم:سالم آقای خالقی به پشت سرش نگاه کردم گیسو و بهار داشتن میخندیدن خندمو خوردم و آروم گفتم:نامردا خالقی با انگشت اشاره اش گوشه ی عینکشو باال برد و متعجب گف:بله!! گیج نگاش کردم ولی فهمیدم منظورش چیه و با هول گفتم:هیچی..چیزی نگفتم و عادی ادامه دادم:کاری داشتید!! سرشو انداخت پایین:جزوتون رو میخواستم متعجب نگاش کردم:هنوز که نرفتیم تو کالس چشاش گرد شد و تند تند گف:بله راست میگید و دو عرض ۳ثانیه محو شد ولی من هنوز خیره شده بودم به جای خالیش که با ضربه ی که به دستم خورد صورتمو برگردوندم گیسو با لبخندی گشاد گف:چته محوش شدی بهار با خنده گف:آرام از دست رفتی اخم مصنوعی کردم:گمشید شما هم و راه افتادم سمته کالس اون دوتا هم کنارم اومدن ولی یک ریز مسخره میکردن یدفعه برگشتم سمتشون که کُپ کردن بیچارها آروم خندیدم:بچه ها!! سرشون به نشون چیه تکون دادن لبخند تلخی زدم:آرشان اومد گیسو شاکی گف:غلط کرد آرام به واال اگه بخوای بعد از رفتنش غم باد بگیری من میدونمو تو گفته باشم بهار هم با غیض نگام کرد و احمقی نثارم کرد بی حرف نگاشو کردم که از کنارم گذشتن ۳قدم رفتن که برگشتم سمتشون:طالق گرفت اول ایستادن با شک آروم برگشتن طرفم و یدفعه هر دو با هم گفتن:طالق!!!!!؟؟؟؟؟

دانلود رمان آرام

لبخند تلخی زدم:آره و از کنارشون گذشتم با یادآوری ایلیاد آروم اشکام پایین ریختن پسرم چه زود مامانشو فراموش کرد نمیدونم تو این ۲سال آیدا با اون اخالقش چقد بچمو اذیت کرد بچه ۱سالمو نیممو..رفتم سمته دستشویی های دانشگاه دوباره اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بودن کیفِ پولیمو در آوردم به عکس ایلیاد که با گوشی ازش گرفته بودم خودمم چاپش کردم نگاه کردم انگشت شستمو روش کشیدم همونجا پشت در دستشویی سر خوردم ولی ننشستم رو زمین کیفمو روی سینم گذاشتم هق هق میکردم تقه ی به در خورد و پشت بندش صدای گیسو:آرام!! از جام بلند شدم اشکامو تند پاک کردم دستی به لباسام کشیدم کیف دستیمو تو کیف انداختم نفسمو بیرون انداختم با مکث درو باز کردم گیسو و بهار نگران نگام میکردن لبخند الکی زدم:بریم کالس بهار:آرا.. با صدای زنگ گوشیم حرفشو قطع کرد نگاهی به گوشی کردم آیدا بود متعجب به گوشی نگا کردم بهار:چی شده!!! با تعجب گف:آیداس گیسو با تعجب گف:خب چرا جواب نمیدی!!االن قطع میکنه سریع جواب دادم -بفرمایید آیدا:سالم آیدام خشک گفتم:شناختم..بفرمایید آیدا:میخام ببینمت -واسه چی!!؟؟ آیدا:یه حرفایی هست که باید بهت بگم -من با تو حرفی ندارم تنها کاری که میتونس بکنی اینه که بچه امو برگردون صدای پوزخنده آیدا اومد:هه -چته؟؟ آیدا:مگه نمیدونی؟؟

دانلود رمان آرام

 -چیو!! آیدا:اینکه تو دیگه مادر ایلیاد نیستی!!آرشان اسم منو بعنوان مادر تو اسم ایلیاد برد سرم گیج رفت تمام دنیا دور چشام سیاه شد تمام عضالتم سست شد گوشی از دستم افتاد زمین صدای شکستنش همانا و افتادن من روی زمین همانا صورتم روی کاشی بود به دیوارهای رو به روم با چشای بی حال نگاه کردم و چشام آروم بسته شد…. -ایلیاد مامان ایلیاد برگشت سمتم یه نگاهی بهم کرد ولی سریع روشو برگردوند و تاتی تاتی کنان رفت سمته آیدا و آرشان که داشتن بهم میخندیدن از ته دل جیغ زدم:ایلیـــــــاد…….. چشامو باز کردم به اطراف نگاه کردم چرا هیچکس اینجا نبود تنها صدایی که میومد صدای قطره آب سُرُم همه چی یادم بود به ساعت نگاه کردم ۳ بود یعنی ۳ساعته بیهوشم ولی من نباید اینجا باشم باید برم بچه امو پس بگیرم اون بچه ی منه نه آیدا..روی تخت نشستم دستمو روی سوزنِ سُرُم گذاشتم و کشیدمش از درد چشامو محکم رو هم گذاشتم ولی سریع دردش رفت از رو تخت بلند شدم هر چی گشتم لباسامو نبودن بیخیال شدم به لباسام نگاه کردم یه لباس بلند صورتیو یه شلوار صورتی به دمپایی های مشکی رنگ و روسری سفید بیمارستان… )با درد عمیقت دل من تو دیدی که مردم چه کردن تو پیش غرورم نشستی تو زخمای قلبم رو بستی( مث دیوانه ها به اطراف نگاه میکردم تند تند از پیاده روی که دو طرفش جاده بود رد میشدم اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بود واسه یک ثانیه هم قطع نمیشد )شکل رفتن این روزگار منو تو گریه تنها نذارمنو از آدما پس بگیر منو دست خودم نسپار( با پشت انگشت اشاره ام اشکامو پاک کردم ولی بازم میریختن کم بالیی سرم نیومده تنها داراییمو ازم گرفتن ایلیادمو ازم گرف )تو هیشکی مهربون نبود با حجوم این درد زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد ن هنوز درد دیروزم آدم همیشه هیشکی مث من عاشقت نبود عاشقت نمی شه تو که میدونی دنیا چه رسم تلخی داره از هر چی که می ترسی اونو سرت میاره(

دانلود رمان آرام

در هول دادم از همونجا جیغ زدم:آرشان..نامرد..آشغال بی معرفت از ته دل جیغ زدم:بی معرفت )صدا زدم دنیارو نفس کشیدن تو باد هوای تو اینجا بود منو نجاتم میداد جز تو هیشکی مهربون نبود با حجوم این درد زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد من هنوز درد دیروزم آدم همیشه هیشکی مث من عاشقت نبود عاشقت نمی شه( )درد عمیق-احسان خواجه امیری( رو به روی خونه خاله زانو زدم جیغ کشیدم:بی معرفت نامرد آشغال آرشـــان در باز شد همه اومدن بیرون خاله و باران متعجب بهم نگا میکردن صدایی از پشت سرم اومد:آرام!!؟؟ برگشتم سمته صدا مامان هم رسید با دیدنم نگران گف:آرام ولی بی توجه به مامان رفتم سمته آرشان تا جایی که تونستم تا جایی که جون داشتم تمان قدرتمو تو دستم جمع کردم و سیلی محکمی تو صورتِ آرشان زدم ولی حرفی نزد و آروم نگام کرد از ته دل جیغی کشیدم که احساس کردم گلوم پاره شد در همون حالم دستامو از باال به پایین آوردم مث دیوونه ها جیغ میزدم و فقط میگفتم:خیلی نامردی نامرد جیغ زدم:نامرد با مشت میزدم رو سینه اش هیچی نمیگف فقط آروم دستامو گرف با صدا گریه میکردم -تو که خیانت کردی الم تا کام من حرف نزدن ازت گذشتم بچه امو وقتی ۴روزش بود ازم گرفتی هیچی نگفتم چرا این کارو کردی چشامو محکم رو هم گذاشتم و باجیغ گفتم:چرا!!چرا اسم منو از مادری ایلیاد حذف کردی؟؟چرا اسم اون ه*ر*ز*ه رو جای مادر تو شناسنامه بچه ام گذاشتی یقه اشو گرفتم تو دست داد زد:چرا آرشان!! اشکی آروم از گونه اش پایین افتاد بازم خر شدم قیافه ام تو هم رفت دستام شل شد کف دستام آروم آروم از روی سینه اش پایین اومد زانو هامم خم میشدن هق آرومی زدم:چرا!!

دانلود رمان آرام

داشتم میفتادم که بازومو گرفت وحشیانه بغلم کردم آرشان:آروم باش آرامم آروم باش..چی شدی!!چرا انقد از بین رفتی آرام!!چرا آرامم نا آروم شد از بغلش در اومدم سرد گفتم:ایلیادو بهم برگردون آرشان قاطع گفتم:به جون ایلیاد دارم جلو جمع میگم اگه تا فردا ایلیادو نیاری پیشم.. با هق هق گفتم:خودمو میکشم پشتمو بهش کردم به مامان نگاه کردم که داشت اشک میریخت لبخند تلخی زدم اونم عذاب وجدان داره آروم از کنارشو گذشتم ولی یدفعه سرم گیج رفت و….. **۱۵سال بعد** آروم چشامو باز کردم غلتی زدم به آیینه رو به رو خیره شدم لبخند تلخی زدم روی تخت نشستم که در باز شد به ایلیاد رو به روم خیره شدم با خنده گفتم:بی ادب نمیتونی در بزنی!! اخمی کرد:این بی شر… اخمی کردم:اِ ایلیاد بی ادب نشو داد زد:چرا نگم!!صالحی اومده میگه به مامانت بگو سر پیشنهادم فک کردی!! اخماش رفت تو هم و مشکوکانه پرسید:چه پیشنهادی مامان!! از روی تخت بلند شدم بیخیال گفتم:ولش کن زر زیاد میزنه ایلیاد:مامان میگم چه پیشنهادی!! پشتمو بهش کردم لبخندی به غیرتش زدم ولی برگشتم سمتش و اخمی کردم:به شما ربطی نداره ایلیاد پوزخندی زد:که به من ربطی نداره و رفت بیرون کالفه دستی تو موهام کشیدم صالحی احمق فک کرده چون به خونه نیاز دارم بخاطر حفظش تن به ازدواج میدم… صدای دادو بی دادی از پایین اومد با شک داد زدم:ایلیاد!!؟؟ جوابی نشنیدم دوباره داد زدم:ایلیاد؟؟

دانلود رمان آرام

 صداها باال رفت دویدم سمته اتاقم مانتومو پوشیدم رو لباسام یه شالم سر کردم همونجور دویدم بیرون کلیدا خونه رو برداشتم همونجور که از پله ها میرفتم پایین دکمه های مانتو رو هم میبستم به آخرین پله که رسیدم با دیدن صالحی که تمام صورتش خون بود و ایلیاد که شاکی داشت به صالحی نگاه میکرد دروغ نگم خندام گرف سه نفر صالحی رو گرفته بودم ۳نفرم ایلیاد واسه حفظ آبرو اخمی کردم و رفتم جلو ولی با هر نگاه به صالحی که از بینیش خون میومد و ایلیاد که تخس داشت نگام میکرد خنداک میگرف جلو خندامو گرفتم:چی شده؟؟ صالحی که انگار منتظر بود داد زد:چی میخوای بشه خانومه شایانفر می…. صدای داد ایلیاد صالحی رو خفه کرد:هووووی صداتو بیار پایین فاصلتون ۶قدمم نیست مادرم مث خودت کر نفهم نیست با تشر گفتم:ایلیاد زشته!! ایلیاد چشم غره ی به صالحی رف:با یکی مث این باید اینجور رفتار کرد صالحی عصبی گف:تا فردا از خوونم گم میشید بیرون برید خدا رو شکر کنید ازتون شکایت نکردم ایلیاد تقال کرد از دستشون فرار کنه همونجور هم داد زد:درست صحبت کن عوضی..مگه جرعت هم داری شکایت کنی.. پریدم وسط حرفش:ایلیاد برو خونه..آقایون ولش کنید ایلیاد رو ول کرد که اومد طرفه صالحی بیچاره صالحی از ترس رفت عقب اخمی به ایلیاد کردم که سرشو انداخت پایین -تا ۳روز دیگه تخلیه میکنیم صالحی تاکیدی گف:تا فردا ایلیاد:تا فردا بریم تو گوره اولو آخر تو؟؟ عصبی داد زدم:ایلیاد گفتم برو خونه ایلیاد:برم که این یالغبا هر چی که الیق خودشو خانوادشه به مادر من بگه؟؟ صالحی داد زد:خفه شو پسره ی …. ایلیاد هجوم برد طرفش که گرفتمش داد زد:پسره ی چی؟؟

دانلود رمان آرام

صالحی:بی پدر ایلیاد سر جاش ایستاد میخ شد به صالحی با مکث نگاشو به منی که اشک تو چشام حلقه زد بود تغییر داد روشو برگردوند و دوید بیرون آروم لب زدم:ایلیاد ولی رفته بود قطره اشکی از چشام چکید و افتاد روی زمین برگشتم سمته صالحی -تا ۳یا۴روز دیگه تخلیه میکنیم مسخ شده از پله ها باال رفتم وارد خونه شدم پاهامو بزور تا مبال کشوندم خودمو انداختم رو مبل به عکس ایلیاد خیره شدم ایلیادی که بهش میخورد یه پسره ۲۰به باال باشه نه ۱۷سال..ایلیادی که تنها سرنوشت گندش به من رفته و به غیر از اون کپیه آرشان بود قد بلندش شونه های پهنش چشاش بینیش لباش همه چیش شبیه آرشان..آرشانی که ۱۵ساله ندیدمش ولی پسرش یادگار خودشو واسم گذاشته..باز یاد اون صحنه افتادم اون صحنه ی که شروع همه بدبختی من بود ***۱۷سال قبل*** برگه ی آزمایش رو دوباره نگاه کردم لبخندی زدم به اطراف نگاه کردم همه چی عالی بود غذا هم که آماده بود به خودم تو آیینه نگاه کردم تاپ و شلوارک صورتی موهامم ل*خ*ت ریختم رو شونم و یه آرایش کم ولی رژم پررنگ بود..عالی شدم باز به ساعت نگا کردم ۳۰:۹بود پس چرا آرشان نیومد نگران شدم همیشه ۹خونه بود گوشیمو گرفتم دست و نشستم رو مبل شمارشو گرفتم ولی:مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا.. با حرص قطع کردم دوباره و دوباره زنگ زدم ولی این دفعه گف:مشترک مورد نظر خاموش می باشد با حرص به گوشی خیره شدم سرمو از پشت به مبل تکیه دادم ولی یدفعه یاد یه چی افتادم ایول زنگ بزنم به شرکت تند تند شماره شرکتو گرفتم ولی هیچکس جواب نمی داد تقه ی به در خورد تو جام تکون شدیدی خوردم…… ولی با خوشحالی بلند شدم:آرشان اومدی!! جوابی نشنیدم:آرشان!!هنوز قهری؟؟ آخه دیشب دعوامون شده بود صبح هم بدون خداحافظی ول کرد رفت شرکت

دانلود رمان آرام

 باز صدایی نیومد اینبار ترسیدم دویدم چاقویی از تو آشپزخونه برداشتم با اینکه جز همون تقه دیگه صدایی نیومد ولی ترسیدم آروم از پذیرایی رفتم بیرون با احتیاط به اطراف نگاه کردم ولی کسی نبود اه دیوونه شدی آرام هیچکس نبود برگشتم که برم تو پذیرایی که چشم به برگه ی که کنار در بود افتاد با شک نگاش کردم ولی پا تند کردم و رفتم سمتش برش داشتم درو باز کردم تو سالن سرک کشیدم ولی کسی نبود درو بستم به در تکیه دادم تند تند برگه رو باز کردم **سالم..خودمو معرفی نمیکنم چون الزم ندیدم فقط میخوام بهت بگم اگه میخوای شوهرتو بهتر بشناسی برو به این آدرسی که زیر نوشتم..آدرس:……** برگه از دستم افتاد همینجور به برگه خیره شدم که صدا گوشیم اومد لبخندی رو لبم اومد دستی رو شکمم کشیدم:مامانی..بابایی زنگ زد و دویدم سمته گوشی با دیدنه اسمه آرشانم لبخندی رو لبم اومد سریع جواب دادم -الو آرشان کجایی؟؟ صدای زنی اومد:به این آدرسی که برات نوشتم بیا و قطع کرد شوکه زده به گوشی خیره شدم این کی بود!!؟؟گوشی آرشان دست این چکار میکرد؟؟نمیدونم چرا یدفعه تمامه اعتمادم به آرشان پر زد رفت رفتم سمته اتاق سریع لباسامو عوض کردم به در که رسیدم یه دیقه ایستادم من دارم چکار میکنم آرشان اینجوری نیست به من خیانت نمیکنه اون منو دوست داره برگشتم که برم لباسامو عوض کنم..ولی اون نامه چی بود اون زنه که گوشی آرشان دستش بود چی بود کیفمو محکم تو دستم گرفتم با یه حرکت برگشتم درو باز کردم تند تند از پله ها پایین رفتم سوار ماشین شدم با سرعت رفتم سمته آدرسی که گف یه ربع ساعتی طول کشید تا رسیدم از ماشین پیاده شدم درو محکم بستم به خونه بزرگی که از داخلش صدای آهنگ میومد نگاه کردم پام لرزید امکان نداره آرشانم اونجا باشه صدای گوشیم اومد باز آرشان بود ایندفعه هم با امیدی اینکه اینبار خود آرشان باشه جواب دادم -الو آرشان صدای پوزخندی اومد:انگار هنوز باور نکردی بیا داخل طبقه باال در مشکی رنگه ۴ومین در اونجا شوهرتو ببین و قطع کرد با مکث نگامو از گوشی گرفتم قدم آروم و کوتاهی برداشتم با قدمای آروم رفتم داخل کیفمو جلوی شکمم گذاشتم و محکم گرفتمش در سالن رو باز کردم با دیدن صحنه رو به روم ترسیدم زن و مردای که به

دانلود رمان آرام

 بدترین شکل تو بغل هم ول بودن نه امکان نداره آرشان اینجا باشه..صدایی تو ذهنم پخش شد:آرام برو نگاه کن اگه نبود برگرد خونه با این فکر رفتم سمته پله ها داشتم پس میوفتادم پام می لرزیدن به بدترین شکل داشتم می لرزیدم به آخرین پله که رسیدم با چشم درا رو شمردم به چهارمین در که رسیدم حلقه اشک تو چشام لرزید نه آرشان این تو نیست خواستم برگردم که دستی رو شوونم نشست برگشتم سمتش یه زنی بود ماسک رو صورتش بود زن:درو باز کن اشکام ریختن با هق هق گفتم:آرشان این تو نیست زن:باشه تو راست میگی..حاال درو باز کن مطمئن بشی برگشتم سمته در دستم رفت سمته دستگیره کشیدمش پایین کف دستمو روی در گذاشتم هولش دادم در آروم باز شد کامل که باز شد… )تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی( فقط یه مرد بود مردی که بدجور هیکلش شبیه آرشان من بود ولی هنوز ندیدمش خدایا نه برگرده ولی آرشانم نباشه یکی دیگه باشه یکی دیگه شبیه آرشان صدای داد زن اومد:آیدا بیدار شو تکونی خورد مردِ برگشت سمتم چشامو بستم خدا نه خدا به بچم رحم کن خدا آرشان نباشه التماست میکنم خدااااا چشامو آروم باز کردم.. )چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته( با دیدن آرشانی که رو به روم بود هیعععع خفه ی کشیدم دستمو رو دهنم گذاشتم.. )دانای کل( اشکاش آروم رو گونش سُر خوردن زانوهاش به لرزه افتادن ولی خودشو نگه داشت که نیوفته..جلوی مردی که رو به روش بود زانو نزنه ولی نتونست جلوی هق هقش رو بگیره و صداش به اوج خودش رسید )خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا اسمون راهه( آرشان الل شده بود حتی خودش هم نمیدونست اینجا چه غلطی میکنه چرا وقتی چشاشو باز کرد بجای اون زن آرامِش کنارش نبود..فقط به آرام خیره شده بود که داشت جلوش هق هق میکرد بخاطر گ*ن*ا*ه نکرده ی آرشان

دانلود رمان آرام

)من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یئسی که تو رو از خاطرم برده( آرام نگاشو از آرشان گرفت برگشت آروم قدم برداشت تو دلش ولوله بود چرا آرشان صداش نمیزد!!چرا نمیگفت آرامم نرو چرا نمیگفت واسه ات توضیح میدم..اما..بخودش که اومد تو ماشین بود سرشو روی فرمون گذاشت و صدای هق هقش تو ماشین پخش شد )به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب رو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خواب رو( آرشان بخودش اومد با سرعت به سمته لباسش رفت در همین لحظه در باز شد برگشت ولی با دیدن پلیسی که رو به روش بود اه از نهادش بلند شد به آیدا نگاه کرد به آیدای که داشت لبخند ژکوند میزد اشکی از چشاش چکید می دونست که دیگه آرامو نداره )چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه( آرام از ماشین پیاده شد به ماشین پلیسی که نور آژیر قرمزش به دیوارهای اطراف خیابون میخورد نگاه کرد اشکاش تند تند رو گونش می ریخت در ویال باز شد یکی یکی میومدن بیرون همه رو آوردن اال آرشان لبخندی روی لبِ آرام نشست. ) خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه( ولی همون لحظه آرشان دستبند به دست همراه ماموری اومد بیرون نگاه آرشان میخِ آرام بود ولی آرام نگاهش به دستبند بود پلیس آرشان رو هول داد که آرشان مجبوری رفت سمته ماشین تا نشست.. ماشین حرکت کرد ولی برگشت از شیشه به آرام نگاه کرد آرامی که لحظه به لحظه زانوهاش خم تر میشد.. )میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب میکاره( )خدایا..علی لهراسبی( آرام روی زمین زانو زد و از ته دل جیغ زد:خُــــــداااااااااا کمرش خم شد و به حالت سجده در اومد با صدا گریه میکرد کم کم چشاش بسته شد… )آرام( چشامو آروم باز کردم من چرا اینجام!!؟؟ولی..لحظه ی بعد تمام اتفاقات تو ویال مث فیلم جلو چشم رد شد اشک تو چشام حلقه زد دستمو روی شکمم گذاشتم:مامانی!!حاال چکار کنیم؟؟میدونی حکم بابایی چیه؟؟میدونی بابا باید با اون زنه ازدواج کنه بابا باید مامانو طالق بده..میدونی مامانی دیگه بابا رو دوست نداره.. با این حرفم تازه به عمق فاجعه پی بردم و گفتم:وااای مامانی بابا خیانت کرد یدفعه ساکت شدم دیگه حرفی نزدم فقط به یکجا خیره شدم..حتی وقتی همه اومدن پیشم حتی وقتی اشکای مامانو دیدم حتی وقتی از بیمارستان مرخص شدم حتی وقتی همه قضیه رو فهمیدم حتی وقتی بابا گف طالق

دانلود رمان آرام

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب آرام : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۲۱۰ جار ۲۹۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان آرام باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
4 از 1 رای




نوروز پیروز
نوروز پیروز