پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان آتیه خونین باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان آتیه خونین

دانلود رمان آتیه خونین باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آتیه خونین : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان آتیه خونین
نام کتاب رمان : آتیه خونین
نام نویسنده : طاهره نیرومند(تاتیا)
حجم رمان آتیه خونین : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان آتیه خونین :
این رمان درباره ی دختری به نام «آتیه» است، دختری بیست ویک ساله که بعد از مرگ برادرش که تنها فرد زندگیش بود، مجبور به زندگی کردن با آدمهایی میشه که هیچ شناختی ازشون نداره، ناخواسته دوبرادر عاشق و دلباخته اش میشن . اما آتیه دل در گرو یکی از آنها داره و …

دانلود رمان جدید

رمان جدید از طاهره نیرومند(تاتیا) آتیه خونین

کمی درباره نویسنده بدانید باسمه تعالی من طاهره نیرومند)تاتیا(نویسنده رمانهای از جمله)»زندگی آذر«»آتیه خونین«»مرگ دخترک«»طلسم مرگ«( عضوانجمن»نویسندگان رمان فوریو« آتیه خونین ۵ آتیه خونین آتیه خونین باسمه تعالی به نام خدای تنهایی ها… آرام باش ای دل،روزها می گذرد پی درپی،ولی توی تنها بساز بااین دل…..تو بساز… ازسر اخرین جلسه امتحان بلند شدم امدم بیرون، کلی دانش اموز تو حیاط مدرسه پرسه میزدن وبهم شماره میدادن…بعضیها خوشحال بودن که دبیرستان تموم کردن، بعضی ها ناراحت بودن که زود گذشت،،…منم تنها روی سکوی کنار اب خوری های مدرسه نشسته بودم، به این دوستی صمیمیتی که بین بچه ها بود نگاه میکردم …گفتم تنها، چون هیچ دوست صمیمی ندارم که بخواد منو درک کنه…از این بابت هیچوقت ناراحت نشدم .. چون دوست نداشتم کسی از زندگیم چیزی بدونه… یکبار دیگه به حیاط مدرسه نگاهی انداختم،، شاید این اخرین باری باشه که میبنم …

دانلود رمان آتیه خونین

خاطره ی زیادی تو این مدرسه نداشتم. چون دوستی نداشتم که باهاش خاطره بسازم …از میون دانش اموزها رد شدم امدم بیرون مدرسه …باخنده ی نامحسوس که گوشه ی ل*ب*م نشست به تابلوی مدرسه نگاهی انداختم…باورم نمیشد که چهارسال اینجا بودم »مدرسه حجاب عفاف« تو دلم یک خداحفظی به دیوارهای حیاط مدرسه گفتم…حرکت کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم… توی این گرمای خرداد،خسته و کوفته کیف مندرسم »کهنه« روی زمین بر میکشیدم ..فقط این کیف یار من بود توی این آتیه خونین ۷ چهارسال،، گفتم مندرس نه اینکه انقدر وضع مالیمون بد باشه که نتونم کیف بخرم نه، این کیف یادگاری مادرم بود که با دستهای خودش برام دوخته بود..اخه خودش کیف دوزی میکرد..ولی عجلش مهلت نداد تا این روزها رو ببینه،، مادری که توسن چهل سالگی بخاطر حمله قلبی، دختر چهارده سالش وپسر بیست ودوساله اش ترک کرد چشم به جهان بست .. ..من موندم تنها بردارم که بعد مرگ مادرم تنها فرد زندگیم هست..

دانلود رمان آتیه خونین

که بعد فوت مادرم حاج صادق زیر پر بالمون گرفت، امیر داداشم برد پیش خودش توی کاراگاه اهنبری مشغول به کارش کرد، … راه مدرسه تا خونمون خیلی دوربود…ولی توی این چهارسال به این پیاده رفتنا عادت کرده بودم االن که دیگه تموم شد… به خودم نگاهی کردم … من نوزده ساله امه با رنگ پوست سفید،قدی متوسط،،از نظر زیبایی مثل همه ی دخترا دیگه تو دلبرو بودم….االن لباسی که پوشیدم.. لباس فرم مدرسه که رنگ سورمه ای هست،، با یک کفش اسپورت ابی …لباس فرم مدرسمون هرسال تغییر میکرد…وهمه باید قانون رنگ فرم مدرسه رعایت میکردن….. بعد از بیست دقیقه راه امدن.. بالخره رسیدم سرکوچمون نفسی تازه کردم …. به کوچمون خیر شدم… عجیب کوچمون شلوغ بود..همه در حیاط خونه ما جمع شده بودن …دلشوره ترس ریخت توی دلم …کیف کولیم انداختم روی دوشم قدمهام تند کردم تا رسیدم دم حیاطمون …جمعیت انبوه رو کنار زدم داخل خونه شدم که دیدم یک نفر خوابندن وسط حیاط ،مردم اطرافشو گرفتن کیفم از دستم سر خورد افتاد..بدنم سست شد … گفتم:اینجا چه خبره شماها اینجا چکار میکنید…نزدیکتر شدم…چیزی که میدیدم باور نمیکردم برادرم امیر بود که

دانلود رمان آتیه خونین

خوابیده بود … یک ان جیغ فریادهام به عرش اسمون رسید،، بدو رفتم سمتش تکونش دادم صداش زدم امیرررر داداشششششش …ولی جوابی نمیداد تکون نمیخورد…. یقه اش گرفته بودم به صورتش چنگ میزدم صداش میزدم امیر امیر ….داداش چرا خوابیدی؟!! به مردمی که تماشاگر بودن نگاهی انداختم..تو حال خودم نبودم همه چیز روی سرم اوار شده بود طوری که نمیدونستم چی میگم ….گفتم:شماها اینجا چی میخواین!؟؟؟ که زری صاحب خونمون امد سمتم …گفت:آتیه دخترم اروم باش ….منو توی ب*غ*لش فشرد…من نه اشکی میریختم نه چیزی میگفتم..تو شوک بودم ….یهویی ازش جدا شدم رفتم نشستم باالی سر تن بی جون امیر گفتم:خاله زری داداشم امیر چرا خوابیده!؟!!!!چرا. چیزی نمیگه؛؟؟؟ چندتا زنهای همسایه هم امدن نزدیکم،سعی در اروم کردنم داشتن.. میگفتن:دخترم ان شالله خدا بهت صبر بده….اینااا چی میگفتن…فریاد میزدم میگفتم:داداش من نمرده اون فقط خوابیده اصال چیزیش نبوده …صبح دیدمش گفت:ابجی موفق باشی ظهر منتظرتم ….شیون زاری میکردم …زری خانوم زد زیر گریه گفت:دخترم دم صبح که تو رفتی …

دانلود رمان آتیه خونین

اونم رفت سرکار ولی بعد یک ساعت برگشت خونه…ازش پرسیدم پسرم چیزی شده که برگشتی خونه!؟؟که گفت:بدجور سرش درد میکنه ..اما دوساعت پیش رفتم که براش جوشنده ببرم ..اما هرچی صداش زدم بیدار نشد ….داد فریاد زدم همسایه ها امدن …ولی دیر شده بود تموم کرده بود …مش سلیمون زنگ زد دکتر امد …گفت تو خواب سکته کرده …. آتیه خونین ۹ زری اینها رو میگفت …من زجه میزدم به خاطر بی کسی ام به خاطر تنها برادرم،بخاطر تنها امید زندگیم…..خدا رو صدا میزدم …ازش شکایت داشتمممم ….خدایااااااا چرا بی کسم کردی….. روز سیاه زندگی من اغاز شد…دیروز خاک سپاری برادرم بود ،برداری که همه زندگی من بود پشتیبانم، امیدم……ولی من هنوزم درحال نفس کشیدنم … گوشه اتاقک کوچک خونمون نشسته ام…وخیره به جای خالی امیر که هروقت خسته از کار می امد مینشست کنار کمدچوبی کتابهام برمیداشت ورق میزد….. االن من با درد نبودش چکار می کردم…همسایه برای همدردی می امدن میرفتن برای دختری دلسوزی میکردن که بی کس تنها شده بود…..زن حاج صادق این چند روز تنهام نذاشت…من آتیه حسرت زده خوشبختیم…که االن محتاج به یک غریبه ام… این چند روز اشک چشمم خشک شده بود فقط سکوت کرده بودم..بااینکه چندبار از حال رفتم سرم به دستم زدن ولی من در گذشته سیر میکرد گذشته ایی که به مرگ برادرم ختم میشد .. امروز هفته امیر هست….سرخاکم ودست میکشم بر روی خاک قبری که عزیزترین فرد زندگیم داخلش ارمیده …نمیدونم این بغض لعنتی گلوم چرا باز نمیشد داشت خفم میکرد …دیگه زجه فریاد نمیزنم …تو این چند روز با کسی،حرف نزدم حتی غذام هم شده بود سوزنهای ارامبخش سرم …. سکوتم اختیاری نبود..سکوتم از جنس درد بود دردی که تااخر عمر باهم همسفره …درد تنهایی بود…دردی که روح جسمم درگیر کرده بود….از سرخاک امدیم خونه …من رفتم تواتاقم ..اتاق روزهای بی کسیم …..رفتم ۱۰

دانلود رمان آتیه خونین

خت یک نفر کوچیک نشستم و چمپره زدم. پاهام جمع کردم دستام تو ب*غ*ل گرفتم…به عکس امیر نگاه کردم ..کارم شده بود ب*غ*ل گرفتن قاب صورتک امیر.. صدای در اتاقم امد…توان گفتن بفرما رو نداشتم …در باز شد …حاج صادق خییر محل با زنش امدن داخل …اجازه خواستن ..که فقط سرم تکون دادم …زن حاج صادق اسمش مهناز بود…بنظرم زن بدی نمی امد این چندروز همه زندگیش گذاشته بود برای نگهداری ازمن..از این بابت ازش ممنون بودم…مهناز خانوم نشست روی تخت کنارم و دستهای بی جونم توی دستاش فشرد …وحاج صادق روی صندلی کار امیر نشست ….منتظر بودم ببینم چی میخوان بگن …که حاج صادق لب باز کرد گفت:دخترم دیگه صالح نیست تو تنهایی اینجا زندگی کنی…وبهتره که بیای خونه ما ….حاج صادق چی میگفت:از من میخواست برم خونشون!؟ ….

دانلود رمان آتیه خونین

هیچوقت این فکر همچین روزی نمیکردم که بی صاحب بشم …یک غریبه برای زندگیم تصمیم گیری کنه…مهناز که تردید اضطراب منو دید .دستام بیشتر تو دستاش فشرد گفت:آتیه دخترم ما صالح تورا میخوایم …انقدر گفتن تا راضی به رفتن به خونشون شدم….وسایل چیزی نداشتم ..چندتا عکس لباس بود که همش توی یک چمدون کوچک جا شد…ساعت از یازده شب گذشته بود…زری خانوم توی حیاط منتظر بدرقه من بود …از چشماش،معلوم بود که از رفتنم ناراحته …منو تو اغوشش گرفت …گریه سر داد …ولی من هیچ واکنشی نداشتم ..فقط مثل عروسک دستی ها حرکت میکردم… ۱۱ آتیه خونین روم برگردونم به خونه ای که خاطرات خوشی ازش نداشتم …خاطراتی که فقط مرگ عزیزانم در پی داشت… مهناز خانوم دستم گرفت منو به سمت ماشین هدایت کرد …حاج صادق درباره وسایل منزل با زری خانوم حرف میزد که میاد میبره…. این وسایل چه ارزشی داشت وقتی که صاحب نداشتن… حاج صادق بعد چند دقیقه امد ..ماشین راه انداخت سمت خونشون….خونه حاج صادق زیاد از محلمون دور نبود ..اخه چندباری روزهای محرم امیر منو برده بود خونشون… رسیدیم …حاج صادق چمدون کوچکم تو دستاش گرفت …مهناز خانوم زیر ب*غ*لم گرفت …تاریک بود درست خونه مشخص نبود …ولی همون چند باری که دیده بود بزرگ قشنگ ..بود دو طبقه بود…المپ های سالن نیمه روشن بود…اما لوسترها تو چشم بودن …. مهناز منو برد به اتاق های طبقه باال… طبقه باال یک راه بزرگی داشت ….در یکی از اتاقها رو باز کرد … یک اتاق بزرگ با یک تخت دونفره با کلی چیزای دیگه …اگه حالم بد نبود حتما ذوق میکردم …..همون جا کنار در وایستاده بودم… که مهناز خانوم دستم گرفت..گفت:بیا گلم داخل از این به بعد این اتاق تو هست … نمیدونستم چی بگم تشکر کنم که تنهام نذاشتن …یا اینکه گریه کنم ….ولی ترجیح دادم سکوت کنم ….

دانلود رمان آتیه خونین

 مهناز خانوم سرویس حموم سرویس بهداشتی نشونم داد …وازم خواست اگه چیزی خواستم تلفن گوشه تخت رو شماره گیری کنم…. احساس غریبگی تمام وجودم فرا گرفته بود ولی مجبور بودم بااین حس کنار بیام…اینها رو گفت از اتاق خارج شد…. نشستم روی تخت …چه نرم راحت بود، ولی هیچ چیز حالم خوب نمیکرد …این مدت خواب به چشمام نیامده بود….از درد بی خوابی به خواب فرو رفتم.. فرداش، با سردرد بیدار شدم … وقتی که خودمو تو مکان جدید ..بدبختی،که سرم امده یادم امد… بغض این چند روز بهم فشار اورد …سکوت این چند روزم با ها های گریه شکسته شد ….. نمیدونم چقدر گریه کردم …دست خودم نبود یاد نبود امیر داداشم …یاد بالیی که سرم امده بود…همه ی،اینها مجبورم کرد فریاد بزنم گریه کنم.. تو همین گریه کردنها بودم که در یهویی باز شد… تو چار چوب در پسری رو دیدم که با چشمای خواب الود عصبی فریاد زدگفت: که چرا اول صبحی خونه رو روی سرت گذاشتی!؟؟

دانلود رمان آتیه خونین

ولی یک ان ساکت شد با بهت بهم نگاه کرد.. انگار عجیب بود براش که یک دختر با لباس مشکی در حال زجه زدن بود… ۱۳ آتیه خونین که مهناز خانوم امد طبقه باال پسره رو کنار زد..منو که در حال گریه کردن دید امد سمتم… تو اغوشش فشرد، اونم باهم همدردی کرد گفت: دخترم خودت خالی کن تا اروم بشی ….این چند روز گریه نکردی ….اون میگفت من زجه میزدم …حالم بد شد از حال رفتم بعد دوساعتی بهوش امدم…مهناز خانوم کنارم بود، ازم پرسید دخترم خوبی!؟ چی بهش میگفتم: بدون مقدمه خودم تو ب*غ*لش انداختم. اغوشش بوی مادرم میدادپراز ارامش بود…توی سکوت اشک میریختم..اونم موهام نوازش میکرد..بعد از یک ساعت بودن تو اغوشش لب باز کرد گفت:دخترم دیگه بسه..گریه نکن بهتر بری دوش بگیری حالت بهتر میشه… از اغوشش امدم بیرون کمی اروم شده بودم،، باهاش موافقت کردم..رفتم دوش نیم ساعتی گرفتم …یک دست لباس مشکی که مهناز خانوم برام گذاشته بود پوشیدم ….موهای خرمایی بلندم روی مخم بود…اما هرچی دنبال قیچی گشتم ندیدم که از دستشون خالص بشم …این موها رو دیگه دوست نداشتم …موهایی که وقتی کوچک بودم امیر برام شونه میزد…. خسته از جست وجو قیچی نشستم روی تخت…اصال حواسم به در زدن اتاق نبود که داشتن میزدن …که یهویی در باز شد بازم اون پسره بود…یادم امد که شالم سرم نیست …شال انداختم روی سرم ..پسره چرا مثل میرغضب نگاه میکرد…سرم به عالمت چکار داره تکون دادم که گفت: مگه کر هستی صدبار این در کوبیدم چرا جواب نمیدی.!؟….سکوت کردم …که دوباره گفت:معلومه الل هم هستی!!!!

دانلود رمان آتیه خونین

پیش خودم گفتم: این کیه!؟ که صدای مهناز خانوم امد گفت:پوریا پسرم چی شد چرا نیومدین!؟آتیه حالش خوبه!؟پس این پسر حاج صادق بود…. که پوریا جواب مامانش داد گفت:حالشون خوبه مادر فقط حرف نمیزنن… به قیافش خوب نگاه کردم یک پسر قد بلند خوش استیل با ته چهره ورزشی ولی معلوم بود مغروره . دیدکه حرف نمیزنم گفت: مادرم میگه بیا پایین ناهاربخور اینهارو گفت و از اتاق بیرون رفت . کمی به خودم امدم.نمیدونستم تو این خونه باید چکار میکردم واقعا معذب بودم بیخیال قیچی زدن موهام شدم اونا رو باکش مو بستم . چمدون کوچیکمو ازکنار در برداشتم و گذاشتم روی تخت باصدای ترق باز شد…اولین چیزی که به چشمم خورد ، عکس امیر بود برش داشتم عکسو ب*و*سیدم .داداشم االن نه روز بود که ازپیشم رفته قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرخورد افتاد روی شیشه قاب عکس . دلم خیلی براش تنگ شده بود.این عکس رو پارسال توی پارک ساحلی کنار چمن زارها انداخته بود… دلم ریش شد برای برادری که برام هم پدر بود هم مادر بود و هم بردار . برادری که تازه میخواست بره خواستگاری دختری که دوستش داشت،، چه بی رحمه این دنیا، وقتی که نمیدونی یک ساعت اینده سرنوشت چی برات رقم زده، اخه داداش امیرم تازه بیست وهفت سالش شده بود،تازه مرگ مادرمو ۱۵ آتیه خونین فراموش کرده بودم البته فراموش که نه تازه پذیرفته بودم .

دانلود رمان آتیه خونین

خدا چرا دوباره عزیزترین فرد زندگیم گرفتی؛؟؟؟!! اشکامو پاک کردم دست کشیدم روی قاب عکس گذاشتم روی عسلی. یک قاب عکس دیگه هم از جمع خانوادگیمون بود.توی اون عکس هممون شاد بودیم _من ده سالم بود _امیر داشت بلوغشو طی میکرد صداش عوض شده بود.که من و مامان کلی بهش میخندیدیم . ومامانم عشق بچگی هام چادر گل گلی سرش داشت وجای خالی پدری که هیچوقت ندیدمش… باصدای مهناز خانوم از گذشته بیرون اومدم…نشست روی تخت کنارم..قاب عکسو ازم گرفت بهش نگاهی انداخت.گفت:مادر خدابیامرزت زن باکماالتی بود،همیشه توی مجالس مذهبی نفراول بود اهی کشید قاب عکسو کنار گذاشت.دستاش دور صورتم قاب گرفت. گفت: ببین دخترم میدونم خیلی سختی کشیدی ولی تو دیگه داری خودتو به کشتن میدی . عزیزم میدونم . همه ما داغ عزیز دیدیم ولی چاره ای نیست باید تحمل کنیم امیر هم برام مثل پسرم پوریا بود.باور کن برای ماهم سخت بوده . اشکهامو که اختیار خودشون از دست داده بودن پاک کرد.دستمو گرفت گفت: دیگه بسه بیا بریم پایین . االن راهرو ی بزرگ خونه رو خوب میتونستم ببینم .چند اتاق طبقه باال بود.از راه پله که پله هاش به تعداد انگشتهای دست بود پایین امدیم .سالن بزرگی که یک قسمتش مبلمان سلطنتی بود..یک قسمت دیگه اش هم میز ناهارخوری بزرگ با صندلی های سلطنتی گوشه ای دیگه سالن شومینه بود با یک ال سی دی بزرگ . همه اینها منو معذب میکرد .دوباره مهنازخانوم صداش اومد: بیا دخترم ناهار امادست

دانلود رمان آتیه خونین

 سرد میشه . رفتیم تو اشپزخونه .فرحناز دختر حاج صادق رو دیدم چندباری که دیده بودمش خیلی منو تحویل گرفته بود.. اما االن فقط به سالمی بسنده کرد سرش رو انداخت پایین با غذاش بازی میکرد..توی چهرش یک غم عجیبی موج میزد . غیر از اون کسی تو اشپزخونه نبود.بازم مهنازخانوم منو نشوند روی صندلی برام غذا کشید.اما فرحناز حرف نمیزد برام عجیب بود.کمی ناراحت شدم ..مهناز خانوم متوجه گرفتگی حالم شد گفت: ببخشید فرحناز به خاطر خراب کردن امتحانش کمی ناراحته.یک چیزی مشکوک بود.که فرحناز صندلیشو عقب کشیدگفت: ممنون مامان بابت غذای خوشمزت اینهارو با حرص گفت و رفت. پیش خودم گفتم:فرحنازی که میشناختم خیلی مودب بود. اما چرا حسی که تو چشماش بود بوی تنفر میداد.؟ االن یک هفته هست که خونه حاج صادقم. بعد از رفتار اون روز فرحناز دیگه طبقه پایین نرفتم که مبادا منو ببینه .از رفتارش معلوم بود که راضی به بودن من تو خونشون نیست . فقط روزا کمی توی تراس مینشستم به ماشینهای تو خیابون چشم میدوختم. اما امروز دلم برای امیر تنگ شده .تصمیم داشتم برم سر قبرش.نمیدونستم باید چکار کنم.شبها به یادش گریه میکردم اما

دانلود رمان آتیه خونین

االن دیگه طاقتم تموم شده بود باید میرفتم دیدنش. یک دست مانتو شلوار مشکی پوشیدم اومدم پایین . ۱۷ آتیه خونین کسی نبود انگاری… چند بار مهناز خانوم صدا زدم ولی کسی جواب نداد.االن ساعت سه عصر روز پنجشنبه اس . کفشهامو پوشیدم به خیال اینکه کسی توی حیاط باشه .تا بهش اطالع بدم ولی اونجا هم کسی نبود.. پیش خودم گفتم : من که جای خاصی نمیرم . میرم و زود برمیگردم. حداقل پول کرایه تاکسی داشتم .تنها پس اندازی که توی خونمون مونده بود صد تومون بود.رسیدم سر خیابون تاکسی گرفتم تا بهشت زهرا. فقط به راننده دو کلمه حرف زدم گفتم : بهشت زهرا. کرایه تاکسی رو دادم .رفتم قطعه بیست وهفت ردیف شش ….بهشت زهرا شلوغ بود ولی دل من شلوغتر بود داغ دیدن برادرم رو داشت . بعد پنج دقیقه رسیدم سرخاکش هنوز براش سنگ قبر نذاشته بودن .فقط پارچه سیاهی روش کشیده بودن با گلهایی که دیگه طراوت خودشون از دست داده بودن… زانو زدم .مشتم پراز خاک قبری کردم که ارزوهایی داشت امیدهایی داشت…اما همشونو با خودش توی این خاک برده بود… گریه سر دادم اما بیصدا … روزهای دلم را ابرهای تیره ی گرفته .. باهر رعدی شروع به بارش میکنن… وخبری از تابناک بودن خورشید بر دلم نمناکم نیست..

دانلود رمان آتیه خونین

شالم غرق اشکهای انتقام بیرحم روزگار بود .با تنها پناه بی پناهم دردل میکردم ومتوجه گذر زمان نبودم.. نمیدونم چندساعت گذشته بود که هوا تاریک شده بود و من متوجه گذر زمان نشده بودم سرم را به اطراف چرخاندم.دیگه خبری از شلوغی بهشت زهرا نبود.از جایم بلند شدم وخداحافظی تلخی سردادم.به سمت در خروجی بهشت زهرا حرکت کردم. لعنتی االن من چه جوری برگردم.هوا رو به تاریکی می رفت و منم تنها…. نه گوشی داشتم تماس بگیرم .نه تاکسی اونورا عبور میکرد. یک لحظه صدایی از پشت سرم امد .وحشت کردم . برگشتم ولی جز سیاهی درختهایی که سایه افکنده بودن چیزی نبود. قدم هامو بلندتر برداشتم .نرسیده به پیچ خروجی بهشت زهرا ، ماشینی جلوی پام ترمز زد .نور چراغ مانع از دیدن راننده بود.طولی نکشید یک نفر پیاده شد.امد جلوتر حاال صورتشو واضع تر می دیدم .این که پوریا پسر حاج صادق بود.یه لحظه خیلی خوشحال شدم که یک نفر مطمئن اون وقت شب پیدا شده . توی این حال و هوا بودم که صدای بلندش تو گوشم پیچید : این وقت شب توی این گورستان چه غلطی میکنی!؟ نمیگی کلی ادم نگرانت میشن ؟ چرا بیخبر از خونه بیرون امدی؟! ۱۹ آتیه خونین سکوت کرده بودم .این مدت انقدر سکوت کرده بودم که صدای خودم فراموشم شده بود. سکوتمو که دید گفت: سوار شو بریم که مادرم بدجور نگرانت شده. بدون هیچ حرفی در عقب ماشین باز کردم سوار شدم. پوریا پیش خودش غرغر میکرد.انگارعصبی بود. توی،راه فقط سکوت بود… ولی پوریا سکوتو شکست و گفت: ببین دخترجون… درسته داداشت فوت شده ..بابت این موضوع متاسفم .ولی تو االن خونه ما امانت هستی .پس خواهشا با کارهای بی فکرت .اونارو نگران خودت نکن .میدونی مادر من توی این چندساعت به کجاها که زنگ نزده. اون نطق میکرد.نمیدونست با حرفاش داره منو تحقیر میکنه… حرفاش با اینکه تلخ بود ولی حقیقت داشت ولی بعضی از حرفها موقعیت زمانی خاص خودشو میطلبه که اون موقع حرفای پوریا زمانش نبود یا الاقل برای من نبود . ولی اون اینها رو متوجه نبود …

دانلود رمان آتیه خونین

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب آتیه خونین : PDF|APK|EPUB

لینک های دانلود

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم