برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان جدید بن بست بهشت - افسون امینیان

رمان بن بست بهشتاز افسون امینیان

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

رمان هورزاد ملکه ی آتشاز فاطمه تاجیکی

دانلود رمان سرنوشت ناخواسته - پریسا ملازاده

رمان سرنوشت ناخواستهپریسا ملازاده

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آخرین غروب پاییزی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
1.gif نام کتاب رمان : آخرین غروب پاییزی
1.gif نام نویسنده : نسرین برومند
1.gifحجم رمان آخرین غروب پاییزی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان آخرین غروب پاییزی :
امروز سومین روز از بهارسال ۸۰ است. ساری مثل بهار سال های گذشته سرسبزو زیباست اما انگاربهار امسال رنگ و بوی دیگری دارد. کوههای سبز ساری در مه پنهان شده و هوای بهاری بسیار دلنشین است. نگار دختر خاله ام همراه خانواده اش ازتهران برای تعطیلات عید به خونه ی ما آمدند والان چند روزی است که در خانه ی ما هستند نگارحسابی مخ من را خورده و از مزایای تهران تعریف کرده و می خواهد تا من خانواده ام را راضی کنم تاخونه مون رو بفروشیم و به تهران بریم. من خیلی دوست دارم تهران زندگی کنم اما پدرو مادرم می گویند تهران خیلی شلوغ وآلوده است و هرگز طبیعت زیبای ساری را ندارد اما من که زندگی در پایتخت و خانه ای مثل نگاراینا چشمم راگرفته بود باعث شده بود تا از زیبایی شهرمان دل بکنم. انگار دست سر نوشت برای من چیز دیگری را رقم زده بود…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نسرین برومند آخرین غروب پاییزی

آﺧﺮﯾﻦ ﻏﺮوب ﭘﺎﯾﯿﺰی…. در ﺟﺎده ﺑ ﯽ اﻧﺘﻬﺎ ی زﻧﺪﮔﯽ… ﻓﻘﻂ ﭘﺎﯾﯿ ﺰ را ﻣ ﯽ ﺑﯿﻨﻢ… ﻓﻘﻂ ﺑﺮگ ﻫﺎ ی زرد وﻧﺎرﻧﺠ ﯽ را ﻣ ﯽ ﺑﯿﻨﻢ… ﮐﻪ زﻣﯿﻦ را ﭘﻮﺷﺎﻧﺪه اﻧﺪ… و اﯾﻨﮏ ﻣﻦ… دﺧﺘﺮ ی ﺗﻨﻬﺎ در ﻓﺼﻞ ﭘﺎﯾﯿﺰ… ﺑﺎﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧ ﯽ ﻣﺸﺘﺎق… در اﻧﺘﻄﺎر آﻣﺪن ﺑﻬﺎرم… ﺗﺎ ﺑﺎ آﻣﺪﻧﺶ ﺟﺮﯾﺎن ﺣﯿﺎت را… در رگ ﻫﺎ ی ﺧﺸﮑﯿﺪه ﻗﻠﺐ ﻣﻦ… ﺟﺎر ی ﺳﺎزد… اﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤ ﯽ داﻧﺴﺘﻢ… آﺧﺮﯾﻦ ﻏﺮوب ﭘﺎﯾﯿﺰ ی از راه ﻣ ﯽ رﺳﺪ… و ﻣﻦ ﺑﺎ دﻟ ﯽ آﮐﻨﺪه از ﻋﺸﻖ و اﻣﯿﺪ… راﻫ ﯽ ﮔﻮرﺳﺘﺎن آرزوﻫﺎ ﺧﻮاﻫﻢ ﺷﺪ… وآرزو ﻫﺎﯾﻢ را ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺧﻮدم… ﺑﻪ ﺧﺎک ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺳﭙﺮد…
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
و ﻫﺮ ﮔﺰ ﻧﻤ ﯽ داﻧﺴﺘﻢ… آﺧﺮﯾﻦ ﻏﺮوب ﭘﺎﯾﯿ ﺰ از راه ﺧﻮاﻫﺪ رﺳﯿﺪ… ﻏﺮوﺑ ﯽ ﮐﻪ ﺑﺮا ی ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﻃﻠﻮع ﻧﺸﺪ… وﭼﺸﻤﺎن ﻣﺸﺘﺎق ﻣﻦ ﺑﺎر دﯾﮕﺮ ﺣﺘ ﯽ ﺧﻮرﺷﯿﺪ را ﻧﺪﯾﺪ… و ﺣﺎﻻ دﯾﮕﺮ دﯾﺮﺳﺖ… ﭼﺮا ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﺮف زﻣﺴﺘﺎﻧ ﯽ آﺷﯿﺎﻧﻪ ﻗﺒﺮ ﻣﺮا ﭘﺮ ﮐﺮده اﺳﺖ… و اﻧﮕﺎه ﮐﻪ ﮔﯿﺎه ﮐﻮﭼﮑ ﯽ ﮐﻨﺎر ﻗﺒﺮ ﻣﻦ ﺟﻮاﻧﻪ زد… آر ی ﺑﻬﺎر رﺳﯿﺪه… اﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ از ﯾﺎد ﻧﺒﺮ… آﺧﺮﯾﻦ ﻏﺮوب ﭘﺎﯾﯿ ﺰ ﺳﺮ رﺳﯿﺪ… ودﯾﮕﺮ ﻃﻠﻮﻋ ﯽ وﺟﻮد ﻧﺪارد ۱۳۸۸ ﻧﺴﺮﯾﻦ ﺑﺮوﻣﻨﺪآذرﻣﺎه
ﻓﺼﻞ اول درﺣﯿﺎط را ﮐﻪ ﮔﺸﻮدم ﻧﺴﯿﻢ ﺑﻬﺎری ﻣﻮﻫﺎ ی ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻢ را ﻧﻮازش ﮐﺮد.از ﭘﻠﻪ ﻫﺎﭘﺎﯾﯿﻦ آﻣﺪم و روی ﺗﺎب ﮔﻮﺷﻪ ی ﺑﺎغ ﻧﺸﺴﺘﻢ .دﻓﺘﺮﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ را ﺑﺎز ﮐﺮدم ودر ﺻﻔﺤﻪ ا ی ازآن ﻧﻮﺷﺘﻢ: دﻟﺘﻨﮕﻢ …دﻟﺘﻨﮓ ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﻋﺸﻖ… ﻣﻦ در اﯾﻦ ﺗﺎرﯾﮑ ﯽ ﭘﯽ ﻧﻮر ﻣﯿﮕﺮدم… ﭘﯽ ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﻋﺸﻖ…
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ در اﯾﻦ ﺗﺎرﯾﮑ ﯽ ﺷﺒﻪ ﺗﯿﺮه ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﻠﺒﻢ درﻣﯿﺎن ﭘﺮﺗﻮ ﻫﺎ ی ﻧﻮر ﻋﺸﻖ ﻣﺤﻮر ﺷﻮد… اﻣﺎ اﻓﺴﻮس… اﻓﺴﻮس ﮐﻪ ﺷﺪم ﺗﻨﻬﺎ راﻫﻨﻤﺎ ی ﺗﮏ ﺗﮏ ﺳﺮاﺑﻬﺎ ی ﻋﺸﻖ… و وﺻﺎل در ﮐﻮﯾﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﻠﺒﻢ… دﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮد… از ﺳﺮد ی دﯾﻮار ﻫﺎ ی ﺗﻨﮓ و ﺑ ﯽ روح… دﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮد وﻗﺘ ﯽ ﺑﻪ دﯾﻮارﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﻧﮕﺮم ﮐﻪ در اﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ… ﺗﻨﻬﺎ اﻣﯿﺪ ی واﻫ ﯽ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﻣ ﯽ ﺑﺨﺸﺪ… دﯾﻮار ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ رو ی آﻧﻬﺎ ﺗﺎﺑﻠﻮ ی وﺻﺎل دﺳﺘﺎﻧﻢ را ﺑﻪ دﺳﺘﺎﻧﺖ ﮐﻮﺑﯿﺪه ام… اﺳﺖ .ﺳﺎر ی ﻣﺜﻞ ﺑﻬﺎر ﺳﺎل ﻫﺎ ی ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺮﺳﺒﺰو زﯾﺒﺎﺳﺖ اﻣﺎ اﻧﮕﺎرﺑﻬﺎر اﻣﺴﺎل رﻧﮓ ۸۰ اﻣﺮوز ﺳﻮﻣﯿﻦ روز از ﺑﻬﺎرﺳﺎل وﺑﻮ ی دﯾﮕﺮ ی دارد .ﮐﻮﻫﻬﺎ ی ﺳﺒﺰ ﺳﺎر ی در ﻣﻪ ﭘﻨﻬﺎن ﺷﺪه و ﻫﻮا ی ﺑﻬﺎر ی ﺑﺴﯿﺎر دﻟﻨﺸﯿﻦ اﺳﺖ .ﻧﮕﺎر دﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ام ﻫﻤﺮاه ﺧﺎﻧﻮاده اش ازﺗﻬﺮان ﺑﺮای ﺗﻌﻄﯿﻼت ﻋﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی ﻣﺎ آﻣﺪﻧﺪ واﻻن ﭼﻨﺪ روزی اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻧﮕﺎرﺣﺴﺎﺑ ﯽ ﻣﺦ ﻣﻦ را ﺧﻮرده و از ﻣﺰاﯾﺎی ﺗﻬﺮان ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮده و ﻣ ﯽ ﺧﻮاﻫﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻮاده ام را راﺿ ﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮن رو ﺑﻔﺮوﺷﯿﻢ و ﺑﻪ ﺗﻬﺮان ﺑﺮﯾﻢ .ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ دوﺳﺖ دارم ﺗﻬﺮان زﻧﺪﮔ ﯽ ﮐﻨﻢ اﻣﺎ ﭘﺪرو ﻣﺎدرم ﻣ ﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺗﻬﺮان ﺧﯿﻠﯽ ﺷﻠﻮغ وآﻟﻮد ه اﺳﺖ و ﻫﺮﮔﺰ ﻃﺒﯿﻌﺖ زﯾﺒﺎی ﺳﺎری را ﻧﺪارد اﻣﺎ ﻣﻦ ﮐﻪ زﻧﺪﮔ ﯽ در ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ و ﺧﺎﻧﻪ ای ﻣﺜﻞ ﻧﮕﺎراﯾﻨﺎ ﭼﺸﻤﻢ راﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺗﺎ از زﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮﻣﺎن دل ﺑﮑﻨﻢ .اﻧﮕﺎر دﺳﺖ ﺳﺮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺮا ی ﻣﻦ ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮ ی را رﻗﻢ زده ﺑﻮد…. ﻫﻤﺎﻧﺠﻮر ﻣﺸﻐﻮل ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺻﺪا ی ﺳﻮﺗ ﯽ را ﺷﻨﯿﺪم ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و اﻃﺮاﻓﻢ را ﮔﺸﺘﻢ اﻣﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم ﺻﺪا از ﮐﺠﺎﺳﺖ دوﺑﺎره ﻣﺸﻐﻮل ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺷﺪم ﮐﻪ ﻣﻮﺷﮏ ﮐﺎﻏﺬ ی ﺟﻠﻮ ی ﭘﺎﯾﻢ اﻓﺘﺎد ﻣﻮﺷﮏ را ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﺑﺎز ﮐﺮدم داﺧﻠﺶ ﺑﺎ
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﺧﻂ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﻗﻮرﺑﺎﻏﻪ ا ی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد: -ﺳﺎﻋﺖ ۴ ﺑﯿﺎ ﻟﺐ درﯾﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﺖ :اﺣﻤﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﺑﻪ آن ﺳﻮ ی دﯾﻮار ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم اﺣﻤﺪ ﭘﺴﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ از ﻧﺮدﺑﺎن ﺑﺎﻻ آﻣﺪه ﺑﻮد و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎ ی ﻣﺸﺘﺎﻗﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﻣ ﯽ ﮐﺮد ﮐﺎﻏﺬ را روﺑﺮو ی ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺎره ﮐﺮدم و ﮔﻔﺘﻢ: _ﻣﯽ دوﻧ ﯽ اﮔﻪ ﻣﯿﻼد ﺑﻔﻬﻤﻪ ﮐﻪ اوﻣﺪ ی اﯾﻦ ور ﺣﯿﺎط و ﻣﺰاﺣﻢ ﻣﻦ ﺷﺪ ی ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺑﻪ ﺳﺮت ﻣ ﯽ آره؟ دﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ را از ﺗﺎپ ﺑﺮداﺷﺘﻢ و اﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮدم :اﻣﻀﺎ ﻣﻬﺘﺎب ﺳﭙﺲ آن را ﺑﺴﺘﻢ واز ﭘﻠﻪ ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ داﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮوم ﮐﻪ دﯾﺪم اﺣﻤﺪ ﻫﻤﺎﻧﺠﻮر اﯾﺴﺘﺎده و رﻓﺘﻦ ﻣﺮا ﻣ ﯽ ﻧﮕﺮد اﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪادم و ﺑﻪ داﺧﻞ رﻓﺘﻢ.اﺣﻤﺪ ﭘﺴﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮن ﺑﻮد و آﻧﻘﺪر ﭼﺸﻢ ﻫﯿﺰ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺟﺰو ارازل اوﺑﺎش ﺷﻬﺮﻣﻮن ﺣﺴﺎب ﻣ ﯽ ﺷﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ وﻗﺘ ﯽ ﺑﻪ ﺣﯿﺎط ﻣﯽ رﻓﺘﻢ ﺗﺎ دﻗﺎﯾﻘﯽ را ﺑﺎ ﮔﻞ ﻫﺎ و درﺧﺘﺎ ی ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﮕﺬروﻧﻢ اﺣﻤﺪ ﻣﺰاﺣﻢ ﭘﯿﺪاش ﻣﯽ ﺷﺪ و ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﺮد ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ی ﻓﺪاﯾﺖ ﺷﻮم ﺑﺎ ﺧﻂ ﺧﺮﭼﻨﮓ ﻗﻮرﺑﺎﻏﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻣﻮﺷﮏ ﭘﺮﺗﺎپ ﻣ ﯽ ﮐﺮد!ﯾﺎ ﺑﺎ ﺳﻮت ﺑﻠﺒﻠ ﯽ ﻫﺎ ی ﻣﺰﺧﺮﻓﺶ ﺳﺮم را درد ﻣ ﯽ آورد ﺑﻪ ﻫﺮﺣﺎل ﻣﻦ ازش ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮدم وﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﺶ را ﭘﺎره ﻣ ﯽ ﮐﺮدم اﻣﺎ او از رو ﻧﻤ ﯽ رﻓﺖ و ﺑﺎزم ﺑﺎ ﮐﺎﻏﺬا ی دﻓﺘﺮ ﻣﺸﻖ ﺧﻮاﻫﺮ دﺑﺴﺘﺎﻧ ﯽ اش آزاده ﮐﻪ ﻫﻤﺴﻦ ﮐﻮروش ﻣﺎ ﺑﻮد ﻧﺎﻣﻪ ﻣ ﯽ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎزم ﺟﺎ ی ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺳﺮﺑﺎز ی ﻣﯽ رﻓﺖ ودوﻣﺎه ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن ۲۱ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ او ﺳﻮاد داﺷﺖ ” ﻣﻦ دو ﺑﺮادر دارم ﺑﺮادر ﺑﺰرﮔﻢ ﻣﯿﻼد ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ اﻟﺒﺘﻪ ﻣﺎ زﻟﺰﻟ ﻪ ﺻﺪاش ﻣ ﯽ ﮐﺮدﯾﻢ ﺑﺲ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺷﯿﻄﻮن وﺷﻠﻮغ ﺑﻮد ۷ﺧﺪﻣﺘﺶ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد و ﮐﻮروش وﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﮑـﻞ اﯾﺠﺎد ﻣﯿﮑﺮد واﻧﻘﺪر دﻫﻦ ﻟﻖ ﺑﻮد ﮐﻪ اﮔﺮ ﭼﯿﺰ ی ﺟﻠﻮش ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ ﻃﻮﻟ ﯽ ﻧﻤﯿﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﮐﻞ ﻣﺤﻞ ﺧﺒﺮدار ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ !ﺑﺎاﯾﻦ ﺣﺎل ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﺪت دوﺳﺘﺶ داﺷﺘﻢ و ﺑﻬﺶ واﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮدم .ﭘﺪرم در ﺷﺮﮐﺖ ﻣﺨﺎﺑﺮات ﻣﻨﻄﻘﻪ ﮐﻼردﺷﺖ ﮐﺎرﻣﻨﺪ ﺑﻮدوﻣﺎدرم ﻫﻢ ﺧﯿﺎﻃ ﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد ﺑﻪ داﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ رﻓﺘﻢ ﻣﺎﻣﺎن ﻣﺸﻐﻮل ﭘﺨﺘﻦ ﻧﺎﻫﺎرﺑﻮد وﺧﺎﻟﻪ ﻣﺮﺟﺎن ﺳﺎﻻد درﺳﺖ ﻣ ﯽ ﮐﺮد ﺑﺎﺑﺎ و ﻣﯿﻼد و ﮐﻮروش وﺷﻮﻫﺮﺧﺎﻟﻪ ام آﻗﺎﺳﻌﯿﺪ ﻣﺸﻐﻮل ﺗﻤﺎﺷﺎ ی ﺗﻠﻮزﯾﻮن ﺑﻮدﻧﺪ و ﻧﮕﺎر ﻫﻢ ﮐﻪ ﻟﭗ ﺗﺎﺑﺸﻮ اورده ﺑﻮد در اﺗﺎق ﻣﻦ ﻣﺸﻐﻮل ﭼﺖ ﮐﺮدن ﺑﻮد .ﻣﻦ وﻧﮕﺎر ﺗﻔﺎوت زﯾﺎد ی ﺑﺎﻫﻢ داﺷﺘﯿﻢ ﻧﮕﺎر دﺧﺘﺮ ﺑ ﯽ ﺑﻨﺪ وﺑﺎروﻻﻏﺮورﯾﺰه ﻣﯿﺰه ای
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﺑﻮد وﻣﻦ ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎرﻫﻤﺴﻦ ﺑﻮدم ﻗﺪ وﻫﯿﮑﻞ درﺷﺖ ﺗﺮ ی داﺷﺘﻢ وﯾﻪ ﮐﻤ ﯽ ﭼﺎق و ﺗﭙﻞ ﻣﭙﻞ وﺳﻔﯿﺪ ﺗﺮ ﺑﻮدم ﺑﻪ اﺗﺎﻗﻢ رﻓﺘﻢ ﺗﺎ دﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ رو ﺳﺮ ﺟﺎش ﺑﺬارم ﻧﮕﺎر درﺣﺎﻟ ﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻠﯿﺪا ی ﻟﭗ ﺗﺎﺑﺶ ور ﻣ ﯽ رﻓﺖ ﮔﻔﺖ: -وا ی ﻣﻬﺘﺎب ﻧﻤﯿﺪوﻧ ﯽ ﻣﺜﻼ ﺳﺮ ﻇﻬﺮه ﮐﻠ ﯽ ﭘﺴﺮ رﯾﺨﺘﻨﺪ ﺗﻮﭼﺖ ﻫﯿﭽ ﯽ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﻪ از اﯾﻦ ﮐﺎرا ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯿﺎد دوﺑﺎره ﮔﻔﺖ: – -ﻧﻤ ﯽ ﺧﻮا ی ﺑﭙﺮﺳ ﯽ دارم ﺑﺎ ﮐ ﯽ ﭼﺖ ﻣ ﯽ ﮐﻨﻢ؟ -ﭼﻪ ﻓﺮﻗ ﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ؟ ﺑﺎ ﯾﮑ ﯽ از ﻫﻤﻮن ﭘﺴﺮا ی ﺑﯿﮑﺎر! ﻧﮕﺎراوﻣﺪ ﮐﻨﺎرم ﻧﺸﺴﺖ و ﮔﻔﺖ: ﺳﺎﻟﺘﻪ اﺻﻼ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺣﺮف زدی؟اﺻﻼ ﻣﯿﺪوﻧ ﯽ ۱۷ -ﻣﻬﺘﺎب ﺟﻮن آﺧﻪ ﺗﻮ ﮐ ﯽ ﻣﯿﺨﻮا ی ﻫﻤﺮﻧﮓ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﺸ ﯽ ﻣﺜﻼ ﭘﺴﺮﭼﯿﻪ؟ﭼﻪ ﻓﺮﻗ ﯽ ﺑﺎ دﺧﺘﺮ داره؟ -ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮﻣﯿﺪوﻧ ﯽ ﭼﻪ ﻓﺮﻗ ﯽ داره! ﻧﮕﺎر ﺑﺎ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮔﻔﺖ:ای ﮐﻠﮏ!!ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣ ﯽ ﮐﺮدم ﺗﻮ اﺻﻼ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﭘﺴﺮ ﻧﺪﯾﺪی ﻧﮕﻮ ﺟﺎﻫﺎی دﯾﮕﺸﻢ دﯾﺪی !!ﻣﻮﻫﺎﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪم و ﮔﻔﺘﻢ:ﺧﻔﻪ ﺷﻮ!ﺑﺲ ﮐﻪ ﭼﺖ ﮐﺮد ی روﻣﺨﺖ اﺛﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ودﻋﻮا ﮐﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻮروش ﺑﻪ اﺗﺎق اوﻣﺪ و ﮔﻔﺖ: -ﺑﺎز ﺷﻤﺎ دو ﺗﺎ رم ﮐﺮدﯾﻦ! ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮل دﻋﻮا ﺑﻮدﯾﻢ ﺗﻮﺟﻬ ﯽ ﺑﻬﺶ ﻧﮑﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﯿﻼد رو ﺻﺪا ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﻼد ﺑﯿﺎ ﺑﺰن ﺑﺰن!ﮐﺸﺘ ﯽ ﮐﺞ!ﮔﯿﺲ وﮔﯿﺲ ﮐﺸﯽ! ﻣﯿﻼد ﺷﺘﺎﺑﺎن ﺑﻪ اﺗﺎق اوﻣﺪ وﮔﻔﺖ: -ﺑﺎزم ﺷﻤﺎ دﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺟﻮن ﻫﻢ اﻓﺘﺎدﯾﻦ !ﻧﮕﺎر ﮔﻔﺖ:ﺗﻘﺼﯿﺮ اﯾﻦ ﻣﻬﺘﺎﺑﻪ ﻫﺮﭼ ﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﻗ ﯽ ﺑﺎ دﺧﺘﺮ ﻧﺪاره ﻣﻬﻢ ﺳﻼﻣﺘ ﯽ ﺑﭽﺲ ﺑﺎز ﺣﺮف ﺧﻮدﺷﻮ ﻣﯿﺰﻧﻪ!
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﮐﻮروش ﮔﻔﺖ:ﻣﮕﻪ ﮐ ﯽ داره ﻣﯿﺰاد! ﻫﻤﻪ زدﯾﻢ زﯾﺮ ﺧﻨﺪه “ﻣﯿﻼد آروم زدﭘﺲ ﮐﻠﻪ ﮐﻮروش ﮐﻪ ﮐﻮروش ﮔﻔﺖ: -اﻫﯿﮑ ﯽ واﺳﻪ ﭼ ﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟ -ﻣﮕﻪ ﺗﻮ درس ﻧﺪار ی ﺑﭽﻪ؟ -ﻫﻤﻪ ﻣﺸﻘﺎرو ﮔﺬاﺷﺘﻢ واﺳﻪ ﺳﯿﺰده ﺑﻪ در! ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻫﺎر ﻣﻦ وﻧﮕﺎر ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺑﺎزارروزﺑﺮوﯾﻢ از ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺗﺎﺑﺎزار ﺳﻪ اﯾﺴﺘﮕﺎه اﺗﻮﺑﻮس ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻮد ﺳﻮار اﺗﻮﺑﻮس ﺷﺪﯾﻢ ﻧﮕﺎر ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﺑﺮا ی دوﺳﺘﺎش ﺳﻮﻏﺎﺗ ﯽ ﺑﺨﺮه ﺑﻼﺧﺮه ﺑﻌﺪ از ﮐﻠ ﯽ ﭘﺮﺳﻪ ﺗﻮ ﺑﺎزار ﻧﮕﺎر ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺻﻨﺎﯾﻊ دﺳﺘ ﯽ ﺑﺮا ی دوﺳﺘﺎش ﺧﺮﯾﺪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺑﺎزار ﻣﺎﻫ ﯽ ﻓﺮوﺷﺎ رﻓﺘﯿﻢ و ﻣﺎﻫ ﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ .ﭼﻮن ﻫﻨﻮز ﯾﻪ ﮐﻢ ﭘﻮل داﺷﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﻓﺴﺖ ﻓﻮد رﻓﺘﯿﻢ و ﭘﯿﺘﺰا ﺧﻮردﯾﻢ وﻗﺘ ﯽ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﺮدﯾﻢ ﺗﺎزه ﯾﺎد ﺑﺮادر ﮐﻮﭼﮑﻢ ﮐﻮروش اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﭘﯿﺘﺰا ﺑﻮد دﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ اﻣﺎ ﭘﻮل ﻧﺪاﺷﺘﯿﻢ ﺗﺎ ﺑﺮاش ﺑﺨﺮﯾﻢ ﺑﺮا ی ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻪ ﻧﮕﺎر ﮔﻔﺘﻢ: -ﻧﮕﺎر رﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ زﺑﻮن ﺑﻪ دﻫﻦ ﺑﮕﯿﺮوﻧﮕﻮ ﭘﯿﺘﺰا ﺧﻮردﯾﻢ ﺧﻮدت ﮐﻪ ﮐﻮروش رو ﻣﯿﺸﻨﺎﺳ ﯽ اﮔﻪ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﺗﻮﺧﻮﻧﻪ ﺟﻨﺠﺎل ﺑﻪ ﭘﺎﻣ ﯽ ﮐﻨﻪ !ﻧﮕﺎر -ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺠﺎت ﺟﻮن ﺧﻮدﻣﻢ ﮐﻪ ﺷﺪه زﺑﻮن ﺑﻪ دﻫﻦ ﻣ ﯽ ﮔﯿﺮم ﺧﯿﺎﻟﺖ راﺣﺖ! ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻪ رﺳﯿﺪﯾﻢ ﺧﺮﯾﺪاﻣﻮن رو ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎن و ﺧﺎﻟﻪ ﻧﺸﺎن دادﯾﻢ ﻣﺎﻣﺎن ﻣﺎﻫ ﯽ ﻫﺎرا ﺑﺮا ی ﺷﺎم ﺗﺪارک دﯾﺪ ﻣﻦ وﻧﮕﺎر ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ اﺷﺘﻬﺎ ﻧﺪاﺷﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎر ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ ﺧﻮردن ﺷﺪﯾﻢ آﺧﺮ ﺷﺐ ﻣﻦ وﻧﮕﺎر ﺣﺎﻟﻤﻮن ﺑﺪ ﺷﺪه ﺑﻮد وﻣﺪام ﻋﻖ ﻣﯿﺰدﯾﻢ ﻣﯿﻼد ﭘﺮﺳﯿﺪ: -ﺣﺎﻟﺘﻮن ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺖ؟ﭼﯿﺰ ی ﺧﻮردﯾﻦ؟ ﻧﮕﺎر ﮔﻔﺖ:ﻓﮑﺮﮐﻨﻢ ﭘﯿﺘﺰاش ﺑﻬﻢ ﻧﺴﺎﺧﺖ! ﮐﻮروش ﺑﺎ اﺧﻢ ﮔﻔﺖ:ﭘﯿﺘﺰا؟ ﭘﯿﺘﺰا ﺧﻮردﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮدا؟ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ: ﭘﯿﺘﺰا؟ ﮐ ﯽ ﮔﻔﺖ ﭘﯿﺘﺰا؟ ﻣﻨﻈﻮر ﻧﮕﺎر ﻫﻤﻮن ﻣﺎﻫﯿﻪ!
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﮐﻮروش:ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ اﻟﮑ ﯽ ﮔﻮﻟﻢ ﻧﺰﻧﯿﻦ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ دﻟﺨﻮر ی ﺑﻪ اﺗﺎﻗﺶ رﻓﺖ ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎر ﮔﻔﺘﻢ: – ﺧﯿﺎﻟﺖ راﺣﺖ ﺷﺪ ﻣﮕﻪ ﻗﺮار ﻧﺸﺪ ﻧﮕﯽ؟ ﻧﮕﺎر -از ﻣﻦ ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺎﻟﻢ ﭼﻪ ﺗﻮﻗﻌﺎﺗ ﯽ داری؟ آن ﭼﻨﺪ روز ی ﮐﻪ ﻧﮕﺎراﯾﻨﺎ ﻣﻬﻤﻮن ﻣﺎ ﺑﻮدﻧﺪ ﺣﺴﺎﺑ ﯽ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﮐﺮدﯾﻢ ﻣﻦ و ﻧﮕﺎرو دوﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤ ﯽ ام ﺳﺮوﻧﺎز ﻫﺮروز ﺑﻪ دﺷﺖ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮی ﺗﻠﻤﺎدره ﺑﺎغ اﻧﮕﻮرداﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ۳۵ ﺳﺒﺰ ﺗﻠﻤﺎدره ﻣ ﯽ رﻓﺘﯿﻢ وﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﻤﻮن ﺧﻮش ﻣ ﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺎ در ﺗﻌﻄﯿﻼت را در آن ﺟﺎ ﻣ ﯽ ﮔﺬراﻧﺪﯾﻢ.ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﺮا ی روز ﺳﯿﺰده ﺑﻪ در ﻫﻤﮕ ﯽ از ﺻﺒﺢ ﺑﻪ آن ﺟﺎ ﺑﺮﯾﻢ “روز ﺳﯿﺰده ﺑﻪ در از راه رﺳﯿﺪ اﻣﺎ ﻣﻦ زﯾﺎد ﺣﺎل ﺧﻮﺑ ﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﭼﻮن ﺷﺐ ﺧﺎﻟﻪ اﯾﻨﺎ ﺑﻪ ﺗﻬﺮان ﺑﺮﻣ ﯽ ﮔﺸﺘﻨﺪ وﻣﻦ و ﻧﮕﺎر ﺑﺎﯾﺪ ازﻫﻢ ﺟﺪا ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ واﻣﺎ روز ﺳﯿﺰده ﺑﻪ در ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮش ﮔﺬﺷﺖ ﻣﻦ وﻧﮕﺎرو ﻣﯿﻼد و ﮐﻮروش ﺣﺴﺎﺑ ﯽ ﺑﺎز ی ﮐﺮدﯾﻢ وﻧﺎﻫﺎر دﻟﭽﺴﺒ ﯽ ﻫﻢ ﺧﻮر دﯾﻢ.ﻧﺰدﯾﮏ ﻏﺮوب ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ. ﻧﮕﺎر ﺑﺎ ﻧﺎراﺣﺘ ﯽ وﺳﺎﯾﻠﺸﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮد ﻫﻤﺪﯾﮕﺮرو در آﻏﻮش ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ و زدﯾﻢ زﯾﺮ ﮔﺮﯾﻪ”ﻧﮕﺎر ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮔﻔﺖ: -دﻟﻢ ﺑﺮات ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﻬﺘﺎب -ﻣﻨﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر ﻧﮕﺎر ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ وآﻗﺎ ﺳﻌﯿﺪ ﻫﻢ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈ ﯽ ﮐﺮدﯾﻢ وآن ﻫﺎ ﺳﻮار ﻣﺎﺷﯿﻨﺸﻮن ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻪ ﺳﻮ ی ﺗﻬﺮان راه اﻓﺘﺎدﻧﺪ. ﺑﻌﺪ از رﻓﺘﻦ ﻧﮕﺎر اﯾﻨﺎ اﺣﺴﺎس دﻟﺘﻨﮕ ﯽ ﮐﺮدم ﺑﺎ ﺧﻮد ﻓﮑﺮ ﮐﺮدم اﮔﺮ ﺧﻮﻧﻤﻮن ﺗﻬﺮان ﺑﻮد ﻣ ﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻫﺮروز ﻧﮕﺎر رو ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﻓﺮوردﯾﻦ ﺑﻮد ﺻﺒﺢ ﺳﺮﺣﺎل ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ رﻓﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ و ﻣﯿﻼد ﺧﯿﻠﯽ زود رﻓﺘﻦ ﺳﺮﮐﺎرﺷﻮن”ﮐﻮروش ﮐﻪ از ۱۴ روز ﺑﻌﺪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮد اﺧﻤﺎش ﺗﻮ ﻫﻢ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد وﺣﺴﺎﺑ ﯽ ﮐﺴﻞ ﺑﻮد ﮔﻔﺘﻢ: -ﻗﺮﺑﻮن داداش ﻣﻮﻓﺮﻓﺮ ی ﻣﻤﺎﻏﻮ ام ﺑﺮم ﮐﻪ اﻣﺮوز ﻣﯿﺨﻮاد ﺑﺮه ﻣﺪرﺳﻪ!
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﮐﻮروش ﻫﯿﭻ ﻋﮑﺲ اﻟﻌﻤﻠ ﯽ ﻧﺸﻮن ﻧﺪاد وﺑﺎ ﻫﻤﻮن اﺧﻤﺎ ی ﺗﻮﻫﻢ رﻓﺘﺶ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻧﻮن ﺗﻮ ی ﭼﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽ زد و ﻣﯿﺨﻮرد دوﺑﺎره ﮔﻔﺘﻢ: -ﻧﺒﯿﻨﻢ اﺧﻤﺎت ﺗﻮﻫﻢ ﺑﺎﺷﻪ داداﺷﯽ !ﮐﻮروش ﺑﺎز ﻫﯿﭽ ﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎن در ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﭼﺎدر ﺳﺮش ﮐﺮده ﺑﻮد وﮐﯿﻔﺶ روﺑﺮداﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: -ﻣﻬﺘﺎب ﮐﻠﯿﺪ ﯾﺎدت ﻧﺮه ﻣﻦ اﻣﺮوز ﺗﺎﺷﺐ ﺗﻮ ی ﺧﯿﺎﻃﺨﻮﻧﻪ ﮐﺎرم ﻃﻮل ﻣﯿﮑﺸﻪ آﺧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮا ی ﻣﻬﺪﯾﻪ دﺧﺘﺮرﻋﻨﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﺒﺎس ﻋﺮوس ﺑﺪوزم ﯾﮏ دﻓﻌﻪ ﮐﻮروش ﭘﻘ ﯽ زد زﯾﺮ ﺧﻨﺪه وﮔﻔﺖ: -ﻣﻬﺪﯾﻪ!دﺧﺘﺮرﻋﻨﺎ ﺧﺎﻧﻮم!آﺧﻪ ﮐ ﯽ ﺣﺎﺿﺮه ﺑﺎ اون دﺧﺘﺮ ﺗﺮﺷﯿﺪه ی ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻋﻘﻞ ﺷﻮرﯾﺪه و ﮔﻮﺷﺖ ﺗﻠﺦ ازدواج ﮐﻨﻪ؟! ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺎ ﻧﺎراﺣﺘ ﯽ ﮔﻔﺖ – :اوا ﺧﺎک ﺑﺮﺳﺮم!اﯾﻦ ﭼﻪ ﻃﺮز ﺣﺮف زدﻧﻪ ﮐﻮروش؟ -ﻣﺎﻣﺎن ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿ ﻦ ﺑﺮﯾﻦ دﯾﺮﺗﻮن ﻣﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﺧﻮدم ادﺑﺶ ﻣ ﯽ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎن رﻓﺖ وﻣﻦ وﮐﻮروش از ﺧﻮﺷﺤﺎﻟ ﯽ ﺟﯿﻐ ﯽ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ!ﮐﻮروش ﮔﻔﺖ: -اﯾﻮل!ﻣﺎﻣﺎن رﻓﺖ ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﯾﺰ ی ﮐﻨﯿﻢ ﺑﺎ ﭘﯿﺘﺰا ﻣﻮاﻓﻘﯽ؟ -ﭼﺮا ﮐﻪ ﻧﻪ!وﻟ ﯽ رژﯾﻢ ﭼﯽ ؟ – رژﯾﻢ رو ﺑ ﯽ ﺧﯿﺎل!ﯾﻪ روز ﮐﻪ ﺻﺪ روز ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﺮروز ﻫﻤﯿﻦ دﻟﺪار ی رو ﺑﻪ ﺧﻮدﻣﻮن ﻣﯿﺪادﯾﻢ اﻣﺎ اﯾﻦ ﺑﺎر ﻫﻢ ﻣﻮاﻓﻘﺖ ﮐﺮدم واﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﯽ ﺧﯿﺎل ﻣﺪرﺳﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻣﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﯾﻪ ﺟﺸﻦ دو ﻧﻔﺮ ی را دادﯾﻢ ﮐﻮروش ﺑﻪ ﭘﯿﺘﺰا ﻓﺮوﺷ ﯽ زﻧﮓ زد وﺳﻔﺎرش داد ﻣﻨﻢ ﺑﺴﺎط ﭘﺨﺘﻦ ﮐﯿﮏ را ﺟﻮر ﮐﺮدم وآﺟﯿﻞ وﺷﯿﺮﯾﻨﯽ واﻧﻮاع ﺧﻮردﻧﯽ ﻫﺎرا ﺗﺪارک دﯾﺪم واﻗﻌﺎ ﭼﻪ ﻣﻨﻈﺮه ﺟﺎﻟﺒ ﯽ ﺷﺪه ﺑﻮد .ﺟﺸﻦ دوﻧﻔﺮه ﻣﺎ ﺗﺎﻧﺰدﯾﮑﺎی ﻏﺮوب اداﻣﻪ داﺷﺖ.ﻣﻦ وﮐﻮروش ﺑﻌﺪ از ﺧﻮردن اون ﻫﻤﻪ ﺧﻮراﮐ ﯽ ﺣﺴﺎﺑﯽ دل درد ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﯾﻢ.ﻣﺎﻣﺎن ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ دﯾﺪن ﺣﺎل و روز ﻣﺎوﺣﺸﺖ ﮐﺮد ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ: – اﯾﻦ ﺟﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮه؟ ﺷﻤﺎ دوﺗﺎ ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺘﻮن ﺷﺪه؟ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﻤﻮن ﺑﺪ ﺑﻮد ﺟﻮاب ﻧﺪادﯾﻢ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻪ ﻣﯿﻼد زﻧﮓ زد و ﺑﻬﺶ ﺧﺒﺮ داد ﯾﻪ ﮐﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﻼد ﻫﺮاﺳﺎن از راه رﺳﯿﺪ وﻣﺎ دوﺗﺎرو ﻧﺰد دﮐﺘﺮ ﺑﺮدﻧﺪ دﮐﺘﺮ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﺟﻮاﻧ ﯽ ﺑﻮد ﺑﻪ اﺳﻢ ﺻﺪرا ﮐﺎﻇﻤ ﯽ ﺗﺎزه ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﺎ اوﻣﺪه ﺑﻮد و ﺣﺴﺎﺑ ﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﯿﭗ و ﻗﯿﺎﻓﺶ ﺑﯿﻦ دﺧﺘﺮا ی ﻣﺤﻠﻤﻮن ﺟﺎ ﺑﺎز ﮐﺮده ﺑﻮد!او ﻣﻮﺿﻮع رااز ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ وﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﺟﺮا را از زﺑﺎن ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪ ﭼﻨﺎن زد زﯾﺮ ﺧﻨﺪه ﮐﻪ ﻣﻄﺐ ﺑﻪ ﻟﺮزه در ﺳﺎﻟﻪ ۷ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎﯾﻪ ﭘﺴﺮ ۱۷ اوﻣﺪ. ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺟﺪ ی ﺑﻪ ﺧﻮدم ﮔﺮﻓﺘﻢ وﮔﻔﺘﻢ – :اﺻﻼ ﺧﻨﺪه ﻧﺪاﺷﺖ -ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺒﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ دﺧﺘﺮ ﺑﺸﯿﻨﻦ ﺧﻮراﮐ ﯽ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﻦ!ﯾﮑ ﯽ ﻣﻦ”ﯾﮑ ﯽ ﺗﻮ. ﯾﮑ ﯽ ﻣﻦ”ﯾﮑ ﯽ …ودوﺑﺎره ﺑﺎ اون ﺻﺪا ی وﺣﺸﺘﻨﺎﮐﺶ ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪن ﮐﺮد -ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺒﻮد ﺑﻪ ﺟﺎ ی اﯾﻦ ﮐﻪ دﮐﺘﺮﺷﯿﻦ ﺑﺮﯾﻦ دﻟﻘﮏ ﺑﺸﯿﻦ؟ دﮐﺘﺮ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ وﺷﺮوع ﮐﺮد ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺴﺨﻪ.ﮐﻮروش ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺳﺮم وﺻﻞ ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺷﺐ وﻗﺘ ﯽ ﺗﻮ ی ﻣﺎﺷﯿﻦ در ﺣﺎل ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻮدﯾﻢ ﻣﺎﻣﺎن ﺷﺮوع ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺣﺮﻓﺎ ی ﻫﻤﯿﺸﮕ ﯽ ﮐﺮد – :آﺧﻪ دﺧﺘﺮ ﺗﻮ دﯾﮕﻪ ﺑﺰرگ ﺷﺪ ی.واﺳﻪ ﭼ ﯽ ﺑﻪ ﺣﺮف اﯾﻦ ﮐﻮروش ذﻟﯿﻞ ﻣﺮده ﮔﻮش ﻣﯿﺪی ؟ﯾﻌﻨ ﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺷﻤﺎ دوﺗﺎ رو ﯾﮏ دﻗﯿﻘﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺬارم واﺳﻪ ﭼ ﯽ اﻣﺮوز ﻧﺮﻓﺘ ﯽ ﻣﺪرﺳﻪ؟ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﺮدا ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺎم ﻣﺪرﺳﻪ ﻏﯿﺒﺘﺘﻮن رو ﻣﻮﺟﻪ ﮐﻨﻢ .ﻣﻨﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﺣﺮف ﻣ ﯽ زد ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺘﻢ.

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
ﻓﺼﻞ دوم ﺻﺒﺢ زود ﺗﺮ از ﻫﻤﻪ از ﺧﻮاب ﺑﯿﺪار ﺷﺪم ﺑﻪ دﺳﺘﺸﻮﯾﯽ رﻓﺘﻢ ﺻﻮرﺗﻢ رو ﺷﺴﺘﻢ وﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﻮدم در آﯾﯿﻨﻪ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم ﭘﻮﺳﺖ ﺻﺎف وﮐﺸﯿﺪه ام ﺷﻔﺎف ﺷﺪه ﺑﻮد وﭼﺸﻤﺎن ﻣﺸﮑ ﯽ ام ﯾﻪ ﮐﻤ ﯽ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ اﺛﺮات ﮐﻢ ﺧﻮاﺑ ﯽ ﺑﻮد ﻣﮋه ﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺧﺪاد ی اﻧﻘﺪر ﮐﺸﯿﺪه وﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺴ ﯽ ﻣﻘﺎﺑﻠﻢ ﻗﺮار ﻣ ﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺪت ﻫﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺧﯿﺮه ﻣﯽ ﺷﺪ وﻣﺮا ﻣﻌﺬب ﻣﯿﮑﺮد ﺳﺮﯾﻊ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺧﻮردم و ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ رﻓﺘﻢ.در ﺣﯿﺎط ﻣﺪرﺳﻪ دﻧﺒﺎل ﺳﺮوﻧﺎز ﮔﺸﺘﻢ ﮐﻨﺎر آﺑﺨﻮر ی اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد.ﺳﺮوﻧﺎز ﻫﻢ ﭼﻬﺮه زﯾﺒﺎﯾﯽ داﺷﺖ آن دﺧﺘﺮ ﺑﺎآن ﭼﺸﻤﺎ ی ﻋﺴﻠ ﯽ وﺻﻮرت ﺳﺒﺰه ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ زﯾﺒﺎ ﻣﯽ آﻣﺪ ﺟﻠﻮ رﻓﺘﻢ وﮔﻔﺘﻢ ﺳﺮوﻧﺎز !اورادر آﻏﻮش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺳﺮوﻧﺎز ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﮔﻔﺖ: -ﺧﻮدﺗﻮ ﮐﻨﺘﺮل ﮐﻦ ﻋﺰﯾﺰم !ﻣﮕﻪ ﭼﻨﺪ وﻗﺘﻪ ﻣﻨﻮ ﻧﺪﯾﺪی ؟ دﺳﺘﻤﻮ ﮐﺸﯿﺪم وﮔﻔﺘﻢ:
دانلود رمان آخرین غروب پاییزی
-ﻟﯿﺎﻗﺖ ﻧﺪار ی ﮐﺎج ﺑ ﯽ رﯾﺨﺖ ﺳﺮوﻧﺎز: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻣﻬﺘﺎب آﺳﻤﺎﻧﻢ! ﻫﺮدوزدم زﯾﺮﺧﻨﺪه ﺳﺮوﻧﺎز ﭘﺮﺳﯿﺪ: -راﺳﺘ ﯽ ﮐﻠﮏ ﭼﺮا دﯾﺮوز ﻏﺎﯾﺐ ﺑﻮدی ؟ ﻧﮑﻨﻪ ﺳﯿﺰده ﺑﻪ درﺗﻮن ﺗﺎ ﻣﺎه ﺷﺐ ﭼﻬﺎرده ﻃﻮل ﮐﺸﯿﺪ؟ ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﻣﺎﺟﺮا ی دﯾﺮوز را ﺑﺮاش ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮدم ﺳﺮوﻧﺎز از ﺧﻨﺪه ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ – :آﺧﺮش ﺗﻮ ﺑﺮاﺛﺮ ﺧﻮردن زﯾﺎد دارﻓﺎﻧ ﯽ رو وداع ﻣﯿﮕ ﯽ!ً -ﻣﯿﻤﯿﺮ ی اﮔﻪ ﯾﻪ دور از ﺟﻮن ﺗﻬﺶ ﺑﮕﯽ ؟ آدم ﺑﺮا ی آرزوش ﮐﻪ دوراز ﺟﻮن ﻧﻤﯿﮕﻪ !اون روز ﺣﺴﺎﺑ ﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ وﺑﺮا ی ﻫﻢ ﺧﺎﻃﺮه ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮدﯾﻢ ﺑﻌﺪ از ﻇﻬﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ رﻓﺘﻢ ودرﺳﺎ ی ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪه ام را ﺧﻮاﻧﺪم ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮا ی درس ﺧﻮاﻧﺪن ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ رﯾﺰ ی ﻣﯽ ﮐﺮدم ﺗﺎ در اﻣﺘﺤﺎﻧﺎت ﺧﺮداد ﻣﻮﻓﻖ ﻣ ﯽ ﺷﺪم ﺑﺮا ی ﻏﺮوب ﮐﻪ ﮐﺎر ﺧﺎﺻ ﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻃﺨﻮﻧﻪ رﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻬﺶ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎن ﻟﺒﺎس ﻋﺮوس ﻫﺎ ی زﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ دوﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﮐﻞ ﻣﺤﻞ از ﮐﺎر او ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻨﺪ وﺑﻬﺶ ﺳﻔﺎرش ﻫﺎ ی زﯾﺎد ی ﺑﺪﻫﻨﺪ در ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮﻫﻢ رو ی ﻟﺒﺎس ﻋﺮوس ﻣﻬﺪﯾﻪ ﮐﺎر ﻣ ﯽ ﮐﺮد ﻣﻨﻢ ﯾﻪ ﭼﯿﺰاﯾﯽ از ﺧﯿﺎﻃ ﯽ ﺑﻠﺪ ﺑﻮدم وﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻧﻘﺎﺷ ﯽ ﻋﻼﻗﻪ داﺷﺘﻢ واز ﺑﭽﮕ ﯽ ﺑﻪ ﮐﻼس ﻧﻘﺎﺷ ﯽ ﻣﯽ رﻓﺘﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻃﺮاﺣ ﯽ روی ﺑﻮم ﺑﻮدم در ﺧﯿﺎﻃﺨﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﮐﻤﮏ ﻣ ﯽ ﮐﺮدم وﺑﻌﺪ ﺑﻪ ۸ وﻫﺮﭼ ﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ذﻫﻨﻢ ﻣ ﯽ آﻣﺪ را رو ی ﺑﻮم ﻣ ﯽ ﮐﺸﯿﺪم .ﺷﺐ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﻧﻪ رﻓﺘﯿﻢ.

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی

**** اﻣﺮوز ﯾﮑ ﯽ از آﺧﺮﯾﻦ روزﻫﺎ ی اردﯾﺒﻬﺸﺖ ﻣﺎه اﺳﺖ ﻣﯿﻼد ﮐﻪ از ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺮﺧﺼ ﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﺮا ی ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ آﻣﺪ اون اواﺳﻂ ﺧﺮداد از ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻌﺎف ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ و ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﮐﺎر ﺑﮕﺮده.ﺗﺎﭼﻨﺪ روز دﯾﮕﻪ اﻣﺘﺤﺎﻧﺎت ﻧﻬﺎﯾﯽ ﺷﺮوع ﻣ ﯽ ﺷﻮد واز ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﺮم ﺟﺪﯾﺪ ﮐﻼس زﺑﺎن و ﻃﺮاﺣ ﯽ ام ﺑﺮﺧﻮرد ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻣﺎﻣﺎن ازم ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺗﺮم از ﮐﻼﺳﺎم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب آخرین غروب پاییزی : PDF|APK|EPUB

 دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی ر دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی دانلود رمان آخرین غروب پاییزی

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم