دانلود رمان جدید دانلود رمان آخرین قهوه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان آخرین قهوه

دانلود رمان آخرین قهوه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آخرین قهوه : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان آخرین قهوه

نام کتاب رمان : آخرین قهوه
نام نویسنده : هستی فیروز
حجم رمان آخرین قهوه : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان آخرین قهوه :
در مورد دختری که خیلی سختی کشیده و از راز هایی باخبر میشه که مسیر زندگیش رو تغییر میده!
با کسی آشنا میشه که عاشقش میکنه اما عشقی پر ماجرا!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از هستی فیروز آخرین قهوه

روی زمین ضرررب فرف ته بودم و مظت ر بودم این ک س لعظتی تموم شررره اسرترس داشرت مامان حال بد بودو تظها فناشرتظ تو خونه کاره اق نه ای نبود هر چظد چاره ی دیگه ای نداشررت ب به سررا ت قدیمی به نگاهی انداخت دقیقا ۲ دقیقه به زنگ بود وسررایل رو مر کردم که زود تر برسرر خونه دلشوره ی بدی داشت زنگ که به صدا در اومد به سمت خونه پرواز کردم،تقریبا ۱۰دقیقه تا خونمون راه بود نفس نفس زنون سررعی کردم کلیدمو پیدا کظ درو باز کردم و وارد خونه که چه رض کظ خرابه ی کوچیکمون شدم با صدای بلظد مامان رو صدا زدم: مامان فلی،کجایی ؟؟؟بببببمامان؟؟؟ صرردایی نیومد بازم صررداد کردم که متو ه شرردم بی حال تو هال افتاده سریر خودم رو به رسوندم _مامان، مامان ب چی شررده آخه؟ وااااای خدا با چشررمای خیس میه دیوونه ها بلظد شدم که یکی رو خبر کظ مامانو ببره بیمارستان وارد کوچه که شدم همت آقا رو دیدمببب به تازفی وارد کوچمون شررده بود مرد مهربونی بود تظها کسی بود که شاید میتونست کمک کظه صداد زدم

دانلود رمان آخرین قهوه باز

_همت آقا توروخدا کمک کظید مامان مامان خیلی حال بده _چی شده دخترم؟ مامانت کجاس؟ _تو خونه است _باشه برو بیارد تا من ماشیظو میارم _چش فقط زودتر خیلی نگران به سررمت مامان رفتمو به هر بدبیتی ای که بود تا دم در اوردم همت آقا ه اومد کمک و سوار ماشین کردیم تو دل ذکر میفرستادم زمزمه کردم _خدایا به رح کن، مادرم رو به ببی همت آقا ه که انگار حرفمو شررظ یده بود ففت:غصررره نیور دخترم خدا رحیمه _امیدوارم ب حدو نی سا ت تو ترافیک تهران ا سیر بودی باالخره ر سیدی بیمار ستان دولتی بود ناخواسرته بض کردم حتی پول نداشرت مامان رو به یه بیمارسرتان درست حسابی بیارم با کمک همت آقا پرستارارو صدا زدی و مامان رو به بیمارسررتان مظتقک کردی انقدر بیجون و سرررد بود که یک لح ه از سررردی دستاد تظ لرزید به مامان که بی حال روبه روم روی تیت افتاده بود خیره شرردم باور حر های دکتر برام سیت بود برای بار هزارم حرفاد تو ذهظ تکرار شد آخرین قهوه ۷ _

دانلود رمان آخرین قهوه باز

سرطان مادرتون به مرحله ی پی شرفته ای رسیده امید چظدانی به نمی شه داشررت اما افه پیوند مضز و اسررتیوان انجام بده شررانس زنده موندن تا حد زیادی افزای پیدا میکظه البته هزیظه ی زیادی داره که باید تقبک کظید افه مییواین مامانتون زنده بمونه قطره اشک مزاحمی که روی فون میضلتید و بد بیتیام و به یادم میاورد پس زدم و دست مامان رو محک فشردم چشمای بی ونشو باز کرد و به خیره شد کلمات مبهمی از دهظ خارج میشد _ت شظ ه _باشه مامان فلی االن برات میارم کمی واس آب رییت و کمک کردم بیوره _تو چ را مد رس ه نر فتی؟ _اه مامانب تو ایظجوری روی تیت بی حال باشی من با خیال راحت برم مدرسه این دیگه چه حرفیه؟ _من ک ه از مر گ نمیترس د خترم تظها ترس آی نده ی توب _از این حرفا نزن مامانب من بدون شما نمیتون اص زنده نمیمون ب ب*و*سرر کردم و ادامه دادم: حاال ه اسررتراحت کن مظ برم ببیظ چه خاکی باید تو سرم کظ ب _ اه می اااانببببب _هیششش استراحت کن _دیگه از اون حرفا نزنب

دانلود رمان آخرین قهوه باز

_چش ب _ بی ب ب بض سظگیظی فلوم رو مییراشید از اتاق خارج شدم و وارد حیاط بیمارستان شدم روی نیمکت کظار حیاط نشست پسره کوچولویی به سمت اومد _خان میشه یه فال ازم بگیرین؟ تو دل پورخظد زدمب مظو چه به فال فرفتن؟ زندفی مشرریصرره دیگه بدبیتی پ شت بدبیتی تو سن ۱۸ سالگی میه یه آدم ۵۰ ساله غ صه دارم با این حال سعی کردم قشظگ ترین لبیظد ممکن رو تحویک پسرک بدم _بده ببیظ چی داریب چه قدره؟ _مرسی خان ب ۲تومنب _خواه میکظ زیزم پولو به دادم و یه فال برداشت نگاد کردم _به زودی زندفیتان دفرفون خواهد شد نا امید نشویدب پوفی کشیدمو انداختم دورب دفرفونی به ما نیومدهببببب وارد بیمارسررتان شرردم که مامانو بیدار کظ که پرسررتار پنیرد صرردام زد پو بایظو دیگه کجای دل بزارم _ ان ب آخرین قهوه ۹ _خان محترم قصد تسویه حساب ندارید؟ دوروزه ایظجا لظگر انداختی صا میری صا میای حاال برفشتی تازه میگی ان ب؟؟؟؟ _این چه طرز حر زدنهب می بیمار ستان دولتیهبفردا یا پس فردا ت سویه میکظ حتماب حاال چه قدر هستب؟ _مادرتون حداقک یک هفته باید بمونه که هزیظ ۲۰۰ هزار تومن میشرره ک ب _باشه سعیمو میکظ هر چه زودتر تسویه میکظ ب نگران نباشین ایظو ک داشت فقطب اص مییوام پول مک رو از کجا در بیارم؟ خدایا این چه سرنوشتیه؟ خدا لعظتت کظه باب نتونست بگ ب نتونست لعظت کظ پدری رو که ز درد و رنج واسرر چیزه دیگه نداشررتب االن که معلوم نیسررت کجاسب سرمو تکون دادم تا این فکرای مزاح از ذهظ دور شه باید یه فکری به حال هزیظه های بیمارستان بکظ ب آروم وارد اتاق مامان شدم که دیدم چشاد بازه و داره با لبیظد نگام میکظهب _س م مامانیب _س م دخترمبچطوری ب ؟ _تو خوب باد مظ خوب ب _حرفای بزرگ بزرگ زدی بازب _از دست تو ب راستی مامان پول پس انداز داری؟ _واال آره یکمیبچطور؟؟ پول خواستن؟ _آرهبچقدر داری؟

دانلود رمان آخرین قهوه باز

_ز یاد نیس ولی خوب یه ۳۰۰ تومظی دارم داشررت مر میکردم واسررره هازت ولی نمیشه میه ایظکهب _خودتو ناراحت نکن مامان فکب فع که دارم روس نمیشرر تا بعدشرر خدا رحیمهب _ای ورپریدهب به سمت خونمون راهی شدم که ببیظ چقدر پول د ستمو میگیرهب نزدیک خونه بودم که یه ماشررین لو پام زد رو ترمز ولی من تعادل رو از دسررت دادم و افتادم *آراد* داشت به سمت خونه پرنیا میرفت که یهو دیدم یه خاله ریزه لو ماشیظمهب پیاده شدم ببیظ چی شده _س مبخوبی؟ چیزیت که نشدهب؟ دختره که معلوم بود از صرربانیت داره میترکه و سررعی داره خودشررو کظترل کظه واب رو دادب _میشرره بدون شررماره اون یظک واموندت چظده که من به این فظدفی رو ندیدی؟ ابرومو انداخت باال و ففت : برو باباب بعدش رامو کشیدم و نشست تو ماشیظو براد بوق زدم که بره کظارب ۱۱ آخرین قهوه تعجب کرده بودو میتونسررت ایظو از تو نگاد بیون تو همون حالت هظگ کظار رفت و من از ب*غ*ل رد شدمب باید زودتر تکلیف پرنیا رو روشن میکردم *می ن* هظوزم تو شررک بودمب یه آدم چقدر میتونه پررو باشره آخه؟؟؟؟ از یه طرف دل سوخت که در برابرد سکوت کردم پسره ی خر زده به من دو قرت و نیمش باقیهب هیچ وره تو کت نمیرفت اصن *پرنیا* از اسررترس در حال سررکته بودم ب میدونسرت بیاد ایظجا خون ح له و اتفاقا ففته بود که داره میاد تکلیفمو مشرریک کظه واقعا نمیدونسررت چه وابی میتون به بدم؟ این ه مه مدت برای ایظ که من را حت باشرر ت د کرد اونوقت من فظد زدم به همه چی از دست خودم ک فه بودم واقعا صدای ماشیظشو که شظیدم از ام بلظد شدم استرس داشت دیوون میکرد *آراد* از ماشین پیاده شدم دکمه ی آسانسورو زدم و مظت ر موندم که برسه سوار شدم در آسانسور باز شد و با قدم های بلظد به سمت پرنیا رفت پرنیا در حالی که سعی داشت ادی رفتار کظه _س م آرادی خوبی؟ _ههب آره الی ب با شظیدن خبر ایظکه چه دختر خوبی هستی الیتر ه شدمب _آراد برات توضیح میدم

دانلود رمان آخرین قهوه باز

_چیرو؟؟؟ها؟؟؟؟ ایظکه تمام ت شرر بییود بود و تبدیک شرردی به یه دختر خیابونی؟؟؟؟؟ توضرریح بده ببیظ ببب پرنیا خودت میدونی از وقتی مامان مرد چقدر ت د کردم تا به ایظجا برسرر ب االن فقط ۲۵ سررالمهب ه سررن های من دارن به ایظکه به کدوم پارتی برن فکر میکظن اونوقت من باید تو اون شرررکت لعظتی ون بکظ تا ظاب الی در رفاه کامک باشیب به ن رت حقمه که بشظوم خواهرم یه دختر خ یابون یه؟؟؟ لعظتی اصرر م یدونی این چه قدر برا من سیته؟؟؟؟ _میدون به خدا میدون ب ولی من اون طوری که تو فکر میکظی نیسررت ب برام حر در آوردن من فقط اشق کیان شدم همین، رمه؟؟؟؟؟؟؟ _آخه من به تو چی بگ دختر؟؟؟؟ تو فقط ۱۸ سالتهببب ا شق کیان شدی که از مظ ۳ سال بزرگ تره؟؟؟؟؟ _تفاوت سظی مه نیست برامببب _لعظتی من دیوونه نکن ب د آخه مگه تو نمیدونی کیان چه طوریه؟ هر شب با یکیهب اونوقت تو ازم مییوای دستی دستی بدبیتت کظ ؟؟؟؟؟ _هه نه ایظکه تو خیلی پاکیب _چه زری زدی پرنیا؟؟؟؟ _درست صحبت کنب _نه مییوام ببیظ چی ففتی؟ _اه آراد خسررت کردیب بابا من کیان رو مییوام یا اون یا هیچ کسب توام لطفا انقدر ادای فرشته هارو در نیار که از کارات خبر دارمب

دانلود رمان آخرین قهوه باز

آخرین قهوه _خفه شوب فقط خفه شو و یادت باشه که حتی افه کیان آخرین آدم روی زمین باشه نمیزارم باهاد ازدواج کظی پس این فکرو از تو کلت بظداز بیرون از اون خو نه لعظتی زدم بیرون و سرروار بی ام وم شررردم واق عا مضزم کار نمیکرد خسررته شررده بودم از همه چیب به نگار زنگ زدم و ففت که بیاد خون تا آروم کظه از خودم بدم میومد ولی راه دیگه ای به ذهظ نمیرسید که آروم کظه *می ن* بعد از ایظکه پول رو برداشررت به بیمارسررتان اومدم و هزیظه ی بیمارسررتان و حساب کردم ک ۲۵۰ تومن برام مونده بود خودم که ۱۵۰پس انداز داشت و از پس ا نداز ما مان ۱۰۰ تومن مو نده بود دکتر فف ته بود هزی ظه مک با تیفیف و بیمه ۵ میلیونه هر چقدر به این فکر میکردم که چطوری این پول رو ور کظ به نتیجه ای نمیرسرریدم آخرم تصررمی فرفت به مامان بگ تا شاید یه فکری داشته باشهب _س م مامانیب بیداری؟ _س م دخترم آره بیدارم _مامان پول نیاز داری _چقدر؟ _۵ تومن _۵ تومممظظظظظن؟؟؟؟؟؟ _آره، هزیظه مله

دانلود رمان آخرین قهوه باز

 _آخه چرا من باید واسه تو فقط دردسر باش ؟ تظونست درست و حسابی برات مادری کظ این مریضی لعظتی خست کرده می نب _این چه حرفیه مامان تو بهترین مامان دنیایی ایشاالله بعد مک خوب میشی و غصه هامون تموم میشه _چی بگ دخترم واال نمیدون بهت بگ یا نهب؟ _چیرو مامان؟ بگو دیگه به ا تماد نداری؟ _چرا دخترم ولی خیلی وقته این رازو تو سیظ حبس کردم _چه رازی؟ کظجکاوم کردیب _ای فضولب _مامانظظنببب بگو دیگهب _من نمیتون چیزی بهت بگ فردا بعد مدرست که رفتی خونه، از زیر تیت یه صظدوق قهوه ای رو بر میداری و هر چی تود هست رو مییونیب _من تا شما حالت خوب نشه مدرسه نمیرم مامانب _بییودب نکظه مییوای اخرا ت کظن؟؟فردا میریب االن برو تکالیفتو انجام بده مظ مییواب _باشه پس فع ب _امشب نری سراغ صظدوقاب _چش چش چش ب _آفرین خدافظب ۱۵ آخرین قهوه روی تیت دراز کشرر یدم و به این فکر کردم که چه چیزی میتو نه تو اون صظدوقچه با شه؟ حس ف ضولی قلقلک میداد ولی به مامان قول داده بودم تا فردا سمت نرم چشمام رو روه فناشت و سعی کردم بیواب با صرردای آالرم فوشرری از خواب پریدم خیلی وقت بود حتی یه نگاه به نظداخته بودم ۲۰ تا تماس از دست رفته از نیظا داشت ب به زنگ نزدم تو مدرسه میدیدم نیازی نبودب بلظد شرردم بعد از خوردن دو لقمه نون پظیر و چایی رفت سررمت مدرسه همین که رسیدم نیظا افتاد روم و روضشو شروع کردب _به برب چه جب چ ش ما به مال شوما رو شن شد خواهرب دلت وا سه ما تظگ نمیشره بیای یه سرر مدرسره آخر خود فنشرت غیبت های متوالی؟ آفتاب از کدوم طر در اومده یادی از ما فقیر فقرا کردی؟ _ خدایی نیظی خسررته نشرردی انقدر ارا یف ردیف کردی؟ مامان حال بد بودب _نیظی ایز یور آنتب با من درست بحر توله ب حاال بگو مامان چرا حال بد بود؟ چرا خبر ندادی بیام کمکت؟ _میشه بشیظ بعد توضیح بدم؟ چ غره ای برام رفت و ففت: بفرماییدب _هیچی دیگه دوباره حال بد شده بود بردم بیمارستان تا یه هفته ام باید بمونه

دانلود رمان آخرین قهوه باز

 _ای داد خاک ال ب _نیظا خدایی ایظارو از کجات در میاری؟ _خودم نمیدون خاهرب فلبداهسب همه میه تو بی مخ نیستن کهب _حیف ک حوصله ندارم وفرنه خودت میدونی که وابتو دارمب _بله خواهر میدون نیاز نیسررت بشرروری بزاری رو رختکن نظه همسررایمون خشک ش ب _از دست تو دیوونه ای به خدا بحیمون با اومدن خان دارابیب دبیر شییک زیست شظاسی متوقف شد و تا آخر زنگ یکمون در نیومد زنگ آخر بود و داشتی به درس زیبای فارسیب فود میدادی که زنگ به صدا در اومد و بچه ها یکی بعد از دیگری از ک س خارج شدن نیظا_میله بیا میرسونیمتب _نه زیزم نزدیکه پیاده میرم _با من تعار نکنب بیا بری سوار ما شین نیظا ایظا شدم نیظا ایظا وضعشون متوسط بود نه خیلی پولدار بودن نه فقیرب ماشیظشون ۲۰۶ بود البته باباد مزدا۳ داشت سوار که شدم با مامان س م و احوال پر سی کردم و ادامه ی راه تو سکوت فنشت به خونه که رسریدم مرده ی متحرک بودم و انقدر خسرته بودم که بدون خوردن ناهار روی تیت افتادم و بیهود شدم ۱۷

دانلود رمان آخرین قهوه باز

آخرین قهوه سررا ت نزدیکای ۴ بود که بیدار شرردم از فشررظگی در حال مرگ بودم به آشپز خونه رفت که ببیظ چی میتون پیدا کظ واسه خوردن الحمد الله از خانه ی خدا پاک تر بود ییچالمونب یه سیب زمیظی پیدا کردم و با یه تی مرغ فنا شت بپزه برنجم خیس کردم و فناشت دم بکشه رفت کتابمو باز کردم که کارامو انجام بدمو و غروب برم پی مامان دل واس تظگ شده بود از یه طرف دل شور میزدب با کتابام در حال کشتی فرفتن بودم که زنگ درو زدنب یه چادر فزاشت سرمو درو باز کردم زن صاحب خونمون بود _ ان انیسه خان ب _ا اره ی دوماهت ۱۰۰ تومظه برام بیار _باشه االن براتون میارمب زنیکه فریته فقط سر ماه یادد میاد باید پول بگیرهب پولو برداشررت براد ببرم ک ۱۵۰ برام مو نده بود فکر ایظ که چجوری مییوام پول مک رو ور کظ خست کرده بود پول ا اررو دادم و دوباره نشست سر کتاب ولی انقدر فکرم مشضول بود که چیزی تو می نمیرفت فکرم پی مامان بود غنام اماده شده بود بعد از خوردن ناهارم لبا س رو پوشرریدم که برم بیمارسررتان نیظا به زنگ زده بود به زنگ زدم ببیظ چی کارم دارهب

دانلود رمان آخرین قهوه باز

 _اه س م میله خرهب چه جب یه نگاهی به اون فوشیه واموندت کردیب _مزه نریز نیظاب مییوام برم بیمارستان بظال بیظ چتهب؟ _ا صاب معصاب نداریابببببب مییوای مظ بیام باهات تظها نباشی؟ _نمیدون بیکاری بیاب برام فرقی ندارهب _بی احساسب االن لباس میپوش میام دنبالت _اکی بابایب _خدافس پارسی را نیز بپاسدارب تلفظو قطر کردم و مظت ر نیظا شدم تا بیاد تازه به بیمارستان رسیدی نیظا ه فک و کمپوت خریده بود وارد اتاق مامان که شدم اونجا نبودب ترس همه و ودمو فرفت سریر خارج شدم و به داد و هوارهای نیظا ه تو ه نکردم از یه پرستار پرسیدم مامان کجاست؟ که بعد از چظدتا سوال ففت که مامان حال بد شده و به آی سی یو مظتقل کردن و فع بیهوشه و م قات ممظوع بعد شرظیدن این حر تظها صرردایی که تو مضزم اکو شررد صرردای افتادن روی زمین بود *آراد* بعد از تموم شدن سا ت کاری داشت وسایلمو مر میکردم که کیان صدام زد ۱۹ آخرین قهوه _بله کیان؟ _داداچببب با ما به از آن باد که با کک هانیب چیکاره ای شب؟

دانلود رمان آخرین قهوه باز

_مفتشی؟ یا بازم پارتی فرفتین تو فرمانیه؟ _فزیظه اول کام درسررت فزیظه دوم ه کام صررحیحب آفرین برادر ب حاال افتیار میدیب؟ _نه کار دارم پرنیا ه تظهاسب _کارات با منب من رییس شرکت میگ یه ام شب رو نمییواد کار کظیب پرنیااااا وووون بیار خودم باهاد حر میزن از تظهایی در بیادب کیان میک برادرم بود ولی واقعا یع ضی وقتا دو ست دا شت بزن تو دهظ بوقتی را ب پرنیا حر میزد صبی میکرد _میشه خفه شی کیان؟الزم نکرده تو از تظهایی درد بیاری _اه اه اه خان داداد غیرتیب به ون نظه بزرف اشررقت برادرب حاال یه ماچ میدیب؟ _آدم نمیشی تو اصنب؟ _نچ نمیش بشب مظت رمبهمون کاخ معرو همیشگیب _ففت که نمیتون ب _مظ دارم بهت میگ بدون دوست پسرم ایی نمیرمببب _کیااااااانظظنب؟؟؟؟؟؟؟؟ _ انممممم ؟؟؟؟؟ یگرتو داداچب بعدم زد به چاک سری از روی تاسف تکون دادم این بشر مضز نداشتب

دانلود رمان آخرین قهوه باز

کلیدو انداخت تو درو و درو باز کردم نگار با یه لباس خواب افتضاح رو مبک نشسته بود فنشررتن از هیکل کار راحتی نبود ولی واقعا از آویزون بازیاد خسرته شررده بودمب _نگار ایظجا دقیقا چه غلطی میکظی؟ _اومدم خود بگزرونی دیگه آرادم ایظکه سوال ندارهب _میشه لباس بپوشی و فقط بری بیرون؟؟؟؟

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب آخرین قهوه : PDF|APK|EPUB

لینک های دانلود

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 68 بار بار دسته بندی : آخرین قهوه تاريخ : ۲۶ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

یک + 15 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،